کلید های طلایی که ما را ثروتمند میکند1 نگرش مثبت2 ارتباط موثر3 ادب4 یادگیری مادام العمر5 انضباط شخصی6 تندرستی واقعی7 آرامش خاطر8 خلاقیت9 عشق ورزیدن به کار10 داشتن برنامه و هدف11 داشتن قلب و زبان شاکر12 درک دیگران13 استفاده موثر از زمان14 بخشندگی15 اعتماد به نفس
ble.ir/join/C9cAPuUDKd
ble.ir/join/C9cAPuUDKd
۱۱:۲۴
سامانه رهگیری مرسولات پستی
برگ سبز خودرو
گواهینامه رانندگی
گذرنامه
کارت خودرو
اسناد موتور سیکلت
نظام وظیفه
دیوان عدالت اداری
رهگیری سیم کارت از طریق آدرس زیر امکان پذیر است
https://najatracking.post.ir/
=======================ble.ir/join/C9cAPuUDKd
https://najatracking.post.ir/
=======================ble.ir/join/C9cAPuUDKd
۱۰:۰۲
این نوشتهی چارلی چاپلین یه جور سبک زندگیه:
«پس از كلی فقر، به ثروت وشهرت رسیدم. آموختهام كه با پول میتوان ساعت خريد، ولى زمان نه.میتوان مقام خريد، ولى احترام نه.میتوان كتاب خريد، ولى دانش نه.میتوان دارو خريد، ولى سلامتى نه.میتوان رختخواب خرید، ولی خواب راحت نه.میتوان قلب را خرید، اما عشق را نه.ارزش آدمها به دارایی نیست، به«معرفت» آنهاست.
ble.ir/join/C9cAPuUDKd
«پس از كلی فقر، به ثروت وشهرت رسیدم. آموختهام كه با پول میتوان ساعت خريد، ولى زمان نه.میتوان مقام خريد، ولى احترام نه.میتوان كتاب خريد، ولى دانش نه.میتوان دارو خريد، ولى سلامتى نه.میتوان رختخواب خرید، ولی خواب راحت نه.میتوان قلب را خرید، اما عشق را نه.ارزش آدمها به دارایی نیست، به«معرفت» آنهاست.
ble.ir/join/C9cAPuUDKd
۱۰:۰۸
عجیب اما واقعی
شهریار نوری زاده مدیرکل بنیاد مسکن هرمزگان در اقدامی عجیب طی حکمی فرزند خود احمدرضا نوریزاده را بهعنوان رئیس بنیاد مسکن قشم منصوب کرد.
ble.ir/join/C9cAPuUDKd
شهریار نوری زاده مدیرکل بنیاد مسکن هرمزگان در اقدامی عجیب طی حکمی فرزند خود احمدرضا نوریزاده را بهعنوان رئیس بنیاد مسکن قشم منصوب کرد.
ble.ir/join/C9cAPuUDKd
۲۰:۴۶
ميگويند :
ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﮔﺎﻧﺪﯼ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩش را ﺑﻪ ﺟﻠﺴﻪ ﺍﯼ برساندﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ در آن جلسه ﺍﺯ ﺣﻖ ﻣﻠﺘﺶ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﻫﺎ ﺩﻓﺎﻉ كند ﺩﯾﺮ به ايستگاه راه آهن رسيد ﻭ ﻗﻄﺎﺭ شروع به ﺣﺮﮐﺖ کرده ﺑﻮﺩ گاندى ﻣﺠﺒﻮﺭشد كه به ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻗﻄﺎﺭ ﺑﺪﻭد و ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﻪ ﻗﻄﺎﺭ رسيد ﻭلى هنگام ﺳﻮﺍﺭ شدن ﯾﮏ ﻟﻨﮕﻪ ﮐﻔﺸﺶﺍﺯ پايش ﺩﺭ آمد ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﺭﯾﻞ افتاد گاندى سريع ﻟﻨﮕﻪ ديگر كفش ﺭا از پاي درآورده و به سمت لنگه جا مانده پرتاب نمود ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ رسيد و ﻭﺍﺭﺩ ﺟﻠﺴﻪ شد ﺗﻤﺎﻡ ﺣﻀﺎﺭ ﺑﻪ ﮔﺎﻧﺪﯼ ﭘﺎﺑﺮﻫﻨﻪ خنديدند ﯾﮑﯽ از ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯿﻬﺎ گفت : ﺁﻗﺎﯼ ﮔﺎﻧﺪﯼ ﮐﻔﺸﻬﺎﯾﺘﺎﻥ ﮐﻮ ؟؟؟
ﻧﮑﻨد قصد داريد ﺑﺎ ﭘﺎﯼﺑﺮﻫﻨﻪ ﺍﺯ ﺣﻘﻮﻕ ملت خود ﺩﻓﺎﻉ ﮐﻨﯿﺪ !!!!!ﻣﺠﺪﺩﺍ ﻫﻤﻪ حضار خنده ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺳﺮ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﮔﺎﻧﺪﯼ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺁﺭﺍﻡ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺑﺮ ﻟﺐ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻧﻈﺎﺭﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻨﺪﻩ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ
ﮔﺎﻧﺪﯼ ﮔﻔﺖ : ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻋﻠﺖ ﺗﺎﺧﯿﺮ ﺑﺪﻧﺒﺎﻝ ﻗﻄﺎﺭ ﻣﯿﺪﻭﯾﺪﻡﺗﺎ خود را به اﯾﻨﺠﺎ ﺑﺮسانم ﯾﮏ ﻟﻨﮕﻪ ﮐﻔﺸﻢ ﺍﺯ ﭘﺎﯾﻢ ﺩﺭ ﺁﻣدﻭ ﻣﻦ ﺁﻥ ﯾﮑﯽ ﻟﻨﮕﻪ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﻡ ﻭ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻟﻨﮕﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﭘﺎﺑﺮﻫﻨﻪ ﺍﯼ ﭘﯿﺪﺍﯾﺸﺎﻥ ﮐﺮﺩ ﯾﮏ ﺟﻔﺖ ﮐﻔﺶ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻧﻪ ﯾﮏ ﻟﻨﮕﻪ !
ﺳﮑﻮﺕ ﻣﺮﮔﺒﺎﺭﯼ ﺳﺎﻟﻦ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﮔﺮﻓﺖ ﺁﺭﯼ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ: ﻻﺯﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻨﯿﻢ،ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻧﮑﻨﯿﻢ ﮔﺎﻫﯽ، «ﺧﺪﺍوند» !!!!!ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﺎ «ﺩﺳﺖ ﺗﻮ» «ﺩﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻨﺪﮔﺎﻧﺶ» ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﻭﻗﺘﯽ «ﺩﺳﺘﯽ» ﺭﺍ ﺑﻪ « ﯾﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯼ» ﺑﺪﺍﻥ که : «ﺩﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮﺕ» دﺭ ﺩﺳﺖ خداست.
ble.ir/join/C9cAPuUDKd
ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﮔﺎﻧﺪﯼ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩش را ﺑﻪ ﺟﻠﺴﻪ ﺍﯼ برساندﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ در آن جلسه ﺍﺯ ﺣﻖ ﻣﻠﺘﺶ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﻫﺎ ﺩﻓﺎﻉ كند ﺩﯾﺮ به ايستگاه راه آهن رسيد ﻭ ﻗﻄﺎﺭ شروع به ﺣﺮﮐﺖ کرده ﺑﻮﺩ گاندى ﻣﺠﺒﻮﺭشد كه به ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻗﻄﺎﺭ ﺑﺪﻭد و ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﻪ ﻗﻄﺎﺭ رسيد ﻭلى هنگام ﺳﻮﺍﺭ شدن ﯾﮏ ﻟﻨﮕﻪ ﮐﻔﺸﺶﺍﺯ پايش ﺩﺭ آمد ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﺭﯾﻞ افتاد گاندى سريع ﻟﻨﮕﻪ ديگر كفش ﺭا از پاي درآورده و به سمت لنگه جا مانده پرتاب نمود ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ رسيد و ﻭﺍﺭﺩ ﺟﻠﺴﻪ شد ﺗﻤﺎﻡ ﺣﻀﺎﺭ ﺑﻪ ﮔﺎﻧﺪﯼ ﭘﺎﺑﺮﻫﻨﻪ خنديدند ﯾﮑﯽ از ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯿﻬﺎ گفت : ﺁﻗﺎﯼ ﮔﺎﻧﺪﯼ ﮐﻔﺸﻬﺎﯾﺘﺎﻥ ﮐﻮ ؟؟؟
ﻧﮑﻨد قصد داريد ﺑﺎ ﭘﺎﯼﺑﺮﻫﻨﻪ ﺍﺯ ﺣﻘﻮﻕ ملت خود ﺩﻓﺎﻉ ﮐﻨﯿﺪ !!!!!ﻣﺠﺪﺩﺍ ﻫﻤﻪ حضار خنده ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺳﺮ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﮔﺎﻧﺪﯼ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺁﺭﺍﻡ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺑﺮ ﻟﺐ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻧﻈﺎﺭﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻨﺪﻩ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ
ﮔﺎﻧﺪﯼ ﮔﻔﺖ : ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻋﻠﺖ ﺗﺎﺧﯿﺮ ﺑﺪﻧﺒﺎﻝ ﻗﻄﺎﺭ ﻣﯿﺪﻭﯾﺪﻡﺗﺎ خود را به اﯾﻨﺠﺎ ﺑﺮسانم ﯾﮏ ﻟﻨﮕﻪ ﮐﻔﺸﻢ ﺍﺯ ﭘﺎﯾﻢ ﺩﺭ ﺁﻣدﻭ ﻣﻦ ﺁﻥ ﯾﮑﯽ ﻟﻨﮕﻪ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﻡ ﻭ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻟﻨﮕﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﭘﺎﺑﺮﻫﻨﻪ ﺍﯼ ﭘﯿﺪﺍﯾﺸﺎﻥ ﮐﺮﺩ ﯾﮏ ﺟﻔﺖ ﮐﻔﺶ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻧﻪ ﯾﮏ ﻟﻨﮕﻪ !
ﺳﮑﻮﺕ ﻣﺮﮔﺒﺎﺭﯼ ﺳﺎﻟﻦ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﮔﺮﻓﺖ ﺁﺭﯼ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ: ﻻﺯﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻨﯿﻢ،ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻧﮑﻨﯿﻢ ﮔﺎﻫﯽ، «ﺧﺪﺍوند» !!!!!ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﺎ «ﺩﺳﺖ ﺗﻮ» «ﺩﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻨﺪﮔﺎﻧﺶ» ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﻭﻗﺘﯽ «ﺩﺳﺘﯽ» ﺭﺍ ﺑﻪ « ﯾﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯼ» ﺑﺪﺍﻥ که : «ﺩﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮﺕ» دﺭ ﺩﺳﺖ خداست.
ble.ir/join/C9cAPuUDKd
۱۶:۴۲
فرض کنید الان سال۱۴۳۳ شده...ما احتمالا پیرمرد یا پیرزنی ناتوان هستیم که داروهای مان به سه دسته، بعد از صبحانه، نهار و شام تقسیم شده و فرزندان مان دیگر در خانه نیستند و رفته اند سر زندگی خودشان.از تمام آرزوهای جوانی فقط چند "ای کاش" مانده و زندگی خلاصه می شود در عکس هایی که گهگاهی نگاه شان می کنیم و خاطرات شان از جلوی چشمان مان که دیدشان تار شده می گذرند.دیگر پدر و مادری نیست که انتهای هفته مهمان شان باشیم یا دعوت به شام کنیم.خانه پدری، مدت هاست فروخته شده. عمه ای که می خواستیم یک بار در سال به او سر بزنیم مدت هاست فوت شده. دوچرخه کودکیِ بچه یا نوه مون که قرار بود یک بار برای دوچرخه سواری ببریمش پارک، گوشه دیوار حیاط کِز کرده.....غم انگیز است اگر در سن پیری، ما بمانیم و انبوهی از کارهایی که دل مان می خواهد انجام بدهیم، ولی افسوس که دیگر نمی توانیم.
خب برگردیم به ۱۴۰۴هنوز آن ۳۰ سال فرا نرسیده و فرصت داریم، اما نمی دانیم زمان باقیمانده کی به سر می آید.....پس از امروز:هیچ وقت از محبت به همسرمان خجالت نکشیم. روزی خواهد رسید که یا ما نیستم یا او.هیچ گاه روی هیچ ذوق و خواسته فرزندمان پا نگذاریم. او بزرگ خواهد شد و دیگر برای جبران فرصتی نیست.اگر دوست مان برای تولدش ما را دعوت کرد، حتما برویم. شاید هیچ وقت دوباره جشن نگرفت.ابدا به خاطر بگو مگوهای بی ارزش خانوادگی، رابطه مان را با فرزند یا پدر و مادرمان قطع نکنیم.خیلی وقت ها بوده که زنگ تلفن بد موقع به صدا درآمده و داغی بر دل مان گذاشته.درِ خانه را همیشه باز بگذاریم و سفره را همواره پهن نگه داریم. روزی خواهد رسید که خانه هم خلوت باشد. که ناتوان شویم و اصلا سفره ای در کار نباشداگر مسافرتی را دوست داریم، برویم.مهمانی بگیریم. مهمان شویم. گریه کنیم. بخندیم. سینما برویم.آواز بخوانیم. بخریم. بفروشیم. محبت کنیم. ورزش کنیم. نقاشی بکشیم. کتاب بخوانیم. تحصیل کنیم. هر کاری را در موقعی که باید انجام بدهیم، انجام دهیم.دنیا هیچ ارزشی ندارد. هیچ قیدی هم ندارد. کم کم سوی چشمانت، توان پاهایت، شیرینی زبانت زیبایی چهره ات گرفته میشود.
هیچ کس مراقبِ ما نخواهد بود، مگر خودِ ما.بخندیم و از زندگی در هر شرایطی لذت ببریم.
هوایِ هم را داشته باشیم.
شاد باشیم و بیاموزیم که لبخند و شادی از هم دریغ نکنیم.
الهی همگی عاقبت بهخیر باشیم...
ble.ir/join/C9cAPuUDKd
خب برگردیم به ۱۴۰۴هنوز آن ۳۰ سال فرا نرسیده و فرصت داریم، اما نمی دانیم زمان باقیمانده کی به سر می آید.....پس از امروز:هیچ وقت از محبت به همسرمان خجالت نکشیم. روزی خواهد رسید که یا ما نیستم یا او.هیچ گاه روی هیچ ذوق و خواسته فرزندمان پا نگذاریم. او بزرگ خواهد شد و دیگر برای جبران فرصتی نیست.اگر دوست مان برای تولدش ما را دعوت کرد، حتما برویم. شاید هیچ وقت دوباره جشن نگرفت.ابدا به خاطر بگو مگوهای بی ارزش خانوادگی، رابطه مان را با فرزند یا پدر و مادرمان قطع نکنیم.خیلی وقت ها بوده که زنگ تلفن بد موقع به صدا درآمده و داغی بر دل مان گذاشته.درِ خانه را همیشه باز بگذاریم و سفره را همواره پهن نگه داریم. روزی خواهد رسید که خانه هم خلوت باشد. که ناتوان شویم و اصلا سفره ای در کار نباشداگر مسافرتی را دوست داریم، برویم.مهمانی بگیریم. مهمان شویم. گریه کنیم. بخندیم. سینما برویم.آواز بخوانیم. بخریم. بفروشیم. محبت کنیم. ورزش کنیم. نقاشی بکشیم. کتاب بخوانیم. تحصیل کنیم. هر کاری را در موقعی که باید انجام بدهیم، انجام دهیم.دنیا هیچ ارزشی ندارد. هیچ قیدی هم ندارد. کم کم سوی چشمانت، توان پاهایت، شیرینی زبانت زیبایی چهره ات گرفته میشود.
هیچ کس مراقبِ ما نخواهد بود، مگر خودِ ما.بخندیم و از زندگی در هر شرایطی لذت ببریم.
هوایِ هم را داشته باشیم.
شاد باشیم و بیاموزیم که لبخند و شادی از هم دریغ نکنیم.
الهی همگی عاقبت بهخیر باشیم...
ble.ir/join/C9cAPuUDKd
۱۶:۵۴
مردان خدا پردهٔ پندار دَریدَند
یعنی همه جا غیرِ خدا یار نَدیدَند
هر دست که دادند از آن دست گرفتَند
هر نکته که گفتند همان نکته شَنیدَند
یک طایفه را بَهرِ مکافات سِرشتَند
یک سلسله را بَهرِ ملاقات گُزیدَند
یک فرقه به عِشرت در کاشانه گُشادَند
یک زُمره به حسرت سَرِ انگشت گَزیدَند
جمعی به درِ پیرِ خرابات خَرابَند
قومی به بَرِ شیخ مناجات مُریدَند
یک جمع نکوشیده به مقصد رسیدَند
یک قوم دویدند و به مقصد نَرسیدَند
فریاد که در رهگذرِ آدمِ خاکی
بس دانه فِشاندند و بسی دام تَنیدَند
همت طلب از باطنِ پیرانِ سَحَرخیز
زیرا که یکی را زِ دو عالم طَلبیدَند
زنهار مَزَن دست به دامان گروهی
کَز حَق بِبُریدَند و به باطل گِرَویدَند
چون خلق دَرآیند به بازارِ حَقیقَت
ترسم نفروشند متاعی که خَریدَند
کوتاه نظر غافل از آن سَروِ بلند است
کاین جامه به اندازهٔ هر کس نَبُریدَند
مرغانِ نظَربازِ سَبُکسِیْر فُروغی
از دامگه خاک بر افلاک پَریدنَد
فروغی بسطامی
ble.ir/join/C9cAPuUDKd
یعنی همه جا غیرِ خدا یار نَدیدَند
هر دست که دادند از آن دست گرفتَند
هر نکته که گفتند همان نکته شَنیدَند
یک طایفه را بَهرِ مکافات سِرشتَند
یک سلسله را بَهرِ ملاقات گُزیدَند
یک فرقه به عِشرت در کاشانه گُشادَند
یک زُمره به حسرت سَرِ انگشت گَزیدَند
جمعی به درِ پیرِ خرابات خَرابَند
قومی به بَرِ شیخ مناجات مُریدَند
یک جمع نکوشیده به مقصد رسیدَند
یک قوم دویدند و به مقصد نَرسیدَند
فریاد که در رهگذرِ آدمِ خاکی
بس دانه فِشاندند و بسی دام تَنیدَند
همت طلب از باطنِ پیرانِ سَحَرخیز
زیرا که یکی را زِ دو عالم طَلبیدَند
زنهار مَزَن دست به دامان گروهی
کَز حَق بِبُریدَند و به باطل گِرَویدَند
چون خلق دَرآیند به بازارِ حَقیقَت
ترسم نفروشند متاعی که خَریدَند
کوتاه نظر غافل از آن سَروِ بلند است
کاین جامه به اندازهٔ هر کس نَبُریدَند
مرغانِ نظَربازِ سَبُکسِیْر فُروغی
از دامگه خاک بر افلاک پَریدنَد
فروغی بسطامی
ble.ir/join/C9cAPuUDKd
۲۱:۱۳
تلنگر
مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی دور شد... فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند.مدتی بعد ، پدر نامه ی اولش را به آن ها فرستاد. بچه ها آن را باز نکردند تا آنچه در آن بود بخوانند ، بلکه یکی یکی آن را در دست گرفته و بوسیدند و گفتند : این نامه از طرف عزیزترین کس ماست. سپس بدون این که پاکت را باز کنند ، آن را در کیسه ی مخملی قرار دادند ...هر چند وقت یکبار نامه را از کیسه درآورده و غبار رویش را پاک کرده و دوباره در کیسه می گذاشتند... و با هر نامه ای که پدرشان می فرستاد همین کار را می کردند.سال ها گذشت. پدر بازگشت، ولی به جز یکی از پسرانش کسی باقی نمانده بود،از او پرسید : مادرت کجاست ؟پسر گفت : سخت بیمار شد و چون پولی برای درمانش نداشتیم، حالش وخیم تر شد و مرد.پدر گفت : چرا ؟ مگر نامه ی اولم را باز نکردید ؟ برایتان در پاکت نامه پول زیادی فرستاده بودم!پسر گفت : نه !پدر پرسید : برادرت کجاست ؟پسر گفت : بعد از فوت مادر کسی نبود که با تجربه هایش او را نصیحت کند و راه درست را به او نشان دهد ، او هم با دوستان ناباب آشنا شد و با آنان رفت !پدر تعجب کرد و گفت : چرا ؟مگر نامه ای را که در آن از او خواستم از دوستان ناباب دوری گزیند و نشانه های راه خطا را برایش شرح دادم نخواندید؟ پسر گفت : نه ...!مرد گفت : خواهرت کجاست ؟پسر گفت : با همان پسری که مدت ها خواستگارش بود ازدواج کرد الآن هم در زندگی با او اسیر ظلم و رنج است !پدر با تأثر گفت : او هم نامه ی من را نخواند که در آن نوشته بودم این پسر آبرودار و خوش نامی نیست و دلایل منطقی ام را برایش توضیح داده بودم و اینکه من با این ازدواج مخالفم ؟پسر گفت : نه ...!
الان به چی دارید فکر میکنید؟به اینکه مقصر خود فرزندان بودند که بجای خواندن نامه ، اونو میبوسیدن و به چشم میمالیدند و با احترام در کیسه مخملی نگهداریش میکردند؟
به چیز درستی فکر میکنید ، پس حالا میتوانید ادامه ی صحبت های منو خووووب درک کنید
ادامه...به حال آن خانواده فکر کردم و این که چگونه به راحتی همه فرصتها را از دست داده بودند ، سپس چشمم به قرآن روی طاقچه افتاد که در قوطی مخملی زیبایی قرار داشت. وای بر من ...!رفتار من با كلام الله مثل رفتار آن بچه ها با نامه های پدرشان است!من هم قرآن را میبوسمروی چشمم میگذارممورد احترام قرار میدهممی بندم و در کتابخانه ام می گذارم و آن را نمی خوانم و از آنچه در اوست ، سودی نمی برم، در حالی که تمام آنچه که در آن است روش زندگی من.@khadmatfaniabdi
مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی دور شد... فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند.مدتی بعد ، پدر نامه ی اولش را به آن ها فرستاد. بچه ها آن را باز نکردند تا آنچه در آن بود بخوانند ، بلکه یکی یکی آن را در دست گرفته و بوسیدند و گفتند : این نامه از طرف عزیزترین کس ماست. سپس بدون این که پاکت را باز کنند ، آن را در کیسه ی مخملی قرار دادند ...هر چند وقت یکبار نامه را از کیسه درآورده و غبار رویش را پاک کرده و دوباره در کیسه می گذاشتند... و با هر نامه ای که پدرشان می فرستاد همین کار را می کردند.سال ها گذشت. پدر بازگشت، ولی به جز یکی از پسرانش کسی باقی نمانده بود،از او پرسید : مادرت کجاست ؟پسر گفت : سخت بیمار شد و چون پولی برای درمانش نداشتیم، حالش وخیم تر شد و مرد.پدر گفت : چرا ؟ مگر نامه ی اولم را باز نکردید ؟ برایتان در پاکت نامه پول زیادی فرستاده بودم!پسر گفت : نه !پدر پرسید : برادرت کجاست ؟پسر گفت : بعد از فوت مادر کسی نبود که با تجربه هایش او را نصیحت کند و راه درست را به او نشان دهد ، او هم با دوستان ناباب آشنا شد و با آنان رفت !پدر تعجب کرد و گفت : چرا ؟مگر نامه ای را که در آن از او خواستم از دوستان ناباب دوری گزیند و نشانه های راه خطا را برایش شرح دادم نخواندید؟ پسر گفت : نه ...!مرد گفت : خواهرت کجاست ؟پسر گفت : با همان پسری که مدت ها خواستگارش بود ازدواج کرد الآن هم در زندگی با او اسیر ظلم و رنج است !پدر با تأثر گفت : او هم نامه ی من را نخواند که در آن نوشته بودم این پسر آبرودار و خوش نامی نیست و دلایل منطقی ام را برایش توضیح داده بودم و اینکه من با این ازدواج مخالفم ؟پسر گفت : نه ...!
الان به چی دارید فکر میکنید؟به اینکه مقصر خود فرزندان بودند که بجای خواندن نامه ، اونو میبوسیدن و به چشم میمالیدند و با احترام در کیسه مخملی نگهداریش میکردند؟
به چیز درستی فکر میکنید ، پس حالا میتوانید ادامه ی صحبت های منو خووووب درک کنید
ادامه...به حال آن خانواده فکر کردم و این که چگونه به راحتی همه فرصتها را از دست داده بودند ، سپس چشمم به قرآن روی طاقچه افتاد که در قوطی مخملی زیبایی قرار داشت. وای بر من ...!رفتار من با كلام الله مثل رفتار آن بچه ها با نامه های پدرشان است!من هم قرآن را میبوسمروی چشمم میگذارممورد احترام قرار میدهممی بندم و در کتابخانه ام می گذارم و آن را نمی خوانم و از آنچه در اوست ، سودی نمی برم، در حالی که تمام آنچه که در آن است روش زندگی من.@khadmatfaniabdi
۵:۱۱
۲۰:۰۵
زیباست پیشنهاد میکنم با تامل بخوانید!!@khadmatfaniabdiآمدم مجلس ترحیم خودم، همه را می دیدمهمه آنهایی که نمی دانستمعشق من در دلشان ناپیداست
واعظ از من می گفت، از نجابت هایم، از همه خوبیهاو به خانم ها گفت:اندکی آهستهتا که مجلس بشود سنگین تر،راستی این همه اقوام و رفیق!!!من خجل از همه شانمن که یک عمر گمان می کردم تنهایم و نمی دانستممن به اندازه یک مجلس ختم، دوستانی دارم
همه شان آمده اند، چه عزادار و غمینمن نشستم به کنار همه شان،وه چه حالی بودم،همه از خوبی من می گفتندحسرت رفتن ناهنگامم،خاطراتی از منکه پس از رفتن من ساخته انداز رفاقت هایم،از صمیمیت دوران حیات یک نفر گفت: چه انسان شریفی بودمدیگری گفت فلک گلچین است
یک نفر هم می گفت:"من و او وه چه صمیمی بودیم"و عجیب است مرا،او سه سال است که با من قهر است...
یک نفر ظرف گلابی آورد،و کتاب قرآنکه بخوانند کتاب و ثوابش برسانند به منگرچه بر داشت رفیق،لای آن باز نکرد و ثوابی که نیامد بر من،
آن که صدبار به پشت سر من غیبت کردآمد آن گوشه نشست،من کنارش رفتماشک در چشم، عزادار و غمینخوبی ام را می گفتچه غریب است مرا...
آن ملک آمد باز،آن عزیزی که به او گفتم منفرصتی می خواهمخبرآورد مرا،می توانی برگردیمدتی باشی، در جمع عزیزان خودتنوبت بعد، تو را خواهم برد
روح من رفت کنار منبر و چه آرام به واعظ فهمانداگر این جمع مرا می خواهندفرصتی هست مرا ومی توانم برگردم
من نمی دانستم این همه قلب مرا می خواهند،باعث این همه غم خواهم شدروح من طاقت این موج پر از گریه ندارد هرگززنده خواهم شدباز واعظ آهسته بگفت،معذرت می خواهمخبری تازه رسیده ست مراگوییا شادروان مرحوم،زنده هستند هنوزخواهرم جیغ کشید و غش کردو برادر به شتاب،مضطرب، رفت که رفتیک نفر گفت: "که تکلیف مرا روشن کناگر او مرد، خبر فرماییدسوگواری بکنیم،
عهد ما نیست ، به دیدار کسی، کو زنده است، دل او شاد کنیمکار ما شادی مرحومان است"!!!واعظ آمد پایین،مجلس از دوست تهی گشت عجیبصحبت زنده شدن چون گردید،ذکر خوبی هایمهمه بر لب خشکید
ملک از من پرسید:پاسخت چیست؟بگو؟تو کنون می آیی؟یا بدین جمع رفیقان خودت می مانی؟
چه سوال سختی؟بودن و رفتن من در گرو پاسخ آنزنده باشم بی دوست؟مرده باشم با دوست؟زنده باشم تنها،مرده در جمع رفیقان عزیز،من که در حیرتم از کرده ی این مردم نیز ... !!!کاش باور بکنیم، کاش بیدار شویم ، خوب اندیشه کنیم، معنی واقعی امدن و رفتن چیست ؟ کاش دلی شاد کنیم تا هنوز در بر ماست
@khadmatfaniabdi
۱۱:۲۹
❀°
°❀°°❀°
°❀
#زنگ_تفریح
حاج اقا پشت بلندگو ﮔﻔﺖ : ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺳﺎﻟﻬﺎﯼ ﻋﻤﺮﻡ ﺭﺍ ﺩﺭﺁﻏﻮﺵ ﺯﻧﯽ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﻧﺒﻮﺩ !آﻗﺎﯾﻮﻥ ﺣﺎﺿﺮ ﺩﺭ ﻣﺴﺠﺪ ﻫﻤﻪ ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﭘﭻ ﭘﭻ ﮐﺮﺩﻥ ... ﺣﺎﺝ آﻗﺎ در ﺍﺩﺍﻣﻪ گفت : ﺑﻠﻪ ، ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﺷﺪﻡ ! ﻫﻤﻪ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻧﺪ ﻭ ﺗﻮﯼ ﭼﺸﻢ ﺧﯿﻠﯿ ﻬﺎ ﺍﺷﮏ ﺟﻤﻊ ﺷﺪ ...
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ حاضرین در ﻣﺠﻠﺲ هماﻥ ﺷﺐ ﺭﻓﺖ ﺧﻮﻧﻪ هنگامی که ﻋﯿﺎﻟﺶ مشغول ﺁﺷﭙﺰی ﺧﻭﻧﻪ ﺩﺍﺭﻩ بهش ﮔﻔﺖ :ﻋﯿﺎﻝ !ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﻦ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺳﺎﻟﻬﺎﯼ ﻋﻤﺮﻡ ﺭﻭ ﺗﻮﯼ ﺁﻏﻮﺵ ﺯﻧﯽ بودم ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﻧﺒﻮﺩ !
ﻭ ﻣﺮﺩ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺣﺮﻓﺸﻮ ﮐﺎﻣﻞ ﮐﻨﻪ ﺍﺯ ﻫﻮﺵ ﺭﻓﺖ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻗﺎﺑﻠﻤﻪ ﺍﯼ
ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺮﺵ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻪ ﻫﻮﺵ ﻧﯿﻮﻣﺪﻩ !لطفاً برای ﺳﻼﻣﺘﻴﺶ ﺩﻋﺎ ﻛﻨﻴﻦ !
ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺍﺧﻼﻗﯽ : آقایاااااان ﺩﺭ ﺻﺤﺒﺖ ﺑﺎ ﺧﺎﻧﻮﻣﺎ ﺍﻭﻝ ، آﺧﺮ ﻗﻀﯿﻪ ﺭﻭ ﺑﮕﯿﻦ ...!!!ﺍﻋﺼﺎﺏ ﻧﺪﺍﺭﻥ !
@khadmatfaniabdi
#زنگ_تفریح
@khadmatfaniabdi
۱۴:۲۹
تو این مملکت چه خبره کارمندان بانک حقوق ۹۰ میلیون تومانی دریافت میکنند!!!!!!!!!!عجب ترازویی است این ترازوی عدالت
۱۷:۵۶
۸:۳۶
توی اتوبوس راحت میشینی بدون اینکه بدونی راننده کیه توی هواپیما ریلکس میشینی بدون اینکه بدونی خلبان کیهتوی کشتی راحت میشینی بدون اینکه کاپیتان رو بشناسیپس چرا تو زندگی ریلکس نیستی وقتی میدونی کنترلش دست خداست
@khadmatfaniabdi
@khadmatfaniabdi
۱۸:۳۴
هیچ مترسکی را شبیه گرگ و پلنگ یا خرس نساخته اندبه گمانم مترسک سازها ترسناکتر از آدمیزاد در دنیا نیافته اند
توماس هابز(هابس)
@khadmatfaniabdi
توماس هابز(هابس)
@khadmatfaniabdi
۷:۳۱
حکایت




روزی دم یک روباه در حادثهای قطع شد.روباههای گروه پرسیدند دمات چه شد؟چون روباهها از نسلی مکار میباشند، گفت خودم قطعاش کردمگفتند چرا؟ این که بسیار بداست و معلوم میشود.روباه گفت: خیر! حالا آزادم و سبک.احساس راحتی میکنم! وقتی راه میروم فکر میکنم که دارم پرواز میکنم.یک روباه دیگر که بسیار ساده بود، رفت و دم خود را قطع کرد.چون درد شدیدی داشت و نمیتوانست تحمل کند، نزد روباه اولی رفت و گفت: برادر تو که گفته بودی سبک شدهام و احساس راحتی میکنم. منکه بسیار درد دارم!روباه اولی گفت: صدایش را درنیاوراگر نه تمام روز روباههای دیگر به ما میخندند! هرلحظه ابراز خشنودی کن و افتخار کن تا تعداد ما زیاد شود؛ وگر نه تمام عمر مورد تمسخر دیگران قرار خواهیم گرفتهمان بود که تعداد دمبریدهها آنقدر زیاد شد که بعداً به روباههای دمدار میخندیدندوقتی در یک جامعه افراد مفسد زیاد میشوندبه آدمی که صاف زندگی میکنه میگن املبه آدمی که نون حلال در میاره میگن بدبختبه آدمی که خیانت نمیکنه میگن عقب موندهآری این است داستان عده ای،که چون خود تن با کارهای زشت دادن،دیگران را هم می خواهند مانند خود کنند! اسیر،معیوب،بیچاره...ادم های ساده در جامعه زیاد هستن،متاسفانه زود فریب جملات زیبا انها را میخورند.مواظب روباه و گرگ ها عیب دار جامعه باشیم،با پیروی از راه خدا،به سراغ کارهای بد نرویم،که جزء پشیمانی چیزی به ارمغان نخواهد اورد.






@khadmatfaniabdi
روزی دم یک روباه در حادثهای قطع شد.روباههای گروه پرسیدند دمات چه شد؟چون روباهها از نسلی مکار میباشند، گفت خودم قطعاش کردمگفتند چرا؟ این که بسیار بداست و معلوم میشود.روباه گفت: خیر! حالا آزادم و سبک.احساس راحتی میکنم! وقتی راه میروم فکر میکنم که دارم پرواز میکنم.یک روباه دیگر که بسیار ساده بود، رفت و دم خود را قطع کرد.چون درد شدیدی داشت و نمیتوانست تحمل کند، نزد روباه اولی رفت و گفت: برادر تو که گفته بودی سبک شدهام و احساس راحتی میکنم. منکه بسیار درد دارم!روباه اولی گفت: صدایش را درنیاوراگر نه تمام روز روباههای دیگر به ما میخندند! هرلحظه ابراز خشنودی کن و افتخار کن تا تعداد ما زیاد شود؛ وگر نه تمام عمر مورد تمسخر دیگران قرار خواهیم گرفتهمان بود که تعداد دمبریدهها آنقدر زیاد شد که بعداً به روباههای دمدار میخندیدندوقتی در یک جامعه افراد مفسد زیاد میشوندبه آدمی که صاف زندگی میکنه میگن املبه آدمی که نون حلال در میاره میگن بدبختبه آدمی که خیانت نمیکنه میگن عقب موندهآری این است داستان عده ای،که چون خود تن با کارهای زشت دادن،دیگران را هم می خواهند مانند خود کنند! اسیر،معیوب،بیچاره...ادم های ساده در جامعه زیاد هستن،متاسفانه زود فریب جملات زیبا انها را میخورند.مواظب روباه و گرگ ها عیب دار جامعه باشیم،با پیروی از راه خدا،به سراغ کارهای بد نرویم،که جزء پشیمانی چیزی به ارمغان نخواهد اورد.
@khadmatfaniabdi
۲۰:۵۱
قشنگ ترین خستگی دنیا خستگی تو راه هدفیه که دنبالشی The mast beautiful tiredness in the world is tiredness on the way to the goal you are pursuing.
https://ble.ir/khadmatfaniabdi
https://ble.ir/khadmatfaniabdi
۱۷:۳۶
لطفا اعلام کنید لینک پیام طرح نقدینگی ۳ میلیون تومان از طرف پزشکیان رو باز نکنند . حسابتونو هک میکنن .این بلا سر خیلی ها اومده به همه اطلاع بدید.
https://ble.ir/khadmatfaniabdi
https://ble.ir/khadmatfaniabdi
۴:۵۴
https://search.bertina.ir
قابل توجه همراهان عزیز:لینک مربوط به مرورگر برتینا هست این مرورگر داخلی هست سرعتش نسبت به مرورگر های دیگه بالاست شاید در زمانی که گوگل قطع هست به کارتون بیاد.
@khadmatfaniabdi
قابل توجه همراهان عزیز:لینک مربوط به مرورگر برتینا هست این مرورگر داخلی هست سرعتش نسبت به مرورگر های دیگه بالاست شاید در زمانی که گوگل قطع هست به کارتون بیاد.
@khadmatfaniabdi
۱۷:۵۵