خُرجین
آخرین صندوق اناری که رویش پوشال ریخته شده بود را برادرم علی گذاشت گوشهی حیاط. صدای اذان مغرب مهدقاسم از بلندگوی مسجد بلند شد. توی اتاق، کنار بخاری دراز کشیدهام و عکسهای امروز را نگاه میکنم. قبل از اذان ظهر رسیدیم روستا. غذایی که مامان نیمه آماده کرده بود را دم دادم. نیم ساعت بعد با مجتبی بساط ناهار را گذاشتیم توی ماشین و رفتیم سمت باغ. همهی انارهای باغ دیروز و روز قبلش چیده شده بودند. مانده بود چندتا درخت ردیفهای آخر که امروز مامان و علی زحمتش را کشیده بودند. وقتی رسیدیم فقط مامان توی باغ بود. بابا توی خانه پیش بیبی ماند و میخواست با حسین پسرخاله تماس بگیرد و بداند سبدهای یک ردیفی برای باغش را از کجا خریده. دو طرف سکو تلی از انارهای کوپه شده بود. به درختهای دور و اطراف نگاه میکنم که فقط برگهای سبز و زردشان مانده. بیشتر که نگاهشان میکنم انگار از درد در خوابی عمیق فرورفتهاند. یا شاید هم رنجی که این چندماه تحملش کردهاند. سبک و آرام شدهاند. درست مثل زنی که توی اولین خواب بعد از زایمانش است. ناهار را که خوردیم مامان گفت درخت زردآلوی ته باغ را نگاه کنم که هنوز یک شاخهی سبز رویش مانده! راه میافتم توی باغ و سایهی بلند و کشیدهام سمت راستم افتاده. باد محکم میخورد به روسریم و صداش توی گوش سمت چپم میچرخد. صدای خش خش علفهای خشکِ زیرپایم را میشنوم. گِلهای جمع شده کنار لولههای آب زیرپایم له میشوند. میرسم به درخت زردآلو، کنار فنسهای ته باغ. شاخهای بهاری بین آن همه شاخههای پاییزی ترکیب عجیبی ساخته. انگار این شاخه دوست ندارد پاییز را قبول کند. یا هنوز شجاعتش را پیدا نکرده پا به دنیای پر رمز و راز پاییز بگذارد. هنوز صمغهای قهوهای روی تنهاش چسبیده است. برگهای زرد، دور و اطرافش را گرفتهاند. با تکانهایشان انگار میخواهند شاخهی بهاری را از لبهی پرتگاه هل بدهند به درهی پاییز. با گوشیم چند تا عکس میگیرم و راه میافتم. صدای پیچیدن باد، توی باغ با صدای ماشینهایی که از جادهی اصلی با یک کیلومتر فاصله از باغ رد میشوند توی سرم میپیچد. حس میکنم یک تونل زمان در فاصلهی یک کیلومتری من است و من بیرون از تونل ایستادهام. ترکیب صداها دارد یادم میاندازد که همه چیز مثل این صداها سریع و زود میگذرند. از پشت فنسها زمینهای شخم زده را میبینم که هنوز رد چرخهای تراکتور رویش تازه است. زمینهای دست راستی هنوز انارهایش سر درخت است. عمه شهربانو این روزها درگیر نوهی جدیدش شده و هنوز فرصت سرزدن به باغ را نکردهاند. انارها روی درختهای کوتاه قد و جوان باغ عمه، مثل لامپهای قرمزرنگی درخت را ریسه بندی کرده است. سوژهی خوبی برای عکس گرفتن است. با صدای سگ سیاه و درشتی که آن دورترها دور کپرهای حبیبآقا چرخ میزند برمیگردم سمت سکو و پوست انارهای پاره شده و خشکیده زیر پایم له میشوند. شکرخدا کارگرها این دو روز با دل سیر رفتهاند خانه. مینشینم روی کارتنی زیر سایه درختها و کمک مامان انارهای ترک خورده، کوچک و رُبی را از انارهای یلدایی و مخصوص میدان جدا میکنیم. قرار است حسین پسرخاله ساعت شش غروب خبرش را بدهد که سبدهای یک ردیفی را میتواند بخرد یا نه. یک ساعت بعد مجتبی و علی با وانت دایی از راه میرسند و وانت پر میشود از سبدهای انار که رویش پوشال ریخته شده. چندتا عکس از ماشین و خودمان در حال کار میگیرم و میفرستم برای خواهرم لیلا که قرار است شب از شیراز بیاید روستا. عصری پیام داده بود: چه خبر؟ دارین چیکار میکنین؛ #چالشسیروزهمسیر #تمرينروزدوم https://ble.ir/khorjiinam
چالش سی روزهی "مسیر" را حوزههنری شیراز برگزار کرده. قرار است هر روز یک متن در حوزه ناداستان بنویسیم و برای ارزیاب دوره و دوستان همگروه بفرستیم. دیروز، روز اول این چالش بود. در این سی روز متنهای قابل انتشارم را اینجا با شما به اشتراک میگذارم. نظرات شما رو اینجا میخونم تو بله
@zahraagholaamiو اینجا توی ایتا
https://eitaa.com/khorjiin
@zahraagholaamiو اینجا توی ایتا
۱۸:۳۷
یادم نیست مدرسه میرفتم یا نه اما دوست داشتم قصهی مورچهها را تا آخر بخوانم. رنگ جلدش صورتی کدر بود و رویش به خط سورمهای رنگ، چیزی نوشته شده بود. این اولین کتابی بود که خواندم. یا بهتر بگویم شنیدم. کتابهای شنیدنی برایم دوستداشتنی بودند. بابا برای من و خواهرم شبها کتاب قصه میخواند. این قصه که تمام میشد میرفت سراغ قصههای بعدی. از داستانهای ملانصرالدین و حکایتهای بهلول برایمان میگفت. داستانهایی که خندهای روی لبهایمان میساخت. بعد نوبت به داستان پیامبران میرسید که هر کدام با نشانهای ذهنم را مشغول خودش میکرد. داستان کشتی و عصا و شتر و قالیچه همه در یک کتاب آمده بودند. ماجرای چاقوی تیزی که نمیبرید، آتشی که نمیسوزاند، دریایی که غرق نمیکرد و کوری که شفا پیدا میکرد هم. کارهای خارقالعادهای که ثابت میکرد همه چیز آنطور که ذهن من حسابش میکند پیش نمیرود. ماجراهای کتاب پرماجرا که تمام میشد دیگر بابا کتاب قصهای نداشت تا برایمان بخواند. ما بچهها را شخصیت اصلی داستانی تخیلی میکرد. ویژگیهای اخلاقی و رفتاری ما را توی قصه میگنجاند. از موانع کوچک و بزرگی عبور میداد و آخر کار در او تحولی ایجاد میکرد. ما خیلی با دقت به قصهاش گوش میکردیم. قصهها و داستانهای بابا داشت چیزی توی دلم میکاشت و من خبر نداشتم. تا آن روز فقط اسم قصه و حکایت و داستان را شنیده بودم. مدرسه که رفتم با نوع دیگری از کتاب آشنا شدم. کتابهایی که مجبور بودم آنها را خودم بخوانم. خواندن کتابهای درسی برایم خشک و بیروح بود. اما گوش دادن به قصههای ظهر جمعه برنامهی ثابت آخر هفتههایمان بود. قصهی شاهزاده و گدا، افسانهی بشکهی جادویی، آن شب که بیبی مهمان ما بود، قصههای پررنگی توی ذهنم شدند.بزرگتر شدم و پایم به کتابخانهی عمو باز شد. دوست داشتم کتابهای بزرگترها را دست بگیرم. اوایل فکر میکردم اگر از بیبی کتابی بخواهم او ندهد. بیبی روی یادگاریهای پسری که من هیچ وقت از نزدیک ندیدمش خیلی حساس بود. کتابخانهی فلزی به رنگ سبز یشمی داشت، با سه طبقه و یک کمد در پایین که همیشه درش بسته بود. کف هر طبقه توری سفیدی پهن شده بود و لبههای دالبرش آویزان بود. طبقهی اول پر بود از کتابهای قطور که خواندن اسمشان هم برایم سخت بود. طبقهی دوم کتابهای لاغرتری با جلدهای کهنه داشت و نصف طبقه را پر کرده بود. توی طبقهی سوم همیشه فقط یک کیف بود. کیف سبزی با دستههای چرم قهوهای که اسم عمو با رنگ قرمز رویش نوشته شده بود. من توی کیف را هیچ وقت ندیدم اما میدانستم لباسهای جبهه عمو داخلش است. وقتهایی که بیبی خواب بود یا حواسش جمع نبود کتابی از قفسهی دوم برمیداشتم و بعد از ورق زدن و بالا و پایین کردن بیسروصدا میگذاشتم سرجایش. بعد از مدتی بیبی متوجه این کارم شد ولی مانعم نشد. از آن به بعد من کتابها را با خیال راحتتری برمیداشتم. پرواز روح ابطحی و گناهان کبیرهی شهید دستغیب برای من قابل فهم نبودند. داستانهای مدرس و مناجات خواجهعبدالله انصاری خوشخوانتر بودند. من دوست داشتم کتابها را پیش خودم داشته باشم حتی اگر فرصت خواندن هم پیدا نمیکردم. ورق زدن کتابها برای ساعتی من را از بحرانهای نوجوانی دور میکرد. میتوانستم وارد دنیای دیگری بشوم و کشتی و عصا و شتر و قالیچه را از دور ببینم. دوران مدرسه که تمام شد کتابهای دانشگاهی روی میزم را پر کردند. غرق شدن در دنیای میکروسکوپی سلولها فرصتی برای خواندن داستان و قصه یا رمان نمیگذاشت. زمان میگذشت و من به خیال خودم به دور بودن از کتابها عادت کرده بودم. سریال و فیلمها قصههای من را میساختند. اما این کتاب دست نگرفتن و ورق نزدن داشت چیزی را در من چروک میکرد. تازه فهمیده بودم قصهها و داستانهای بابا با من چکار کرده است. انگار در جزیرهای خشک به دنبال جرعهای آب شیرین بودم که من را سیراب کند و از سرگردانی نجاتم بدهد. خرید یکی دوتا کتاب رمان از نمایشگاه کتاب و چند ماهی یکبار چند صفحه خواندن چارهی کارم نبود. سعی میکردم این عطش را با سرگرمیهایی که دم دستیتر بودند برطرف کنم. اما نمیدانستم که هیچ چیز جای کتاب را نمیگیرد. سال هزار و چهارصد بالاخره جرات کردم و خودم را از جزیره سرگردانی نجات دادم. دو سال گذشت و من به خودم آمدم و دیدم بیشترین کتاب عمرم را خواندهام. پنجاه و پنج جلد کتاب توی یک سال. بازگشت طوفانیای بود. من حسابی سیراب شده بودم. مثل کسی که آنقدر گرسنه شده و نمیداند چند لقمهی اول غذا را چجوری میخورد. نصف غذا را که میخورد تازه سربلند میکند و اطرافش را میبیند. سال بعدش سرم را بلند کردم و بیست و نه جلد دیگر خواندم. اینبار با یادداشتهایی کوتاه که برای بعضیشان مینوشتم. تفاوت ناداستانهای کتاب پرماجرا، قصههای ظهر جمعه، داستانهای ملانصرالدین و حکایتهای بهلول را یاد گرفتم. بهخوان و...
۹:۴۶
گزارش کتابی سالانه ، "خواندهام"ها و "خواهم خواند"ها کار را برایم آسان کرد. این روزها سه چهارتایی کتاب با هم موازی خوانی میکنم. گاهی کتابهای صوتی گوش میدهم. مینویسم و نوشتههای دوستانم را به چالش میکشم. حس میکنم دانهای که بابا در من کاشته بود دارد جوانه میزند.
#چالشسیروزهمسیر#تمرینروزپنجم
https://ble.ir/khorjiinam
#چالشسیروزهمسیر#تمرینروزپنجم
https://ble.ir/khorjiinam
۹:۴۷
۱۴:۴۱
ردی از یک آدم آشنانگاهی به عکس کردم و چهرهاش من را کشاند به هفتصد کیلومتر دورتر. سال اولی که تصمیم گرفتیم فاطمیه روضه بگیریم هنوز هیچ پرچمی نداشتیم. با مجتبی رفتیم پاساژ قدس. میگفت این آقا مشتریام است. میشناسمش. مرد خوبی است. از پلهها رفتیم پایین. سمت راست روبهروی پلهها همه جا پر شده بود از پرچم و کتیبه و بیرق. هیکل چهارشانه، قد بلند و چشمهای روشنی داشت. هر کدام از پرچمها را که انتخاب میکردیم با شوق و شور برایمان معرفی میکرد. میگفت وقتی جوانها را میبینم که برای خانهشان پرچم میخرند کیف میکنم. برایمان از جنس و دوام پرچمها میگفت. آلبومی از مجموعه پرچمها دم دستش بود و همین انتخاب را راحت میکرد. آن سال ما یکی دو تا پرچم از آقای زهره خریدیم. به هر کسی شماره میداد میگفت "آقا رو قبل از زهره بنویسید که براتون دردسر نشه" خودش میگفت توی خانهام کتیبهای به رنگ سبز زدهام که یک طرف دیوار خانه را کامل پوشانده، همهی دوازده ماه سال هم روی دیوار است. پرچمی که هر روز سال یادش میاندازد همهی دخل و خرج زندگیاش مدیون اهل بیت است. مرد خوش مشربی بود. سالهای بعد هم چندباری از مغازهاش خرید کردیم. همین چند برخورد کوتاه ولی پرشور، چهره آقای زهره را توی ذهنم پررنگ کرد. همیشه از جلو پاساژ که رد میشدم ردی از یک آدم آشنا توی ذهنم بود. آن روز میخواستم سفره ناهار را جمع کنم که مجتبی سری تکان داد. داشت به صفحهی گوشیاش نگاه میکرد. گفتم خبری شده؟ نگاهم کرد و گفت: میشناسیش ولی فامیل نیست! به صفحه گوشی نگاه کردم. استوری آقای زهره بود. عکسی از خودش با نوار مشکی گوشهی تصویر. زمان تشییع و ختم هم آن پایین نوشته شده بود!خدا رحمتت کند آقای زهره. من همین تازگیها فهمیدم اسمت شبیر بوده. آن روز آنقدر با شوق از نوکری برای اهلبیت گفتید که ما را هم مثل خودتان پابست این خانه کردید. هر سال فاطمیه کتیبهها که روی دیوار خانه جا میگیرند حال و هوای خانهام عوض میشود. خانه میشود فاطمیه. حس میکنم آستری نازک از نور و گرما روی همهی وسایل خانه را میپوشاند. من هر سال که این پرچم و کتیبهها را از کمد بیرون میآورم تا به دیوار خانهام بزنم تصویری از شما به یادم میآید. ردی از یک آدم آشنا که فراموشم نمیشود. چه خوش اقبال بودید آقای حاج شبیر زهره که رزق زندگیتان را از غم و شادی اهل بیت میگرفتید.
#چالشسیروزهمسیر#تمرینروزسیزدهم
https://ble.ir/khorjiinam
#چالشسیروزهمسیر#تمرینروزسیزدهم
https://ble.ir/khorjiinam
۱۹:۵۴
"روایتهای ناگفته"خانهی مامان هستم و عطر نرگس پیچیده توی خانه. دستهگلی که دیشب مامان از دست برادرم گرفت توی گلدان روی اپن است. مامان همینطور که گلدان را آب میکرد برایم گفت دیروز چرخی توی باغ زده و انارهای کوچک مانده روی درختهای بیبرگ که رخ نشان داده بودند را چیده. روز اول چالش مسیر، هنوز همهی انارها سر درختها بودند. من توی باغ میچرخیدم و به دنبال کشف جملههای روایتم بودم. برای من که روزانهنویسی را مرتب داشتم نوشتن سخت نبود. اما کمتر از یک هفته از چالش نگذشته بود که حس کردم خالی از کلمه شدم. موضوعی برای نوشتن نداشتم و با سختی کلمات را کنار هم میچیدم. در اولین مواجههام با خانم جهان احمدی، درهای جهان تازهای به رویم باز شد. فقط او بود که با حرفهایش توانست من را راضی کند دوباره برگردم به نوشتن با قلم و کاغذ. چند سالی بود روزانهنویسی را توی دفتر مینوشتم. اما سرعت زیاد تکنولوژی و کمی وقت و بهانههای ریز و درشت دیگری من را هل داده بود به تایپ صوتی و نوشتن توی واننوت. دفترم داشت یکسال توی کشو خاک میخورد که بعد از جلسه با خانم جهاناحمدی از کشو بیرون آمد. این روزها ترکیبی از نوشتن با قلم و تایپ را انجام میدهم. کارگاه خانم غفار حدادی من را به یاد کتاب خط مقدم انداخت و تفاوت گزارش و روایت را برایم واضحتر کرد. کارگاه خانم اشرفی من را به شنیدن صداهای پنهان جهان مشتاق کرد و روایت را به مثابه نشاندار کردن اتفاقات نشان داد. رکاب گرفتن از کلمات سخت بود مخصوصا آخر هفتهها که دور و برم شلوغتر میشد. برای تمرکز بیشتر موضوعات را روی کاغذ مینوشتم و با درست کردن یک شبکهی معنایی سعی در تمرکز بیشتر و عمیقتر شدن روی موضوع داشتم. این چالش به من نشان داد حتی اگر موضوعی برای نوشتن نداشته باشم هر روزم پر است از خردهروایت. خردهروایتهایی که مثل شاخههای طناب در هم تنیده شدهاند و برایم پر از نشانه هستند اگر با دقت اطرافم را نگاه کنم.از خاطرات هزارتوی کودکی نوشتم. اما چالشهای سرکش نوجوانی از راه رسیدند و خودشان را جلو اندختند. ولی ترسها و رنجهای اکنونم زورشان بیشتر چربید. در این بیست و نه روز تلاش کردم از خودم بنویسم. روزانهنویسی در کنار نوشتن روایت دست من را گرفت و خودم را بیشتر با زهرای واقعی آشنا کرد. باید دوباره نقدهای خانم محمدحسینی و دوستان هممسیرم را بخوانم و سر فرصت دستی به سر و روی این بیستونه روایت بکشم. روایتهایی که به من یادآوری کردند چقدر در روز فرصت برای نوشتن دارم و چقدر روایت ناگفته در من پنهان است.
پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۴۰۴
" />
#روزسیام#زهراغلامیhttps://ble.ir/khorjiinam
پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۴۰۴
#روزسیام#زهراغلامیhttps://ble.ir/khorjiinam
۱۴:۰۸
خُرجین
"روایتهای ناگفته" خانهی مامان هستم و عطر نرگس پیچیده توی خانه. دستهگلی که دیشب مامان از دست برادرم گرفت توی گلدان روی اپن است. مامان همینطور که گلدان را آب میکرد برایم گفت دیروز چرخی توی باغ زده و انارهای کوچک مانده روی درختهای بیبرگ که رخ نشان داده بودند را چیده. روز اول چالش مسیر، هنوز همهی انارها سر درختها بودند. من توی باغ میچرخیدم و به دنبال کشف جملههای روایتم بودم. برای من که روزانهنویسی را مرتب داشتم نوشتن سخت نبود. اما کمتر از یک هفته از چالش نگذشته بود که حس کردم خالی از کلمه شدم. موضوعی برای نوشتن نداشتم و با سختی کلمات را کنار هم میچیدم. در اولین مواجههام با خانم جهان احمدی، درهای جهان تازهای به رویم باز شد. فقط او بود که با حرفهایش توانست من را راضی کند دوباره برگردم به نوشتن با قلم و کاغذ. چند سالی بود روزانهنویسی را توی دفتر مینوشتم. اما سرعت زیاد تکنولوژی و کمی وقت و بهانههای ریز و درشت دیگری من را هل داده بود به تایپ صوتی و نوشتن توی واننوت. دفترم داشت یکسال توی کشو خاک میخورد که بعد از جلسه با خانم جهاناحمدی از کشو بیرون آمد. این روزها ترکیبی از نوشتن با قلم و تایپ را انجام میدهم. کارگاه خانم غفار حدادی من را به یاد کتاب خط مقدم انداخت و تفاوت گزارش و روایت را برایم واضحتر کرد. کارگاه خانم اشرفی من را به شنیدن صداهای پنهان جهان مشتاق کرد و روایت را به مثابه نشاندار کردن اتفاقات نشان داد. رکاب گرفتن از کلمات سخت بود مخصوصا آخر هفتهها که دور و برم شلوغتر میشد. برای تمرکز بیشتر موضوعات را روی کاغذ مینوشتم و با درست کردن یک شبکهی معنایی سعی در تمرکز بیشتر و عمیقتر شدن روی موضوع داشتم. این چالش به من نشان داد حتی اگر موضوعی برای نوشتن نداشته باشم هر روزم پر است از خردهروایت. خردهروایتهایی که مثل شاخههای طناب در هم تنیده شدهاند و برایم پر از نشانه هستند اگر با دقت اطرافم را نگاه کنم. از خاطرات هزارتوی کودکی نوشتم. اما چالشهای سرکش نوجوانی از راه رسیدند و خودشان را جلو اندختند. ولی ترسها و رنجهای اکنونم زورشان بیشتر چربید. در این بیست و نه روز تلاش کردم از خودم بنویسم. روزانهنویسی در کنار نوشتن روایت دست من را گرفت و خودم را بیشتر با زهرای واقعی آشنا کرد. باید دوباره نقدهای خانم محمدحسینی و دوستان هممسیرم را بخوانم و سر فرصت دستی به سر و روی این بیستونه روایت بکشم. روایتهایی که به من یادآوری کردند چقدر در روز فرصت برای نوشتن دارم و چقدر روایت ناگفته در من پنهان است. پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۴۰۴
" />
#روزسیام #زهراغلامی https://ble.ir/khorjiinam
امشبم مثل سی شب قبل صدای گوشیم بلند شد.دست کشیدم رو ضربدر پایین صفحهو گزینه "ارسال روایت روزانه" رو از ساعت گوشیم پاک کردم🥲
#اوقاتخوشآنبودکهبادوستبهسررفت#پایانچالشسیروزنوشتن#حوزههنریفارس@khorjiinam
#اوقاتخوشآنبودکهبادوستبهسررفت#پایانچالشسیروزنوشتن#حوزههنریفارس@khorjiinam
۱۹:۰۳
جلو در مسجد روبهروی من ایستاد. شال قرمزی به سر داشت. رو کرد به دوستش و با خنده گفت:بچهها یه نماز جماعتمون نشه!دختر کلاهپوش کنارش جواب داد: سِی ایی ، من خودم یه زمانی مکبر بودم_چی بودی؟_سوم یا چهارم بودم اقامه میگفتم،با شماها گشتم از راه به در شدم؛پیرمردی از کنارمان رد شد. صدای کوبیدن عصایش به سنگفرش پیادهرو مثل ناقوس کلیسا بود.دخترها رفتند.برگهای زرد درختها، با سوزِ توی هوا چرخیدند و دسته دسته ریختند روی سنگفرش پیادهرو؛
#پاییزصفرچهارهمدارهتموممیشه
https://ble.ir/khorjiinam
#پاییزصفرچهارهمدارهتموممیشه
https://ble.ir/khorjiinam
۳:۲۵
خُرجین
جلو در مسجد روبهروی من ایستاد. شال قرمزی به سر داشت. رو کرد به دوستش و با خنده گفت: بچهها یه نماز جماعتمون نشه! دختر کلاهپوش کنارش جواب داد: سِی ایی ، من خودم یه زمانی مکبر بودم _چی بودی؟ _سوم یا چهارم بودم اقامه میگفتم، با شماها گشتم از راه به در شدم؛ پیرمردی از کنارمان رد شد. صدای کوبیدن عصایش به سنگفرش پیادهرو مثل ناقوس کلیسا بود. دخترها رفتند. برگهای زرد درختها، با سوزِ توی هوا چرخیدند و دسته دسته ریختند روی سنگفرش پیادهرو؛ #پاییزصفرچهارهمدارهتموممیشه https://ble.ir/khorjiinam
_______________



وأَمَّا الخريف، فليس سِوى خُلْوة للتأمُّل في ما تساقط مِن عُمْرنا.....پاییز اما،چیزی نیست جز خلوتی برای تعمق در آنچه از عمرمان فروافتاد؛
محمود درويش
" />
https://ble.ir/khorjiinam
وأَمَّا الخريف، فليس سِوى خُلْوة للتأمُّل في ما تساقط مِن عُمْرنا.....پاییز اما،چیزی نیست جز خلوتی برای تعمق در آنچه از عمرمان فروافتاد؛
محمود درويش
https://ble.ir/khorjiinam
۱۰:۵۵
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
یارب به علی «سَیَنْجَلی» را برساندرمانده منم، شاهِ ولی را برسان
وقتیکه اجل دامن عمرم گیردقبل از ملک الموت علی را برسان
این شعریه که بیبی صفیهام همیشه ورد زبونش بودامشب که نیم ساعتی تنها پیشش بودمبا ترس بهم گفت نرو پیشم بمونگفت بابام رفته صحرا خبر نداره من کجامچجوری برم علیآبادبعد هم گریه کرد مث بچهای که دلش هوای باباشو کرده🥹
بابا علی هوای بیبی صفیه رو داشته باش
https://ble.ir/khorjiinam
وقتیکه اجل دامن عمرم گیردقبل از ملک الموت علی را برسان
این شعریه که بیبی صفیهام همیشه ورد زبونش بودامشب که نیم ساعتی تنها پیشش بودمبا ترس بهم گفت نرو پیشم بمونگفت بابام رفته صحرا خبر نداره من کجامچجوری برم علیآبادبعد هم گریه کرد مث بچهای که دلش هوای باباشو کرده🥹
بابا علی هوای بیبی صفیه رو داشته باش
https://ble.ir/khorjiinam
۱۹:۳۶
بازارسال شده از زهرا غلامی
درست همان زمانی که من با رفیقهایم توی حیاط مدرسه داشتیم رد سفید و هلالی توی آسمان را با دست به همدیگر نشان میدادیم و میخندیدیم آدمهایی بودند که روزشان را به شب و شبشان را به روز میدوختند برای پا گرفتن این تکنولوژی تازهنفس. ما نمیدانستیم این چیزی که داریم توی آسمان میبینیم واقعا موشک هست یا نه. این حرفی بود که از بزرگترها شنیده بودیم. نمیدانستیم اصلا موشک به چکارمان میآید! سوالهایی که جوابش را اول در خرابههای عینالاسد و بعدا در وعدههای صادق و جنگ دوازدهروزه دیدیم. کی و چطور و چجوری صنعت موشکی ایران متولد شد را میتوانید در این کتاب بخوانید.پا گرفتن صنعت موشکی کشور مدیون آدمهایی است که یک عمر زندگی خود را خرج این کار کردهاند و حالا بعد از رفتنشان است که آنها را میشناسیم.زبان کتاب ساده و روان است و برای رده سنی نوجوان مناسب است. آوردن خاطرات آقای هاشمی و روزانهنویسیهای همسر شهید تهرانیمقدم در لابهلای روایتها کار مستندتری ساخته است. من این کتاب را صوتی از طاقچه شنیدم.
#چند_از_چند#بیستوپنج_از_چهل
https://ble.ir/khorjiinam
#چند_از_چند#بیستوپنج_از_چهل
https://ble.ir/khorjiinam
۱۳:۰۸