اطلاعیه آغاز نظرسنجی #بهترین_خاطره اردوی زیارتی #کربلای_معلی
بسم الله الرحمن الرحیم
برکتهای سفر معنوی کربلا و یاد خاطرات بهیادماندنی آن، همچنان در دلهایمان زنده است. با تشکر از همه عزیزانی که خاطرات نورانی خود را از این اردوی زیارتی با ما به اشتراک گذاشتند، حالا زمان آن رسیده تا بهترین خاطره را انتخاب کنیم.
خاطراتی که از نظر اصالت، تاثیر معنوی و روایت ادبی، شایسته تر بودند گزینش شده اند تا در این مرحله با رای شما دانشجویان عزیز، #بهترین_خاطره تعیین شود.
نحوه نظرسنجی:- خاطرات ارسالشده در این کانال به صورت شماره گذاری شده، منتشر می شوند.- شما میتوانید با رأی خود از طریق لینک نظرسنجی به خاطرهای که از نظر #نوآوری_در_روایت، #تاثیر_معنوی و #روایت_ادبی، شایسته تر بود انتخاب کنید.
لازم به ذکر است که فقط زائرین این اردوی نورانی، امکان شرکت در نظر سنجی دارند.
لینک نظر سنجیdigiform.ir/wf27ba541
مهلت رأیدهی: تا پایان روز 10 خرداد
بسم الله الرحمن الرحیم
۶:۳۳
#خاطره_شماره_یک
جادهای که از تبریز آغاز شد، خاطرهای شد که با هر یادآوری دل را گرم میکند. هر قدمش، قصهای بود که با خندههای دوستان و نگاههای همدلانه نوشته میشد. روحانی همراه ما، کلامش و رفتارش عمق بیشتری به این لحظهها میبخشید.
صبح، وقتی پا به خاک عراق گذاشتیم، نسیم گرمی از شوق و ایمان بر دلها وزیدن گرفت. نجف، مقصد اول ما بود.این خانه پدری مبدا هر سفر است و مقصد هر دلتنگی .و چه شیرین است نشستن رو به روی ایوان طلا !!وادی السلام که هر سنگ قبری داستانی برای گفتن داشت .در مسجد کوفه با هر نماز در مقامها، انگار به گذشتهای مقدس نزدیکتر میشدیم. حیاط سفید و بی انتها که انگار میان ابر ها قدم برمیداشتیم. نمازهایمان جمع شد به هفتاد رکعت، هر رکعتش پلی بود برای رفتن به آسمان . و بعد مسجد سهله، ما را در دل خود جای داد و رد پای امامان و پیامبران را به ما هدیه کرد.سامرا،همان شب خاص ،جایی که هیچ فاصله ای میان دل و آسمان نبود .در نیمه شب دوستان دور حاج آقا حلقه زده بودند و صحبت از زندگی و معنویت بود .کلام حاج آقا نه فقط درس ،بلکه نوای شیرینی بود بر دل های بی قرار .عده ای از فرط خستگی در گوشه ای به خواب رفته بودند و هوای خنک سرداب چهره خسته آنهارا نوازش می کرد.انگار تمام جهان همان مکان بود و همان جمع و همان شب.مقصد نهایی ما کربلا بود ،جایی که دل ها یکی شده بود هر دمی که در بین الحرمین کشیده میشد سرشار از زندگی دوباره بود.شب هایی که در حرم می ماندیم مخصوصا وقتی که خلوت میشد و زیر قبه و رو به ضریح می نشستیم آن لحظه زمان متوقف میشد و وجودمان در آرامش غرق میشد.
لحظه وداع، چیزی بیش از یک خداحافظی ساده بود. آنجا، در کنار حرم، زمانی که آخرین نگاههایمان را به بینالحرمین انداختیم، حس میکردیم گویی بخشی از وجودمان در همان خاک مقدس باقی میماند. نسیم ملایمی که میوزید، انگار زمزمهای بود از جانب حرم، که در گوشهایمان نجوا میکرد: "باز هم بازگردید."
حاجآقا آرام ایستاده بود، انگار خود نیز در سکوت سنگین وداع، دلش گره خورده به خاک آنجا. دل کندن سخت بود، خیلی سخت.
نگاه ها گویاتر از هر کلامی، حسرت و دلتنگی را فریاد میزدند.وداع، آغاز دلتنگی بود؛ دلتنگی برای شبهای آرام حرم، اما در همان لحظه، جایی در دل، شوقی زنده بود؛ شوق بازگشت در اربعین.
جادهای که از تبریز آغاز شد، خاطرهای شد که با هر یادآوری دل را گرم میکند. هر قدمش، قصهای بود که با خندههای دوستان و نگاههای همدلانه نوشته میشد. روحانی همراه ما، کلامش و رفتارش عمق بیشتری به این لحظهها میبخشید.
صبح، وقتی پا به خاک عراق گذاشتیم، نسیم گرمی از شوق و ایمان بر دلها وزیدن گرفت. نجف، مقصد اول ما بود.این خانه پدری مبدا هر سفر است و مقصد هر دلتنگی .و چه شیرین است نشستن رو به روی ایوان طلا !!وادی السلام که هر سنگ قبری داستانی برای گفتن داشت .در مسجد کوفه با هر نماز در مقامها، انگار به گذشتهای مقدس نزدیکتر میشدیم. حیاط سفید و بی انتها که انگار میان ابر ها قدم برمیداشتیم. نمازهایمان جمع شد به هفتاد رکعت، هر رکعتش پلی بود برای رفتن به آسمان . و بعد مسجد سهله، ما را در دل خود جای داد و رد پای امامان و پیامبران را به ما هدیه کرد.سامرا،همان شب خاص ،جایی که هیچ فاصله ای میان دل و آسمان نبود .در نیمه شب دوستان دور حاج آقا حلقه زده بودند و صحبت از زندگی و معنویت بود .کلام حاج آقا نه فقط درس ،بلکه نوای شیرینی بود بر دل های بی قرار .عده ای از فرط خستگی در گوشه ای به خواب رفته بودند و هوای خنک سرداب چهره خسته آنهارا نوازش می کرد.انگار تمام جهان همان مکان بود و همان جمع و همان شب.مقصد نهایی ما کربلا بود ،جایی که دل ها یکی شده بود هر دمی که در بین الحرمین کشیده میشد سرشار از زندگی دوباره بود.شب هایی که در حرم می ماندیم مخصوصا وقتی که خلوت میشد و زیر قبه و رو به ضریح می نشستیم آن لحظه زمان متوقف میشد و وجودمان در آرامش غرق میشد.
لحظه وداع، چیزی بیش از یک خداحافظی ساده بود. آنجا، در کنار حرم، زمانی که آخرین نگاههایمان را به بینالحرمین انداختیم، حس میکردیم گویی بخشی از وجودمان در همان خاک مقدس باقی میماند. نسیم ملایمی که میوزید، انگار زمزمهای بود از جانب حرم، که در گوشهایمان نجوا میکرد: "باز هم بازگردید."
حاجآقا آرام ایستاده بود، انگار خود نیز در سکوت سنگین وداع، دلش گره خورده به خاک آنجا. دل کندن سخت بود، خیلی سخت.
نگاه ها گویاتر از هر کلامی، حسرت و دلتنگی را فریاد میزدند.وداع، آغاز دلتنگی بود؛ دلتنگی برای شبهای آرام حرم، اما در همان لحظه، جایی در دل، شوقی زنده بود؛ شوق بازگشت در اربعین.
۱۰:۲۲
#خاطره_شماره_دو
در امتداد عشق تا آستان کربلا
رسیده بودم به نقطهای که راهی جز پناه به سوی کربلا، نداشتم...استرس و هیجان عجیبی ته دلم را قلقلک میداد. سفر اولم نبود. دقیقش را میخواستم بگویم پنجمین باری بود که زائر این صحن و سرا میشدم. کمی قدمهایم را سرعت بخشیدم. صدای بچهها را نمیشنیدم فقط صدای مداحی بود که انگار به خونم آرامش تزریق میکرد.و رجائي كربلاامید و خواسته من کربلاست───── ◉ ─────خذ عمري وارزقني كربلاعمر مرا بگیر و کربلا را به من بده───── ◉ ─────واحرمني الدنيا يا والديو مرا از دنیا محروم کن ای پدرم───── ◉ ─────لكن لا تحرمني كربلااما مرا از کربلا محروم نکن
فقط چند دقیقه مانده بود که دل به دلدار برسد. زمان در حال کش آمدن بود. بالاخره وقتی پلکهایم را باز و بسته کردم رسیده بودم به بین الحرمین. حس میکردم توان چشم برداشتن ندارم. بر خلاف زیارت اربعین که از شدت ازدحام جمعیت نمیتوانستم قدم بردارم، الان در خلوتترین کنج بین الحرمین رو به حرم نظاره گر بودم. یک بار یک جایی این جمله را خوانده بودم و خیلی به دلم نشسته بود: ( کربلا تنها جایی هست که یه پناه پشت سرته و یه قوت قلب روبروت) و من داشتم این جمله را زندگی میکردم. قدمهایم کشیده شد سمت حرم حضرت عباس. هیچوقت ضریحشان را ندیده بودم . میگفتند بخاطر فضای کم ، زیارت حرم باب الحوائج زمان اربعین، فقط برای آقایان فراهم است. وقتی وارد حرم شدم باز نتوانستم ضریح را ببینم. یک صف طولانی جلو رویم بود اما انتظار خیلی طولانی نشد .حدود ده دقیقه بعد من بودم و عمو عباس. اشکهایم مجال نمیداد. اولین بار بود که حرم حضرت عباس را میدیدم. جملهی پدرم در ذهنم تکرار شد :( تو داری میری پیش صاحب امانتی. از همون اول تو رو بیمهی حضرت ابوالفضل کردیم الان تو امانتی هستی که داری میری دیدار صاحب و آقات) در همین فکر بودم که انگشتانم قفل شد به ضریح. شاید چند ثانیه طول کشید اما همان چند ثانیه برای من جبران تمام دلتنگی چندین سالهام بود. با ازدحام جمعیت پشت سرم و هدایت خادم به ناچار از ضریح جدا شدم. شبیه آدمی بودم که از خود بیخود شده است. از قسمت داخلی حرم بیرون آمدم. هنوز چند قدمی از حرم فاصله نگرفته بودم که باران شکلات باریدن گرفت. شنیده بودم مردم وقتی حاجت روا میشوند در بین الحرمین شکلات پخش میکنند. شکلاتی را که جلوی پایم افتاده بود برداشتم. این حلاوت را به فال نیک گرفتم. راه افتادم سمت حرم سید الشهدا. وقتی مسیر بین الحرمین را طی میکردم، نگاهم گاهی به عقب برمیگشت و گاهی به جلو خیره میشد. شاید باورم نمیشد. شبیه رویا بود. من بودم و سرزمین کربلا.هر قدمی که در این دشت برداشته میشد، صدای لبیک یا حسین را در دلم زنده می کرد. انگار در کربلا، زمان متوقف میشد. انگار هنوز صدای "هل من ناصر" امام حسین (ع) در گوش میپیچید. هنوز عطش کودکانهی علیاصغر، داغ دل را تازه میکرد. هنوز پرچمدار عاشورا، با دستان بریده، امید را فریاد میزد...نگاهم تار شد. هالهی اشک جلوی دیدم را گرفت. به قول استادم : (جایی را سراغ داری که بتوانند بر غم ما مرهمی بگذارند؟ غمخانهای در نینوا ساختهاند، صاحبش حسین بن علی است.) با رسیدن به حرم امام حسین و دیدن آن ضریح شش گوشه، دل از کف رفت. قبل از زیارت به دلم افتاد سجده شکر به جا بیاورم. با حس خنکی سنگ های مرمر روحم زنده شد. زیر لب گفتم ای کربلا، گواه باش؛ من دل را در این سجده گذاشتم برای او... برای حسین."
در امتداد عشق تا آستان کربلا
رسیده بودم به نقطهای که راهی جز پناه به سوی کربلا، نداشتم...استرس و هیجان عجیبی ته دلم را قلقلک میداد. سفر اولم نبود. دقیقش را میخواستم بگویم پنجمین باری بود که زائر این صحن و سرا میشدم. کمی قدمهایم را سرعت بخشیدم. صدای بچهها را نمیشنیدم فقط صدای مداحی بود که انگار به خونم آرامش تزریق میکرد.و رجائي كربلاامید و خواسته من کربلاست───── ◉ ─────خذ عمري وارزقني كربلاعمر مرا بگیر و کربلا را به من بده───── ◉ ─────واحرمني الدنيا يا والديو مرا از دنیا محروم کن ای پدرم───── ◉ ─────لكن لا تحرمني كربلااما مرا از کربلا محروم نکن
فقط چند دقیقه مانده بود که دل به دلدار برسد. زمان در حال کش آمدن بود. بالاخره وقتی پلکهایم را باز و بسته کردم رسیده بودم به بین الحرمین. حس میکردم توان چشم برداشتن ندارم. بر خلاف زیارت اربعین که از شدت ازدحام جمعیت نمیتوانستم قدم بردارم، الان در خلوتترین کنج بین الحرمین رو به حرم نظاره گر بودم. یک بار یک جایی این جمله را خوانده بودم و خیلی به دلم نشسته بود: ( کربلا تنها جایی هست که یه پناه پشت سرته و یه قوت قلب روبروت) و من داشتم این جمله را زندگی میکردم. قدمهایم کشیده شد سمت حرم حضرت عباس. هیچوقت ضریحشان را ندیده بودم . میگفتند بخاطر فضای کم ، زیارت حرم باب الحوائج زمان اربعین، فقط برای آقایان فراهم است. وقتی وارد حرم شدم باز نتوانستم ضریح را ببینم. یک صف طولانی جلو رویم بود اما انتظار خیلی طولانی نشد .حدود ده دقیقه بعد من بودم و عمو عباس. اشکهایم مجال نمیداد. اولین بار بود که حرم حضرت عباس را میدیدم. جملهی پدرم در ذهنم تکرار شد :( تو داری میری پیش صاحب امانتی. از همون اول تو رو بیمهی حضرت ابوالفضل کردیم الان تو امانتی هستی که داری میری دیدار صاحب و آقات) در همین فکر بودم که انگشتانم قفل شد به ضریح. شاید چند ثانیه طول کشید اما همان چند ثانیه برای من جبران تمام دلتنگی چندین سالهام بود. با ازدحام جمعیت پشت سرم و هدایت خادم به ناچار از ضریح جدا شدم. شبیه آدمی بودم که از خود بیخود شده است. از قسمت داخلی حرم بیرون آمدم. هنوز چند قدمی از حرم فاصله نگرفته بودم که باران شکلات باریدن گرفت. شنیده بودم مردم وقتی حاجت روا میشوند در بین الحرمین شکلات پخش میکنند. شکلاتی را که جلوی پایم افتاده بود برداشتم. این حلاوت را به فال نیک گرفتم. راه افتادم سمت حرم سید الشهدا. وقتی مسیر بین الحرمین را طی میکردم، نگاهم گاهی به عقب برمیگشت و گاهی به جلو خیره میشد. شاید باورم نمیشد. شبیه رویا بود. من بودم و سرزمین کربلا.هر قدمی که در این دشت برداشته میشد، صدای لبیک یا حسین را در دلم زنده می کرد. انگار در کربلا، زمان متوقف میشد. انگار هنوز صدای "هل من ناصر" امام حسین (ع) در گوش میپیچید. هنوز عطش کودکانهی علیاصغر، داغ دل را تازه میکرد. هنوز پرچمدار عاشورا، با دستان بریده، امید را فریاد میزد...نگاهم تار شد. هالهی اشک جلوی دیدم را گرفت. به قول استادم : (جایی را سراغ داری که بتوانند بر غم ما مرهمی بگذارند؟ غمخانهای در نینوا ساختهاند، صاحبش حسین بن علی است.) با رسیدن به حرم امام حسین و دیدن آن ضریح شش گوشه، دل از کف رفت. قبل از زیارت به دلم افتاد سجده شکر به جا بیاورم. با حس خنکی سنگ های مرمر روحم زنده شد. زیر لب گفتم ای کربلا، گواه باش؛ من دل را در این سجده گذاشتم برای او... برای حسین."
۱۰:۲۲
#خاطره_شماره_سه
بسم رب الشهدا و الصدیقین#دعوت امام حسین(ع)«دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد»می خواهم داستانی را که درباره دعوت غیر منتظره آقا امام حسین(ع)برای زیارت و دیدار حرمش داشتم را برایتان تعریف کنم:ماه اسفند بود با دوستم داشتیم حرف میزدیم که یهو بهم برگشت و گفت که دانشگاه ما اردوی زیارتی برای سفر به کربلا دارد و من هم خواستار رفتن به زیارت و دیدن حرم امام علی و حسین(ع) هستم.گفتم چه خوب از چه طریق به دیدن آقا امام حسین(ع) میروی؟گفت از طریق اردوی دانشگاهی فرهنگیان میروم کاش میشد توهم میتوانستی با من بیایی.چون من در دانشگاه دیگری درس میخواندم و اولویت با دانشجویان فرهنگیان بود آنها فقط میتوانستند بروند.به دوستم گفتم اشکال ندارد تو برو زیارت آقا امام حسین(ع) و طلب زیارت و دیدار حرمش را برای من خواستار شد.چند روزی گذشت و وقتی که کلاسم تمام شد دوستم به من زنگ زد. گفتم چه خبر چند روز بعد به زیارت میروی؟ گفت ۱۲فروردین.گفتم چه خوب بعد برگشت گفت داخل اردوی زیارتی شأن دو نفر دیگر خارج از دانشگاه میتوانند شرکت کنند.گفتم چه خبر خوبی.از من دعوت کرد تا در اردوی زیارتی شرکت کنم.اولش دو دل ماندم که برم یا نه.چون راه زیارت از زادگاه من دور بود ولی دیدار آقا امام حسین نصیبم شده است.بعد از چند ساعت به دوستم گفتم که اسم منم به لیست اردوی تان اضافه کن منم با شما می آیم.اولش دلشوره و ترس وجودم را گرفته بود ولی بعد از اینکه به راه افتادیم دیگر ترسی برایم نماند.انگار آن همه ترس و دلشوره بیجا بود و ذوق دیدن حرم آقا امام حسین(ع) بیشتر به دلم نشسته بود.بعد از آنکه از مرز ایران رد شده و به کشور عراق رفتیم ذوق دیدار حرم در دلم بیشتر شد چون به صورت یهویی و غیر منتظره دعوت آقا امام حسین(ع)را پذیرفتم و مشتاق دیدار حرمش بودم.بعد از اینکه تمامی حرم های راه مسافرت را زیارت کردیم آخر به کربلا رسیدیم و من مشتاق دیدار حرم امام حسین(ع)بودم.از حاج آقا کریم زاد پرسیدم که کی به دیدار حرم آقا امام حسین(ع) می رویم؟گفت بعد از نماز عصر به بین الحرمین رفته و حرم حضرت عباس(ع)را زیارت میکنیم بعد میتوانی به زیارت حرم آقا امام حسین(ع)بروی.بعد از زیارت حرم حضرت عباس(ع) مشتاقانه و بی صبرانه به طرف حرم امام حسین(ع) و زیارت حرم ایشان رفتم.مانند یک بچه خردسال خیلی خوشحال بودم و ذوق دیدار در دلم نمی گنجید چرا که محبوب دلها و شهید مظلوم کربلا امام حسین(ع) را دیدم.بعد از دیدار با آقا و زیارت حرمش آرامشی وجودم را در بر گرفت که انگار تمام سختی های سفر از دوشم برداشته شده و مثل یک پرنده آزادم.بعد از دیدار حرم آقا امام حسین(ع) از دوستم بابت دعوتش و نصیب شدن دیدار حرم امام حسین(ع)برای اولین بار در زندگیم ازش تشکر کردم.همچنین از حاج آقا صحرا نورد که قبولی بنده برای شرکت در اردوی زیارتی کربلا را قبول کرد و از حاج آقا کریم زاد و دوستانم که در راه سفر مرا کمک و یاری کردن تشکر دارم چرا که شوق دیدار دوباره همراه با همسفر هایی زیبا و مهربان داشتم برایم دلنشین بود.به امید روزی که دوباره بتوانیم حرم آقا امام حسین(ع) را همراه با همسفر هایم زیارت کنیم.طلب دعا و سلامتی برای همه همسفرهایمزائر مشتاق دیدار کربلا
بسم رب الشهدا و الصدیقین#دعوت امام حسین(ع)«دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد»می خواهم داستانی را که درباره دعوت غیر منتظره آقا امام حسین(ع)برای زیارت و دیدار حرمش داشتم را برایتان تعریف کنم:ماه اسفند بود با دوستم داشتیم حرف میزدیم که یهو بهم برگشت و گفت که دانشگاه ما اردوی زیارتی برای سفر به کربلا دارد و من هم خواستار رفتن به زیارت و دیدن حرم امام علی و حسین(ع) هستم.گفتم چه خوب از چه طریق به دیدن آقا امام حسین(ع) میروی؟گفت از طریق اردوی دانشگاهی فرهنگیان میروم کاش میشد توهم میتوانستی با من بیایی.چون من در دانشگاه دیگری درس میخواندم و اولویت با دانشجویان فرهنگیان بود آنها فقط میتوانستند بروند.به دوستم گفتم اشکال ندارد تو برو زیارت آقا امام حسین(ع) و طلب زیارت و دیدار حرمش را برای من خواستار شد.چند روزی گذشت و وقتی که کلاسم تمام شد دوستم به من زنگ زد. گفتم چه خبر چند روز بعد به زیارت میروی؟ گفت ۱۲فروردین.گفتم چه خوب بعد برگشت گفت داخل اردوی زیارتی شأن دو نفر دیگر خارج از دانشگاه میتوانند شرکت کنند.گفتم چه خبر خوبی.از من دعوت کرد تا در اردوی زیارتی شرکت کنم.اولش دو دل ماندم که برم یا نه.چون راه زیارت از زادگاه من دور بود ولی دیدار آقا امام حسین نصیبم شده است.بعد از چند ساعت به دوستم گفتم که اسم منم به لیست اردوی تان اضافه کن منم با شما می آیم.اولش دلشوره و ترس وجودم را گرفته بود ولی بعد از اینکه به راه افتادیم دیگر ترسی برایم نماند.انگار آن همه ترس و دلشوره بیجا بود و ذوق دیدن حرم آقا امام حسین(ع) بیشتر به دلم نشسته بود.بعد از آنکه از مرز ایران رد شده و به کشور عراق رفتیم ذوق دیدار حرم در دلم بیشتر شد چون به صورت یهویی و غیر منتظره دعوت آقا امام حسین(ع)را پذیرفتم و مشتاق دیدار حرمش بودم.بعد از اینکه تمامی حرم های راه مسافرت را زیارت کردیم آخر به کربلا رسیدیم و من مشتاق دیدار حرم امام حسین(ع)بودم.از حاج آقا کریم زاد پرسیدم که کی به دیدار حرم آقا امام حسین(ع) می رویم؟گفت بعد از نماز عصر به بین الحرمین رفته و حرم حضرت عباس(ع)را زیارت میکنیم بعد میتوانی به زیارت حرم آقا امام حسین(ع)بروی.بعد از زیارت حرم حضرت عباس(ع) مشتاقانه و بی صبرانه به طرف حرم امام حسین(ع) و زیارت حرم ایشان رفتم.مانند یک بچه خردسال خیلی خوشحال بودم و ذوق دیدار در دلم نمی گنجید چرا که محبوب دلها و شهید مظلوم کربلا امام حسین(ع) را دیدم.بعد از دیدار با آقا و زیارت حرمش آرامشی وجودم را در بر گرفت که انگار تمام سختی های سفر از دوشم برداشته شده و مثل یک پرنده آزادم.بعد از دیدار حرم آقا امام حسین(ع) از دوستم بابت دعوتش و نصیب شدن دیدار حرم امام حسین(ع)برای اولین بار در زندگیم ازش تشکر کردم.همچنین از حاج آقا صحرا نورد که قبولی بنده برای شرکت در اردوی زیارتی کربلا را قبول کرد و از حاج آقا کریم زاد و دوستانم که در راه سفر مرا کمک و یاری کردن تشکر دارم چرا که شوق دیدار دوباره همراه با همسفر هایی زیبا و مهربان داشتم برایم دلنشین بود.به امید روزی که دوباره بتوانیم حرم آقا امام حسین(ع) را همراه با همسفر هایم زیارت کنیم.طلب دعا و سلامتی برای همه همسفرهایمزائر مشتاق دیدار کربلا
۱۰:۲۲
#خاطره_شماره_چهار
بسم رب الشهداء و صدیقین
خاطره ای از سفری که دلم را جا گذاشتم…
گاهی آدم خیال میکنه دلتنگی فقط برای آدمهاست… اما من فهمیدم دلتنگی برای جاهایی که دلت رو بردن، جانکاهتره.همهچی از همون روزی شروع شد که گفتن قرعهکشی کاروان زیارتی کربلا انجام شده. اسامی رو که نوشتن، قلبم توی سینهم نمیزد. وقتی دیدم اسمم اومده، بغضم ترکید. زانوهام لرزید. نشستم یه گوشه و فقط اشک ریختم.آخه… آخه من؟! یعنی من دعوت شدم؟! یعنی آقا خودش صدام کرده بود؟آخه چند سال بود دلم امام رضا میخواست ولی نمی طلبید میگفتم شاید اینم نشد. همون روز، نمازم رو با یه حال دیگه خوندم. چمدون که سهله، دلم زودتر بسته شد. دلم رفته بود و جسمم هنوز جا مونده بود.
تا روز حرکت، یه حال عجیبی داشتم. شبها خواب نمیرفتم، انگار دلم قرار نداشت. مینشستم زیارت عاشورا میخواندم، اشک میریختم و تصور میکردم دارم از دور به گنبدها سلام میدم. شبهای قبل سفر، بارها و بارها زیارتنامه خواندم، انگار دلم میخواست از دور براشون سلام بفرستم، تا نزدیک که شدم، خجالت نکشم .دلِ پر از شوق، چشمِ خیس، دستهای رو به آسمون… فقط یه جمله تو دلم بود:«ممنونم که دعوتم کردی، آقا…»
نجف – سرآغاز دلدادگیاولین قدم که توی صحن علوی گذاشتم، حس کردم زمین دیگه همون زمین نیست. کفشهام رو درآوردم و پابرهنه تا ایوان طلا رفتم.ایوان طلا… اون تکهی طلاییِ آسمان روی زمین.زانو زدم… نگاه کردم به گنبد. دلم ریخت. اشکهام جاری شد.صدای زائرا میاومد، اما من چیزی نمیشنیدم. همهچی انگار ساکت بود، جز صدای قلبم که میگفت:«اومدم، باباجان… بالاخره اومدم…»
نماز خوندن توی ایوان طلا یه حال دیگه داشت. با خودم فکر میکردم، باباعلی (ع) توی همین صحن نفس کشیده… توی همین صحن نماز خونده، گریه کرده، شبها قدم زده…
روز دوم – وادیالسلام، خوابگاه دلتنگیهاروز دوم، رفتیم وادیالسلام. همونجا که خاکش با دل آدم حرف میزنه.قدم به قدم که میرفتی، انگار ارواح شهدا، علما، عاشقا و منتظرها همراهت میشدن.نشستم روی خاک. یه قبری بود که اسم شهیدی روش نوشته شده بود.دستهام رو گذاشتم روی خاک و گفتم:«اگه بشه منم اینجا بمونم… چه آرامشی… چه سکوتی… انگار خود علی داره از پشت سر نگام میکنه…»
روز سوم-کوفه ٫شهر تنهایی علیکوفه شهری بود که هر کوچهاش زمزمه داشت. به مسجد کوفه که رسیدیم، قلبم لرزید. قدم به قدم، اشک توی چشمم حلقه زد.به محراب نگاه کردم… همانجایی که فرق عدالت شکافت. همانجایی که شبهای تنهایی علی با نالههای «الهی عفوک» پر میشد.نشستم کنار یکی از ستونها. نه برای استراحت، برای خلوت. اینجا مکان سجدهی علی بود. در دل تاریکی شبها، نالههایش در همین دیوارها پیچیدهاند.
با خودم گفتم:«مولا، تو اونجا کشته شدی، توی محرابِ عبادت… کدوم عدالت رو خواستی که طاقت نیاوردن؟…»
از مسجد که بیرون امدیم و راهی خانهی امام علی (ع) شدیم. خانهای ساده، بیادعا، اما پر از عظمت. توی حیاط، حس کردم هنوز صدای بچههای فاطمه (س) میپیچه.کوفه، شهریه که هر آجرش اشک میطلبه.
کاظمین –فانوس های ارامشفردای آن روز وقتی رسیدیم کاظمین، گنبدها از دور برق میزدند.اون روز کنار ضریح امام کاظم و امام جواد (ع)، نماز جماعت خوندیم. ناگفته نماند ناهار رو مهمان امامین کاظمین بودیم و بسی چسبید و دلنشین بود.
سامراء – سرداب انتظارشب را سامراء بودیم جایی که سکوتش از صدایش بلندتر بود.وقتی وارد سرداب شدم، نفسهایم سنگین شد. همونجا که امام مهدی (عج) از نگاهها غایب شد.دلم فشرده بود… دعای فرج خوندیم… اونجا آدم واقعاً حس میکرد که چقدر نیازمنده… چقدر تنهاست…سکوت سرداب، عجیب بود. تاریک، اما پرنور.
کربلا – سرزمین خون و آغوشو بالاخره… کربلا.تا پا توی بینالحرمین گذاشتم، اشکهایم جاری شد.نگاه اول به گنبد امام حسین (ع)…نگاه دوم به قمر بنیهاشم…و بین این دو نگاه، دلی که دیگه بند نبود.سه روز توی کربلا بودیم، اما هر ساعتش به قدر سالی بر دل نشست.مراسمی هم در خیمه گاه توسط بعثه رهبری به صورت خیلی دلنشین برگذار شد. روز بعد راه افتادیم به سمت کف العباس.جایی که سقای کربلا، بیدست و بیآب، روی خاک افتاد.خاکش فرق داشت. بوی وفا میداد، بوی دستِ بریده، بوی مشک پاره.
رفتیم به سرداب آقا حضرت عباس. همونجا که مشک رو برداشت، ولی آب نیاشامید…با خودم گفتم:«آقاجون، چطور لب به آب نزدی؟ چطور شد که دستهات رفت، اما وفاداریت نه؟…»
قبل سرداب مقدس ،تل زینبیه هم رفتیم، ولی بسته بود…از پایین نگاه کردم. دلم شکست…زینب (س) از اون بالا، گودال رو دید… حسین رو دید… علیاکبر رو دید… عباس رو…من فقط پایین بودم، و بغضی که راه نفسم رو گرفته بود.با خودم گفتم:«زینب جان… ما هنوز نگاه تو رو گریه میکنیما…»
همسفران دلتوی این سفر، دوست هایی پیدا کردم که توی هیچ سفر دیگه پیدا نمی
بسم رب الشهداء و صدیقین
خاطره ای از سفری که دلم را جا گذاشتم…
گاهی آدم خیال میکنه دلتنگی فقط برای آدمهاست… اما من فهمیدم دلتنگی برای جاهایی که دلت رو بردن، جانکاهتره.همهچی از همون روزی شروع شد که گفتن قرعهکشی کاروان زیارتی کربلا انجام شده. اسامی رو که نوشتن، قلبم توی سینهم نمیزد. وقتی دیدم اسمم اومده، بغضم ترکید. زانوهام لرزید. نشستم یه گوشه و فقط اشک ریختم.آخه… آخه من؟! یعنی من دعوت شدم؟! یعنی آقا خودش صدام کرده بود؟آخه چند سال بود دلم امام رضا میخواست ولی نمی طلبید میگفتم شاید اینم نشد. همون روز، نمازم رو با یه حال دیگه خوندم. چمدون که سهله، دلم زودتر بسته شد. دلم رفته بود و جسمم هنوز جا مونده بود.
تا روز حرکت، یه حال عجیبی داشتم. شبها خواب نمیرفتم، انگار دلم قرار نداشت. مینشستم زیارت عاشورا میخواندم، اشک میریختم و تصور میکردم دارم از دور به گنبدها سلام میدم. شبهای قبل سفر، بارها و بارها زیارتنامه خواندم، انگار دلم میخواست از دور براشون سلام بفرستم، تا نزدیک که شدم، خجالت نکشم .دلِ پر از شوق، چشمِ خیس، دستهای رو به آسمون… فقط یه جمله تو دلم بود:«ممنونم که دعوتم کردی، آقا…»
نجف – سرآغاز دلدادگیاولین قدم که توی صحن علوی گذاشتم، حس کردم زمین دیگه همون زمین نیست. کفشهام رو درآوردم و پابرهنه تا ایوان طلا رفتم.ایوان طلا… اون تکهی طلاییِ آسمان روی زمین.زانو زدم… نگاه کردم به گنبد. دلم ریخت. اشکهام جاری شد.صدای زائرا میاومد، اما من چیزی نمیشنیدم. همهچی انگار ساکت بود، جز صدای قلبم که میگفت:«اومدم، باباجان… بالاخره اومدم…»
نماز خوندن توی ایوان طلا یه حال دیگه داشت. با خودم فکر میکردم، باباعلی (ع) توی همین صحن نفس کشیده… توی همین صحن نماز خونده، گریه کرده، شبها قدم زده…
روز دوم – وادیالسلام، خوابگاه دلتنگیهاروز دوم، رفتیم وادیالسلام. همونجا که خاکش با دل آدم حرف میزنه.قدم به قدم که میرفتی، انگار ارواح شهدا، علما، عاشقا و منتظرها همراهت میشدن.نشستم روی خاک. یه قبری بود که اسم شهیدی روش نوشته شده بود.دستهام رو گذاشتم روی خاک و گفتم:«اگه بشه منم اینجا بمونم… چه آرامشی… چه سکوتی… انگار خود علی داره از پشت سر نگام میکنه…»
روز سوم-کوفه ٫شهر تنهایی علیکوفه شهری بود که هر کوچهاش زمزمه داشت. به مسجد کوفه که رسیدیم، قلبم لرزید. قدم به قدم، اشک توی چشمم حلقه زد.به محراب نگاه کردم… همانجایی که فرق عدالت شکافت. همانجایی که شبهای تنهایی علی با نالههای «الهی عفوک» پر میشد.نشستم کنار یکی از ستونها. نه برای استراحت، برای خلوت. اینجا مکان سجدهی علی بود. در دل تاریکی شبها، نالههایش در همین دیوارها پیچیدهاند.
با خودم گفتم:«مولا، تو اونجا کشته شدی، توی محرابِ عبادت… کدوم عدالت رو خواستی که طاقت نیاوردن؟…»
از مسجد که بیرون امدیم و راهی خانهی امام علی (ع) شدیم. خانهای ساده، بیادعا، اما پر از عظمت. توی حیاط، حس کردم هنوز صدای بچههای فاطمه (س) میپیچه.کوفه، شهریه که هر آجرش اشک میطلبه.
کاظمین –فانوس های ارامشفردای آن روز وقتی رسیدیم کاظمین، گنبدها از دور برق میزدند.اون روز کنار ضریح امام کاظم و امام جواد (ع)، نماز جماعت خوندیم. ناگفته نماند ناهار رو مهمان امامین کاظمین بودیم و بسی چسبید و دلنشین بود.
سامراء – سرداب انتظارشب را سامراء بودیم جایی که سکوتش از صدایش بلندتر بود.وقتی وارد سرداب شدم، نفسهایم سنگین شد. همونجا که امام مهدی (عج) از نگاهها غایب شد.دلم فشرده بود… دعای فرج خوندیم… اونجا آدم واقعاً حس میکرد که چقدر نیازمنده… چقدر تنهاست…سکوت سرداب، عجیب بود. تاریک، اما پرنور.
کربلا – سرزمین خون و آغوشو بالاخره… کربلا.تا پا توی بینالحرمین گذاشتم، اشکهایم جاری شد.نگاه اول به گنبد امام حسین (ع)…نگاه دوم به قمر بنیهاشم…و بین این دو نگاه، دلی که دیگه بند نبود.سه روز توی کربلا بودیم، اما هر ساعتش به قدر سالی بر دل نشست.مراسمی هم در خیمه گاه توسط بعثه رهبری به صورت خیلی دلنشین برگذار شد. روز بعد راه افتادیم به سمت کف العباس.جایی که سقای کربلا، بیدست و بیآب، روی خاک افتاد.خاکش فرق داشت. بوی وفا میداد، بوی دستِ بریده، بوی مشک پاره.
رفتیم به سرداب آقا حضرت عباس. همونجا که مشک رو برداشت، ولی آب نیاشامید…با خودم گفتم:«آقاجون، چطور لب به آب نزدی؟ چطور شد که دستهات رفت، اما وفاداریت نه؟…»
قبل سرداب مقدس ،تل زینبیه هم رفتیم، ولی بسته بود…از پایین نگاه کردم. دلم شکست…زینب (س) از اون بالا، گودال رو دید… حسین رو دید… علیاکبر رو دید… عباس رو…من فقط پایین بودم، و بغضی که راه نفسم رو گرفته بود.با خودم گفتم:«زینب جان… ما هنوز نگاه تو رو گریه میکنیما…»
همسفران دلتوی این سفر، دوست هایی پیدا کردم که توی هیچ سفر دیگه پیدا نمی
۱۰:۲۲
#خاطره_شماره_پنج
ایام زمستان بود از استاد شنیدیم که گویا دانشگاه سفری برای خارج ار کشور در نظر گرفته!بچه های کلاس یکی یکی حدس میزدن و دراین میان یکی از انتهای کلاس با صدای بلند گفت : استاد ، کربلا؟؟؟کل کلاس ساکت شدند و استاد سرشون رو به نشانه تایید بالا اوردن و قرار شد منتظر باشیم تا استاد تاریخ قطعی ثبت نام رو اعلام کنند...برعکس ذوقی که توی کلاس بود من اصلا خوشحال نشدم و با خودم گفتم من که شرایط سفر ندارم! مگه میشه پدر و مادر در ارزوی کربلا باشن و من پیش قدم بشم برای رفتن؟ولی ته ته قلبم خیلی دلم میخواست که شرایط سفر رو داشتم و میرفتم!مگر میشود حرف از ارباب باشه و دلت پر نکشه؟همیشه وقتی در کلاس حرف کربلا میشد با یک نفس عمیق میگفتم خوشبحال کسایی که میتونن برن اما من خودمو از اون سفر فاکتور میگرفتم...با یکی از دوستام که قصد سفر داشت صحبت کردم ، نمیدونم اینبار چیشد که تمام ماجرا را براش تعریف کردم خیلی دلم رو قرص کرد و تک تک صحبت هاش منو به فکر میبرد ...هی تصمیمم رو عوض میکردم واسه نرفتن هی باخودم میگفتم مگه میشه ارباب تورو دعوت کنه و تو دعوتش رو رد کنی و نری ؟؟؟در این میان اندک استرس مخالفت خانوادم بود اما دوستم گفت: حالا به خانواده بگو اجازه بگیر ثبت نام کن تا ببینیم بعد چی میشه!منم به مامانم گفتم و در تصورم این بود که شاید اجازه نده و بگه دختر کجا و تنهایی رفتن به کربلا کجا؟ ولی درکمال ناباوری با ذوق گفت : آره برو خوشبحالت که دعوت اربابی ، واسه چی نری؟
این حرفش دیگه منو از تمام دو دلی ها نجات داد و چنان محکم جواب داد که گویی از دلم خبر داشت ومی دانست که نرفتن انها باعث این دو دلی است گرنه اسم کربلا باشه و من دو دل بشم؟ثبت نام کردم ولی همچنان منتظر بهانه ای بودم که بزنم زیر رفتنم و بگم نه نمیرم!از واریز دیر موقع پيش پرداخت ها تا تحویل دیر موقع چک ها...ولی وقتی دعوت اربابی دیگه این حرف ها جایی نداره...اسفند ماه بود که چک هارو تحویل دادیم برای گرفتن پاسپورت اقدام کردیم کم کم رفتن قطعی شده بود تازه داشت باورم میشد تا اینکه مشکلاتی پیش آمدمدام خودم رو سرزنش میکردم که چون نمیخواستم بیام و اومدنم بزور جور شد این اتفاق افتاد و عجیب اینکه از اینور اسمم بین اسامی خادمین از قلم افتاده بود...به اقا میگفتم : تو که نمیخواستی بیام چرا دعوتم کردی چرا اسممو از بین خادم هات خط زدی؟روز حرکت رسید بیشتر دوستان زیارت اولی بودن منم بار اولم بود مقابل دانشگاه شلوغی و هیاهو به اوج خود رسیده بود اما من جمعیتی بجز پدرم نمیدیدمتموم جمعیت جمع شده بود در چشمان نگران پدرته ته چشمان پدرم اون استرس و دلهره رو که مدام تلاش میکرد در پشت پلک هایش پنهان کنه تا مبادا من هم بترسم میدیدم.حرکت کردیم و از مرز رد شدیم پاسپورت هارو تحویل سربازای عراقی دادیم تصویر مادرم در تک تک لحظه ها جلوی چشمانم بود مدام میگفتم چی میشد مادرم پیشم بود؟ با این روند که داشتم پیش میرفتم میگفتم قراره سفرم رو خراب کنم با این حرفا ولی وقتی رسیدم حرم مولا علی(ع) مادر نه ،خودم رو هم کلا فراموش کردم گویی اصلا منی وجود نداشت.ایوان طلا عجب صفایی دارد..وارد کاظمین شدیم کاظمین وقتی وارد شدیم گویی مشهد آمدی نه غربتی نه حس تنهایی داری.
حس خوب شب بیداری توی سامرا..
روزای آخر سفر بود ولی گویی برای من شروع ماجرا جایی بود که گنبد حضرت ابولفضل عباس(ع) رو دیدم تصوری که قبلا از بین الحرمین داشتم با این چیزی که داشتم میدیدم متفاوت بود اینجا خود بهشت بود شبا تا صبح توی حرم میموندیم و چه شب هایی بود...ولی نگم از روز آخر...نگم از روز آخر که چقدر سخت بود باور تموم شدن اون روزای خوب و قبول کردن اینکه بی محابا باید به زندگی روزمره بازمیگشتیم و بقول دوستم باید برگردیم به زندگی های عادی مون...میگفت درد کربلا رو کربلا رفته ها میدوننراست میگفت...کربلا جاییه که ندیده عاشقش میشن و بعد از اینکه دیدن مجنونش
🩹یا اباعبدالله..
ایام زمستان بود از استاد شنیدیم که گویا دانشگاه سفری برای خارج ار کشور در نظر گرفته!بچه های کلاس یکی یکی حدس میزدن و دراین میان یکی از انتهای کلاس با صدای بلند گفت : استاد ، کربلا؟؟؟کل کلاس ساکت شدند و استاد سرشون رو به نشانه تایید بالا اوردن و قرار شد منتظر باشیم تا استاد تاریخ قطعی ثبت نام رو اعلام کنند...برعکس ذوقی که توی کلاس بود من اصلا خوشحال نشدم و با خودم گفتم من که شرایط سفر ندارم! مگه میشه پدر و مادر در ارزوی کربلا باشن و من پیش قدم بشم برای رفتن؟ولی ته ته قلبم خیلی دلم میخواست که شرایط سفر رو داشتم و میرفتم!مگر میشود حرف از ارباب باشه و دلت پر نکشه؟همیشه وقتی در کلاس حرف کربلا میشد با یک نفس عمیق میگفتم خوشبحال کسایی که میتونن برن اما من خودمو از اون سفر فاکتور میگرفتم...با یکی از دوستام که قصد سفر داشت صحبت کردم ، نمیدونم اینبار چیشد که تمام ماجرا را براش تعریف کردم خیلی دلم رو قرص کرد و تک تک صحبت هاش منو به فکر میبرد ...هی تصمیمم رو عوض میکردم واسه نرفتن هی باخودم میگفتم مگه میشه ارباب تورو دعوت کنه و تو دعوتش رو رد کنی و نری ؟؟؟در این میان اندک استرس مخالفت خانوادم بود اما دوستم گفت: حالا به خانواده بگو اجازه بگیر ثبت نام کن تا ببینیم بعد چی میشه!منم به مامانم گفتم و در تصورم این بود که شاید اجازه نده و بگه دختر کجا و تنهایی رفتن به کربلا کجا؟ ولی درکمال ناباوری با ذوق گفت : آره برو خوشبحالت که دعوت اربابی ، واسه چی نری؟
این حرفش دیگه منو از تمام دو دلی ها نجات داد و چنان محکم جواب داد که گویی از دلم خبر داشت ومی دانست که نرفتن انها باعث این دو دلی است گرنه اسم کربلا باشه و من دو دل بشم؟ثبت نام کردم ولی همچنان منتظر بهانه ای بودم که بزنم زیر رفتنم و بگم نه نمیرم!از واریز دیر موقع پيش پرداخت ها تا تحویل دیر موقع چک ها...ولی وقتی دعوت اربابی دیگه این حرف ها جایی نداره...اسفند ماه بود که چک هارو تحویل دادیم برای گرفتن پاسپورت اقدام کردیم کم کم رفتن قطعی شده بود تازه داشت باورم میشد تا اینکه مشکلاتی پیش آمدمدام خودم رو سرزنش میکردم که چون نمیخواستم بیام و اومدنم بزور جور شد این اتفاق افتاد و عجیب اینکه از اینور اسمم بین اسامی خادمین از قلم افتاده بود...به اقا میگفتم : تو که نمیخواستی بیام چرا دعوتم کردی چرا اسممو از بین خادم هات خط زدی؟روز حرکت رسید بیشتر دوستان زیارت اولی بودن منم بار اولم بود مقابل دانشگاه شلوغی و هیاهو به اوج خود رسیده بود اما من جمعیتی بجز پدرم نمیدیدمتموم جمعیت جمع شده بود در چشمان نگران پدرته ته چشمان پدرم اون استرس و دلهره رو که مدام تلاش میکرد در پشت پلک هایش پنهان کنه تا مبادا من هم بترسم میدیدم.حرکت کردیم و از مرز رد شدیم پاسپورت هارو تحویل سربازای عراقی دادیم تصویر مادرم در تک تک لحظه ها جلوی چشمانم بود مدام میگفتم چی میشد مادرم پیشم بود؟ با این روند که داشتم پیش میرفتم میگفتم قراره سفرم رو خراب کنم با این حرفا ولی وقتی رسیدم حرم مولا علی(ع) مادر نه ،خودم رو هم کلا فراموش کردم گویی اصلا منی وجود نداشت.ایوان طلا عجب صفایی دارد..وارد کاظمین شدیم کاظمین وقتی وارد شدیم گویی مشهد آمدی نه غربتی نه حس تنهایی داری.
حس خوب شب بیداری توی سامرا..
روزای آخر سفر بود ولی گویی برای من شروع ماجرا جایی بود که گنبد حضرت ابولفضل عباس(ع) رو دیدم تصوری که قبلا از بین الحرمین داشتم با این چیزی که داشتم میدیدم متفاوت بود اینجا خود بهشت بود شبا تا صبح توی حرم میموندیم و چه شب هایی بود...ولی نگم از روز آخر...نگم از روز آخر که چقدر سخت بود باور تموم شدن اون روزای خوب و قبول کردن اینکه بی محابا باید به زندگی روزمره بازمیگشتیم و بقول دوستم باید برگردیم به زندگی های عادی مون...میگفت درد کربلا رو کربلا رفته ها میدوننراست میگفت...کربلا جاییه که ندیده عاشقش میشن و بعد از اینکه دیدن مجنونش
۱۰:۲۲
بازارسال شده از اردوی زیارتی کربلای معلی
اطلاعیه آغاز نظرسنجی #بهترین_خاطره اردوی زیارتی #کربلای_معلی
بسم الله الرحمن الرحیم
برکتهای سفر معنوی کربلا و یاد خاطرات بهیادماندنی آن، همچنان در دلهایمان زنده است. با تشکر از همه عزیزانی که خاطرات نورانی خود را از این اردوی زیارتی با ما به اشتراک گذاشتند، حالا زمان آن رسیده تا بهترین خاطره را انتخاب کنیم.
خاطراتی که از نظر اصالت، تاثیر معنوی و روایت ادبی، شایسته تر بودند گزینش شده اند تا در این مرحله با رای شما دانشجویان عزیز، #بهترین_خاطره تعیین شود.
نحوه نظرسنجی:- خاطرات ارسالشده در این کانال به صورت شماره گذاری شده، منتشر می شوند.- شما میتوانید با رأی خود از طریق لینک نظرسنجی به خاطرهای که از نظر #نوآوری_در_روایت، #تاثیر_معنوی و #روایت_ادبی، شایسته تر بود انتخاب کنید.
لازم به ذکر است که فقط زائرین این اردوی نورانی، امکان شرکت در نظر سنجی دارند.
لینک نظر سنجیdigiform.ir/wf27ba541
مهلت رأیدهی: تا پایان روز 10 خرداد
بسم الله الرحمن الرحیم
۱۰:۲۸
اردوی زیارتی کربلای معلی
#خاطره_شماره_چهار بسم رب الشهداء و صدیقین خاطره ای از سفری که دلم را جا گذاشتم… گاهی آدم خیال میکنه دلتنگی فقط برای آدمهاست… اما من فهمیدم دلتنگی برای جاهایی که دلت رو بردن، جانکاهتره. همهچی از همون روزی شروع شد که گفتن قرعهکشی کاروان زیارتی کربلا انجام شده. اسامی رو که نوشتن، قلبم توی سینهم نمیزد. وقتی دیدم اسمم اومده، بغضم ترکید. زانوهام لرزید. نشستم یه گوشه و فقط اشک ریختم. آخه… آخه من؟! یعنی من دعوت شدم؟! یعنی آقا خودش صدام کرده بود؟ آخه چند سال بود دلم امام رضا میخواست ولی نمی طلبید میگفتم شاید اینم نشد. همون روز، نمازم رو با یه حال دیگه خوندم. چمدون که سهله، دلم زودتر بسته شد. دلم رفته بود و جسمم هنوز جا مونده بود. تا روز حرکت، یه حال عجیبی داشتم. شبها خواب نمیرفتم، انگار دلم قرار نداشت. مینشستم زیارت عاشورا میخواندم، اشک میریختم و تصور میکردم دارم از دور به گنبدها سلام میدم. شبهای قبل سفر، بارها و بارها زیارتنامه خواندم، انگار دلم میخواست از دور براشون سلام بفرستم، تا نزدیک که شدم، خجالت نکشم .دلِ پر از شوق، چشمِ خیس، دستهای رو به آسمون… فقط یه جمله تو دلم بود: «ممنونم که دعوتم کردی، آقا…» نجف – سرآغاز دلدادگی اولین قدم که توی صحن علوی گذاشتم، حس کردم زمین دیگه همون زمین نیست. کفشهام رو درآوردم و پابرهنه تا ایوان طلا رفتم. ایوان طلا… اون تکهی طلاییِ آسمان روی زمین. زانو زدم… نگاه کردم به گنبد. دلم ریخت. اشکهام جاری شد. صدای زائرا میاومد، اما من چیزی نمیشنیدم. همهچی انگار ساکت بود، جز صدای قلبم که میگفت: «اومدم، باباجان… بالاخره اومدم…» نماز خوندن توی ایوان طلا یه حال دیگه داشت. با خودم فکر میکردم، باباعلی (ع) توی همین صحن نفس کشیده… توی همین صحن نماز خونده، گریه کرده، شبها قدم زده… روز دوم – وادیالسلام، خوابگاه دلتنگیها روز دوم، رفتیم وادیالسلام. همونجا که خاکش با دل آدم حرف میزنه. قدم به قدم که میرفتی، انگار ارواح شهدا، علما، عاشقا و منتظرها همراهت میشدن. نشستم روی خاک. یه قبری بود که اسم شهیدی روش نوشته شده بود. دستهام رو گذاشتم روی خاک و گفتم: «اگه بشه منم اینجا بمونم… چه آرامشی… چه سکوتی… انگار خود علی داره از پشت سر نگام میکنه…» روز سوم-کوفه ٫شهر تنهایی علی کوفه شهری بود که هر کوچهاش زمزمه داشت. به مسجد کوفه که رسیدیم، قلبم لرزید. قدم به قدم، اشک توی چشمم حلقه زد. به محراب نگاه کردم… همانجایی که فرق عدالت شکافت. همانجایی که شبهای تنهایی علی با نالههای «الهی عفوک» پر میشد. نشستم کنار یکی از ستونها. نه برای استراحت، برای خلوت. اینجا مکان سجدهی علی بود. در دل تاریکی شبها، نالههایش در همین دیوارها پیچیدهاند. با خودم گفتم: «مولا، تو اونجا کشته شدی، توی محرابِ عبادت… کدوم عدالت رو خواستی که طاقت نیاوردن؟…» از مسجد که بیرون امدیم و راهی خانهی امام علی (ع) شدیم. خانهای ساده، بیادعا، اما پر از عظمت. توی حیاط، حس کردم هنوز صدای بچههای فاطمه (س) میپیچه. کوفه، شهریه که هر آجرش اشک میطلبه. کاظمین –فانوس های ارامش فردای آن روز وقتی رسیدیم کاظمین، گنبدها از دور برق میزدند. اون روز کنار ضریح امام کاظم و امام جواد (ع)، نماز جماعت خوندیم. ناگفته نماند ناهار رو مهمان امامین کاظمین بودیم و بسی چسبید و دلنشین بود. سامراء – سرداب انتظار شب را سامراء بودیم جایی که سکوتش از صدایش بلندتر بود. وقتی وارد سرداب شدم، نفسهایم سنگین شد. همونجا که امام مهدی (عج) از نگاهها غایب شد. دلم فشرده بود… دعای فرج خوندیم… اونجا آدم واقعاً حس میکرد که چقدر نیازمنده… چقدر تنهاست… سکوت سرداب، عجیب بود. تاریک، اما پرنور. کربلا – سرزمین خون و آغوش و بالاخره… کربلا. تا پا توی بینالحرمین گذاشتم، اشکهایم جاری شد. نگاه اول به گنبد امام حسین (ع)… نگاه دوم به قمر بنیهاشم… و بین این دو نگاه، دلی که دیگه بند نبود. سه روز توی کربلا بودیم، اما هر ساعتش به قدر سالی بر دل نشست. مراسمی هم در خیمه گاه توسط بعثه رهبری به صورت خیلی دلنشین برگذار شد. روز بعد راه افتادیم به سمت کف العباس. جایی که سقای کربلا، بیدست و بیآب، روی خاک افتاد. خاکش فرق داشت. بوی وفا میداد، بوی دستِ بریده، بوی مشک پاره. رفتیم به سرداب آقا حضرت عباس. همونجا که مشک رو برداشت، ولی آب نیاشامید… با خودم گفتم: «آقاجون، چطور لب به آب نزدی؟ چطور شد که دستهات رفت، اما وفاداریت نه؟…» قبل سرداب مقدس ،تل زینبیه هم رفتیم، ولی بسته بود… از پایین نگاه کردم. دلم شکست… زینب (س) از اون بالا، گودال رو دید… حسین رو دید… علیاکبر رو دید… عباس رو… من فقط پایین بودم، و بغضی که راه نفسم رو گرفته بود. با خودم گفتم: «زینب جان… ما هنوز نگاه تو رو گریه میکنیما…» همسفران دل توی این سفر، دوست هایی پیدا کردم که توی هیچ سفر دیگه پیدا نمی
#اصلاحیهخاطره شماره چهار ناقص گذاشته شده بود که اصلاح می شودبخش پایانی خاطره:....همسفران دلتوی این سفر، دوست هایی پیدا کردم که توی هیچ سفر دیگه پیدا نمیشن.دلهامون یکی شد. اشکامون یکی بود. شبها هیئت میگرفتیم، گاهی توی بینالحرمین، گاهی کنار ایوان طلا.روضهی علیاکبر، حضرت قاسم، حضرت رقیه…یه شب، صدای مداح گفت:«یادتونه کجا دست عباس افتاد؟…»و همون لحظه، همه زدیم زیر گریه… نه از سر غم، از سر عشق…
و حالا…وقتی برگشتم، با یه قلب تکهتکه برگشتم.تکههام هنوز توی نجف و سامرا و کربلا مونده.گاهی شبها، توی سکوت خونهمون، هنوز صدای زائرای بینالحرمین رو میشنوم…و خودم رو میبینم…ایستاده، با اشک، با دلی غمگین، زیر گنبد طلا…و زمزمه میکنم:
السلام علیک یا اباعبدالله…السلام علیک یا قمر بنیهاشم…السلام علیک یا زینب…السلام علیک یا مهدی…
و حالا…وقتی برگشتم، با یه قلب تکهتکه برگشتم.تکههام هنوز توی نجف و سامرا و کربلا مونده.گاهی شبها، توی سکوت خونهمون، هنوز صدای زائرای بینالحرمین رو میشنوم…و خودم رو میبینم…ایستاده، با اشک، با دلی غمگین، زیر گنبد طلا…و زمزمه میکنم:
السلام علیک یا اباعبدالله…السلام علیک یا قمر بنیهاشم…السلام علیک یا زینب…السلام علیک یا مهدی…
۱۱:۲۹
بازارسال شده از حامیم ۱۴۰۴ پردیس فاطمهالزهرا (س)
نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه فرهنگیان استان آ. شرقی برگزار می کند:
┈•✾اردوی راویان پیشرفت✾•┈
بازدید از دستاوردهای صنعتی، معدنی و تجاری پس از انقلاب
خواهران: مجموعه تراکتورسازی تبریز
زمان: چهارشنبه ۷ خرداد ماه،
رفت ساعت ۹ صبح، برگشت ۱۲ ظهر
برادران: مجموعه مس سونگون
زمان: پنجشنبه ۸ خرداد ماه
رفت ۸ صبح، برگشت ۵ عصر
حرکت کل دانشجویان از دانشگاه تبریز خواهد بود.
دانشجومعلمان محترم درصورت قطعی بودن حضور خود در این اردو اقدام به تکمیل فرم نمایید!
مهلت ثبت نام: دوشنبه ۵ خرداد ماه ساعت ۱۲:۰۰ ظهر
┈•✾•
ظرفیت محدود
•✾•┈
لینک ثبت نام برادران:https://digiform.ir/w958feea5
لینک ثبت نام خواهران:https://digiform.ir/cf5afddba3
نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه فرهنگیان استان آ. شرقی
ایتا https://eitaa.com/ghassed
بله https://ble.ir/ghassed┈┈┈•✾•◈
◈•✾•┈┈┈
┈•✾اردوی راویان پیشرفت✾•┈
بازدید از دستاوردهای صنعتی، معدنی و تجاری پس از انقلاب
حرکت کل دانشجویان از دانشگاه تبریز خواهد بود.
دانشجومعلمان محترم درصورت قطعی بودن حضور خود در این اردو اقدام به تکمیل فرم نمایید!
مهلت ثبت نام: دوشنبه ۵ خرداد ماه ساعت ۱۲:۰۰ ظهر
┈•✾•
۱۷:۴۱
اردوی زیارتی کربلای معلی
اطلاعیه آغاز نظرسنجی #بهترین_خاطره اردوی زیارتی #کربلای_معلی بسم الله الرحمن الرحیم
برکتهای سفر معنوی کربلا و یاد خاطرات بهیادماندنی آن، همچنان در دلهایمان زنده است. با تشکر از همه عزیزانی که خاطرات نورانی خود را از این اردوی زیارتی با ما به اشتراک گذاشتند، حالا زمان آن رسیده تا بهترین خاطره را انتخاب کنیم.
خاطراتی که از نظر اصالت، تاثیر معنوی و روایت ادبی، شایسته تر بودند گزینش شده اند تا در این مرحله با رای شما دانشجویان عزیز، #بهترین_خاطره تعیین شود.
نحوه نظرسنجی: - خاطرات ارسالشده در این کانال به صورت شماره گذاری شده، منتشر می شوند. - شما میتوانید با رأی خود از طریق لینک نظرسنجی به خاطرهای که از نظر #نوآوری_در_روایت، #تاثیر_معنوی و #روایت_ادبی، شایسته تر بود انتخاب کنید.
لازم به ذکر است که فقط زائرین این اردوی نورانی، امکان شرکت در نظر سنجی دارند.
لینک نظر سنجی digiform.ir/wf27ba541
مهلت رأیدهی: تا پایان روز 10 خرداد
عرض سلام و احتراملطفا همه بزرگواران در نظر سنجی بهترین خاطره شرکت کنند.
۳:۲۷
نتیجه مسابقه بهترین خاطره معنوی از اردوی زیازتی کربلای معلی اعلام می گردد:
☫ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه فرهنگیان استان آ. شرقی
┈••✾
۷:۵۶
بازارسال شده از Mobina.Rezaei
بسم رب الشهداء و صدیقین
خاطره ای از سفری که دلم را جا گذاشتم…
گاهی آدم خیال میکنه دلتنگی فقط برای آدمهاست… اما من فهمیدم دلتنگی برای جاهایی که دلت رو بردن، جانکاهتره.همهچی از همون روزی شروع شد که گفتن قرعهکشی کاروان زیارتی کربلا انجام شده. اسامی رو که نوشتن، قلبم توی سینهم نمیزد. وقتی دیدم اسمم اومده، بغضم ترکید. زانوهام لرزید. نشستم یه گوشه و فقط اشک ریختم.آخه… آخه من؟! یعنی من دعوت شدم؟! یعنی آقا خودش صدام کرده بود؟آخه چند سال بود دلم امام رضا میخواست ولی نمی طلبید میگفتم شاید اینم نشد. همون روز، نمازم رو با یه حال دیگه خوندم. چمدون که سهله، دلم زودتر بسته شد. دلم رفته بود و جسمم هنوز جا مونده بود.
تا روز حرکت، یه حال عجیبی داشتم. شبها خواب نمیرفتم، انگار دلم قرار نداشت. مینشستم زیارت عاشورا میخواندم، اشک میریختم و تصور میکردم دارم از دور به گنبدها سلام میدم. شبهای قبل سفر، بارها و بارها زیارتنامه خواندم، انگار دلم میخواست از دور براشون سلام بفرستم، تا نزدیک که شدم، خجالت نکشم .دلِ پر از شوق، چشمِ خیس، دستهای رو به آسمون… فقط یه جمله تو دلم بود:«ممنونم که دعوتم کردی، آقا…»
نجف – سرآغاز دلدادگیاولین قدم که توی صحن علوی گذاشتم، حس کردم زمین دیگه همون زمین نیست. کفشهام رو درآوردم و پابرهنه تا ایوان طلا رفتم.ایوان طلا… اون تکهی طلاییِ آسمان روی زمین.زانو زدم… نگاه کردم به گنبد. دلم ریخت. اشکهام جاری شد.صدای زائرا میاومد، اما من چیزی نمیشنیدم. همهچی انگار ساکت بود، جز صدای قلبم که میگفت:«اومدم، باباجان… بالاخره اومدم…»
نماز خوندن توی ایوان طلا یه حال دیگه داشت. با خودم فکر میکردم، باباعلی (ع) توی همین صحن نفس کشیده… توی همین صحن نماز خونده، گریه کرده، شبها قدم زده…
روز دوم – وادیالسلام، خوابگاه دلتنگیهاروز دوم، رفتیم وادیالسلام. همونجا که خاکش با دل آدم حرف میزنه.قدم به قدم که میرفتی، انگار ارواح شهدا، علما، عاشقا و منتظرها همراهت میشدن.نشستم روی خاک. یه قبری بود که اسم شهیدی روش نوشته شده بود.دستهام رو گذاشتم روی خاک و گفتم:«اگه بشه منم اینجا بمونم… چه آرامشی… چه سکوتی… انگار خود علی داره از پشت سر نگام میکنه…»
روز سوم-کوفه ٫شهر تنهایی علیکوفه شهری بود که هر کوچهاش زمزمه داشت. به مسجد کوفه که رسیدیم، قلبم لرزید. قدم به قدم، اشک توی چشمم حلقه زد.به محراب نگاه کردم… همانجایی که فرق عدالت شکافت. همانجایی که شبهای تنهایی علی با نالههای «الهی عفوک» پر میشد.نشستم کنار یکی از ستونها. نه برای استراحت، برای خلوت. اینجا مکان سجدهی علی بود. در دل تاریکی شبها، نالههایش در همین دیوارها پیچیدهاند.
با خودم گفتم:«مولا، تو اونجا کشته شدی، توی محرابِ عبادت… کدوم عدالت رو خواستی که طاقت نیاوردن؟…»
از مسجد که بیرون امدیم و راهی خانهی امام علی (ع) شدیم. خانهای ساده، بیادعا، اما پر از عظمت. توی حیاط، حس کردم هنوز صدای بچههای فاطمه (س) میپیچه.کوفه، شهریه که هر آجرش اشک میطلبه.
کاظمین –فانوس های ارامشفردای آن روز وقتی رسیدیم کاظمین، گنبدها از دور برق میزدند.اون روز کنار ضریح امام کاظم و امام جواد (ع)، نماز جماعت خوندیم. ناگفته نماند ناهار رو مهمان امامین کاظمین بودیم و بسی چسبید و دلنشین بود.
سامراء – سرداب انتظارشب را سامراء بودیم جایی که سکوتش از صدایش بلندتر بود.وقتی وارد سرداب شدم، نفسهایم سنگین شد. همونجا که امام مهدی (عج) از نگاهها غایب شد.دلم فشرده بود… دعای فرج خوندیم… اونجا آدم واقعاً حس میکرد که چقدر نیازمنده… چقدر تنهاست…سکوت سرداب، عجیب بود. تاریک، اما پرنور.
کربلا – سرزمین خون و آغوشو بالاخره… کربلا.تا پا توی بینالحرمین گذاشتم، اشکهایم جاری شد.نگاه اول به گنبد امام حسین (ع)…نگاه دوم به قمر بنیهاشم…و بین این دو نگاه، دلی که دیگه بند نبود.سه روز توی کربلا بودیم، اما هر ساعتش به قدر سالی بر دل نشست.مراسمی هم در خیمه گاه توسط بعثه رهبری به صورت خیلی دلنشین برگذار شد. روز بعد راه افتادیم به سمت کف العباس.جایی که سقای کربلا، بیدست و بیآب، روی خاک افتاد.خاکش فرق داشت. بوی وفا میداد، بوی دستِ بریده، بوی مشک پاره.
رفتیم به سرداب آقا حضرت عباس. همونجا که مشک رو برداشت، ولی آب نیاشامید…با خودم گفتم:«آقاجون، چطور لب به آب نزدی؟ چطور شد که دستهات رفت، اما وفاداریت نه؟…»
قبل سرداب مقدس ،تل زینبیه هم رفتیم، ولی بسته بود…از پایین نگاه کردم. دلم شکست…زینب (س) از اون بالا، گودال رو دید… حسین رو دید… علیاکبر رو دید… عباس رو…من فقط پایین بودم، و بغضی که راه نفسم رو گرفته بود.با خودم گفتم:«زینب جان… ما هنوز نگاه تو رو گریه میکنیما…»
خاطره ای از سفری که دلم را جا گذاشتم…
گاهی آدم خیال میکنه دلتنگی فقط برای آدمهاست… اما من فهمیدم دلتنگی برای جاهایی که دلت رو بردن، جانکاهتره.همهچی از همون روزی شروع شد که گفتن قرعهکشی کاروان زیارتی کربلا انجام شده. اسامی رو که نوشتن، قلبم توی سینهم نمیزد. وقتی دیدم اسمم اومده، بغضم ترکید. زانوهام لرزید. نشستم یه گوشه و فقط اشک ریختم.آخه… آخه من؟! یعنی من دعوت شدم؟! یعنی آقا خودش صدام کرده بود؟آخه چند سال بود دلم امام رضا میخواست ولی نمی طلبید میگفتم شاید اینم نشد. همون روز، نمازم رو با یه حال دیگه خوندم. چمدون که سهله، دلم زودتر بسته شد. دلم رفته بود و جسمم هنوز جا مونده بود.
تا روز حرکت، یه حال عجیبی داشتم. شبها خواب نمیرفتم، انگار دلم قرار نداشت. مینشستم زیارت عاشورا میخواندم، اشک میریختم و تصور میکردم دارم از دور به گنبدها سلام میدم. شبهای قبل سفر، بارها و بارها زیارتنامه خواندم، انگار دلم میخواست از دور براشون سلام بفرستم، تا نزدیک که شدم، خجالت نکشم .دلِ پر از شوق، چشمِ خیس، دستهای رو به آسمون… فقط یه جمله تو دلم بود:«ممنونم که دعوتم کردی، آقا…»
نجف – سرآغاز دلدادگیاولین قدم که توی صحن علوی گذاشتم، حس کردم زمین دیگه همون زمین نیست. کفشهام رو درآوردم و پابرهنه تا ایوان طلا رفتم.ایوان طلا… اون تکهی طلاییِ آسمان روی زمین.زانو زدم… نگاه کردم به گنبد. دلم ریخت. اشکهام جاری شد.صدای زائرا میاومد، اما من چیزی نمیشنیدم. همهچی انگار ساکت بود، جز صدای قلبم که میگفت:«اومدم، باباجان… بالاخره اومدم…»
نماز خوندن توی ایوان طلا یه حال دیگه داشت. با خودم فکر میکردم، باباعلی (ع) توی همین صحن نفس کشیده… توی همین صحن نماز خونده، گریه کرده، شبها قدم زده…
روز دوم – وادیالسلام، خوابگاه دلتنگیهاروز دوم، رفتیم وادیالسلام. همونجا که خاکش با دل آدم حرف میزنه.قدم به قدم که میرفتی، انگار ارواح شهدا، علما، عاشقا و منتظرها همراهت میشدن.نشستم روی خاک. یه قبری بود که اسم شهیدی روش نوشته شده بود.دستهام رو گذاشتم روی خاک و گفتم:«اگه بشه منم اینجا بمونم… چه آرامشی… چه سکوتی… انگار خود علی داره از پشت سر نگام میکنه…»
روز سوم-کوفه ٫شهر تنهایی علیکوفه شهری بود که هر کوچهاش زمزمه داشت. به مسجد کوفه که رسیدیم، قلبم لرزید. قدم به قدم، اشک توی چشمم حلقه زد.به محراب نگاه کردم… همانجایی که فرق عدالت شکافت. همانجایی که شبهای تنهایی علی با نالههای «الهی عفوک» پر میشد.نشستم کنار یکی از ستونها. نه برای استراحت، برای خلوت. اینجا مکان سجدهی علی بود. در دل تاریکی شبها، نالههایش در همین دیوارها پیچیدهاند.
با خودم گفتم:«مولا، تو اونجا کشته شدی، توی محرابِ عبادت… کدوم عدالت رو خواستی که طاقت نیاوردن؟…»
از مسجد که بیرون امدیم و راهی خانهی امام علی (ع) شدیم. خانهای ساده، بیادعا، اما پر از عظمت. توی حیاط، حس کردم هنوز صدای بچههای فاطمه (س) میپیچه.کوفه، شهریه که هر آجرش اشک میطلبه.
کاظمین –فانوس های ارامشفردای آن روز وقتی رسیدیم کاظمین، گنبدها از دور برق میزدند.اون روز کنار ضریح امام کاظم و امام جواد (ع)، نماز جماعت خوندیم. ناگفته نماند ناهار رو مهمان امامین کاظمین بودیم و بسی چسبید و دلنشین بود.
سامراء – سرداب انتظارشب را سامراء بودیم جایی که سکوتش از صدایش بلندتر بود.وقتی وارد سرداب شدم، نفسهایم سنگین شد. همونجا که امام مهدی (عج) از نگاهها غایب شد.دلم فشرده بود… دعای فرج خوندیم… اونجا آدم واقعاً حس میکرد که چقدر نیازمنده… چقدر تنهاست…سکوت سرداب، عجیب بود. تاریک، اما پرنور.
کربلا – سرزمین خون و آغوشو بالاخره… کربلا.تا پا توی بینالحرمین گذاشتم، اشکهایم جاری شد.نگاه اول به گنبد امام حسین (ع)…نگاه دوم به قمر بنیهاشم…و بین این دو نگاه، دلی که دیگه بند نبود.سه روز توی کربلا بودیم، اما هر ساعتش به قدر سالی بر دل نشست.مراسمی هم در خیمه گاه توسط بعثه رهبری به صورت خیلی دلنشین برگذار شد. روز بعد راه افتادیم به سمت کف العباس.جایی که سقای کربلا، بیدست و بیآب، روی خاک افتاد.خاکش فرق داشت. بوی وفا میداد، بوی دستِ بریده، بوی مشک پاره.
رفتیم به سرداب آقا حضرت عباس. همونجا که مشک رو برداشت، ولی آب نیاشامید…با خودم گفتم:«آقاجون، چطور لب به آب نزدی؟ چطور شد که دستهات رفت، اما وفاداریت نه؟…»
قبل سرداب مقدس ،تل زینبیه هم رفتیم، ولی بسته بود…از پایین نگاه کردم. دلم شکست…زینب (س) از اون بالا، گودال رو دید… حسین رو دید… علیاکبر رو دید… عباس رو…من فقط پایین بودم، و بغضی که راه نفسم رو گرفته بود.با خودم گفتم:«زینب جان… ما هنوز نگاه تو رو گریه میکنیما…»
۸:۱۰
بازارسال شده از Mobina.Rezaei
همسفران دلتوی این سفر، دوست هایی پیدا کردم که توی هیچ سفر دیگه پیدا نمیشن.دلهامون یکی شد. اشکامون یکی بود. شبها هیئت میگرفتیم، گاهی توی بینالحرمین، گاهی کنار ایوان طلا.روضهی علیاکبر، حضرت قاسم، حضرت رقیه…یه شب، صدای مداح گفت:«یادتونه کجا دست عباس افتاد؟…»و همون لحظه، همه زدیم زیر گریه… نه از سر غم، از سر عشق…
و حالا…وقتی برگشتم، با یه قلب تکهتکه برگشتم.تکههام هنوز توی نجف و سامرا و کربلا مونده.گاهی شبها، توی سکوت خونهمون، هنوز صدای زائرای بینالحرمین رو میشنوم…و خودم رو میبینم…ایستاده، با اشک، با دلی غمگین، زیر گنبد طلا…و زمزمه میکنم:
السلام علیک یا اباعبدالله…السلام علیک یا قمر بنیهاشم…السلام علیک یا زینب…السلام علیک یا مهدی…
(مبینا رضائی)
و حالا…وقتی برگشتم، با یه قلب تکهتکه برگشتم.تکههام هنوز توی نجف و سامرا و کربلا مونده.گاهی شبها، توی سکوت خونهمون، هنوز صدای زائرای بینالحرمین رو میشنوم…و خودم رو میبینم…ایستاده، با اشک، با دلی غمگین، زیر گنبد طلا…و زمزمه میکنم:
السلام علیک یا اباعبدالله…السلام علیک یا قمر بنیهاشم…السلام علیک یا زینب…السلام علیک یا مهدی…
(مبینا رضائی)
۸:۱۰
بازارسال شده از نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه فرهنگیان استان آ. شرقی
-999547133_-421022648.mp3
۱۲:۱۲-۱۱.۲ مگابایت
#مداحی
فقط تو میدونی چقدر دلواپسمچقد دلم خونه یعنی دوباره به محرم می رسمکسی چه میدونهاگه نبودمجای من گریه کنید تو شب تاسوعا
حسین سیب سرخی
┈••✾

✾••┈
فقط تو میدونی چقدر دلواپسمچقد دلم خونه یعنی دوباره به محرم می رسمکسی چه میدونهاگه نبودمجای من گریه کنید تو شب تاسوعا
حسین سیب سرخی
┈••✾
۱۹:۴۶
۱۸:۳۵
بازارسال شده از نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه فرهنگیان استان آ. شرقی
آغاز سفری آسمانی با “همسفر تا بهشت” ۱۴۰۴ 

سفری عاشقانه در جوار بارگاه ملکوتی امام رضا علیه السلام
با افتخار و شوق فراوان، ثبتنام طرح ملی “همسفر تا بهشت” ویژه زوجهای دانشجو در سال ۱۴۰۴ را اعلام میکنیم.
اگر: • حداقل یکی از شما در تاریخ رسمی عقد دانشجو بود• تاریخ عقد شما بین ۱ فروردین ۱۴۰۳ تا ۳۰ مهر ۱۴۰۴ است،
این سفر معنوی، هدیه نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری به شماست
سفری که با عشق، آموختن و خاطراتی ماندگار همراه خواهد بود. 
نکات:• اگر هر دو شما دانشجو هستید، یکی از شما به عنوان نماینده اصلی کافی است تا ثبتنام را در سامانه آغاز کند.• پس از ثبتنام اولیه، حداکثر ظرف دو هفته، مراحل بعدی را برای نهاییسازی ثبتنام و انتخاب کاروان خود کامل نمایید و تایید نهایی را دریافت کنید.
• بار سفر معنوی و آسایش شما با ماست!
هزینههای اسکان، پذیرایی و برنامههای فرهنگی-آموزشی در مشهد مقدس، بر عهدهی نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاهها خواهد بود. 

• هزینههای رفت و آمد به مشهد مقدس، بر عهدهی خودتان میباشد. • امکان شرکت مجدد برای عزیزانی که در دورههای گذشته موفق به شرکت نشدهاند، میسر نمیباشد.
لینک ثبت نامezdevaj.nahad.ir
کسب اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/AhmadPashaei
#همسفر_تا_بهشت #مشهد_مقدس #ازدواج_دانشجویی #عشق_الهی
☫ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه فرهنگیان استان آ. شرقی
ایتا https://eitaa.com/ghassed
بله https://ble.ir/ghassed
┈••✾

✾••┈
اگر: • حداقل یکی از شما در تاریخ رسمی عقد دانشجو بود• تاریخ عقد شما بین ۱ فروردین ۱۴۰۳ تا ۳۰ مهر ۱۴۰۴ است،
#همسفر_تا_بهشت #مشهد_مقدس #ازدواج_دانشجویی #عشق_الهی
☫ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه فرهنگیان استان آ. شرقی
┈••✾
۱۰:۳۵
بازارسال شده از نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه فرهنگیان استان آ. شرقی
دل را روانه کن... شاید این بار، نوبت تو باشد برای طواف عشق.
☫ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه فرهنگیان استان آ. شرقی
┈••✾
۱۶:۳۹
بازارسال شده از نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه فرهنگیان استان آ. شرقی
#اطلاعیه
مراسم پرفیض اعتکاف دانشجویی
مهلت ثبت نام: ۲۶ آذرماه لغایت ۵ دی ماه
لینک ثبتنام: https://survey.porsline.ir/s/e3L14jGs
ظرفیت محدود
•┈••✾



✾••┈• ☫ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه فرهنگیان استان آ. شرقی
ایتا https://eitaa.com/ghassed
بله https://ble.ir/ghassed •┈••✾



✾••┈•
•┈••✾
۱۵:۱۸
بازارسال شده از نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه فرهنگیان استان آ. شرقی
#اطلاعیه
مراسم پرفیض اعتکاف دانشجویی
مهلت ثبت نام: ۲۶ آذرماه لغایت ۵ دی ماه
لینک ثبتنام: https://survey.porsline.ir/s/e3L14jGs
ظرفیت محدود
•┈••✾



✾••┈• ☫ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه فرهنگیان استان آ. شرقی
ایتا https://eitaa.com/ghassed
بله https://ble.ir/ghassed •┈••✾



✾••┈•
•┈••✾
۱۱:۲۸
بازارسال شده از نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه فرهنگیان استان آ. شرقی
*عزیزان دانشجو*!
اگر قصد شرکت در مراسم پربرکت اعتکاف را دارید، نگران رفتوآمد نباشید!
برای تسهیل در تردد شما، اتوبوس رفت و برگشت تا محل اعتکاف و سپس بازگشت به خوابگاه (پس از اتمام مراسم) هماهنگی شده است.
*در ضمن*:برای دانشجویان غیر بومی، خوابگاه جهت اسکان در شب پایانی مراسم(پس از بازگشت) در نظر گرفته شده است.
*محلهای اعتکاف*:
· *خواهران*: در دانشگاه تبریز· *برادران*: در دانشگاه علوم پزشکی
اطلاعات تکمیلی درباره ساعات حرکت اطلاع رسانی خواهد شد
· *خواهران*: در دانشگاه تبریز· *برادران*: در دانشگاه علوم پزشکی
اطلاعات تکمیلی درباره ساعات حرکت اطلاع رسانی خواهد شد
۱۱:۲۸