کمد شماره ۷۰
خدایااااا کمک!
دارم خفه میشم!
کسی نیست به فریاد من بدبخت برسه؟؟؟
خدایا من اسیر شدم بین اینها!
نه می توانم بروم... نه با این اوضاع می توانم تحمل کنم!
این انسان ها هم اهل رعایت نیستنددد.انگار نه انگار نشانه مومن بودن، تمیزی ست!
پاهاش بوی بد میده و کفشش بد بوتر ... خدایا کمک، خفه شدم...
و از لطف خدا بادی وزید و درب کمد محکم بهم خورد،و شیشه اش شکست...
خدایا شکرت... هوا.... هوا... خدایا ممنونم.... هوااا
خودتان را به وسيله آب از بوي نامطبوعي که مايه آزار ديگران است پاکيزه سازيد، به خودتان برسيد، زيرا خداوند عزوجل از بندگان کثيف و لاقيد خود که هر که با او مي نشيند از وي بيزار مي شود, نفرت دارد.
تنظفوا بالماء من النتن الريح الذي يتأذي به، تعهدوا أنفسکم، فإن الله عزوجل يبغض من عباده القاذورة الذي يتأنف به من جلس إليه.الخصال، صفحه 620، حدیث 10
#خاطرات_مربی#اربعین۱۴۴۴#سامراhttps://ble.ir/khateratmorabi
۲۰:۵۲
پیام فرستاد؛برای این بنویس، ببینم چی می نویسی؟خودم نوشتم،دوست دارم نگاه شما رو هم بخونم!
" />
"بسم الله"
نفس هاش به زور بالا می اومد...دکتر بهش گفته بود که باید استراحت کنه...ولی خودش می دونست این درد با استراحت خوب نمیشه و روزهای اخر بودنش هست.
نیمه های شب بود.بلند شد.به سختی سمت حوض رفت.وضو گرفت.و خودشو به کارگاه رساند.نماز شبش رو خوند و کاشی های سفالی را کنار هم چید.زیر لب زمزمه می کرد:
عالم مدار ذات شما و شما غریب
شاید که بهتر است بگویم خدا غریب
سخت است دیدنش که به دیوارهای شهر
هر گوشه ای نوشته شده سامرا غریب
طرح تمام شد...
حالا نوبت رنگ ها بود که روضه بخوانند؛
ما را غلام قصر خودت کن که در بهشت
شب های جمعه روضه برایت به پا کنیم
رنگ ها نقش روح بودند بر پیکره طرح ها...قلم...رنگ... زمزمه...
و هر از گاهی دانه اشکی که از صورت پیرمرد فرو می افتاد و بر جان کاشی نور میشد...نگاهی به دانه اشک می کرد و می گفت: این گریه ها روز حساب، توشه ی کوله بارمه ...
اذان که بر بلندای مناره ها فریاد سکوت شب را شکست... کاشی ها اماده کوره رفتن بودند...
ارام از جا بلند شد و نگاهی بر طرح کامل شده کاشی ها کرد و گفت:
بندگی رو یادم دادی، با راه و رسم نوکریت...
و به نماز ایستاد...
این اخرین طرح پدر بود... چند روز بعد هم از دنیا رفت.
امروز که اومدم حرم و داشتم به کاشی های باقی مونده از طرح اصلی نگاه می کردم دیدم، کاشی هایی باقی مونده که، دانه های اشک پدر روشون افتاده بود....به ظاهر بی ربط کنارهم... ولیبا ربط دانه های اشک به عشق مولا کنار هم...
" />
او نویس: وقتی دیدم، اولین جمله هایی که به ذهنم رسید این بود:
شاید اونی که تازه اومده،نو باشه، خوش رنگ و لعاب باشه، ولی جنست نباشه...! چفتت نباشه....!فقط کنارت بودن مهم نیست...!جای خالیش رو با هرچیزی پر نکن!!!
#خاطرات_مربی
https://ble.ir/khateratmorabi
نفس هاش به زور بالا می اومد...دکتر بهش گفته بود که باید استراحت کنه...ولی خودش می دونست این درد با استراحت خوب نمیشه و روزهای اخر بودنش هست.
نیمه های شب بود.بلند شد.به سختی سمت حوض رفت.وضو گرفت.و خودشو به کارگاه رساند.نماز شبش رو خوند و کاشی های سفالی را کنار هم چید.زیر لب زمزمه می کرد:
عالم مدار ذات شما و شما غریب
شاید که بهتر است بگویم خدا غریب
سخت است دیدنش که به دیوارهای شهر
هر گوشه ای نوشته شده سامرا غریب
طرح تمام شد...
حالا نوبت رنگ ها بود که روضه بخوانند؛
ما را غلام قصر خودت کن که در بهشت
شب های جمعه روضه برایت به پا کنیم
رنگ ها نقش روح بودند بر پیکره طرح ها...قلم...رنگ... زمزمه...
و هر از گاهی دانه اشکی که از صورت پیرمرد فرو می افتاد و بر جان کاشی نور میشد...نگاهی به دانه اشک می کرد و می گفت: این گریه ها روز حساب، توشه ی کوله بارمه ...
اذان که بر بلندای مناره ها فریاد سکوت شب را شکست... کاشی ها اماده کوره رفتن بودند...
ارام از جا بلند شد و نگاهی بر طرح کامل شده کاشی ها کرد و گفت:
بندگی رو یادم دادی، با راه و رسم نوکریت...
و به نماز ایستاد...
این اخرین طرح پدر بود... چند روز بعد هم از دنیا رفت.
امروز که اومدم حرم و داشتم به کاشی های باقی مونده از طرح اصلی نگاه می کردم دیدم، کاشی هایی باقی مونده که، دانه های اشک پدر روشون افتاده بود....به ظاهر بی ربط کنارهم... ولیبا ربط دانه های اشک به عشق مولا کنار هم...
شاید اونی که تازه اومده،نو باشه، خوش رنگ و لعاب باشه، ولی جنست نباشه...! چفتت نباشه....!فقط کنارت بودن مهم نیست...!جای خالیش رو با هرچیزی پر نکن!!!
#خاطرات_مربی
https://ble.ir/khateratmorabi
۱۸:۴۶
کمد ۲۳۲
رها شد........چندتا از دوستان عکس فرستادند و گفتند: بنویس...هرچی سعی کردم، فقط بغض گلوم گرفت و اشک تو چشم هام جمع شد.
کفش هایی که ماند...شماره ای که رها شد...خون هایی که چکید...اشک هایی که فرو ریخت.......فقط می تونم بگم؛به ناحق کشتن تانولی:حر که شدی دگر
کفش نمی خواهی!!!
شهادت مبارک تان باد...
#خاطرات_مربی#آبان_۱۴۰۱#شاهچراغhttps://ble.ir/khateratmorabi
۱۲:۰۹
بالبخند و شور و شعف؛آمدم تولدشان را تبریک بگویم...


نگاهم به چادر سفید روی سکو افتاد؛
چشمانم پر از اشک شد...
...این چادر ماجرایی به اندازه تاریخ دارد!!!
از چادر خاکی مادرمان(س)...
تا چادر خونین زنان در حرم...
پی نوشت:آقاجان تولدتان مبارک

#خاطرات_مربی#عبدالعظیم_حسنی(ع)
https://ble.ir/khateratmorabi
نگاهم به چادر سفید روی سکو افتاد؛
چشمانم پر از اشک شد...
از چادر خاکی مادرمان(س)...
تا چادر خونین زنان در حرم...
#خاطرات_مربی#عبدالعظیم_حسنی(ع)
https://ble.ir/khateratmorabi
۷:۰۳
«جهان بانو»
جز معدود نمایش هایی بود که واقعا پسندیدم
یه کار زیبا،قوی، خوش جلوه و... خلاصه عالی
از شکوه زن در این عرصه زندگی مادی!!!
تا فرصت تموم نشده حتما ببینید
تهران، بوستان ولایتاز اول آبان به مدت ۲۵ شب ساعت ۱۸#رایگان
سامانه ثبت نامhttps://namaticket.ir/jahan_banoo/reserve
#نوجوان#جوان#خانواده
https://ble.ir/khateratmorabi
جز معدود نمایش هایی بود که واقعا پسندیدم
یه کار زیبا،قوی، خوش جلوه و... خلاصه عالی
از شکوه زن در این عرصه زندگی مادی!!!
تا فرصت تموم نشده حتما ببینید
تهران، بوستان ولایتاز اول آبان به مدت ۲۵ شب ساعت ۱۸#رایگان
سامانه ثبت نامhttps://namaticket.ir/jahan_banoo/reserve
#نوجوان#جوان#خانواده
https://ble.ir/khateratmorabi
۲:۵۲
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
کمد ۱۹۲
بیا کفش هات رو بزار اینجا...
نه، شماره ۱۹۲ برام اومد داشته!
توی چرت بودم که یهو درب باز شد و صدا واضح تر به گوشم رسید!کمد ۱۹۲ برام اومد داشته!چشمام زد بیرون...
_من هربار کفش هامو توی این کمد گذاشتم و رفتم، دعا کردم و حاجت گرفتم!
^ واقعا؟
_اره امتحان کن!
و هر دوتا کفش هاشون رو به زور چپوندن داخل کمد و رفتند حرم...
دوباره به چرت زدن خودم ادامه دادم.
بعد ساعاتی درب باز شد و هردو رفتند.
بعد از یه مدت، دیدم طنابی به گردن دستگیره ام گرده زدند و حاجت می خواستند.
اینبار مبهوت تر نگاه کردم...
اصلا این چه چرت و پرت هایی هست که می شنوم؟؟!من حتی نمی توانم انتخاب کنم کی کفش بگذارد داخل قفسه ام یا نگذارد؟ اون وقت گشایش کار مردم و دخیل بستن به من؟
دیگه چرت زدن فایده نداشت و با دقت تر نگاه می کردم و می شنیدم تا بفهمم ماجرا چیه؟
اره همینه همینه کمد ۱۹۲ !!!
زودباش تا خالیه کفش هات رو بزار داخلش.میگن هرکسی کفش هاشو توی این کمد بگذاره و بره دعا کنه، حتما حاجتش رو می گیره!
چی... کفش در این کمد گذاشتن و حاجت گرفتن!
عجب... انچه سبب اجابت دعاهایشان میشه همین یقین به اجابتش هست! نه من....!!!
من و امثال من که توان پراندن مگسی هم نداریم!اصلا چون با یقین می روند به درگاه خدا و دعا می کنند و حاجت می گیرند.وای که جواب دهنده رو خدا نمی بینند و اجابتش رو از منِ کمد و وسایل می بینند!!!!دارید اشتباه می کنید! ببینید مردم من...
و طناب هایی از جهل و خرافات محکم تر بر حنجره کمد گره زده شد و فرصتی برای روشنگری و تبیین نداد!!!
بزرگ ترين مصيبت ها، نادانى است.
(تصنیف غرر الحکم و درر الکلم،ص73)
#خاطرات_مربی#اربعین۱۴۴۴#سامراhttps://ble.ir/khateratmorabi
۲:۳۸
-1027662080_1837659167.pdf
۲.۳۴ مگابایت
خاطرات مربی:
فایل PDF پیک #ایران_کشوری_قوی







موضوع: معارف انقلاب اسلامی برای دانش آموزان ابتدایی ،در قالب سرگرمی

نویسنده: حمید محمدی
تولید شده در آبان 1401
قابل استفاده جهت برگزاری مسابقه در مساجد، پایگاه های بسیج، مدارس و فضای مجازی ...
((استفاده از این پیک و انتشار آن در فضای مجازی آزاد می باشد.))
https://ble.ir/khateratmorabi
https://ble.ir/khateratmorabi
۹:۱۷
کمد ۱۸۵
کنج ترین خانه کمدی بود!
آن بالا بالاها...
لوکس بود و مهمان مخصوص می پذیرفت.
اصلا هرکسی رو در خونه اش جا نمیداد!اصلا نگاه می کرد اگه از طرف خوشش می اومد در باز می کرد وگرنه چنان در محکم نگه می داشت که هرکسی بیرون در بود فکر می کرد، داخل کمد پر هست و ظرفیت تکمیله!
این قدش بلنده.اون قدش کوتاهه.این اه اه بو میده.اونو نگووو.... معلوم نیست از کدوم دهاتی اومده.این...
تا به خودش اومد دید سکوت محض...
در باز شد و مهمان وارد شد...قبل از اینکه بخواد فکری کنه!
نه نو بود، نه با کلاس، نه شهری و نه خوش تیپ...
ساده بود و خاکی!حتی کناره هاش وصله خورده بود.
ولی این با همه فرق داشت!
بوی پا نمی داد!بوی عطر معرفت می داد
همه کفش ها وقتی از پای صاحب شون در می اومدند نفس راحت می کشیدند ولی این کفش وقتی از پای صاحبش دراومد فریاد جدایی زد!
تمام مدت داخل کمد، دلتنگ بود
و هر ازگاهی از دلتنگی ذکر می گفت و از خدا فرصتی بیشتر برای همراهی با صاحبش می خواست.
کمد مبهوت کفش بود...حتی کفش هم بوی عطر معرفت می داد...اصلا از دل کفش ها نور می تابید...
-تو کفش های چه کسی هستی؟مگر صاحب تو کیست و چه ویژگی داره که تو اینگونه مشتاق همراهی با اون هستی؟
= سلام میزبان عزیز، من...؟
کمد با خود اندیشید چقدر مودب است؟ گزیده حرف می زنه و با ادب...
_سلام مهمان عزیز؛ بله... شما!
من؛کفش های بهترین صاحب برای خودم،بهترین مخلوق برای خدا،مرحم قلب ادم ها،گمنام روی زمین و آشنا در آسمان ها و...
کمد غرق کلام کفش بود.که لحظات گذشتند...
در باز شد...کسی دیگه به رسم ادب اومده بود کفش ها را ببره...،وقت رفتن بود!
نه خدایا...نمی خوام بره...صاحبش.... صاحب این کفش کیه؟؟چرا این بار دیوارها محکم نشدید...؟؟چرا باید بره...؟
بودنش جانم رو صفا می ده و کلامش برام نور هست...چه صاحب خوبی داره که کفش ها چنین شدند!من دلم می خواد این مهمون بمونه...نه... نه...
و صدایی که گفت:خداحافظ میزبان عزیز...
و رفت...
ناگاه از اعماق وجود کمد،ناله ای سر داده شد و شیشه های قلب کمد ترک خرد و قطره ای بلورین همچو اشک فرو ریخت...آه از غم فراق همنشین نکو...
با علما همنشين باش، تا علمت زياد و ادبت نيکو و جانت پاک گردد.غرر الحکم ، ح ۴۷۸۶
#خاطرات_مربی#اربعین۱۴۴۴#سامراhttps://ble.ir/khateratmorabi
۱۳:۲۵
کمد شماره ۲۲
صدای باز و بسته شدن درب همسایه ها تمام فضا رو پر کرده بود.گاهی همسایه های بالاییگاهی همسایه های بغلیبا صدای باز شدن درب، نور امیدی توی قلبش می تابید و با چشمانی پر شوق به در نگاه می کرد و با ندیدن مهمانان قلبش به درد می اومد...آخه این همه خونه...چرا اون باید پایین ترین خونه ممکن باشه...؟
اصلا چه کسی حوصله داره تا در خونه اون رو باز کنه؟؟؟
با خودش گفت:چه گناهی کردم که از چشم خدا افتادم که رزق مهمونم کم شده؟قلبش شکست، آنقدر که بر روی شیشه،جای اشک هاش موند...
اشک چشم هاشو پر کرد.خیره ان شاءالله... خدایا تو رو شکر می کنم و از تو مهمانی برای خانه ام می طلبم...
در خود فرو رفته بود که ناگهان کودکی در خونه اون رو باز کرد و با شادی فریاد زد:مامان من کفش هامو این پایین می زارم...
و قَدَّرَ الأرزاقَ فَكَثَّرَها و قَلَّلَها ، و قَسَّمَها على الضِّيقِ و السَّعَةِ ، فَعَـدَلَ فيها لِيَبتَلِيَ مَن أرادَ ، بِمَيسورِها و مَعسورِها ، و لِيَختَبِرَ بذلكَ الشُّكرَ و الصَّبرَ مِن غَنِيِّها و فَقيرِها. (نهج البلاغة: الخطبة ۹۱)
#خاطرات_مربی#اربعین۱۴۴۴#سامراhttps://ble.ir/khateratmorabi
۱۵:۲۷
خاطرات_مربیسفر اربعین۱۴۴۴شهر سامرا
بابت محبت تک تک شما عزیزان و پیام هایی که می فرستید ممنونم.
یکی از دوستان از ماجرا این کمدهای کفش پرسید،که دیدم لازمه یک توضیحی بدهم.
امسال اربعین، شبی در سامرا مهمان حرم خانواده امام زمان(عج) بودیم.پشت دیوارهای حیاط اصلی، کنار وضوخانه خواهران، تعداد زیادی کمدهای کفش قرار داده شده بود.تصمیم گرفتیم در زیر یکی از چترها و کنار همین کمدها شب را بگذرونیم.من هر بار اومدم بخوابم، در و دیوار و زمین و آسمان شهرزاد قصه گو شدند و قصه می گفتند....
بخصوص اولین کمدی که تو چشمم قصه گو شد،کمد شماره ۳۵ بود که اولین قصه کشوانیه ما شد!
و اینگونه شد هر کمدی که خود خواست،ما عکسی انداختیم و شد،سوژه قصه یک شب مهمانی ما
چند قصه دیگه، ماجرا کشوانیه های ما تمام میشه...
_ماجراهای مدرسه در پیش ست...
https://ble.ir/khateratmorabi
۱۶:۱۱
کمد ۳۱
دست هاش داغ و تب دار بود...کمد از لای در نیمه باز، صاحب دست های داغ رو دید.چهره اش گرما زده بود و نمی تونست بفهمه کجاییه؟
چرا دو دل هست؟چرا کفش هاش رو توی کمد نمی گذاره؟چرا دست هاش اینقدر داغه؟؟؟چرا داره می لرزه؟
رد نگاه صاحب دست گرفت؛نگاهش به چشم های خودش در شیشه کمد بغلی گره خورده بود و لب هاش از بغض می لرزید... دست هاش چنگ شده پایین لبه کمد که همه وجودش یه مرتبه طوفانی شد!
چنان طوفانی در دل فرد شروع شده بود که گردبادش در داشت در درون خود می کشید!
انقدر که پیچ و مهره لولا اول از بست شکست و درب به اخرین مهره ها وصل بود که مرد به زانو در اومد و کفش ها کنارش افتاد و شروع کرد به زجه زدن!!!
کمد حالا با تمام قوا در رو که به اخرین پیچ ها وصل بود و هر آن امکان افتادن داشت، به زور نگه داشته بود و با تعجب مهمان رو نگاه می کرد.
مرد حالا دیگه در سجده بود؛
حالا همه کمدها مبهوت به اون آدم نگاه می کردند و با کلامش همه کمدها هم نوا شده بودند:
چیک...چیک...چیک...از صدای چکیده شدن چیزی از انتهای در، کمد ۳۱ به خودش اومد!
خون!!!داره خون می چکه از دستش!
دست های داغ، الان خونی بودند...!
مردجوان اونقدر در احوال خود بود که دستش به پایین کمد کشیده شد و خون اومده بود ولی اصلا متوجه نشده بود...!
با مرد زمین و زمان ذکر شده بودند و می گفتند:
کمد۳۱ دیگه مثل قبل نبود، راوی شده بود!هر روز... هر لحظه... وبعد مدتی آمدند، دهان کمد ۳۱ را چسب زدند که اسرار عاشقی و اعجاب شکر گفتن را فاش نکند!
اما مگر می شد؟؟؟
کمد ۳۱ هنوز فریاد می زند: خدایا شکر....شکرت... ممنونم که در حرم مولا و خانواده شون هستم!
کسي که با حب و دوستي به آل محمد علیهم السلام بميرد، مورد آمرزش و غفران الهي قرار مي گيرد.(مستدرک سفينة البحار، جلد 2، صفحه 161)
كسی كه نعمتهای خدا را برخود مستدام میبیند باید كه بسیار شكور و سپاسگذار باشد.(الشهاب فیالحِكَم و الآداب، ص ٤٩)
#خاطرات_مربی#اربعین۱۴۴۴#سامراhttps://ble.ir/khateratmorabi
۲۱:۰۱
کمد شماره ۹۹مادرجون بده کفش هاتو بزارم تو این کمد.
نه ننه جون می گذارم تو این کمد!
شیشه اش شکسته، دست تان رو می بره!نه ننه حواسم هست!نیگا کن، چقدر شبیه دندون های منه!
هرگاه اجلها فرا رسند، آرزوها رسوا مى شوند.( غرر الحكم : ۴۰۰۷ )
محبوب ترين شما در نزد خدا، خوش اخلاق ترين شماست.(مجمع البيان، ج ۱۰، ص ۸۷)
#خاطرات_مربی#اربعین۱۴۴۴#سامراhttps://ble.ir/khateratmorabi
۲۱:۲۶
به رسم ادب ایستاده اند!!!
میزبان خوبی هستند و بسیار مهمان دار!
با مهربانی از تک تک مهمانان خود، پذیرایی می کنند، حتی کودکان!
کسی که مهمان را بزرگداشت و گرامی بدارد گویا هفتاد پیغمبر را گرامی داشته! (۱)و حُرمت مهمان را رعایت می کنند! چون مهمان جز اینکه خشنود و سپاسگزار میزبان باشه، نباید از نزدشان خارج بشه.(۲)و مهمان با روزی خود (برمیزبان) وارد میشه و با گناهان (آمرزیده) اهل خانه خارج میشه! (۳)
کمدها به رسم ادب ایستاده اند...!
۱_ امام علی(ع):مَن اَكرَمَ الضَّیفَ فَكَأَنّما اَكرَمَ سَبعینَ نبیاً (لئالیالأخبار، ج ٣، ص ٦٦)
۲_امام علی(ع):اَلله اَلله فیالضَّیف، لایَنصَرِفَنَّ اِلاّ شاكِراً لَكُم (مستدرک، ج ١٦، ص ٢٤١)
۳_ پیامبر اکرم(ص):الضَّیفُ یَنزِلُ بِرِزقِهِ وَ یَرتَحِلُ بِذُنوبِ أهلِ البَیتِ (مستدرک، ج ١٦، ص ٢٥٨)
#خاطرات_مربی#اربعین۱۴۴۴#سامراhttps://ble.ir/khateratmorabi
۱۹:۳۳
همین طور که راه می رفت، دعا می خواند.مابین دعا هم، چندباری فحش نثار فرزندش کرد که چرا حرف گوش نمیده، گوشی موبایلش هم زنگ خورد و اونم جواب داد، یه خانمی هم سوال پرسید و اونم جواب داد، ولی بازم همچنان داشت دعا هم می خوند!
نزدیک در خروجی رسیده بود که همراهش گفت: بیا زودتر بریم... گفت: بزار این آخرشم بخونم....
خطوط باقی مانده رو تند خوند، کتاب دعا رو بست و گفت: اینم خوندم شاید حاجت بگیرم..! و کتاب دعا رو داخل یک جاکفشی رها کرد و رفت!
شاید؟؟؟نه عزیزم!!! با شاید و شک، حاجتی گرفته نمیشه!!!
بعدشم چقدر زشته سر بی حوصلگی لابه لای کارهامون مجبور میشیم دعا بخونیم.... اونم تند می خونیم تا زودتر تموم بشه و آزاد بشیم! بعدشم منتظریم اجابتی برسه!!!
یادمون باشه؛انتخاب با ما هست!!!مسیر رو گم نکنیم...!!!
نکنه در مسیر رسم ادب و هدیه در راه خدا،قابیل وار رفتار کنیم و هابیل وار چشم انتظار باشیم؟؟؟
پیامبر گرامی(ص):اُدعُوا اللهَ وَ اَنتُم موقِنونَ بِالاِجابَةِ وَ اعلَموا أَنَّ اللهَ لایستَجیبُ دُعاءَ مَن قَلبُهُ لاهٍ. هنگامی که خدا را میخوانید یقین به اجابت داشته باشید و بدانید که خداوند دعای کسی که توجه قلبی در آن نداشته باشد اجابت نمیکند.(بحار، ج ٩٣، ص ٣١٣)
#خاطرات_مربی#اربعین۱۴۴۴#سامراhttps://ble.ir/khateratmorabi
۴:۲۰
آمدم برای کمد ۵۹ هرچه بنویسم، هیچ به ذهنم نرسید!!!وقتی نگاهش می کنم در عین زیبایی ترسناک هم هست!
خوب تر که نگاه می کنم؛ انگار کمد ۵۹ خود منم!
شکسته ولی زیبا...سالم ولی زخم دار...ایستاده ولی نشسته...وصل ولی جدا افتاده...روشن ولی تاریک...آشکار ولی پنهان...
کمد ۵۹ انگار خود من هستم!
انگار به تماشای خودم نشسته ام!
بیرون روشن... درون تاریکی...شایدماز درون روشن... از بیرون انگار تاریک...
دریچه ای عجیب مابین دو دنیای نور و تاریکی!
بارها و بارها با خودم تکرار می کنم:
باز ترس تمام وجودم رو فرا می گیره!و زیر لب زمزمه می کنم:کمد ۵۹ تو منی...؟
الان مندرون توام که از تاریکی به نور نگاه می کنم؟یا بیرون توام و از نور به تاریکی نگاه می کنم؟
هرچه هست؛خدایا بحق مادرم حضرت خدیجه(س) يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ
#خاطرات_مربی#اربعین۱۴۴۴#سامراhttps://ble.ir/khateratmorabi
۱۶:۱۳
یادت باشد؛هرچقدر که کوچکی...هرچقدر که زمین گیری...هرچقدر در این خاک نفسانیت فرو رفتی...هرچقدر که دیگر حس می کنی به ته رسیدی...و هر چقدر که بین دیوارهای خودساخته دنیایت گیر هستی...
بیشتر از همه اینها؛سرت رو به آسمانِ رحمتِ پروردگارت بلند باشد!
شاید آن تک دانه بارانِ رحمت،بر پیکره بی جانِ جسمت بنشیندو با تو کاری کند همچو شاه مصرع:
پس مهم این ست؛
همیشه نگاهت به آسمانِ رحمتِ پرودگارت باشد!
گنهكارِ اميدوار به رحمت خداوند متعال به رحمت نزديك تر است، تا عابدِ نوميد.( كنز العمّال : ۵۸۶۹ )
هر کس به خدا توکل کند، دشوارى ها براى او آسان مى شود و اسباب برایش فراهم مى گردد.(غررالحکم، ج5، ص425، ح9028)
#خاطرات_مربی#اربعین۱۴۴۴#سامرا
https://ble.ir/khateratmorabi
۱۶:۱۸
#اطلاعیه
سلام و نور.بخاطر همراهی شما عزیزان بسیار سپاسگزاریم.
بحمدلله بخاطر رفع مشکل دسترسی به کانال اصلی، از این به بعد کلیه محتوا خاطرات مربی در کانال اصلی درج می گردد و این کانال به صورت آرشیو باقی می ماند.



https://ble.ir/khateratemorabi




منتظر حضور شما عزیزان در کانال اصلی هستیم.
باتشکر


سلام و نور.بخاطر همراهی شما عزیزان بسیار سپاسگزاریم.
بحمدلله بخاطر رفع مشکل دسترسی به کانال اصلی، از این به بعد کلیه محتوا خاطرات مربی در کانال اصلی درج می گردد و این کانال به صورت آرشیو باقی می ماند.
منتظر حضور شما عزیزان در کانال اصلی هستیم.
باتشکر
۱۱:۴۰
آرشیو
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام و خیرمقدم
#ابتدا_کانال
۱۱:۴۱