بله | کانال ریحانه
عکس پروفایل ریحانهر

ریحانه

۲۲.۹ هزار عضو
عکس پروفایل ریحانهر
۲۲.۹ هزار عضو

ریحانه

ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR
undefinedارتباط با ماundefined ‏@reyhaneh_contact
undefined هر دو در یک قاب
undefined روایت شاگرد از معلم شهید
undefined<img style=" />undefined درباره شهید بشری‌سادات حسینی خامنه‌ای، دختر گرامی رهبر شهید انقلاب

undefined این جمع کوچک بود. آن هم یک جمع کوچک دخترانه! همان دو، سه روز اولی که دبیرستانی می‌شدی، می‌فهمیدی قرار است «دختر آقا» را ببینی. اگر خوش‌شانس بودی و می‌توانستی زود با بچه‌های سال‌بالایی دوست شوی، اطلاعات بیشتری هم به دست می‌آوردی.
undefined من از همان خوش‌شانس‌ها بودم. اولین‌بار سر کلاس زبان بود که از بچه‌های سال‌بالایی توصیف معلم جادویی کلاس تاریخ ادبیات را شنیدم. اما باید یک سال به انتظار می‌نشستم تا بالأخره درس تاریخ ادبیات در برنامه‌ی هفتگی من هم بیاید.
undefined زمان موعود فرا رسید و ما هم رفتیم دوم دبیرستان. ساعت کلاس تاریخ ادبیات شد و خانم حسینی با یک مانتوی قهوه‌ای‌رنگ ساده به کلاس آمدند. رفتارشان، لباسشان، همه‌چیزشان آن‌چنان ساده بود که اگر در این یک سال از دختر رهبر بودن‌شان مطمئن نشده بودی، احتمال هم نمی‌دادی کسی که می‌بینی بتواند اندک‌نسبتی با شخص اول مملکت داشته باشد.
undefined هفته‌ها می‌گذشت، اما آن لباس قهوه‌ای‌رنگ ساده، همان بود که بود. آن‌قدر که دیگر بین‌مان تبدیل به یک شوخی شده بود؛ «انگار خانم حسینی یک کمد پر از همین یک لباس دارد!» مگر محرم‌ها یا شهادت ائمه، که یک مانتوی مشکی، به سادگی همان مانتوی قبلی، به تن‌تان می‌دیدیم.
undefined خوب یادم هست که یک‌بار با دخترتان آمدید سرکلاس. ما هم از دیدن «نوه‌ی آقا» ذوق‌زده بودیم، هم متعجب. متعجب از این‌که دختر رهبر هم مثل تمام مردم، گاهی ممکن است نتواند دخترکش را به فامیل و دوست و آشنا بسپارد و مجبور است با دخترش به مدرسه بیاید، و خبری از مهدکودکی ویژه یا پرستار و... نیست. سرکلاس، دخترتان حوصله‌اش سر رفت و پرسید: «مامان من چی می‌خوام؟!» شما یک ماژیک آبی برداشتید «شاید اینو می‌خوای مامان جان؟» و شنیدید «نه!» ولی آن‌قدر با صبوری و مهر، اما سریع - تا ما از درس عقب نمانیم - آزمون و خطا کردید، تا بالأخره دخترک‌تان فهمید چه می‌خواهد و سرش گرم شد.
undefined ما آن‌قدر در کلاس حواسمان پرت شما بود که کم‌تر می‌توانستیم ازتان تاریخ ادبیات یاد بگیریم. ما از شما کمی تاریخ ادبیات یاد گرفتیم و بسیاری زندگی. ساده بودن، مهربان بودن، دقیق بودن؛ ما حتی محکم اما متواضع راه رفتن شما را هم با دقت نگاه می‌کردیم. انگار تمام تلاشمان مشق کردن ِ چگونه مثل شما بودن بود.
undefined گاهی هم سرکلاس یک چشم‌مان به چهره‌ی شما بود و یک چشم‌مان به قاب عکس بالای کلاس، تا ببینیم شما چقدر شبیه پدرتان‌اید. به جز قد و بالایتان که واضحاً شبیه ایشان بود، می‌گشتیم تا ببینیم چهره‌ی‌تان بیشتر شبیه است یا حرکاتتان.
undefined حالا اما نیاز به چشم چرخاندن نیست. شما هر دو در یک قاب‌اید. شما بیش از همیشه شبیه پدرتان‌اید، و زیرسایه‌ی یک درخت نشسته‌اید و ما را می‌بینید. شما حالا برای آن‌که بدانید ما، که دختران داغ‌دیده‌ی شماییم، چه می‌خواهیم، نیاز به آزمون و خطا ندارید. چرا که از عمق دل‌های سوخته‌ی ما باخبرید.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۹:۵۴