سفرهی دلش را برایم باز میکند: «من و پسرم با هم بزرگ شدیم. با هم کلاس قرآن و مسجد و هیئت رفتیم.» نم اشک مینشیند توی چشمهاش؛ اما مجال بهش نمیدهد. لبش به خنده باز میشود و ادامه میدهد: «پسرم خوابگاه که بود، روزی پنج بار به هم زنگ میزدیم؛ اما توی اغتشاشات ۲۴ ساعت ازش خبر نداشتم. زار میزدم و میگفتم خدایا روح پسرم رو گرفتی؛ حداقل جسمش رو بهم برگردون.»
کلمه ندارم تا حسم را به مهناز نشان دهم. بغض میچسبد بیخ گلویم. ولی او میخندد و راضی است از اینکه میتواند روی مزار پسرش اشک بریزد.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۲:۵۰