بله | کانال خروج
عکس پروفایل خروجخ

خروج

۱۰۰ عضو
عکس پروفایل خروجخ
۱۰۰ عضو

خروج

علی محمدولی هستم و اینجا را برای نوشتن یادداشت در طول جنگ و شاید هم پس از آن درست کرده‌ام. اسم کانال معنای خاصی ندارد ولی گاهی ممکن است تلاش کنم در نوشته‌ها برایش معنی بتراشم.
گفتگویی از غلامعلی رشید می‌دیدم که در آن می‌گفت همیشه از خودش می‌پرسیده چرا در جنگ با عراق مجبور به پذیرش قطعنامه شدیم. می‌گفت همه چیز هم داشتیم. یعنی اینطور نیود که سلاح نداشته باشیم. داشتیم. آدم‌های مخلص و کاربلد و با ایمان هم بودند ولی آنطور که می‌خواستیم نشد و افسوسش تا آخر عمر با او باقی مانده بود.
سوال او و حسرتش من را یاد سوال معروف عباس میرزا در مقابل سپاه روسیه می‌انداخت. چرا اینطور شد؟ سوالی که تکرارش روشنفکری معاصر ایرانی را تبدیل به پروژه‌ای برای پاسخ دادن به دلایل شکست کرده است. هر نسلی از روشنفکری ایرانی که آمده از خودش همین را پرسیده: چرا اینطور شد؟ چرا اینطور می‌شود؟ چرا شکست خوردیم؟ چرا شکست می‌خوریم؟ اما رشید سوال را یک پله ارتقاء داده بود: «چرا برنده نشدیم؟». به شکست نخوردن و از دست ندادن خاک قانع نبود. بهرحال ما جنگ با عراق را نباختیم همانطور که جنگ 12 روزه با اسراییل را نباختیم. جنگ دفاعی که در آن مهاجم به هدف‌هایش نرسیده باشد جنگ باخته نیست. اما آن پیروزی بی چون و چرا هم به دست نیامد. فقط زنجیره‌ی شکستهای‌مان شکست؛ زنجیره‌ی از دست دادن خاک؛ زنجیره‌ی از بین رفتن توافق‌های ملی با اشغال خارجی.
ایرانیها هشت سال جنگیدند و هم خاک نداند و هم نگذاشتند حمله خارجی توافقی را که مردم ایران در سال پنجاه و هفت به آن رسیده بودند از میان بردارد. سابقه‌ی تلخ این دومی را هم دستکم صد و پنجاه سال در خاطره جمعی داشتند. چه تشکیل مجلس دوم در مشروطه که با اشغال روس‌ها بساطش جمع شد. چه توافق یا تسلیم به شکلی از دیکتاتوری تمرکزگرا با محوریت پهلوی اول که با اشغال متفقین از بین رفت. در واقع ایرانیها بخاطر داشتند که دولتهای قدرتمند خارجی علاوه بر جدا کردن خاک یک کار دیگر هم می‌کردند. می‌زدند زیر بساط توافق‌های ملی. فارغ از آنکه ماهیت این توافق چه باشد. آنها نه تنها نمی‌گذاشتند ایرانیها تصمیم‌های خوب بگیرند، بلکه حتی به آنها امکان نمی‌دادند که تصمیم اشتباه بگیرند و از این طریق بعنوان ملت تجربه کسب کنند و مثلا بفهمند در عمل چیزی به اسم دیکتاتوری مصلحانه ممکن نمی‌شود. به همین دلیل مهمترین شعار پنجاه و هفت استقلال بود.یعنی ما خودمان برای خودمان تصمیم می‌گیریم حتی اگر اشتباه باشد.
مفهوم ملت هم همین است. گروهی که می‌توانند برای خودشان تصمیم بگیرند. تصمیم‌های خوب، تصمیم‌های بد و گاهی تصمیم‌های نامفهوم. اما کسی حق ندارد توافق جمعی آنها را از بیرون به هم بزند. خشم‌ ملی در آن سالها از آمریکا هم از آنجا آمده بود و پشت سرش ایدئولوژی نبود، خاطره جمعی بود. در واقع مرگ بر آمریکا در آن لحظه تاریخی نه شعاری چپ‌گرایانه که شعاری ملّی بود. می‌خواستند انتقام عباس میرزا و ستارخان و مصدق و حتی رضاشاه را یکجا بگیرند. آمریکا در آن سال هم روسیه بود هم انگلستان هم پرتغال. آمریکا فشرده‌ی خاطره‌ی نفی استقلال ایرانیان بعنوان یک ملت بود. ایرانیها انقلاب کردند، جنگ کردند و نباختند. این یک گام به پیش بود اما کافی نبود. دستکم برای آدمی از جنس غلامعلی رشید.
حالا امپراطوری آمریکا بیست و پنج روز است که مستقیما و به خشن‌ترین شکل ممکن به ایران حمله کرده است. در این لحظه برای ما بعنوان ایرانی، آمریکا اسکندر است؛ چنگیز است؛ تیمور است؛ روسیه تزاری است؛ پرتغالی در بندرعباس است؛ انگلیسی در هرات است؛ لحظه‌ی اشغال ایران در جنگ دوم و تحقیر نشست تهران و دعوت نکردن شاه ایران است؛ فشار جدایی بحرین است؛ ناتمام ماندن مجلس مشروطه است؛ دستور تبعید رضاشاه است؛ حتی لحظه‌ی پشت کردن متفرعنانه به محمدرضا پهلوی بیمار و پناه ندادن به او است.
حالا ما ایرانی‌هایی هستیم که با یک نسبتی (بعضی بیشتر و بعضی کمتر) در این موقعیت قرار گرفته‌ایم که مسیر تاریخ را تغییر بدهیم. نه اینکه فقط بازنده نباشیم. بلکه اکنون چشم‌اندازی پیدا شده که بعنوان یک ملت پیروز بیرون بیاییم و اگر به تاریخ پررنج و تلاش ایرانیان برای رسیدن به این لحظه نگاه کنیم، حرف عجیبی نیست گفتنِ اینکه لیاقتش را داریم.

۰:۴۱