سلام مجدد راستش چند روز پیش عمه کوچیکم اومده بود خونمون بعد شام ابجیم صدام کرد که بیا میوه هارو ببر منم اصلا حوصله نداشتم آخه داشتم درس می خوندم بعد از بارها صدا کردن بالاخره رفتم و با کلافگی به ابجیم گفتم بابا مگه خودت نمی تونی ببری که منو صدا میکنی ابجیم هم گفت بلند شو خیره اینقدر نشستی زخم بستر گرفتی من خیلی از کلمه خیره و تنبل بدم میاد ابجیم هم اینو می دونه به خاطر همین برای اذیت کردن من میگه من هم عصبی گفتم هووی خیره عمه اته اونم جلوی همه این جمله رو گفتم حالا جای شکرش باقی بود که عمه کوچیکم بود اگه عمه بزرگم بود که الان عزرائیل جونم بود

خاطرات اونجوری

@kateratonjori
خاطرات اونجوری
@kateratonjori
۱۷:۴۵
بازارسال شده از آژانس تبلیغاتی فراتبلیغ | FaraTabligh
#تست_احتمال_ابتلا_به_آلزایمر دانشگاه آکسفورد
دایره بالا را چه رنگی می بینید ؟
آبی
قرمز
️ مشکی
️ سفید
برای مشاهده جواب لینک زیر را لمس کنید
ble.ir/join/F3vtB3eraS
ble.ir/join/F3vtB3eraS
ble.ir/join/F3vtB3eraS
خیلی عجیبه
دایره بالا را چه رنگی می بینید ؟
برای مشاهده جواب لینک زیر را لمس کنید
ble.ir/join/F3vtB3eraS
ble.ir/join/F3vtB3eraS
ble.ir/join/F3vtB3eraS
خیلی عجیبه
۱۷:۴۶
بازارسال شده از تبلیغات تیک تاک
کدام حیوان توانایی دیدن جن را دارد ؟
خروس
گربه سیاه

شیر کوهی
۹۸٪ افراد گزینه اشتباه رو میزنن
۱۷:۴۷
سلام دوستان
من اَفرا هستم
راستیتش من نمیخوام سوتی بگم یا خاطره بگم
من والا خیلی سگ دوست دارم و دست خودم نیست 

و قرار شده من اگر ۳ هفته خوب بودم واسم یک سگ بگیرن
خواهش میکنم که شما برایم دعا کنید تا من موفق بشم این سه هفته رو
ترخدا برام دعا کنید ثواب داره
🥺اگر برام دعا کردید این پیامم رو لایک کنید

و اگر خواستید توی سوتی هاتون برام بنویسید که دعا کردید یا نه
پس اگر دعا کردید لایک کنید
خواهش میکنم برایم دعا کنید ترخدا برام دعا کنید 

خاطرات اونجوری

@kateratonjori
خاطرات اونجوری
@kateratonjori
۶:۵۷
سلام
من پانیذ هستم
اولین سوتیه که میفرستم.نمیدونم اسمشو سوتی بزارم یا خاطره بگذریم....چندوقت پیش داشتم لیوان میشستم، لیوانه ترک خورده بود منم ندیده بودم همنطوری که میشستم یهو شکست تو دستم انگشت اشاره دست راستمو برید
🥺رفتیم دکتر گفتن باید بری اول ارتوپد ببینه ماهم فرداش رفتیم پیش دکتر ارتوپد.اینم گفتم تاندون انگشتش پاره شده با عملشه ماهم حول کرده بودیم اصلان نفهمیدم
دکتر چی گفته خلاصه هرکس که میگفت چشیده دستش منکه تو شوک بودم مامانم میگفت کاندم دستش پاره شده
زنگ زد به خاله هام اره کاندم بریده باید عملش کنن رفتیم پذیرش یه پسره که پیشش چندتا پرستار خانم بود گفت چش شده مامانم هی میگفت کاندمش برید ......
پسره پرستارا از خنده غش میفرفتن، حتی مامانم تا اتاق عمل اومده باهام بازم که پرستار پرسید چیشده همینو تکرار میکرد پرستارم از اینکه نمیتونست بخنده سرخ شده بود.
تااینکه گفت کاندم نه خانم تاندون 
الان هردفعه که برای معاینه میرم بیمارستان پرستارا تا مارو میبینن، خندشون
میگیره،کلان مارا از دورم میشناسن.
خلاصه خواستم بگم ،وقتایی که ظرف میشورین هواستون به ظرفا باشه که ترک نخورده باشه خدای نکرده
🥺 تاندون انگشتتون پاره نشه، طفلکی مامانم خودش فهمید خیلی خندید
. آخه اولین باره بود اسم تاندون شنیده بودیم

خاطرات اونجوری

@kateratonjori
خاطرات اونجوری
@kateratonjori
۶:۵۷
سلام من #دل_شکسته
هستم یه راهنمایی میخواستم. من عاشق شدم بدجورم عاشق شدم چیکار کنم از سرم بپره
عاشق همونی شدم که ازش بدم میومدو جدیدا فهمیدم اونم منو دوس داره چیکار کنم

چون خانواده پدرم و خانواده مادرم و خانواده خودم بشدت مخالفن من دارم از درون تیکه تیکه میشم هیچکسی رو هم ندارم باهاش دردو دل کنم چون هیشکسی نمیدونه عاشقم تنهایی هام همش گریه س کمک کنید
باید بگم سنم کم نست درک و فهم دارم
خاطرات اونجوری

@kateratonjori
هستم یه راهنمایی میخواستم. من عاشق شدم بدجورم عاشق شدم چیکار کنم از سرم بپره
عاشق همونی شدم که ازش بدم میومدو جدیدا فهمیدم اونم منو دوس داره چیکار کنم
چون خانواده پدرم و خانواده مادرم و خانواده خودم بشدت مخالفن من دارم از درون تیکه تیکه میشم هیچکسی رو هم ندارم باهاش دردو دل کنم چون هیشکسی نمیدونه عاشقم تنهایی هام همش گریه س کمک کنید
باید بگم سنم کم نست درک و فهم دارم
خاطرات اونجوری
@kateratonjori
۸:۵۹
سلام امیدوارم حال دل همتون خوب باشه و همتون توی خونه های خودتون باشید نه مادر شوهر
اخه خودم بامادر شوهرم زندگی میکنم همه کاراشو میکنم بااینکه یه دختر ۱۵ ساله داره ولی همه کارا رو خودم انجام میدم از جاریامم شنیدم که هر جا میشینه میگه عروسم هیچ کاری نمیکنه همه کارارو خودم انجام میدم نمیدونم دیگه باید چیکار کنم فقط واگذارشون کردم به خدا
بااینکه مادرشوهرم خالمه
بله داشتم میگفتم چندروزی بود برق محله رو قطع کرده بودن بعد خالم گفت زنگ بزنید ادرار برق بگین بیان برقارو وصل کنن منم همش باخودم فکر میکردم میگفتم مگه ادرار برقم داریم اینم نه یه بتر دوبار چندبار پشت سرهم بعد هیشکیم متوجه نمیشد من برگشتم گفتم ادرار برق داریم ما یهو همه خندیدن خانم به جای اداره ی برق ادرار برق میگفت 

خاطرات اونجوری

@kateratonjori
خاطرات اونجوری
@kateratonjori
۸:۵۹
سلام۱۵سال پیش که این داداش بزرگه ما ۴ سالش بوده هوس موتور سواری میکنه . دایی ماهم که موتور سیکلت داشته اینو میبره با خودش سواری وسط های راه یه صدای اممممممممم میشنوه فکر میکنه داداشم داره آواز میخونه موقع پیاده شدن میبینه صورت بچه خیسه تازه دوزاریش میفته که این آواز نمیخونه از سرعت بالای موتور ترسیده داشته گریه میکرده 
خاطرات اونجوری

@kateratonjori
خاطرات اونجوری
@kateratonjori
۹:۱۸
بازارسال شده از .
منم یه سوتی از بچگیم یادم اومد گفتم بگم
من کلا بچه ی بد غذایی هم بودم برعکس الانم
وقتی گشنم باشه یه شترو بزارن جلوم میخورم
حالا بریم سراغ سوتیخب جونم براتون بگه که ما دعوت بودیم برا ناهار خونه مامان بزرگ پدریم (خیلی هم رودروایسی داشتیم باهاشون)بعد وقت غذا که شد سفره رو انداختن وسط خوردن که بودیم من گوشتای تو خورشت رو کلا نمیخوردم (نمدونم چرا واقعن
)بخاطر همین مامانم هر وقت گوشت میخوردم تشویقم میکرد
بعد منم خواستم تو جمع خودنمایی کنم که بگم من بچه ی خوبیم و گوشت میخورم
و بقیه هم تشویقم کننبرا همین مامانم گوشت میریخت برامداااااد میزدم کمههههههه من گوشت میخوااامم هی عرررررر میزدمم گوووووشتتتتت

من گووووشتتت میخوام
از رو هم نمیرفتم
بعد عمه هامم یجوری نگام میکردن
میگفتن حتما به این بد بخت گوشت ندادن که این اینقدررر داد و حوار میزنه که گوشت میخوام


خلاصه که کل فامیل اومده بودن گوشتاشونو میریختن برام


مامانمم فقط سعی میکرد غذاشو بخوره...


خاطرات اونجوری

@kateratonjori
خلاصه که کل فامیل اومده بودن گوشتاشونو میریختن برام
مامانمم فقط سعی میکرد غذاشو بخوره...
خاطرات اونجوری
@kateratonjori
۱۲:۳۰
اعتراف 
چند سال پیش که جوون تر بودم با همسایه مون که اسمش صغری خانم بود میرفتیم صبح ها پیاده رویی خدا رحمت کنه صغری خانم رو نور به قبرش بباره
خلاصه وقتی باهم راه میرفتیم پشت سر هم وقتی باهم صحبت میکردیم هی میگفتم صغری خانم این جوری شده، صغری خانم اون جوری شده، خلاصه صغری خانم شده بود ورد زبونم، یه روز صغری خانم بهم گفت میای بریم نون بربری بگیرم گفتم آره صغری خانم منم هوس کردم برای صبحانه چشمتون روز بد نبینه رفتیم نانوایی که یهویی من به آقا نانوایی گفتم صغری خانم یه دونه نون بده:))) آقا این بنده خدا هاج وواج مونده بود لپ هاش قرمز شد صغری خانمم نمیتونست خنده خودشو نگهداره منم با هزار خجالت نون رو گرفتم و آقا تا در خونه خندیدیم صغری خانم فرداش که منو دید گفت رفته بودم حموم یادم افتاده بود زیر دوش کلی خندیدم... منم که الان بعد از این همه سال که یادم افتاده دارم میخندم وبه صغری خانم خدا بیامرزی میدم روحش شاد...
ادمین: کاش هممون یه دونه از این صغری خانوما داشتیم که مدام صداش بزنیم🥲
اعتراف
سلام من یه خانم 40 سالم وقتی مقطع راهنمایی بودم یه معلم زبان داشتیم که آقا بود و خیلیم سخت گیر بود، معلمه عینکی بود و چشمش چپش انحراف داشت یه روز اومد سرکلاس و شروع به درس دادن کرد و ما هم هواسمون به درس بود که یکهو متوجه شدم یه چیزی روی بینیمِ خواستم ببینم چیه که فهمیدم با خودکار آبی خط کشیدم رو بینی م حالا هی سعی میکردم پاکش کنم نمیشد، آیینه هم همراهم نبود و مدام با چشمم روی بینیم و نگاه میکردم
چشممو انحراف داده بودم رو بینیم و متمرکز شده بودم روش تا پاکش کنم... که یکهو یه گچ پرتاب شد سمتم و با صدای بلند گفت شما پاشید برید بیرون!
من: آقا چرا؟برو بیرون
بنده خدا معلمه نفهمید من دارم خودکار رو بینی مو پاک میکنم و فکر کرد اداشو دارم درمیارم دوستام متوجه شدن همه زدن زیر خنده کلاس ترکید
خلاصه پا شدم رفتم بیرونگفتم آقامنظوری نداشتم فقط خودکار پاک میکردم.... معلمه متاسفانه قبول نکرد:/
یه بار یه دکتره میگفت وقتی مطب بودم داشتم از یه مریض شرح حال میگرفتم گفتم پدر جان مشکلات ادراری هم دارید؟
پیر مرده هم نمیفهمیده این منظورش چیه
یهو دکتره اومده گفته پدر جان شاش بند شدی؟
پیرمرده گفته هاااا اره چیکه چیکه هم میاد

.....
من یبار برا اولین بار میخاستم ازمایش خون بدم
پرستاره گف دستتو بزن بالا
من خنگ منظورشو نگرفتم
دستمو مثل اجازه گرفتن دادم بالا








پرستاره انقده بهم خندید
خاطرات اونجوری

@kateratonjori
چند سال پیش که جوون تر بودم با همسایه مون که اسمش صغری خانم بود میرفتیم صبح ها پیاده رویی خدا رحمت کنه صغری خانم رو نور به قبرش بباره
ادمین: کاش هممون یه دونه از این صغری خانوما داشتیم که مدام صداش بزنیم🥲
اعتراف
سلام من یه خانم 40 سالم وقتی مقطع راهنمایی بودم یه معلم زبان داشتیم که آقا بود و خیلیم سخت گیر بود، معلمه عینکی بود و چشمش چپش انحراف داشت یه روز اومد سرکلاس و شروع به درس دادن کرد و ما هم هواسمون به درس بود که یکهو متوجه شدم یه چیزی روی بینیمِ خواستم ببینم چیه که فهمیدم با خودکار آبی خط کشیدم رو بینی م حالا هی سعی میکردم پاکش کنم نمیشد، آیینه هم همراهم نبود و مدام با چشمم روی بینیم و نگاه میکردم
من: آقا چرا؟برو بیرون
یه بار یه دکتره میگفت وقتی مطب بودم داشتم از یه مریض شرح حال میگرفتم گفتم پدر جان مشکلات ادراری هم دارید؟
پیر مرده هم نمیفهمیده این منظورش چیه
یهو دکتره اومده گفته پدر جان شاش بند شدی؟
پیرمرده گفته هاااا اره چیکه چیکه هم میاد
.....
من یبار برا اولین بار میخاستم ازمایش خون بدم
پرستاره گف دستتو بزن بالا
من خنگ منظورشو نگرفتم
دستمو مثل اجازه گرفتن دادم بالا
پرستاره انقده بهم خندید
خاطرات اونجوری
@kateratonjori
۱۷:۳۵
بازم سلام
بازم T هستماقا یه سوتی همین الان دادم تازه تازه

ما منتظر مهمون بودیم که بیاد خونموننزدیک ۳۰ دقیقه منتظرشون موندیم نیومدن.دیگه عصبی شدم شروع کردم وایی چرا نمیان اه خو نمیخوان بیان تکلیفمونو روشن کنن.یهو در زدن
منن که روسری سرم نبود پریدم از چشمی نگا کردم دیدم پشت در بودن من داشتم اینارو میگفتم


پریدم تو اتاق روسری و چادر گذاشتم سلام علیک کردن نشستنخونمون چون اپارتمانه در حیاطم همیشه بازه اومدن تو جلو در بودن.مامانم از عصبانیت میگفت هیچی نگو اصلا حرف نزن
ولی یا نشنیدن یا به روم نیاوردن
براظهورمولا۱صلوات
خاطرات اونجوری

@kateratonjori
خاطرات اونجوری
@kateratonjori
۶:۳۳
سلام امید وارم حالتون خوب باشه من Nهستم و ساکن شهر قم 
من خیلی دوست دارم شیطونی کنم و کرم بریزم
الان هم سوسک و کرم و هرچی موجود در بدنم وجود داشت فعال شده بودن مادرم غرق فیلم بود خواهرم داشت نماز میخوند مادر و خواهرم از سوسک میترسن منم یه لبخند شیطانی زدم
و شروع کردم به جیغ بنفش کشیدن و با جیغ جیغ می گفتم سوسک و درحال پرواز کردن به سمت مبلمان خونه جوری به مادرم نگاه می کردم که انگار سوسک روی لباس مادرم قرار دارد
دویدم رو مبل خواهرم تا اسم سوسک شنید از سجده بلند شد پرواز کرد سمت مبل مادرم که نگم بهتره من دیگه از خنده غش کردم مادرو خواهرم هم منو ميزدن و جای سوسک رو می پرسیدن 
من نفسم بالا نمی آمد از زور خنده مادرم که دیگه جای قبلیش نرفت رفت یه جا دیگه نشست خواهرم هم سجاده رو ورداشت رفت یه جادیگه نماز خوند
منم تا صبح مسخره شون می کردم امیدوارم جالب باشه براتون
خاطرات اونجوری

@kateratonjori
خاطرات اونجوری
@kateratonjori
۶:۳۳
سلام خسته نباشید میگم خدمت همه دوستان و ادمین هامن kهستم 
........من خودم زیاد سوتی نمیدم ولی به دختر خاله دارم خدایه سوتیه 



گفتم یکیشو بگم براتون این دختر خاله من میره بازار تا پابند بخره چون عروسی داشتیم میره تو مغازه 
چند تا پسر خوشگل نشستع بودن حرف میزدن تا دختر خالم میرع نگاه میکنن منتظر حرف این اینم میخواسته خیلی باکلاس بگه گفتع ببخشید اقا دست بند پا دارن


پسره یه چند دقیقه نگاه کرده به دختر خالم گفته خانوم دست بند پا؟ دختر خالمم فهمیده چه سوتی داده از مغازه عقب عقب اومده بیرون و الفرار 


دو سالی میشه از این سوتی میگذره ولی ما همیشه میخندیم بهش
امیدوارم خوشتون اومده باشه بازم از سوتیاش میگم


خاطرات اونجوری

@kateratonjori
امیدوارم خوشتون اومده باشه بازم از سوتیاش میگم
خاطرات اونجوری
@kateratonjori
۷:۰۰
من دبیرستان خوابگاه بودم یه روز ک با دخترا دور هم نشسته بودیم کرم درونم فعال شد و رفتم تلفن خوابگاه رو به بهونهی تماس با خانواده آوردم و چندتا شماره الکی گرفتم تا اینکه یکیشون برداشت و خانومی هم بودن منم گفتم سلام همراه دکتر گله دار بعد یه نگاه به دخترا انداختم دیدم دارن میخندن خودمم خندم گرفت خانومه ک دید من دارم میخندم گفت تو مریضی برو خودتو درمان کن و قطع کرد
(گلهدار فامیل شوهر سرپرستمون بود ک دکتر طب سنتی هم بود منم اولین بار بود ک فامیل گلهدار میشنیدم برام خندهدار بود
) دخترا هنوزم بهم میگن تو مریضی برو خودتو درمان کن
راستم میگفت من مرض مزاحمت داشتم وقتی دخترا تلفن خوابگاه رو میاوردن با خانوادههاشون صحبت میکردن بعد میخواستن ببرن سرپرستی تحویل بدن من تلفن رو ازشون میگرفتم مزاحم ملت میشدم
ما به امید اینکه یه پسر جوون خوش صدا بردارع زنگ میزدیم ک از شانس گندمون همش زن بودن
خب بیکاری رشتمه مزاحمتم یکی از درساش بود ک پاسش کردم
از اونایی ک فامیلشونم گلهدار معذرت میخوام
خاطرات اونجوری

@kateratonjori
خاطرات اونجوری
@kateratonjori
۸:۵۳
سلاممم کانالتون عالیه
مهلا هستم ۱۸ساله،شوشوم۲۴
سوتی ک میخوام بگم برمیگرده به چند ماه پیش
خب جونم براتون بگه که یه روز که از ارایشگاه برگشته بودم خونمون فقط منو مامانم بودیم دوروز قبلش بابام بهم گفته بود که واسم خاستگار اومده و حتما باید بهش فکر کنم و جواب قانع کننده ای بدم(اینم بگم که خاستگاره پسرعمومه و خیلی خوشگل و جذاب و البته خیلی خیلی خیلی مغرور
)داشتم تلویزیون نگاه میکردم صدای درو شنیدم مامی گفت درو باز کن منم که حرف گوش کن بازش کردم اصن طرفو هم نیگا نکردم فک میکردم بابامه و مستقیم بحثو وا کردم:بابا من با اون پسره گودزیلای خر ازدواج. نمیکنم مگه نمیبینی چقد مغروره با اون پوزخنداش ، اه اه چندششش کثافت با همون بقالی فروش سرکوچمون ازدواج میکنم ولی با این پسره نههمه. این حرفارو گفتم جوابی نشنیدم یهو برگشتم که چشتون روز بد نبینه با پسر عموم چشم تو چشم شدم

و فهمیدم چه سوتی بزرگی دادم
و از خجالت اب شدم الفرار مستقیم ب اتاقم

بعد از چند روز ک باهاش حرف زدم جواب مثبتو دادم اخه پسرخوبی بود (جدا از مغرور بودنش)
اینم بگم که الان ۳ماهه نامزدیم و عاشقانه همو دوست داریم


مررررسی خیلی خیلی دوستون دارم

خاطرات اونجوری

@kateratonjori
اینم بگم که الان ۳ماهه نامزدیم و عاشقانه همو دوست داریم
مررررسی خیلی خیلی دوستون دارم
خاطرات اونجوری
@kateratonjori
۱۲:۵۳
سلام من زهرا هستم 15سالمه و اهل کرمانشاه هستم میخواستم یکی از سوتی هام و بگم (این ماجرا برمیگرده به قبل کرونا )یه روز که تو خونه نشسته بودیم من داشتم با خواهرم ( که دوقلوییم ) صحبت میکردیم ومسخره بازی در میاوردیم که بحثمون رفت رو عمه ام (من یه عمه دارم که زیاد خوشم ازش نمیاد ولی مادرم هفته ای یه بار دعوتش میکنه خونمون منم اون روز نمیدونستم عمم داره میاد خونمون )داشتم میگفتم از فیس افاده ش میگفتم چقدر آرایش میکنه چقدر بدشکله که حتی یه خواستگارم نداره و..........دیدم خواهرم رنگش پرید و هی داره برام چشم ابرو میاد آخر طاقت نیاوردم گفتم چته تو از پشت سرم یکی گفت(سلام عمه جون خوب هستی)یعنی من یه دور سکته ی کامل رو زدم برگشتم انقد هول شده بودم که نمیدونستم چیکار کنم هیچی دیگه از اون بعد عمه ام دیگه نمیاد خونمونباتشکر از ادمین جون عزیز
خاطرات اونجوری

@kateratonjori
خاطرات اونجوری
@kateratonjori
۱۲:۵۳
سلام.پریا هستم. اقا من خیلی سوتی دست خودم میدم
واسه سیزده بدر1400 رفته بودیم باغ اقاجونم. بعد میخاستیم چادر بزنیم. چادرمون میله ای بود. دوتا از پسر عموم اینا اومدن کمک. اقا نگم براتون
من اومدم از روی یکی میله ها بپرم پسر عموم سر میله رو گرفت اورد بالا. منم پام گیر کرد محکم با پوز خوردم زمین
نفهمیدم چی شود دیگه خودم از خجالت اب شدم. بعد دوتا پسر عموم زیر بغلمو گرفتن منو نشوندن رو ماشین
انقدر فحششون دادممم
اقا از بس نیتم صافه، نفرینشون کردم

فردا صبش یکی از پسر عموم زیر لبش تب خال زد. و اون یکی هم سوار اسب شد و محکم خورد زمین
#مخلص_همتون
خاطرات اونجوری

@kateratonjori
#مخلص_همتون
خاطرات اونجوری
@kateratonjori
۱۴:۴۷
باسلام خدمت همه سوتی دهنده ها و ادمین عزیز
من اولین باره میخوام براتون سوتیمو بگم مال چند ماه پیشه یه بار یه اکانت فیک تو اینستا درست کرده بودم و پسر عمم بهم پیام داد
منم چند سال بود ندیدمش نمیشناختمش عکسشم بود.
پیام داد بهم 1 هفته باهاش در ارتباط بودم
خلاصه گفت پدربزرگمو میشناسی منم با کمال احترام گفتم بله
گفتم پدربزرگ خودمم هست
گفت:چطور
بهم گفت بگو اسم بابات چیه منم گفتم گفت عه اون داییه منه منم سریع شناختمش گفت:اسم مامانت چیه
دیگه بلاکش کردم به دختر عموم گفت احساس میکنم ایرسا(من)بهم پیام داده اونم خیلی سریع پیچوندش گفت نه حتما دختر خالش بوده میخواسه ایسگات کنه
امید وارم خوشتون اومده باشع خنده رو لبتون هــمــیشـه،بای



اینم از من یادگاری#دخترک تنها

خاطرات اونجوری

@kateratonjori
خاطرات اونجوری
@kateratonjori
۱۷:۴۸
بازارسال شده از آژانس تبلیغاتی فراتبلیغ | FaraTabligh
#تست_احتمال_ابتلا_به_آلزایمر دانشگاه آکسفورد
دایره بالا را چه رنگی می بینید ؟
آبی
قرمز
️ مشکی
️ سفید
برای مشاهده جواب لینک زیر را لمس کنید
ble.ir/join/Gj3TH9VhXv
ble.ir/join/Gj3TH9VhXv
ble.ir/join/Gj3TH9VhXv
خیلی عجیبه
دایره بالا را چه رنگی می بینید ؟
برای مشاهده جواب لینک زیر را لمس کنید
ble.ir/join/Gj3TH9VhXv
ble.ir/join/Gj3TH9VhXv
ble.ir/join/Gj3TH9VhXv
خیلی عجیبه
۱۷:۴۹
بازارسال شده از تبلیغات تیک تاک
پاکت هدیه
باز کنین نفری 500 هزار تومان


███████████████████████████ ███████ باز کردن پاکت هدیه ████████ ███████████████████████████
بزن رو باز کردن پاکت هدیه
" />

کلیک کن روم 500 تومن بگیر
باز کنین نفری 500 هزار تومان
███████████████████████████ ███████ باز کردن پاکت هدیه ████████ ███████████████████████████
بزن رو باز کردن پاکت هدیه
کلیک کن روم 500 تومن بگیر
۱۷:۴۹