عکس پروفایل خلاص ( کانال قاسم حلاجیان‌ )خ
۱.۹ هزار عضو

خلاص ( کانال قاسم حلاجیان‌ )

نشانی کانالم در تلگرام
https://t.me/chehel_salegi
لینک اینستاگرامم
https://instagram.com/ghasem_hallajian?igshid=YmMyMTA
thumbnail
برای پنجاه سالگیم
ای که پنجاه رفت و در خوابی، مگر این چند روزه دریابی…
پنجاه‌سالگی که می‌رسد، زمان دیگر راهی صاف و مطیع نیست؛ بیشتر شبیه خوابی‌ست که در آن، خانه‌ای بی‌سقف می‌بینی. با اتاق‌هایی که دیوارهایشان نفس می‌کشندو پنجره هایش،نیمه‌باز، نیمه‌فراموش‌شده، به لحظه‌هایی باز می‌شوند که هنوز گرم‌اند و از خاطره بخار می‌کنند.می‌گویند فقط "اکنون" وجود دارد. شاید راست می‌گویند. گذشته نرفته، آینده نیامده و همه‌چیز در این "لحظه‌ی کش‌آمده" است.من در اکنونِ پنجاه‌سالگی ایستاده‌ام، اما اطرافم دیوارها نجوا می‌کنند.در اتاقی، کودکی دوساله با چشمانی پر از تعجب می‌بیند که انقلاب شده و زمین ؛ناگهان قواعدش را عوض کرده است. در اتاقی دیگر، پسربچه‌ای چهارساله واژه‌هایی را مزه‌مزه می‌کند که برای دهانش بزرگ‌اند: آژیر، پناهگاه، ترس و جنگ. ...و در راهرویی که انتهایش پیدا هست و نیست، نوجوانی که سوگوار کودکیش است،قدم می‌زند. از خود می‌پرسد چرا جهان صداهایش تمامی ندارد و چقدر ثانیه های جنگ کش می‌آیند.گاهی حس می‌کنم ما در تاریخ راه نرفتیم؛ ما را موج برداشت. موج‌هایی که می‌آمدند و ما را مثل نامه‌هایی بی‌نشانی با خود می‌بردند، بی‌آنکه بفهمیم ساحل کدام سوست؛ یا اصلاً ساحلی وجود دارد؟
جوانی‌مان غنچه‌ای بود که همیشه در آستانه ماند. نه بسته، نه شکفته! زمان، با دست‌های خاکی‌اش که انقلاب کرده و جبهه رفته بود؛ هر بار می‌گفت: "صبر… هنوز نه."و ما به صبر تمام شدیم.سال‌ها گذشت و من در مصاف قرار و آشوب به ساختمان‌هایی پناه بردم که پر از سکوت بودند؛ پر از هیچ!دانشگاه‌ها، کتابخانه‌ها، جاهایی که بوی کاغذ کهنه مثل لالایی آدم را آرام می‌کرد. از مکانیک که زبانِ حرکتِ جهان است تا ادیان و فلسفه که زبانِ سکوتِ هستی. سه دهه و اندی در میان واژه‌ها و پرسش‌ها. شاید برای فهم جهان، شاید برای فهم زمان، و شاید فقط برای اینکه جایی باشد که بتوان لختی به آن تکیه زد و بی‌هراس نفس کشید.
اما هرچه بیشتر زمان را ورق زدم، کمتر فهمیدمش. فیلسوفی جایی گفته بود: گذشته وجود ندارد. تنها همین لحظه، واقعی‌ست.اگر چنین باشد، پس همه‌چیز همین‌جاست. کودکی‌ام، جوانی‌ام؛ شوق‌ها، شکست‌ها؛ مثل ستاره‌هایی که روزها دیده نمی‌شوند اما آسمان را ترک نکرده‌اند.
این شب‌ها که باز هم سایه جنگ بر آسمان ایران، سایه افکنده است و چرخ‌دنده‌های وطن در میان خون و خاک و فریاد می‌چرخند؛ از درون و برون در تب می سوزم؛ در خیال، قدم می‌زنم و می‌بینم نسخه‌های قدیمی‌ترِ من هنوز زنده‌اند، هنوز نفس می کشند: دانشجویی که در انزوا فریاد می کشد، مردی که لبخندش به دوردست خشکیده، و حالا پنجاه ساله ای که می‌کوشد میان ایمان و علم؛ آزادی و زندگی پل بزند و همچنان ناکام غوطه می خورد، لنگری نمی یابد و آینده را چون شب، روشن می بیند!زندگی با من مهربان هم بوده است. در خانه‌ام نوری هست که آرام می‌سوزد: همسر همدلم که رفیق راه است، دختران و دامادم که خنده‌شان، زمان را کند می‌کند و مهربانی‌شان تنها واقعیتِ ملموسِ من است. دوستانی کم‌شمار اما صادق و خانواده‌ای که مثل ریشه‌های ناپیدا، زمین را نگه داشته‌اند.شاید معنای زندگی همین باشد. نه پاسخ‌های بزرگ، نه نظریه‌های همه گیر، بلکه همین لحظه‌های کوچک که بی‌صدا از کنار دل می‌گذرند؛ همین ثانیه شمار لغزان که می‌گوید تنها حقیقت ممکن است.شاید راز زندگی همین باشد: ایستادن بر لبه‌ی نازکِ لحظه‌ای کوتاه، میان آنچه دیگر نیست و آنچه هنوز جرئت آمدن ندارد و بر این لبه، انسانی ایستاده است با نامی ساده و قلبی پر از دغدغه‌ی انسان و سرزمینی که در خواب و بیداری دوستش دارد.پنجاه سال گذشت. زمان، هرچه که باشد، سرانجام در چهره‌ی کسانی معنا می‌گیرد که دوستشان داریم و در امیدی که با همه‌ی زخم‌ها، کماکان دلمان روشن باشد که هنوز ایران جای خوبی برای تولد است.دوباره صدای سعدی در گوشم طنین می‌اندازد: ای که پنجاه رفت و در خوابی...
undefined محسن اویسی.اول اردیبهشت ۱۴۰۵undefined
@khalass
undefined۱۳
undefined۷
undefined۲

۹۲۰

۸:۵۶