در سایهی ایزد تبارکعید همگی بود مبارک


خطخطیهای ذهنی:
https://ble.ir/khatkhatihayezehny
https://t.me/khatkhatihayezehny
۱۰:۵۷
بعد این همه سال ریاضی خوندن و منطق صفر و یکی و سرکار داشتن با نمودار و لوگاریتم و فیثاغورث، امروز بیشتر از هر روزی مطمئنم که هیچ وقت یک مساوی یک نیست. اصلا هیچ یکی برابر هیچ یک دیگر نیست. هیچ دونفری عین هم نیستن. یک برگ با یک شاخه با یک درخت با یک باغ با یک جنگل مثل و مانند نیست. و امروز بهتر از هر روزی باز فهمیدم که:پای استدلالیان چوبین بودپای چوبین سخت بیتمکین بود

#مریم_فرزانهپور#دلنوشته
خطخطیهای ذهنی:
https://ble.ir/khatkhatihayezehny
https://t.me/khatkhatihayezehny
#مریم_فرزانهپور#دلنوشته
۷:۵۴
سلامتی مردای مردی که حتی وقتی کمرشون خم شد، مثل کوه پشتمون بودن.
#حامد_عسگری
خطخطیهای ذهنی:
https://ble.ir/khatkhatihayezehny
https://t.me/khatkhatihayezehny
#حامد_عسگری
۷:۵۴
زدی؟دوباره بزن

عیدتون مبارک🥳
خطخطیهای ذهنی:
https://ble.ir/khatkhatihayezehny
https://t.me/khatkhatihayezehny
عیدتون مبارک🥳
۸:۳۶
سبزی سوپ
اکرم خانم کیسهی داروها را به مشتیحسن داد و با صدای بلند گفت: لازم نیست نوبت بشینی، بگو میخوام فقط دارو بنویسم. مشتیحسن باشهی آرامی گفت. با کمک همسرش کت طوسی و کلاه بافتنی مشکیاش را پوشید و آهسته با کمر خمیده از در خانه رفت. اکرم خانم به آشپزخانه رفت. با قاشق استیل کمی سوپ روی گاز را هم زد. چرخید و در فریزر را باز کرد. آرام به صورتش کوبید ای وای... نگفتم سبزی بخره. سریع به حال رفت و روی مبل نشست. تلفن را برداشت و چند دکمه فشار داد. صدای زنگ از اتاق بغلی آمد: ای بابا... پیرمرد باز گوشیشو جا گذاشته. از جا بلند شد، چادر مشکیاش را از میخ روی دیوار برداشت و روی سر گذاشت، گوشهی چادر را به دندان گرفت و از خانه بیرون زد. به مغازهی سر کوچه رفت.کمی با حسینسبزیفروش چانه زد که خوبش را بدهد. آخر که داشت با سبزی لای روزنامه پیچیدهشده بیرون میآمد حسینآقا گفت: راستی اکرمخانم این کیسه چیه آقاتون اینجا گذاشت؟-کدوم کیسه؟حسینآقا کیسهی داروها را از کنار دخل به او داد.-ای وای قرار بود اینا رو ببره دکتر براش دوباره بنویسه. دو روزه داروهاش تموم شدهها ببین چه حواس پرت شده. حالا نفهمیدی کدوم وری رفت؟-والا من که سرم شلوغ بود اینجا ولی فکر کنم همین کوچه بغلی رو رفت تا ته...-یا زهرا... اونوری رفت چه کار؟اکرمخانم بدو از خیابان رد شد و کوچه را تا ته رفت تا به خیابان اصلی رسید. دو طرف را نگاه کرد. خبری از مشتیحسن نبود. به مرد جورابفروش کنار خیابان نزدیک شد: آقا... آقا... یه پیرمرد ندیدی از اینجا رد شه؟ کت تنش طوسی بود.- من تازه اومدم اینجا خانم... ندیدم کسی رو.ادامه دارد... .
#سبزی_سوپ#مریم_فرزانهپور#داستان_کوتاه
خطخطیهای ذهنی:
https://ble.ir/khatkhatihayezehny
اکرم خانم کیسهی داروها را به مشتیحسن داد و با صدای بلند گفت: لازم نیست نوبت بشینی، بگو میخوام فقط دارو بنویسم. مشتیحسن باشهی آرامی گفت. با کمک همسرش کت طوسی و کلاه بافتنی مشکیاش را پوشید و آهسته با کمر خمیده از در خانه رفت. اکرم خانم به آشپزخانه رفت. با قاشق استیل کمی سوپ روی گاز را هم زد. چرخید و در فریزر را باز کرد. آرام به صورتش کوبید ای وای... نگفتم سبزی بخره. سریع به حال رفت و روی مبل نشست. تلفن را برداشت و چند دکمه فشار داد. صدای زنگ از اتاق بغلی آمد: ای بابا... پیرمرد باز گوشیشو جا گذاشته. از جا بلند شد، چادر مشکیاش را از میخ روی دیوار برداشت و روی سر گذاشت، گوشهی چادر را به دندان گرفت و از خانه بیرون زد. به مغازهی سر کوچه رفت.کمی با حسینسبزیفروش چانه زد که خوبش را بدهد. آخر که داشت با سبزی لای روزنامه پیچیدهشده بیرون میآمد حسینآقا گفت: راستی اکرمخانم این کیسه چیه آقاتون اینجا گذاشت؟-کدوم کیسه؟حسینآقا کیسهی داروها را از کنار دخل به او داد.-ای وای قرار بود اینا رو ببره دکتر براش دوباره بنویسه. دو روزه داروهاش تموم شدهها ببین چه حواس پرت شده. حالا نفهمیدی کدوم وری رفت؟-والا من که سرم شلوغ بود اینجا ولی فکر کنم همین کوچه بغلی رو رفت تا ته...-یا زهرا... اونوری رفت چه کار؟اکرمخانم بدو از خیابان رد شد و کوچه را تا ته رفت تا به خیابان اصلی رسید. دو طرف را نگاه کرد. خبری از مشتیحسن نبود. به مرد جورابفروش کنار خیابان نزدیک شد: آقا... آقا... یه پیرمرد ندیدی از اینجا رد شه؟ کت تنش طوسی بود.- من تازه اومدم اینجا خانم... ندیدم کسی رو.ادامه دارد... .
#سبزی_سوپ#مریم_فرزانهپور#داستان_کوتاه
۸:۲۹
Mohammad Asadollahi - Farmande Kole Ghova.mp3
۰۴:۱۴-۹.۹۲ مگابایت
ولی امر رو ببینفاتح جنگ رو ببینصدای زنگ رو شنیدیخشم تفنگ رو ببیناقتدار رو ببین
#محمد_اسداللهی
خطخطیهای ذهنی:
https://ble.ir/khatkhatihayezehny
#محمد_اسداللهی
۱۰:۲۸
ادامه داستان سبزی سوپ
اکرمخانم درمانده به آدمها نگاه میکرد که اتوبوسی از مقابلش رد شد. فکری به سرش زد. پنجاه قدم پایینتر یک ایستگاه اتوبوس بود. به طرف ایستگاه حرکت کرد. مردی کنار دستگاه کارتخوان اتوبوس ایستاده بود. اکرمخانم خودش را به او رساند: آقا... یه پیرمرد با کت طوسی و کلاه سیاه اینجاها ندیدید؟-چرا اتفاقا اومده بود اینجا؟-خب الان کجاست؟-سوار اتوبوس شد رفت؟-اتوبوس؟ چرا؟ کجا رفت؟ اصلا چرا گذاشتی سوار شه؟-ای بابا حالا بیا و خوبی کن. گفت میخوام برم پامنار... گفتم باید کارت بکشی اما کارت نداشت منم دیدم پیره دلم سوخت گفتم سوار شو...-ای وای... هیچ وقت اینقدر حواس پرت نشده بود. ما بیست سال پیش پامنار میشستیم اما از اون روزا خیلی میگذره... حالا این اتوبوس میبره پامنار؟-بله تا حوالیاش میره اما باید کارت بکشی...-آره پسر یه پولی هم باید بهت بدم گذاشتی پیرمرد تک و تنها بذاره بره. آخه من کارت از کجا بیارم...-حیف که جای مادرمی... ولی از این به بعد حواستو جمع شوهرت کن مردمو بده کار نکنی.اکرمخانم کمی منتظر ماند. اتوبوس که آمد سوار شد و چندایستگاه بعد پیاده شد. گوشه کنار را نگاه میکرد. اینقدر بدو بدو کرد که از خستگی گوشهی جدول خیابان نشست. سبزی و کیسهی دارو را کنارش گذاشت. سرش را به درخت تکیه داد. نفسش تند شده بود. آب دهانش را سفت در گلوی خشکش فرو داد. صدایی شنید. داد و فریاد بچههای مدرسه که تازه تعطیل شده بودند. اکرمخانم زیر لب گفت: مدرسهی روشنا...دست بر درخت گرفت و از جا بلند شد. به سمت مدرسه رفت. دختربچهها با مقنعه و مانتوهای صورتی از مدرسه بیرون میآمدند. آرام آرام داخل رفت. سرش را به اطراف چرخاند. بله... درست حدس زده بود. مشتیحسن آنجا بود. کنار مردی ایستاده بود و به ساختمان مدرسه نگاه میکرد. اکرم مقابلش ایستاد. با صدای بلند پرسید: اینجا چی کار میکنی مشتی؟مشتیحسن نگاه آرامی به اکرم کرد و بعد دوباره به دخترهایی که بیرون میآمدند نگاه کرد.مردی که آنجا بود گفت: مثل اینکه دنبال نوهشون اومدن... هنگامه امیری.-هنگامه نوهام نیست آقا... دخترمه... اینجا درس میخوند ولی سی سال پیش.بعد سبزی و کیسهی دارو را در یک دست گرفت و بادست دیگرش دست مشتیحسن را گرفت و دنبال خودش کشید: بیا بریم خونه مشتی...مشتی حسن از جایش تکان نمیخورد. شمرده شمرده و بلند میگفت: اکرمجان... هنگامه هنوز نیومده...اکرمخانم خودش را نزدیک گوش مشتی کرد: چرا پرت و پلا میگی مشتی... هنگامه پنج ساله مالزیه... مگه همین یه ساعت پیش باهاش صحبت نکردی؟قطره اشکی از گوشهی چشم پیرمرد پایین چکید: یعنی هنگامه نمیاد؟دل اکرمخانم برای شوهرش سوخت. اشکش را یا انگشتانش پاک کرد: چرا میاد. حالا اگه مرخصی بدن بهش. فردا باز تصویری بهش زنگ میزنیم. هر روز هر روز که نمیشه خب کار داره بچه. بیا بریم که سوپیک آن مکثی کرد: ای وای... سوپم رو گازه. ببین چی کار میکنی مشتی. غذا رو گذاشتم اومدم اینجا بیا بریم دیگه.و دست مشتیحسن را گرفت و رفتند.
#سبزی_سوپ#مریم_فرزانهپور#داستان_کوتاه
خطخطیهای ذهنی:
https://ble.ir/khatkhatihayezehny
اکرمخانم درمانده به آدمها نگاه میکرد که اتوبوسی از مقابلش رد شد. فکری به سرش زد. پنجاه قدم پایینتر یک ایستگاه اتوبوس بود. به طرف ایستگاه حرکت کرد. مردی کنار دستگاه کارتخوان اتوبوس ایستاده بود. اکرمخانم خودش را به او رساند: آقا... یه پیرمرد با کت طوسی و کلاه سیاه اینجاها ندیدید؟-چرا اتفاقا اومده بود اینجا؟-خب الان کجاست؟-سوار اتوبوس شد رفت؟-اتوبوس؟ چرا؟ کجا رفت؟ اصلا چرا گذاشتی سوار شه؟-ای بابا حالا بیا و خوبی کن. گفت میخوام برم پامنار... گفتم باید کارت بکشی اما کارت نداشت منم دیدم پیره دلم سوخت گفتم سوار شو...-ای وای... هیچ وقت اینقدر حواس پرت نشده بود. ما بیست سال پیش پامنار میشستیم اما از اون روزا خیلی میگذره... حالا این اتوبوس میبره پامنار؟-بله تا حوالیاش میره اما باید کارت بکشی...-آره پسر یه پولی هم باید بهت بدم گذاشتی پیرمرد تک و تنها بذاره بره. آخه من کارت از کجا بیارم...-حیف که جای مادرمی... ولی از این به بعد حواستو جمع شوهرت کن مردمو بده کار نکنی.اکرمخانم کمی منتظر ماند. اتوبوس که آمد سوار شد و چندایستگاه بعد پیاده شد. گوشه کنار را نگاه میکرد. اینقدر بدو بدو کرد که از خستگی گوشهی جدول خیابان نشست. سبزی و کیسهی دارو را کنارش گذاشت. سرش را به درخت تکیه داد. نفسش تند شده بود. آب دهانش را سفت در گلوی خشکش فرو داد. صدایی شنید. داد و فریاد بچههای مدرسه که تازه تعطیل شده بودند. اکرمخانم زیر لب گفت: مدرسهی روشنا...دست بر درخت گرفت و از جا بلند شد. به سمت مدرسه رفت. دختربچهها با مقنعه و مانتوهای صورتی از مدرسه بیرون میآمدند. آرام آرام داخل رفت. سرش را به اطراف چرخاند. بله... درست حدس زده بود. مشتیحسن آنجا بود. کنار مردی ایستاده بود و به ساختمان مدرسه نگاه میکرد. اکرم مقابلش ایستاد. با صدای بلند پرسید: اینجا چی کار میکنی مشتی؟مشتیحسن نگاه آرامی به اکرم کرد و بعد دوباره به دخترهایی که بیرون میآمدند نگاه کرد.مردی که آنجا بود گفت: مثل اینکه دنبال نوهشون اومدن... هنگامه امیری.-هنگامه نوهام نیست آقا... دخترمه... اینجا درس میخوند ولی سی سال پیش.بعد سبزی و کیسهی دارو را در یک دست گرفت و بادست دیگرش دست مشتیحسن را گرفت و دنبال خودش کشید: بیا بریم خونه مشتی...مشتی حسن از جایش تکان نمیخورد. شمرده شمرده و بلند میگفت: اکرمجان... هنگامه هنوز نیومده...اکرمخانم خودش را نزدیک گوش مشتی کرد: چرا پرت و پلا میگی مشتی... هنگامه پنج ساله مالزیه... مگه همین یه ساعت پیش باهاش صحبت نکردی؟قطره اشکی از گوشهی چشم پیرمرد پایین چکید: یعنی هنگامه نمیاد؟دل اکرمخانم برای شوهرش سوخت. اشکش را یا انگشتانش پاک کرد: چرا میاد. حالا اگه مرخصی بدن بهش. فردا باز تصویری بهش زنگ میزنیم. هر روز هر روز که نمیشه خب کار داره بچه. بیا بریم که سوپیک آن مکثی کرد: ای وای... سوپم رو گازه. ببین چی کار میکنی مشتی. غذا رو گذاشتم اومدم اینجا بیا بریم دیگه.و دست مشتیحسن را گرفت و رفتند.
#سبزی_سوپ#مریم_فرزانهپور#داستان_کوتاه
۶:۳۹
از بچگی به پویا میگفتند فضول... دزد شد.به سام میگفتند تیزهوش... معلم شد.به سینا میگفتند شلخته... کلاهبردار شد.به محسن میگفتند نابغه... دکتر شد.
برچسبها... مراقب برچسبهایی که روی پیشانی میچسبد باشیم.
#داستانک#مریم_فرزانهپور
خطخطیهای ذهنی:
https://ble.ir/khatkhatihayezehny
https://t.me/khatkhatihayezehny
برچسبها... مراقب برچسبهایی که روی پیشانی میچسبد باشیم.
#داستانک#مریم_فرزانهپور
۷:۴۵
چشم میبندم و در سبزهزار سیر میکنم. خرامان خرامان. از سر عشق. آخر عطر نمنم باران مست میکند انسان را. دستهایم را از هم باز میکنم گویی میخواهم آسمان را به آغوش بکشم. ابرهای بارانی... مه غلیظ.... آسمان کبود عصرگاهی... قطرههای امید... آه خدای مهربان... تو شاعری... تو نقاشی... اینجا آسمان نزدیک نزدیک نزدیک است...
#دلنوشته#مریم_فرزانهپور
خطخطیهای ذهنی:
https://ble.ir/khatkhatihayezehny
https://t.me/khatkhatihayezehny
#دلنوشته#مریم_فرزانهپور
۱۳:۵۹
جلوی حضرت ایستاد. مصمم و با اراده. دستهایش را مشت کرد و گفت: یا علی... روی من و عزیزانم حساب کن.حیدر کرار نگاهی به چشمهایش انداخت. ابروان مبارکش در هم فرورفت. سرش را زیر انداخت و آهی کشید: تو کجا و آنچه من میخواهم کجا...
قسمتی از نهجالبلاغه
#داستانک#مریم_فرزانهپور
خطخطیهای ذهنی:
https://ble.ir/khatkhatihayezehny
https://t.me/khatkhatihayezehny
قسمتی از نهجالبلاغه
#داستانک#مریم_فرزانهپور
۱۴:۳۲
هر آنکه پا به وجود از عدم گذاشت گریستنه من! که هرکه به دنیا قدم گذاشت گریست
فرشتهای که مرا نامهٔ هبوط آوردهمین که بر دل من مهر غم گذاشت گریست
اگر چه چارهٔ اندوه من شراب نبودشبی که جام لبی بر لبم گذاشت گریست
دلا چه بر سرت آمد که چون ملک در حشرشکستههای تو را پیش هم گذاشت گریست
کتاب زندگانی من «سیاه مشق» غم استدر این صحیفه قلم هر چه کم گذاشت گریست
#فاضل_نظری
خطخطیهای ذهنی:
https://ble.ir/khatkhatihayezehny
https://t.me/khatkhatihayezehny
فرشتهای که مرا نامهٔ هبوط آوردهمین که بر دل من مهر غم گذاشت گریست
اگر چه چارهٔ اندوه من شراب نبودشبی که جام لبی بر لبم گذاشت گریست
دلا چه بر سرت آمد که چون ملک در حشرشکستههای تو را پیش هم گذاشت گریست
کتاب زندگانی من «سیاه مشق» غم استدر این صحیفه قلم هر چه کم گذاشت گریست
#فاضل_نظری
۷:۵۳
همه را سیاه کردم...با همین سر انگشتانم...با کلمات... آه... کلمات میبوسند... کلمات میکشند... کلمات زنده میکنند...کلمات، لغات، واژگان...کلمات غوغا میکنند...
#دلنوشته#مریم_فرزانهپور
خطخطیهای ذهنی:
https://ble.ir/khatkhatihayezehny
https://t.me/khatkhatihayezehny
#دلنوشته#مریم_فرزانهپور
۱۶:۰۷
در روح و جان من میمانی ای وطن! 






به زیر پا فتد آن دلی که بهر تو نلرزد
#ایران
🤍
خطخطیهای ذهنی:
https://ble.ir/khatkhatihayezehny
https://t.me/khatkhatihayezehny
#ایران
۱۶:۵۲
بزن قدش که ۴۷ ساله شدیم.🥰

خطخطیهای ذهنی:
https://ble.ir/khatkhatihayezehny
https://t.me/khatkhatihayezehny
۴:۴۲
عروسک موطلایی من
عضو جدید میز کارمه🥰
کاغذ و قلم آورده که تو نوشتن کمکم کنه.

خطخطیهای ذهنی:
https://ble.ir/khatkhatihayezehny
https://t.me/khatkhatihayezehny
عضو جدید میز کارمه🥰
کاغذ و قلم آورده که تو نوشتن کمکم کنه.
۱۲:۰۴
چمدان:
پا به پای رفتنتاز من دور شدم
و حالا هرچه آینهها را ورق میزنمخالیاند
قرار بودقطار باشم مناماکمکم ریل شدمکمکم ایستگاهو دیشبچمدانیکه در ایستگاه جا ماند!
#مژده_لواسانی
خطخطیهای ذهنی:
https://ble.ir/khatkhatihayezehny
https://t.me/khatkhatihayezehny
پا به پای رفتنتاز من دور شدم
و حالا هرچه آینهها را ورق میزنمخالیاند
قرار بودقطار باشم مناماکمکم ریل شدمکمکم ایستگاهو دیشبچمدانیکه در ایستگاه جا ماند!
#مژده_لواسانی
۷:۱۱
بافت و مزاج ما به گونهایست که اگر شخصی فحش و ناسزایی به ما بگوید و یا یک بیاحترامی به ما بکند، سریعا از آن طرف در رحمت را به روی ما میگشایند.
#حضرت_استاد
خطخطیهای ذهنی:
https://ble.ir/khatkhatihayezehny
https://t.me/khatkhatihayezehny
#حضرت_استاد
۱۴:۰۵
شهد شهر رمضان، گوارای وجودتان
خطخطیهای ذهنی:
https://ble.ir/khatkhatihayezehny
https://t.me/khatkhatihayezehny
۱۴:۲۴
رویای تاریک(+13)
دخترک وارد اتاق شد. یک لحظه همهجا را از نظر گذراند.کاغذ دیواری گلدار طلایی و سفید. لوستر فانتزی صورتی. گلدانهای پتوس. میز آرایش. لبش به خنده باز شد و چشمش به میز آرایش خیره ماند.از ته دل قهقههای زد و پا روی مرمرهای سفید خنک گذاشت و خود را به آن رساند. همهجور لوازم آرایشی آنجا بود. همانطور که دلش میخواست. انگشت روی شیشهی عطرها گذاشت و با صدای بلند شمرد: یکی... دوتا... سه تا... چهار... پنج... وااای تموم نمیشن...کمد دیواری را باز کرد. مردمک چشمش از زرق و برق لباسها درشت شد. عروسک خرس صورتی گوشهی کمد را به آغوش کشید و روی تخت دونفره وسط اتاق ایستاد. دور خودش میچرخید. بالا و پایین میپرید و میخواند: من... یک... پرنسسم. من... یک... پرنسسم.-خوشحالی؟نفس دخترک در سینه حبس شد. چشمانش را باز کرد. زنی را در چهارچوب در دید. دامن سفید چیندارش را بالا گرفت و روی تخت نشست. لحظهای مبهوت شکل و شمایل او بود. موی کوتاه طلایی مجعد. پیراهن بلند قرمز و آرایشی غلیظ.-شما کی هستین؟ فکر کردم اینجا اتاق منه.زن ابروهایش را که بالا داد. چین و چروکی روی پیشانیاش نقش بست: آره... مال توعه. ولی تا امروز مال من بوده. الانم که دیگه تاریخ مصرفم تمومه. ببینم. تو چند سالته؟دخترک سرش را کج کرد: ۱۳ سال.زن سرش را زیر انداخت: اگه دختر منم اینجا بود همین سنو داشت.بعد سرش را بالا آورد و دلسوزانه پرسید: خوشحالی؟لبهای دخترک به خنده نشست. سرش را چرخاند تا باز اتاق را نگاه کند. عروسک پشمالویش را سفت بغل کرد: معلومه...زن سرش را زیر انداخت: قبل اینکه بیای اینجا چیزی از اپستین شنیدی؟چشمهای دخترک درشت شد. ابروهایش در هم رفت: نهادامه دارد...
#داستان_کوتاه#جزیره_اپستین#مریم_فرزانهپور
خطخطیهای ذهنی:
https://ble.ir/khatkhatihayezehny
https://t.me/khatkhatihayezehny
دخترک وارد اتاق شد. یک لحظه همهجا را از نظر گذراند.کاغذ دیواری گلدار طلایی و سفید. لوستر فانتزی صورتی. گلدانهای پتوس. میز آرایش. لبش به خنده باز شد و چشمش به میز آرایش خیره ماند.از ته دل قهقههای زد و پا روی مرمرهای سفید خنک گذاشت و خود را به آن رساند. همهجور لوازم آرایشی آنجا بود. همانطور که دلش میخواست. انگشت روی شیشهی عطرها گذاشت و با صدای بلند شمرد: یکی... دوتا... سه تا... چهار... پنج... وااای تموم نمیشن...کمد دیواری را باز کرد. مردمک چشمش از زرق و برق لباسها درشت شد. عروسک خرس صورتی گوشهی کمد را به آغوش کشید و روی تخت دونفره وسط اتاق ایستاد. دور خودش میچرخید. بالا و پایین میپرید و میخواند: من... یک... پرنسسم. من... یک... پرنسسم.-خوشحالی؟نفس دخترک در سینه حبس شد. چشمانش را باز کرد. زنی را در چهارچوب در دید. دامن سفید چیندارش را بالا گرفت و روی تخت نشست. لحظهای مبهوت شکل و شمایل او بود. موی کوتاه طلایی مجعد. پیراهن بلند قرمز و آرایشی غلیظ.-شما کی هستین؟ فکر کردم اینجا اتاق منه.زن ابروهایش را که بالا داد. چین و چروکی روی پیشانیاش نقش بست: آره... مال توعه. ولی تا امروز مال من بوده. الانم که دیگه تاریخ مصرفم تمومه. ببینم. تو چند سالته؟دخترک سرش را کج کرد: ۱۳ سال.زن سرش را زیر انداخت: اگه دختر منم اینجا بود همین سنو داشت.بعد سرش را بالا آورد و دلسوزانه پرسید: خوشحالی؟لبهای دخترک به خنده نشست. سرش را چرخاند تا باز اتاق را نگاه کند. عروسک پشمالویش را سفت بغل کرد: معلومه...زن سرش را زیر انداخت: قبل اینکه بیای اینجا چیزی از اپستین شنیدی؟چشمهای دخترک درشت شد. ابروهایش در هم رفت: نهادامه دارد...
#داستان_کوتاه#جزیره_اپستین#مریم_فرزانهپور
۱۳:۰۷