بله | کانال کُرّاسه
عکس پروفایل کُرّاسهک

کُرّاسه

۳۵۷ عضو
عکس پروفایل کُرّاسهک
۳۵۷ عضو

کُرّاسه

قدیم صحاف‌ها کتاب را پیش از صحافی جزوه‌هایی ٨ برگی می‌کردند و بعد جزوه‌ها را به هم می‌دوختند. نام هر جزوه‌ی ٨ برگی، کُرّاسه بود.
اگر هر آدمی کتابی باشد، اینجا کراسه است؛ آن کراسه‌ی خواندنی‌تر.
من اینجا هستم:@sararahimiii
روز هجدهمِ جنگ دوم، ٢۶ اسفند ٠۴
صبح خیلی دیر خوابیدم. صداهای پیاپی انفجار نمی‌گذاشت بخوابیم. از ۶ گذشته بود که خوابیدم. قبل ظهر بیدار شدم و دیدم یکی از دوستانمان در گروه خبر یک‌خطی شهادت آقای #لاریجانی را نوشته. خبر را حتی هنوز خیلی از خبرگزاری‌های غیررسمی هم کار نکرده بودند. تلخ بودم. نوشتم: «زودتر خبردادن امتیاز داره؟» و ناراحتش کردم احتمالاً. اخبار تلخ و هزینه‌های پیروزی خیلی زیادند. اگر بخواهیم همه‌شان را همه‌جا زودتر از همه پخش کنیم و همهٔ روز را دربارهٔ راست‌ودروغش حرف بزنیم، خیلی زودتر از چیزی که باید، فرسوده می‌شویم.
سه چهار ساعتی پای اخبار بودم، چندتا تلفن زدم و وقتی دیدم از کار خبری نیست، کلافه از خبرها دوباره رفتم بخوابم. می‌خواستم بخوابم و دیگر خبر نشنوم. بعدش از خودم عصبانی شدم. قرار نیست با هر خبر تازه اینطور دست‌وپا گم کنم. برای بعد از این باید یاد محکم‌تر بود. عصری آقای جواهری عکس خام جلد جدید شمارهٔ تهران مدام را برایم فرستاد. تنها اتفاق خوب امروز بود آن عکس. خیلی درست بود. بغض کردم از دیدنش. 
قبل افطار با همسرم و صفا سه‌تایی زدیم بیرون. تجمع‌ها امروز زودتر بود. ساعت پنج. از شهرک کوچکمان که در آمدیم، کمی بعد از تره‌بار کاروان خودرویی راه افتاده بود. همزمانی قشنگی بود. انگار منتظر بودند ما برسیم و بعد راه بیفتند. همراهشان شدیم و در محله دور زدیم. خیلی زیاد بودند الحمدلله. در مسیر، مردم برایمان دست تکان می‌دادند. یک پسر بچهٔ حدود هشت‌نه ساله هم در خانه را باز کرده بود و تک‌وتنها با پیژامه ایستاده بود در قاب در و پرچمش را می‌گرداند و به ماشین‌ها می‌خندید. خیلی قشنگ بود این پسر. 
دم ورودی اتوبان از کاروان جدا شدیم که برویم شریف. نزدیک شریف دیدیم مراسمشان به‌خاطر احتمال هدف‌بودن دانشگاه جابه‌جا شده. دست‌ازپادرازتر رفتیم دانشگاه تهران که به نماز برسیم. بعد نماز سفره‌ها پهن بود و داشتیم می‌گشتیم جا پیدا کنیم بنشینیم که خانم نوروزی و بچه‌های هیئت را دیدیم. بچه‌های آتلیه سه‌درچهار برای افطار مردمِ تجمع فلافل درست کرده بودند. خانم نوروزی دوتا لقمه داد دست من و صفا و همانجا کنارشان نشستیم. حرف پرچم شد و گله کردم که پرچمی که خریدیم کیفیتش خوب نیست. گفت این روزها برای هر کس که خواسته، همان روز پرچم فرستاده‌اند و یکی‌ش را نشانم داد. ساتن ضخیم قشنگی بود. رفتنا همان پرچم را بهمان هدیه داد و هرچی تعارف الکی کردم، نپذیرفت پسش بگیرد. فردای پیروزی انشاالله بگذاریمش سردر خانه‌مان. 
از کنارشان که بلند شدم، جلوتر زهراها را دیدم. رضوانی و محمدی. جفتشان از بچه‌های بسیج تهرانند و روز و شبشان را برای درست برگزار‌شدن برنامه‌های تجمع روبه‌روی دانشگاه یکی می‌کنند. با زهرای محمدی از وضعیت مجله و رشته‌شدن پنبه‌هامان حرف زدیم. بغلشان کردم و خداحافظی که به میدان کاج برسیم. داشتم کفش می‌پوشیدم که خانم سن‌داری کنارم پرسید:  «عزیزم ترامپو همین وسط آتیش می‌زنن؟» خندیدم و شانه بالا انداختم. 
میدان کاج خیلی شلوغ بود. کی این میدان به خودش چنین جمعیتی می‌دید؟ به سخنرانی دکتر غلامی رسیدیم و کمی بعدتر شهید آوردند. چقدر این روزها عجیب است... خواهر همسرم و خواهرزاده‌ها را هم همانجا دیدیم. آنها هم می‌گفتند این جمعیت عجیب است برای میدان. راه افتادیم که دوستانمان را پیدا کنیم. پرستو و همسرش با دخترهایشان آمده بودند و نرگس بیدار بود. سعی کردیم خاله‌های استانداردی باشیم و خواب بچه را بپرانیم که بحمدالله موفق بودیم. 
بعد از پایان تجمع کمی همراه ماشین‌ها دور زدیم. موکب مدرسهٔ مهر هشتم را هم دیدیم که عکس شهیدشان را به دیواره زده بودند و چای به ماشین‌ها تعارف می‌کردند. در مسیر برگشت دیدم که چند نفر پیام تسلیت داده‌اند و کانال هنر مقاومت دارد پوسترهای رسمی شهادت دکتر لاریجانی را منتشر می‌کند و هنوز خبر رسمی نیامده. واقعاً کلافه می‌شوم از این وضع رسانهٔ رسمی. 
نزدیک خانهٔ صفا که رسیدیم، خبر رسمی آمد. صلاحیت #شهید_لاریجانی را همه فهمیدند. 
هجده روز کامل نشده، دوست و برادر و رفیق و همفکر شما بهتان ملحق شد آقا.

@korraseh | کُرّاسه

۰:۳۳