خارج از محیط کار، در هر موردی که از دستش برمیآمد، مخلصانه، بیمنت و بدون چشمداشت به برادران خود کمک میکرد. برادر خطاب کردن همکاران توسط او، شعاری نبود و به معنای واقعی سعی میکرد حق برادری را بهجا بیاورد. مثلاً او، تنها فردی بود که برای ضمانت وام همکاران از جمله من، خودش پیشقدم میشد. چندین سال پیش که ماشین نداشتم، یکبار که دید عجله دارم به خانه بروم، من را تا در خانه رساند. با وجود اینکه منزل ما غرب تهران بود و اصلاً مسیر خانه او نبود، به بهانه اینکه من سمت محل شما کار دارم، این لطف را در حق من کرد.
راوی:علیرضا شجاع مرادی (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
راوی:علیرضا شجاع مرادی (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
۳:۳۷
هیچوقت روی من را زمین نزد. اصولاً روی هیچکس را زمین نمیزد. چه در مسائل کاری! چه غیرکاری! حتی اگر آن کار وظیفه مستقیم او نبود. موارد مختلف و متعددی از مسائل کاری و غیرکاری را یادم هست که از او خواستم انجام دهد و روی من را زمین نزد. از کارهای کوچکی مثل گرفتن غذای ما از مرکز تا کارهایی مثل ضامن وام شدن! هم وظیفه شناسی و هم انجام کارهای خیر برای او محدود به فضای اداری نبود. مثلا در جاهای دیگر، مثل خیریه مسجد محلهشان «مسجد قمر بنی هاشم» هم خیلی فعال بود.
راوی:محمدحسام طوسی (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
راوی:محمدحسام طوسی (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
۳:۳۷
او حتی رفاقتهایش را خرج پیشرفت این کارها میکرد. مثلاً من مهمانی داشتم که میخواستم اتاق جلسه را بگیرم یا او را بالا بیاورم و در معاونت در خدمت مهمان باشم. ایشان علاوه بر پیگیریهای مرسوم، پایین میرفت و با بچههای حراست صحبت میکرد و رفاقتش را خرج میکرد تا این کار انجام شود. اینطور نبود که بگوید من جزئی از سیستم هستم و مسئول یک فرآیند هستم. من فرآیند خودم را انجام دادم و حالا اگر این کار نشد، نشده است و به من ارتباطی ندارد. خودش را متولی این میدانست که هر قدر توان دارد، استفاده کند تا کار انجام شود.
راوی:سید محمدعلی نعمتی (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
راوی:سید محمدعلی نعمتی (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
۳:۳۸
بارها اتفاق افتاد که آقا صابر، وسایلش یا بخصوص موبایلش را در اتاق جلسات جا میگذاشت. آقا هادی خودش پایین میآمد و وسایل ایشان را بالا میبرد. امکان نداشت این کار را روی دوش کسی بگذارد.
راوی:روح الله طالبی (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
راوی:روح الله طالبی (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
۳:۴۰
توی پیگیری کارها از سایر همکاران اداری مرکز، از همه چیز حتی روابط شخصیاش مایه میگذاشت. چندبار شاهد بودم که با لحن خیلی نرم، شوخی و حتی قربانصدقه سایر همکاران اداری رفتن، میخواست کاری را پیگیری کند تا به نتیجه برسد.
راوی:مهدی اشعری (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
راوی:مهدی اشعری (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
۳:۰۶
بعضی اوقات، نیروهای خدماتی مرکز نبودند تا از آقا صابر پذیرایی کنند، خودش میرفت و چایی میریخت و از ایشان پذیرایی میکرد.
راوی:روح الله طالبی (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
راوی:روح الله طالبی (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
۳:۰۶
بارها اتفاق افتاد که با یکی از همکاران ایشان در امور اداری معاونت پژوهش کار داشتیم و زمانی که تماس میگرفتیم، آن همکار در محل کارش نبود و آقای کاظمزاده از پشت تلفن، متوجه پریشانی و نگرانی ما میشد. مثلاً میگفتیم: الان چی کار کنیم؟ خیلی سریع میگفت: اصلاً نگران نباش! خودم انجام میدم. با آن همکارش سریع هماهنگ میکرد و سیستمش را روشن میکرد. آن کار را انجام میداد و پیگیری میکرد. ناگهان میدیدم که نیم ساعت بعد و در کمال ناباوری تماس میگرفت و میگفت: حل شد برادر جان! همه چی حل شد. میخواهم بگویم نه تنها ایشان وظیفهشناس بود و کارهای خودش را به خوبی انجام میداد، بلکه حتی کار برخی دیگر از نیروهای معاونت پژوهش را هم انجام میداد. این کار جدا از پیگیری بود، چون داشت عملاً کار آن فرد غایب را انجام میداد تا کار بچهها راه بیفتد و روی زمین نماند و این ویژگی او منحصر به فرد بود.
راوی:محمدحسام طوسی (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
راوی:محمدحسام طوسی (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
۳:۰۷
آقای کاظمزاده بیشتر از آنکه به فکر خودش باشد، به فکر همکارانش بود. به عنوان مثال، همیشه به دنبال این بود که همکارانش را راضی نگه دارد تا کار مرکز و کشور پیش برود. برای همین هر کاری را در این زمینه نیاز میدید، انجام میداد ولو اینکه وظیفه اش نبود. مثلا اگر پیک به مرکز میآمد و برای گرفتن پولش معطل و عصبانی میشد، آقای کاظمزاده از جیب خودش پول آن فرد را میداد تا مشکل را حل و فصل کند. یا مثلا یکی از نیروهای خدماتی به سایت معاونت پژوهش میرفت و کارها را انجام میداد ولی ناهار نداشت و آقای کاظم زاده یک ماه ناهار خودش را از رستوران مرکز میگرفت و به ایشان میداد و این فرد بعد از گذشت این مدت تازه متوجه این موضوع شد.
راوی:روح الله طالبی (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
راوی:روح الله طالبی (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
۳:۰۸
از سال ۹۹ به بعد، من با این که همچنان نیروی تمام وقت در مرکز همکاریها بودم، بیشتر ساعات کاریام خارج از مرکز بود. به همین دلیل، بارها پیش میآمد که از مزایایی که مرکز به نیروهایش میداد، مطلع نمیشدم ولی آقا هادی بدون اینکه حتی یک بار از ایشان خواسته باشم، هر بار پیگیری میکرد که بیا بگیر. حتی اگر نمیتوانستم، خودش میگرفت و به دستم میرساند.
راوی:مهدی اشعری (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
راوی:مهدی اشعری (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
۳:۰۹
در ایام کرونا، نیروهای خدماتی مرکز در اتاق جلسات مرکز فلاکس آبجوش میگذاشتند. آقا هادی وقتی صبح زود به مرکز میرسید، خودش فلاکسهای آبجوش را پر میکرد و در اتاق جلسات میگذاشت و این اتاق را ردیف میکرد تا بعدا که مسئول نیروهای خدماتی میآمد با نیروهایش برخورد نکند که کارتون را درست انجام ندادید.
راوی:روح الله طالبی (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
راوی:روح الله طالبی (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
۳:۱۰
یکبار معاونت پژوهش، گردهمایی خانوادگی در پارک فناوری پردیس گذاشت. این مراسم در مسجد پارک برگزار شد. من آن زمان ماشین نداشتم. اسنپ من را دم در پارک پیاده کرد. آقا هادی علیرغم اینکه هیچ مسئولیت و وظیفهای نداشت، پیگیر بود تا به دنبال من بیاید. بالاخره هم آمد. بنده و همسرم را سوار ماشینش کرد و به مسجد پارک برد تا در مراسم شرکت کنیم.
راوی:مصطفی امینی (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
راوی:مصطفی امینی (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
۳:۱۱
بعد از مدتی همدیگر را در پارک علم و فناوری پردیس دیدیم، مثل همیشه خیلی گرم احوالپرسی کرد و بعد بلافاصله گفت: اون پیامی که بهم دادی خیلی قشنگ بود، خیلی کیف کردم. گفتم: کدوم پیام؟گفت: همونی که گفتی انشاءالله مسئول دفتری امام زمان (عج)!
راوی:حسین شمالی (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
راوی:حسین شمالی (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
۳:۱۴
بعضی اوقات، خودش اتاقش در مرکز را جارو می زد. بهش اعتراض میکردیم که چرا این کار را داری میکنی؟ میگفت: فلانی (نیروی خدماتی) اومده بود انجام بده و من درگیر کارها بودم و نذاشتم انجام بده. حالا ایرادی نداره، من فکر میکنم خونه خودمه و دارم انجام میدم.
راوی:روح الله طالبی (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
راوی:روح الله طالبی (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
۱۰:۴۶
آقا هادی برای ما که کارمان خیلی وقتها خارج از مرکز بود، واقعاً نعمت بود. وقتی میفهمید توی مرکز کار اداری داریم، میگفت مدارک را برایش بفرستیم و خودش پیگیری میکرد. در حالی که این وظیفه خود ما بود که کارها را از بخش مربوطه پیگیری کنیم.
راوی:مهدی اشعری (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
راوی:مهدی اشعری (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
۱۰:۴۷
آقا هادی ذهن شفاف و سادهای داشت. این به معنای داشتن اصول مشخص و دقیق و به دور از هر گونه محاسبات و پیچیدگی بود یعنی حسابی روی خودش تمرین میکرد تا یکرو، صاف و ساده باشد. بین ذهن و زبانش هیچ فاصله ای نبود. بین افراد، هیچ تبعیضی در کمک کردن قائل نمیشد و اصول درست خودش را برای همه به کار میبرد. اینطور نبود که صرفاً به چند نفر از دوستان خودش در پیگیری کارها، کمک کند. با همه همکارانش با همان اصول مشخص مثل احترام، مهربانی، نداشتن انتظار و چشمداشت، جدیت و پیگیری برخورد میکرد.
راوی:محسن شهرابی فراهانی (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
راوی:محسن شهرابی فراهانی (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
۱۰:۴۸
هادی کاظمزاده را تقریبا ده دوازده سالی بود که می شناختم. اما نیاز به این زمان طولانی نبود که محبتش در دلم بیفتد و متوجه ولع و اشتیاقش برای باز کردن گره از کار خلق خدا بشوم. چرا که به واقع عمل کننده به این حدیث نبوی بود که «الخلق عیال الله، فَأحبُّ الْخلق إلی الله من نَفَع عیالَ الله» به این معنا که «مردم، خانواده پروردگار هستند، پس محبوبترین مردم نزد پروردگار، کسی است که بیشترین سودمندی را برای خانواده حضرت حق داشته باشد».
راوی:کاظم کیال (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
راوی:کاظم کیال (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
۱۰:۴۸
بارها اتفاق افتاد که من با آقای کاظمزاده درباره مشکلات مالی خانوادههای مختلف درد و دل میکردم و ایشان به این خانوادهها به صورت قرض یا بلاعوض کمک میکرد.
راوی:روح الله طالبی (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
راوی:روح الله طالبی (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
۱۰:۴۹
خیلیها میگویند «خوبی مکرر» به «وظیفه مقرر» تبدیل میشود و برای همین، تلاش میکنند در خوبی کردن به دیگران هم معتدل باشند ولی آقا هادی در قید و بند این حرفها نبود و در این زمینه با خدا معامله کرده بود. بهخاطر همین به همکارانشان از جمله بنده، خیلی لطف داشتند و بارها شده بود که کارهایی در حق من بکنند که ابداً وظیفهاش نبود. مثلاً بارها پیش آمده بود که مرکز چیزهایی مثل ماسک و عرقیجات و آجیل میدادند و او برای من از انبار گرفته بود و بهم پیام میداد: «هر زمان به مرکز تشریف آوردید تقدیم میکنم».
راوی:مهدی اشعری (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
راوی:مهدی اشعری (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
۱۰:۵۰
اواخر سال ۱۳۹۵ مشغول خدمت سربازی بودم و کمتر مرکز میآمدم. از وقتی که سرباز شدم، آقا هادی برای من احترام ویژهای قائل بود و میگفت: قدر این دوران را بدان! از سربازی خودش تعریف میکرد و خدا را شاکر بود از اینکه یک فرصت طلایی برای خدمت رایگان به نظام داشته است. در همین دوران سربازی که بودم، یک روز عصر، زنگ منزل ما به صدا درآمد. آیفون را برداشتم. گفت: برادر جان! اگر میشه تشریف بیارید پایین! خیلی تعجب کردم، واژهها و لحن صدا آشنا بود اما نمیتوانستم باور کنم هادی کاظمزاده است. آدرس خانه پدرم را از مرکز گرفته بود و در آن ترافیک شب عید، بسته آجیل و شیرینی برای من آورده بود. بدون اینکه من خواسته باشم یا با من هماهنگ کرده باشد. بعد از سلام و روبوسی، فقط یک جمله گفت و سریع رفت. گفت: از من تشکر نکن! کاری نکردم. فقط خواستم سرباز اسلام را خوشحال کنم.
راوی:محسن شهرابی فراهانی (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
راوی:محسن شهرابی فراهانی (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
۱۰:۵۱
شب یلدای سال ۹۷، مرکز یک بسته شیرینی داده بود. من چند روزی بود که به علت بیماری، در خانه بودم و نمیتوانستم به مرکز بروم. شب پدرم تماس گرفت و گفت: غروب آقای کاظمزاده با یک بسته شیرینی دم در منزل ما آمد و احوال شما را جویا شد. آدرس ثبت شده من در مرکز آدرس منزل پدریام بود و آقای کاظمزاده برای احوالپرسی به آنجا رفته بود.
راوی:میلاد بیگی (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
راوی:میلاد بیگی (همکار)
منبع:فصل سوم کتاب: از خیابان حبیباللهی تا ساختمان اوستا
@ketabebaradarjan
۱۰:۵۲