بله | کانال کانال کمیل
عکس پروفایل کانال کمیلک

کانال کمیل

۶۴۳عضو
thumbnail
ابراهیم‌میگفتundefined

اگه جایی بمانی که دست احدی بهت نرسه
کسی تورو نشناسه، خودت باشی و آقا...
مولا هم بیاد سرتو روی دامن بگیره
این خوشگل ترین شهادته
#ابراهیم_هادی♥️🌸

#ڪانال_ما_را_بہ_اشتراڪ_بگذارید*undefinedundefined

*کانال کمیل⚘
https://ble.ir/kanale_komeyil

۲:۳۸

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
. undefined* تلاوت آیات‌ قرآن ڪریم ؛
۩ بــِہ نـیّـت‌         برادرشھیدابراهیم‌هادے undefined'
#صف۵۸۶فحه undefined                             #ڪانال_ما_را_بہ_اشتراڪ_بگذارید*undefinedundefined
کانال کمیل⚘ https://ble.ir/kanale_komeyil

۳:۳۷

Quran-page-586.mp3

۰۲:۰۳-۱.۹ مگابایت
هر روز #یک_صفحه_قرآن بخوانیم

صفحه پانصد و هشتاد و شش قرآن کریم، سوره مبارکه التكوير
با صدای آقای شهریار پرهیزگار بشنوید.

توصیه مهم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای:
هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید
#ڪانال_ما_را_بہ_اشتراڪ_بگذارید*undefinedundefined

*کانال کمیل⚘
https://ble.ir/kanale_komeyil

۳:۳۸

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
بشنوید #مهم👆

#لبیک_یا_خامنه_ای
#ڪانال_ما_را_بہ_اشتراڪ_بگذارید*undefinedundefined

*کانال کمیل⚘
https://ble.ir/kanale_komeyil

۱۲:۱۶

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
•┈┄┅═✧❁undefined undefined❁✧═┅┄┈•
undefined توصیه‌ حضرت آیت‌الله خامنه‌ای به قرائت قرآن و دعا برای پیروزی جبهه مقاومت

#ڪانال_ما_را_بہ_اشتراڪ_بگذارید*undefinedundefined

*کانال کمیل⚘
https://ble.ir/kanale_komeyil


•┈┄┅✾❀undefinedundefinedundefinedundefinedundefined❀✾┅┄┈•

۱۲:۱۸

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
شنبه های ام البنینن

روز شنبه ست
به رسم اهالیِ کربلا
احسان خانم ام البنین سلام الله علیها نفری
۱۴صلوات بفرستین...

.#ڪانال_ما_را_بہ_اشتراڪ_بگذارید*undefinedundefined

*کانال کمیل⚘
https://ble.ir/kanale_komeyil

۱۲:۳۴

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

نماهنگ ای صنما.mp3

۰۲:۴۴-۲.۵۳ مگابایت
هدیه به روح حضرت ام البنین سلام الله علیها وحضرت ابوالفضل‌ العباس علیه السلام ذکر ۵صلوات
#ڪانال_ما_را_بہ_اشتراڪ_بگذارید*undefinedundefined

*کانال کمیل⚘
https://ble.ir/kanale_komeyil

۱۲:۳۴

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

‍•┈┄┅═✧❁undefined undefined❁✧═┅┄┈•
*خاکهای_نرم_کوشک
خاک های نرم کوشک و یادگار برونسی
قسمت۹۴آن شب، دو گردان زرهی دشمن را کاملاً منهدم کردیم. وقتی برگشتیم دژ خودمان، اذان صبح بود.نماز را که خواندیم از فرط خستگی هرکس گوشه ای خوابید من هم کنار عبدالحسین دراز کشیدم. در حالی که به راز دستورهای دیشب او فکر می کردم خوابم برد.از گرمای آفتاب از خواب بیدار شدم دو سه ساعتی خوابیده بودم هنوز احساس خستگی می کردم که عبدالحسین صدام زد زود گفتم :«جانم کار داری باهام؟» به بغل گردنش اشاره کرد و مثل کسی که درد می کشد گفت: «اینو بگن»تازه متوجه یک تکه کلوخ شدم، چسبیده بود به گردنش یعنی توی گوشت و پوست فرو رفته بود یک آن ماتم برد. با تعجب گفتم:« این دیگه چیه؟»گفت: «از بس که خسته بودم هوای زیر سرم ر ونداشتم این کلوخه چسبیده به گردنم و منم نفهمیدم حالا هم به این حال و روز که می بینی در اومده.» به هر زحمتی بود، آن را کندم دردش هم شدید بود، ولی به روی خودش نیاورد. خواستم بلندشوم، یکدفعه یاد دیشب افتادم؛ گویی برام یک رؤیای شیرین بود یک رؤیای شیرین و بهشتیعبدالحسین داشت بلند می شد دستش را گرفتم صورتش را برگرداندطرفم، تو چشم هاش خیره شدم. من و منی کردم و گفتم :«راستش جریان دیشب برام سؤال شده.»«کدام جریان؟»ناراحت گفتم: «خودت رو به اون راه نزن این بیست و پنج قدم به راست و چهل متر به جلو، چی بود جریانش؟»از جاش بلند شد.«حالا بریم سید جان که دیر میشه برای این جور سؤال و جواب ها وقت زیادی داریم.»خواه ناخواه من هم بلند شدم ولی او را نگه داشتم گفتم:« نه همین حالا باید بدونم موضوع چی بود.»ادامه دارد....#ڪانال_ما_را_بہ_اشتراڪ_بگذارید*undefinedundefined
کانال کمیل⚘ https://ble.ir/kanale_komeyil
•┈┄┅✾❀undefinedundefinedundefinedundefinedundefined❀✾┅┄┈•

۱۶:۳۹

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

•┈┄┅═✧❁undefined undefined❁✧═┅┄┈•
*خاکهای_نرم_کوشک قسمت۹۵
از علاقه ی زیادش به خودم خبر داشتم رو همین حساب بود که جرأت میکردم این طور پافشاری کنم آمد چیزی بگوید که یکدفعه حاج آقای ظریف " ۱ " پیداش شد. سلام و احوالپرسی گرمی کرد وگفت:«دست مریزاد دیشب هم گل کاشتین!»منتظر ،تکه پاره های تعارف نماند رو به من گفت:«بریم سید»طبق معمول تمام عملیات های ایذایی باید می رفتیم دنبال مجروح یا شهدایی که احتمالاً جا مانده بودند.از طفره رفتن عبدالحسین و جواب ندادنش به سؤالم حسابی ناراحت شده بودم دمغ و گرفته گفتم: «آقای برونسی هست با خودش برو»عبدالحسین لبخندی زد و گفت: «اون جاها رو شما بهتر یاد داری سید جان خوبه که خودت بری»نه دیگه حاج آقا حالا که ما محرم اسرار نیستیم برای این کار هم بهتره که نریمظریف آمد بین حرفمان به ام گفت:«حالا من از بگو مگوی شما بزرگوارها خبر ندارم ولی آقای برونسی راست می گه.»تا حرفش بهتر جا بیفتد ادامه داد: «تو که میدونی وقتی نیرو تو خطر می افته حاجی خیلی حساس می شه موقعیت محل تو ذهنش نمی مونه؛ پس بهتره تا دیر نشده زود راه بیفتی که بریمدیگر چیزی نگفتم ظریف راه افتاد و من هم پشت سرش.خود ظریف نشست پشت «پی ام پی» من هم کنارش دو سه تا «پی ام پی» دیگر راهآماده ی حرکت بودند. سریع راه افتادیم طرف منطقه ی عملیات.رسیدیم جایی که دیشب زمینگیر شده بودیم به ظریف گفتم: «همین
پاورقی۱_ روحانی گرانقدری که مسؤول زرهی تیپ بود و بعدها وجود شریفش به خیل شهیدان پیوست؛ روحش شادادامه دارد....#ڪانال_ما_را_بہ_اشتراڪ_بگذارید*undefinedundefined
کانال کمیل⚘ https://ble.ir/kanale_komeyil•┈┄┅✾❀undefinedundefinedundefinedundefinedundefined❀✾┅┄┈•

۱۶:۴۱

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

*خاکهای_نرم_کوشک
قسمت۹۶
جا نگهدار.»نگه داشت. پریدم پایین رو برومان حلقه حلقه سیم خاردار و موانع دیگر بود ناخودآگاه یاد دستور عبدالحسین افتادمبیست و پنج قدم می ری به راست.سریع سمت راستم را نگاه کردم بر جا خشکم زداکمی بعد به خودم آمدم بی اختیار شروع کردم به قدم زدن و شمردن .قدم ها شماره ها را بلند و بی پروا می گفتمیک دو سه چهار و... درست بیست و پنج قدم آن طرفتر سیم خاردارهای حلقوی و موانع دیگر دشمن تمام می شد و می رسید به یک جاده باریکه ی خاکی، فهمیدم این جاده،در واقع معبر عراقی ها بوده برای رفت و آمد خودشان وخودروهاشان. ما هم درست از همین جاده رفته بودیم طرف دشمن انگشت به دهان گرفتم و زیر لب گفتم: «الله اکبر!»چرا هاج واج موندی سید؟ طوری شده؟صدای ظریف بود ولی انگار صداش را نشنیدم باز راه افتادم به سمت جلو به طرف عمق دشمن.چهل پنجاه قدم آن طرفتر درست به چند متری یک سنگر رسیدم، رفتم جلوتر، نفربری که دیشب سید به آتش کشیده بود، نفربرفرماندهی و آن سنگر هم سنگر فرماندهی بود که بچه ها با چند تا گلوله ی آرپی چی اول حمله منهدمش کرده بودند بعداً فهمیدیم ،هشت نه تا از فرماندهان دشمن همان جا و تو همان سنگر به درک واصل شده بودند.ظریف پا به پام آمده بود تازه متوجه ی او شدم با نگاه بزرگ شده اش گفت:«خیلی غیر طبیعی شدی سید جریان چیه؟!»واقعا هم حال طبیعی نداشتم همان جا نشستم. نگاه سید لبریز سؤالادامه دارد....

۱۶:۴۳

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

یک فاتحه وتوحید،
نثار ارواح مقدس حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام)
وحضرت نرجس خاتون(سلام الله علیها) و
و محمد و آل محمد، پیامبران،شهدای اسلام و همه اموات از جمله دوستان اهل ولایت امیرالمومنین علیه السلام

undefinedای مولای ما، ای امام ما،یابقیةالله فی ارضه به رسم ادب،برای پدر و مادر بزرگوارتان، هدیه ای فرستادیم،شما هم ما را به هدیه ای مهمان کنید ،همانا خدا صدقه دهندگان را دوست دارد...undefined

#ڪانال_ما_را_بہ_اشتراڪ_بگذارید*undefinedundefined

*کانال کمیل⚘
https://ble.ir/kanale_komeyil
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❖═▩ஜ••undefined••ஜ▩═❖

۱۸:۰۳