ساعت ۹ و ۵۵ دقیقهی صبح است. لپتاپ را روشن میکنم. تا یک دقیقهی دیگر، اتفاقی تازه رقم خواهد خورد؛ رادیویی متولد میشود که قرار است صدای کتابخانههای استان قم باشد؛ رادیویی به نام «قلمرو».موجی از هیجان وجودم را فرا گرفته است. حس عجیبی دارم؛ آمیختهای از شادی، غرور و امید. گمان میکنم همهی همکاران پرتلاشم در کتابخانهها، امروز چنین حسی را تجربه میکنند.
ساعت ۱۰، پخش رادیو با تلاوت آیاتی از قرآن کریم آغاز میشود. پس از آن، پیام تبریک و سخنان مدیرکل کتابخانههای عمومی استان قم پخش میشود و سپس، یکبهیک، صدای اهالی فرهنگ و همکارانم را میشنوم که تولد «رادیو قلمرو» را تبریک میگویند. بعضی صداها برایم آشنا هستند و بعضی دیگر را برای نخستین بار میشنوم. هر بار که صدای یکی از همکارانم پخش میشود، بیاختیار لبخند میزنم.
بخشهای مختلف رادیو هم یکبهیک معرفی میشوند؛ بخش معرفی کتاب، بخش کودک، بخش داستان و... قرار است در هر بخش، صدای کتابداران، اهالی فرهنگ و مردم شنیده شود. رادیویی که از جنس صداست، اما جانش با کتاب گره خورده است.
در میان پیامهای تبریک، جملهای از یکی از اهالی فرهنگ بیش از همه در ذهنم میماند:«رادیو قلمرو، دعوتی است برای مکث؛ فرصتی برای پیاده شدن از قطار روزمرگی و رسیدن به تأمل و اندیشه.»
همان لحظه یاد کتابی میافتم که چند روز پیش به مجموعهی کتابهای کودک کتابخانه اضافه شده بود؛ «یک روز جادویی که قرار بود هیچ کاری نکنم!» نوشته و تصویرگری بئاتریس آلمانیا، با ترجمهی معصومه نفیسی، از انتشارات مهرسا؛ کتابی که موفق شده چهار نشان «لاکپشت پرنده» را به دست آورد.
داستان دربارهی دخترکی است که همراه مادرش به کلبهای چوبی در دل جنگل میرود. از سر بیحوصلگی، مثل همیشه سرگرم تبلتش میشود؛ اما اتفاقی ساده، او را از صفحهی نمایش جدا میکند و ناگهان دنیای اطرافش را جور دیگری میبیند؛ دنیایی که همیشه همانجا بوده، اما فرصت دیدنش را نداشته است.
کتاب را دوباره برمیدارم و ورق میزنم. مدام به همان جملهی آغاز برنامه فکر میکنم؛ به «مکث». شاید گاهی همهی ما، چه کودک و چه بزرگسال، بیشتر از هر چیز به چند دقیقه فاصله گرفتن از شتاب همیشگی زندگی نیاز داریم؛ چند دقیقهای برای دیدن، شنیدن و فکر کردن.
دوباره نگاهم به عنوان کتاب میافتد: «یک روز جادویی که قرار بود هیچ کاری نکنم!» راستش، امروز برای من هم یک روز جادویی است؛ روزی که رادیو «قلمرو» اولین قدمش را برمیدارد.
تولدت مبارک، رادیو «قلمرو».
پنجشنبه، ۱ مرداد ۱۴۰۵
#زهرا_آقایی#خاطرات_یک_کتابدار #رادیو_قلم_رو #کتابخانه #معرفی_کتاب #ادبیات_کودک #یک_روز_جادویی_که_قرار_بود_هیچ_کاری_نکنم #لاکپشت_پرنده
رادیو اینترنتی «قلمرو»
https://www.rghalamro.ir/
@Rghalamro
https://ble.ir/ketabkhanehnegar
ساعت ۱۰، پخش رادیو با تلاوت آیاتی از قرآن کریم آغاز میشود. پس از آن، پیام تبریک و سخنان مدیرکل کتابخانههای عمومی استان قم پخش میشود و سپس، یکبهیک، صدای اهالی فرهنگ و همکارانم را میشنوم که تولد «رادیو قلمرو» را تبریک میگویند. بعضی صداها برایم آشنا هستند و بعضی دیگر را برای نخستین بار میشنوم. هر بار که صدای یکی از همکارانم پخش میشود، بیاختیار لبخند میزنم.
بخشهای مختلف رادیو هم یکبهیک معرفی میشوند؛ بخش معرفی کتاب، بخش کودک، بخش داستان و... قرار است در هر بخش، صدای کتابداران، اهالی فرهنگ و مردم شنیده شود. رادیویی که از جنس صداست، اما جانش با کتاب گره خورده است.
در میان پیامهای تبریک، جملهای از یکی از اهالی فرهنگ بیش از همه در ذهنم میماند:«رادیو قلمرو، دعوتی است برای مکث؛ فرصتی برای پیاده شدن از قطار روزمرگی و رسیدن به تأمل و اندیشه.»
همان لحظه یاد کتابی میافتم که چند روز پیش به مجموعهی کتابهای کودک کتابخانه اضافه شده بود؛ «یک روز جادویی که قرار بود هیچ کاری نکنم!» نوشته و تصویرگری بئاتریس آلمانیا، با ترجمهی معصومه نفیسی، از انتشارات مهرسا؛ کتابی که موفق شده چهار نشان «لاکپشت پرنده» را به دست آورد.
داستان دربارهی دخترکی است که همراه مادرش به کلبهای چوبی در دل جنگل میرود. از سر بیحوصلگی، مثل همیشه سرگرم تبلتش میشود؛ اما اتفاقی ساده، او را از صفحهی نمایش جدا میکند و ناگهان دنیای اطرافش را جور دیگری میبیند؛ دنیایی که همیشه همانجا بوده، اما فرصت دیدنش را نداشته است.
کتاب را دوباره برمیدارم و ورق میزنم. مدام به همان جملهی آغاز برنامه فکر میکنم؛ به «مکث». شاید گاهی همهی ما، چه کودک و چه بزرگسال، بیشتر از هر چیز به چند دقیقه فاصله گرفتن از شتاب همیشگی زندگی نیاز داریم؛ چند دقیقهای برای دیدن، شنیدن و فکر کردن.
دوباره نگاهم به عنوان کتاب میافتد: «یک روز جادویی که قرار بود هیچ کاری نکنم!» راستش، امروز برای من هم یک روز جادویی است؛ روزی که رادیو «قلمرو» اولین قدمش را برمیدارد.
تولدت مبارک، رادیو «قلمرو».
#زهرا_آقایی#خاطرات_یک_کتابدار #رادیو_قلم_رو #کتابخانه #معرفی_کتاب #ادبیات_کودک #یک_روز_جادویی_که_قرار_بود_هیچ_کاری_نکنم #لاکپشت_پرنده
https://ble.ir/ketabkhanehnegar
۱۲۳
۱۲:۴۳