بله | کانال خط روایت
عکس پروفایل خط روایتخ

خط روایت

۳۶۲ عضو
thumbnail
ا﷽
undefinedمیم مثل ماکان
مقابل چایخانه‌ی حضرت ایستاده بودم و محو صدای برخورد استکان و نعلبکی‌ها به هم بودم.چندتا خانم چای به دست از مقابلم رد شدند‌. عکس یکی از بچه‌های میناب دستشان بود. نتوانستم ببینم کدام شهید است. با خودم گفتم حتما اهل میناب‌اند. چهره‌هایشان، لهجه‌شان، لباس‌های‌ تنشان، مثل مردم جنوبی بود.من قبل ۹ اسفند اسم میناب را هم نشنیده بودم؛ چه برسد به اینکه بدانم آدم‌هایش چه شکلی‌اند و چطور حرف می‌زنند.چایم را که خوردم دنبالشان گشتم و دیدم گوشه‌ای دور هم ایستاده‌اند.مردد رفتم سمت‌شان. آرام زدم روی شانه‌ی خانمی که عکس شهید را دور گردنش انداخته بود. سلام کردم. وقتی برگشت سمتم دنیا روی سرم خراب شد.توقع داشتم عکس هر کسی باشد جز ماکان. ماکانی که بین ۱۶۸ شهید مدرسه فقط او بود که پیدا نشد و بعد ۴۰ روز تفحص پرونده‌اش بسته شد و دیگر دنبالش نمی‌گردند.زن غم عجیبی در چهره و صدایش داشت. خون‌گرم بود و بعد هر جمله‌اش یک عزیزم می‌گذاشت.گفت همشهری ماکان است. سراغ پدر و مادر ماکان را گرفتم. گفت چند روزی قم‌ هستند و بعد می‌آیند مشهد.چندباره تسلیت می‌گویم و خداحافظی می‌کنم.خداراشکر می‌کنم که مادر ماکان نبود. جرات روبه‌رو شدن با او را ندارم. صدایش در گوشم می‌پیچد که با گریه از پسرک ۷ ساله‌اش خواهش می‌کرد برگردد.
«روز چهارم، پولیور ماکان پیدا شد. البته من مطمئن نبودم ماکان پولیور را به تن داشت یا نه؛ چون معمولا برای ورزش درش می‌آورد. به همین دلیل امید به زنده‌بودنش داشتم». (مصاحبه‌ی مادر با زهرا جعفرزاده)آنچه از ماکان پیدا شد او را امیدوار کرده بود به زنده‌ بودن جگر گوشه‌اش. فکر می‌کردند ماکان کوچولو ترسیده و از مدرسه رفته است بیرون. تا اینکه چند روز بعد هم لنگه کفش ورزشی ماکان پیدا شد. ولی اثری از خودش نبود.غم پیدا نشدن ماکان قلبم را خراش می‌دهد.هنوز همه‌ی حروف الفبا را خانم معلم شهیدشان یادشان نداده بود.کاش دشمن حداقل با بچه‌هایمان کاری نداشت...

undefined #فاطمه_کاظمی#شهید_ماکان_نصیری#خط_خیبر #جنگ_رمضانundefinedundefinedundefinedundefined#خط‌روایت || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی undefinedایتا | بله | مثبت‌خط‌روایت | فارس | خط‌روایت‌بین‌الملل | رادیوخط‌روایت

۱۸:۳۱

thumbnail
ا﷽
undefinedسنگ ایران
نوشت: «حالم خیلی بده. به‌فاصلهٔ پنجاه‌متری خونهٔ مامان‌اینا رو زدن.»رفیقم را می‌گویم. مثل خواهرِ نداشته‌ام است. دل‌نگرانش هستم. بار شیشه دارد. کل جنگ را ماند تهران. گفت: «دوسه نفر از اعضای خانواده باید بمانند. اگر برویم، پراکندگی بیشتر اذیتمان می‌کند.»
برایم تعریف کرد که پدربزرگش تازه از دنیا رفته. برای نصب سنگ‌قبر پدربزرگ رفته بودیم شمال که دشمن ساختمان چهارطبقهٔ روبه‌روی خانهٔ پدری‌ام را با خاک یکسان کرد؛ به‌معنای واقعی کلمه.
خانهٔ دسته‌گل مادرش پر شده بود از سنگ و خرده‌شیشه و خاک. عکسش را فرستاد و نوشت: «نمی‌دونم این تیکه‌سنگ از کجا پرت شده توی خونهٔ مامان‌اینا. جالبه نه؟»
باهم اشک ریختیم. نوشتم: «بچسبونش به سینه‌ت. ما سنگ ایران‌ رو به سینه‌ می‌زنیم.»

undefined#مائده_دستجردی#خط_خیبر #جنگ_رمضانundefinedundefinedundefinedundefined#خط‌روایت || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی undefinedایتا | بله | مثبت‌خط‌روایت | فارس | خط‌روایت‌بین‌الملل | رادیوخط‌روایت

۱۲:۱۸

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

ا﷽
undefinedوطن با غیرت دوبل
صندلیِ آرایشگاه را داد عقب و پُر ناز گفت: «سرتو یکم بگیر بالاتر عزیزممممممم.»
توی یکی از سالن‌های VIP بالا شهر بودم؛ از همان‌هایی که وقتی پایت را تو می‌گذاری، حس می‌کنی وارد دنیای پرنسس‌ها شده‌ای؛ دنیای رنگ موهای درخشان، ناخن‌های بلند و دخترهایی که انگار از توی مجله‌های مد بیرون آمده‌اند و دور و برت می‌پِلِکند.
زن جوانی کار میکروی ابرویم را انجام می‌داد که رینگ‌لایتش را روی صورتم فیکس کرده بود. نورش اذیتم می‌کرد و مجبور بودم چشم‌هایم را ببندم. توی آن تاریکیِ اجباری، گوش‌هایم تیزِ حرف‌هایش شده بود که یک‌ریز و با هیجان برای دوستش از مادرِ نامزدش و دعوایی که راه افتاده بود می‌گفت؛ کلماتی که میان بوی تندِ مواد کراتین کش می‌آمدند: — «باورت می‌شههههه؟ مامانش وسط مهمونی برگشته به من می‌گه...»
هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که ناگهان صدای مهیبی از خیابان آینه‌های قدی سالن را لرزاند؛ چیزی شبیه انفجار یا ترکیدنِ لاستیک یک کامیون سنگین. برای چند ثانیه همه‌چیز در سالن یخ زد. صدای سشوارها قطع شد و دخترها با چشم‌های گرد شده به هم نگاه کردند. قلب من هم توی سینه تند می‌زد.
دستِ دختر آرایشگر که داشت با ظرافتِ تمام سوزن را روی ابرویم می‌کشید، برای یک لحظه لرزید. عقب کشید و به پشتی صندلی‌اش تکیه داد. چند دقیقه بعد، مثل این‌که بخواهد غبارِ خاطرات بمباران‌ها را از ذهنش پاک کند، سوزنِ دستگاه را توی الکل زد و با وسواسِ عجیبی شروع به کار کرد.
انگار آن صدای بلند فرکانسِ رادیو را عوض کرده باشد؛ لحنش ناگهان عوض شد. جدی گفت: — «ما چند هفته اول جنگ، اهواز بودیم... نِنمی‌دونی این صداها اونجا یعنی چی! خیییییلی بد بود، خیلی... اصلا وحشتناک بود.»
عضلات صورتم را سفت گرفته بودم و سعی می‌کردم زیر دستش تکان نخوردم، جواب دادم: «آرههههه، دوستِ خودمم اونجا بود، برام می‌گفت...»
به نظر می‌رسید این تجربه مشترک، هرچند دورادور، به مذاقش خوش آمد که همان‌طور که با دقت روی ابرویم کار می‌کرد، لحنش پر از شور شد. دیگر خبری از آن لحنِ لوسِ خاله‌خانباجی‌طور نبود. صدایش را توی گلو بم کرد و گفت: — «ولی خدایی دمِ مردم گرم! شنیدی سرِ پل سفید اهواز چه خبر بود؟ وقتی گفتن می‌خوان پل رو بزنن، مردم رفتن اونجا رو پر کردن، که نزنن!»
مات مانده بودم. لایِ چشم‌هایم را باز کردم و به ناخن‌های طراحی شده‌اش خیره شدم؛ به ظاهرِ کاملا امروزی‌اش و به حرف‌هایی که اصلا به این سر و وضع نمی‌آمد. با یک افتخارِ خاصی در صدایش پرسید: — «ملت ترسیده بودن‌هاااا.... ولی هیشکی کنار نکشید! خدایی ما خیییلی مقاومیم! نههه؟»
راستش را گفتم: «آرههه... ولی خب... منم فکر نمی‌کردم مردم این‌جوری پای کار باشن.»
«هوم»ی گفت و مکث کرد. نگاهش برای چند ثانیه روی بازتابِ رینگ‌لایت در چشم‌های من قفل ماند؛ انگار داشت دنبالِ جوابِ سوالی می‌گشت که خودش پرسیده بود. صدایش طوری بود که فکر می‌کردی دارد اعتراف می‌کند: — «آره... بعد از ماجرای دی ماه، من گفتم دیییییگه تموم شد! گفتم دیگه کسی برا اینا کاری نمی‌کنه. اما ایران... این مردم خیلی عجیبن. برای ایران هر کاری می‌کنن.»
آخر سر هم با لهجه غلیظ خوزستانی خندید و گفت: «ولی وُلِک... ما بِچوی جنوب، همیشه ثابت کِردیم چِقَ پوی اااای خاک هسسیم.»
از روی صندلی‌اش بلند شد و آینه را دستم داد تا تقارن ابروهایم را برانداز کنم. آینه را گرفتم، اما نه تقارن ابروهایم را می‌دیدم و نه بالیاژ موهای دختر را. آرایشگاه آن روز، لای آن همه بوی رنگ، بوی خاکِ باران‌خورده‌ی اهواز را می‌داد.
undefined #زهرا_ذوالمجد#خط_خیبر #جنگ_رمضانundefinedundefinedundefinedundefined#خط‌روایت || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی undefinedایتا | بله | مثبت‌خط‌روایت | فارس | خط‌روایت‌بین‌الملل | رادیوخط‌روایت

۲۰:۰۲

thumbnail
به عالم گر تهی‌دستیبه درگاه رضا رو کنکز این در، هیچ کسبا دست خالی برنمی‌گردد.
میلاد پربرکت آقا علی‌بن‌موسی‌الرضا عليه‌السلام مبارک بادundefined

undefinedundefinedundefinedundefined#خط‌روایت || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی undefinedایتا | بله | مثبت‌خط‌روایت | فارس | خط‌روایت‌بین‌الملل | رادیوخط‌روایت

۲۰:۱۶

ا﷽
undefinedساقی باغ رضوان
نوای «آمده‌ام شاه پناهم بده...» آرام در کوچه می‌پیچد. خادمان امام رضا(ع) آهسته و با طمانینه، سمت خانه شهید «فرزین میرزا گلپور» قدم برمی‌دارند. پرچم سبز حضرت، جلوتر از همه بر دستان یکی از خادمان، زیر نور آفتاب کم‌رنگ عصر می‌درخشد. به دنبال‌شان، همراه دوست نویسنده‌ام وارد خانه می‌شوم؛ همان حس عبور از در ورودی حرم را دارم، فقط اینجا به جای کاشی‌های فیروزه‌ای، دیوارهای ساده گچی روبه‌رویم قرار دارد. گوشه سالن مستطیل شکل، مادر شهید با چادر مشکی منتظر ایستاده. به طرفش می‌روم و او را در آغوش می‌گیرم. گونه‌هایش از گرمای اشک سرخ است و چشم‌هایش یک‌ریز می‌بارد. دیدن این صحنه چنان قلبم را می‌فشرد که نفسم تنگ می‌شود.اندکی بعد، همه رو به حرم می‌ایستیم. صلوات خاصه امام رضا(ع) در خانه شهید جنگ دوازده‌روزه، طنین می‌اندازد.لحظه‌ای چشم‌هایم را می‌بندم. صدا در گوشم می‌پیچد و کلمات در عمق جانم فرو می‌روند: «اللهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی...» باورم نمی‌شود این همه فاصله این‌طور کوتاه شده باشد. حس می‌کنم وسط صحن انقلاب درست مقابل گنبد طلا ایستاده‌ام. جوری هوا را نفس می‌کشم که انگار دنبال بویی آشنا می‌گردم. گویی خانه غرق در عطر حرم شده. و عجیب است در دل این غم، یک آرامش عمیق احساس می‌کنم.
چشم می‌چرخانم دورتادور اتاق. لباس سربازی فرزین میان قاب بزرگی، سمت راست سالن جا خوش کرده. دیوارهای خانه پر است از عکس‌های فرزین، آنقدر که احساس می‌کنم در تمام فضای خانه حضور دارد و با لبخند تماشامان می‌کند.
پدر و مادر، گوشه اتاق روبروی روحانی کاروان می‌نشینند. روحانی می‌خواهد از پسر شهیدشان بگویند. پدر نگاهی به چهره خندان پسر می‌اندازد و لب باز می‌کند: «فرزین بیست‌وسه سال داشت. لیسانس حقوق گرفته بود. پس از یک دوره آموزشی در چالوس برای خدمت سربازی به تهران رفت.» بعد، نگاهش را به پرچم می‌دوزد. با صدایی گرفته می‌گوید: «این دومین بار است خدام امام رضا مهمان خانه‌مان می‌شوند.»کمی مکث می‌کند. بعد، از روزی حرف می‌زند که لباس خادمیاری را برای‌شان آورده بودند. می‌گوید همه این لطف‌ها از برکت فرزند شهیدش بوده. دستمالی به نم چشم‌هایش می‌کشد و ادامه می‌دهد: «از سال نودودو، هر سال ایام چهل‌وهشتم، من و فرزین راهی زیارت امام رضا می‌شدیم. یک‌بار در باغ رضوان، فرزین بعد از ایستادن در صف طولانی، وقتی چای می‌آورد، استکان‌ها از دستش افتادند و چای ریخت. خواست دوباره برود ته صف که خادمی جلویش را گرفت. خودش رفت چای آورد و گفت حیف از این قد و بالا نیست که لباس خادمیاری آقا را نپوشد؟»
نفسی عمیق می‌کشد، انگار بخواهد بغضش را قورت بدهد: «بعد از آن پیگیر شدیم و بالاخره پس از مدت‌ها لباس رسید. اما فرزین دیگر نبود که آن را بپوشد و در چایخانه حضرت چای بریزد.»این‌جا که می‌رسد صدایش کم‌کم می‌شکند. انگار هر کلمه را به زحمت از دلش بیرون می‌کشد: «آخرین باری که مشهد رفتم خودم همان لباس را پوشیدم و چای دست زائران دادم.» سرش را پایین می‌اندازد. کمی بعد با صدایی گرفته که بیشتر شبیه ناله است زمزمه می‌کند: «این لباس باید تن فرزین می‌بود.»
ادامه دارد...#قسمت_اول
undefined #مائده_محمدتبار#ولادت_امام‌رضاundefinedundefinedundefinedundefined#خط‌روایت || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی undefinedایتا | بله | مثبت‌خط‌روایت | فارس | خط‌روایت‌بین‌الملل | رادیوخط‌روایت

۱۳:۴۵

مادر چادر را روی صورتش می‌کشد و بی‌صدا اشک می‌ریزد. می‌گوید: «همسرم راننده تریلی است. من خیلی روزها تنها هستم. فرزین تنها فرزندم بود، رفیق و همدم من در روزهای تنهایی‌.»بغض صدای نازکش را خش‌دار می‌کند و ادامه می‌دهد: «پسرم به شوخی می‌گفت سربازی آدم را مرد می‌کند. وقتی جنگ شروع شد به او گفتم باید برگردی، اما او دلداری‌ام داد که محکم باشم. می‌گفت من قوی‌ترین مادر دنیا را دارم.»در همین لحظه، یاد جمله‌ای از شهید چمران افتادم: «آنگاه که شیپور جنگ به صدا درآید، مرد و نامرد شناخته می‌شوند.» و این مردی و مردانگی را پدر چه زیبا با جملاتش نشان داد: «فرزین مثل یک مرد زندگی کرد و مثل یک مرد از این دنیا رفت.»برای لحظاتی خانه پر از سکوت می‌شود. روحانی کاروان با لحنی که سعی می‌کند آرامش را به خانه برگرداند، می‌گوید: «این پرچم اینجا آمده تا دل شما را آرام کند. یک وقت‌هایی ما زور می‌زنیم جایی پرچم ببریم اما نمی‌شود، مانع پیش می‌آید. یک جاهایی هم می‌خواهیم جلویش را بگیریم اما خدا و امام رضا اگر بخواهند راه را باز می‌کنند.»
نگاهم روی پرچم می‌ماند که به عشق شهید به این خانه آمده و تسلای خاطری از جانب امام رضا(ع) به این پدر و مادر داغدار است. به تصویر قاب گرفته فرزین نگاه می‌کنم؛ به محاسن مرتبی که گردی صورتش را پوشانده؛ به موهای صافی که سمت بالا شانه شده؛ به لبخند پر از آرامشی که روی صورتش نشسته. و به این فکر می‌کنم شاید همین لحظه، جایی که چشم‌های زمینی ما نمی‌بینند، فرزین ایستاده‌است؛ لباس سبز خادمیاری تنش کرده و در محضر امام رضا(ع) استکان‌های چای را با همان لبخند دست زائران می‌دهد.
پایان#قسمت_دوم
undefined#مائده_محمدتبار#ولادت_امام‌رضاundefinedundefinedundefinedundefined#خط‌روایت || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی undefinedایتا | بله | مثبت‌خط‌روایت | فارس | خط‌روایت‌بین‌الملل | رادیوخط‌روایت

۱۳:۴۵

ا﷽
دختر میدان
اundefinedundefinedچفیه‌ی لبنانی را دور گردی صورتش پیچیده و سربند قرمز نصرالله را دور دستش.گونه‌هایش گل انداخته. دست سربند دارش را بالا نگه‌داشته و با شدت حیدر حیدر می‌گوید.دوشادوش هم جلو می‌رویم. همسن دخترم می‌زند. شانزده یا هفده ساله.undefinedundefinedundefinedundefinedundefined_چه با هیجان شعار می‌دی؟+دلم می‌خواد همه بفهمن که ما کم نیستیم
_کیا بفهمن؟+دوستام و اونایی که مخالف جمهوری اسلامی‌ان
_حالا دونستش چه چیزی رو تغییر می‌ده؟ اینا که عوض نمی‌شن.+دلم نمی‌خواد دوباره نیرو انتظامیا و بسیجیا رو به‌خاطر ما اونجوری شهید کنن.
_یعنی این‌مدلی دیگه اتفاقی نمی‌افته؟+فکر نکنم، جمعیت ما رو ببینن دیگه جرات نمی‌کنن.
_ولی ممکنه این دفعه به مردمم آسیب بزنن؟+امکان نداره، خدا گفته با هم باشیم اتفاقی برامون نمی‌افته.جمله‌ی آخر را می‌گوید و پا تند می‌کند سمت ماشین صدا.
undefinedکرجundefined هفتم اردیبهشت

undefined #مهتا_سلیمانی#چراundefinedundefinedundefinedundefined#خط‌روایت || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی undefinedایتا | بله | مثبت‌خط‌روایت | فارس | خط‌روایت‌بین‌الملل | رادیوخط‌روایت

۱۶:۳۱

ا﷽
تو چی دوست‌داری تَتو کنی؟
اundefinedundefinedدختر ۲۵ سالهنگاهم پیِ ایران ریزنقشی بود که روی مچش تتو کرده بود. صفحه گوشی را روشن گذاشته بود و همراه جمعیت بالای سرش تکان می‌داد. در جواب رجزهای مداح، بابقیه فریادمی‌زد: (لبیک سیدمجتبی)undefinedundefinedundefinedundefinedundefined
_چرا شرکت می‌کنی؟
باانگشت اشاره روی تتوی ایران زد و گفت:+ایناها این، همین که گفتی چه خوشگله.
_چرا فکر می‌کنی باید بخاطر ایران بیای؟اول نخودی خندید و بعد گفت:+مدیونی فکر کنی این آستینُ الکی بالا دادم، میخام ایران تو چشم باشه.
_بیشتر دوست داری کی ایرانُ ببینه؟
+آمریکایی‌ها، ترامپ از همه بیشتر.
_چرا مهمه واست بدونه ایرانُ دوست داری؟
+تاکور شه، همین ایرانمُ می‌کنم تو چشمش.
_ایران ُ با چی عوض می‌کنی؟
+ببین همیشه دلم می‌خواست موردی تو زندگیم پیش بیاد که اسمشُ رو دستم تتو کنم. منتظر یچیز خیلی خاص بودم که تتو کنم. دیگه الان فکر کردم هیچی باارزش‌تر از ایران ندارم.

undefinedازناundefined ۹ اردیبهشت

undefined #فاطمه‌_نادری#چراundefinedundefinedundefinedundefined#خط‌روایت || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی undefinedایتا | بله | مثبت‌خط‌روایت | فارس | خط‌روایت‌بین‌الملل | رادیوخط‌روایت

۱۲:۰۴

ا﷽
تو چرا می‌آیی؟
اundefinedundefined
دختر نوجوان۱۶سالهگردی صورتش از بین شال نارنجی و چادر عربی خودنمایی می‌کرد.خندان بود.نوارهای بلندی به رنگ پرچم ایران از مچ دستش آویزان بود.ظرف پلاستیکی پراز ویفر را به آدم‌های موکب تعارف می‌کرد.
undefinedundefinedundefinedundefinedundefined
_چرا شرکت می‌کنی؟+چون تنها تو خونه می‌ترسم.
_چرا می‌ترسی؟+چون جنگ ترسناکه. از دست دادن ترسناکه. از مرگ خودم نمی‌ترسم اما مرگ دیگران چرا.
_چرا فکر می‌کنی وقتی بیای تو تجمع دیگه نمی‌ترسی یا از دست نمی‌دی ؟+چون اینجا با دوستام و فامیل‌ها هستیم .اتفاقی هم بیفته برای همه‌اس. همه باهم می‌میریم. من به حرکت‌های خانوادگی خیلی اعتقاد دارم ( ریز می‌خندد.)
_چرا بعد از آتش‌بس بازهم میای؟+ چون هنوز جنگه. می‌دونم جنگ می‌شه. وقتی اینجام شجاع می‌شم.
_چرا شجاع می‌شی؟+چون خدا خودش گفته وقتی کنار هم هستین قوی می‌شین.

undefinedقم undefinedبیست‌وهفتم فروردین‌ماه

undefined #یزدی#چراundefinedundefinedundefinedundefined#خط‌روایت || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی undefinedایتا | بله | مثبت‌خط‌روایت | فارس | خط‌روایت‌بین‌الملل | رادیوخط‌روایت

۱۴:۴۹

thumbnail
ا﷽
undefinedمادرِ علمدار
وقتی آمد جلویم ایستاد و شروع کرد به پرچم‌گردانی، متوجه کالسکه‌ی کنارش نشدم. بعدش که صدای بچه درآمد، فهمیدم.پرچمش چوب بلندی داشت؛ از آن‌ها که بعد از پنج دقیقه نگه‌داشتنش خسته می‌شدم و می‌دادم دستِ بابا.دو تا پسرِ دیگرش می‌دویدند دورش و دنبال هم می‌کردند... یک دستش آغوش شد برای پسرش، یک دست علمدار شد برای وطنش...
گفتم: «اجازه می‌دین عکس بگیرم از خودتون و نی‌نی؟!»رو کرد به بچه، گفت: «نی‌نی! می‌خوای عکس بگیری؟» رو کرد به من: «بگیر ولی صورت من نیفته.» حتی نمی‌خواست در همین حد هم شناخته شود.ادامه داد که: «هر شب کارم همینه. با سه تا بچه‌م و این پرچم. تازه دیشب دو تا پرچم به همین چوبم بود.» خندید: «یعنی شش نفر بودیم!»پرچم را هم عضوی از خودشان حساب می‌کرد...

undefined #ریحانه_کثیری‌نژاد #خط_خیبر #جنگ_رمضان undefinedundefinedundefinedundefined#خط‌روایت || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی undefinedایتا | بله | مثبت‌خط‌روایت | فارس | خط‌روایت‌بین‌الملل | رادیوخط‌روایت

۱۳:۴۶

thumbnail
ا﷽
undefinedفاخلع نعلیك
اربعین سال نود و هفت وسط جاده مشایه می‌رفتیم. من و دوستم اِسراء‌سادات. حرف می‌زدیم. حرف‌های دم‌دمای غروبمان روضه‌دار شد. روضه‌ی کودکان اباعبدالله در شام غریبان. هر دوی‌مان کالسکه هل می‌دادیم. محمدعلی یک‌ساله توی کالسکه‌ی من خوابیده بود. کالسکه‌ی اِسراءسادات پر بود از کوله‌ی دوستانمان. حسین با آن قامت یک متر و چند وجبی‌اش پا به پایمان می‌آمد. نگاهم بند شده بود به بوته‌های خاردار بیابان. از همان جایی که می‌دیدمشان تیزی خار را حس می‌کردم. اِسراء‌سادات نابه‌کنان از فرار و بی‌پناهی بچه‌های کربلا می‌گفت. فکر کردم توی فرار، وقتی دشمنِ بی‌صفت حمله کند آیا حواس‌مان هست کفش بپوشیم؟ آیا وقتی همهمه و ولوله‌ی حرامی‌ها به گوشمان برسد فرصت داریم هوای هم را داشته باشیم؟ به صداهای عاشورای سال شصت و یک فکر کردم. به صدای سُم اسب‌ها، صدای خوردن سرنیزه‌ها به سپر، صدای تند و تیز کشیده شدن تیغه‌های شمشیرها به هم. صدای نعره‌های مردانه، صدای ضجه‌های زنانه، صدای ناله‌های کودکانه. وقتی صداها غیرعادی باشند هر آدمی می‌رود ببیند چه خبر است. مخصوصاً اگر آن آدم کودک باشد. می‌رود جای خودش را توی آن دنیای پرهیاهو و ناآشنا پیدا کند. حتی شده از بین درزهای باز خیمه. وقتی آن صفحه‌های سرخ از پیش نظرش ورق بخورد، وقتی خطوط درهم‌پیچیده‌ی نفاق را با چشم ببیند چه می‌کند؟ می‌رود. می‌دود. دنبال جان‌پناه می‌گردد. بعد حرفی زدم. گفتم اگر بچه‌ها پاپوشی هم پوشیده باشند در نهایت پابرهنه از این دشت بلا رفته‌اند. این را گفتم و با اسراء‌سادات زدیم زیر گریه. هق‌هق کردیم وسط مشایه. راه می‌رفتیم و اشک‌هایمان را با آستین پاک می‌کردیم. سنگینی غم‌مان را انداخته بودیم روی کالسکه‌ها. واِلّا آن غم کمرشکن را نمی‌توانستیم گام برداریم. حسین دو سه قدم جلوتر از ما می‌رفت. بی‌هوا ایستاد. خم شد. چسبِ کفش‌هایش را باز کرد. پاها را درآورد. کفش‌ها را جفت کرد و داد دست من. بدون اینکه حرفی بزند به راهش ادامه داد. آن شهود عظیم برای حسین شش‌ساله در یک جفت جوراب خاکی باقی ماند. وقتی رسیدیم به موکب محل استراحتمان جوراب‌ها را تا زدم گذاشتم لای دستمال، بعد گذاشتم توی کیسه پلاستیکی. تا امروز ارزشمندترین شیء من است. هنوز وسط همان پارچه و همان کیسه پلاستیکی مانده. به هیچ‌کس نگفته‌ام این تکه از دنیا را چقدر دوست دارم. هر بار می‌روم سراغش می‌توانم به اندازه‌ی شنیدن روضه‌های ظهر عاشورا تنم را خیس اشک کنم.
مادرها دنبال عاقبت‌به‌خیری نسل‌شان هستند. هر چیزی را بهانه می‌کنند تا جگرگوشه‌شان را بچسبانند به خدا. با آن بگویند خدایا نشان به آن نشان که… . نشان به آن نشان که پسرکم خواست خودش را در قامت کودکان پابرهنه‌ی کربلا ببیند. نشان به آن نشان که از کودکم تنها یک جفت پاپوش ماند. پاپوشی خاکی، لهیده و تکه‌تکه شده. نشانه‌اش همان کفش کودک مینابی در دست مادرش.
داشتم خبرها را از زیر دستم رد می‌کردم. تیتر خبر این بود "تشرف خانواده‌های شهدای میناب به مشهد". زدم روی عکس‌ها. عکس مادر مینابی باز شد. نشسته بود در صحن حرم امام رضا علیه‌السلام. یک جفت کفش مشکی را گرفته بود دستش. صورتی استخوانی و سبزه داشت و چشم‌هایی گیرا و غم‌دار. با آنکه حزن نشسته بود روی آن صورت ولی مثل صخره‌ای بود که شمایل رخ انسان را در آن تراشیده باشند. همان‌قدر محکم، همان‌قدر دست‌نیافتنی. دلم ریخت. اشکم بیشتر. یادگاریِ امیدش یک جفت کفش بود. آن را همراهش برده بود محضر امام رضا علیه‌السلام.
خدایا نشان به آن نشان که این بار دشمن بی‌هیاهو، بی‌صدا و در خفا آمد. خدایا نشان به آن نشان که نفرتش را خالی کرد روی شادی‌های کودکانه. خدایا نشان به آن نشان که گفته‌اید: انا من المجرمین منتقمون.

undefined #اکرم_نجفی #خط_خیبر #جنگ_رمضان undefinedundefinedundefinedundefined#خط‌روایت || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی undefinedایتا | بله | مثبت‌خط‌روایت | فارس | خط‌روایت‌بین‌الملل | رادیوخط‌روایت

۱۲:۲۵

thumbnail
ا﷽
undefinedپاپیون صورتی
کنار میدان یعقوبی، توی عقب‌رفتگی خیابان، کنار میوه‌فروشی موکب بود. دستم توی سینی سیب‌زمینی و پیاز بود و نگاهم به موکب بود؛ جوان‌ترها پرچم‌گردانی می‌کردند. چند ردیف هم صندلی گذاشته بودند برای مسن‌ترها. پایین‌تر از موکب هم سر و صدای بازی بچه‌ها می‌آمد. پلاستیک‌ها را دادم دست همسر جان و گفتم: خراب و خروب برنداریا!رفتم سمت موکب. لبخندی به پیرزن نشسته روی صندلی زدم و نشستم کنارش. پرچم کوچکی توی دستش بود و تکان می‌داد.- خونه‌تون همین دور و بره مادر؟ـ چهار تا کوچه پایین‌ترم. بعد از نماز نمیرم خونه! بچه‌ها هم هر کدوم بخوان بیان دیدنی، میان همین‌جا!با پیرزن دست دادم و رفتم سراغ بچه‌ها. صف بسته بودند برای بازی لی‌لی. خانه‌های لی‌لی‌شان با بقیه لی‌لی‌ها فرق داشت. پرچم کشورهای متخاصم بود.گوشی را بیرون آوردم و اولین عکس را که گرفتم، پسربچه‌ای حدوداً ده ساله با کاپشن چهارخانه و موهای بلند و بالا زده کنارم ایستاد:— خانم، توی کیفتون اسپری رنگ دارید؟سرم را به نشانه سؤال تکان دادم و گفتم:— اسپری رنگ؟!اشاره کرده به خانه‌های لی‌لی و با لحنی که انگار از دل یک مردِ جنگی بیرون می‌آمد، گفت:— می‌خوام یه ضربدر پررنگ بکشم روی اون دوتا پرچم! این جلویی‌ها، بحرین و قطر و امارات و کویت، همه‌شون یه لنگ پا بسشونه؛ اما اون دو تای آخری! باید ضربدر بزنم روشون تا دلم خنک شه!بزرگ‌تر از سنش حرف می‌زد؛ محکم و داش‌مشتی. منظورش پرچم آمریکا و اسراییل بود.«دمت گرم! یادم باشه اگر گذرم این طرفا افتاد، برات اسپری رنگ بیارم.»دست‌هایش را از جیب کاپشنش بیرون آورد و توی هوا تکانی داد و گفت: «حالا خیلی هم مهم نیست خاله!»هر دو با هم خندیدیم. دست‌هایش را پایین آورد و با لحنی که دیگر هیچ شباهتی به آن پسرِ مقتدر نداشت، گفت:«خاله، می‌شه بغلت کنم؟!»جا خوردم و با تعجب نگاهش کردم. توی دلم گفتم: «حالا آقا ما تعریف کردیم ازت، دیگه از این لوس‌بازیا نداشتیم!»پسرک یک لنگ پا ایستاده بود جلویم و من داشتم با شرعیات توی ذهنم کلنجار می‌رفتم که نگاهم افتاد به چاپ روی لباسش! پاپیون صورتی!پرسیدم:— اسمت چی بود خاله؟— المیرا رنجبر! المیرا که دختره؟!
خب که چی؟ منم دخترم! فقط مدل موی پسرونه خیلی دوست دارم!


undefined #بچه‌های_خیابان_بعثت #خط_خیبر #جنگ_رمضان undefinedundefinedundefinedundefined#خط‌روایت || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی undefinedایتا | بله | مثبت‌خط‌روایت | فارس | خط‌روایت‌بین‌الملل | رادیوخط‌روایت

۱۲:۲۷

ا﷽
پای لانچر اقتصاد
پای لانچر ....؟

به جای خالی فکر کنید.
حالا که جنگ از آسمان و خیابان کشیده شده به سفره‌‌ی خانه‌ها، شما نقشتان را کجا دیده‌اید؟

undefinedلانچرِ نه به کیسه پلاستیکیundefinedلانچرِ حمایت از کسب‌وکار‌های خرد undefinedلانچرِ...
شما پای کدام لانچر نشسته‌اید؟برایمان از عملکردتان به‌عنوان یک سرباز اقتصادی بنویسید.

undefinedخبر خوب: undefinedخط‌روایت در لانچر همدلی پیش‌قدم می‌شود. با یک فرصت ویژه برای فعالان اقتصادی.روایتتان از شروع یا ادامه کسب‌وکارتان در این شرایط سخت اقتصادی را برایمان بنویسید. این روایت‌ها را بدون ارزیابی‌های تکنیکی در کانال قرار می‌دهیم تا برای بیشتر دیده شدن کسب‌وکارتان کنارتان باشیم. undefined

undefinedحتما از سایر فعالیت‌هایتان به عنوان یک سرباز در جنگ اقتصادی هم برایمان بنویسید.
شما پای کدام لانچر اقتصادی نشسته‌اید؟undefinedundefinedundefinedundefined#خط‌روایت || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی undefinedایتا | بله | مثبت‌خط‌روایت | فارس | خط‌روایت‌بین‌الملل | رادیوخط‌روایت

۱۸:۲۴

ا﷽
undefinedکتاب جلد قرمز
صدای پشت تلفن که گفت: «ان‌شاءالله اگر بتوانی تا آن موعد کتاب را تمام کنی، می‌رسد دست آقا»، بغض انداخت میان گلویم. آن‌قدر ذوق‌زده شدم که چشم‌بسته کار را قبول کردم. خودِ شهید، کتاب را رساند به همان موعدی که خواسته بودند. چاپ شد و برای کارهای نهایی رفت تهران. یکی‌دو ماه بعد پیغامی دریافت کردم که نوشته بود: «کتاب تو، همراه چند کتاب دیگر رسیده دست آقا.»
از آن روز به بعد بارها کتابم را میان دستانت تصور کردم. بارها در خیالم تو را دیدم که روی صندلی چوبی ساده‌ات نشسته‌ای، میان کتابخانه‌ای پر از کتاب؛ با حوصله عینکت را روی چشم می‌گذاری و اولین کتابی را که روی میز برایت گذاشته‌اند برمی‌داری. چشمانت را ریز می‌کنی، اسم کتاب را زیر لب زمزمه می‌کنی و آرام ورق می‌زنی. پشت کتاب را ـ که مخلصِ کلام نویسنده است ـ با دقت می‌خوانی و احتمالاً سری به نشانهٔ تأیید و تحسین تکان می‌دهی. همین‌طور کتاب‌ها را یکی‌یکی بررسی می‌کنی تا می‌رسی به همان کتاب جلد قرمزی که من از کیلومترها آن‌طرف‌تر، در خیال و رؤیا به انتظار نشستن در میان دستان تو هستم. وقتی انگشتت را تر می‌کنی و صفحهٔ اولش را ورق می‌زنی، کلمات جان تازه می‌گیرند و آزادانه خود را میان بندبند انگشتانت رها می‌کنند؛ گویی پر می‌گیرند و به پرواز در می‌آیند. چه کسی فکرش را می‌کرد روزی چشمان تو خواننده‌شان شود؟
نمی‌دانم؛ شاید هم تمام این‌ها یک خیال بوده و تو به هر دلیلی فرصت بررسی آن کتاب جلد قرمز روی میزت را پیدا نکرده باشی. حتماً کارهای بزرگ‌تری پیش رویت بوده و توقع من بی‌دلیل. اما من عاشق همان خیالی هستم که چند روز با خودم بزرگش کردم و حرکاتت را مو به مو متصور شدم. حتی اگر فقط خیال باشد، من دلخوش به اینم که اگر خودم یک بار هم لایق دیدارت نشدم، کلماتی که روی کاغذ آورده بودم کتاب شدند و نیابتاً در محضرت حاضر شدند.
امروز حتی آن کلمات و این قلم هم روی کاغذ آرام و قرار ندارند؛ گویی آن‌ها هم فهمیده‌اند دیگر هیچ‌گاه قرار نیست حتی در خیال، پیش رویت حاضر شوند.

undefined #فاطمه_پیروی‌نژاد#خط_خیبر #جنگ_رمضان undefinedundefinedundefinedundefined#خط‌روایت || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی undefinedایتا | بله | مثبت‌خط‌روایت | فارس | خط‌روایت‌بین‌الملل | رادیوخط‌روایت

۱۵:۲۱

ا﷽
undefinedپرچمدار کوچک
روز شصت‌ودوم جنگ است. چلهٔ روایت‌نویسی دومی که با بچه‌های مبنا شرکت کرده بودم، دیروز تمام شد؛ اما باز هم می‌نویسم.
مثل همهٔ روزهایی که از آغاز جنگ گذشته، اولین کاری که هر روز انجام می‌دهم سر زدن به کانال‌های خبری است. خبر جذاب دیشب بخشی از مصاحبهٔ دریادار شهرام ایرانی بود؛ رجزخوانی کرده برای آمریکایی‌ها که از سلاحی استفاده می‌کنیم که اگر بفهمید، سکته می‌کنید. شش نفر از سرنشینان کشتی توسکا هم آزاد شدند. همهٔ این‌ها یعنی به لحظهٔ پاسخ نظامی نیروهای دریایی ایران نزدیک می‌شویم. زیر لب «لاحول و لا قوة الا بالله» می‌خوانم؛ مثل همهٔ سی‌ونه شبی که صدای جنگنده بود یا غرش موشک‌ها.
دفترهایم کنار هال چشمک می‌زنند. دلم نمی‌آید نگاه پرمهرشان را بی‌پاسخ بگذارم. قبل از شروع جنگ مشغول دوره‌های روایت و خوانش بهترین داستان‌های دنیا بودم. نکته‌ها را یادداشت می‌کردم که شاید فردا روزی به دردم بخورد. از همخوانی و مرور «رها و هوشیار بنویسیم» فایل هشتم مانده. از کارگاه نثر و زبان، بحث سه‌گانهٔ «توصیف، صحنه و روایت». برای هرکدام نیم‌ساعت وقت می‌گذارم. سری هم به گلستان سعدی می‌زنم؛ یک صفحه مقرری امروز، ادامهٔ حکایت شانزدهم است. می‌خوانم و رونویسی می‌کنم.
به پیشنهاد خواهرم امشب با ماشین آن‌ها می‌رویم میدان معلم. ذوق‌زده می‌شوم؛ خدا را شکر، حتماً چیزهایی برای نوشتن و روایت کردن پیدا خواهم کرد.
خواهرزادهٔ شش‌ساله‌ام به تنهایی جور همهٔ ما را می‌کشد. روسری گلدارش را لبنانی بسته و گوشهٔ لپش را با گیره‌ای شبیه ترنج محکم کرده است. هم پرچم می‌گرداند و هم شعار می‌دهد: «تنگه رو بازش نکن، ترامپو شادش نکن.»
نمی‌دانم بخندم یا بغلش کنم و ببوسمش. با دو دستش پرچم را می‌چرخاند و به ما تشر می‌زند: «چقدر می‌خندین؟ شعار بدین!»
جمع شش‌نفرهٔ ما کنار میدان معلم ایستاده‌ایم و به میدان‌داری دخترکی شش‌ساله شعار می‌دهیم: «ابالفضل علمدار، خامنه‌ای نگهدار.»

undefined #راضیه_ده‌بزرگی#خط_خیبر #جنگ_رمضان undefinedundefinedundefinedundefined#خط‌روایت || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی undefinedایتا | بله | مثبت‌خط‌روایت | فارس | خط‌روایت‌بین‌الملل | رادیوخط‌روایت

۱۴:۱۲


undefinedپرچم
روز شصت و ششم جنگ است. پرچم به عضوی از خانواده‌مان تبدیل شده. قرار بود دو شب با مامان اینها به ویلای یکی از دوستان‌مان در شهرهای شمالی برویم. برای هماهنگی غذاها و وسایل سفر چندین بار باهم تماس گرفتیم. مامان زنگ زد گفت دو بسته سبزی خورشتی بیاورم. من به محمد گفتم شطرنج را حتما بیاورد. اما هیچ‌کس نگفت پرچم را بیاوریم. برنامه بعدازظهر اول ساحل بود بعد پرچم گردانی. هیچ‌کس نگفت ای وای پرچم! یا مثلاً چرا به من نگفتید پرچمم را بیاورم. مگر کسی بچه‌اش را در خانه جا می‌گذارد و بعد می‌آید مسافرت؟ همه پرچم داشتیم، حتی مچ‌بندهای طرح پرچم‌مان هم توی جیب‌مان بود. بچه‌ها اعتراض نمی‌کردند چرا پارک یا دریا نمی‌رویم. مردم آستانه اشرفیه ساعت ۸:۳۰ دعای توسل می‌خوانند و بعد در شهر پیاده‌روی می‌کنند و شعار می‌دهند.

undefined #فاطمه_زرآبادی‌پور#خط_خیبر #جنگ_رمضان undefinedundefinedundefinedundefined#خط‌روایت || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی undefinedایتا | بله | مثبت‌خط‌روایت | فارس | خط‌روایت‌بین‌الملل | رادیوخط‌روایت

۱۶:۱۳

ا﷽
undefinedپرچم
روز شصت و ششم جنگ است. پرچم به عضوی از خانواده‌مان تبدیل شده. قرار بود دو شب با مامان اینها به ویلای یکی از دوستان‌مان در شهرهای شمالی برویم. برای هماهنگی غذاها و وسایل سفر چندین بار باهم تماس گرفتیم. مامان زنگ زد گفت دو بسته سبزی خورشتی بیاورم. من به محمد گفتم شطرنج را حتما بیاورد. اما هیچ‌کس نگفت پرچم را بیاوریم. برنامه بعدازظهر اول ساحل بود بعد پرچم گردانی. هیچ‌کس نگفت ای وای پرچم! یا مثلاً چرا به من نگفتید پرچمم را بیاورم. مگر کسی بچه‌اش را در خانه جا می‌گذارد و بعد می‌آید مسافرت؟ همه پرچم داشتیم، حتی مچ‌بندهای طرح پرچم‌مان هم توی جیب‌مان بود. بچه‌ها اعتراض نمی‌کردند چرا پارک یا دریا نمی‌رویم. مردم آستانه اشرفیه ساعت ۸:۳۰ دعای توسل می‌خوانند و بعد در شهر پیاده‌روی می‌کنند و شعار می‌دهند.

undefined #فاطمه_زرآبادی‌پور#خط_خیبر #جنگ_رمضان undefinedundefinedundefinedundefined#خط‌روایت || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی undefinedایتا | بله | مثبت‌خط‌روایت | فارس | خط‌روایت‌بین‌الملل | رادیوخط‌روایت

۱۶:۱۵

ا﷽
undefinedکالسکه، هایلوکس جنگی
پرچم به دوش داشتم از خیابان می‌گذشتم. همسایه‌مان را دیدم همراه پسر سه‌ساله‌اش؛ پسر می‌خواست خودش راه برود و دائم از دست مادرش فرار می‌کرد. سنّش از کالسه‌نشینی نگذشته بود ولی همسایه‌مان گفت: «بچه‌ی در حصار نیس، تحمل محدودیتو نداره.»
همسایه پسرش را بغل کرد تا کمی هم‌قدم شویم. گفتم: «الان گرم بچه‌داری هستی و از گردن و زانو درد خبر نداری.» گفت: «کلکسیون دردم ولی دلم نمی‌آد خونه بشینم.»
فقط همسایه ما این‌طور نبود؛ بارها در راهپیمایی‌های شبانه مادرانی را دیدم که بچه‌بغل راه می‌روند. به همسایه گفتم: «کاش طرح امانت کالسکه و سه‌چرخه راه می‌افتاد و کالسکه‌های داخل انباری‌ها، هایلوکس جنگی می‌شدن.» همسایه گفت: «فکر خوبیه، خب یه متن بنویس و همسایه‌ها را تشویق به امانت کن.»
فکرم نیاز به چکش‌کاری داشت. موضوع را با دوستم مطرح کردم؛ فکری کرد و گفت: «خوبه ولی کالسکه گرونه؛ مردم معمولاً نگهش می‌دارن برا بچه‌های بعدی، نمیشه همین‌طوری امانت داد.» دیدم راست می‌گوید، در این گرونی‌ها مراقبت از وسایل ضروریست.
یاد پویش درِ بطری افتادم؛ همان که درِ بطری را جمع‌آوری می‌کردند و برای معلولین ویلچر می‌خریدند؛ ولی دیربازده و زمان‌بر بود. به ذهنم کرایه دادن رسید؛ زود منصرف شدم چون مکان و شخص پای کار می‌خواست؛ باید در گروه‌های محله فراخوان زده بشود، بدون تیم کار پیچیده می‌شد.
بارها بین خودمان تکرار کرده بودیم: «پیاده‌روی شبا مث اربعینه»؛ مسیر شبیه مشایه است، آیا مرام هم نباید اربعینی باشد؟ راهپیمایی شبانه کم از اربعین ندارد؛ اربعین مستحب است و به گفته آقای فلاح‌زاده، حضور شبانه واجب عینی است. در مرام اربعین ایثار حرف اول را می‌زند؛ دیگر گران و ارزان مفهومی ندارد.
برای همسایه‌ها نوشتم: «دوست عزیز! راهپیمایی شبانه کمتر از مشایه نیست، کالسکه و سه‌چرخه را نذر دختر سه‌ساله کنید؛ کالسکه‌ات را از انباری بیرون بیاور و بدست مادر خردسال‌دار برسان. بدان و آگاه باش کار بنده‌خدایی را آسانی می‌کنی خداوند اموراتت را آسان خواهد کرد.»

undefined #راضیه_سلیمیان#همت_اقتصادی#جنگ_تحمیلی_سومundefinedundefinedundefinedundefined#خط‌روایت || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی undefinedایتا | بله | مثبت‌خط‌روایت | فارس | خط‌روایت‌بین‌الملل | رادیوخط‌روایت

۱۲:۰۹

thumbnail
ا﷽
undefinedبه حضرت عباس تقصیر ما نبود
آن قدیم‌ترها کوچه‌ها خاکی بودند و دیوارها گِلی. اقتضای گِل و خاک، مار بود و عقرب و موش. زیستِ نزدیک میان انسان و خزندگان‌ نیش‌دار باعث می‌شد عده‌ای طعمه‌ی نیش مار و عقرب شوند.
طبیعتاً زندگی در آن شرایط، دیالوگ‌ها و ضرب‌المثل‌های خاص خودش را داشت. مثلاً آدم زخم‌خورده و ترسیده از چیزی را تشبیه می‌کردند به مارگزیده‌ای که از ریسمان سیاه‌ و سفید می‌ترسد.
اما امروزه دیگر مانند گذشته خبری از مار و موش نیست. خیابان‌ها آسفالت شده‌اند و دیوارها کاشی. شاید بد نباشد بنابر اقتضائات زمانه، ضرب‌المثل‌های قدیمی به‌روزرسانی شوند. مثلاً بگوییم: «سجیل خورده از صدای انفجار می‌ترسد!» یا مثلاً: «فتاح دیده از انتقام می‌ترسد.» یا بگوییم: «شاهد ۱۳۶ دیده، با صدای موتورگازی خودش را خیس می‌کند!»
اگر خبرهای این روزها را دنبال کرده باشید می‌فهمید که منظورم دقیقاً چیست؟! اسرائیلی‌ها را می‌گویم. هنوز جنگنده‌ی اماراتی ـ آمریکایی در خلیج فارس غلط اضافه‌اش را نخورده، اسرائیلی‌ها دستپاچه پیام می‌دهند که: «به خدا کار ما نبود! همه‌اش کار امارات است! به حضرت عباس ما کاره‌ای نیستیم!»
بعد از دیدن دستپاچگی این لات‌های کوچه‌خلوت برایم محرز شد که بچه‌های موشکی در این جنگ، درخواست مردم را به خوبی اجابت کرده‌اند و الحق و الانصاف اسرائیلی‌ها را «خوووب زده‌اند».

undefined #رضا_شبانی#خط_خیبر#جنگ_تحمیلی_سومundefinedundefinedundefinedundefined#خط‌روایت || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی undefinedایتا | بله | مثبت‌خط‌روایت | فارس | خط‌روایت‌بین‌الملل | رادیوخط‌روایت

۱۵:۰۷