بله | کانال ✍خط‌خطی‌های ذهنی✍
عکس پروفایل ✍خط‌خطی‌های ذهنی✍

✍خط‌خطی‌های ذهنی✍

۱۰۷ عضو
thumbnail
در سایه‌ی ایزد تبارکعید همگی بود مبارک
undefinedundefined
undefinedخط‌خطی‌های ذهنی:undefinedhttps://ble.ir/khatkhatihayezehnyundefinedhttps://t.me/khatkhatihayezehny

۱۰:۵۷

thumbnail
بعد این همه سال ریاضی خوندن و منطق صفر و یکی و سرکار داشتن با نمودار و لوگاریتم و فیثاغورث، امروز بیشتر از هر روزی مطمئنم که هیچ وقت یک مساوی یک نیست. اصلا هیچ یکی برابر هیچ یک دیگر نیست. هیچ دونفری عین هم نیستن. یک برگ با یک شاخه با یک درخت با یک باغ با یک جنگل مثل و مانند نیست. و امروز بهتر از هر روزی باز فهمیدم که:پای استدلالیان چوبین بودپای چوبین سخت بی‌تمکین بود
undefined

#مریم_فرزانه‌پور#دلنوشته

undefinedخط‌خطی‌های ذهنی:undefinedhttps://ble.ir/khatkhatihayezehnyundefinedhttps://t.me/khatkhatihayezehny

۷:۵۴

thumbnail
سلامتی مردای مردی که حتی وقتی کمرشون خم شد، مثل کوه پشتمون بودن.
#حامد_عسگری

undefinedخط‌خطی‌های ذهنی:undefinedhttps://ble.ir/khatkhatihayezehnyundefinedhttps://t.me/khatkhatihayezehny

۷:۵۴

thumbnail
زدی؟دوباره بزنundefinedundefined

عیدتون مبارک🥳undefined

undefinedخط‌خطی‌های ذهنی:undefinedhttps://ble.ir/khatkhatihayezehnyundefinedhttps://t.me/khatkhatihayezehny

۸:۳۶

thumbnail
سبزی سوپ
اکرم ‌خانم کیسه‌ی داروها را به مشتی‌حسن داد و با صدای بلند گفت: لازم نیست نوبت بشینی، بگو می‌خوام فقط دارو بنویسم. مشتی‌حسن باشه‌ی آرامی گفت. با کمک همسرش کت طوسی و کلاه بافتنی مشکی‌اش را پوشید و آهسته با کمر خمیده از در خانه رفت. اکرم خانم به آشپزخانه رفت. با قاشق استیل کمی سوپ روی گاز را هم زد. چرخید و در فریزر را باز کرد. آرام به صورتش کوبید ای وای... نگفتم سبزی بخره. سریع به حال رفت و روی مبل نشست. تلفن را برداشت و چند دکمه فشار داد. صدای زنگ از اتاق بغلی آمد: ای بابا... پیرمرد باز گوشیشو جا گذاشته. از جا بلند شد، چادر مشکی‌‌اش را از میخ روی دیوار برداشت و روی سر گذاشت، گوشه‌ی چادر را به دندان گرفت و از خانه بیرون زد. به مغازه‌ی سر کوچه رفت.کمی با حسین‌سبزی‌فروش چانه زد که خوبش را بدهد. آخر که داشت با سبزی لای روزنامه پیچیده‌شده بیرون می‌آمد حسین‌آقا گفت: راستی اکرم‌خانم این کیسه چیه آقاتون اینجا گذاشت؟-کدوم کیسه؟حسین‌آقا کیسه‌ی داروها را از کنار دخل به او داد.-ای وای قرار بود اینا رو ببره دکتر براش دوباره بنویسه. دو روزه داروهاش تموم شده‌ها ببین چه حواس پرت شده. حالا نفهمیدی کدوم وری رفت؟-والا من که سرم شلوغ بود اینجا ولی فکر کنم همین کوچه بغلی رو رفت تا ته...-یا زهرا... اونوری رفت چه کار؟اکرم‌خانم بدو از خیابان رد شد و کوچه را تا ته رفت تا به خیابان اصلی رسید. دو طرف را نگاه کرد. خبری از مشتی‌حسن نبود. به مرد جوراب‌فروش کنار خیابان نزدیک شد: آقا... آقا... یه پیرمرد ندیدی از اینجا رد شه؟ کت تنش طوسی بود.- من تازه اومدم اینجا خانم... ندیدم کسی رو.ادامه دارد... .


#سبزی_سوپ#مریم_فرزانه‌پور#داستان_کوتاه

undefinedخط‌خطی‌های ذهنی:undefinedhttps://ble.ir/khatkhatihayezehny

۸:۲۹

Mohammad Asadollahi - Farmande Kole Ghova.mp3

۰۴:۱۴-۹.۹۲ مگابایت
ولی امر رو ببینفاتح جنگ رو ببینصدای زنگ رو شنیدیخشم تفنگ رو ببیناقتدار رو ببین
#محمد_اسداللهی

undefinedخط‌خطی‌های ذهنی:undefinedhttps://ble.ir/khatkhatihayezehny

۱۰:۲۸

thumbnail
شاید این جمعه بیاید...شاید...

undefinedخط‌خطی‌های ذهنی:undefinedhttps://ble.ir/khatkhatihayezehny

۶:۳۲

thumbnail
ادامه داستان سبزی سوپ
اکرم‌خانم درمانده به آدمها نگاه می‌کرد که اتوبوسی از مقابلش رد شد. فکری به سرش زد. پنجاه قدم پایین‌تر یک ایستگاه اتوبوس بود. به طرف ایستگاه حرکت کرد. مردی کنار دستگاه کارتخوان اتوبوس ایستاده بود. اکرم‌خانم خودش را به او رساند: آقا... یه پیرمرد با کت طوسی و کلاه سیاه اینجاها ندیدید؟-چرا اتفاقا اومده بود اینجا؟-خب الان کجاست؟-سوار اتوبوس شد رفت؟-اتوبوس؟ چرا؟ کجا رفت؟ اصلا چرا گذاشتی سوار شه؟-ای بابا حالا بیا و خوبی کن. گفت میخوام برم پامنار... گفتم باید کارت بکشی اما کارت نداشت منم دیدم پیره دلم سوخت گفتم سوار شو...-ای وای... هیچ وقت اینقدر حواس پرت نشده بود. ما بیست سال پیش پامنار میشستیم اما از اون روزا خیلی میگذره... حالا این اتوبوس میبره پامنار؟-بله تا حوالی‌اش می‌ره اما باید کارت بکشی...-آره پسر یه پولی هم باید بهت بدم گذاشتی پیرمرد تک و تنها بذاره بره. آخه من کارت از کجا بیارم...-حیف که جای مادرمی... ولی از این به بعد حواستو جمع شوهرت کن مردمو بده کار نکنی.اکرم‌خانم کمی منتظر ماند. اتوبوس که آمد سوار شد و چندایستگاه بعد پیاده شد. گوشه کنار را نگاه می‌کرد. اینقدر بدو بدو کرد که از خستگی گوشه‌ی جدول خیابان نشست. سبزی و کیسه‌ی دارو را کنارش گذاشت. سرش را به درخت تکیه داد. نفسش تند شده بود. آب دهانش را سفت در گلوی خشکش فرو داد. صدایی شنید. داد و فریاد بچه‌های مدرسه که تازه تعطیل شده بودند. اکرم‌‌خانم زیر لب گفت: مدرسه‌ی روشنا...دست بر درخت گرفت و از جا بلند شد. به سمت مدرسه رفت. دختربچه‌ها با مقنعه و مانتوهای صورتی از مدرسه بیرون می‌آمدند. آرام آرام داخل رفت. سرش را به اطراف چرخاند. بله... درست حدس زده بود. مشتی‌حسن آنجا بود. کنار مردی ایستاده بود و به ساختمان مدرسه نگاه می‌کرد. اکرم مقابلش ایستاد. با صدای بلند پرسید: اینجا چی کار می‌کنی مشتی؟مشتی‌حسن نگاه آرامی به اکرم کرد و بعد دوباره به دخترهایی که بیرون می‌آمدند نگاه کرد.مردی که آنجا بود گفت: مثل اینکه دنبال نوه‌شون اومدن... هنگامه امیری.-هنگامه نوه‌ام نیست آقا... دخترمه... اینجا درس میخوند ولی سی سال پیش.بعد سبزی و کیسه‌ی دارو را در یک دست گرفت و بادست دیگرش دست مشتی‌حسن را گرفت و دنبال خودش کشید: بیا بریم خونه مشتی...مشتی حسن از جایش تکان نمیخورد. شمرده شمرده و بلند میگفت: اکرم‌جان... هنگامه هنوز نیومده...اکرم‌خانم خودش را نزدیک گوش مشتی کرد: چرا پرت و پلا میگی مشتی... هنگامه پنج ساله مالزیه... مگه همین یه ساعت پیش باهاش صحبت نکردی؟قطره اشکی از گوشه‌ی چشم پیرمرد پایین چکید: یعنی هنگامه نمیاد؟دل اکرم‌خانم برای شوهرش سوخت. اشکش را یا انگشتانش پاک کرد: چرا میاد. حالا اگه مرخصی بدن بهش. فردا باز تصویری بهش زنگ میزنیم. هر روز هر روز که نمیشه خب کار داره بچه. بیا بریم که سوپیک آن مکثی کرد: ای وای... سوپم رو گازه. ببین چی کار میکنی مشتی. غذا رو گذاشتم اومدم اینجا بیا بریم دیگه.و دست مشتی‌حسن را گرفت و رفتند.


#سبزی_سوپ#مریم_فرزانه‌پور#داستان_کوتاه

undefinedخط‌خطی‌های ذهنی:undefinedhttps://ble.ir/khatkhatihayezehny

۶:۳۹

thumbnail
از بچگی به پویا می‌گفتند فضول... دزد شد.به سام می‌گفتند تیزهوش... معلم شد.به سینا می‌گفتند شلخته... کلاه‌بردار شد.به محسن می‌گفتند نابغه... دکتر شد.
برچسبها... مراقب برچسبهایی که روی پیشانی می‌چسبد باشیم.

#داستانک#مریم_فرزانه‌پور
undefinedخط‌خطی‌های ذهنی:undefinedhttps://ble.ir/khatkhatihayezehnyundefinedhttps://t.me/khatkhatihayezehny

۷:۴۵

thumbnail
چشم می‌بندم و در سبزه‌زار سیر می‌کنم. خرامان خرامان. از سر عشق. آخر عطر نم‌نم باران مست میکند انسان را. دستهایم را از هم باز می‌کنم گویی می‌خواهم آسمان را به آغوش بکشم. ابر‌های بارانی... مه غلیظ.... آسمان کبود عصرگاهی... قطره‌های امید... آه خدای مهربان... تو شاعری... تو نقاشی... اینجا آسمان نزدیک نزدیک نزدیک است...

#دلنوشته#مریم_فرزانه‌پور
undefinedخط‌خطی‌های ذهنی:undefinedhttps://ble.ir/khatkhatihayezehnyundefinedhttps://t.me/khatkhatihayezehny

۱۳:۵۹

thumbnail
جلوی حضرت ایستاد. مصمم و با اراده. دستهایش را مشت کرد و گفت: یا علی... روی من و عزیزانم حساب کن.حیدر کرار نگاهی به چشم‌هایش انداخت. ابروان مبارکش در هم فرورفت. سرش را زیر انداخت و آهی کشید: تو کجا و آنچه من می‌خواهم کجا...
قسمتی از نهج‌البلاغه
#داستانک#مریم_فرزانه‌پور
undefinedخط‌خطی‌های ذهنی:undefinedhttps://ble.ir/khatkhatihayezehnyundefinedhttps://t.me/khatkhatihayezehny

۱۴:۳۲

thumbnail
هر آن‌که پا به وجود از عدم گذاشت گریستنه من! که هرکه به دنیا قدم گذاشت گریست
فرشته‌ای که مرا نامهٔ هبوط آوردهمین که بر دل من مهر غم گذاشت گریست
اگر چه چارهٔ اندوه من شراب نبودشبی که جام لبی بر لبم گذاشت گریست
دلا چه بر سرت آمد که چون ملک در حشرشکسته‌های تو را پیش هم گذاشت گریست
کتاب زندگانی من «سیاه مشق» غم استدر این صحیفه قلم هر چه کم گذاشت گریست

#فاضل_نظری

undefinedخط‌خطی‌های ذهنی:undefinedhttps://ble.ir/khatkhatihayezehnyundefinedhttps://t.me/khatkhatihayezehny

۷:۵۳

thumbnail
همه را سیاه کردم...با همین سر انگشتانم...با کلمات... آه... کلمات می‌بوسند... کلمات می‌کشند... کلمات زنده می‌کنند...کلمات، لغات، واژگان...کلمات غوغا می‌کنند...
#دلنوشته#مریم_فرزانه‌پور

undefinedخط‌خطی‌های ذهنی:undefinedhttps://ble.ir/khatkhatihayezehnyundefinedhttps://t.me/khatkhatihayezehny

۱۶:۰۷

thumbnail
در روح و جان من میمانی ای وطن! undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedبه زیر پا فتد آن دلی که بهر تو نلرزد
#ایران undefined🤍undefined
undefinedخط‌خطی‌های ذهنی:undefinedhttps://ble.ir/khatkhatihayezehnyundefinedhttps://t.me/khatkhatihayezehny

۱۶:۵۲

thumbnail
بزن قدش که ۴۷ ساله شدیم.🥰undefinedundefined

undefinedخط‌خطی‌های ذهنی:undefinedhttps://ble.ir/khatkhatihayezehnyundefinedhttps://t.me/khatkhatihayezehny

۴:۴۲

thumbnail
عروسک مو‌طلایی منundefined
عضو جدید میز کارمه🥰
کاغذ و قلم آورده که تو نوشتن کمکم کنه.undefinedundefined

undefinedخط‌خطی‌های ذهنی:undefinedhttps://ble.ir/khatkhatihayezehnyundefinedhttps://t.me/khatkhatihayezehny

۱۲:۰۴

thumbnail
چمدان:
پا به پای رفتنتاز من دور شدم
و حالا هرچه آینه‌ها را ورق می‌زنمخالی‌اند
قرار بودقطار باشم مناماکم‌کم ریل شدمکم‌کم ایستگاهو دیشبچمدانیکه در ایستگاه جا ماند!
#مژده_لواسانی

undefinedخط‌خطی‌های ذهنی:undefinedhttps://ble.ir/khatkhatihayezehnyundefinedhttps://t.me/khatkhatihayezehny

۷:۱۱

thumbnail
بافت و مزاج ما به گونه‌ایست که اگر شخصی فحش و ناسزایی به ما بگوید و یا یک بی‌احترامی به ما بکند، سریعا از آن طرف در رحمت را به روی ما می‌گشایند.

#حضرت_استاد

undefinedخط‌خطی‌های ذهنی:undefinedhttps://ble.ir/khatkhatihayezehnyundefinedhttps://t.me/khatkhatihayezehny

۱۴:۰۵

thumbnail
شهد شهر رمضان، گوارای وجودتانundefined

undefinedخط‌خطی‌های ذهنی:undefinedhttps://ble.ir/khatkhatihayezehnyundefinedhttps://t.me/khatkhatihayezehny

۱۴:۲۴

thumbnail
رویای تاریک(+13)
دخترک وارد اتاق شد. یک لحظه همه‌جا را از نظر گذراند.کاغذ دیواری گلدار طلایی و سفید. لوستر فانتزی صورتی. گلدان‌های پتوس. میز آرایش. لبش به خنده باز شد و چشمش به میز آرایش خیره ماند.از ته دل قهقهه‌ای زد و پا روی مرمرهای سفید خنک گذاشت و خود را به آن رساند. همه‌جور لوازم آرایشی آنجا بود. همان‌طور که دلش می‌خواست. انگشت روی شیشه‌ی عطرها گذاشت و با صدای بلند شمرد: یکی... دوتا... سه تا... چهار... پنج... وااای تموم نمیشن...کمد دیواری را باز کرد. مردمک چشمش از زرق و برق لباسها درشت شد. عروسک خرس صورتی گوشه‌ی کمد را به آغوش کشید و روی تخت دونفره وسط اتاق ایستاد. دور خودش می‌چرخید. بالا و پایین می‌‌پرید و می‌خواند: من... یک... پرنسسم. من... یک... پرنسسم.-خوشحالی؟نفس دخترک در سینه حبس شد. چشمانش را باز کرد. زنی را در چهارچوب در دید. دامن سفید چین‌دارش را بالا گرفت و روی تخت نشست. لحظه‌ای مبهوت شکل و شمایل او بود. موی کوتاه طلایی مجعد. پیراهن بلند قرمز و آرایشی غلیظ.-شما کی هستین؟ فکر کردم اینجا اتاق منه.زن ابروهایش را که بالا داد. چین و چروکی روی پیشانی‌اش نقش بست: آره... مال توعه. ولی تا امروز مال من بوده. الانم که دیگه تاریخ مصرفم تمومه. ببینم. تو چند سالته؟دخترک سرش را کج کرد: ۱۳ سال.زن سرش را زیر انداخت: اگه دختر منم اینجا بود همین سنو داشت.بعد سرش را بالا آورد و دلسوزانه پرسید: خوشحالی؟لبهای دخترک به خنده نشست. سرش را چرخاند تا باز اتاق را نگاه کند. عروسک پشمالویش را سفت بغل کرد: معلومه...زن سرش را زیر انداخت: قبل اینکه بیای اینجا چیزی از اپستین شنیدی؟چشمهای دخترک درشت شد. ابروهایش در هم رفت: نهادامه دارد...
#داستان_کوتاه#جزیره_اپستین#مریم_فرزانه‌پور
undefinedخط‌خطی‌های ذهنی:undefinedhttps://ble.ir/khatkhatihayezehnyundefinedhttps://t.me/khatkhatihayezehny

۱۳:۰۷