بله | کانال خاطرات اونجوري😁😅
عکس پروفایل خاطرات اونجوري😁😅خ

خاطرات اونجوري😁😅

۲.۸ هزار عضو
سلام مجدد راستش چند روز پیش عمه کوچیکم اومده بود خونمون بعد شام ابجیم صدام کرد که بیا میوه هارو ببر منم اصلا حوصله نداشتم آخه داشتم درس می خوندم بعد از بارها صدا کردن بالاخره رفتم و با کلافگی به ابجیم گفتم بابا مگه خودت نمی تونی ببری که منو صدا می‌کنی ابجیم هم گفت بلند شو خیره اینقدر نشستی زخم بستر گرفتی من خیلی از کلمه خیره و تنبل بدم میاد ابجیم هم اینو می دونه به خاطر همین برای اذیت کردن من میگه من هم عصبی گفتم هووی خیره عمه اته اونم جلوی همه این جمله رو گفتم حالا جای شکرش باقی بود که عمه کوچیکم بود اگه عمه بزرگم بود که الان عزرائیل جونم بودundefinedundefined

خاطرات اونجوریundefinedundefined
@kateratonjori

۱۷:۴۵

بازارسال شده از آژانس تبلیغاتی فراتبلیغ | FaraTabligh
thumbnail
#تست_احتمال_ابتلا_به_آلزایمر دانشگاه آکسفورد

دایره بالا را چه رنگی می بینید ؟
undefined آبی
undefined قرمز
undefined️ مشکی
undefined️ سفید


برای مشاهده جواب لینک زیر را لمس کنیدundefined
ble.ir/join/F3vtB3eraS
ble.ir/join/F3vtB3eraS
ble.ir/join/F3vtB3eraS

خیلی عجیبهundefined

۱۷:۴۶

بازارسال شده از تبلیغات تیک تاک
کدام حیوان توانایی دیدن جن را دارد ؟

undefined خروسundefined

undefined گربه سیاهundefinedundefined

undefinedشیر کوهیundefined


undefined ۹۸٪ افراد گزینه اشتباه رو میزننundefined

۱۷:۴۷

سلام دوستان undefined من اَفرا هستم undefinedراستیتش من نمیخوام سوتی بگم یا خاطره بگمundefinedمن والا خیلی سگ دوست دارم و دست خودم نیست undefinedundefinedundefinedو قرار شده من اگر ۳ هفته خوب بودم واسم یک سگ بگیرنundefinedundefinedخواهش میکنم که شما برایم دعا کنید تا من موفق بشم این سه هفته روundefinedترخدا برام دعا کنید ثواب داره undefined🥺اگر برام دعا کردید این پیامم رو لایک کنیدundefinedundefinedundefinedو اگر خواستید توی سوتی هاتون برام بنویسید که دعا کردید یا نهundefinedپس اگر دعا کردید لایک کنیدundefinedundefinedخواهش میکنم برایم دعا کنید ترخدا برام دعا کنید undefinedundefined
خاطرات اونجوریundefinedundefined
@kateratonjori

۶:۵۷

سلام undefinedمن پانیذ هستم undefinedاولین سوتیه که میفرستم.نمیدونم اسمشو سوتی بزارم یا خاطره بگذریم....چندوقت پیش داشتم لیوان میشستم، لیوانه ترک خورده بود منم ندیده بودم همنطوری که میشستم یهو شکست تو دستم انگشت اشاره دست راستمو برید undefined🥺رفتیم دکتر گفتن باید بری اول ارتوپد ببینه ماهم فرداش رفتیم پیش دکتر ارتوپد.اینم گفتم تاندون انگشتش پاره شده با عملشه ماهم حول کرده بودیم اصلان نفهمیدمundefined دکتر چی گفته خلاصه هرکس که میگفت چشیده دستش منکه تو شوک بودم مامانم میگفت کاندم دستش پاره شدهundefinedزنگ زد به خاله هام اره کاندم بریده باید عملش کنن رفتیم پذیرش یه پسره که پیشش چندتا پرستار خانم بود گفت چش شده مامانم هی میگفت کاندمش برید ....‌..undefinedundefined پسره پرستارا از خنده غش میفرفتن، حتی مامانم تا اتاق عمل اومده باهام بازم که پرستار پرسید چیشده همینو تکرار میکرد پرستارم از اینکه نمیتونست بخنده سرخ شده بود.undefinedundefined تااینکه گفت کاندم نه خانم تاندون undefinedundefinedالان هردفعه که برای معاینه میرم بیمارستان پرستارا تا مارو میبینن، خندشونundefinedundefined میگیره،کلان مارا از دورم میشناسن.undefinedundefinedخلاصه خواستم بگم ،وقتایی که ظرف میشورین هواستون به ظرفا باشه که ترک نخورده باشه خدای نکردهundefined🥺 تاندون انگشتتون پاره نشه، طفلکی مامانم خودش فهمید خیلی خندیدundefined. آخه اولین باره بود اسم تاندون شنیده بودیمundefinedundefined

خاطرات اونجوریundefinedundefined
@kateratonjori

۶:۵۷

سلام من #دل_شکسته

هستم یه راهنمایی میخواستم. من عاشق شدم بدجورم عاشق شدم چیکار کنم از سرم بپره

عاشق همونی شدم که ازش بدم میومدو جدیدا فهمیدم اونم منو دوس داره چیکار کنمundefinedundefined

چون خانواده پدرم و خانواده مادرم و خانواده خودم بشدت مخالفن من دارم از درون تیکه تیکه میشم هیچکسی رو هم ندارم باهاش دردو دل کنم چون هیشکسی نمیدونه عاشقم تنهایی هام همش گریه س کمک کنید



باید بگم سنم کم نست درک و فهم دارم

خاطرات اونجوریundefinedundefined
@kateratonjori

۸:۵۹

سلام امیدوارم حال دل همتون خوب باشه و همتون توی خونه های خودتون باشید نه مادر شوهرundefinedاخه خودم بامادر شوهرم زندگی میکنم همه کاراشو میکنم بااینکه یه دختر ۱۵ ساله داره ولی همه کارا رو خودم انجام میدم از جاریامم شنیدم که هر جا میشینه میگه عروسم هیچ کاری نمیکنه همه کارارو خودم انجام میدم نمیدونم دیگه باید چیکار کنم فقط واگذارشون کردم به خداundefinedبااینکه مادرشوهرم خالمهundefinedبله داشتم میگفتم چندروزی بود برق محله رو قطع کرده بودن بعد خالم گفت زنگ بزنید ادرار برق بگین بیان برقارو وصل کنن منم همش باخودم فکر میکردم میگفتم مگه ادرار برقم داریم اینم نه یه بتر دوبار چندبار پشت سرهم بعد هیشکیم متوجه نمیشد من برگشتم گفتم ادرار برق داریم ما یهو همه خندیدن خانم به جای اداره ی برق ادرار برق میگفت undefinedundefined
خاطرات اونجوریundefinedundefined
@kateratonjori

۸:۵۹

سلام۱۵سال پیش که این داداش بزرگه ما ۴ سالش بوده هوس موتور سواری میکنه . دایی ماهم که موتور سیکلت داشته اینو میبره با خودش سواری وسط های راه یه صدای اممممممممم میشنوه فکر میکنه داداشم داره آواز میخونه موقع پیاده شدن میبینه صورت بچه خیسه تازه دوزاریش میفته که این آواز نمیخونه از سرعت بالای موتور ترسیده داشته گریه میکرده undefined
خاطرات اونجوریundefinedundefined
@kateratonjori

۹:۱۸

بازارسال شده از .
منم یه سوتی از بچگیم یادم اومد گفتم بگمundefinedundefinedمن کلا بچه ی بد غذایی هم بودم برعکس الانمundefinedundefinedوقتی گشنم باشه یه شترو بزارن جلوم میخورمundefinedحالا بریم سراغ سوتیخب جونم براتون بگه که ما دعوت بودیم برا ناهار خونه مامان بزرگ پدریم (خیلی هم رودروایسی داشتیم باهاشون)بعد وقت غذا که شد سفره رو انداختن وسط خوردن که بودیم من گوشتای تو خورشت رو کلا نمیخوردم (نمدونم چرا واقعنundefined)بخاطر همین مامانم هر وقت گوشت میخوردم تشویقم میکردundefined بعد منم خواستم تو جمع خودنمایی کنم که بگم من بچه ی خوبیم و گوشت میخورمundefinedو بقیه هم تشویقم کننبرا همین مامانم گوشت میریخت برامداااااد میزدم کمههههههه من گوشت میخوااامم هی عرررررر میزدمم گوووووشتتتتتundefinedundefinedundefinedمن گووووشتتت میخوامundefinedundefinedاز رو هم نمیرفتمundefinedبعد عمه هامم یجوری نگام میکردنundefinedمیگفتن حتما به این بد بخت گوشت ندادن که این اینقدررر داد و حوار میزنه که گوشت میخوامundefinedundefinedundefined
خلاصه که کل فامیل اومده بودن گوشتاشونو میریختن برامundefinedundefinedundefined
مامانمم فقط سعی میکرد غذاشو بخوره...undefinedundefinedundefined
خاطرات اونجوریundefinedundefined
@kateratonjori

۱۲:۳۰

اعتراف undefined
چند سال پیش که جوون تر بودم با همسایه مون که اسمش صغری خانم بود می‌رفتیم صبح ها پیاده رویی خدا رحمت کنه صغری خانم رو نور به قبرش ببارهundefinedخلاصه وقتی باهم راه می‌رفتیم پشت سر هم وقتی باهم صحبت میکردیم هی میگفتم صغری خانم این جوری شده، صغری خانم اون جوری شده، خلاصه صغری خانم شده بود ورد زبونم، یه روز صغری خانم بهم گفت میای بریم نون بربری بگیرم گفتم آره صغری خانم منم هوس کردم برای صبحانه چشمتون روز بد نبینه رفتیم نانوایی که یهویی من به آقا نانوایی گفتم صغری خانم یه دونه نون بده:))) آقا این بنده خدا هاج وواج مونده بود لپ هاش قرمز شد صغری خانمم نمی‌تونست خنده خودشو نگهداره منم با هزار خجالت نون رو گرفتم و آقا تا در خونه خندیدیم صغری خانم فرداش که منو دید گفت رفته بودم حموم یادم افتاده بود زیر دوش کلی خندیدم... منم که الان بعد از این همه سال که یادم افتاده دارم میخندم وبه صغری خانم خدا بیامرزی میدم روحش شاد...
ادمین: کاش هممون یه دونه از این صغری خانوما داشتیم که مدام صداش بزنیم🥲
اعتراف undefined
سلام من یه خانم 40 سالم وقتی مقطع راهنمایی بودم یه معلم زبان داشتیم که آقا بود و خیلیم سخت گیر بود، معلمه عینکی بود و چشمش چپش انحراف داشت یه روز اومد سرکلاس و شروع به درس دادن کرد و ما هم هواسمون به درس بود که یکهو متوجه شدم یه چیزی روی بینیمِ خواستم ببینم چیه که فهمیدم با خودکار آبی خط کشیدم رو بینی م حالا هی سعی میکردم پاکش کنم نمیشد، آیینه هم همراهم نبود و مدام با چشمم روی بینیم و نگاه میکردمundefinedچشممو انحراف داده بودم رو بینیم و متمرکز شده بودم روش تا پاکش کنم... که یکهو یه گچ پرتاب شد سمتم و با صدای بلند گفت شما پاشید برید بیرون!
من: آقا چرا؟برو بیرون undefinedبنده خدا معلمه نفهمید من دارم خودکار رو بینی مو پاک میکنم و فکر کرد اداشو دارم درمیارم دوستام متوجه شدن همه زدن زیر خنده کلاس ترکیدundefinedخلاصه پا شدم رفتم بیرونگفتم آقامنظوری نداشتم فقط خودکار پاک میکردم.... معلمه متاسفانه قبول نکرد:/
یه بار یه دکتره میگفت وقتی مطب بودم داشتم از یه مریض شرح حال میگرفتم گفتم پدر جان مشکلات ادراری هم دارید؟
پیر مرده هم نمیفهمیده این منظورش چیه 
یهو دکتره اومده گفته پدر جان شاش بند شدی؟ 
پیرمرده گفته هاااا اره چیکه چیکه هم میاد undefinedundefined
.....
من یبار برا اولین بار میخاستم ازمایش خون بدم
پرستاره گف دستتو بزن بالا
من خنگ منظورشو نگرفتم
دستمو مثل اجازه گرفتن دادم بالاundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
پرستاره انقده بهم خندید

خاطرات اونجوریundefinedundefined
@kateratonjori

۱۷:۳۵

بازم سلامundefinedبازم T هستماقا یه سوتی همین الان دادم تازه تازهundefinedundefinedundefinedما منتظر مهمون بودیم که بیاد خونموننزدیک ۳۰ دقیقه منتظرشون موندیم نیومدن.دیگه عصبی شدم شروع کردم وایی چرا نمیان اه خو نمیخوان بیان تکلیفمونو روشن کنن.یهو در زدنundefinedمنن که روسری سرم نبود پریدم از چشمی نگا کردم دیدم پشت در بودن من داشتم اینارو میگفتمundefinedundefinedundefinedundefinedپریدم تو اتاق روسری و چادر گذاشتم سلام علیک کردن نشستنخونمون چون اپارتمانه در حیاطم همیشه بازه اومدن تو جلو در بودن.مامانم از عصبانیت میگفت هیچی نگو اصلا حرف نزنundefinedundefinedولی یا نشنیدن یا به روم نیاوردنundefinedundefinedبراظهور‌مولا‌۱صلواتundefined
خاطرات اونجوریundefinedundefined
@kateratonjori

۶:۳۳

سلام امید وارم حالتون خوب باشه من Nهستم و ساکن شهر قم undefinedundefinedمن خیلی دوست دارم شیطونی کنم و کرم بریزم undefinedالان هم سوسک و کرم و هرچی موجود در بدنم وجود داشت فعال شده بودن مادرم غرق فیلم بود خواهرم داشت نماز میخوند مادر و خواهرم از سوسک میترسن منم یه لبخند شیطانی زدم undefinedو شروع کردم به جیغ بنفش کشیدن و با جیغ جیغ می گفتم سوسک و درحال پرواز کردن به سمت مبلمان خونه جوری به مادرم نگاه می کردم که انگار سوسک روی لباس مادرم قرار دارد undefined دویدم رو مبل خواهرم تا اسم سوسک شنید از سجده بلند شد پرواز کرد سمت مبل مادرم که نگم بهتره من دیگه از خنده غش کردم مادرو خواهرم هم منو ميزدن و جای سوسک رو می پرسیدن undefinedundefinedمن نفسم بالا نمی آمد از زور خنده مادرم که دیگه جای قبلیش نرفت رفت یه جا دیگه نشست خواهرم هم سجاده رو ورداشت رفت یه جادیگه نماز خوند undefinedمنم تا صبح مسخره شون می کردم امیدوارم جالب باشه براتون
خاطرات اونجوریundefinedundefined
@kateratonjori

۶:۳۳

سلام خسته نباشید میگم خدمت همه دوستان و ادمین هامن kهستم undefinedundefined........من خودم زیاد سوتی نمیدم ولی به دختر خاله دارم خدایه سوتیه undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedگفتم یکیشو بگم براتون این دختر خاله من میره بازار تا پابند بخره چون عروسی داشتیم میره تو مغازه undefinedundefinedچند تا پسر خوشگل نشستع بودن حرف میزدن تا دختر خالم میرع نگاه میکنن منتظر حرف این اینم میخواسته خیلی باکلاس بگه گفتع ببخشید اقا دست بند پا دارنundefinedundefinedundefinedundefined پسره یه چند دقیقه نگاه کرده به دختر خالم گفته خانوم دست بند پا؟ دختر خالمم فهمیده چه سوتی داده از مغازه عقب عقب اومده بیرون و الفرار undefinedundefinedundefinedundefined دو سالی میشه از این سوتی میگذره ولی ما همیشه میخندیم بهش

امیدوارم خوشتون اومده باشه بازم از سوتیاش میگم undefinedundefinedundefined

خاطرات اونجوریundefinedundefined
@kateratonjori

۷:۰۰

من دبیرستان خوابگاه بودم یه روز ک با دخترا دور هم نشسته بودیم کرم درونم فعال شد و رفتم تلفن خوابگاه رو به بهونه‌ی تماس با خانواده آوردم و چندتا شماره الکی گرفتم تا اینکه یکیشون برداشت و خانومی هم بودن منم گفتم سلام همراه دکتر گله دار بعد یه نگاه به دخترا انداختم دیدم دارن میخندن خودمم خندم گرفت خانومه ک دید من دارم میخندم گفت تو مریضی برو خودتو درمان کن و قطع کرد undefined(گله‌دار فامیل شوهر سرپرستمون بود ک دکتر طب سنتی هم بود منم اولین بار بود ک فامیل گله‌دار میشنیدم برام خنده‌دار بودundefined) دخترا هنوزم بهم میگن تو مریضی برو خودتو درمان کنundefined راستم میگفت من مرض مزاحمت داشتم وقتی دخترا تلفن خوابگاه رو میاوردن با خانواده‌هاشون صحبت میکردن بعد میخواستن ببرن سرپرستی تحویل بدن من تلفن رو ازشون میگرفتم مزاحم ملت میشدم‌undefinedما به امید اینکه یه پسر جوون خوش صدا بردارع زنگ میزدیم ک از شانس گندمون همش زن بودنundefinedخب بیکاری رشتمه مزاحمتم یکی از درساش بود ک پاسش کردمundefinedاز اونایی ک فامیلشونم گله‌دار معذرت میخوام

خاطرات اونجوریundefinedundefined
@kateratonjori

۸:۵۳

سلاممم‌ کانالتون‌ عالیهundefinedundefinedمهلا هستم‌ ۱۸ساله،شوشو‌م۲۴undefinedسوتی ک‌ میخوام‌ بگم‌ برمیگرده‌ به‌ چند‌ ماه‌ پیشundefinedخب‌ جونم‌ براتون‌ بگه‌ که‌ یه‌ روز‌ که‌ از‌ ارایشگاه برگشته‌ بودم‌ خونمون‌ فقط‌ منو‌ مامانم‌ بودیم‌ دوروز‌ قبلش‌ بابام‌ بهم‌ گفته‌ بود‌ که‌ واسم‌ خاستگار‌ اومده‌ و‌ حتما‌ باید‌ بهش‌ فکر‌ کنم‌ و‌ جواب‌ قانع کننده‌ ای بدم(اینم بگم‌ که‌ خاستگاره‌ پسرعمومه‌ و‌ خیلی‌ خوشگل‌ و‌ جذاب‌ و‌ البته‌ خیلی‌ خیلی‌ خیلی‌ مغرورundefined)داشتم‌ تلویزیون‌ نگاه‌ میکردم‌ صدای‌ درو‌ شنیدم مامی‌ گفت‌ درو‌ باز‌ کن‌ منم‌ که‌ حرف‌ گوش‌ کن‌ بازش‌ کردم‌ اصن‌ طرفو‌ هم‌ نیگا‌ نکردم‌ فک‌ میکردم‌ بابامه‌ و‌ مستقیم‌ بحثو‌ وا‌ کردم:بابا‌ من‌ با‌ اون‌ پسره‌ گودزیلای‌ خر‌ ازدواج‌. نمیکنم‌ مگه‌ نمیبینی‌ چقد‌ مغروره‌ با‌ اون‌ پوزخنداش‌ ، اه‌ اه‌ چندششش‌ کثافت‌ با‌ همون‌ بقالی‌ فروش سرکوچمون‌ ازدواج‌ میکنم‌ ولی‌ با‌ این‌ پسره‌ نههمه‌. این‌ حرفارو‌ گفتم‌ جوابی‌ نشنیدم‌ یهو‌ برگشتم‌ که‌ چشتون‌ روز‌ بد‌ نبینه‌ با‌ پسر‌ عموم‌ چشم‌ تو‌ چشم‌ شدمundefinedundefinedundefinedو فهمیدم‌ چه‌ سوتی‌ بزرگی‌ دادمundefinedundefinedو‌ از‌ خجالت‌ اب‌ شدم‌ الفرار‌ مستقیم‌ ب‌ اتاقمundefinedundefinedundefinedبعد‌ از‌ چند‌ روز‌ ک‌ باهاش‌ حرف‌ زدم‌ جواب‌ مثبتو‌ دادم‌ اخه‌ پسرخوبی‌ بود‌ (جدا‌ از‌ مغرور‌ بودنش)

اینم بگم‌ که‌ الان‌ ۳ماهه نامزدیم‌ و‌ عاشقانه‌ همو‌ دوست‌ داریمundefinedundefinedundefined
مررررسی‌ خیلی‌ خیلی‌ دوستون‌ دارمundefinedundefined

خاطرات اونجوریundefinedundefined
@kateratonjori

۱۲:۵۳

سلام من زهرا هستم 15سالمه و اهل کرمانشاه هستم میخواستم یکی از سوتی هام و بگم (این ماجرا برمیگرده به قبل کرونا )یه روز که تو خونه نشسته بودیم من داشتم با خواهرم ( که دوقلوییم ) صحبت میکردیم ومسخره بازی در میاوردیم که بحثمون رفت رو عمه ام (من یه عمه دارم که زیاد خوشم ازش نمیاد ولی مادرم هفته ای یه بار دعوتش میکنه خونمون منم اون روز نمیدونستم عمم داره میاد خونمون )داشتم میگفتم از فیس افاده ش میگفتم چقدر آرایش میکنه چقدر بدشکله که حتی یه خواستگارم نداره و..........دیدم خواهرم رنگش پرید و هی داره برام چشم ابرو میاد آخر طاقت نیاوردم گفتم چته تو از پشت سرم یکی گفت(سلام عمه جون خوب هستی)یعنی من یه دور سکته ی کامل رو زدم برگشتم انقد هول شده بودم که نمیدونستم چیکار کنم هیچی دیگه از اون بعد عمه ام دیگه نمیاد خونمونباتشکر از ادمین جون عزیزundefined
خاطرات اونجوریundefinedundefined
@kateratonjori

۱۲:۵۳

سلام.پریا هستم. اقا من خیلی سوتی دست خودم میدمundefinedundefinedواسه سیزده بدر1400 رفته بودیم باغ اقاجونم. بعد میخاستیم چادر بزنیم. چادرمون میله ای بود. دوتا از پسر عموم اینا اومدن کمک. اقا نگم براتونundefined من اومدم از روی یکی میله ها بپرم پسر عموم سر میله رو گرفت اورد بالا. منم پام گیر کرد محکم با پوز خوردم زمینundefinedundefined نفهمیدم چی شود دیگه خودم از خجالت اب شدم. بعد دوتا پسر عموم زیر بغلمو گرفتن منو نشوندن رو ماشینundefinedundefined انقدر فحششون دادمممundefinedundefined اقا از بس نیتم صافه، نفرینشون کردمundefinedundefinedundefinedفردا صبش یکی از پسر عموم زیر لبش تب خال زد. و اون یکی هم سوار اسب شد و محکم خورد زمینundefinedundefined
#مخلص_همتون
خاطرات اونجوریundefinedundefined
@kateratonjori

۱۴:۴۷

باسلام خدمت همه سوتی دهنده ها و ادمین عزیزundefinedمن اولین باره میخوام براتون سوتیمو بگم مال چند ماه پیشه یه بار یه اکانت فیک تو اینستا درست کرده بودم و پسر عمم بهم پیام دادundefinedمنم چند سال بود ندیدمش نمیشناختمش عکسشم بود.undefined پیام داد بهم 1 هفته باهاش در ارتباط بودمundefinedundefinedخلاصه گفت پدربزرگمو میشناسی منم با کمال احترام گفتم بلهundefinedگفتم پدربزرگ خودمم هستundefinedundefinedگفت:چطورundefinedبهم گفت بگو اسم بابات چیه منم گفتم گفت عه اون داییه منه منم سریع شناختمش گفت:اسم مامانت چیهundefinedدیگه بلاکش کردم به دختر عموم گفت احساس میکنم ایرسا(من)بهم پیام داده اونم خیلی سریع پیچوندش گفت نه حتما دختر خالش بوده میخواسه ایسگات کنهundefinedundefinedامید وارم خوشتون اومده باشع خنده رو لبتون هــمــیشـه،بایundefinedundefinedundefinedundefinedundefined اینم از من یادگاری#دخترک تنهاundefinedundefined

خاطرات اونجوریundefinedundefined
@kateratonjori

۱۷:۴۸

بازارسال شده از آژانس تبلیغاتی فراتبلیغ | FaraTabligh
thumbnail
#تست_احتمال_ابتلا_به_آلزایمر دانشگاه آکسفورد

دایره بالا را چه رنگی می بینید ؟
undefined آبی
undefined قرمز
undefined️ مشکی
undefined️ سفید


برای مشاهده جواب لینک زیر را لمس کنیدundefined
ble.ir/join/Gj3TH9VhXv
ble.ir/join/Gj3TH9VhXv
ble.ir/join/Gj3TH9VhXv

خیلی عجیبهundefined

۱۷:۴۹