بله | کانال خُرجین | زهرا غلامی |
عکس پروفایل خُرجین | زهرا غلامی |خ

خُرجین | زهرا غلامی |

۵۶ عضو
thumbnail

۵:۳۸

thumbnail
امشب وقتی جلو خانه شهید حمید مرادی ایستاده بودیم حانیه بهانه‌ گرفت. همین چند دقیقه پیش داشت پرچمی که میله‌اش نی نوشابه بود را تکان می‌داد و پرتوان مرگ بر آمریکا می‌گفت. وقتی چشمش خورد به عکس حضرت آقا که پشت سر خواهرم بود. دستش را دراز کرد سمتش و گفت: من آقا رو می‌خوام.صداش را می‌شنیدم اما نادیده گرفتم. دوباره گفت: خود واقعی آقا رو می‌خوام. خواهرم پرسید آقا رو برای چی میخوای؟حانیه با چشم‌های قرمز شده گفت می‌خوام باهاش حرف بزنم. دست به گوشی شدم تا تصویرش را قاب بگیرم.بچه‌ها همیشه همینطور بی‌ریا حرف دل ما بزرگترها را می‌زنند.آقا جان این دل‌ها را چطور فتح کردی که شب چهلم دختر سه‌ساله‌ای در کوچه‌های غریب این شهر با دیدن یک عکس، دلش هوای شما را می‌کند؟

[سه‌شنبه ۱۸ فروردین‌ماه ۱۴۰۵]_شیراز
#از‌این‌غم‌گر‌بمیرم‌رواست#چهلم‌رهبرشهید

https://ble.ir/khorjiinam

۲۳:۱۶

thumbnail

۲۳:۱۶

thumbnail
لن نترک لبنان، نحن معکمundefined<img style=" />undefinedundefinedundefined
https://ble.ir/khorjiinam

۲۱:۳۲

enc_17357494419748972328123.mp3

۰۴:۳۵-۴.۲۴ مگابایت
ما هیچ جا حالمون خوب نیست الّا کربلا...

#بزار‌بیام‌کربلا‌حالم‌سرجاش‌بیاد#چهلم‌رهبرشهید
https://ble.ir/khorjiinam

۷:۲۴

thumbnail
بلندشو علمدار...
https://ble.ir/khorjiinam

۷:۳۳

بازارسال شده از [جعبه آینه]
undefinedمتن روایت خانم زهرا غلامی در سایت محفل.«جنگ زیرصدای زندگی ما شده است»
undefined روایتی درباره زیرصدای جنگ در شهرهایی که صدای جنگ شنیده نمی‌شود.
undefined https://mabnaschool.ir/?p=140573undefinedاین‌جا خانه خانم غلامی در محفل است. روایت‌ها و داستان‌های ایشان را می‌توانید از این صفحه پیگیری کنید.

۶:۰۱

thumbnail
#بهار‌_در_جنگ
#فروردین‌ماه_‌۱۴۰۵#استان‌فارس‌ِزیبا
https://ble.ir/khorjiinam

۱۷:۵۷

thumbnail

۱۷:۵۷

thumbnail

۱۷:۵۷

thumbnail

۱۷:۵۷

thumbnail

۱۷:۵۷

thumbnail

۱۷:۵۷

thumbnail

۱۷:۵۷

thumbnail

۱۷:۵۷

thumbnail

۱۷:۵۷

thumbnail

۱۷:۵۷

thumbnail
کلاس دومی‌هایی که عاشق شدند
صدای بلندگوهای اطراف میدان درهم شده بود. حانیه دستش را از توی دستم رها کرد و رفت سمتشان. اولین شبی بود که دخترها را می‌دیدم. جای بساط دخترها هر شب چند تا خیمه سفید می‌دیدم که برای مهدویت فعالیت می‌کردند.زیر پل جایی که شن‌های ریز سفیدی ریخته بودند، دو تا دختر روی بلوک سیمانی بزرگی نشسته بودند. کوله‌ی یاسی رنگی پشت سرشان بود. سه رنگ گواش و سه‌ تا قلم‌مو و یک لیوان یکبار مصرف روی میز عسلی جلویشان بود. رد رنگ‌های سبز و سفید و قرمز، روی دستمال کاغذی تا شده گوشه میز و کاغذهای سفید زیر دستشان مانده بود. لباس فرم پوشیده بودند با دو رنگ مختلف. حانیه خواست روی لپش نقش پرچم بکشند. هم‌قدشان شدم و با دخترها هم‌کلام شدم. بلوک سیمانی صندلیشان شده بود و میز عسلی که از خانه آورده بودند مثل نیمکتی جلویشان. سارینا و نیکا کلاس دومی هستند و همسایه. خانه‌ی یکی ته کوچه است و خانه دیگری سر کوچه. نیکا قلم‌موها را می‌زد توی لیوان آبی که گوشه‌ی میز بود. بعد توی ظرف سبز رنگ تکانش می‌داد. سارینا قلم‌مو را از دست نیکا می‌گرفت و با تمرکز و دقت قلم‌مو را روی صورت حانیه می‌کشید. از سارینا پرسیدم: هرشب میایین این‌جا؟ کمی فکر کرد و گفت: هر شب که نه، هر وقت بتونیم میایم. قلم ‌موی سبز دست نیکا بود و قلم‌موی سفید دست سارینا. نیکا ‌گفت هر شب بیاییم چند ساعتی می‌مونیم. سارینا با چشم‌هایی که برق می‌زد ‌گفت من عاشق نقاشی هستم. دستش را دیدم که مثل یک نقاش حرفه‌ای، بدون هیچ تکانی رنگ قرمز را کشید روی صورت حانیه. پرسیدم: مگه شما صبح مدرسه ندارین؟ قلم‌موهاش را کنار هم مرتب کرد و با خنده گفت: کلاس‌مون عصره. سارینا و نیکا نقاشی را دوست داشتند. عاشق نقاشی بودند. آن‌ها همه‌ی عشقشان را آورده بودند به میدان. همه‌ عشقشان را آورده بودند برای مبارزه. مبارزه دوست‌هایی که هم‌مدرسه‌ای نبودند اما حالا هم‌مسیر شده بودند دیدنی بود.
[شنبه ۱۲ اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۵_شیراز]
#جنگ‌نگاری
https://ble.ir/khorjiinam

۱۰:۱۵

thumbnail
دست‌بندتو نمی‌خوای ببندی؟
صدای یاحیدر یا حیدر خانم بغل دستیم حواسم را پرت کرد. مرد سن و سال‌داری از موکب بیرون آمد و پرچمی داد دستش. زن خوشحال شد و دوباره شعارها را تنهایی و بلند بلند با تکان دادن پرچم تکرار ‌کرد. روی گاریِ کنار موکب نشسته بودم و داشتم چایی می‌خوردم. صدای بلندگو کم و زیاد می‌شد. بچه‌ها از میان جمعیت در حال رفت و آمد دنبال هم می‌دویدند. روی چمن‌ها چند خانواده‌ای روی زیلو نشسته بودند. چند نفری هم روی چهارپایه‌های تاشو و پرچم به دست. به زن نگاه کردم و ترکیب پرچم توی دستش با ناخن‌های کاشت و دستبند بافتنی طرح پرچم ذهنم را پرسوال کرد. هم‌کلام شدیم با هم. "خانم کاف" هر شب از میدان پارسه با همسرش می‌آید میدان معلم. از همان شب‌های اول جنگ که حتی صدای بلندگوها ترس توی دلش می‌انداخت و بی‌اختیار جیغ می‌کشید. از تجربه همراهی کاروان‌های خودرویی می‌گوید و آزار و اذیت صوتی را زیاد نمی‌پسندد. از دور دستی برای همسرش تکان می‌دهد و به من نگاه می‌کند: این‌جا رو بیشتر دوست دارم، حس و حالش فرق می‌کنه.می‌خواهم بدانم چرا از گرفتن پرچم خوشحال شده. لب‌های رژ دائم خورده‌اش از هم باز می‌شود و با لحنی که تهش پر از خنده است می‌گوید: امشب با موتور اومدیم پرچم نیاوُردیم، هر وقت با ماشین میاییم پرچم همراهمونه. خیلی سال است قاب خوش‌رنگی از پرچم به دیوار خانه‌ی خانم کاف وصل شده است. من ولی تازه دو ماهی است که پرچم به دست شده‌ام و همیشه کاربرد پرچم را توی راهپیمایی‌ها و تزیین جلسات می‌دیدم!خانم کاف توی آرایشگاه کار می‌کند. می‌گوید: سر کار وقتی از تجمعات حرف می‌زنم یا وقتی نماز می‌خونم، صابکارم مسخره‌ام می‌کنه! این‌جا تو میدون معلم هم یه بار مردی بهم گفت ناخن‌هاتو بردار وگرنه نفرینت می‌کنم!!خانم کاف می‌گوید آن لحظه خیلی دلم شکست اما باز هم گفتم به خاطر میهنم باید بیایم. اتفاق کوچکی نیست که به خاطر چند تا طعنه و کنایه رهایش کنم. دنبال بچه‌های قد و نیم‌قد دورش می‌گردم. می‌گوید پسرم پشت‌کنکوری است! روز شهادت آقا نمی‌خواسته پسرش را از خواب بیدار کند. اما همان پسری که شب قبل داشته سر گرانی‌ها و معیشت با عمه‌اش بحث می‌کرده را با چشم‌های قرمز شده روی مبل می‌بیند. با صورت‌های خیس همدیگر را بغل می‌کنند و پسر می‌گوید "مامان فک نمی‌کردم این‌قدر دلُم بسوزه" چشمم می‌افتد به دستبند توی دستش که با سه رنگ پرچم بافته شده. همان شب‌های اول یکی از موکب‌ها بهش هدیه داده است. حالا این شب‌ها که خانم کاف می‌خواهد بیاید تجمع، پسر که یک دلش پای درس و مشق است و یک دلش توی تجمع، به او یادآوری می‌کند: مامان دستبندتو نمی‌خوای ببندی؟
[دوشنبه ۱۴ اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۵_شیراز]
#جنگ‌نگاری
https://ble.ir/khorjiinam

۷:۰۴