پرده ی اول: کمتر از بیست و چهار ساعت دیگر مکه را ترک می کنیم. چمدان ها را دیشب تحویل داده ایم. بیرون از چمدان، بجز وسایل خودم که خیلی کم است، چیزهای دیگری هم هست که نمی دانم چه کنمشان.
خواب بودم، صدای در را شنیدم. هم اتاقی ام یک چیزهایی تحویل گرفت و در را بست. یک فلاسک کوچک و یک چتر کوچک سفید که رویش تصویر کعبه و کلمه ی مشاعر چاپ شده. دو سه روزی مانده به ایام تشریق. روزهای آخر مدینه، یک همچین چتری، یک کمی بزرگ تر، خریده بودیم به خمسة عشر دینار. چون آفتابش چتر می خواست. اما چتر نازک بود و زیردستش را از آن جدّیت و همیّتی که خورشید حجاز دارد چندان محافظت نمی کند. حالا عین همان را بهمان داده بودند که بادهای مکه از خجالتش درآمد و در هم شکستش. انداختم در سطل زباله.روز آخری که باید خودم را میرساندم رشت و رفته بودم خرید کنم، یک ماگ سفری خریده بودم که بتواند مایعات را گرم و سرد نگه دارد و بشود چای درش دم کنم.
یک شب دیگر آمدم و دیدم یک سجاده ی بزرگ، ضخیم و سنگین به هر نفر داده اند. تصویر رویش کعبه و تشکیلات برج ساعت بود. برای ایام تشریق سجاده ی هدیه و پتوی افغانی که سوغاتی مهتاب بود را چپاندم در کوله که زیرانداز و روانداز داشته باشم. در چادر عرفات برای هر نفر یک پتوی مسافرتی طوسی رنگ نو که لوله شده بود و کاغذ دورش بود و یک بالشت و ملحفه ای که کاملاً نایلونی بود در نظر گرفته شده بود. بالشت کوچک و سبک بود و به کارم می آمد. اما پتو را حتی باز نکردم. خیمه ی منا یک پتوی زنجبیلی رنگ سهم هر حاجی بود. بعد که برگشتیم، حاجی ها پتوها را در لباسشویی های هتل شستند و تمامی خشک کن ها را از کار انداختند. روز سیزده ذی الحجة هر کاروان یک کیک تولد داشت که نمی دانم ابتکار هتل بود یا ....دیشب در زدند و یک برگه با امضای مدیر و روحانی کاروان تحویل دادند که "تقدیرنامه" ! از حاجیه خانم زینب اسماعیلی بود. ساعتی بعد آمدم و دیدم یک بسته ی ۶تایی استکان با طرح کعبه و گنبد خضرا برایم گذاشته اند، به جهت قدردانی از همکاری ها (که همکاری ای هم نداشتم).. من شب ها و روزهای زیادی را گرسنه بوده ام. گاهی میوه خورده ام و گاهی نان و پنیر، نان و عسل، شیر و عسل صبحانه. چون دیگر نمی توانم جوجه کباب و کباب کوبیده و مرغ بخورم. کدورت نیم خور کردن غذا را هر بار با خودم از رستوران می برم تا طبقه ی ۱۴. عوامل اجرایی مدام به کسانی که درخواست غذای بی برنج می کنند می گویند:" نخورید طوری نیست. فرقی نمی کنه، در هر صورت میریزیم دور. "یکی دوبار بهشان گفتم این حرف را نگویید. این قبح شکنی کار درستی نیست.
خواب بودم، صدای در را شنیدم. هم اتاقی ام یک چیزهایی تحویل گرفت و در را بست. یک فلاسک کوچک و یک چتر کوچک سفید که رویش تصویر کعبه و کلمه ی مشاعر چاپ شده. دو سه روزی مانده به ایام تشریق. روزهای آخر مدینه، یک همچین چتری، یک کمی بزرگ تر، خریده بودیم به خمسة عشر دینار. چون آفتابش چتر می خواست. اما چتر نازک بود و زیردستش را از آن جدّیت و همیّتی که خورشید حجاز دارد چندان محافظت نمی کند. حالا عین همان را بهمان داده بودند که بادهای مکه از خجالتش درآمد و در هم شکستش. انداختم در سطل زباله.روز آخری که باید خودم را میرساندم رشت و رفته بودم خرید کنم، یک ماگ سفری خریده بودم که بتواند مایعات را گرم و سرد نگه دارد و بشود چای درش دم کنم.
یک شب دیگر آمدم و دیدم یک سجاده ی بزرگ، ضخیم و سنگین به هر نفر داده اند. تصویر رویش کعبه و تشکیلات برج ساعت بود. برای ایام تشریق سجاده ی هدیه و پتوی افغانی که سوغاتی مهتاب بود را چپاندم در کوله که زیرانداز و روانداز داشته باشم. در چادر عرفات برای هر نفر یک پتوی مسافرتی طوسی رنگ نو که لوله شده بود و کاغذ دورش بود و یک بالشت و ملحفه ای که کاملاً نایلونی بود در نظر گرفته شده بود. بالشت کوچک و سبک بود و به کارم می آمد. اما پتو را حتی باز نکردم. خیمه ی منا یک پتوی زنجبیلی رنگ سهم هر حاجی بود. بعد که برگشتیم، حاجی ها پتوها را در لباسشویی های هتل شستند و تمامی خشک کن ها را از کار انداختند. روز سیزده ذی الحجة هر کاروان یک کیک تولد داشت که نمی دانم ابتکار هتل بود یا ....دیشب در زدند و یک برگه با امضای مدیر و روحانی کاروان تحویل دادند که "تقدیرنامه" ! از حاجیه خانم زینب اسماعیلی بود. ساعتی بعد آمدم و دیدم یک بسته ی ۶تایی استکان با طرح کعبه و گنبد خضرا برایم گذاشته اند، به جهت قدردانی از همکاری ها (که همکاری ای هم نداشتم).. من شب ها و روزهای زیادی را گرسنه بوده ام. گاهی میوه خورده ام و گاهی نان و پنیر، نان و عسل، شیر و عسل صبحانه. چون دیگر نمی توانم جوجه کباب و کباب کوبیده و مرغ بخورم. کدورت نیم خور کردن غذا را هر بار با خودم از رستوران می برم تا طبقه ی ۱۴. عوامل اجرایی مدام به کسانی که درخواست غذای بی برنج می کنند می گویند:" نخورید طوری نیست. فرقی نمی کنه، در هر صورت میریزیم دور. "یکی دوبار بهشان گفتم این حرف را نگویید. این قبح شکنی کار درستی نیست.
۱۶:۳۱
۱۶:۳۷
۱۶:۳۷
۱۶:۳۷
۱۶:۳۷
۱۶:۳۷
پرده ی دوم:منتظر ایستاده ام روی صفا. یکی از همسفرها مشغول سعی است و چون سعی استحباب ندارد، همراهی اش نمی کنم. منتظرم تا شوط آخر را با هم برویم سمت مروه. یک خانم ایرانی می آید و می گوید هرچه دنبال هم کاروانی هام می گردم، پیداشان نمی کنم. با هم آمدیم. سعی ام تمام شده اما آنها نیامده اند. بهش می گویم سعی که در مروه تمام می شود. لحن بلاتکلیفش را قاطع می کند و می گوید نه. من شمرده ام و ۷ دور شده. حالا هم ۷ رو انجام دادم و تمام شده. اتفاقا خطای هر رفت و برگشت یک شوط را مرتکب نشده. اما به گمان سطح شیب دار منتهی به صفا را هم حساب کرده. سعی می کنم متقاعدش کنم که برود روی مروه و اینجا منتظر نماند. ازم فاصله می گیرد. انگار "وسواس خنّاس" باشم.
پشت مقام که نمازم تمام می شود، یک گروه ایرانی می آیند که نماز بخوانند. حاجی ها کم کم دارند با عمره ی تمتع وارد مکه می شوند. یکی از آقایان با صدای بلند به همه می گوید :"نماز طواف عمره ی مفرده! به جا می آورم. قربة الی الله"
یکی از همسفرها بعد از برگشتن از طواف عمره ی تمتع با شوق بهم می گوید "خیلی خلوت بود. من قشنگ رفتم سمت کعبه و دست کشیدم به دیوار."
یکی دیگر از همسفرها با حالتی معنوی بهم می گوید که چند سنگ صاف و خوب برداشته تا یادگاری با خودش ببرد. بهش می گویم نمی شود از حرم چیزی بردارید. نظرش عوض نمی شود. می گوید "حالا نهایت کفاره داره دیگه"
عصر روز یازدهم، در چادر منا، حاج آقا بلندگو دست می گیرد که اعمال را چک کند! می گوید که جمره ی اولی و وسطی را از سمت راست و جمره ی عقبی را از سمت چپ رمی می کنیم. صداها بلند می شود. هرکس چیزی می گوید. همهمه می شود. می روم پشت پرده و چندبار صدا می کنم. صدایم شنیده می شود. "ساکت باشید حاج خانم سوال داره". سوال ندارم. می گویم "وقتی ما اعمال انجام می دادیم شما نبودید. نه شب اول، نه امروز. خانم ها سوال داشتند. شما نبودید جواب بدهید." _"چرا من بودم. بعضی از حاج خانم ها رو دیدم" شب عید، حاج آقا مشعر بودند و روز عید برای طواف رفتند. (دروغ نمی گوید، آخرش واقعاً آمده.)
یکی از همسفرها را می بینم که دوباره راهی حرم شده. می گوید "مسعی را بسته بودند و ما رفتیم بالا. حالا پرسیدیم. حاج آقا می گه بالا باطله. میریم دوباره سعی و طواف نساء انجام بدیم."
در رختشورخانه، چندکارگر هتل مشغول اتوکاری هستند. حاج خانم های زیادی با آستین های تا آرنج بالا زده و موهای بیرون آمده و بدون جوراب مشغول شستشوی لباس ها هستند و مدام هم "محمد" ها را صدا می زنند و کارشان دارند.
یک عده دیشب و هم پریشب رفته اند تنعیم، محرم شده اند و عمره ی مفرده بجا آورده اند. (کسی از حکم مرجع اش در مورد انجام دو عمره در یک ماه قمری از اساس خبر ندارد.)
پشت مقام که نمازم تمام می شود، یک گروه ایرانی می آیند که نماز بخوانند. حاجی ها کم کم دارند با عمره ی تمتع وارد مکه می شوند. یکی از آقایان با صدای بلند به همه می گوید :"نماز طواف عمره ی مفرده! به جا می آورم. قربة الی الله"
یکی از همسفرها بعد از برگشتن از طواف عمره ی تمتع با شوق بهم می گوید "خیلی خلوت بود. من قشنگ رفتم سمت کعبه و دست کشیدم به دیوار."
یکی دیگر از همسفرها با حالتی معنوی بهم می گوید که چند سنگ صاف و خوب برداشته تا یادگاری با خودش ببرد. بهش می گویم نمی شود از حرم چیزی بردارید. نظرش عوض نمی شود. می گوید "حالا نهایت کفاره داره دیگه"
عصر روز یازدهم، در چادر منا، حاج آقا بلندگو دست می گیرد که اعمال را چک کند! می گوید که جمره ی اولی و وسطی را از سمت راست و جمره ی عقبی را از سمت چپ رمی می کنیم. صداها بلند می شود. هرکس چیزی می گوید. همهمه می شود. می روم پشت پرده و چندبار صدا می کنم. صدایم شنیده می شود. "ساکت باشید حاج خانم سوال داره". سوال ندارم. می گویم "وقتی ما اعمال انجام می دادیم شما نبودید. نه شب اول، نه امروز. خانم ها سوال داشتند. شما نبودید جواب بدهید." _"چرا من بودم. بعضی از حاج خانم ها رو دیدم" شب عید، حاج آقا مشعر بودند و روز عید برای طواف رفتند. (دروغ نمی گوید، آخرش واقعاً آمده.)
یکی از همسفرها را می بینم که دوباره راهی حرم شده. می گوید "مسعی را بسته بودند و ما رفتیم بالا. حالا پرسیدیم. حاج آقا می گه بالا باطله. میریم دوباره سعی و طواف نساء انجام بدیم."
در رختشورخانه، چندکارگر هتل مشغول اتوکاری هستند. حاج خانم های زیادی با آستین های تا آرنج بالا زده و موهای بیرون آمده و بدون جوراب مشغول شستشوی لباس ها هستند و مدام هم "محمد" ها را صدا می زنند و کارشان دارند.
یک عده دیشب و هم پریشب رفته اند تنعیم، محرم شده اند و عمره ی مفرده بجا آورده اند. (کسی از حکم مرجع اش در مورد انجام دو عمره در یک ماه قمری از اساس خبر ندارد.)
۹:۴۱
حاجی هایی را دیده ام که در صحن مسجدالحرام، قاب دوربین را با تصویر برج ساعت تنطیم می کنند.
جمهوری اسلامی ایران، برنده ی جایزه ی "لبیتم" از طرف سعودی شده است. خبرش را در کانال کاروان دیدم. واکنش ها نشان از رضایت و خرسندی مخاطبان داشت.
رفاهیات حج، مرا یاد برج ساعت می اندازد و به نظرم متاسفانه همان کار را می کند که این برج و تشکیلاتش با کعبه و زائرانش می کند....
جمهوری اسلامی ایران، برنده ی جایزه ی "لبیتم" از طرف سعودی شده است. خبرش را در کانال کاروان دیدم. واکنش ها نشان از رضایت و خرسندی مخاطبان داشت.
رفاهیات حج، مرا یاد برج ساعت می اندازد و به نظرم متاسفانه همان کار را می کند که این برج و تشکیلاتش با کعبه و زائرانش می کند....
۱۰:۰۲
یا نور
این همه سال فاصله باعث شده بود واقعیت فرهنگ مردمم را فراموش کنم. جمعیت استقبال کنندگان، دور از تصور من بود. عده ای به هر طریق خودشان را رسانده بودند به سالن ورود. عده ای چنان به پشت در شیشه ای خودکار چسبیده بودند که نمی شد به راحتی در را باز و بسته کرد. با علی چند بار از پشت شیشه تلفنی صحبت کردم. ذهنم درگیر یک خطای حافظه ی آزاردهنده بود. پریشان و شرمنده بودم. یک کیسه از وسایل یکی از حاجیه خانم ها را گردن گرفته بودم و در فرودگاه جده جا گذاشته بودم. جا گذاشته بودم و تمام. خیلی تجربه ی گندی بود. ظرف پنج لیتری زمزم را طبق وعده همان پیاده شدنی از هواپیما بهمان دادند. منتظر ماندیم و چمدان ها کم کم روی نقاله ها راه افتادند. اذان را گفته اند. رفتم و با همان پریشانی نماز خواندم. رفیق جدید بهم می گوید:" بچه ها چه گناهی کردن باید بعد این همه مدت تو رو با این قیافه ببینن ؟"
چمدانم را یکی از نقاله برداشته. بهم خبر می دهند و میروم برش میدارم، خداحافظی های ممکن را می کنم و میروم بیرون. فاطمه و محمد توانسته اند همراه مامان و چندنفر دیگر از خانواده از حصارها عبور کنند و بیایند پشت سالن. قبل از اینکه فاطمه در آن تاریکی و ازدحام بتواند پیدایم کند، می بینمش. نگاه منتظر و ملتمسش که در جمعیت دو دو می زند، منقلبم می کند. صدایش می کنم. پیدایم نمی کند. چندبار دیگر صدایش می کنم. فاطمه... فاطمه... مامان.... پیدام می کند و می دود. گریه اش گرفته. من گریه ام نگرفته. فقط احساس شادی و آسودگی دارم. محمد که بغل علی است را به آغوش می کشم. از بوسیدنشان سیر نمی شوم. حسین نتوانسته از حصار رد شود. با مامان و محارم دیگر روبوسی می کنم و راه می افتیم سمت حصارها که در گرگ و میش صبح جمعه، می شود جمعیت را پشتش دید. تلفن علی زنگ می زند. مکالمه ی کوتاهی می کنند. پیداست یک اتفاقی افتاده. برای وضعیت و منطقه و موضع ما، اتفاق زیاد می افتد. راهمان را ادامه می دهیم و به مابقی استقبال کنندگان می رسیم. حسین را پیدا می کنم. سرش را محکم بهم چسبانده. سرش را که مثل همیشه غرق عرق است مدام می بوسم. یک اتفاقی افتاده. یک عده ای گوشی دست گرفته اند و چیزی را در آن می بینند. هوا رو به روشنی می رود. مه نسبتاً غلیظی، قاطعیت را از محیط گرفته و تصاویر را محو کرده. خبر تا اینجا حمله ی اسرائیل به تهران است. با مابقی خانواده خداحافظی می کنم. سوار می شویم. خواب دارد دیوانه ام می کند. بچه ها در ماشین ها گروه بندی شده اند. حسین در ماشین دیگری با هم جنسان خودش جمع شده. کمی از راه را دخترهای ماشین ما مدام حرف می زنند و بعد خوابشان می برد. مدام تماس داریم و مدام اسم گفته می شود. دلم مثل سیر و سرکه می جوشد. خواب از سرم پریده. خورشید از روبرو خودش را بالاکشیده. قرص بزرگ دخترانه رنگی دارد که به وجدم می آورد. به علی نشانش می دهم. فارغ از حمله و نگرانی هایش، بهش می گویم :"چقدر قشنگه!"
این همه سال فاصله باعث شده بود واقعیت فرهنگ مردمم را فراموش کنم. جمعیت استقبال کنندگان، دور از تصور من بود. عده ای به هر طریق خودشان را رسانده بودند به سالن ورود. عده ای چنان به پشت در شیشه ای خودکار چسبیده بودند که نمی شد به راحتی در را باز و بسته کرد. با علی چند بار از پشت شیشه تلفنی صحبت کردم. ذهنم درگیر یک خطای حافظه ی آزاردهنده بود. پریشان و شرمنده بودم. یک کیسه از وسایل یکی از حاجیه خانم ها را گردن گرفته بودم و در فرودگاه جده جا گذاشته بودم. جا گذاشته بودم و تمام. خیلی تجربه ی گندی بود. ظرف پنج لیتری زمزم را طبق وعده همان پیاده شدنی از هواپیما بهمان دادند. منتظر ماندیم و چمدان ها کم کم روی نقاله ها راه افتادند. اذان را گفته اند. رفتم و با همان پریشانی نماز خواندم. رفیق جدید بهم می گوید:" بچه ها چه گناهی کردن باید بعد این همه مدت تو رو با این قیافه ببینن ؟"
چمدانم را یکی از نقاله برداشته. بهم خبر می دهند و میروم برش میدارم، خداحافظی های ممکن را می کنم و میروم بیرون. فاطمه و محمد توانسته اند همراه مامان و چندنفر دیگر از خانواده از حصارها عبور کنند و بیایند پشت سالن. قبل از اینکه فاطمه در آن تاریکی و ازدحام بتواند پیدایم کند، می بینمش. نگاه منتظر و ملتمسش که در جمعیت دو دو می زند، منقلبم می کند. صدایش می کنم. پیدایم نمی کند. چندبار دیگر صدایش می کنم. فاطمه... فاطمه... مامان.... پیدام می کند و می دود. گریه اش گرفته. من گریه ام نگرفته. فقط احساس شادی و آسودگی دارم. محمد که بغل علی است را به آغوش می کشم. از بوسیدنشان سیر نمی شوم. حسین نتوانسته از حصار رد شود. با مامان و محارم دیگر روبوسی می کنم و راه می افتیم سمت حصارها که در گرگ و میش صبح جمعه، می شود جمعیت را پشتش دید. تلفن علی زنگ می زند. مکالمه ی کوتاهی می کنند. پیداست یک اتفاقی افتاده. برای وضعیت و منطقه و موضع ما، اتفاق زیاد می افتد. راهمان را ادامه می دهیم و به مابقی استقبال کنندگان می رسیم. حسین را پیدا می کنم. سرش را محکم بهم چسبانده. سرش را که مثل همیشه غرق عرق است مدام می بوسم. یک اتفاقی افتاده. یک عده ای گوشی دست گرفته اند و چیزی را در آن می بینند. هوا رو به روشنی می رود. مه نسبتاً غلیظی، قاطعیت را از محیط گرفته و تصاویر را محو کرده. خبر تا اینجا حمله ی اسرائیل به تهران است. با مابقی خانواده خداحافظی می کنم. سوار می شویم. خواب دارد دیوانه ام می کند. بچه ها در ماشین ها گروه بندی شده اند. حسین در ماشین دیگری با هم جنسان خودش جمع شده. کمی از راه را دخترهای ماشین ما مدام حرف می زنند و بعد خوابشان می برد. مدام تماس داریم و مدام اسم گفته می شود. دلم مثل سیر و سرکه می جوشد. خواب از سرم پریده. خورشید از روبرو خودش را بالاکشیده. قرص بزرگ دخترانه رنگی دارد که به وجدم می آورد. به علی نشانش می دهم. فارغ از حمله و نگرانی هایش، بهش می گویم :"چقدر قشنگه!"
۸:۵۹
تمام دیشب باران بارید. هوا سرد شده. دیروز عصر مهمان داشتیم. خانواده ی پدری آمده بودند دیدار کنیم برای حج قبولی. سوغاتی را که فقط عجوه ی مدینه و زمزم بود، تقدیم کردم. ولیمه را همان جمعه قرار کرده بودیم. همان روز هم تماس گرفتیم و به ملاحظه ی آنچه رخ داده بود، لغوش کردیم. آدم ها پر از غم، خشم و پریشانی بودند. میوه و شیرینی را فرستادیم برای جشن عید غدیر.
شش روز گذشته، امروز عصر شبکه ی نسیم پشت صحنه ی ایستاده در غبار را پخش می کرد. متوقف شدم و تماشا کردم. حاج احمد متوسلیان سرکش، آرزوی شما را شش روز است داریم زندگی می کنیم. گرمی دست هایت روی شانه ی بچه های پدافند و پرتاب دارد کار می کند.
شش روز گذشته، امروز عصر شبکه ی نسیم پشت صحنه ی ایستاده در غبار را پخش می کرد. متوقف شدم و تماشا کردم. حاج احمد متوسلیان سرکش، آرزوی شما را شش روز است داریم زندگی می کنیم. گرمی دست هایت روی شانه ی بچه های پدافند و پرتاب دارد کار می کند.
۱۹:۱۱
یا نور
دو ساعت راه داشتیم تا جده. حدود ۱۶:۳۰ رسیدیم. کمی منتظر ماندیم اجازه بدهند پیاده شویم. وارد یکی از سالن های محوطه شدیم و تا حدود ساعت حوالی ۱۹، از سالن بیرون آمدیم و برای تشریفات پرواز وارد ساختمان اصلی شدیم. قرآن های مشهور هدیه به حجاج را بهمان دادند که در این سال ها اسم بن سلمان رویش نوشته شده. گذرنامه ها را مهر کردند و راهنمایی مان کردند به خروجی ۸. طول کشید تا از بازرسی بتوانیم وارد سالن خروج شویم. سالن کوچک است. پر از صندلی و مسافرهایی از کشورهای مصر و بنگلادش و هند...نماز را لابلای صندلی ها هرجایی که فضا باشد، می خوانیم. طمع کردم که از فروشگاه سالن برای محمد یک شتر عروسکی بخرم. قیمتش ۶۹ ریال است که می شود حدود یک میلیون و چهارصد. منصرف می شوم. ساعت پروازمان ۲۰:۴۰ است. تأخیر قطعی است. خوابم می آید و خسته ام. یک خانواده ی بنگلادشی حواسم را به خودشان جلب کرده اند، چون بچه ی کوچک دارند. دخترکی که از محمد کوچک تر است، نامش سلسبیل است. دلم می خواهد بغلش کنم. اما پا نمیدهد. مراقبم بهش ناامنی ندهم. اما چشم ازش برنمیدارم. خوب شد دارم برمی گردم. دیگر دوری بچه ها برایم آزاردهنده شده. ساعت ۲۳ است که وارد راهروی خروج می شویم اما خبری از در هواپیما نیست و از پله ها می رویم پایین و سوار اتوبوس می شویم تا برسیم پای هواپیما. مجدداً مهمان هما هستیم. خلبان توضیح میدهد که یک اشکال فنی باعث تأخیر پرواز شده. همه خسته و کلافه هستن. محفظه های بالای سر پر است. کوله را زیر صندلی میچپانم.با همسر رفیق جدید جابجا می شوم و می نشینم کنار رفیق جدید. هواپیما بالاخره راه می افتد. اما همانطور دارد روی زمین حرکت می کند. یکی به شوخی می گوید :"برای سلامتی آقای راننده صلوات" ! همه با خنده صلوات می فرستند. کنارمان یک خواهر و برادر از هم کاروانی های خودمان نشسته اند. حاجیه خانم که کم سن هم نیستند، به نیابت از مادرشان آمده اند. برادر جوانشان با صدای بلند و لهجه می گوید :"همینطوری بریم هم خوبه ها. " خواهش رو به ما با خنده می گوید:"از هواپیما می ترسه" مرد جوان متوجه می شود، اما اراده ای بر پنهان کردن ترسش ندارد. با خودش راحت است. ما می خندیم. من از اینکه با ترس خودش راحت است و شوخی می کند خوشم می آید. خودش هم می خندد. هواپیما توقف می کند. خلبان به کابین گروپ اعلام تیک آف پوزیشن می کند. و بعد هواپیما دور برمیدارد. سرعت بالا میگیرد و صدا بلند می شود. مرد جوان ترسش را فریاد می زند :"بر محمّمّمّد آل محمّمّمّددد صلوااااات!" من با خنده صلوات می فرستم و جهت دهی ای که به ابراز ترسش می کند را خیلی می پسندم. بلند می شویم.
دو ساعت راه داشتیم تا جده. حدود ۱۶:۳۰ رسیدیم. کمی منتظر ماندیم اجازه بدهند پیاده شویم. وارد یکی از سالن های محوطه شدیم و تا حدود ساعت حوالی ۱۹، از سالن بیرون آمدیم و برای تشریفات پرواز وارد ساختمان اصلی شدیم. قرآن های مشهور هدیه به حجاج را بهمان دادند که در این سال ها اسم بن سلمان رویش نوشته شده. گذرنامه ها را مهر کردند و راهنمایی مان کردند به خروجی ۸. طول کشید تا از بازرسی بتوانیم وارد سالن خروج شویم. سالن کوچک است. پر از صندلی و مسافرهایی از کشورهای مصر و بنگلادش و هند...نماز را لابلای صندلی ها هرجایی که فضا باشد، می خوانیم. طمع کردم که از فروشگاه سالن برای محمد یک شتر عروسکی بخرم. قیمتش ۶۹ ریال است که می شود حدود یک میلیون و چهارصد. منصرف می شوم. ساعت پروازمان ۲۰:۴۰ است. تأخیر قطعی است. خوابم می آید و خسته ام. یک خانواده ی بنگلادشی حواسم را به خودشان جلب کرده اند، چون بچه ی کوچک دارند. دخترکی که از محمد کوچک تر است، نامش سلسبیل است. دلم می خواهد بغلش کنم. اما پا نمیدهد. مراقبم بهش ناامنی ندهم. اما چشم ازش برنمیدارم. خوب شد دارم برمی گردم. دیگر دوری بچه ها برایم آزاردهنده شده. ساعت ۲۳ است که وارد راهروی خروج می شویم اما خبری از در هواپیما نیست و از پله ها می رویم پایین و سوار اتوبوس می شویم تا برسیم پای هواپیما. مجدداً مهمان هما هستیم. خلبان توضیح میدهد که یک اشکال فنی باعث تأخیر پرواز شده. همه خسته و کلافه هستن. محفظه های بالای سر پر است. کوله را زیر صندلی میچپانم.با همسر رفیق جدید جابجا می شوم و می نشینم کنار رفیق جدید. هواپیما بالاخره راه می افتد. اما همانطور دارد روی زمین حرکت می کند. یکی به شوخی می گوید :"برای سلامتی آقای راننده صلوات" ! همه با خنده صلوات می فرستند. کنارمان یک خواهر و برادر از هم کاروانی های خودمان نشسته اند. حاجیه خانم که کم سن هم نیستند، به نیابت از مادرشان آمده اند. برادر جوانشان با صدای بلند و لهجه می گوید :"همینطوری بریم هم خوبه ها. " خواهش رو به ما با خنده می گوید:"از هواپیما می ترسه" مرد جوان متوجه می شود، اما اراده ای بر پنهان کردن ترسش ندارد. با خودش راحت است. ما می خندیم. من از اینکه با ترس خودش راحت است و شوخی می کند خوشم می آید. خودش هم می خندد. هواپیما توقف می کند. خلبان به کابین گروپ اعلام تیک آف پوزیشن می کند. و بعد هواپیما دور برمیدارد. سرعت بالا میگیرد و صدا بلند می شود. مرد جوان ترسش را فریاد می زند :"بر محمّمّمّد آل محمّمّمّددد صلوااااات!" من با خنده صلوات می فرستم و جهت دهی ای که به ابراز ترسش می کند را خیلی می پسندم. بلند می شویم.
۱۷:۰۱
یا نور
دو ساعت راه داشتیم تا جده. حدود ۱۶:۳۰ رسیدیم. کمی منتظر ماندیم اجازه بدهند پیاده شویم. وارد یکی از سالن های محوطه شدیم و تا حدود ساعت حوالی ۱۹، از سالن بیرون آمدیم و برای تشریفات پرواز وارد ساختمان اصلی شدیم. قرآن های مشهور هدیه به حجاج را بهمان دادند که در این سال ها اسم بن سلمان رویش نوشته شده.قرآن هایی که به اهالی هند و پاکستان و ... می دهند با قرآن های ما فرق می کند. خیلی قطور است. احتمالا از هدایت ما ناامیدند
گذرنامه ها را مهر کردند و راهنمایی مان کردند به خروجی ۸. طول کشید تا از بازرسی بتوانیم وارد سالن خروج شویم. سالن کوچک است. پر از صندلی و مسافرهایی از کشورهای مصر و بنگلادش و هند...نماز را لابلای صندلی ها هرجایی که فضا باشد، می خوانیم. طمع کردم که از فروشگاه سالن برای محمد یک شتر عروسکی بخرم. قیمتش ۶۹ ریال است که می شود حدود یک میلیون و چهارصد. منصرف می شوم. ساعت پروازمان ۲۰:۴۰ است. تأخیر قطعی است. خوابم می آید و خسته ام. یک خانواده ی بنگلادشی حواسم را به خودشان جلب کرده اند، چون بچه ی کوچک دارند. دخترکی که از محمد کوچک تر است، نامش سلسبیل است. دلم می خواهد بغلش کنم. اما پا نمیدهد. مراقبم بهش ناامنی ندهم. اما چشم ازش برنمیدارم. خوب شد دارم برمی گردم. دیگر دوری بچه ها برایم آزاردهنده شده. ساعت ۲۳ است که وارد راهروی خروج می شویم اما خبری از در هواپیما نیست و از پله ها می رویم پایین و سوار اتوبوس می شویم تا برسیم پای هواپیما. مجدداً مهمان هما هستیم. خلبان توضیح میدهد که یک اشکال فنی باعث تأخیر پرواز شده. همه خسته و کلافه هستن. محفظه های بالای سر پر است. کوله را زیر صندلی میچپانم.با همسر رفیق جدید جابجا می شوم و می نشینم کنار رفیق جدید. هواپیما بالاخره راه می افتد. اما همانطور دارد روی زمین حرکت می کند. یکی به شوخی می گوید :"برای سلامتی آقای راننده صلوات" ! همه با خنده صلوات می فرستند. کنارمان یک خواهر و برادر از هم کاروانی های خودمان نشسته اند. حاجیه خانم که کم سن هم نیستند، به نیابت از مادرشان آمده اند. برادر جوانشان با صدای بلند و لهجه می گوید :"همینطوری بریم هم خوبه ها. " خواهرش رو به ما با خنده می گوید:"از هواپیما می ترسه" مرد جوان متوجه می شود، اما اراده ای بر پنهان کردن ترسش ندارد. ما می خندیم. خودش هم می خندد. من از اینکه با ترس خودش راحت است و شوخی می کند خوشم می آید. هواپیما توقف می کند. خلبان به کابین گروپ اعلام تیک آف پوزیشن می کند. و بعد هواپیما دور برمیدارد. سرعت بالا میگیرد و صدا بلند می شود. مرد جوان ترسش را فریاد می زند :"بر محمّمّمّدُ آل محمّمّمّددد صلوااااات!" من با خنده صلوات می فرستم و جهت دهی ای که به ابراز ترسش می کند را خیلی می پسندم. نهایتاً ساعت ۲۳:۳۰ بلند می شویم.
دو ساعت راه داشتیم تا جده. حدود ۱۶:۳۰ رسیدیم. کمی منتظر ماندیم اجازه بدهند پیاده شویم. وارد یکی از سالن های محوطه شدیم و تا حدود ساعت حوالی ۱۹، از سالن بیرون آمدیم و برای تشریفات پرواز وارد ساختمان اصلی شدیم. قرآن های مشهور هدیه به حجاج را بهمان دادند که در این سال ها اسم بن سلمان رویش نوشته شده.قرآن هایی که به اهالی هند و پاکستان و ... می دهند با قرآن های ما فرق می کند. خیلی قطور است. احتمالا از هدایت ما ناامیدند
۱۷:۰۲
۱۷:۱۲
۱۷:۱۲
۱۷:۱۲
۱۷:۱۲
یا نور
اصلش رفته بودم اهدای طلا برای مقاومت. خودم پرسیدم. وگرنه هشدار و تلنگری در کار نبود. کسی حواسش نبود که جماعت را راهنمایی کند. پرسیدم :"اگر از این طلاها خرج حج دربیاد چی؟" گفت:"نه! باید بری حج!" بعد هم فرستاد بروم قسمت سوالات شرعی. سر ظهر بود. درب ها را بسته بودند که بروند نماز ناهار. سر ظهر نیامده بودم. خیلی وقت بود. اما همینطور بین نوشیروان و کشور دوست و هلالی رفتم و آمدم تا شد ظهر. همه اش هم سر این بود که سرباز اتاقک سر نوشیروان، تا گفتم سوال دارم، بهم نشانی جایی را داد که بعد معلومم شد، ارتباطات مردمی است. تا حالا به این بخش نرفته بودم، به سختی پیدایش کردم. بعد که فهمیدم ربطی به کار من ندارد، دوباره برگشتم. در نهایت کارم همان جایی راه افتاد که از اولش هم می دانستم باید بروم آنجا. به مسئول حفاظت گفتم:"سرباز شما منو اشتباه راهنمایی کرد و من کلی رفتم و اومدم." گفت "شما درست نپرسیدی!" گفتم :"شما با مردم طرفید. مردم از دسته بندی های شما خبر ندارن. راهنمایی درست به عهده ی شماست!" قبول نکرد. کاری از دستم برنمی آید که متوجه اش کنم. منتظر ماندم تا ساعت کاری دوباره شروع شود و چندان هم طول نکشید. سریع برگشتند. رفتم و از مسئول پاسخ گویی به سوالات شرعی هم مجدد پرسیدم. بی تردید گفت :"حج!"
"حج" از آنجا شروع شد. از انتهای خیابان "فلسطین"
اصلش رفته بودم اهدای طلا برای مقاومت. خودم پرسیدم. وگرنه هشدار و تلنگری در کار نبود. کسی حواسش نبود که جماعت را راهنمایی کند. پرسیدم :"اگر از این طلاها خرج حج دربیاد چی؟" گفت:"نه! باید بری حج!" بعد هم فرستاد بروم قسمت سوالات شرعی. سر ظهر بود. درب ها را بسته بودند که بروند نماز ناهار. سر ظهر نیامده بودم. خیلی وقت بود. اما همینطور بین نوشیروان و کشور دوست و هلالی رفتم و آمدم تا شد ظهر. همه اش هم سر این بود که سرباز اتاقک سر نوشیروان، تا گفتم سوال دارم، بهم نشانی جایی را داد که بعد معلومم شد، ارتباطات مردمی است. تا حالا به این بخش نرفته بودم، به سختی پیدایش کردم. بعد که فهمیدم ربطی به کار من ندارد، دوباره برگشتم. در نهایت کارم همان جایی راه افتاد که از اولش هم می دانستم باید بروم آنجا. به مسئول حفاظت گفتم:"سرباز شما منو اشتباه راهنمایی کرد و من کلی رفتم و اومدم." گفت "شما درست نپرسیدی!" گفتم :"شما با مردم طرفید. مردم از دسته بندی های شما خبر ندارن. راهنمایی درست به عهده ی شماست!" قبول نکرد. کاری از دستم برنمی آید که متوجه اش کنم. منتظر ماندم تا ساعت کاری دوباره شروع شود و چندان هم طول نکشید. سریع برگشتند. رفتم و از مسئول پاسخ گویی به سوالات شرعی هم مجدد پرسیدم. بی تردید گفت :"حج!"
"حج" از آنجا شروع شد. از انتهای خیابان "فلسطین"
۹:۳۶
یا نور
مکه که بودم، یک مدت خیلی فکری "ابوعلی" بودم. خودم را با وارد کردن اسمش در نیت طواف ها آرام کردم.
از شهادتش، هم زمان احساس غم و خلاصی می کنم. رنجی که با خودش داشت، در عین سکوت و متانت و صبوری اش، خیلی آشکار بود.
لقاء في جوار الأحباء و لقاء في الشهادة مبارکش
مکه که بودم، یک مدت خیلی فکری "ابوعلی" بودم. خودم را با وارد کردن اسمش در نیت طواف ها آرام کردم.
از شهادتش، هم زمان احساس غم و خلاصی می کنم. رنجی که با خودش داشت، در عین سکوت و متانت و صبوری اش، خیلی آشکار بود.
لقاء في جوار الأحباء و لقاء في الشهادة مبارکش
۲۱:۲۴
یا نور
حج از آنجایی شروع شد که "باید" آمد و جای "می شود" نشست. تکلیفی که عرف، دور و دیر و کم اهمیت و غیرضرورش کرده بود آمد جلوی چشمم. وقتی به خودم آمدم، اولین احساسم ترس بود. ترسی که بعد از جان بدر بردن از یک خطر مهلک که از بیخ گوش گذشته و هلاک نکرده، به جان آدم می افتد. مدام فکر می کردم اگر مرده بودم چه؟! و خدا را شکر می کردم که زندگی ام را به قدر فهمیدن و انجام تکلیف کش آورده. خیلی این چشم پوشی و لطفش توی چشمم بود.
بعد یک تردید جدی بالا آمد.
حج از آنجایی شروع شد که "باید" آمد و جای "می شود" نشست. تکلیفی که عرف، دور و دیر و کم اهمیت و غیرضرورش کرده بود آمد جلوی چشمم. وقتی به خودم آمدم، اولین احساسم ترس بود. ترسی که بعد از جان بدر بردن از یک خطر مهلک که از بیخ گوش گذشته و هلاک نکرده، به جان آدم می افتد. مدام فکر می کردم اگر مرده بودم چه؟! و خدا را شکر می کردم که زندگی ام را به قدر فهمیدن و انجام تکلیف کش آورده. خیلی این چشم پوشی و لطفش توی چشمم بود.
بعد یک تردید جدی بالا آمد.
۱۵:۴۳
یا نور
از حرم بیرون می زنیم و برمی گردیم هتل. استراحت می کنیم، غذا می خوریم، کارهای دیگر و بعد دوباره یک وقت دیگری عزم می کنیم و راهی حرم می شویم. این رفت و برگشت مدام تکرار می شود.وقتی چند ساعت از برگشتنم گذشت، بعد از آنکه حسابی خوابیدم و یی خوابی پرواز را جبران کردم، به خودم آمدم و دیدم، این استراحت با قبلی ها فرق دارد. دسترسی به حرم کلاً قطع شده. تمام شده بود. راه برگشتی نبود. اتوبوس های دم در أراک أجياد دیگر برای من صندلی خالی نداشتند. دیگر شوق رسیدن را در سرازیری منتهی به حرم خیابان اجیاد تجربه نمی کردم. خبری از باب و دور ارضی و مطاف و زمزم نیست. دیگر وقت نمازها، کعبه جلوی چشم دلبری نمی کند. ظرف آجیل را شسته ام. سجاده ام را. قمقمه ی آب و کیسه ی کفش.اما سفیدهای احرامی را سوا کرده ام به امید روزی که برگردم.
از حرم بیرون می زنیم و برمی گردیم هتل. استراحت می کنیم، غذا می خوریم، کارهای دیگر و بعد دوباره یک وقت دیگری عزم می کنیم و راهی حرم می شویم. این رفت و برگشت مدام تکرار می شود.وقتی چند ساعت از برگشتنم گذشت، بعد از آنکه حسابی خوابیدم و یی خوابی پرواز را جبران کردم، به خودم آمدم و دیدم، این استراحت با قبلی ها فرق دارد. دسترسی به حرم کلاً قطع شده. تمام شده بود. راه برگشتی نبود. اتوبوس های دم در أراک أجياد دیگر برای من صندلی خالی نداشتند. دیگر شوق رسیدن را در سرازیری منتهی به حرم خیابان اجیاد تجربه نمی کردم. خبری از باب و دور ارضی و مطاف و زمزم نیست. دیگر وقت نمازها، کعبه جلوی چشم دلبری نمی کند. ظرف آجیل را شسته ام. سجاده ام را. قمقمه ی آب و کیسه ی کفش.اما سفیدهای احرامی را سوا کرده ام به امید روزی که برگردم.
۱۷:۴۵