بازارسال شده از مجلهٔ مدام
۱۸:۲۱
بازارسال شده از ایستادن روی شانههای دنیا
دارم پایاننامه ارشد ابوعبیده را نگاه میکنم. موضوعش سرزمین مقدس است. یکی از صفحات اولش را اختصاص داده به آیه ۱۲۸ سوره اعراف؛موسی به قوم خود گفت: از خدا یاری خواهید و صبر کنید که زمین ملک خداست، آن را به هر کس از بندگان خود خواهد به میراث دهد. و بله " إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُهَا مَنْ يَشَاءُ".
همین.
همین.
۶:۱۳
بیاین ببینیم همدیگه رو. :)
۹:۲۱
- آقا شما کارتون چیه؟+ من اوکراین مزرعهٔ پرورش کرم خوراکی دارم.-هوممم. جالبه. کی میخوره کرما رو؟+ با یه شرکت اوکراینی قرارداد داریم، اونا میبرن پروسس میکنن، تبدیل به اسنک میکنن، صادر میشه.- کجا صادر میکنین؟+ آمریکای جنوبی. بعضیا اسیای شرقی هم کار میکنن. من کار نمیکنم.- خودتم چشیدی تا حالا؟+ نه من اذیت میشم. به مزاج ایرونی نمیسازه. - وا. خب میخوردی یه بار دستهگلت رو.
/از گفتگوهای مردمِ قطار/
@korraseh | کُرّاسه
/از گفتگوهای مردمِ قطار/
@korraseh | کُرّاسه
۱۴:۳۵
بازارسال شده از مجلهٔ مدام
آنچه-می-بخشیم-می-ماند_.mp3
۴۲:۲۱-۱۶.۹۷ مگابایت
به بهانه سالگرد شهادت یحیی حسنالسنوار؛ رهبر بزرگی که عمر خود را صرف آزادی فلسطین کرد.
🟢 «ما میدیدیم که خون از دست مرد بر روی قالیچه، بر روی در شکسته، دستهٔ مبل، شیشههای شکستهٔ پنجره، برگ کتابهای ناخواندهٔ تاریخ میریخت.»
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine
۱۳:۱۰
خیلی موضوعها هست که آدم حرفی ندارد دربارهشان بزند یا باید بگردد و موضوع پیدا کند برای نوشتن.سوگ اینطور نیست. آدمها برای سوگ موضوع دارند؛ خاطرات و تجربههای قرصومحکمی که بخش مهمی از شخصیتشان را ساخته.این ماه که هر هفته با قطار میرفتم شیراز، شبها را با سریالی صبح میکردم به اسم وستورد. جهان غرب. داستان در پارکی میگذرد که پر از رباتهای انساننماست. رباتها با آدم واقعی مو نمیزنند و همهچیزشان از واقعیت بازسازی شده. اندامشان، شخصیتهایشان و تکتک ظرافتهای رفتاری و احساسیشان. آدمهای سریال بلیت میخرند برای رفتن به این پارک و یک روز زندگیکردن در سرزمین این رباتها.جایی از سریال، سازندهٔ همهٔ رباتها و صاحب پارک، به یکی از زیردستانش میگوید: «برای شکل دادن هر شخصیت و قرار دادنش توی خط داستانی، ما چند تا خاطرهٔ بنیادین لازم داشتیم. خاطرههایی که در ناخودآگاه شخصیت قرار بگیرن و بهش عمق بدن و کنشهاش رو توجیه کنن و جهت بدن. ما به تجربه فهمیدیم که فقدانها برای این کار بهتر عمل میکنند.»این روزها که شمارهٔ سوگ را برای آخرینبار نمونهخوانی میکردیم و میفرستادیم چاپخانه، با دوبارهدیدن خیلی از مطالب، من دوباره و دوباره یاد آن دیالوگ افتادم. آدمها برای نوشتن از سوگ، باید تصمیم بگیرند آن خاطرهای که بخش مهمی از شخصیتشان را ساخته و عمق داده، تعریف کنند یا بگذارند همان پایینها بماند.و سوگِ مدام جمع آدمهایی است که نترسیدند و آنِ سخت و خصوصیِ زندگی را روی کاغذ آوردند.
روز دوشنبه، ١٩ آبان، رونمایی شمارهٔ عجیب سوگِ مدام است.
قدم به چشم بگذارید که دور هم از این حس مشترک حرف بزنیم.
اطلاعات و آدرس رونمایی اینجا هست.
@korraseh | کُرّاسه
روز دوشنبه، ١٩ آبان، رونمایی شمارهٔ عجیب سوگِ مدام است.
قدم به چشم بگذارید که دور هم از این حس مشترک حرف بزنیم.
اطلاعات و آدرس رونمایی اینجا هست.
@korraseh | کُرّاسه
۲۰:۳۰
۱۹:۱۸
اگر بلاگر بودم، دوست داشتم در صفحهٔ پرمخاطبم از تمام هیئات و مجالس مذهبیای که به جزئیات راحتی «خانواده» اهمیت میدن، تشکر کنم.هیئاتی کهبه بچهها مدام تذکر نمیدن، مسیر کالسکهرو و جای پارک کالسکه تدارک میبینن، حسینیه کودک دارن، بهجای فضای سرد و بدمسیر و نمور با سقف کوتاه، فضا رو عادلانه بین خانمها و آقایان تقسیم میکنن، تهویه و کیفیت صدا و تصویر بخش زنانه رو مدام چک میکنن، مجلس رو بیش از حد متعارف طول نمیدن، خانمها رو سومشخص غایت در نظر نمیگیرن و خلاصه مخاطبشون رو خانواده میدونن، نه صرفاً آقایان.
خدا بهحق این شب عزیز زیادشون کنه.
@korraseh | کُرّاسه
خدا بهحق این شب عزیز زیادشون کنه.
@korraseh | کُرّاسه
۱۷:۱۹
«حَمْداً يُخَلِّفُ حَمْدَ الْحَامِدِينَ وَرَاءَهُحَمْداً يَمْلَأُ أَرْضَهُ وَ سَمَاءَهُ...

»
/از دعای آن حضرت بود بهوقت دیدن برق و شنیدن صدای رعد/
پ. ن: بهحق این بارون، یه خبر خوبی هم از رضا امیرخانی برسه دیگه...
@korraseh | کُرّاسه
/از دعای آن حضرت بود بهوقت دیدن برق و شنیدن صدای رعد/
پ. ن: بهحق این بارون، یه خبر خوبی هم از رضا امیرخانی برسه دیگه...
@korraseh | کُرّاسه
۱۷:۵۸
یک پادکست کوچک بهاحترام خوابگاه، خاطرهگاه دانشجوها و خیلیهای دیگر.
روز ما مبارک! :)
@korraseh | کُرّاسه
روز ما مبارک! :)
@korraseh | کُرّاسه
۱۵:۰۹
بارون اومده،گلفروشیها شلوغن،تو مترو بغلدستیم داشت پای تلفن قربونصدقهٔ مامانش میرفت،
و خب بله،هنوز خوشگلیاشو داره. :)
@korraseh | کُرّاسه
و خب بله،هنوز خوشگلیاشو داره. :)
@korraseh | کُرّاسه
۱۶:۰۵
زنی چنین که تویی جز تو هیچ کس زن نیستو گر زن است، پسندیدهٔ دل من نیست
زنی چنین که تویی، ای که چون تو، هیچ زنی
به بینیازی ِ بیزینتی مزیّن نیست
تراز و طرح و تراشش نیایدم به نظراگر تلألو جانی چو تو در آن تن نیست
«نه هر که خال و خطی داشت، دلبری داند»*چو نقش پرده که در خورد دل نهادن نیست
به طرف دامن حورِ بهشت گو نرسداگر هر آینه دست منت به دامن نیست
نگاه دار دلم را برای آنچه در اوستکه ساغر غم تو در خور شکستن نیست
به خون خود، خط برهان نویسمت این باراگر هر آینه عشق منت مبرهن نیست
طنین نام تو پیچیده است در غزلموگرنه شعر من این گونه خودمطنن نیست
#حسین_منزویو برای متولدِ عزیز امروز. :)
@korraseh | کُرّاسه
زنی چنین که تویی، ای که چون تو، هیچ زنی
به بینیازی ِ بیزینتی مزیّن نیست
تراز و طرح و تراشش نیایدم به نظراگر تلألو جانی چو تو در آن تن نیست
«نه هر که خال و خطی داشت، دلبری داند»*چو نقش پرده که در خورد دل نهادن نیست
به طرف دامن حورِ بهشت گو نرسداگر هر آینه دست منت به دامن نیست
نگاه دار دلم را برای آنچه در اوستکه ساغر غم تو در خور شکستن نیست
به خون خود، خط برهان نویسمت این باراگر هر آینه عشق منت مبرهن نیست
طنین نام تو پیچیده است در غزلموگرنه شعر من این گونه خودمطنن نیست
#حسین_منزویو برای متولدِ عزیز امروز. :)
@korraseh | کُرّاسه
۶:۳۱
بمونه از جشن یلدای مرکز مطالعات و ما ورودیهای ٠٣ :)
پ. ن: همهٔ رگهای سرم نبض میزنه، همهٔ پولام رو دادهم بلیت خریدم، دویدنها تمام نمیشهولی راضیام که تو این رفتوآمدا این آدما رو پیدا کردم برای خودم.
@korraseh | کُرّاسه
پ. ن: همهٔ رگهای سرم نبض میزنه، همهٔ پولام رو دادهم بلیت خریدم، دویدنها تمام نمیشهولی راضیام که تو این رفتوآمدا این آدما رو پیدا کردم برای خودم.
@korraseh | کُرّاسه
۱۶:۲۰
الان که این متن توی رادیو منتشر شده، من دلم بیشتر از موقع نوشتنش برای آدمهایش تنگ شده.
/ای کاش آدمی رفقایش را میشد با خود ببرد هر کجا که خواست/
این متن را میتوانید در رادیو مدام بشنوید.
@korraseh | کُرّاسه
/ای کاش آدمی رفقایش را میشد با خود ببرد هر کجا که خواست/
این متن را میتوانید در رادیو مدام بشنوید.
@korraseh | کُرّاسه
۵:۴۵
هفتهٔ پیش، آقای کنترل بلیت قطار کارت ملیمو گرفت و بعد از بارها که همو میدیدیم و هیچی نمیگفت، گفت: «شمام که هر روز مسافری!» و کارتمو پس داد.
امسال همهش همین بودم. هر روز مسافر بودم. مدام. عجیب بود. جدید بود. سخت بود و تو مسافربودن خدا یه چیزایی بهم داد که هیچوقت نمیتونم اونطوری که باید، ممنونش باشم.
/هفتِ ده و پایان بیستوشش سالگی/
@korraseh | کُرّاسه
امسال همهش همین بودم. هر روز مسافر بودم. مدام. عجیب بود. جدید بود. سخت بود و تو مسافربودن خدا یه چیزایی بهم داد که هیچوقت نمیتونم اونطوری که باید، ممنونش باشم.
/هفتِ ده و پایان بیستوشش سالگی/
@korraseh | کُرّاسه
۲۳:۲۷
چه لطف بود که ناگاه رشحهٔ قلمت
حقوق خدمت ما عرضه کرد بر کرمت یاتهش یه جوری بشه که آدم رو با شما به یاد بیارن.
@korraseh | کُرّاسه
حقوق خدمت ما عرضه کرد بر کرمت یاتهش یه جوری بشه که آدم رو با شما به یاد بیارن.
@korraseh | کُرّاسه
۱۱:۰۲
۱۱:۰۲
۱۱:۰۲
۱۱:۰۲
۱۱:۰۲