بله | کانال خـالـہ سـتـاره⭐️
عکس پروفایل خـالـہ سـتـاره⭐️خ

خـالـہ سـتـاره⭐️

۶.۹ هزار عضو

ناشناس.mp3

0
00۴.۳۴ مگابایت
#قصه_کودکانه
لاک پشت پیره و ننه تپله


خــالـــه ســتــارهundefined

۱۷:۰۰

thumbnail
#کلیپ_کودکانه
قسمتی از کارتون
Peep and the big Wide world

خــالـــه ســتــارهundefined

۱۷:۰۰

ناشناس.mp3

0
00۴.۲۸ مگابایت
#قصه_کودکانه
ببعی چاق و چله


خــالـــه ســتــارهundefined

۱۷:۰۰

#شعر_کودکانه
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
مورچه سیاه کوچولو
کار می کنه، بار می بره
دونه هارو جمع می کنه
داخل انبار می بره
مورچه  سیاه کوچولو
زیرِ زمین لونه داره
تو لونه ی زیرِزمین
یه عالمه دونه داره
مورچه  سیاه کوچولو
عاشق کار و کوششه
تابستون و فصل بهار
همیشه زحمت می کشه
 مورچه  سیاه کوچولو
خوشحاله و غم نداره
فصل زمستون که بیاد
آب و غذا کم نداره

خــالـــه ســتــارهundefined

۴:۴۷

ناشناس.mp3

۰۷:۰۶-۶.۵ مگابایت
#قصه_صوتی
قصه طاووس مغرور با صدای دلنشین پرنسس

خــالـــه ســتــارهundefined

۴:۴۷

thumbnail
#کلیپ_کودکانه
کلیپ ترانه کودکانه زیبا و شادundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefined « آشپزخونه » undefined


خــالـــه ســتــارهundefined

۴:۴۷

�ن پلنگ را شكست داد. - <unknown>.mp3

0
00۴.۱۷ مگابایت
undefined #قصه_برای_بچه‌ها
قصه امشب برگرفته از داستان:«چگونه میمون، پلنگ را شکست داد»
افسانه بومیان آفریقاییمترجم: نسرین صدیقگوینده: آزاده مقدم
خــالـــه ســتــارهundefined

۵:۵۶

ماهی دهن گشاد... - <unknown>.mp3

۰۳:۵۷-۱.۸۱ مگابایت
#قصه_صوتی #قصه_شب
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined#کلیپ_کودکانه
ماهی دهان گشاد
با صدای خاله سارا

خــالـــه ســتــارهundefined

۵:۵۶

ناشناس.mp3

0
00۳.۵۶ مگابایت
به مدرسه دیر رسیدم چون ..... قصه صوتی کودک گوینده : لیلا طوفانی

خــالـــه ســتــارهundefined

۵:۵۶

undefined داستان کوتاه#مداد_سیاه
«دوم دبستان بودم. روزی از مدرسه آمدم و به مادرم گفتم: مداد سیاهم را گم کردم. مادرم گفت: «خوب چه کار کردی بدون مداد؟» گفتم: «از دوستم مداد گرفتم.» مادرم گفت: خوبه و پرسید که دوستم از من چیزی نخواست؟ خوراکی یا چیزی؟ گفتم : نه. چیزی از من نخواست. مادرم گفت: «پس او با این کار سعی کرده به دیگری نیکی کند، ببین چقدر زیرک است. پس تو چرا به دیگران نیکی نکنی؟» گفتم: «چگونه نیکی کنم؟» مادرم گفت: «دو مداد می‌خریم، یکی برای خودت و دیگری برای کسی که ممکن است مدادش گم شود. آن مداد را به کسی که مدادش گم می‌شود می‌دهی و بعد از پایان درس پس می‌گیریم.» خیلی شادمان شدم و بعد از عملی کردن پیشنهاد مادرم، احساس رضایت خوبی داشتم آن‌قدر که در کیفم مدادهای اضافی بیشتری می‌گذاشتم تا به نفرات بیشتری کمک کنم. با این کار، هم درسم خیلی بهتر از قبل شده بود و هم علاقه‌ام به مدرسه چند برابر شده بود. ستاره کلاس شده بودم به گونه‌ای که همه مرا صاحب مدادهای ذخیره می‌شناختند و همیشه از من کمک می‌گرفتند. حالا که بزرگ‌شده‌ام و ازنظر علمی در سطح عالی قرارگرفته‌ام و تشکیل خانواده داده‌ام، صاحب بزرگ‌ترین جمعیت خیریه شهر هستم.»
خــالـــه ســتــارهundefined

۶:۵۸

�واست رنگشو عوض کنه - <unknown>.mp3

0
00۴.۴۴ مگابایت
undefinedundefinedundefined #قصه_برای_بچه‌ها
قصه ترجمه آزاد از:«گرگی که می‌خواست رنگش را عوض کنه»
نوشته: Orianne Lallemaگوینده: آزاده مقدم

خــالـــه ســتــارهundefined

۶:۵۸

#قصه‌_کودکانه
undefinedجغد دانا و راز ستاره‌ها
undefinedقصه‌ای برای کودکان کنجکاو
روزی روزگاری، در جنگلی سرسبز و پر از درختان بلند، جغد کوچکی به نام جوجو زندگی می‌کرد. جوجو چشم‌هایی درشت و براق داشت که در شب مثل دو تا گردوی خوشگل می‌درخشیدند.
جوجو با بقیه جغدها فرق داشت. وقتی همه جغدها شب‌ها پرواز می‌کردند و دنبال غذا می‌گشتند، جوجو بالای بلندترین درخت جنگل می‌نشست و به آسمان خیره می‌شد. به ستاره‌ها خیره می‌شد. به آن نقطه‌های نورانی کوچکی که در دل آسمان تاریک، چشمک می‌زدند.
یک شب، جوجو از مادرش پرسید: «مامان! اون چراغ‌های ریزی که بالای سر ما هستن، چی هستن؟»
مادر جواب داد: «اونا ستاره‌هستند، عزیزم.»
جوجو دوباره پرسید: «چرا اونا می‌درخشن؟»
مادر لبخند زد: «خب... چون زیباهستند.»
اما جوجو هنوز سوال داشت: «چرا بعضی‌هاشون پرنورترن؟ چرا بعضی‌هاشون چشمک می‌زنن؟ چرا ما نمی‌تونیم بهشون برسیم؟»
مادر که پشت سر هم سوال می‌شنید، بالی دور جوجو انداخت و گفت: «جوجوی کنجکاو من! چقدر سوال می‌پرسی. مگر نمی‌دانی که جغدها فقط باید شب‌ها شکار کنند و روزها بخوابند؟ این همه فکر کردن به ستاره‌ها چه فایده‌ای دارد؟»
اما جوجو دلش نمی‌آمد دست از سوال بکشد. هر شب، وقتی جنگل تاریک می‌شد و بقیه جغدها به شکار می‌رفتند، او باز هم به ستاره‌ها نگاه می‌کرد.
تا این که یک شب، پدربزرگ دانا که پیرترین جغد جنگل بود، کنار جوجو نشست. پدربزرگ دیگر پرواز نمی‌کرد و عینکی گرد روی چشم‌های مهربانش داشت.
پدربزرگ پرسید: «چرا اینقدر به آسمان خیره شدی، کوچولو؟»
جوجو آهی کشید: «پدربزرگ، من هر شب به این ستاره‌ها نگاه می‌کنم. اما هیچ چیز ازشان نمی‌فهمم. انگار رازی توی دلشان پنهان کرده‌اند.»
پدربزرگ عینکش را جابجا کرد و گفت: «راز؟ چه رازی؟»
جوجو با هیجان گفت: «نمی‌دانم! شاید راز این که چرا می‌درخشند. شاید راز این که کجا می‌روند وقتی صبح می‌شود. شاید... شاید راز این که آیا آنها هم مثل ما جغدها به ما نگاه می‌کنند؟»
پدربزرگ زد زیر خنده: «وای وای وای! چه جغد کنجکاوی! می‌دانی چیست؟ من روزی روزگاری، وقتی جوان بودم، همین سوال‌ها را می‌پرسیدم.»
چشمان جوجو برق زد: «واقعاً؟ پس جوابشان را پیدا کردید؟»
پدربزرگ سری تکان داد: «نه عزیزم. من جواب همه سوال‌هایم را پیدا نکردم. اما چیز مهم‌تری پیدا کردم.»
جوجو با تعجب پرسید: «چه چیزی؟»
پدربزرگ آرام گفت: «کتاب‌ها.»
و بالش را باز کرد و کتابی کهنه را از لای بالش بیرون آورد. کتابی پر از نقش و نگار و خط‌های عجیب.
«این کتاب را پدربزرگ من به من داد. او گفت روزی روزگاری، جغد دانایی به نام پروفسور پر زندگی می‌کرده که تمام عمرش را صرف یاد گرفتن کرده بوده. او همه چیز را درباره جنگل، حیوان‌ها، ماه و ستاره‌ها نوشته بوده.»
جوجو با حیرت به کتاب نگاه کرد: «یعنی این کتاب راز ستاره‌ها را می‌داند؟»
پدربزرگ گفت: «بیا با هم ببینیم.»
آن شب، تا صبح، جوجو و پدربزرگ کنار هم نشستند و کتاب را خواندند. پدربزرگ برای جوجو توضیح داد که ستاره‌ها خورشیدهای دوری هستند که خیلی خیلی از ما فاصله دارند. بعضی از آنها از خورشید خود ما هم بزرگ‌ترند. چشمک زدنشان به خاطر هواست که بین ما و آنها حرکت می‌کند.
جوجو که تا صبح بیدار مانده بود، حالا دیگر خسته نبود. او پر از دانسته‌های تازه شده بود. اما مهم‌تر از همه، فهمیده بود که چطور می‌تواند به سوال‌هایش جواب بدهد.
از آن شب به بعد، جوجو هر شب پیش پدربزرگ می‌رفت و کتاب می‌خواند. او یاد گرفت که بعضی از ستاره‌ها راه سفر را به پرنده‌های کوچک نشان می‌دهند. یاد گرفت که ماه نور خودش را از خورشید می‌گیرد. یاد گرفت که چرا شب می‌شود و روز.
جوجو هر روز چیزهای تازه‌ای یاد می‌گرفت. اما هر چه بیشتر یاد می‌گرفت، سوال‌های تازه‌تری هم پیدا می‌کرد. حالا می‌فهمید که چرا پدربزرگ گفته بود «همه جواب‌ها را پیدا نکردم».
یک شب، برادر کوچک جوجو پیشش آمد و پرسید: «جوجو، چرا ماه گرد است؟»
جوجو لبخند زد و گفت: «بیا تا برات توضیح بدم...»
و تازه آن موقع فهمید که بزرگ‌ترین لذت یادگیری، این است که بتوانی آن را به دیگران هم یاد بدهی.
جنگلی‌ها دیگر جوجو را با نام دیگری صدا می‌زدند: «جغد دانا». اما خود جوجو می‌دانست که هنوز چیزهای زیادی برای یاد گرفتن وجود دارد. و این، شیرین‌ترین بخش ماجرا بود.
پایان
نویسنده:عابدین عادل زاده
خــالـــه ســتــارهundefined

۱۳:۴۹

thumbnail
فکر میکنی میتونی جوجه رو ببره پیش خرگوشه؟undefined
خــالـــه ســتــارهundefined

۱۳:۵۱

1_5665121226.mp3

۰۲:۲۶-۲.۲۴ مگابایت
آهنگ رمضان ماه دعا#ماه_رمضان
خــالـــه ســتــارهundefined

۱۳:۵۱

thumbnail
#کارتون کارتون زیبای تام و جری این قسمت : " دعوا سر سوسیس

خــالـــه ســتــارهundefined

۱۵:۵۴

#قصه_کودکانه قصه ای از امام سجاد(ع) برای کودکانکنترل کردن خشم و عصبانیت
روزی مردی در برابر امام سجّاد علیه السلام ایستاد و حرف تندی به او گفت؛ اما حضرت جوابش را ندادتا آن مرد رفت. امام علیه السلام به افرادی که آنجا نشسته بودند فرمود: «دوست دارم که همراه من بیایید وجواب من را بشنوید.» امام و همراهانش به راه افتادند و امام این آیه را می خواند: «کسانی که خشم خودشان را فرو ببرند واز مردم گذشت کنند، خدا آنان را دوست دارد.» وقتی به خانه او رسیدند، امام فرمود به او بگویید که علی بن الحسین علیه السلام آمده. آن مرد منتظر دعوا بود. فکر می کرد امام برای تلافی آمده؛ ولی وقتی در برابر امام قرار گرفت، امام فرمود: «ای مرد! آنچه که چندی پیش به من گفتی اگر در من هست، خدا مرا بیامرزد؛ ولی اگر چیزی که گفتی در من نیست، خدا تو را بیامرزد.» وقتی آن مرد این حرکت امام را دید از حرف هایی که به آن امام عزیز گفته بود شرمنده شد و گفت: «چیزی که در تو نبود به تو گفتم و من به آن حرف ها سزاوارترم.

خــالـــه ســتــارهundefined

۱۵:۵۵

AudioCutter_ موش کوچولو و آینه.mp3

۰۵:۰۰-۱۱.۴۵ مگابایت
فایل صوتی #موش_کوچولو_و_آینه موضوع :#مهربانی#دوستی

خــالـــه ســتــارهundefined

۱۵:۵۷

#داستان#نیمه_تمام
گورخر کوچولو و لکه‌ی نارنجی
گورخر کوچولو، با خط‌های سفید و مشکی‌اش، همیشه دوست داشت همه‌چیز مرتب و تمیز باشد. یک روز صبح، وقتی از خواب بیدار شد، دید یک لکه‌ی نارنجی روی پایش افتاده!
با تعجب گفت: «این دیگه چیه؟ کی این کارو کرده؟» او با عصبانیت به سراغ دوستش، میمون بازیگوش، رفت و فریاد زد: «تو بودی! تو همیشه شوخی می‌کنی!»
میمون گفت: «نه به خدا، من نبودم! شاید از برگ درخت پرتقال افتاده باشه...»
اما گورخر کوچولو آن‌قدر عصبانی بود که نشنید. پاهایش را به زمین کوبید و با صدای بلند گفت: «دیگه باهات بازی نمی‌کنم!»
در همین لحظه، صدایی از پشت درخت آمد... صدایی آرام و مهربان که گفت: «اگر اول گوش می‌دادی، شاید می‌فهمیدی که ...»
---
و حالا ادامه‌ی داستان با توست:
- آن صدا از کی بود؟- آیا گورخر کوچولو متوجه اشتباهش شد؟- لکه‌ی نارنجی واقعاً از کجا آمده بود؟
خــالـــه ســتــارهundefined

۱۸:۱۲

thumbnail
چندتا اختلاف تو تصویر میبینی؟undefined
#تست_هوش تقویت #دقت و #تمرکز #اختلاف_تصویر
‌[خــالـــه ســتــارهundefined️](ble.ir/join/AzhC1dWhuD)

۱۸:۱۳

thumbnail
#لالایی
لالا لالا شکوفه ی گلابی ببند چشم هاتو تا آروم بخوابی
لالا لالا جَوونه های پونه دوباره قرص ماه تو آسمونه
بخواب تا کلی خواب خوب ببینی تو باغ قصه ها آلو بچینی
بری به سرزمین آبنباتی بری به خونه های شکلاتی
لالا لالا شب اومده دوباره ستاره آی ستاره آی ستاره...
لالا لالا گل یاسی و شب بو برو به خواب ناز عشق کوچولو
یه جایی که نه سوزه و نه سرماست یه جا که مثل چشم های تو زیباست
بری و شهر رویا رو ببینی سر سفره با خرگوش ها بشینی
بری رو بال اسب های پرنده به شهر کوچک بازی و خنده
بری به دره ی رنگین کمون ها به قصر گم شده تو آسمون ها
لالا لالا بخواب فرشته ی ناز که خورشید پشت کوه ها گم شده باز
لالا لالا گل بنفش و آبی ببند چشم هاتو تا آروم بخوابی...
خــالـــه ســتــارهundefined

۱۸:۱۳