#روز_خاص
شوال هلالش چو به اثبات رسیده است
یاران، رمضان رفت که امشب شب عید است
ای مطرب ما خوش بنواز از سر شادی🥳 عید آمد و ما را به جهان نور امید است
یاران همگی نغمه شادی بسرایید
این عید سعید است و سعید است و سعید است
عید سعید فطر مبارک، نماز و روزههاتون قبول حق. 
@kidsbankmelli
۱۵:۴۰

پاکت هدیه
کانون جوانهها
عید سعید فطر مبارک 

#زیر_گنبد_کبودمهمان جنگلهای چهار هزار سالهقسمت ششم/نگرانیمحوطه حصار شده ساکت بود. خورشید از پشت کوه پایین رفته بود و آخرین شعاعهای نورش از روی کوه برچیده میشد. بچهها توی خوابگاه جمع شده بودند. کسی ناهار نخورده بود. حتی میلی به شام هم نداشتند. توی دفتر، آقای رحمانی پای بیسیم بود. کمی قبلتر گروه جست و جو خبر داده بودند که هنوز نتوانستهاند بهروز را پیدا کنند. آقای رحمانی نگران بود. با خودش فکر میکرد شاید بهتر بود بچهها را به این اردو نمیآورد. ماه پیش وقتی معاون وزیر او و بچهها را در کوههای اطراف شهر دید پرسید: «شما چند سال سابقه خدمت دارین؟»ـ «من سه ساله بازنشسته شدم. فقط به خاطر علاقه به طبیعت و بچهها اردو میذارم.»ـ «آفرین! خیلی عالیه! برای تقدیر از این همه علاقه شما، هماهنگ میکنم بتونین یه اردو تو یکی از مناطق بکر و حفاظت شده برین.»ذوقِ بردن بچهها به چنین اردویی، سختیهای آن را از یاد آقای رحمانی برده بود اما حالا یک بچه گم شده بود. اگر خدای ناکرده اتفاقی برای آن پسر میافتاد، سنگینی بار پشیمانی هرگز رهایش نمی کرد. یادش آمد که هنوز مسئولیت ۲۴ دانش آموز دیگر با اوست و آنها ناهار هم نخوردهاند. برخاست و به خوابگاه رفت. پیمان را صدا کرد. پیمان جلو دوید: «بله آقا؟»ـ «شام نمیخواین بخورین؟»ـ «آقا! بچهها میگن گرسنهشون نیست.»امیرحسام جلو آمد و گفت: «آقا! حالا چی میشه؟»ـ «قراره چی بشه؟ تا صبح پیداش میکنن.»پیمان گفت: «آقا تقصیر ما بود. اون نمیتونست صحبت کنه. نباید میذاشتیم نفر آخر صف باشه.»آقای رحمانی گفت: «تقصیر شماها نیست. حالا که اتفاق افتاده باید دنبال راه حل باشیم. بلند شین شامتون رو آماده کنین.»
@kidsbankmelli
۱۷:۳۴

پاکت هدیه
کانون جوانهها
عید رمضان آمد و ماه رمضان رفتصد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت 

#ردّ_پا
موقع گردش در طبیعت از مسیر خارج نمیشم تا هم از حیوانات یک فاصله ایمن داشته باشم و هم به پوشش گیاهی آسیب نزنم. 
@kidsbankmelli
۱۱:۵۱
#زیر_گنبد_کبودمهمان جنگلهای چهار هزار سالهقسمت هفتم/شبی تنها در جنگلتاریکی کم کم بر عمق دره مستولی میشد. تنها بازتاب نور اندکی که هنوز بر بالای کوه میتابید، دره را کمی روشن میکرد. درختان و سنگهای توی دره، به شکل سایههایی تیره و وهمآور دیده میشدند. بهروز توی قصهها خوانده بود آنهایی که توی جنگل میمانند شبها بالای درخت میروند. اما درختهای آنجا کوتاه و تنهشان پر از خزه بود. بهترین راه برای دور کردن حیوانات وحشی، روشن کردن آتش بود. اما بهروز هیچ وسیلهای برای این کار نداشت. هوا داشت سردتر میشد. بهروز داخل کولهاش را نگاه کرد. شاید مامان لباس گرمی برایش گذاشته باشد. چیزی پیدا نکرد ولی یک کیسه نایلونی سنگین ته کولهپشتی پیدا کرد که پر از کشمش بود. یادش افتاد خیلی وقت است که چیزی نخورده. یک مشت کشمش برداشت و آرام آرام شروع به خوردن کرد. حس کرد بدنش دارد گرم میشود. شاید اثر خوردن کشمشها بود. ظاهرا مامان خیلی بیشتر از او درباره ماندن در طبیعت میدانست! با محو شدن آخرین تیغ نور از روی قله، دره در تاریکی فرو رفت. صداهای گنگ و نامفهومی که معلوم نبود از حنجره کدام حیوانی بیرون میآمد فضای دره را فرا گرفت. اصواتی که در آن تاریکیِ فراگیر، اوهام ترسناکی را در دل هر انسانی بیدار میکرد. با خودش فکر کرد کاش گوشیاش سالم بود، کاش کبریت داشت، کاش یک چراغ قوه داشت. از همه مهمتر کاش به مامان اجازه داده بود هر چه را صلاح میدانست، برایش توی کولهپشتی بگذارد. اطراف را نگاه کرد. آیا آن سایه تیره، یک خرس نبود که کمین کرده و منتظر است تا او خوابش ببرد؟ ولی خرسها که کمین نمیکنند. شاید پلنگ بود. آیا در این جنگل انبوه پلنگ هم زندگی میکرد؟ وای! مارها چه؟ بی صدا بر زمین میخزند و به انسان نزدیک می شوند...کولهپشتی را در بغل گرفت. خودش را تا جایی که میتوانست جمع کرد. سرش را روی کولهپشتی گذاشت و سعی کرد به چیزی فکر نکند، ترس را از وجودش براند و بخوابد. چقدر دلش هوس یک استکان چای داغ کرده بود!
@kidsbankmelli
۱۷:۴۹

پاکت هدیه
کانون جوانهها
صد سال به این سالها 
#زیر_گنبد_کبودمهمان جنگلهای چهار هزار سالهقسمت هشتم/روز دومطولانیترین شبی بود که بهروز در عمرش تجربه میکرد. نمیتوانست خواب راحتی داشته باشد. با هر صدایی از خواب میپرید. گاهی هم سرما و درد کمر و گردن بیدارش میکرد. دلش میخواست زودتر صبح شود. تا اینکه نور خورشید از میان ابر و مه گذشت و روشنایی محوی به کوه داد. درختها و سنگهای اطرافِ بهروز دوباره به شکل سایههای خاکستری ظاهر شدند و بالاخره روز رسید و دره روشن شد. بهروز تصمیم گرفته بود اگر تا صبح کسی سراغش نیامد خودش راه بیفتد. آخرین تکههای بادام و گردو را خورد. از خوراکیهای توی کوله فقط مقداری کشمش برایش مانده بود. از جایش بلند شد. کوله را پشتش انداخت. تکه چوب بلندی پیدا کرد تا به جای عصای کوهنوردی از آن استفاده کند اما هنوز چند صد متری راه نرفته بود که باران گرفت. بارانی را از توی کوله درآورد و پوشید. اگر باران شدیدتر میشد امکان داشت که توی دره سیل راه بیفتد. خوشبختانه باران زود بند آمد. اما قطرات به جا مانده بر روی شاخ و برگ درختان هنوز بر سر و روی بهروز میبارید. نیم ساعتی راه رفت. هوا داشت گرمتر میشد. ناگهان چیز سیاهی را دید که در پنجاه متریاش پشت درختها تکان میخورد. ایستاد و دقت کرد. خرس بود. یک خرس سیاه. خیلی بزرگ نبود. ولی بهروز از بابا یاد گرفته بود که نباید گول جثه خرسها را بخورد. اصلا هم نباید فرار کند. چون فرار کردن حیوانات شکارچی را تحریک میکند تا تعقیبش کنند. فورا کوله را باز کرد. لباسهایش را بیرون آورد. پاکت کشمش را چند متر جلوتر انداخت. کوله را سمت دیگری پرتاب کرد. پشتش را به درختی تکیه داد و نشست. خرس داشت نزدیک میشد.
@kidsbankmelli
۱۷:۵۸
#روز_خاص
مهمونی زمانی خوب برگزار میشه که هم میزبان مهربون باشه و همه میهمان قدرشناس. امروز تو مهمونی طبیعت میهمانان خوبی برای میزبان مهربونمون باشیم.
سیزده به در خوش بگذره. 
@kidsbankmelli
۶:۵۶
#زیر_گنبد_کبودمهمان جنگلهای چهار هزار سالهقسمت نهم/نفس خرسخرس سراغ پاکت کشمش رفت. همه کشمشها را خورد. در اطراف بهروز چرخید. تکه لباس رها شده را بویید. سروقت کوله رفت. سرش را توی کوله برد. توی کوله گیر کرد. صدای خرناسش بلند شد. سرش را بالا آورد و محکم تکان داد. کوله گوشهای پرتاب شد. خرس به طرف بهروز آمد. بهروز فورا خودش را جمع کرد. سرش را بین زانوها برد و با دو دستش گردنش را گرفت و سعی کرد با بازوها دو طرف صورتش را بپوشاند. خرس اول کفشهای بهروز را بویید. بعد بالاتر آمد. بهروز پنچههای قوی و ناخنهای دراز خرس را روی کفشهایش دید. هر ناخن خرس اندازه دو بند انگشت او بود. خرس دستها و سر بهروز را بو کشید. عقب رفت. دوری زد و از آنطرف نزدیک شد. دوباره سراغ سر و گردن او رفت. دستهای بهروز را که روی گردنش بودند، لیسید. ولی انگار از طعم آنها خوشش نیامد. عقب رفت. کمی خرناس کشید و دور شد. بهروز مدتی به همان حال ماند. بعد آرام سرش را بالا آورد. خرس رفته بود. نفس راحتی کشید. زود بلند شد. لباسهایش را جمع کرد و توی کوله گذاشت. اگر کوله را خالی نکرده بود، احتمال داشت خرس به دنبال غذا آن را پاره کند، یا با خودش ببرد. بهروز کوله را بر دوشش انداخت. عصایش را برداشت و به راه افتاد. دیگر چیزی برای خوردن نداشت.خرس، باقی مانده کشمشها را خورده بود. بهروز در مسیر حرکتش اطراف را برای پیدا کردن خوراکی جست و جو میکرد. چند قارچ بزرگ روی تنه درخت پیدا کرد اما آنها را نمی شد خورد. چند متر جلوتر کنار تنه درختی چشمش به تعداد زیادی قارچ سفید افتاد. قارچهای خوراکی را میشناخت. یکی را خورد. آبدار و خوشمزه بود. همه را جمع کرد و به راهش ادامه داد.
@kidsbankmelli
۱۸:۰۰
#ردّ_پا
تمام تلاشم رو می کنم تا با تولید نکردن صداهای بلند و رها نکردن زباله در طبیعت موجب اختلال در زندگی حیوانات نشم و کمترین ردّ پا رو در زیستگاه های طبیعی از خودم به جا بذارم. 

@kidsbankmelli
۹:۰۳