بله | کانال کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
عکس پروفایل کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷ک

کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷

۶۷ عضو
thumbnail
حرم امام رضا(ع) جاییه که‌هرچی بخوای
رو برات خیر میکنن ، حتی اگر خیر نباشه .. 🥲

شهیدمحمّدحسین‌محمّدخانی


کولهـ بــآر عِشقــــ♡undefined
@kolebarashgh

۱۱:۳۱

thumbnail
امام رضا...؟!
همین یه عکس کافیه.......undefined‍🩹🪴


کولهـ بــآر عِشقــــ♡undefined
@kolebarashgh

۱۱:۳۴

مشتاق پاکت؟ 🦦undefined

۱۱:۳۵

Default Gift Icon

پاکت هدیه

عکس پروفایل کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷ک

کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷

یا ضامن اهو تولد مبارک... undefinedundefined
undefinedundefinedبسم الله الرحمن الرحیم undefinedundefined#پارت_نوزدهم #کوله_بار_عشق



#داووداز سرما میلرزیدم، نگاهی به زینب انداختم، گوشه ای نشسته بود و زل زده بود به ترک دیوار رو به رو، باز خدا رو شکر که یه چراغ تو این اتاق بود. با صدای در نگاهم به سمت در رفت. در باز شد و یکی از زیر دست های این سینای کثافت با یک خانومی که انگار اسیر اینا شده بود اومد داخل، بدون نگاه کردن به ما دختره رو هول داد داخل و رفت بیرون و در و قفل کرد...... #زینب تا اون مرتیکه رفت بیرون سریع  از جا بلند شدم و به سمت اون دختر مظلوم رفتم، صورتشو پوشونده بودن و من داشتم جای اون خفه میشدم، کمکش کردم که بیاد گوشه و بشینه، دستاشو که با طناب بسته بودن رو باز کردم، نمیدونم چرا اما انگار که این دختری که جلوم بود و چهره شو نمیدیدم، می شناختمش، عطر چادر فاطمه رو میداد. می ترسیدم که چهره شو ببینم و این از من بعید بود وقتی که اون پارچه مشکی از صورتش کنار رفت، نفسم رفت، خودش بود، فاطمه ام بود. هر دومون با تعجب بهم نگاه میکردیم، وارد یه شوکی شده بودیم که نمی تونستیم حتی نفس بکشیم. با تعجب هر دومون اسم همو صدا کردیم. داوود و بالا سرمون حس کردم، می تونستم چهره متعجبش رو تصور کنم، در عرض یه ثانیه چشای فاطمه با اشک یکی شد و خیلی زود تو اغوش هم فرو  رفتیم. خدایا شکرت. مطمئن بودم فاطمه ام زنده اس، مطمئن بودم. فاطمه تو اغوشم هق هق میکرد و من فقط تو بغلم گرفته بودمش معلوم بود خیلی بهش سخت گذشته بود تو این دوماه، خوب میدونستم که تا الان صبر کرده و گریه نکرده. فاطمه هر وقت اینجوری گریه میکرد که صبر و تحملش به ته کشیده شده باشه، خوش به حالش که دیگه بغضی تو گلوش نداره. بدون هیچ حرفی تو اغوش هم بودیم. ضربان قلبم بالا رفته بود و و احساس می‌کردم که  تا چند دقیقه دیگه قلبم از سینه ام  قراره بیرون بزنه. انگار فاطمه متوجه این موضوع شده باشه که ازم جدا شد و دستشو رو قلبم گذاشت و گفت :+زینب! زینب قلبت!! زینب، چرا ضربان قلبت آنقدر بالا رفته؟! زینب چرا صورتت با رنگ گچ هیچ فرقی نداره؟؟ قطعا اگر همینجوری ادامه می‌داد حالم بدتر میشد حین نشستن کنارش و تیکه دادن به دیوار سرده اون اتاق گقتم :چیزی نیست بابا آنقدر نگرانی لازم نیست، یه چیز عادیه، این چیزا رو ولش کن
داوود _فاطمه خانم شما چطور سر از اینجا در آوردید؟!
مگه تو اون خونه...
فاطمه _قبل از آتیش سوزی  طبیعی که رخ داد، یکی اومد تو خونه این زنیکه، منو، تو آشپزخونه دید و شروع کرد تعریف کردن بعد اون زنیکه یه چیزی به مرده گفت بعد منو صدا کرد و برد تو اتاقش و بیهوشم کرد به هوش که اومدم اصلا تو یه شهر دیگه بودن دست همین مرتیکه ها، اینا اصن حتی نمیدونن که من مامورم و فکر میکنن من یه خدمت کارم، تو این دوماهی که اینجا بودم متوجه شدم یه باندندکه قاچاق دختر و اعضای بدن میکنن، تا همینجا هم که با  من هیچ غلطی نکردن، جای خدا روشکر داره
_طبیعی نیست، چرا کاری بهت نداشتن؟!
فاطمه
توی صحبت هاشون متوجه شدم که یه فردی توی انگلیس که رئیس همه ی این مرتیکه هاست، منو میخواد و اونام از اون موقع به بعد دیگه کاری باهام نداشتن، فقط چند رز اول شکنجه ام کردن بعدش دیگه چیزی نبوده.
_اسم یارو چی بود؟! فاطمه _بهش میگفتن شاهرخ خان یه لحظه دنیا برام آیستاد اسمی که هر روز لعنش میکنم، همون مرتیکه ای که فقط به خاطر یه کینه ی قدیمی خون ریختقاتل پدر مادرم. رفیق دوران دبیرستان بابا که به خاطر یه مسئله ای کینه به دل گرفت و زهرشو ریخت و گور شد گم کرد و هیچ ردی از خودش به جا نزاشت، همه ی کابوس هام از جلو چشمم رو شد، دوباره صحنه ای که اون چاقوی لعنتی به قلب بابا خورد رو دیدم، تصویر غرق به خون مامان از جلو چشمم رد شد، همه ی کابوس هام دور سرم می چرخیدن، با صدای فاطمه انگار به دنیا برگشتم، نگران نگاهم می‌کرد که لبخندی تلخ تر از زندگیم زدم و بهش اطمینان دادم که حالم خوبه، نگاهمو به داوود دادم که از سرما میلرزید، قطعا اگر حرارت تنم نبود منم وضعیتم همون بود. فاطمه سرشو رو پام گذاشت و اقدام به خواب کرد


#ادامه_داردنویسندگان :Z&M

۱۲:۰۵

undefinedundefinedبسم الله الرحمن الرحیم undefinedundefined#پارت_بیستم#کوله_بار_عشق

#رسولامروز عقد شهاب بود، نه من نه ریحانه هیچکدوم حال و حوصله ای برای رفتن نداشتیم، اما به خاطر خاله هم که شده باید میرفتیم. باید بعد از عقد شون ماجرا رو به شهاب بگم که از دست زینب نارحت نشه.حواسم پرت بود، سرم درد میکردم تمرکز نداشتم، فکرم درگیر زینب بود، دیدن حال اینطوری ریحانه قلبمو مچاله می‌کرد. سرگیجه های شدیدی که به سراغم اومده بود، دیوونه ام  کرده بود. دست یکی رو شونه ام نشست امیر بود. ما حتی از طریق ت.میم هم نتونستیم، ردی ازشون بگیریم. این 3 تا بی شرف  زندگی روزمره خودشونو داشتن. افکارم و پس زدم و به امیر سلام کردم که  جوابمو داد وناراحت پرسید :خوبی رسول؟! _نه، نه، هیچ ردی ازشون نداریم، معلوم نیست تو چه وضعیتی آن، کجای این شهرن!! صدام بالا رفته بود و نگاها سمت من بود، کلافه سرمو گرفتم وپایین انداختم سعید هم حالا در کنارمون بود. سعید دستشو گذاشت رو شونه ام و گفت :رسول، برای ادامه دادن نیاز به انرژی داریبرگه ای رو به دستم داد و ادامه داد :یه آمشبو استراحت کن از فردا محکم تر و قوی تر شروع کن و ادامه بده، به امید خدا انشالله یه ردی ازشون میگیریم، نجاتشون میدیم این پرونده هم بسته میشهادامه حرفشو امیر  گفت :بلند شو داداش، حالا که آقا محمد بهت مرخصی اجباری داده بلند شو با خواهرت برو خونه استراحت کن، خبری شد زنگ میزنیم اطلاع میدیم نگاهمو به ریحانه دادم، بی حال و بی حوصله خودشو با کار مشغول کرده بود. نه ناهار خورد و نه صبحونه درست حسابی ای، منم دست کمی از اون نداشتم، هر دومون با قهوه و انرژی زا سرپا بودیم. نگاهم به نگاه های منتظر سعید و آمیر گره خورد،برگه ترخیصمو از دست سعید گرفتم که دیدم دوتاست، سوالی نگاهش کردم که به ریحانه اشاره کرد و گفت :مال ریحانه هم  هست. از جا بلند شدم نگاهی به سیستم کردم که همه چی داشت عادی پیش می‌رفت. کاپشنمو از رو صندلی برداشتم و تو دستم گرفتم و گفتم :_ممنون که هستید، هوامونو دارید سعید لبخند غمگینی زد، امیر هم با لبخند غمگینی حین دست دادن بهم با اشاره به ریحانه گفت :حواست بیشتر بهش باشه، حالش اصلا خوب نیست سرمو تکون دادم که سعید گفت _مراقب خودت و ریحانه باش، نیازتون داریم لبخند تلخی زدم و به سمت ریحانه رفتم، تایم ظهر بود و فقط چند نفری تو اداره بودن که اون ها هم مشغول کارشون بودن. حواسش اصلا این طرفا نبود، چون متوجه حضورم در کنارش رو نشده بود. آروم لب زدم _آبجی؟! با صدام به خودش اومد و بی حال گفت :جانم؟! _بلند شو جمع کن بریم خونه، آقا محمد مرخصی اجباری داده +نمیام _نمیشه، الان ساعت 3و نیم ظهره، ساعت 7 مراسم شهاب نمیتونیم هم  نریم، چون خاله اینا ناراحت میشن و از اون طرفم خودت که خاله رو میشناسی شک میکنه و تا ته قضیه رو در نیاره ول کن نمیشه +باشه، برو میام _منتظرم به سمت آسانسور حرکت کردم، بدون معطلی سوار شدم و دکمه منفیه یکو فشار دادم در که بسته شد عینکمو در اوردم و چشامو بستم، سر دردم بد جوری کلافه ام کرده بود، باید مسکن میخوردم که اونم خواب آور بود، با باز شدن در از آسانسور خارج شدم، اصلا حال و حوصله ی سوار شدن موتور و نداشتم، ولی خب نمیخواستم با ماشین اداره استفاده شخصی کنم، ماشین خودمونم خونه بود . کاپشنمو تنم کردم وسوار موتور شدم و منتظر ریحانه شدم، چند دقیقه بعد ریحانه اومد به زور من کلاه کاسکت رو گذاشت و سوار شد. بدون حرفی راه افتادم و مسیر خونه رو در پیش گرفتم. باد سردی که با صورتم حتی از زیر کلاه کاسکت هم می‌خورد باعث می‌شد سر دردم بیشتر بشه. ریحانه سرشو رو شونه ام گذاشت و همین کارش باعث شد کمی آروم بشم، تو این دو روزی که زینب نبود، خجالت و گذاشته بود کنار، نه کامل ولی خب همینشم بهتر از هیچی بود افکارمو پس زدم و حواسمو به رانندگیم دادم و سرعتمو بیشتر کردم تا رود تر برسیم خونه


#ادامه_داردنویسندگان :Z&M

۱۲:۰۶

undefinedundefinedبسم الله الرحمن الرحیم undefinedundefined#پارت_بیست_یکم #کوله_بار_عشق


#زینبکلافه شده بودم، حوصله آم سر رفته بود، درد قلبم خستم کرده بود، درسته از دیشب تا الان با فاطمه خیلی صحبت کرده بودیم اما واقعا حوصله مون سر رفته بود، خصوصا داوود که ده دقیقه هم نمی تونست بیکار بیشینه. از طرفی سرما هم  اذیتمون می‌کرد، مشخص بود که تو یه بیابونی هستیم و همین خودش باعث می‌شد سوز هوا بیشتر  بشه.احتمالا الان ظهر باشه، چون سردی هوا کمتر شده بود، ولی خب بازم سرما بود.فکرم رفت سمت مراسم شهاب، یعنی الان چی کار داشتن میکردن؟!قطعا رسول و ریحانه تو مراسم شرکت میکردن دیگه؟!واییی خدای من خداکنه مراسم بهم نخورده باشه و همه چی درست پیش بره.ریحانه! ریحانه..... آخ آبجی کوچولوم الان چی داره میکشه، حواسش به خودش هست؟! درست می‌خوابه؟!غذاشو میخوره؟!رسول چی؟! سرگیجه هاش بیشتر شده؟!درست می‌خوابه که میگرنش اذیتش نکنه؟!حتی فکر کردن به این چیزا، حالمو بدتر می‌کرد.کلافه نگاهمو به داوود دادم که داشت واسه خودش شنا میرفت، فاطمه هم تو اتاق قدم میزد.عملاً هیچکدوم نمی تونستیم بیکار بشینیم، با صدای باز شدن در، شقیقه ام رو نوازش کردم، الان باید بشینیم به اراجیف اینا گوش بدیم؟! خدایااااا صبرررررررر طبق معمول مردی که فهمیده بودیم اسمش اسلانه  اومد داخل هر بار که میدیدمش   دوست داشتم از تمام وجودم روی بدن نحسش بالا بیارم با اون صدای حال بهم زنش، دست به سینه گفت :_نظرتون چیه ازتون پذیرایی کنیم؟! داوود قهقهه ای زد و منم پوزخندی زدم فاطمه هم پوکرفیس نگاش می‌کرد،فکر نکنم تا حالا آنقدر تحقیر شده باشه مشخص بود از رفتارهامون حرص میخوره و خیلی عصبانیه. و این به ما حس قدرت میداد. شروع کرد دست به سینه قدم زدن و اراجیف گفتن :_البته، میتونیم به معامله پر سود کنیم؟! واقعا حرفاش خنده دار بود، اینبار به واضح خندیدم و گفتم :_نبابا؟! چون تو گفتی حتما قبول میکنیم و پشت سر حرف من داوود بلند خندید و فاطمه با تمسخر سر تکون داد . از شدت عصبانیت مثلا یه غرشی کرد و افراد شو صدا زد، واقعا نمی فهمیدم چرا انقدر بیخیالم سه نفر اومدن داخل  و شروع کردن کتک زدنمون،قلبم تیر های وحشتناکی میکشید، درد می‌کشیدیم اما لب باز نمیکردیم و ناله نمی کشیدیم، می تونستیم از پسشون بر بیایم البته اگر دست و پامون رو نمی بستن، اسلان برای بار هزارم ازمون اطلاعات می خواست، ولی خب کیه که بده؟! وقتی که اسلان اسلحه رو به سمت داوود گرفت، نفس هامون قطع شد. قطعا نمیزد دیگه؟! داوود بدون هیچ ترسی با پوزخند، زل زده بود به اسلان، انگار واسه اسلان خیلی اذیت کننده بود که اسلحه روش کشیده بود. فاطمه با چشای اشکی نگاهم کرد، بدنش میلرزید خودمم دست کمی از اون نداشتم، به زور نفس میکشیدم، تمام بدنم می سوخت. هر دومون با ترس و نگرانی به اسلان نگاه میکردیم،مرد غول پیکری که کنارم بود با کفشش لگدی بهم زد که خوردم زمین پاشو روی قلبم گذاشت و وزن چند تنیش رو  روم انداخت، دردم آنقدر زیاد بود که داشتم بیهوش میشدم اما.....


#ادامه_داردنویسندگان :Z&M

۱۲:۰۶

بفرمایید به قولم هم عمل کردم اینم 3 پارت... undefinedundefinedundefined
اکت هاش بالای 10 باشه هااااundefined🦦🪴

۱۲:۰۸

۶۷ نشیم؟🦦undefined🪖
_فور؟

۱۳:۴۱

بازارسال شده از ناشناس حرفاتو
https://ble.ir/l_love_lran/-2569179412307623246/1777397436547این و ریپورت کنید باتشکرundefined

۱۷:۱۹

کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
https://ble.ir/l_love_lran/-2569179412307623246/1777397436547 این و ریپورت کنید باتشکرundefined
فیلترش کنید رفقا :))

۱۷:۲۰

65 نشیم خبری از رمان نیستاااundefinedundefined
پس تلاش خودتونو بکنید... undefinedundefined

۲۰:۲۲

شبتون مهدوی:)undefined
نفستون حیدری:)undefined
ذکرتون یاعلی:)undefined
مهرتون فاطمی:)undefined
عشقتون حسینی:)undefined
قلبتون رضایی:)undefined
صبرتون زینبی:)undefined
حجابتون فاطمی:)undefined
غیرتتون علوی:)undefined<img style=" />undefined
شبتون متعالی:)undefined
اللهم عجل لولیک الفرجundefined
وضو قبل از خواب فراموش نشه رفیق:)🪽undefined
لف ندی قشنگتره....
التماس دعا ...undefined


کولهـ بــآر عِشقــــ♡undefined
@kolebarashgh

۲۰:۵۷

بسم رب شهدای گمنام🪖undefined‍🩹:

۷:۰۶

thumbnail
undefinedundefined
بسیجے‌ بودن بہ‌ ریش و چفیہ‌
یا انگشتر عقیق نیست!!
بسیجے‌ واقعے‌ اونیہ‌ ڪہ‌ حیا و غیرت توش موج میزنہ‌...!!


«🪖⇢ #بسیجیون»


کولهـ بــآر عِشقــــ♡undefined
@kolebarashgh

۷:۰۷

thumbnail
undefinedundefined••||
بـٰایَدبہ‌ایـن‌‌بـٰاۅَࢪ‌بِـࢪِسیم‌:
"ڪھ‌بسیجےبودَن، فَقَط‌؛
توۍِ‌بیسیم‌‌ولِبـاس‌ِ‌چِࢪیکے..undefined
خٌـلاصہ‌نَشدھ!undefinedundefined"
اَصل‌اینہ‌ڪہ
نَفس‌‌وبـٰاطِنِمون‌ࢪو
بَـࢪروۍِ‌یڪ‌بَسیجۍِ‌مٌخلِص
تَـࢪبیت‌ڪٌنیم..!undefinedundefinedundefined



‹ 🪖⇢ #بسیجیون

کولهـ بــآر عِشقــــ♡undefined
@kolebarashgh

۱۱:۳۴

65 نشیم!؟
_مایل فور؟undefinedundefined

۱۲:۵۱

undefinedundefinedبسم الله الرحمن الرحیم undefinedundefined#پارت_بیست_دوم #کوله_بار_عشق


#زینب،مرد غول پیکری که کنارم بود با کفشش لگدی بهم زد که خوردم زمین پاشو روی قلبم گذاشت و وزن چند تنیش رو  روم انداخت، دردم آنقدر زیاد بود که داشتم بیهوش میشدم اما، وقتی صدای شلیک تیر رو شنیدم دردم فراموش شد، دنیا برام ایستاد، صدای قهقهه مرتیکه ها که بالا رفت با ترس و وحشت تمام سعیمو کردم که بتونم بچرخم و داوود ببینمبا دیدنش تو اون وضعیت دیگه نفس نکشیدم، دردم و فراموش کرده بودم و تمام حواسم به داوود بود فقط دعا میکردم که به قلبش نخورده باشه. اسلان با پوزخند و تمسخر بهمون نگاه کرد و با قهقهه ای همراه  با زیر دستای بیشرفش گورشو گم کرد.   هر چقدر سعی کردم دستمو باز کنم نشد، فاطمه رو دیدم که تونسته بود دستاشو باز کنه اما فقط زل زده بود به داوود غرق به خون.  فریاد زدم :_فاطمههههمتوجه من شد و سریع به سمتم اومد دست و پامو باز کرد و هر دو به سمت داوود رفتیم.داشت بیهوش میشد و نباید می‌خوابید حین باز کردن دست و پاش داد زدم :_داوود حق نداری بخوابی، حق نداری چشات رو ببندی فهمیدی؟! داوود منو ببین نخواب باشه؟! داوودددددددد نباید بخوابی تیر به پهلوش خورده بود، تنش غرق به خون بود، اما!....اما من نمیتونستم بهش دست بزنم، یعنی عذاب وجدانم این اجازه رو بهم نمی‌داد ، از طرفی حال داوود بدتر از این ها بود،یه فکری به سرم زد و میدونستم که فاطمه میتونه انجامش بده، حین پاره کردن پایین پارچه مانتوم گفتم :_داوود باید بهت دست بزنم تا بتونم خونریزیتو قطع کنم، برای اینکه هر دومون راحت باشیم فاطمه یه صیغه محرمیت یه ماهه بینمون میخونه باشه؟؟چشاشو روی هم گذاشت. فاطمه بلد بود و شروع کرد خوندن، زمان دانشجویی سر مسخره بازی، الکی الکی حفظش کرده بود و بلاخره یه جا بدردمون خورد. فاطمه صیغه رو که خوند، بدون ذره ای صبر سعی کردم جلوی خونریزی رو بگیرم، اما نمیشد تیر باید در میومد، هیچ وسیله ای نداشتم جرقه ای تو ذهنم خورد، سریع روسریمو باز کردم، کیلیپسمو در آوردم و شکوندمش، سوزنش رو برداشتم و با همون تیر رو از پهلوش در اوردم، تو این مدت فاطمه التماس میکرد که نخوابه. پارچه ی پاره شده مانتوم رو روی زخمش گذاشتم و روبه داوود گفتم :میخوام فشار بدم خب؟! تحمل کن باشه داوود؟!نفس کشیدن براش سخت شده بود خون زیادی ازش رفته بود. پارچه رو، روی زخمش گذاشتم، و تا می تونستم فشار دادم، کم کم خون ریزیش بند اومده بود. دوباره قسمتی از مانتوم رو پاره کردم وبا همون تیکه پارچه زخمشو بستم. فاطمه نتونست داوود و بیدار نگه داره و داوود خوابش برده بود، شاید الان اینجوری واسش بهتر بود، فاطمه با صورتی زخمی نگاهم کرد و چیزی نگفت از بوی خونی که تو فضا پیچیده بود حالت تهوع گرفته بودم، دردام تازه داشت یادم میومد،نگاهی به دست غرق خونم  کردم حالم داشت  بهم می‌خورد فاطمه همونجا کنار داوود تکیه داد و سرشو گذاشت رو پاش. با همون دستای خونی موهامو بدون هیچ کش و کیلیپسی بستم و روسریم که سرخ شده بود رو  سرم کردم، خداروشکر اتاق دوربین نداشت. از کنار داوود بلند شدم و لنگ لنگان به گوشه ی اتاق رفتم و به زور درد دراز کشیدم، تمام بدنم درد میکرد و الان فقط نگران حال داوود بودم امیدوارم زود تر از این خراب شده نجات پیدا کنیم و زخمای داوود عفونت نکنه قلبم دیگه خیلی بی تابی میکرد، همینجوری درد داشتم وقتی هم که اون عوضی پاشو گذاشت رو قلبم و فشار داد بدترم شد. چشامو بستم تا شاید با خواب  دردام  فراموش بشه اما با تصویری که چلو چشمم ظاهر شد خونم به جوش اومد همش قیافه شاهرخ جلو چشم نقش می بست. بعد از گذشت 13 سال خوب چهره اش یادمه، مشخصه که دلیلشم کابوس های همیشگیمه. اگر اون مرتیکه نبود، شاید منم اینجا  نبودم حالم این نبود، مامان و بابا بودن و وضعیت رسول و ریحانه این نبود، اون شاهرخ کثافت به خاطر کینه ای که قدیمی بوده رفیقشو کشت، نه مرگ معمولی و حتی نه فقط رفیقش بلکه کل خانواده ی  رفیقشو، اون حرومی حتی به مادرمم رحم نکرد، اون لعنتی، اونطوری که بابا میگفت برای موساد کار می‌کرد و شایدم میکنه، وقتی فهمید بابا ماموره خواست  انتقام بگیره، ازش اطلاعات میخواست ولی بابا خائن نبود و به هر قیمتی که شده بود اطلاعات نداد، نه تنها بابا بلکه مامان. واسه شاهرخ خوب شد تونست با دستور رئیسش زهرشو بریزه، اگر غیره این بود قطعا جرئتشو نداشت. تمام کابوس هام مثل فیلم از جلو چشام رد شد صدای نکبتش  تو گوشم پخش شد، از شدت عصبانیت قرمز شده بودم، این وضعیت من بود هر وقت میخواستم بخوابم



#ادامه_داردنویسندگان :Z&M

۱۳:۵۲

بفرمایید پارتــــــ 🦦🪖
اکت فراموش نشهundefined🧸
نظرم فراموش نشهundefinedundefined
undefined لینک ناشناس کوله بار عشقــــundefined:

ble.ir/payamresanimbot?start=M931JEp1J2v2NaHe0qczxgPkU

۱۳:۵۴

thumbnail
همین پیرزنایی که تو مترو صندلیمونو بهشون میدیم..🤌undefinedundefinedundefinedundefined‍🦯


کولهـ بــآر عِشقــــ♡undefined
@kolebarashgh

۱۴:۳۳