زبانم بند آمد. تظاهرات یعنی یک عالمه مأمور و توپ و تفنگ. اگر این وسط شلیک میکردند و تیر میخوردم، اگر دستگیرم میکردند، باید فاتحهام را میخواندند. اما ناگهان فکری به ذهنم رسید. اگر مجید تیر میخورد، اگر دستگیر میشد… گفتم: «من هم میام. شما نگران من نباشید؛ گیر نمیافتم؛ دست به فرارم خوبه.»اما داشتم شلوارم را خیس میکردم؛ قلبم مثل یک گنجشک پربسته بالا و پایین میپرید و خودش را به در و دیوار میزد. فکر نمیکردم این همه بچهمحصل و دانشجوی دیوانه و مغز خرخورده دور هم جمع شده باشند. روی چمن نشسته بودند و به نوار سخنرانی آقای خمینی گوش میدادند. روی دیوارهای دانشگاه و دیوارهای سیمی زمین چمن فوتبال پر از پلاکارد بود و روی یکی از پلاکاردها نوشته شده بود: «هرچه مستحکمتر باد پیوند استاد و دانشجو» و روی دیگری نوشته بودند: «درود بر مجاهدان بزرگ آیتالله طالقانی و منتظری».بعد از سخنرانی، یکی از بین جمعیت فریاد زد: «زندانی سیاسی آزاد باید گردد.»انگار کبریتی درون انبار باروت افتاد. جمعیت توی دانشگاه راه افتادند و شعار دادند. دورتادور خیابانهای دانشگاه، پر از نفربر و زرهپوش و آمبولانس ارتش بود. نیروهای نظامی، تفنگهایشان را بهطرفمان نشانه گرفته بودند. کنار مجید، مصطفی و رحیم راه میرفتم و هرچه میگفتند، لب تکان میدادم. نفهمیدم کی بین جمعیت هل خوردیم و از دانشگاه بیرون آمدیم. صدای شلیک تیر هوایی بلند شد و چند لحظه بعد جمعیت از هم پاشید. آن همه آدم توی کوچههای فرعی فرار میکردند و دوباره به هم میپیوستند. تا به حال صدای تیراندازی را اینقدر از نزدیک نشنیده بودم. کپ کرده بودم؛ چنگ انداخته بودم پشت پیراهن مجید و به دنبالش میدویدم. قاطی جمعیت شدیم و چند سرباز باتوم بهدست به دنبالمان دویدند. برای یک لحظه ایمان رحمتی را دیدم و بعد گمش کردم. کسی کنار دستم آخی گفت و روی زمین افتاد. حالا بهترین فرصت بود. داشتیم به جوی آب نزدیک میشدیم. دستم را از پیراهن مجید جدا کردم و هلش دادم توی جوی و با سرعت باد دویدم.#داستان_انقلاب#سیده_فاطمه_موسوی#جادوپرست#انجمن_ادبی_خورشید@khorshiddastan
۱۶:۰۶
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
مرتضی و محسن گلوله شده بودند زیر کرسی و لحاف رنگورورفته را پیچیده بودند به خودشان. قطرههای باران که از سقف توی کاسه میافتادند، چکچک صدا میدادند و از روی آب میپریدند هوا و پخش میشدند روی فرش لاکی. رسول خوابش نمیبرد. دستش را روی شیشهٔ بخارگرفتهٔ اتاق کشید و حیاط را پایید. هنوز حبیبآقا و خاله کنار ایوان آنطرف نشسته بودند. معلوم بود حرفشان حسابی است که به درازا کشیده و بابتش سردی هوا را به تن خریدهاند. حتماً حرف او و رضیه بود.وقتی از پلهٔ جلوی در بالا میآمد و رضیهخاتون را میبوسید، رسول میتوانست مژههای رضیه را بشمرد. مثل همیشه روسری افتاده بود روی ابروهای سیاهش. چشمهایش گشت تا گردنبند را توی گردن رضیه ببیند، اما با دست زیر گلویش را گرفته بود و هیچجوری نمیشد گردنآویز را دید.مرتضی وُل خورد و صورت سبزهاش را از زیر لحاف بیرون آورد.تو هنوز بیداری؟رسول چشم از حیاط گرفت.خوابم نمیبره.مرتضی خودش را روی مخده بالا کشید. دستش را روی کرسی خواباند و سر گذاشت روی دستها.اگر واقعاً خواهانی، باید پیِ صبر رو به تنت بمالی. بالای من، اگر نظرش به کاری نباشه، دیگه نیست.سرش را از روی کرسی برداشت و خودش را کشید زیر لحاف. چشمهایش را بست.جلوی چشمش نباش. حالا هم بخواب، خدا رو چه دیدی، شاید امشب خوابنما شد.#داستان_انقلاب#سمیه_عالمی#مسافر_جمعه#انجمن_ادبی_خورشید@khorshiddastan
۱۰:۰۱
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
در منطق روایت، ۲۲ بهمن شبیه «نقطه عطف» است؛پایان یک کشمکش دیرینه و آغاز داستانی دیگر.هیچ پایانی در تاریخ، بیداستانِ تازه نیست.@khorshiddastan
۵:۳۵
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
صادق اشاره کرد و راه افتادیم. پایش دیگر لنگ نمیزد، اما سرعتش کم بود. همینطور در کوچهپسکوچههای خانیآباد قدم میزدیم و حرف میزدیم.ساده برایت بگویم، جیب اینها از سهم من و تو پر شده، بابایشان که برایشان ارث نگذاشته! وقتی آنها مردم را فراموش کردهاند و فقط به فکر خودشان هستند، به نظرت باید چه کار کرد؟ چقدر سرمان را بیندازیم پایین و سکوت کنیم؟ چارهٔ همهٔ این دردها مبارزه با خودکامگی مستبدان است. این مبارزه را باید کی انجام بدهد؟ خوب معلوم است، مردم. مردم هم یعنی ما.از جلوی مسجد قندی که گذشتیم، صادق ساکت شد. نگاهش گره خورد به یکی از خانهها. جلوی خانه ایستاد و زل زد به در. خانه قدیمی و کوچک بود و شاخههای درخت گردو از دیوارهایش بیرون زده بود.گفتم: «چی شد؟»میدانی اینجا خانهٔ کیه؟شانههایم را انداختم بالا و با تعجب نگاهش کردم. صدای صادق لرزید.خانهٔ پهلوان تختی.چقدر این اسم برایم آشنا بود، کجا شنیده بودمش؟ پهلوان تختی همانی نبود که کشتی میگرفت، همان پهلوانی که در زلزله...تو که باید خوب بشناسیاش، تو زلزلهٔ بوئینزهرا خیلی خدمت کرد به شهرتان.یاد تعریفهای مامان و بقیه از زلزلهٔ وحشتناکی که آمده بود و همهچیز را ویران کرده بود افتادم. بابا پدر و مادرش را در همین زلزله از دست داده بود. بعد از سالها هنوز خیلی از کوچهها و خانهها دستنخورده بر جا مانده بودند و بچههای پابرهنه تو خرابههایشان بازی میکردند؛ تو تل خاکهایی که روزی خانهٔ مردم بود و صدای خنده و بوی غذا میپیچید زیر طاقهای ضربیاش. نقلها ادامه داشت و گاهی دربارهٔ جوانمردی به نام تختی بود. میگفتند او با دست خودش برای مردم بوئینزهرا کمک جمع کرده و چون به حکومت اعتماد نداشته، خودش کمکها را به دست مردم زلزلهزده رسانده. قصههای مختلفی میگفتند؛ قصهٔ صندوقی که تختی انداخته بود گردنش و میچرخید تو کوچهها و کمکهای مردم را جمع میکرد. قصهٔ مردی که کتش را دودستی تقدیم تختی کرده و گفته بود اختیار داری هرچه پول در جیب دارم برای کمک برداری. قصهٔ پیرزنی که چادر سرش را بخشیده بود به تختی و تختی وقتی با اشک چشم ازش خواسته بود که چادرش را پس بگیرد، پیرزن اشک ریخته بود و گفته بود ننهجان، ما فقیر بیچارهها حق نداریم؟ و تختی با هقهق گفته بود: «شما از هر ثروتمندی، ثروتمندترید؛ چون باگذشتترید.»صدای صادق تکانم داد.انگار خوب میشناسیاش.نگاهم را از در چوبی خانه گرفتم و گفتم: «مگر کسی هست که او را نشناسد؟»#داستان_انقلاب#فاطمه_نفری#گزارش_های_امیر_پسر_عاشق#انجمن_ادبی_خورشید@khorshiddastan
۱۲:۴۱
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
یادداشت تفصیلی چهلوسومین نشست انجمن ادبی خورشید با موضوع نقد و بررسی رمان «گوژپشت نتردام» در خبرگزاری مهر
https://www.mehrnews.com/news/6747144/گوژپشت-نتردام-نه-عاشقانه-بلکه-شرح-یک-فاجعه-تمدنی-قدرت-باید-پاسخگو
@khorshiddastan
https://www.mehrnews.com/news/6747144/گوژپشت-نتردام-نه-عاشقانه-بلکه-شرح-یک-فاجعه-تمدنی-قدرت-باید-پاسخگو
@khorshiddastan
۱۸:۰۶
بازارسال شده از باشگاه ادبی بانوی فرهنگ
کارگروه نوجوان باشگاه ادبی بانوی فرهنگ برگزار میکند:
بررسی پیرنگ و شخصیت پردازی در فیلم و رمان نوجوان
(۳ جلسه آسیب شناسی طلاق، بی سرپرستی، بدسرپرستی و سوگ بر شخصیت نوجوان)
همراه با سرکار خانم فاطمه نفری
جلسه سوم:«بررسی رمان از طرف آبری با عشق»
سرفصلها:نوجوان و سوگ و مراحل آن تاثیر دوست بر نوجوانبررسی پیرنگ و شخصیت پردازی
زمان: شنبه ۲۵بهمنماه _ ساعت ۱۶ تا ۱۸
مکان: بستر مجازی گوگل میت
هزینه دوره برای عموم: ۷۰۰ هزار تومان با تخفیف ویژه برای اعضای فعال: ۳۵۰ هزار تومان
جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام، با نام کاربری @banooyefarhangدر پیامرسان بله در ارتباط باشید.
️ همراه بانوی فرهنگ باشید.
️ https://ble.ir/banooyefarhang_info
بررسی پیرنگ و شخصیت پردازی در فیلم و رمان نوجوان
(۳ جلسه آسیب شناسی طلاق، بی سرپرستی، بدسرپرستی و سوگ بر شخصیت نوجوان)
همراه با سرکار خانم فاطمه نفری
جلسه سوم:«بررسی رمان از طرف آبری با عشق»
سرفصلها:نوجوان و سوگ و مراحل آن تاثیر دوست بر نوجوانبررسی پیرنگ و شخصیت پردازی
زمان: شنبه ۲۵بهمنماه _ ساعت ۱۶ تا ۱۸
مکان: بستر مجازی گوگل میت
هزینه دوره برای عموم: ۷۰۰ هزار تومان با تخفیف ویژه برای اعضای فعال: ۳۵۰ هزار تومان
جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام، با نام کاربری @banooyefarhangدر پیامرسان بله در ارتباط باشید.
۹:۳۷
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
بازارسال شده از سرای سیندخت
زنانی که جنگ را به صحنهای برای پرورش ایمان بدل کردند
به گزارش خبرنگار مهر، آیین رونمایی از کتاب تازه نشر انتشارات مهرستان «زور جنگ به زنها نمیرسد» با حضور الهام حیدری همسر شهید طهرانی مقدم، محمدرضا جوان آراسته کارشناس برنامه، معصومه امیرزاده یکی از نویسندگان کتاب و سمیه عالمی مدیر مجموعه سرای سیندخت در سالن طاهره صفارزاده حوزه هنری برگزار شد.
الهام حیدری، همسر شهید حسن طهرانیمقدم، در آیین رونمایی از کتاب «زور جنگ به زنها نمیرسد» با اشاره به نقش نسل جوان در تداوم مسیر انقلاب اسلامی گفت: امروز در جمع رویشهای انقلاب حضور داریم؛ جوانانی باصلابت، باقدرت و دارای اهداف بلند و زیبا. روزگاری ما خود را در برابر تمام دنیا تنها میدیدیم؛ زمانی که قدرتهای بزرگ به ایران اسلامی حمله کرده بودند و هیچ پشتیبانی وجود نداشت، اما امروز ایران قدرتمندی را میبینیم که شما جوانان، رزمندگان این میدان هستید.
مشروح این خبر را در خبرگزاری مهر ببینید.https://www.mehrnews.com/news/6750813/زنانی-که-جنگ-را-به-صحنه-ای-برای-پرورش-ایمان-بدل-کردند
#زور_جنگ_به_زنها_نمیرسد#شهید_طهرانی_مقدم#سرای_سیندخت
@sindokht_ir
۱۵:۳۶
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
نمردهاند شهیدان که ماه و خورشیدندکه کشتگان وطن، زندگان جاویدند
خلاف شمع، که میگرید از هلاکت خویشبه روز رزم، سپردند جان و خندیدند
به جان خصم فکندند لرزه همچون بیدولی چو کوه، ز باد اجل نلرزیدند
بر آستان رضا، چون غبار بنشستندبر آسمان شرف، همچو مه درخشیدند
به جنگ دشمن، اگر نقد جان نمیدادندبه جان دوست، چنین منزلت نمیدیدند
اگر به دیدۀ بیگانهاند، چون شب تارولی به دیدۀ ما، همچو صبح امیدند
به جان پاک شهیدان که زندهاند «رهی»دلاوران، که سزاوار جشن جاویدند
@khorshiddastan
خلاف شمع، که میگرید از هلاکت خویشبه روز رزم، سپردند جان و خندیدند
به جان خصم فکندند لرزه همچون بیدولی چو کوه، ز باد اجل نلرزیدند
بر آستان رضا، چون غبار بنشستندبر آسمان شرف، همچو مه درخشیدند
به جنگ دشمن، اگر نقد جان نمیدادندبه جان دوست، چنین منزلت نمیدیدند
اگر به دیدۀ بیگانهاند، چون شب تارولی به دیدۀ ما، همچو صبح امیدند
به جان پاک شهیدان که زندهاند «رهی»دلاوران، که سزاوار جشن جاویدند
@khorshiddastan
۷:۵۸
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
❞ بعضى وقتها ابرى مىآيد، امّا نمىبارد. برق مىزند، امّا نمىبارد. فرصتها را مىدهند، امّا ما بهره نمىگيريم. رمضانها آمده و رفته، اما جز خيس خوردن چركها چيزى برايمان باقى نمانده است.
در همين شبهاى ماه رمضان، كه ما دور هم مىنشينيم و مىگوييم ماه رمضان جديد آمد. بايد مواظب باشيم و به خودمان فكر كنيم، ولى مانند كسى هستيم كه به حمام آمده است، ولى نه براى تطهير، كه براى بازى.
وقتى بچه بوديم، نزديك عيد كه مىشد، ما را به حمام مىفرستادند. چند تا بچه بوديم، بدجنس و بازىگوش. گاهى سه ساعت در حمام مىمانديم...همديگر را مىزديم و پوست همديگر را مىكنديم... وقتى مىآمديم خانه، پشت گوشها و پاهامان همه كثيف مانده بود. مادر ما هم كه خيلى دقيق بود، پشت گوشها و آرنجهاى ما را نگاه مىكرد و مىپرسيد: اينها چيه؟! ما را تنبيه مىكرد و گريه مىكرديم.
ما حمّام رفته بوديم، اما بازى كرده بوديم. در مقام تطهير نبوديم.رمضانها آمده و رفته، امّا ما لَعْبِ به رمضان داشتهايم و جدّى نبودهايم
۲۱:۰۲
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
جشن مهرگان و عید رمضان
تاریخ بیهقی، جلد هفتم
و سوم ماه رمضان امیر حاجب بزرگ بلگاتگین را گفت: کسان باید فرستاد تا حشر راست کنند بر جانب خار مرغ که شکار خواهیم کرد. حاجب بدیوان ما آمد و پسران نیازی قودقش را که این شغل بدیشان مفوّض بودی بخواند و جریدهیی که بدیوان ما بودی چنین چیزها را بخواستند و مثالها نبشته آمد و خیلتاشان برفتند و پیاده حشر راست کردند. و امیر روز شنبه سیزدهم این ماه سوی خروار و خار مرغ رفت و شکاری سخت نیکو کرده آمد و بغزنین باز آمد روز یکشنبه هفت روز مانده ازین ماه.
و روز دوشنبه دو روز مانده از ماه رمضان بجشن مهرگان بنشست و چندان نثارها و هدیهها و طرف و ستور آورده بودند که از حد و اندازه بگذشت. و سوری صاحب دیوان بینهایت چیزی فرستاده بود نزدیک وکیل درش تا پیش آورد، همچنان وکلاء بزرگان اطراف چون خوارزمشاه آلتونتاش و امیر چغانیان و امیر گرگان و ولات قصدار و مکران و دیگران بسیار چیز آوردند و روزی با نام بگذشت.
و روز چهارشنبه عید کردند. و تعبیهیی فرموده بود امیر، رضی اللّه عنه، چنانکه بروزگار سلطان ماضی پدرش، رحمة اللّه علیه، دیده بودم، وقتی که اتّفاق افتادی که رسولان، اعیان و بزرگان عراق و ترکستان بحضرت حاضر بودندی. و چون عید کرده بود، امیر از میدان بصفّه بزرگ آمد. خوانی نهاده بودند سخت با تکلّف، آنجا نشست، و اولیا و حشم و بزرگان را بنشاندند. و شعرا پیش آمدند و شعر خواندند و بر اثر ایشان مطربان زدن و گفتن گرفتند . و شراب روان شد هم برین خوان و دیگر خوان که سرهنگان و خیلتاشان و اصناف لشکر بودند، مشربههای بزرگ، چنانکه از خوان مستان باز گشته بودند. امیر قدحی چند خورده بود از خوان و بتخت بزرگ اصل در صفّه بار آمد و مجلسی ساخته بودند که ماننده آن کس یاد نداشت و وزیر و عارض و صاحب دیوان رسالت و ندما حاضر آمدند. و مطربان سرایی و بیرونی دست بکار بردند و نشاطی برپا شد که گفتی درین بقعت غم نماند که همه هزیمت شد.
و امیر شاعرانی را که بیگانهتر بودند بیست هزار درم فرمود، و علوی زینبی را پنجاه هزار درم بر پیلی بخانه او بردند، و عنصری را هزار دینار دادند، و مطربان و مسخرگان را سی هزار درم.
و آن شعرها که خواندند همه در دواوین مثبت است و اگر اینجا نبشتمی دراز شدی که استادان در صفت مجلس و صفت شراب و تهنیت عید و مدح پادشاهان سخن بسیار گفته بودند، و اینجا قصیدهیی که داشتم سخت و بغایت نیکو نبشتم که گذشتن سلطان محمود و نشستن محمد و آمدن امیر مسعود از سپاهان، رضی اللّه عنه، و همه احوال در این قصیده بیامده است. و سبب این چنان بود که درین روزگار که تاریخ را اینجا رسانیده بودم، مرا صحبت افتاد با استاد بوحنیفه اسکافی و شنوده بودم فضل و ادب و علم وی سخت بسیار، اما چون وی را بدیدم، این بیت متنبّی را که گفته است، معنی نیکوتر بدانستم، شعر:
و أستکبر الأخبار قبل لقائه
فلمّا التقینا صغّر الخبر الخبر
و در میان مذاکرات وی را گفتم: هر چند تو در روزگار سلطانان گذشته بودی که شعر تو دیدندی وصلت و نواخت مر ترا کمتر از آن دیگران نبودی، اکنون قصیدهای بباید گفت و آن گذشته را بشعر تازه کرد تا تاریخ بدان آراسته گردد. وی این قصیده بگفت و نزدیک من فرستاد. چون کسی پادشاهی گذشته را چنین شعر داند گفت، اگر پادشاهی بر وی اقبال کند و شعر خواهد، وی سخن را بکدام درجه رساند؟ و امروز، بحمد اللّه و منّه، چنین شهر هیچ جای نشان نمیدهند بآبادانی و مردم بسیار و ایمنی و راحت و سلطان عادل مهربان، که همیشه این پادشاه و مردم شهرباد، اما بازار فضل و ادب و شعر کاسدگونه میباشد و خداوندان این صناعت محروم. و چون در اول این تاریخ فصلی دراز بیاوردم در مدح غزنین، این حضرت بزرگوار که پاینده باد، آن واجب دارم و فریضه بینم که کسانی که از این شهر باشند و در ایشان فضلی باشد، ذکر ایشان بیاوردن خاصّه مردی چون بو حنیفه که کمتر فضل وی شعر است و بیاجری و مشاهره درس ادب و علم دارد و مردمان را رایگان علم آموزد. و پس از این بر فضل وی اعتماد خواهم کرد تا آنچه مرا بباید از اشعار که فراخور تاریخ باشد، بخواهم.
@khorshiddastan
#تاریخ_بیهقی#جلد_هفتم
۲:۱۹
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
@khorshiddastan
*_پانوشت: این کتاب برخلاف موضوع و مطالب ارزشمندی که دارد متاسفانه ترجمه خوبی نشده.در همین پست کوتاه، چند مورد مفهومسازی شد_.
#زبان_در_ادبیات_داستانی#انجمن_ادبی_خورشید#گرفتاریهای_رماننویس
۱۱:۱۹