دخترم پرید سمت آسمان و صدای دعایش به گوش همه رسید: «ای امامرضای مهربون، من داداش ندارم.» دلم چنگ شد. در نظر دخترم هر هواپیمایی که توی آسمان دیده میشود، مقصدش نجف است. فکر میکردم آرزوی نجف میکند ولی از همهجا چرا رسیده بود به این خواسته؟ باز برای خواهرداشتن راهی داشتیم؛ ولی برای دخترم، برادر از کجا میآوردم؟ آرزوی داشتن برادر، گوشهی دل فاطمهنورا بود و هرازگاهی تکرارش میکرد و من نمیدانستم دقیقاً چطور باید همراهیاش کنم.
چندماه بعد رفتیم قم، زیارت. توی حرم حضرت معصومه (س) وقتی به دخترم گفتم که بیبی خواهر امامرضاست، ورق برگشت و دخترم آرزویش را عوض کرد و از همانلحظه گفت: «چون امامرضاجون خواهر دارن، منم خواهر میخوام.»
حالا چندوقتی هست که «خواهر میخوام»؛ «خواهرم کی میآد»؛ «خواهرم الان کجاست؟» مثل ذکری مجرب، هر روز در چند نوبت تکرار میشود.
ما برای برآورده شدن دعای فاطمهنورا، مدتی قبل در سامانهی فرزندخواندگی درخواست دادیم، دوماه پیش به اداره بهزیستی سر زدیم، پروندهمان را تکمیل کردیم و هفتهی گذشته یک توک پا رفتیم تا شیرخوارگاه. توی شیرخوارگاه، دخترم که دقیقاً نمیدانست آنجا کجاست، خطاب به مسئول پرونده گفت: «شما میدونید خواهرم کی میاد؟»
عزیز کوچکم شبیه چهارپنجسال پیش خودم شده بود. آنروز هم من توی این اتاق نشسته بودم و رو به مسئول گفته بودم: «ما خیلی وقته توی نوبتیم، دخترمون رو کی میدید؟»
آن موقع آنها فاطمهنورا را گذاشتند توی بغلم و گفتند برو مادرش باش و حالا ما سهنفری منتظریم دعای دخترک شیرینزبانم مستجاب شود و از همان مسیری که چندسال قبل طی کردیم، دوباره دختردار شویم و خواهرش را بیاوریم خانهمان؛ خانهی خودش.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۵:۵۳