عکس پروفایل خاطرات سفیرخ

خاطرات سفیر

۲۶ عضو
thumbnail
مسابقه کتابخوانی "خاطرات سفیر"مطالعه نوروزی این کتاب را از دست ندهید...

۷:۵۸

undefinedتوجه توجهundefined
undefined مسابقه کتابخوانی
«#خاطرات_سفیر» به قلم نیلوفر شادمهری
راه‌های ثبت نام:
ارتباط با آیدی:
undefined @F_Haghighi98

تکمیل فرم ثبت نام با نشانی لینک:
https://goo.gl/forms/R8GCUJZ2puRLcGCk2

آدرس کانال مسابقه به همراه خلاصه کتاب به صورت دوره‌ای در پیامرسان‌های سروش، بله و تلگرام:
undefined @khaterat_safirr
undefinedبرای تهیه کتاب می‌توانید به دفتر حوزه مراجعه کنید.
undefinedآخرین مهلت ثبت نام: تا اواخر اسفند
#مسابقه_کتاخوانی#خاطرات_سفیر#ویژه_خواهران

۷:۵۹

undefined حالا جریانش چیه؟undefinedخاطرات شخصیه؟undefinedسفارت ایران تو کدوم کشور؟undefinedیعنی درباره جریانات دیپلماتیک کشوره؟ undefinedفک کنم خیلی خشک و جدی باشه... داستان زندگی این سفیرها و ایناست دیگه؟
undefinedاشتباه نکنید! جریان یه چیز دیگه ست...
undefinedنه خشکه نه سیاسی نه دیپلمات... ربطی هم به سفارت کشور تو فرانسه نداره
undefined"چند سال پیش وقتی برای تحصیل وارد فرانسه شدم، فکر می‌کردم فقط یک دانشجوی دکترای طراحی صنعتی هستم. اما دقایق زیادی نگذشت تا بفهمم پیش از اینکه دانشجو باشم در هر مقطع یا هر رشته‌ای، نماینده ایرانم و رفتار و گفتارم بیش از اینکه معرف "من" باشند، معرف یک مسلمان ایرانی است. برای کسی مهم نبود من چه می‌کنم و چه می‌خوانم. چیزی که اطرافیانم می‌خواستند بدانند پاسخ سوالات و شبهات ذهنشان بود درباره‌ی هر چه به ایران مربوط می‌شد. مسئولیتم خیلی سنگین‌تر از آن بود که فکرش را می‌کردم. و اینچنین بود که سفیر ایران شدم..."undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
اگه می خواید کتابی بخونید که از همون فصل اول چنان جذبتون کنه که زمین نذاریدش، کتابی که متنش به شدت روان، ساده و پر از موقعیت های طنز و شوخی باشه، کتابی که از خوندنش ابدا پشیمون نمیشید و بابت وقتی که براش گذاشتید اصــــلا تاسف نخورید؛
undefinedپس همین الان شروع کنید...
#خاطرات_سفیر#مسابقه_کتابخوانیundefined@khaterat_safirr

۱۲:۳۷

سلام خدمت همگی...در روند مسابقه تغییری رخ داده و دیگه ویژه خواهران نیست...لطفا اطلاع رسانی شود و دوستانی تمایل داشتن در مسابقه شرکت کنن بسم الله...با آرزوی موفقیت برای تک تک شما همراهانوقتتان بخیر

۱۲:۳۸

thumbnail
#یک_برش_کتاب#قسمت_اول

۱۲:۴۴

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined پیش از آغاز
undefined القصه! به‌عنوان دانشجوی ممتاز، موفق به دریافت بورس دوره دکترا در رشته طراحی صنعتی شدم. علاقه شخصی و بررسی‌های مطالعاتی پیرامون موضوع رساله‌ام من را در انتخاب کشور فرانسه مطمئن‌تر کرد و سرانجام راهی پاریس شدم.دوران تحصیل، جدای از آموزه های علمی و دانشگاهی، تجربیات زندگی اجتماعی را هم همراه دارد؛ طوری که گاهی می بینی انقدر که درمورد دوم خیر و برکت هست در مورد اول نیست.
undefined پایم که رسید به فرانسه، با اولین رفتارها و سؤال‌هایی که درباره حجابم می‌شد و به‌خصوص درباره وضعیت و شرایط ایران، متوجه شدم آنجا کسی من را نمی‌بیند. آن‌ که آن‌ها می‌دیدند و با او سر صحبت را باز می‌کردند یک مسلمان ایرانی بود؛ نه نیلوفر شادمهری. آن‌ها چیز زیادی از ایران نمی‌دانستند. اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم، شناختی که از ایران داشتند فاصله زیادی حتی با واقعیت داشت؛ چه رسد به حقیقت.
undefined و من شدم «ایران»! من باید پاسخگوی همه نقاط قوت و ضعف ایران می‌بودم. انگار من مسئول همه شرایط و وقایع بودم. چاره‌ای نبود و البته از این ناچاری ناراضی هم نبودم. من ناخواسته واسطة انتقال بخشی از اطلاعات شده بودم و این فرصتی بود تا آن‌طور که باید و شاید وظیفه‌ام را انجام دهم. تصمیم گرفته شده بود! من سفیر ایران بودم و حافظ منافع کشورم و مردمش......undefined چندتا پذیرش داشتم از چند تا دانشگاه معتبر. مهمترینش انسم پاریس بود که از اکل های ممتاز مهندسی پاریس بود. خیلی خوشحال بودم که می تونم دانشجوی انسم باشم. استادی که قرار بود استاد راهنمای تزم بشه یه نامه برام فرستاده بود که بیا همدیگه رو ببینیم...undefined ادامه دارد...undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined#یک_برش_کتاب#قسمت_اول@khaterat_safirr

۱۲:۴۴

بازارسال شده از Hosseini
thumbnail
undefined undefined undefined undefined undefined undefined undefined undefined undefined چاپ چهل و هشتم خاطرات سفیر روانه بازار شد
کتاب "خاطرات سفیر" نوشته نیلوفر شادمهری به تازگی برای چهل و هشتمین بار تجدید چاپ و روانه بازار نشر کشور شد.
پایگاه خبری سوره مهر
#کتاب_خوب_بخوانیم#مسبقه_کتابخوانی_خاطرات_سفیر

۱۵:۱۱

undefined معیار مهم من از نظر استاد
undefined یه ساعتی بود که رسیده بودم پاریس. جلوی در انسم بودم؛ رفتم تو و چند دقیقه بعد رسیدم به دفتر استادی که مدیریت تز من رو قبول کرده بود؛ یه خانوم خیلی خیلی یخ و سرد. در زدم و خیلی مودب رفتم تو و با یه لبخند سلام کردم. استاد با یه نگاه مبهوت سر تا پام رو برانداز کرد و بعد از یه مکث کوتاه جواب سلامم رو داد. شاید ده ثانیه به سکوت گدشت. منتظر بودم از من سوال کنه، از اینکه چی تو سرمه، ایده هام چیه و میخوام چجوری به نتیجه برسونمش... انقدر انرژی داشتم که حتی قیافه سنگی استاد هم نمیتونست اونو از بین ببره. منتظر شروع گفتگو بودم و داشتم فکر می کردم از کجا شروع کنم که خانم دکتر، در حالی که با دست به سر تا پای من و حجابم اشاره می کرد، گفت:"تو همین جوری می خوای بیای دانشگاه؟"undefinedundefinedundefinedانتظار همه جور حرفی رو داشتم به جز همین یکی! اما... خب نیازی به از قبل فکر کردن نبود. جوابش خیلی واضح بود. گفتم: "البته!!"undefined ادامه دارد...undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined#یک_برش_کتاب#قسمت_دوم@khaterat_safirr

۱۶:۱۸

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

undefined استاد اومد تو و بدون اینکه بخواد چیزی درباره من بدونه، گفت: "فکر نمی کنم بتونیم با هم کار کنیم؛ به خصوص که تو هم می خوای اینجوری بیای دانشگاه... غیر ممکنه... اونم توی انسم!" توی سرم که تا چند لحظه پیش پر از هیاهو بود، یهو ساکت شد.
بلند شدم. خیلی سخت بود؛ ولی دوباره بهش لبخند زدم و گفتم: "ترجیح میدم عقایدم رو حفظ کنم تا اینکه مدرک دکترای انسم رو داشته باشم." گفت: "هر طور راحتی!"
یه هفته بعد برای ثبت نام توی لابراتوار شهر آنژه عازم اونجا شدم.
undefined معمای دست های مردد
undefinedو اما اولین روز دانشگاه! منشی لابراتوار، خانم فراندون، تصمیم گرفته بود من رو به بقیه معرفی کنه. تو راه پله ها درحالی که داشت برای من توضیح می داد من همش تو این فکر بودم که چندتا مرد اینجاست و لابد می خوان با من دست بدن و من باید چطور رفتار کنم که نه اونا کنف بشن و بهشون بربخوره و نه من حرامی انجام داده باشم...- سیمن، این هم دانشجوی ایرانی مون! آقای غیشیغ اومد، سلام کردیم و دستش را آورد که دست بده. کل دوتا پاراگرافی که آماده کرده بودم تحویلش دادم: "ببخشید... خیلی عذر می خوام! من مسلمونم و با اقایون نمی تونم دست بدم. اصلا قصدم بی احترامی نیست. این یه دستور دینیه. من نمی تونم تغییرش بدم. بازم ازتون عذر می خوام". undefined اینجور وقتا خودم بیشتر از همه وضعیت طرف مقابلم رو درک می کنم. تصور کنید در جمع آدم محترمی دستش رو میاره جلو که دست بده و شما عذرخواهی می کنید و طرف دستش رو با سرعتی دوبرابر عقب میکشه و بعد نمی دونه باهاش چکار کنه! و شما، در ذهن اطرافیان شبیه یه آدم بدوی میشید با گرز توی دستش، که اصول جهانی شدن و فرهنگ و تمدن جهانی رو نمی دونه.بعد از اینکه با آقای غیشیغ آشنا شدیم راه افتادیم و پرسیدم-کجا میریم خانم فراندون؟- اتاق استاد راهنمای تزت، دو استاد دیگه و بقیه دانشجوهای دکترا.واویلا... خوش بود، قتلگاه من! قلبم سرجاش بالا و پایین می پرید. بعد تپشش رو روی زانوی پای چپم و بعد توی پاشنه پای راستم احساس کردم. باز هم مراسم آشنایی و باز هم دکلمه دوپاراگرافی...
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined#یک_برش_کتاب#قسمت_سوم@khaterat_safirr

۱۳:۰۸

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined خوشامدی لعنتی
undefined اول مارس 2005 بود، اولین روزی که ساکن خوابگاه دانشجویی لکنال شدم. عجب خوابگاهب بود.. خوشـــــــــــــــــــگل! سالن تلوزیون، میزبیلیارد، اتاقهای نسبتا کوچک و یه آشپزخونه بزرگ؛ که هم آشپزخونه بود هم عصری بود که سری به آشپزخانه زدم. یه جماعت دور میز بودن. یکی پرسید: "توجدیدی؟" (سوال رو توروخدا!) جواب دادم: "آره" پرسید: "از کدوم کشوری؟"یه دختری که سنش از همه بیشتر بود و نسبت به بقیه لباس نامناسب تری پوشیده بود خودش و دیگرون رو بهم معرفی کرد:undefined " من اسمم نائله، اهل الجزایرم و مسلمونم. این سیلون، فرانسویه. منصور اهل مایوت، مغی فرانسوی، دینش اهل هند، ریاض الجزایری و عمر هم از فلسطین" و غیره.با خودم گفتم: "ای بابا! این دخترا تقریبا همشون مسلمونن و انقدر پوششون زننده ست!"undefinedundefined به هرکدوم سلام کردم و جمله ای گفتم که بفهمن از آشنایی با هرکدوم خوشبختم و خوشوقتم و خوشحالم و... هرچیزی که "خوش" داشته باشه. به عمر که فلسطینی بود چندتا خوش اضافه تر گفتم. اما عمر... عجب آدمی بود! همون اول که گفتم ایرانی ام چپ چپ نگاهم کرد و بجای جواب سلام اولین چیزی که گفت این بود:"تو شیعه ای؟"چشمتون روز بد نبینه! هنوز "آره" از دهنم درنیومده بود که شروع کرد: ...

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined#یک_برش_کتاب#قسمت_چهارم@khaterat_safirr

۱۱:۰۹

یک گزینه مناسب برای مطالعه نوروزی: خاطرات سفیرundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedمطالعه این کتاب لذتبخش و خوشخوان رو از دست ندید...
میتونید این کتاب رو از لینک های زیر تهیه کنید:سایت انتشارات سوره مهرhttps://ebook.sooremehr.ir/content/14973/خاطرات-سفیردانلود کتاب از اپلیکیشن طاقچهhttps://taaghche.ir/book/30388/خاطرات-سفیر

۱۱:۰۹

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedخوشامدی لعنتی (2)
undefined هنوز "آره" از دهنم درنیومده بود که شروع کرد: "واسه چی شماها می گید [حضرت] علی (ع) باید به جای پیامبر مبعوث می شد؟ این چه بساطیه توی عراق و کربلا راه انداختید؟ واسه چی جشن عاشورا رو کردید عزا؟ خجالت بکشید! راه می افتید توی خیابون و خودتون رو کتک می زنید که چی بشه؟ هان؟ ... کجای اسلام اینجوری گفته که شماها این کارا رو می کنید؟" همه اون کلمات کلیدی رو هم با لهجه غلیظ عربی فریاد می زد و ادا می کرد. خیلی ترسیدم به جان خودم! خلاصه کلــی بدو بیراه گفت.
undefined می بینید توروخدا! مثلا روز اول بود... مثلا من مسلمون بودم و اونا هم مسلمون بودن... این هم خوشامدگویی شون بود؛ اونم جلوی اون همه مسیحی و لائیک و هندو و ...
undefined اما چاره ای نبود؛ بالاخره باید جواب می دادم. گفتم: "اصلا اینطور نیست که شما می گید. کی گفته شیعه ها اینطور فکر می کنن؟"و توضیح دادم که از نظر شیعه اصلا قرار نبوده کسی غیر از پیامبر (ص) جای ایشون باشه.گفت: "درباره خلیفه ها چی فکر می کنید؟"گفتم: "ما معتقدیم که خلیفه اول ابوبکر بوده، دوم عمر و سوم عثمان، و امام اول حضرت علی(ع)."و بعد تا می تونستم توضیح دادم مهم اینه که ما همه مسلمونیم. من وقتی مسلمونا رو می بینم خیلی ذوق می کنم و اولین چیزی که به ذهنم می رسه اینه که ما چقدر تشابهات فکری داریم. اما باعث تاسفه که در مقابل اولین چیزی که به ذهن شما می رسه اینه که اختلافات رو بکشین وسط و غالبا هم بر اساس اطلاعات مبهمی که از منابع غیر معتبر دریافت شده خیلی قطعی تصمیم می گیرین." «صدمه به خود» در مذهب من حرامه. علمای ما بارها مردم رو از این مسائل نهی کردن. شما از من ایرانی می پرسین چرا عراقی ها این رفتارا رو دارن... خب، منم درباره خیلی از رفتارای مرم ژاپن سوال دارم؛ باید از شما بپرسم؟!

۱۱:۱۰

undefined من تا شما گفتید فلسطینی هستید چه عکس العملی نشون دادم؟ گفتم که از آشنایی باهاتون خیلی خوشبختم.گفتم که فلسطین برای ما کشور عزیزیه و مردم ما شمارو خیلی دوست دارن. گفتم که رهبر ما گفته که فلسطین پاره تن اسلامه. اما شما چطور با من برخورد کردید؟"
undefined کسی حرفی نمی زد. نائل و ویدد، دو دختر الجزایری، سر تکون می دادن. بقیه هم گوش می دادن. عمر با لحنی آروم تر گفت: "خب اگه اون خودزنی ها تو مدهب شما نیست، پس چرا توی ماه محرم یه سری شیعه قَمه می زنن؟"نمی دونید چقدر از این سوال بدم میاد! undefined گفتم: "به همون دلیل که پوشش برای زن واجبه و رعایت نکردنش حرامه؛ ولی اغلب زنای اهل تسننی که من دارم توی فرانسه می بینم متاسفانه از خود فرانسوی ها بدتر لباس می پوشن. یه ماه و دوماه هم نداره. تمام طول سال وضعشون اینه."undefinedآشپزخونه کلا ساکت شد.undefined دیدم حالا که چندجفت گوش مفت گیر اوردم چرا استفاده نکنم؛ ادامه دادم و به تصورات اشتباهی که درباره ما تو ذهن همه ایجاد شده اشاره کردم، به اینکه دامن زدن به این اشتباهات، حرف زدن بدون آگاهی، و غیره، از اعتبار آدم کم می کنه. به اینکه ما اعتقاد داریم که همه با هم مث خواهر وبرادریم چون همه مسلمونیم و ....حرفام تموم شد، از اونجا برگشتم به اتاقم؛ undefinedوقتی می رفتم توی اتاقم شنیدم که از اتاق همسایه م خیلی آروم صدای قرآن میاد... نمی دونم کی بود؛ اما هرکی بود آفرین!undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined#یک_برش_کتاب#قسمت_پنجم@khaterat_safirr

۱۱:۱۱