بله | کانال کاوان
عکس پروفایل کاوانک

کاوان

۶عضو
دو کتاب برای سفر برداشته بودم. همین که پایم به قطار رسید یک ور درونم گفت: - تا برسی مشهد حتماً یکی رو تمام می‌کنی. ور دیگرم حرف نمی‌زد. چشم‌هایش نیمه‌باز بود. مثل آدمی شکست خورده که نای بلند شدن نداشته باشد. دلش هیچ کاری نخواهد. بی که بخواهد یا نخواهد چشمش را ببندد و خیال کند نیست. تک صندلی گوشه واگن اتوبوسی نصیبم شده بود. یکی دو ساعت پیش از خواب بیدار شده بودم. همین که روی صندلی نشستم انگار زمین دهان باز کرد و مرا توی خودش برد. نه کسی مرا می‌دید. نه صدایم را می‌شنید. همه فکر و خیال‌هایی که به سرم می‌ریخت از خودم دور می‌کردم. دست از سرم برنمی‌داشت. بی‌رحمانه بدترین حرف‌ها را به خودم گفتم. شعله سرم کمتر شد. ور دیگرم بدون هیچ حرفی مرا به خودش کشید. فقط برای نماز و چند پیام ضروری بیدار شدم. هر صدا هر تکان قطار هر جیر جیر فنر تخت برایم لالایی بود. بیست ساعت خواب کاری کرد کم کم کلمه‌ها دوباره سراغم بیایند. صبح فردا کتری را گذاشتم روی گاز لباسم را باهاش اتو کنم. تا آبش جوش بیاید خانبوم را برداشتم و اولین روایتش را خواندم.
#خواب#تنظیمات_کارخانه
@kavann2 | کاوان

۱۰:۱۱