از گرامیداشت سالروز نهاد تا تأکید بر حفظ و احیای کتابخانههای روستایی
۵:۴۵
تجربهای خلاقانه برای پیوند تاریخ و کتابخوانی در شهرستان اسفراین
۵:۴۶
۵:۴۶
۵:۴۶
۵:۴۶
۵:۴۶
درخواست کمک از سوی یکی از معلمان دلسوز مدارس حاشیهنشین، که نگرانیاش برای فرزندان دانشآموز او را راهی کتابخانه کرده بود، انگیزهای شد برای آغاز یک کار مشترک میان دو کتابدار.
پیشتر چیزهایی دربارهی «فلسفه برای کودک» (فبک) شنیده بودم، اما راستش هیچوقت فکر نمیکردم روزی خودم به عنوان مدرس این برنامه وارد عمل شوم.
۳ بهمن، نخستین روز اجرای برنامه فبک بود؛ همراه با آقای برفهئی، کتابدار سیار شهرستان. با توجه به تعریفهایی که شنیده بودم، خودم را آماده کرده بودم تا با جمعی از پسرهای شیطان کلاس نهمی روبهرو شوم؛ همانهایی که گاهی معلم و کتابدار را دست میاندازند.
پرسوجوکنان و با سختی، آدرس مدرسه را پیدا کردیم. وقتی از ماشین پیاده شدیم، درِ مدرسه باز بود. وارد حیاط که شدم، صحنهای عجیب دیدم: حیاط پر از دختر بود! با خودم گفتم مگر این مدرسه پسرانه نبود؟
چشمم به یکی از کارکنان مدرسه افتاد. جلو رفتم، خودم را معرفی کردم و خواستم اگر اشتباه آمدهایم راهنماییمان کند. با خنده و روی باز استقبال کرد و گفت منتظرمان بودند. یکی از دخترها را صدا زد تا ما را راهنمایی کند. به اتفاق آقای برفهئی وارد ساختمان شدیم. روی درِ ورودی برگهای نصب شده بود با این جمله: «امروز طوری کار کن تا فردا به آن افتخار کنی.» جمله جالبی بود، چون دقیقاً با موضوع جلسه ارتباط داشت.
به طبقه دوم رفتیم. دختر راهنما درِ کلاسی را زد. معلم ابتدا اجازه ورود نداد، اما وقتی گفت «خانم این ها از کتابخانه آمدهاند»، ما را پذیرفت. کمی عجیب بود؛ چرا کلاس ریاضی؟ هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که معلم با ناراحتی پرسید: «چقدر کارتان طول میکشد؟» گفتیم حدود یک ساعت. او عذرخواهی کرد و توضیح داد که اشتباه آمدهایم؛ اینجا کلاس ریاضی است و باید به کلاس کار و فناوری برویم. تازه فهمیدیم دختر شیطونی که ما را راهنمایی کرده، به خاطر تأخیر از کلاس خودش اخراج شده بود و برای بازگشت، ما را به همان کلاس برده بود! حسابی ضایع شدیم، اما چیزی از ارزش کارمان کم نکرد.
وقتی وارد کلاس کار و فناوری شدیم، بچهها یکی درمیان از جا بلند شدند. آقای برفهئی جلسه را اینطور آغاز کرد: «به افتخار خودتان یک دست بزنید!» و بلافاصله پرسید: - چه چیزی باعث میشود به خودتان افتخار کنید؟ - اصلاً افتخار یعنی چه؟ - ارتباط فرصت با افتخار چیست؟ - اهدافتان چیست؟ - اگر به اهدافتان نرسیدید چه میشود؟ - همین حالا چه چیزی دارید که به آن افتخار کنید؟
در آغاز، بچهها کمتر تمایل به کار گروهی و پاسخگویی داشتند، اما کمکم همه همراه شدند.
کتاب مورد بحث جلسه، «با فکرهای تازه، فرصتهای خوب، مشکلهای جدید و تواناییهای پنهانت چه میکنی؟» نوشتهی کبی یامادا، ترجمهی مهدی حجوانی، از مجموعهی «فلسفه برای نسل نو» بود. ما فقط بخش اول کتاب، یعنی «فرصتها» را بررسی کردیم. پرسشها و پاسخها جالب و تأملبرانگیز بود.
در پایان جلسه، داوطلبانه از بچهها خواستیم پای تخته بیایند و بگویند دوست دارند به چه افتخاری دست یابند؛ کاری یا اخلاقی. یکی گفت میخواهد پلیس دقیقی شود، دیگری مهندس معمار و فرد ارزشمند، یکی مهماندار مهربان هواپیما، دیگری معلم… در کنار اینها، متلکها و شوخیهای بچههای شیطان کلاس فضای جلسه را پرهیجانتر کرده بود.
موقع خداحافظی، بچهها جلو آمدند و از ما تشکر کردند. همین قدردانی خستگی را از تنمان بیرون برد و عزممان را راسختر کرد تا این جلسات را ادامه دهیم.
۵:۴۹
۵:۴۹
۵:۴۹
#اسفراین
برگزاری جلسه جمع خوانی از کتاب10 قصه از امام زمان عج اثر فریبا کلهر با حضور اعضای فعال و علاقمند به کتابخوانی در محل کتابخانه عمومی شهدای جوشقان
@khshplir
۵:۵۲
#بجنورد
بازدید دانشآموزان مدرسه حجاب از کتابخانه عمومی الزهرا(س)
دانشآموزان با حضور در کتابخانه عمومی الزهرا، با بخشهای مختلف این مرکز فرهنگی آشنا شدند. این بازدید فرصتی بینظیر برای فراگیری اطلاعات و شناخت منابع علمی و فرهنگی بود. نوجوانان با کتابها، مجلات، و امکانات آموزشی کتابخانه آشنا شدند و تجربهای جذاب و آموزنده را رقم زدند.
@khshplir
۵:۵۷
۵:۵۷
۵:۵۷
#جاجرم
لحظههای ناب قصهخوانی در کتابخانه عمومی قلم چی دو چهاربید
خورشیدِ عصرگاهی، از پنجرههای کتابخانهی عمومی، بر قفسههای چوبیِ پر از کتاب میتابید. «سهیلا خانوم»، مادر «رادوین» کوچک، لبخندی زد. خانهداری شغل تماموقت او بود، اما این ساعتهای بعدازظهر، سهمِ خالصِ رادوین و دنیای شگفتانگیزِ او محسوب میشد.
پسر کوچولو، با چشمانی که برق کنجکاوی از آن میتراوید، دست در دست مادرش، در میان ردیفهای بلند قفسهها گام برمیداشت. انگشتان کوچک او ناخودآگاه به ستون فقرات کتابها کشیده میشد، گویی میخواست از درون آنها، قصههای نهفته را بیرون بکشد. مادر، قدمهایش را با ریتم قدمهای او تنظیم میکرد و از این اشتیاقِ کودکانه لذت میبرد. او به خوبی میدانست که کتابخانه، گنجینهای است که هر روز میتواند بخش جدیدی از آن را برای رادوین بگشاید.
بالاخره، رادوین در مقابل یک قفسه ایستاد. چشمش به کتابی با جلدی روشن افتاد. با هیجان، کتاب را به آرامی از قفسه بیرون کشید و آن را با افتخار به سمت مادرش گرفت.
سهیلا، پسرش را در آغوش کشید، کنار یک میز کوچک نشستند و کتاب را با هم گشودند.
رادوین، که حالا در امنترین جای دنیا، یعنی در آغوش مادرش جای گرفته بود، با دقت تمام به هر کلمه گوش میداد. تصاویرِ رنگارنگِ کتاب، در ذهنِ کوچکش جان میگرفتند و او را به سفری فراتر از واقعیت میبردند.
سهیلا خانوم، هرچند گاهی نگاهی به صورت غرق در تمرکز رادوین میانداخت، اما تمام توجه خود را معطوف به خواندن کرده بود. او عمیقاً درک میکرد که این لحظات مشترک، فراتر از خواندنِ چند صفحه کتاب است؛ اینها پایههای کنجکاوی، عشق به یادگیری و پیوند عمیق عاطفی مادر و فرزندی را میساختند. او با هر کلمهای که میخواند، دنیایی نو را برای فرزندش خلق میکرد و همزمان، بخشی از وجودِ خود را نیز در این خلقِ مشترک، تازه و زنده مییافت.
سهیلا، گونهی رادوین را بوسید و دوباره، دست در دست هم، در میان قفسههای پر از شگفتی، مسیر کتابخانه را پیمودند. هر کتاب، داستانی برای روایت بود و هر حضور در این مکان، فصلی نو در دفتر زندگیِ این مادر و فرزند به شمار میآمد.
@khshplir
خورشیدِ عصرگاهی، از پنجرههای کتابخانهی عمومی، بر قفسههای چوبیِ پر از کتاب میتابید. «سهیلا خانوم»، مادر «رادوین» کوچک، لبخندی زد. خانهداری شغل تماموقت او بود، اما این ساعتهای بعدازظهر، سهمِ خالصِ رادوین و دنیای شگفتانگیزِ او محسوب میشد.
پسر کوچولو، با چشمانی که برق کنجکاوی از آن میتراوید، دست در دست مادرش، در میان ردیفهای بلند قفسهها گام برمیداشت. انگشتان کوچک او ناخودآگاه به ستون فقرات کتابها کشیده میشد، گویی میخواست از درون آنها، قصههای نهفته را بیرون بکشد. مادر، قدمهایش را با ریتم قدمهای او تنظیم میکرد و از این اشتیاقِ کودکانه لذت میبرد. او به خوبی میدانست که کتابخانه، گنجینهای است که هر روز میتواند بخش جدیدی از آن را برای رادوین بگشاید.
بالاخره، رادوین در مقابل یک قفسه ایستاد. چشمش به کتابی با جلدی روشن افتاد. با هیجان، کتاب را به آرامی از قفسه بیرون کشید و آن را با افتخار به سمت مادرش گرفت.
سهیلا، پسرش را در آغوش کشید، کنار یک میز کوچک نشستند و کتاب را با هم گشودند.
رادوین، که حالا در امنترین جای دنیا، یعنی در آغوش مادرش جای گرفته بود، با دقت تمام به هر کلمه گوش میداد. تصاویرِ رنگارنگِ کتاب، در ذهنِ کوچکش جان میگرفتند و او را به سفری فراتر از واقعیت میبردند.
سهیلا خانوم، هرچند گاهی نگاهی به صورت غرق در تمرکز رادوین میانداخت، اما تمام توجه خود را معطوف به خواندن کرده بود. او عمیقاً درک میکرد که این لحظات مشترک، فراتر از خواندنِ چند صفحه کتاب است؛ اینها پایههای کنجکاوی، عشق به یادگیری و پیوند عمیق عاطفی مادر و فرزندی را میساختند. او با هر کلمهای که میخواند، دنیایی نو را برای فرزندش خلق میکرد و همزمان، بخشی از وجودِ خود را نیز در این خلقِ مشترک، تازه و زنده مییافت.
سهیلا، گونهی رادوین را بوسید و دوباره، دست در دست هم، در میان قفسههای پر از شگفتی، مسیر کتابخانه را پیمودند. هر کتاب، داستانی برای روایت بود و هر حضور در این مکان، فصلی نو در دفتر زندگیِ این مادر و فرزند به شمار میآمد.
۶:۰۴
۶:۰۴
۶:۰۴
#راز_و_جرگلان
محفل نورانی قرآن در کتابخانه عمومی آیت الله شیخ عبدالله رازی؛ یک دورهمی معنوی با مادران و زنان خانه دار
در ایام الله مبارک رمضان، کتابخانه عمومی آیت الله شیخ عبدالله رازی هر روز میزبان محفل صمیمی و نورانی انس با قرآن کریم می باشد. در این جمع گرم و دوستداشتنی، تعدادی از مادران و زنان خانه دار در کنار هم، لحظاتی سرشار از آرامش را با کلام دلنشین الهی سپری می کنند .
برنامه با تلاوت زیبای یک جز از قرآن توسط بانوان شروع می شود. فضای حاکم بر محفل، بسیار دلنشین و سرشار از معنویت است.
@khshplir
۶:۰۷
۶:۰۷
کتابخانه مرکزی اسفراین پیوند عاطفی کودکان با تاریخ ایثار را رقم زد
۶:۳۰
۶:۳۰