بله | کانال ریحانه
عکس پروفایل ریحانهر

ریحانه

۱۷,۵۱۷عضو
عکس پروفایل ریحانهر
۱۷.۵هزار عضو

ریحانه

ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR
undefinedارتباط با ماundefined ‏@reyhaneh_contact
thumbnail
undefined خواهرم کی می‌آید؟
undefined روایت‌هایی درباره‌ی مادرانگی

undefined ایستاده بودیم وسط خیابانی که به حرم ختم می‌شد. گنبد و گلدسته را از آن فاصله به خوبی می‌دیدیم و بوی قرمه‌سبزی مهمان‌سرای حرم فضا را پر کرده بود. داشتم رو به حرم، صلوات خاصه می‌خواندم. لابه‌لای کلماتی که پشت هم از دهانم خارج می‌شد به دخترم گفتم: «مامان دعا نمی‌کنی؟ از امام‌رضا جون چیزی نمی‌خوای؟» دخترم دست از سر گل‌های گلدانی که به دیوار میخ شده بودند، برداشت و گفت: «من داداش می‌خوام، بگم به امام رضا جون؟» دنبال نقطه می‌گشتم برای واژه‌های دعایی که توی هوا پخش‌وپلا شده بودند. با لکنت گفتم: «بگو دخترم. بگو.»
دخترم پرید سمت آسمان و صدای دعایش به گوش همه رسید: «ای امام‌رضای مهربون، من داداش ندارم.» دلم چنگ شد. در نظر دخترم هر هواپیمایی که توی آسمان دیده می‌شود، مقصدش نجف است. فکر می‌کردم آرزوی نجف می‌کند ولی از همه‌جا چرا رسیده بود به این خواسته؟ باز برای خواهرداشتن راهی داشتیم؛ ولی برای دخترم، برادر از کجا می‌آوردم؟ آرزوی داشتن برادر، گوشه‌ی دل فاطمه‌نورا بود و هرازگاهی تکرارش می‌کرد و من نمی‌دانستم دقیقاً چطور باید همراهی‌اش کنم.
چندماه بعد رفتیم قم، زیارت. توی حرم حضرت معصومه (س) وقتی به دخترم گفتم که بی‌بی خواهر امام‌رضاست، ورق برگشت و دخترم آرزویش را عوض کرد و از همان‌لحظه گفت: «چون امام‌رضاجون خواهر دارن، منم خواهر می‌خوام.»
حالا چندوقتی هست که «خواهر می‌خوام»؛ «خواهرم کی می‌آد»؛ «خواهرم الان کجاست؟» مثل ذکری مجرب، هر روز در چند نوبت تکرار می‌شود.
ما برای برآورده شدن دعای فاطمه‌نورا، مدتی قبل در سامانه‌ی فرزندخواندگی درخواست دادیم، دوماه پیش به اداره بهزیستی سر زدیم، پرونده‌مان را تکمیل کردیم و هفته‌ی گذشته یک توک پا رفتیم تا شیرخوارگاه. توی شیرخوارگاه، دخترم که دقیقاً نمی‌دانست آنجا کجاست، خطاب به مسئول پرونده گفت: «شما می‌دونید خواهرم کی میاد؟»
عزیز کوچکم شبیه چهارپنج‌سال پیش خودم شده بود. آن‌روز هم من توی این اتاق نشسته بودم و رو به مسئول گفته بودم: «ما خیلی وقته توی نوبتیم، دخترمون رو کی می‌دید؟»
آن موقع آنها فاطمه‌نورا را گذاشتند توی بغلم و گفتند برو مادرش باش و حالا ما سه‌نفری منتظریم دعای دخترک شیرین‌زبانم مستجاب شود و از همان مسیری که چندسال قبل طی کردیم، دوباره دختردار شویم و خواهرش را بیاوریم خانه‌مان؛ خانه‌ی خودش.
undefined<img style=" />undefined فرزانه سادات حیدری، رسانه «ریحانه»؛undefined مجموعه‌ روایت «بهشت‌آفرین»
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۵:۵۳