بله | کانال خاطرات فراموش شده(رزمندگان)
عکس پروفایل خاطرات فراموش شده(رزمندگان)خ

خاطرات فراموش شده(رزمندگان)

۳۲۷ عضو
thumbnail
اگر بنا بود آمریکا را سجده کنیمانقلاب نمی‌کردیمما بنده خدا هستیمو فقط برای او سجده می‌کنیمسر حرفمان هم ایستاده‌ایماگر همهٔ دنیا ما را محاصره نظامی و تسلیحاتی کنند باکی نیستسلاح ما ایمان ماستایمانِ بچه‌هاست که توی خلیج‌ فارسبا ناوهای غول پیکر می‌جنگندحاضریم که همهٔ سختی‌ها را قبول کنیمفقط یک لحظه قلبِ امام عزیزمانشاد شود همین
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج #فقط_حیدر_امیرالمومنین_است #سردار_شهید_علی_چیت_سازیان
کانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان ایتا https://eitaa.com/khaterat_razmandeganکانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان بله https://ble.ir/khaterat_razmandegan

۹:۳۴

خاطرات فراموش شده(رزمندگان)
عملیات والفجر هشت عملیاتی حیرت‌انگیز قسمت دهم: پس از تثبیت نسبی خطوط پدافندی، تکمیل خاکریزها و استراحت نوبتی نیروها—که به خانه‌های اروند می‌رفتند و بازمی‌گشتند—عراق نیز موفق شده بود در کنار حملات بی‌امان هوایی، یگان‌های آماده خود را وارد منطقه کند و برای پاتک‌های سنگین مهیا شود. در همین ساعات بود که در خط مستقر بودیم. اتفاقاتی از بعدازظهر رخ داده بود که با حوادث فردا ارتباط مستقیم داشت. یکی از این اتفاقات، حضور یکی از پاسداران یگان تخریب در خط بود که همراه چند جعبه نارنجک گوجه‌ای و ضدنفر وارد شد. او با فعال کردن چاشنی‌ها، نارنجک‌ها را به‌صورت غیر استاندارد و پراکنده در جلو خاکریز پخش کرد و رفت. آتش دشمن لحظه‌به‌لحظه شدیدتر می‌شد و راه مواصلاتی بین خط مقدم و خط دوم را با مشکل مواجه کرده بود؛ به‌ویژه انتقال مهمات که با کوچک‌ترین ترکشی می‌توانست فاجعه‌ای بزرگ رقم بزند. با شدت گرفتن آتش دشمن و غیرممکن شدن تردد ماشین‌های تدارکات و مهمات، برآوردی از موجودی مهمات انجام شد و آه از نهاد بچه‌ها بلند شد: - فقط ۶ یا ۷ عدد نارنجک - برای هر نفر یک خشاب فشنگ - مقدار بسیار کمی موشک آرپی‌جی - و تعداد اندکی فشنگ تیربار و در مقابل، ۱۸ نفر نیروی خسته، شام‌نخورده و فرسوده از یک روز پرکار، نگهبانی و دوندگی. با همین امکانات محدود و همین تعداد نیرو باید از یکی از نقاط کلیدی دفاع می‌کردند؛ محوری که اگر دشمن در آن موفق می‌شد، باید از دو جهت عقب‌نشینی وسیعی انجام می‌گرفت. این نقطه همان خاکریز سه‌گوش روی جاده فاو–البحار بود. #ادامه_دارد #اللهم_عجل_لولیک_الفرج #فقط_حیدر_امیرالمومنین_است #عمليات_والفجر_هشت کانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان ایتا https://eitaa.com/khaterat_razmandegan کانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان بله https://ble.ir/khaterat_razmandegan
عملیات والفجر هشتعملیاتی حیرت‌انگیز قسمت پایانی:
در همان ساعاتی که تاریکی شب اجازه دیدن حتی یک متر را نمی‌داد، صدای هلهله سربازان عراقی همراه با حرکت شنی‌های تانک‌ها و نفربرها بلند شد؛ صدایی که وحشتی سنگین در دل‌ها می‌انداخت.
می‌دانستیم توان نیروی محدود ما هرگز به یک تیپ زرهی و پیاده نمی‌رسد. به همین دلیل به همرزمان گفته شد: ذکر از لب‌هایتان نیفتد و پیوسته دعا کنید تا امشب را به سلامت بگذرانیم.
صداها لحظه‌به‌لحظه نزدیک‌تر می‌شدند و ما نیز اجازه شلیک بدون فرمان نداشتیم؛ چرا که باید از مهمات اندکمان به بهترین شکل استفاده می‌کردیم.
ساعتی گذشت تا آن هلهله‌ها و فریادهای روحیه‌شکن ناگهان به جیغ‌های وحشتناک تبدیل شد و صدای انفجارهای پی‌درپی در پی آن بلند گردید.
چند دقیقه بعد، همه صداها خاموش شد و سکوتی عجیب سراسر دشت را فرا گرفت.سکوت ادامه داشت و دیگر خبری از تک عراقی‌ها نبود. اما نیروها تا صبح روی خاکریز پست می‌دادند و خواب به چشمانشان نمی‌آمد.
با اذان صبح، یکی‌یکی و به نوبت نماز خواندند و کمی استراحت کردند. در گرگ‌ومیش هوا بودیم که ناگهان یک عراقی مجروح را دیدیم که تلو‌تلوخوران از خاکریز پایین آمد و به خیال اینکه میان نیروهای خودی است، به سمت ما آمد.
او را اسیر کردیم و به سنگری بردیم تا از وقایع دیشب بپرسیم. همان لحظه علی بهزادی، معاون گروهان، با لباس سپاه و در حالی که برای او کمپوت باز کرده بود وارد شد. اسیر تا چشمش به او افتاد، مثل آدم‌های جن‌زده شروع کرد خودش را به در و دیوار زدن و از ترس بی‌تاب شد.
علی که این حالت را دید، از سنگر بیرون رفت تا او آرام شود. از اسیر پرسیدیم: «چرا از او ترسیدی؟» با حالی نزار و منگ گفت: «دیشب که قصد حمله به شما را داشتیم، همین‌ها… با همین لباس… به سمت ما آمدند. هرچه به آنها شلیک می‌کردیم، اثری نداشت؛ اما با شلیک آنها همه نیروهای ما کشته می‌شدند.»
حرفش را شوخی گرفتیم و برای بررسی صحنه دیشب به بالای خاکریز رفتیم. و آنچه دیدیم… حیرت‌انگیز بود.صحنه‌ای که پیش چشممان بود، ما را در بهت فرو برد: دشتی پر از اجساد پراکنده دشمن و مجروحانی که گاه با حرکتی نشان از زنده بودن داشتند.
قابل شمارش نبودند، اما بیش از دویست نفر را می‌شد حدس زد.
حدود ساعت ۹ صبح، چند نفربر وارد میدان شدند تا مجروحان را منتقل کنند. نمی‌دانم با چه جرأتی این کار را می‌کردند، اما با دستور فرماندهی گردان از درگیری خودداری کردیم و اجازه دادیم مجروحان را ببرند.
نزدیک ظهر، آقای رئوفی فرمانده لشکر وارد خط شد. نگاهی به دشت پر از اجساد انداخت و با تعجب، رو به فرمانده گردان کرد و به زبان دزفولی گفت: «حجی دوشو چه کوردِیه؟!» (دیشب چه کرده‌اید؟!)
و ما مانده بودیم چه بگوییم… در حالی که حتی یک تیر هم شلیک نکرده بودیم.
#پایان
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج #فقط_حیدر_امیرالمومنین_است #عمليات_والفجر_هشت
کانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان ایتا https://eitaa.com/khaterat_razmandeganکانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان بله https://ble.ir/khaterat_razmandegan

۱۰:۴۹

thumbnail
با موتورش تصادف کرده بود. رفتیم بیمارستان. دکتر ده روز براش استراحت مطلق نوشته بود. کمر درد شدیدی داشت. حتی در این حالت مقید بود که بعد از اذان مغرب موقع آب خوردن بنشیند. می گفت: از امام صادق (علیه‌السلام) روایت داریم که اگر شب نشسته آب بخوریم، رزق مان بیشتر می شود».
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج #فقط_حیدر_امیرالمومنین_است #شهید_مدافع_حرم_حمید_سیاهکالی_مرادی
کانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان ایتا https://eitaa.com/khaterat_razmandeganکانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان بله https://ble.ir/khaterat_razmandegan

۱۶:۰۵

thumbnail
گاهی برای حضور و ترک محل برگزاری نماز جمعه از وسایل نقلیه عمومی مانند تاکسی استفاده می کرد .اینگونه رفتارهای مردمی ایشان با استقبال زیادی در شبکه های اجتماعی رو به رو می شد
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج #فقط_حیدر_امیرالمومنین_است #شهیدسیدمحمدعلی‌آل‌هاشم
کانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان ایتا https://eitaa.com/khaterat_razmandeganکانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان بله https://ble.ir/khaterat_razmandegan

۱۶:۰۵

thumbnail

۱۷:۲۶

خاطرات فراموش شده(رزمندگان)
undefined فیلم
thumbnail
undefinedدایی محمد ایمان صحبتهایش را از روز معراج شروع می‌کند: روزی که می‌خواستیم برای دیدن پیکر محمد ایمان به معراج برویم، الهام با کاپشن و شلوار ورزشی و کتانی سفید آمد.
undefinedبا تعجب پرسیدم: با این لباس می‌خواهی بیایی معراج؟ الهام با بغض گفت: این لباس‌ها رو محمد ایمان برای روز مادر برایم خریده بود. تا حالا نپوشیده بودم. می‌خواهم با این‌ها برم بچه‌ام توی تنم ببینه.
undefinedدر معراج همه متحیر مانده بودند که چرا مادر شهید با کتانی سفید و لباس ورزشی مشکی آمده است.
همه دوستان قرائت #سوره_واقعه را برای شادی روح شهید محمد ایمان بیدی یادتون نرود
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج #فقط_حیدر_امیرالمومنین_است #سوره_واقعه#شهید_محمد_ایمان_بیدی
کانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان ایتا https://eitaa.com/khaterat_razmandeganکانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان بله https://ble.ir/khaterat_razmandegan

۱۷:۲۷

خاطرات فراموش شده(رزمندگان)
در سوسنگرد چه گذشت قسمت سیزدهم: همراه سعید درفشان رفتیم پشت خاکریزی که پیکر صادق آن‌سویش افتاده بود. سعید چند بار خواست بلند شود و سمت پیکر صادق برود، اما هر بار دستش را گرفتم و مانع شدم. منتظر فرصتی بودم که بتوانیم بدون جلب توجه دشمن، پیکر او را به این طرف خاکریز بیاوریم. در همین انتظار بودیم که سعید تجویدی با وانت از انتهای خاکریز با سرعت به سمت پیکر صادق رفت. با وجود دید کامل دشمن بر آن نقطه، این کار شجاعتی عجیب می‌خواست. با دیدن او، من هم دل و جرأت پیدا کردم و همراه سعید درفشان به سمت پیکر صادق دویدیم. یک تیر به گردنش خورده بود و تیر دیگری به پهلویش. همین که پیکرش را دیدم، از خود بی‌خود شدم و شروع به گریه و زاری کردم. اصلاً توجهی نداشتم کجا نشسته‌ام و ممکن است هر لحظه تیر بخورم. تمام وجودم غرق نگاه به صادق و پیکر بی‌جانش شده بود. اولین چیزی که در ذهنم زنده شد، همان بیتی بود که همیشه زیر لب می‌خواند: دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آبِ حیاتم دادند سحر بود… و صادق شربت شهادت را نوشیده و آب حیات جاودان را از دست ساقی کوثر گرفته بود. پس از آن، سریع پیکرش را داخل ماشین گذاشتیم و سعید تجویدی با سرعت آن را به این طرف خاکریز آورد؛ بی‌آنکه کوچک‌ترین آسیبی به ما برسد. قرار شد پیکر صادق را به پشت جبهه منتقل کنیم و من هم همراه ماشین حامل او آمدم. در همان زمان، عراق پاتک خود را آغاز کرده بود و بچه‌ها دوباره درگیر شده بودند؛ به همین دلیل سعید تجویدی با تمام سرعت رانندگی می‌کرد. تیراندازی شدیدی به سمت ماشین می‌شد و به‌خاطر دست‌اندازهای زیاد، سر صادق مدام به دیواره‌های وانت برخورد می‌کرد. ناتوانی از اینکه کاری از دستم برنمی‌آمد، بیشتر آزارم می‌داد. در همین گیرودار، از پشت وانت چشمم به خضری افتاد؛ بچه دزفول و فرمانده گردان. وسط آن آتش و دود، خیلی راحت کنار جاده ایستاده بود و ظاهراً داشت پنچری می‌گرفت! فریاد زدم: «مواظب باش… الان می‌زننت!» اما او با خیال راحت کارش را ادامه می‌داد و حتی به من می‌خندید. لحظه‌ای بعد یکی از بچه‌ها از راه رسید و با زور او را از کنار جیپ دور کرد. هنوز صد متر دور نشده بودند که جیپ منفجر شد و به هوا رفت. من تمام این صحنه را از پشت وانت می‌دیدم. وقتی به ورودی سوسنگرد رسیدیم، شمخانی را دیدیم. ماشین ایستاد. همین که چشمش به پیکر صادق افتاد، دو دستی بر سرش زد. چون خودش او را از کنار جاده سوار کرده بود، با دیدن این صحنه به‌شدت منقلب شد و بر سرش می‌زد. به محلی رفتیم که پیکر شهدا را تخلیه می‌کردند. چند نفر از دوستان نزدیکم هم آنجا بودند… حسین توانا، حسین داغری و چند تن دیگر که همان روز به شهادت رسیده بودند. undefined راوی:حاج صادق آهنگران #ادامه_دارد #اللهم_عجل_لولیک_الفرج #فقط_حیدر_امیرالمومنین_است #شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات #سوسنگرد_شهر_خون_حماسه کانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان ایتا https://eitaa.com/khaterat_razmandegan کانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان بله https://ble.ir/khaterat_razmandegan
در سوسنگرد چه گذشت قسمت پایانی:

آنجا شنیدم حسین بهرامی هم شهید شده است. حسین محبوب همه بچه‌ها بود و من هم ارادت ویژه‌ای به او داشتم. پرسان‌پرسان خودم را به خاکریزی رساندم که پیکر حسین پشت آن افتاده بود. همزمان دشمن آتش سنگینی روی منطقه می‌ریخت.
دیدم مسعود صفایی‌مقدم، فرمانده سپاه سوسنگرد، دستش را زیر چانه زده و بالای سر پیکر حسین نشسته و خیره به او نگاه می‌کند. پرسیدم: «حسین هم شهید شد؟» گفت: «آره… حسین هم رفت.» صورت حسین چنان نورانی بود که نگاه کردن به آن آرامم می‌کرد. زیر پیراهنش چیزی برجسته شده بود که توجهم را جلب کرد.
قرآن کوچکی بود که داخل یک تکه پارچه به شکل کیسه دوخته شده بود؛ از ظاهرش معلوم بود هدیه مادرش است و حسین آن را همیشه به گردن می‌انداخت. قرآن را از گردنش باز کردم. سید فرج سیدنور آن را از من گرفت و به گردن انداخت. بعدها فرج هم شهید شد و برادرش سید ناصر قرآن را به گردن انداخت. ناصر هم شهید شد… و امروز آن قرآن در دست برادر دیگرشان، سید حمید سیدنور است.
با چشمانی اشکبار از پیکر حسین و دیگر رفقا جدا شدم و همراه پیکر صادق محمدپور به اهواز برگشتم.بعد از آزادسازی سوسنگرد، اولین کاری که کردیم برپایی مراسم دعای کمیل بود. شهر تازه از محاصره بیرون آمده بود و فضای دعای کمیل حال‌وهوای خاصی داشت. جمعیت بسیار زیادی آمده بودند؛ با اینکه هنوز امنیت کامل برقرار نشده بود و از نظر حفاظتی برگزاری مراسم ریسک داشت، اما هیچ‌کس به این مسائل توجه نمی‌کرد. آن شب حتی کوچه‌های اطراف هم پر از بسیجی‌ها شده بود. بچه‌ها از یک طرف شوق پیروزی داشتند و از طرف دیگر بسیاری از دوستانشان را در عملیات از دست داده بودند؛ همین بود که دعای کمیل آن شب رنگ و بوی دیگری داشت.
به محض اینکه بسم‌الله الرحمن الرحیم را گفتم و مراسم آغاز شد، بغض بچه‌ها ترکید. گریه جمعیت بند نمی‌آمد و صدای ضجه‌ها فضا را پر کرده بود. آن روزها معنویت در میان رزمندگان غوغا می‌کرد و به‌ویژه بعد از عملیات‌ها، حال و هوای بچه‌ها عجیب و وصف‌ناپذیر بود. آن مراسم با شور و حال فراوان برگزار شد و الحمدلله از نظر امنیتی هم هیچ مشکلی پیش نیامد.
undefined راوی:حاج صادق آهنگران
#پایان
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج #فقط_حیدر_امیرالمومنین_است #شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات #سوسنگرد_شهر_خون_حماسه
کانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان ایتا https://eitaa.com/khaterat_razmandeganکانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان بله https://ble.ir/khaterat_razmandegan

۱۸:۰۹

thumbnail
خدایا اگر میخوای ببخشیما رو همین شب‌های اول ببخشبه حق حسین همین شب های اول از ما درگذر کار رو به آخر ماه مبارک واگذار نکن
یَا إِلَهِی وَ رَبِّی وَ سَیِّدِی وَ مَوْلاَیَ لِأَیِّ الْأُمُورِ إِلَیْکَ أَشْکُو وَ لِمَا مِنْهَا أَضِجُّ وَ أَبْکِی‌
خداى من، پروردگار من، سید و مولاى من، از کدامین سختی‌هاى امورم به سویت شکایت کنم و از کدام یک به درگاهت بنالم و گریه کنم؟
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج #فقط_حیدر_امیرالمومنین_است #ماه_رمضان
کانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان ایتاhttps://eitaa.com/khaterat_razmandeganکانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان بله https://ble.ir/khaterat_razmandegan

۱۸:۳۲

thumbnail
خدایابابت هر روزی که بی شکر قدم گذاشتم بابت لحظات شـادی که به یادت نـبودم بابت هر گره که به دست تو باز شد و من به شانس نسبت دادممرا ببخـــش
سلام صحبتون به خیر ونیکی
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج #فقط_حیدر_امیرالمومنین_است #ماه_رمضان
کانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان ایتا https://eitaa.com/khaterat_razmandeganکانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان بله https://ble.ir/khaterat_razmandegan

۱:۰۷

thumbnail
تویی صاحب ممالکفدای تو ملائکبشم کاش مثل اصحاببه حلت بفنائک
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج #فقط_حیدر_امیرالمومنین_است
کانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان ایتا https://eitaa.com/khaterat_razmandeganکانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان بله https://ble.ir/khaterat_razmandegan

۱:۱۶

thumbnail
پدر شهید اصغرنژاد: عاملان شهادت فرزندم گروه‌های تروریستی مسلح بودند
پدر شهید مجید اصغرنژاد: undefined️پسرم وقتی به‌هوش آمد گفت «کسانی که به من شلیک کردند، اصلاً اهل آمل نبودند و از داخل جمعیت با قصد کشتن به من شلیک کردند».
undefinedچرا به حرف کسانی که عراق، سوریه، غزه و افغانستان را نابود کرده‌اند اعتماد می‌کنید؟ کسی که جنایت کرده چگونه می‌خواهد به ما کمک بکند؟!
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج #فقط_حیدر_امیرالمومنین_است #شهید_مجید_اصغرنژاد
کانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان ایتا https://eitaa.com/khaterat_razmandeganکانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان بله https://ble.ir/khaterat_razmandegan

۲:۱۶

thumbnail
ثواب قرائت امروز یک صفحه قرآن کریم برسد به روح شهیدمجید اصغر نژاد
undefined توصیه مهم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای:
هر روز حتماً قرآن بخوانید حتّی روزی نیم صفحه، روزی یک صفحه بخوانید، امّا ترک نشود. در دنیای اسلام هیچ کس نباید پیدا بشود که یک روز بر او بگذرد و آیاتی از قرآن را تلاوت نکند.
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج #فقط_حیدر_امیرالمومنین_است #یک_آیه_یک_ختم_قرآن#شهید_مجید_اصغرنژاد
کانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان ایتا https://eitaa.com/khaterat_razmandeganکانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان بله https://ble.ir/khaterat_razmandegan

۲:۲۲

1_24367313527.mp3

۰۳:۰۴-۲.۸۳ مگابایت

۲:۲۲

thumbnail
undefined قرآن‌های سوخته ماندگار خواهند شد
undefined‌قرآن‌های سوخته‌شده در اغتشاشات دی‌ماه، در موزهٔ خوشنویسی ایران مرمت و کتابت می‌شوند
قرآن نمی‌سوزد....روح شهید رئیسی شاد
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج #فقط_حیدر_امیرالمومنین_است #دلم_برای_رئیسی_سوخت
کانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان ایتا https://eitaa.com/khaterat_razmandeganکانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان بله https://ble.ir/khaterat_razmandegan

۲:۲۴

thumbnail

۲:۲۴

زمستان بود که گروهی از اسیران مجروح را به اردوگاه آوردند. یکی از آنها اسمش «آیت‌الله» بود؛ اهل اصفهان، مؤدب و مهربان. حالش اصلاً خوب نبود. انگار ریه‌هایش آسیب دیده بود. معلوم بود که در جبهه شیمیایی شده است. هرکدام از ما تا جایی که می‌توانستیم به او کمک می‌کردیم. روحیه‌اش اما عجیب خوب بود. خوش‌صحبتی و سادگی‌اش باعث شده بود خیلی زود در دل همه جا باز کند. حتی عراقی‌ها هم با او شوخی می‌کردند و وقتی اسمش را صدا می‌زدند، همه صلوات می‌فرستادند.
شبی که برای دیدنش رفتم، از او پرسیدم چطور اسیر شده است. خنده بلندی کرد، دستش را روی دست دیگرش زد و گفت: «بابا دستگیری را بی‌خیال! همین اسم آیت‌الله برایم دردسر شد!»
بعد ادامه داد: «وقتی ما را گرفتند، بعد از کلی کتک، یکی‌یکی اسم‌هایمان را پرسیدند. نوبت من که رسید، سرباز عراقی پرسید اسمت چیه؟ گفتم: آیت‌الله. ناگهان خودکار را انداخت و با وحشت دوید سمت فرمانده‌اش و فریاد زد: سیدی! سیدی! آیت‌الله! آیت‌الله! چند لحظه بعد افسر و چند درجه‌دار سراسیمه آمدند. افسر پرسید: تو… آیت‌الله؟ گفتم: بله! دیگر معطل نکردند؛ دستور دادند سربازها مرا بزنند. چون عربی بلد نبودم، نمی‌توانستم توضیح بدهم که آیت‌الله فقط اسم من است، نه مقامم!»او با لبخند تلخی گفت: «چند روز بعد ما را به بغداد بردند. آنجا با آوردن مترجم، فهمیدند ماجرا چیست… ولی دیگر خیلی دیر شده بود.»
آن شب در آسایشگاه خیلی خندیدیم و یکی از شب‌های به‌یادماندنی اردوگاه رقم خورد.چند روز بعد حال آیت‌الله وخیم شد. نفس کشیدن برایش سخت شده بود. با اینکه درد زیادی داشت، تا آمدن پزشکان صلیب سرخ تحمل کرد. بعد از معاینه گفتند باید فوراً عمل شود. پذیرفت و فردای آن روز او را به بغداد بردند.
چند روز بعد که برگشت، چند شیلنگ به ریه‌هایش وصل بود. به سختی حرف می‌زد و بسیار لاغر و تکیده شده بود. چند هفته تحت درمان بود تا حالش بهتر شد. اما دوباره حالش برگشت و بار دیگر او را عمل کردند. در یک سال، سه بار جراحی شد. بار آخر حالش خیلی بد شد و مدت بیشتری در بیمارستان ماند.وقتی برگشت، از او پرسیدیم چرا این‌بار این‌قدر طول کشیده. با لبخند گفت: «بچه‌ها، این دفعه قول می‌دهم خوب شوم. می‌دانید چرا؟»
گفتیم: چرا؟ گفت: «وقتی برای بار چهارم مرا به اتاق عمل بردند، قبل از بیهوشی به دکتر گفتم: من یک خواهش دارم. آخر چند بار باید شکم مرا باز و بسته کنید؟ جان مادرتان این دفعه یک زیپ برایم بگذارید که نه من اذیت شوم، نه شما گرفتار بخیه زدن! دکتر اول نفهمید. پرسید: زیپ یعنی چه؟ من هم با اشاره زیپ شلوارم را نشان دادم و گفتم: همین! اتاق عمل از خنده ترکید. دکتر دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت: آیت‌الله، قول می‌دهم این بار طوری عملت کنم که دیگر بیمارستان را نبینی.»
دو ماه بعد، آیت‌الله در مبادله گروهی اسیران زخمی، روانه ایران شد.
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج #فقط_حیدر_امیرالمومنین_است
کانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان ایتا https://eitaa.com/khaterat_razmandeganکانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان بله https://ble.ir/khaterat_razmandegan

۴:۲۸

thumbnail
‌حـــاج قــــاســــم :
بــــزودی فـــتـنـــه‌هـایـی پیـش روی خـواهـیــد داشــت که کل شـــهـــدا آرزوی حـضــور بـجــــای شـــمــــا را خــواهـنـــد داشــت،آن‌ روز مــــن نـیـستـــــم ولــــی شـــمــا پـشــت آقــــا را خـــالــــی نــکنیــد.
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج #فقط_حیدر_امیرالمومنین_است #سردار_شهید_حاج_قاسم_سلیمانی
کانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان ایتا https://eitaa.com/khaterat_razmandeganکانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان بله https://ble.ir/khaterat_razmandegan

۹:۴۸

thumbnail
همش میگفت: توکلم اول به خدا و بعد به بی بی جونم رقیه (سلام‌الله‌علیها) ست. شب سوم محرم باهم حرم بی بی جان بودیم، روضه و عزاداری که تمام شد، گفت: عجب شبی بود امشب، انگار خود حضرت رقیه (سلام‌الله‌علیها) بین #عزادارا بود...و تک بیت  گر دخترکی پیش پدر ناز کند… را زمزمه میکرد و با خانم درد دل می کرد. الحمدلله نازدانه ارباب با همان دستان کوچک زخم خورده گره از کارش باز کرد و عاقبت بخیرشد.......
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج #فقط_حیدر_امیرالمومنین_است #شهیدنویدصفری
کانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان ایتا https://eitaa.com/khaterat_razmandeganکانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان بله https://ble.ir/khaterat_razmandegan

۹:۵۱

thumbnail
undefined بوی سوختنی می‌آید!
undefined آیت الله مجتهدی (ره) نقل می‌کردند: روزی حاج شیخ جعفر شوشتری در مسجد سپهسالار منبر بودند. وسط منبر فرمودند: ای مردم! بوی سوختنی می‌آید! به محض شنیدن این کلام، جمعیت به هم ریخت و هر یک احتمالی دادند. بعد از دقایقی، حاج شیخ جعفر همه را به سکوت فراخواند و از آن‌ها خواست که بدون هیچ ترسی بنشینند و به سخنانش گوش دهند. در ادامه فرمود: با خبری که اعلام کردم، همۀ شما به تکاپو افتادید و هر یک احتمالی را مطرح کردید و خواستید کاری بکنید. ای مردم! ۱۲۴ هزار پیامبر آمدند و فرمودند: قیامتی هست! حساب‌وکتابی هست! جهنمی هست! اما تکانی نخوردید!
undefined از داستان‌ها باید آموخت.undefined صفحات ۸۲ و ۸۳
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج #فقط_حیدر_امیرالمومنین_است
کانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان ایتا https://eitaa.com/khaterat_razmandeganکانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان بله https://ble.ir/khaterat_razmandegan

۱۰:۰۶

thumbnail
اعتراف مهم ویتکافویتکاف در مصاحبه جدید با فاکس نیوز:
نمی‌خواهم از کلمه مستأصل استفاده کنم ولی ترامپ متحیر است که چرا با این همه فشار ما و امکانات و نیروهای نظامی که به منطقه فرستادیم ایران تسلیم نمی‌شود. حالا تسلیم هم نه، چرا نمی‌گویند فلان خواسته‌های آمریکا را می‌پذیریم؟!
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج #فقط_حیدر_امیرالمومنین_است #مرگ_بر_آمریکا
کانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان ایتا https://eitaa.com/khaterat_razmandeganکانال خاطرات فراموش شده در پیام رسان بله https://ble.ir/khaterat_razmandegan

۱۰:۲۳