روز بیستوهشتمِ جنگ دوم، ٧ فروردین ٠۵
نیم ساعتی مانده به اذان صبح باران تند شد. صدای ترسناک رعدوبرق میآمد و ما هی فکر میکردیم جنگنده است. البته که قبلترش بودند جنگندهها و تعداد انفجارها از شبهای قبل بیشتر بود. دفعههای بعد عادی شد. خیلی عجیب است که هی از این صداها میپریم، هی یادمان میاید خود خداست و ترسمان میریزد. به خودت سوگند که منزهی حضرت باری.
دیر وقت خوابیدم و با اذان ظهر بیدار شدم. دیدم دوستم پیام داده دم خانهٔ ما را زده. من نمیدانستم. فکر کرده بودم رعدوبرق است. نبوده انگار.
تا عصر کار زیادی نداشتم. صوت یکساعتهٔ رئیسمان را گوش دادم، لباسهای بندرخت را جمع کردم و کارهای کوچک اینطوری که هر وقت دیگر غیر جنگ اگر بود، نوشتنشان معذبم میکرد.
شب با زهرا قرار داشتیم برویم ونک. حدود ٧ونیم رفتم سمت خانهشان و با مادرش سهتایی رفتیم سمت ونک. باران امشب خیلی تند بود. اکثریت جمعیت تا شبهای قبل چتر نمیگرفتند دستشان ولی امشب تعداد چترها بیشتر بود. حاجخانم نیکروشِ اعظم هم ابتکار کردند، پرچمشان را زدند سر چتر که قدش بلندتر شود. جمعیت نماز استغاثه هم میخواستند بخوانند، از شدت باران نشد. قرار شد نمازشان را خانه بخوانند و دعا را با جمعیت، زیر آسمان. خیلیها دیدم که چترشان را بستند که دعا را واقعاً زیر آسمان بخوانند. چقدر خوشم میآید از این قیدهای آدمها. انگار یک چیزی میدانند از آسمان که جایی نوشته نشده و مرامی رعایتش میکنند.
شب دوباره برگشتم خانهٔ زهرا. حاجخانم نگذاشتند تنها برگردم سمت خانه. حاجخانم از انگشتشمار آدمهای روی زمیناند که زور هم بگویند، آدم میخرد. خدا حفظ کند حاجخانم را.
دوساعتی زحمت زهرا دادم. صدای انفجارها هم امشب زیاد بود. از پنجره میدیدیم دود سفیدش را. زهرا مدام شبیه کسی که از راهنمای موزه سؤال میپرسد، از من میپرسید: «اینکه الان زد چی بود؟» و شرمنده بودم از اینکه صدا شبیه قبلیها نبود و نتوانستم ژست تجربه بگیرم به خودم.
از اول جنگ تا حالا هر بار با اولین صدا میروم سمت گروهها. سهچهارتا گروهی که با دوستانمان داریم و سهکتاب را چک میکنم و صبر میکنم تا صداها تمام شود. امشب وسط انفجارها خانم عطارزاده در گروه نوشت: «وقتایی که صدا میاد خیلی باشید. هی پیام بدید.» خیلی حرف دل من بود. ساعتهایی که صدای انفجار میاید، تنها وقتهایی است که مدام گوشی را برای یک پیام جدید رفرش میکنم و از تعدادشان کلافه نیستم. جنگ دارد ویژگیهای عجیبوغریبی از خودم را نشانم میدهد.
@korraseh | کُرّاسه
نیم ساعتی مانده به اذان صبح باران تند شد. صدای ترسناک رعدوبرق میآمد و ما هی فکر میکردیم جنگنده است. البته که قبلترش بودند جنگندهها و تعداد انفجارها از شبهای قبل بیشتر بود. دفعههای بعد عادی شد. خیلی عجیب است که هی از این صداها میپریم، هی یادمان میاید خود خداست و ترسمان میریزد. به خودت سوگند که منزهی حضرت باری.
دیر وقت خوابیدم و با اذان ظهر بیدار شدم. دیدم دوستم پیام داده دم خانهٔ ما را زده. من نمیدانستم. فکر کرده بودم رعدوبرق است. نبوده انگار.
تا عصر کار زیادی نداشتم. صوت یکساعتهٔ رئیسمان را گوش دادم، لباسهای بندرخت را جمع کردم و کارهای کوچک اینطوری که هر وقت دیگر غیر جنگ اگر بود، نوشتنشان معذبم میکرد.
شب با زهرا قرار داشتیم برویم ونک. حدود ٧ونیم رفتم سمت خانهشان و با مادرش سهتایی رفتیم سمت ونک. باران امشب خیلی تند بود. اکثریت جمعیت تا شبهای قبل چتر نمیگرفتند دستشان ولی امشب تعداد چترها بیشتر بود. حاجخانم نیکروشِ اعظم هم ابتکار کردند، پرچمشان را زدند سر چتر که قدش بلندتر شود. جمعیت نماز استغاثه هم میخواستند بخوانند، از شدت باران نشد. قرار شد نمازشان را خانه بخوانند و دعا را با جمعیت، زیر آسمان. خیلیها دیدم که چترشان را بستند که دعا را واقعاً زیر آسمان بخوانند. چقدر خوشم میآید از این قیدهای آدمها. انگار یک چیزی میدانند از آسمان که جایی نوشته نشده و مرامی رعایتش میکنند.
شب دوباره برگشتم خانهٔ زهرا. حاجخانم نگذاشتند تنها برگردم سمت خانه. حاجخانم از انگشتشمار آدمهای روی زمیناند که زور هم بگویند، آدم میخرد. خدا حفظ کند حاجخانم را.
دوساعتی زحمت زهرا دادم. صدای انفجارها هم امشب زیاد بود. از پنجره میدیدیم دود سفیدش را. زهرا مدام شبیه کسی که از راهنمای موزه سؤال میپرسد، از من میپرسید: «اینکه الان زد چی بود؟» و شرمنده بودم از اینکه صدا شبیه قبلیها نبود و نتوانستم ژست تجربه بگیرم به خودم.
از اول جنگ تا حالا هر بار با اولین صدا میروم سمت گروهها. سهچهارتا گروهی که با دوستانمان داریم و سهکتاب را چک میکنم و صبر میکنم تا صداها تمام شود. امشب وسط انفجارها خانم عطارزاده در گروه نوشت: «وقتایی که صدا میاد خیلی باشید. هی پیام بدید.» خیلی حرف دل من بود. ساعتهایی که صدای انفجار میاید، تنها وقتهایی است که مدام گوشی را برای یک پیام جدید رفرش میکنم و از تعدادشان کلافه نیستم. جنگ دارد ویژگیهای عجیبوغریبی از خودم را نشانم میدهد.
@korraseh | کُرّاسه
۲۳:۴۷
روز بیستونهم جنگ دوم، ٨ فروردین ٠۵، تهران
صبح حدود ٨ونیم بیدار شدم. ٩وربع برای دفتر مجله اسنپ گرفتم و توی راه صوت مصاحبه با آقای م را گوش دادم. خیلی درخشان بود و فکر میکنم آدمها هم دوستش داشته باشند. ٩:۴٠ رسیدم دفتر. چای دم کردم و منتظر آقای همدانی نشستم. مسیر دفتر مجلهٔ ما دو طبقه پله دارد، پیرمرد با آن سنوسال و محاسن سفید، لطف کرد بهخاطر زحمت ما تا دفتر مجله آمد. مصاحبهمان یک ساعتی طول کشید. گوشهٔ دفترم نوشتم: «ما دیر آمدیم سراغ این آدم.» زمان خورده بود به خیلی از جزئیات و خاطرات و از خاطر حاجآقا رفته بود. حیف. بهمناسبت مصاحبه در دفتر شیرینی قایقی هم داشتیم. اینطور اقدامات روحیهٔ آدم را زیرورو میکند. :)
اواخر مصاحبه آقای جواهری هم (با قایقی) رسیدند و کمی بعدترش آقای رئیس. نشستیم پای کارهای پروژه تا حوالی ٢. آقای رئیس رفتند برای جلسهای و همان حدود باخبر شدیم نزدیک خانهٔ یکی از دوستانمان سمت شهرک شهید محلاتی هدف اصابت بوده. چند ساعت بعدش رفتیم برای سرسلامتی. برعکس شد و ما از روحیهٔ عجیب دوستمان و همسرش بیشتر دلگرم شدیم تا ایشان از ما.
عصر برگشتیم سمت مرکز شهر و برای طراحی بخشی از پروژه که مانده بود، دو ساعتی نشستیم در یک کافه سمت تئاتر شهر. مفید بود واقعاً و ممنونِ خدا.
حدود ساعت ٩ رسیدم میدان ونک. فاطمه را دیدم و با هم رفتیم سمت میدان. امروز فاطمه روضه داشت و نتوانستم بروم. برایم حلوای روضه را آورده بود ولی. میدان خیلی شلوغ بود. ترکیب میثم مطیعی و حاجمحمود کریمی و حنیف طاهری در یک قاب حتماً بیتأثیر نبود در این شلوغی. چند نفری از لای جمعیت هی داد میزدند خطاب به حاجمحمود که «ای ایران بخوان» و نخواند. نرگس میگفت بعد از ٩ اسفند هیچکجا نخوانده. نخواسته بخواند.
امشب دو بار دو جای مختلف میدان، دیدم که آدمها به دلایل خیلی معمولی از هم عصبی میشوند و با هم بگومگو میکنند. یکیشان کمی جدیتر از آنیکی بود. این اتفاق جدید بود در همهٔ تجمعهایی که این مدت تماشا کردم.
اینهمه شب بدخوابی و کمخوابی و استرس، آستانهٔ تحمل آدمها و تابآوریشان را کمتر کرده و احتمالاً باید با کارهای کوچک سادهای که از دستمان برمیآید، حواسمان به آدمها باشد.
شب با سردرد برگشتم خانه. خواب در جنگ کاش قرص داشت یا لاقل ما دکمه داشتیم. دکمه را میزدیم و فرو میرفتیم به خواب باکیفیت. شبیه رؤیادیدنهای دیکاپریو توی اینسپشن.
فردا میشود یک ماه و هیچچیز نبودن شما شبیه رؤیا نیست.
@korraseh | کُرّاسه
صبح حدود ٨ونیم بیدار شدم. ٩وربع برای دفتر مجله اسنپ گرفتم و توی راه صوت مصاحبه با آقای م را گوش دادم. خیلی درخشان بود و فکر میکنم آدمها هم دوستش داشته باشند. ٩:۴٠ رسیدم دفتر. چای دم کردم و منتظر آقای همدانی نشستم. مسیر دفتر مجلهٔ ما دو طبقه پله دارد، پیرمرد با آن سنوسال و محاسن سفید، لطف کرد بهخاطر زحمت ما تا دفتر مجله آمد. مصاحبهمان یک ساعتی طول کشید. گوشهٔ دفترم نوشتم: «ما دیر آمدیم سراغ این آدم.» زمان خورده بود به خیلی از جزئیات و خاطرات و از خاطر حاجآقا رفته بود. حیف. بهمناسبت مصاحبه در دفتر شیرینی قایقی هم داشتیم. اینطور اقدامات روحیهٔ آدم را زیرورو میکند. :)
اواخر مصاحبه آقای جواهری هم (با قایقی) رسیدند و کمی بعدترش آقای رئیس. نشستیم پای کارهای پروژه تا حوالی ٢. آقای رئیس رفتند برای جلسهای و همان حدود باخبر شدیم نزدیک خانهٔ یکی از دوستانمان سمت شهرک شهید محلاتی هدف اصابت بوده. چند ساعت بعدش رفتیم برای سرسلامتی. برعکس شد و ما از روحیهٔ عجیب دوستمان و همسرش بیشتر دلگرم شدیم تا ایشان از ما.
عصر برگشتیم سمت مرکز شهر و برای طراحی بخشی از پروژه که مانده بود، دو ساعتی نشستیم در یک کافه سمت تئاتر شهر. مفید بود واقعاً و ممنونِ خدا.
حدود ساعت ٩ رسیدم میدان ونک. فاطمه را دیدم و با هم رفتیم سمت میدان. امروز فاطمه روضه داشت و نتوانستم بروم. برایم حلوای روضه را آورده بود ولی. میدان خیلی شلوغ بود. ترکیب میثم مطیعی و حاجمحمود کریمی و حنیف طاهری در یک قاب حتماً بیتأثیر نبود در این شلوغی. چند نفری از لای جمعیت هی داد میزدند خطاب به حاجمحمود که «ای ایران بخوان» و نخواند. نرگس میگفت بعد از ٩ اسفند هیچکجا نخوانده. نخواسته بخواند.
امشب دو بار دو جای مختلف میدان، دیدم که آدمها به دلایل خیلی معمولی از هم عصبی میشوند و با هم بگومگو میکنند. یکیشان کمی جدیتر از آنیکی بود. این اتفاق جدید بود در همهٔ تجمعهایی که این مدت تماشا کردم.
اینهمه شب بدخوابی و کمخوابی و استرس، آستانهٔ تحمل آدمها و تابآوریشان را کمتر کرده و احتمالاً باید با کارهای کوچک سادهای که از دستمان برمیآید، حواسمان به آدمها باشد.
شب با سردرد برگشتم خانه. خواب در جنگ کاش قرص داشت یا لاقل ما دکمه داشتیم. دکمه را میزدیم و فرو میرفتیم به خواب باکیفیت. شبیه رؤیادیدنهای دیکاپریو توی اینسپشن.
فردا میشود یک ماه و هیچچیز نبودن شما شبیه رؤیا نیست.
@korraseh | کُرّاسه
۰:۵۹
دهدوازده سال پیش، یه سریال صوتی (یا نمایش رادیویی یا پادکست یا چیزی که اسمش رو نمیدونم)، بود به اسم #رادیوچهرازی. متنش و اجراهاش شاهکار بود. نمیدونم چند با گوشش دادم. اون موقع این چندتا قطعهٔ صوتی انقدر بین ماها چرخیده بود و انقدر گوشش داده بودیم دیالوگهاش یه حالت گفتمانیای پیدا کرده بود بینمون. باهاش دیوونههایی مثل خودمون رو پیدا میکردیم و سرخوشتر میشدیم.
داستان تو یه بیمارستان روانی به اسم چهرازی میگذشت. کاراکترها همه بیمارهای همون بیمارستان بودند و بینشون یه کاراکتر بود به اسم #جمشید. جمشید یه دیالوگی داشت که جاهای مختلف داستان تکرارش میکرد: «میخوام بگم هنوز خوشگلیاشو داره.»
این روزای جنگ که شبهاش پر از سروصدا و بدخوابی و نگرانیه، وقتی میرسم دفتر مجله، چشمم که میافته به این قاب و سروهایی که توش کاشتیم، جمشید تو سرم همون دیالوگ رو تکرار میکنه.«هنوز خوشگلیاشو داره.»
#دیوانههایامیدوارزمینرابهارثخواهندبرد
پ. ن: این پنجرهها ایدهٔ آقای احمد یونسی هستند و او تازگی پویشی برای زیبایی پنجرهها راه انداخته.
@korraseh | کُرّاسه
داستان تو یه بیمارستان روانی به اسم چهرازی میگذشت. کاراکترها همه بیمارهای همون بیمارستان بودند و بینشون یه کاراکتر بود به اسم #جمشید. جمشید یه دیالوگی داشت که جاهای مختلف داستان تکرارش میکرد: «میخوام بگم هنوز خوشگلیاشو داره.»
این روزای جنگ که شبهاش پر از سروصدا و بدخوابی و نگرانیه، وقتی میرسم دفتر مجله، چشمم که میافته به این قاب و سروهایی که توش کاشتیم، جمشید تو سرم همون دیالوگ رو تکرار میکنه.«هنوز خوشگلیاشو داره.»
#دیوانههایامیدوارزمینرابهارثخواهندبرد
پ. ن: این پنجرهها ایدهٔ آقای احمد یونسی هستند و او تازگی پویشی برای زیبایی پنجرهها راه انداخته.
@korraseh | کُرّاسه
۱۴:۲۴
تقاطع انقلاب و قرنی، حوالی ۵وهشت دقیقهٔ دوازدهم فروردین ٠۵، روز سیودوم جنگ، مردمِ تو، بعد از مسیر طولانیِ بدرقهٔ فرزندت،پرچم عزیزِ تو رو تکیه دادن به شونههاشون، به فرزند شهیدت سلام نظامی دادند و کنار شهدایی که با پرچمت کفن شدند، سرودِ تو رو با هم زمزمه کردند و تولدت رو جشن گرفتند.
پاینده باشی نورِ چشم ما، عزیزِ باشکوه ما.
تولدت مبارک!

#فروغ_دیدهٔ_حقباوران#جمهوری_اسلامی_ایران
@korraseh | کُرّاسه
پاینده باشی نورِ چشم ما، عزیزِ باشکوه ما.
تولدت مبارک!
#فروغ_دیدهٔ_حقباوران#جمهوری_اسلامی_ایران
@korraseh | کُرّاسه
۱۴:۰۸
روز سیام و سیویکم جنگ دوم، ٩و١٠ فروردین ٠۵
سیامین روز جنگ به هیچی گذشت. درد جسمی بود و بیحوصلگی و رخوت و سکون و چیزهای اینچنینی. برای همین ننوشتمش. با خودم گفتم با روز بعد یکیاش میکنم که یککمی تلطیفش کند. عصر به بعدش یک سریال را شروع کردم به اسم قطب شمال. در همهچیز بازنده بود جز طرح و گره داستانی. پیرنگش انقدر درست و پرکشش بود که کارش را پیش میبرد. بعد از پایان قسمت اول دیدم اقتباس است از کنت مونت کریستو.
خوابیدم و صبح روز سیودوم با حال جسمی بدتری بیدار شدم. سردرد زیاد و عجیب و بیحوصلگی و بداخلاقی بیشتر. قبل ظهر قرار بود زنگ بزنم به یک نفر برای مصاحبه. زنگ زدم و بر نداشت و از برنداشتنش خوشحال شدم. دوباره افتادم تا ظهر. حدود یکونیم رفتیم خانهٔ سادات. مادرش برایمان قرمهسبزی نگه داشته بود. قرمهسبزی واقعاً غذا نیست. مانیفست خانهٔ ماماندار است. ساعت ٣ دفتر مجله قرار مصاحبه داشتیم. مهمانمان با کتاب و کلمپه آمد. سه ساعت و ربع حرف زدیم و تقریباً تا امروز یکی از بهترین مصاحبههایمان بود. حالم خوب شده بود. آقای پ یکی از غبطهبرانگیزترین آدمهایی بود که در زندگیام دیدهام. من را یاد یک دیالوگ از سریال امامعلی میانداخت: «غلامبودن که بد نیست. غلام چهکسی بودن شرط است.» خدا کمک کند، چیز خوبی ازش در بیاوریم و حقش نماند گردنمان.
از پذیراییهایمان در جلسهٔ مصاحبه هم خیلی خوشم میآید. مهمان واقعاً برکت میآورد با خودش. :) بعد مصاحبه حدود ساعت ۶ونیم از دفتر آمدیم بیرون. پاساژ روبهروی سپهسالار تعطیل بود و نشد خرید کنم. شام را مهمان نرگس و مادربزرگش بودم. بعد شام با پرستو و نرگس رفتیم تجمع میدان انقلاب. باران خوبی میآمد. پرچم گرداندیم و باران که تند شد، برگشتیم. این روزها دلم میخواهد فرشتهٔ مسئول ابر و باران را ببینم. شخصیت جالبی دارد لابد. هر زمان جمعیت و پرچم میبیند، ذوق میکند و فلکهٔ رحمت خدا را باز میکند. الحمدلله کما هو اهله.
شب حدود ١٢ رسیدم خانه، چند اپیزود از همان سریال دیروزی را دیدم و حدود ٣ خوابیدم. امشب صدای انفجار از هر شب پرتعدادتر و بلندتر بود و تا حدود ٩ صبح چهار پنج بار از صدا پریدم. از یک جا به بعد دیگر نمیترسیدم حتی. عصبانی و کلافه بودم از اینکه شب و صبح دوخته شد به هم. حرامزاده قصد داشت دیوانهمان کند. بلند شدم که آماده شوم برم دفتر مجله.
روزنوشتها را هم از این بهبعد انشاالله عقب نمیاندازم.
@korraseh | کُرّاسه
سیامین روز جنگ به هیچی گذشت. درد جسمی بود و بیحوصلگی و رخوت و سکون و چیزهای اینچنینی. برای همین ننوشتمش. با خودم گفتم با روز بعد یکیاش میکنم که یککمی تلطیفش کند. عصر به بعدش یک سریال را شروع کردم به اسم قطب شمال. در همهچیز بازنده بود جز طرح و گره داستانی. پیرنگش انقدر درست و پرکشش بود که کارش را پیش میبرد. بعد از پایان قسمت اول دیدم اقتباس است از کنت مونت کریستو.
خوابیدم و صبح روز سیودوم با حال جسمی بدتری بیدار شدم. سردرد زیاد و عجیب و بیحوصلگی و بداخلاقی بیشتر. قبل ظهر قرار بود زنگ بزنم به یک نفر برای مصاحبه. زنگ زدم و بر نداشت و از برنداشتنش خوشحال شدم. دوباره افتادم تا ظهر. حدود یکونیم رفتیم خانهٔ سادات. مادرش برایمان قرمهسبزی نگه داشته بود. قرمهسبزی واقعاً غذا نیست. مانیفست خانهٔ ماماندار است. ساعت ٣ دفتر مجله قرار مصاحبه داشتیم. مهمانمان با کتاب و کلمپه آمد. سه ساعت و ربع حرف زدیم و تقریباً تا امروز یکی از بهترین مصاحبههایمان بود. حالم خوب شده بود. آقای پ یکی از غبطهبرانگیزترین آدمهایی بود که در زندگیام دیدهام. من را یاد یک دیالوگ از سریال امامعلی میانداخت: «غلامبودن که بد نیست. غلام چهکسی بودن شرط است.» خدا کمک کند، چیز خوبی ازش در بیاوریم و حقش نماند گردنمان.
از پذیراییهایمان در جلسهٔ مصاحبه هم خیلی خوشم میآید. مهمان واقعاً برکت میآورد با خودش. :) بعد مصاحبه حدود ساعت ۶ونیم از دفتر آمدیم بیرون. پاساژ روبهروی سپهسالار تعطیل بود و نشد خرید کنم. شام را مهمان نرگس و مادربزرگش بودم. بعد شام با پرستو و نرگس رفتیم تجمع میدان انقلاب. باران خوبی میآمد. پرچم گرداندیم و باران که تند شد، برگشتیم. این روزها دلم میخواهد فرشتهٔ مسئول ابر و باران را ببینم. شخصیت جالبی دارد لابد. هر زمان جمعیت و پرچم میبیند، ذوق میکند و فلکهٔ رحمت خدا را باز میکند. الحمدلله کما هو اهله.
شب حدود ١٢ رسیدم خانه، چند اپیزود از همان سریال دیروزی را دیدم و حدود ٣ خوابیدم. امشب صدای انفجار از هر شب پرتعدادتر و بلندتر بود و تا حدود ٩ صبح چهار پنج بار از صدا پریدم. از یک جا به بعد دیگر نمیترسیدم حتی. عصبانی و کلافه بودم از اینکه شب و صبح دوخته شد به هم. حرامزاده قصد داشت دیوانهمان کند. بلند شدم که آماده شوم برم دفتر مجله.
روزنوشتها را هم از این بهبعد انشاالله عقب نمیاندازم.
@korraseh | کُرّاسه
۲۰:۳۰
روز سیودوم جنگ دوم، ١١ فروردین ٠۵، تهران
امروز صبح حدود ٨ونیم برای چندمین بار با صدای بلند انفجار از خواب پریدم. دیگر نخوابیدم و با کوفتگی خواب کم و تکهتکه، آماده شدم از آن حجم کسالت فرار کنم دفتر مجله. حدود ١١ رسیدم کارستان. از فروشگاه سیره تیشرت جدیدشان را گرفتم و رفتم دفتر که کارهای پروژه را پیگیری کنم. برای فردا با مدیر هنری مجله، آقای صمدی جلسه گذاشتیم و بعد فهمیدم ساختمان کارستان همهٔ تعطیل رسمیها تعطیل است. اعصابم از اینطور بیسلیقگیها خرد میشود. وسط جنگ وقت تعطیلکردن کار نیست واقعاً. پیام دادم و عذرخواهی کردم و جلسه را انداختیم شنبه.
تا حدود ۵ونیم دفتر بودیم. باید میرفتم سمت شهرک غرب برای خریدی. همکارم زحمت کشید و رساندم. خریدم را کردم، از قنادی نزدیک خانه برای تولد همسرم یک کیک کوچک خریدم و برگشتم خانه. شمع را روشن کردم و با خودم فکر کردم اگر جنگ نبود، لابد با رخت عزا کیک تولد نمیخریدم و اینطور سماجت نمیکردم به زندگیکردن. تولد گرفتیم. توتفرنگی روی کیک را نصف کردیم، وسط تولد تحلیل جنگی خضاب و اکبرخوانی را شنیدیم و جنبیدیم که به تجمع برسیم. شد شش تا تولد. هفتمیش را الهی با قلبهای سروسالمتر جشن بگیریم.
شب رفتیم تجمع میدان ونک. شلوغ بود مثل هرشب. کمی هم دیر رسیدیم و جاپارک سخت پیدا کردیم. امشب خادمهای امامرضا هم آمده بودند میدان ونک. با چایخانهٔ حضرتی کوچکی که پشت وانت درست کرده بودند. از اسپیکر صدای کریمخانی پخش میشد و چند نفر نزدیک وانت ایستاده بودند و حال منقلبی داشتند. تکراری نمیشود این صحنه که مردم که با هر چیزِ متصل به این خانواده منقلب میشوند. چای گرفتیم. مزهٔ آب مشهد را نمیداد. خوشمزهتر بود و لطف کمتری داشت. دوباره یاد سفر مشهدی افتادم که آخر اسفند میخواستیم برویم و دلم سوخت.
برگشتنا رفتیم میدان انقلاب سر بزنیم. شلوغ بود شبیه همیشه. من میدانِ انقلاب شبهای اول جنگ را بیشتر دوست داشتم. این حالوهوای فستیوالگونه و استیج و تشکیلاتش، مردمی و ذوقیبودنش را ازش گرفته. این حس را این شبها به خیلی از اتفاقات تجمعها و موکبهای ارگانی دارم. خیلی از ارگانها بهجای پشتیبانی حرکت مردم، به اسم خودشان مصادرهاش میکنند.
شب که رسیدیم خانه، همان چای سر شب را گرم کردم. شبیه بقیهٔ شبها خبر خواندم، پیامهای تأخیرشده را جواب دادم و ته دلم از اینکه وسط جنگ، نصف کیک داریم با چایی آخرشبی بخوریم، خوشحال بودم.
@korraseh | کُرّاسه
امروز صبح حدود ٨ونیم برای چندمین بار با صدای بلند انفجار از خواب پریدم. دیگر نخوابیدم و با کوفتگی خواب کم و تکهتکه، آماده شدم از آن حجم کسالت فرار کنم دفتر مجله. حدود ١١ رسیدم کارستان. از فروشگاه سیره تیشرت جدیدشان را گرفتم و رفتم دفتر که کارهای پروژه را پیگیری کنم. برای فردا با مدیر هنری مجله، آقای صمدی جلسه گذاشتیم و بعد فهمیدم ساختمان کارستان همهٔ تعطیل رسمیها تعطیل است. اعصابم از اینطور بیسلیقگیها خرد میشود. وسط جنگ وقت تعطیلکردن کار نیست واقعاً. پیام دادم و عذرخواهی کردم و جلسه را انداختیم شنبه.
تا حدود ۵ونیم دفتر بودیم. باید میرفتم سمت شهرک غرب برای خریدی. همکارم زحمت کشید و رساندم. خریدم را کردم، از قنادی نزدیک خانه برای تولد همسرم یک کیک کوچک خریدم و برگشتم خانه. شمع را روشن کردم و با خودم فکر کردم اگر جنگ نبود، لابد با رخت عزا کیک تولد نمیخریدم و اینطور سماجت نمیکردم به زندگیکردن. تولد گرفتیم. توتفرنگی روی کیک را نصف کردیم، وسط تولد تحلیل جنگی خضاب و اکبرخوانی را شنیدیم و جنبیدیم که به تجمع برسیم. شد شش تا تولد. هفتمیش را الهی با قلبهای سروسالمتر جشن بگیریم.
شب رفتیم تجمع میدان ونک. شلوغ بود مثل هرشب. کمی هم دیر رسیدیم و جاپارک سخت پیدا کردیم. امشب خادمهای امامرضا هم آمده بودند میدان ونک. با چایخانهٔ حضرتی کوچکی که پشت وانت درست کرده بودند. از اسپیکر صدای کریمخانی پخش میشد و چند نفر نزدیک وانت ایستاده بودند و حال منقلبی داشتند. تکراری نمیشود این صحنه که مردم که با هر چیزِ متصل به این خانواده منقلب میشوند. چای گرفتیم. مزهٔ آب مشهد را نمیداد. خوشمزهتر بود و لطف کمتری داشت. دوباره یاد سفر مشهدی افتادم که آخر اسفند میخواستیم برویم و دلم سوخت.
برگشتنا رفتیم میدان انقلاب سر بزنیم. شلوغ بود شبیه همیشه. من میدانِ انقلاب شبهای اول جنگ را بیشتر دوست داشتم. این حالوهوای فستیوالگونه و استیج و تشکیلاتش، مردمی و ذوقیبودنش را ازش گرفته. این حس را این شبها به خیلی از اتفاقات تجمعها و موکبهای ارگانی دارم. خیلی از ارگانها بهجای پشتیبانی حرکت مردم، به اسم خودشان مصادرهاش میکنند.
شب که رسیدیم خانه، همان چای سر شب را گرم کردم. شبیه بقیهٔ شبها خبر خواندم، پیامهای تأخیرشده را جواب دادم و ته دلم از اینکه وسط جنگ، نصف کیک داریم با چایی آخرشبی بخوریم، خوشحال بودم.
@korraseh | کُرّاسه
۶:۴۳
ما نهال کاشتیم،
الهی که #شجره_طیبه بشه، زیر سایهش قد بکشن دخترای این خاک. :')

/سیزدهم فروردینماه ٠۵/
@korraseh | کُرّاسه
الهی که #شجره_طیبه بشه، زیر سایهش قد بکشن دخترای این خاک. :')
/سیزدهم فروردینماه ٠۵/
@korraseh | کُرّاسه
۱۱:۱۸
بازارسال شده از برای شبهای جمعه 🌟
ما امسال بیوقت مشکی پوشیدیم! برای داغی که خیلی شبیه داغ حسین علیهالسلام بود...
سیوچهار روز است سیاه از تن در نیاوردهایم. سیاه را با سیاه عوض کردیم و داستانهایی را به چشم دیدیم که خیلی شبیه داستانهای روزِ اباعبدالله هستند.
هفتهٔ قبل، چنین روزی یک ساعتی برق خانهٔ ما رفت. در تاریکروشنای غروب، زنگ زدم به دوستم برای تسلیتی که دهدوازده روز دیر شده بود. جوانشان شهید شده بود.
دوستم میگفت: «تازه براش رفته بودن خواستگاری. توی ماشینش کنار پدر دختر[ی که قرار بوده همسرش باشه] شهید شده. خیلی نزدیک به شدن بود همهچیز.» و صدایش لرزید.
نور قبل غروب رفته بود، اتاق تاریک شده بود و من داستانی توی سرم داشتم که خیلی شبیه داستان #وهب_نصرانی بود.
پرچم ایران، هیچوقتِ تاریخ پرچم حسین را اینجور تنگ در آغوش نگرفته و قصههای زیر این پرچم هیچوقت اینقدر به قصههای روزِ اباعبدالله شبیه نبوده...
ما خیلی خوشبختیم که در هوای این قصههای شبیه به قصههای بزرگ نفس میکشیم. و الحمدلله علی عظیم رزیتی.
پ. ن: لطفاً برای مهمانِ اباعبدالله، #شهید_محمدمهدی_نجابت فاتحه بخوانید.
#لایوم_کیومک_یااباعبداللهبرای شبهای جمعه@barayeshabhayejome
سیوچهار روز است سیاه از تن در نیاوردهایم. سیاه را با سیاه عوض کردیم و داستانهایی را به چشم دیدیم که خیلی شبیه داستانهای روزِ اباعبدالله هستند.
هفتهٔ قبل، چنین روزی یک ساعتی برق خانهٔ ما رفت. در تاریکروشنای غروب، زنگ زدم به دوستم برای تسلیتی که دهدوازده روز دیر شده بود. جوانشان شهید شده بود.
دوستم میگفت: «تازه براش رفته بودن خواستگاری. توی ماشینش کنار پدر دختر[ی که قرار بوده همسرش باشه] شهید شده. خیلی نزدیک به شدن بود همهچیز.» و صدایش لرزید.
نور قبل غروب رفته بود، اتاق تاریک شده بود و من داستانی توی سرم داشتم که خیلی شبیه داستان #وهب_نصرانی بود.
پرچم ایران، هیچوقتِ تاریخ پرچم حسین را اینجور تنگ در آغوش نگرفته و قصههای زیر این پرچم هیچوقت اینقدر به قصههای روزِ اباعبدالله شبیه نبوده...
ما خیلی خوشبختیم که در هوای این قصههای شبیه به قصههای بزرگ نفس میکشیم. و الحمدلله علی عظیم رزیتی.
پ. ن: لطفاً برای مهمانِ اباعبدالله، #شهید_محمدمهدی_نجابت فاتحه بخوانید.
#لایوم_کیومک_یااباعبداللهبرای شبهای جمعه@barayeshabhayejome
۲۰:۵۳
روزهای سیوچهارم و سیوپنجم جنگ دوم، ١٣ و ١۴ فروردین ٠۴
دیروز صبح حدود ٧ بیدار شدم. توی این جنگ تا حالا این ساعت بیدار نشده بودم. با همسرم راه افتادیم. او رفت سر کارش و من چرخی در خیابان خلوتِ صبح سیزدهبهدر چرخ زدم و حدود ٨ونیم رفتم سمت خانهٔ زهرا که با زهرا برویم دنبال نهال. رفتم دم خانهٔ زهرا. ١١ونیم قرار داشتیم و ٣ ساعتی وقت بود. ستم بود بیدارش کنم. نشستم و گزارش پیشرفت پروژه را نوشتم فرستادم، چند تا پیامی که نمیرسیدم بفرستم را ضبط کردم و صوتی که رئیسمان برای سال جدید داده بود، گوش دادم.
حدود یازدهونیم زهرا را دیدم. قرار گذاشته بودیم امروز هرچقدر شد نهال بکاریم و برسانیم به آدمها. با زهرا نهال اولمان را کاشتیم. نهال را زهرا کلهٔ سحر رفته بود بازار گل خریده بود و خیلی هم گران باهاش حساب کرده بودند. نهال سیب بود. بلد هم نبودیم درست. زهرا برایش اسم انتخاب کرد. آبش داد و راه افتادیم به جبران باختی که دادهایم، نهال رایگان از پارکها بگیریم. پارک میعاد نهال نداشت. ستارخان هم نداشت. رفتیم نهال خانم محمدی را دادیم و رفتیم پارک ملت. وقتی رسیدیم یک وانت نهال تازه رسیده بود. دو تا نهال گرفتیم، یکی به و یکی گلابی. خیلی هم شلوغ بود و آدمها با ظاهرهای متفاوتازهم ایستاده بودند منتظر نهال.
نهالها را که گرفتیم، زنگ زدم به فاطمه برای کار بچههای مدرسه که خواهش کنم برای صفحهبندی نشریهشان همراهیشان کند. پشتبندش با آقای زنبور خ صحبت کردم و پیشنهاد جالب و عجیبی داشت. با آقای رئیس و آقای جواهری هم یک جلسهٔ کوتاه تلفنی داشتیم دربارهٔ همان پیشنهاد. خدا بخواهد و بشود که بشود.
قطع کردم و از زهرا معذرت خواستم. تا دم خانهٔ فاطمه یکریز با تلفن حرف زده بودم و شرمنده بودم. فاطمه و دختر ١٩ماههاش آمدند پایین. چهارتایی در حیاط خانهشان درخت به کاشتیم و وقتی تمام شد، دخترش کف دو دستش را گرفت سمت نهال و گفت: «دِرَخ!» پیش فاطمه چای خوردیم و همانجا زنگ زدم به خانم توکلی که اگر نهال ندارند، برایشان ببرم. نداشتند و بردم. وقتی رسیدم، ضحی و محمدرضا و زینب و یوسف دم در خانه، کنار او ایستاده بودند و منتظر بودند نهالشان برسد که بکارند. خیلی مزه داد کاشتن این نهال آخری. همهٔ زحمتش را محمدرضا کشید. وقتی محمدرضا داشت کارهای نهال را میکرد، خانم توکلی بهم گفت درخت کناری را سال ٧٢ پدرشان -رحمةالله- کاشتهاند اینجا. درخت تازه شکوفه داده بود و خیلی قشنگ بود. الهی درخت گلابی ما هم همینجور قد بکشد، بعد خودمان بماند و آدمها بیایند شکوفههایش را تماشا کنند.
درخت را که کاشتیم، خداحافظی کردم، رفتم دنبال فاطمه و دخترش و آمدیم خانهٔ خودمان. توی مسیر برای مامان پفک هم خریدم که شب میآید خانهمان ذوق کند. مامان عاشق پفک است. بیشتر از همه چیتوز موتوری.
شب مامان و بابا و سعید آمدند پیشمان. از طولانیشدن دلتنگی عصبانی بودم. غر میزدم الکی. دور هم شام خوردیم و خوابیدیم.
صبح که بیدار شدم، مامان صبحانه گذاشته بود و چای دم کرده بود. هم حال داد و هم خجالت کشیدم. بعد صبحانه دیدم باز جنگنده زدیم و خلبانش خودش را پرت کرده پایین. صدای مارش نظامی و مهدی رسولی باهم توی سرم پخش میشد. با دوتا از رفقایمان که شبیه خواهر و برادریم یک گروه خانوادگی داریم. همانجا شماره کارت گذاشتم که از اعضا شیرینی بگیرم. قرار شد اگر خلبان را پیدا کردیم دوستانمان به ما شام بدهند. این را اینجا مرقوم کردم که اگر خداناکرده هر اتفاقی افتاد، این مهم ضایع نشود.
عصر سعید موتورش را برداشت به رفقایش سر بزند. نمیدانم داداشهای بقیه هم خانه بند نمیشوند یا فقط ما اینطوریم. (دارم از حضورش در اینجا برای تحریک عواطفش سوءاستفاده میکنم.) شب مامان و بابا من را رساندند تجمع میدان ونک. سخنران امشبشان وحید یامینپور بود و خیلی خوب صحبت کرد. امیدبخش و وحدتانگیز. چرخی زدم در میدان و بعد یک گوشه نشستم که با یکی از شاگرانم صحبت کنم. یک ساعتی باهم چت کردیم و عکس کتابخانهاش را برایم فرستاد. این روزها یک شکلی از بلوغ را دارم توی نوجوانهای اطرافم میبینم که خیلی عجیب است. خیلی ملموس حس میکنم خدا دیده از ما آبی گرم نمیشود، خودش دارد راه میبردشان.
برگشتا بابا آمد دنبالم و نزدیک رسیدنش صدای سه انفجار شنیدیم. نگران مامان شدم. ای کاش آدم خانوادهاش را میشد همهجا ببرد با خودش. این پراکنده بودنمان اگر نبود، از هیچچیزِ انفجار نمیترسیدم.
حالا که مینویسم، یک سیاهه از جنگندههایی که امروز زدیم درست شده. خدایا، ما این را میفهمیم که همهٔ اینها تویی. اگر یادمان رفت، بهبزرگیات دلخور نشو و قهر نکن، یک کاری بکن که یادمان بیاید.
سیوپنج روز گذشت. از آن بالا دعا کنید آن که ما میکاریم ثمر بدهد. شبیه و در امتدادِ شما.
@korraseh | کُرّاسه
دیروز صبح حدود ٧ بیدار شدم. توی این جنگ تا حالا این ساعت بیدار نشده بودم. با همسرم راه افتادیم. او رفت سر کارش و من چرخی در خیابان خلوتِ صبح سیزدهبهدر چرخ زدم و حدود ٨ونیم رفتم سمت خانهٔ زهرا که با زهرا برویم دنبال نهال. رفتم دم خانهٔ زهرا. ١١ونیم قرار داشتیم و ٣ ساعتی وقت بود. ستم بود بیدارش کنم. نشستم و گزارش پیشرفت پروژه را نوشتم فرستادم، چند تا پیامی که نمیرسیدم بفرستم را ضبط کردم و صوتی که رئیسمان برای سال جدید داده بود، گوش دادم.
حدود یازدهونیم زهرا را دیدم. قرار گذاشته بودیم امروز هرچقدر شد نهال بکاریم و برسانیم به آدمها. با زهرا نهال اولمان را کاشتیم. نهال را زهرا کلهٔ سحر رفته بود بازار گل خریده بود و خیلی هم گران باهاش حساب کرده بودند. نهال سیب بود. بلد هم نبودیم درست. زهرا برایش اسم انتخاب کرد. آبش داد و راه افتادیم به جبران باختی که دادهایم، نهال رایگان از پارکها بگیریم. پارک میعاد نهال نداشت. ستارخان هم نداشت. رفتیم نهال خانم محمدی را دادیم و رفتیم پارک ملت. وقتی رسیدیم یک وانت نهال تازه رسیده بود. دو تا نهال گرفتیم، یکی به و یکی گلابی. خیلی هم شلوغ بود و آدمها با ظاهرهای متفاوتازهم ایستاده بودند منتظر نهال.
نهالها را که گرفتیم، زنگ زدم به فاطمه برای کار بچههای مدرسه که خواهش کنم برای صفحهبندی نشریهشان همراهیشان کند. پشتبندش با آقای زنبور خ صحبت کردم و پیشنهاد جالب و عجیبی داشت. با آقای رئیس و آقای جواهری هم یک جلسهٔ کوتاه تلفنی داشتیم دربارهٔ همان پیشنهاد. خدا بخواهد و بشود که بشود.
قطع کردم و از زهرا معذرت خواستم. تا دم خانهٔ فاطمه یکریز با تلفن حرف زده بودم و شرمنده بودم. فاطمه و دختر ١٩ماههاش آمدند پایین. چهارتایی در حیاط خانهشان درخت به کاشتیم و وقتی تمام شد، دخترش کف دو دستش را گرفت سمت نهال و گفت: «دِرَخ!» پیش فاطمه چای خوردیم و همانجا زنگ زدم به خانم توکلی که اگر نهال ندارند، برایشان ببرم. نداشتند و بردم. وقتی رسیدم، ضحی و محمدرضا و زینب و یوسف دم در خانه، کنار او ایستاده بودند و منتظر بودند نهالشان برسد که بکارند. خیلی مزه داد کاشتن این نهال آخری. همهٔ زحمتش را محمدرضا کشید. وقتی محمدرضا داشت کارهای نهال را میکرد، خانم توکلی بهم گفت درخت کناری را سال ٧٢ پدرشان -رحمةالله- کاشتهاند اینجا. درخت تازه شکوفه داده بود و خیلی قشنگ بود. الهی درخت گلابی ما هم همینجور قد بکشد، بعد خودمان بماند و آدمها بیایند شکوفههایش را تماشا کنند.
درخت را که کاشتیم، خداحافظی کردم، رفتم دنبال فاطمه و دخترش و آمدیم خانهٔ خودمان. توی مسیر برای مامان پفک هم خریدم که شب میآید خانهمان ذوق کند. مامان عاشق پفک است. بیشتر از همه چیتوز موتوری.
شب مامان و بابا و سعید آمدند پیشمان. از طولانیشدن دلتنگی عصبانی بودم. غر میزدم الکی. دور هم شام خوردیم و خوابیدیم.
صبح که بیدار شدم، مامان صبحانه گذاشته بود و چای دم کرده بود. هم حال داد و هم خجالت کشیدم. بعد صبحانه دیدم باز جنگنده زدیم و خلبانش خودش را پرت کرده پایین. صدای مارش نظامی و مهدی رسولی باهم توی سرم پخش میشد. با دوتا از رفقایمان که شبیه خواهر و برادریم یک گروه خانوادگی داریم. همانجا شماره کارت گذاشتم که از اعضا شیرینی بگیرم. قرار شد اگر خلبان را پیدا کردیم دوستانمان به ما شام بدهند. این را اینجا مرقوم کردم که اگر خداناکرده هر اتفاقی افتاد، این مهم ضایع نشود.
عصر سعید موتورش را برداشت به رفقایش سر بزند. نمیدانم داداشهای بقیه هم خانه بند نمیشوند یا فقط ما اینطوریم. (دارم از حضورش در اینجا برای تحریک عواطفش سوءاستفاده میکنم.) شب مامان و بابا من را رساندند تجمع میدان ونک. سخنران امشبشان وحید یامینپور بود و خیلی خوب صحبت کرد. امیدبخش و وحدتانگیز. چرخی زدم در میدان و بعد یک گوشه نشستم که با یکی از شاگرانم صحبت کنم. یک ساعتی باهم چت کردیم و عکس کتابخانهاش را برایم فرستاد. این روزها یک شکلی از بلوغ را دارم توی نوجوانهای اطرافم میبینم که خیلی عجیب است. خیلی ملموس حس میکنم خدا دیده از ما آبی گرم نمیشود، خودش دارد راه میبردشان.
برگشتا بابا آمد دنبالم و نزدیک رسیدنش صدای سه انفجار شنیدیم. نگران مامان شدم. ای کاش آدم خانوادهاش را میشد همهجا ببرد با خودش. این پراکنده بودنمان اگر نبود، از هیچچیزِ انفجار نمیترسیدم.
حالا که مینویسم، یک سیاهه از جنگندههایی که امروز زدیم درست شده. خدایا، ما این را میفهمیم که همهٔ اینها تویی. اگر یادمان رفت، بهبزرگیات دلخور نشو و قهر نکن، یک کاری بکن که یادمان بیاید.
سیوپنج روز گذشت. از آن بالا دعا کنید آن که ما میکاریم ثمر بدهد. شبیه و در امتدادِ شما.
@korraseh | کُرّاسه
۲۱:۳۸
روز سیوششم جنگ دوم، ١۵ فروردین ٠۵، تهران.
امروز صبح حدود ٩ با بابا رفتم سمت دفتر. متروی نواب از هم جدا شدیم و خداحافظی کردم. مترو خلوتِ خوبی بود. دلم واقعاً برای تهران این روزها تنگ میشود. توی راه غمنومهٔ فریدون گوش میدادم. از ۶ سال پیش تا حالا که بار اول گوشش دادم خیلی چیز عوض شده. اندازهٔ سی سال اتفاق افتاده ولی غمنومه هنوز خوب است و منظور و نیت مؤلف اثر هم انقدری مهم و پررنگ نیست که نگذارد ما کیف خودمان را ببریم.
رسیدم دفتر و درگیر پیگیریهای هرروزه شدم. امروز نمیدانم از برکتِ آمدن مامان بود، از برکت اولین شنبهٔ کاری سال بود، یا چه. همهچیز نزدیک به شدن بود. خیلی چگال پیش رفت امروز. یک جلسهٔ جمعوجور با آقای جواهری داشتیم دربارهٔ کاری که مدام میخواهد برای این روزها بکند. خیلی خوب میشود اگر بشود. آقای ویراستار پروژه هم لطف کردند و امروز آمدند دفتر که حضوری سر جزئیات حرف بزنیم. جلسه یونیفرم و جلد هم امروز بود. واقعاً شکر خدا.
حدود ساعت ۵ باتری تمام کردم و از دفتر آمدم بیرون. با همسرم قرار گذاشتم میدان صنعت که خریدی را عوض کنیم و حدود ٧ونیم رسیدم خانه.
توی خانه هیچ کار مفیدی نکردم. مامان مامانگری کرده بود و کار مفیدی نمانده بود من انجام بدهم. خجالت و خوشحالی. میخواستیم بهوقت ایران ببینیم با بابا، تلوزیون بازی میآورد و به تلوبیون وصل نمیشد. هرچه ور رفتم نشد و لپتاپ را آوردم. این تلوزیون ما از روز اول جنگ دیگر آدم سابق نشد.
دوساعتی خوابیدم و بیدار که شدم، نشستم پیامها را بخوانم. دیدم توی گروه سهکتاب مقرری آهستهخوانی را گذاشتهاند. سهکتاب گروه کتابخوانی ماست. ۴٨ نفریم و دلمان به کتابهایی که میخوانیم گرم و خوش است. پیام مقرری خیلی حالم را جا آورد. توی گروه نوشتم: «از اینکه به مقرریها برگشتیم احساس امنیت میکنم.» حس میکنم یک چیزی از من هست که شبیه روزهای قبل جنگ مانده. یک تصمیمی که بعد از ٩ اسفند در هم نشکسته.
کتابها را از کتابخانه آوردم بیرون، نعنافلفلی دم کردم، سه تا رطبهایی که مامان از آبادان آورده بود را گذاشتم کنار لیوان گندهٔ نعنافلفلی و نشستم پای دوتا کتاب مقرری. نیمساعتی که پای مقرریها بودم، به جنگ و حواشیاش فکر نکردم.
سیوشش روز شد.
@korraseh | کُرّاسه
امروز صبح حدود ٩ با بابا رفتم سمت دفتر. متروی نواب از هم جدا شدیم و خداحافظی کردم. مترو خلوتِ خوبی بود. دلم واقعاً برای تهران این روزها تنگ میشود. توی راه غمنومهٔ فریدون گوش میدادم. از ۶ سال پیش تا حالا که بار اول گوشش دادم خیلی چیز عوض شده. اندازهٔ سی سال اتفاق افتاده ولی غمنومه هنوز خوب است و منظور و نیت مؤلف اثر هم انقدری مهم و پررنگ نیست که نگذارد ما کیف خودمان را ببریم.
رسیدم دفتر و درگیر پیگیریهای هرروزه شدم. امروز نمیدانم از برکتِ آمدن مامان بود، از برکت اولین شنبهٔ کاری سال بود، یا چه. همهچیز نزدیک به شدن بود. خیلی چگال پیش رفت امروز. یک جلسهٔ جمعوجور با آقای جواهری داشتیم دربارهٔ کاری که مدام میخواهد برای این روزها بکند. خیلی خوب میشود اگر بشود. آقای ویراستار پروژه هم لطف کردند و امروز آمدند دفتر که حضوری سر جزئیات حرف بزنیم. جلسه یونیفرم و جلد هم امروز بود. واقعاً شکر خدا.
حدود ساعت ۵ باتری تمام کردم و از دفتر آمدم بیرون. با همسرم قرار گذاشتم میدان صنعت که خریدی را عوض کنیم و حدود ٧ونیم رسیدم خانه.
توی خانه هیچ کار مفیدی نکردم. مامان مامانگری کرده بود و کار مفیدی نمانده بود من انجام بدهم. خجالت و خوشحالی. میخواستیم بهوقت ایران ببینیم با بابا، تلوزیون بازی میآورد و به تلوبیون وصل نمیشد. هرچه ور رفتم نشد و لپتاپ را آوردم. این تلوزیون ما از روز اول جنگ دیگر آدم سابق نشد.
دوساعتی خوابیدم و بیدار که شدم، نشستم پیامها را بخوانم. دیدم توی گروه سهکتاب مقرری آهستهخوانی را گذاشتهاند. سهکتاب گروه کتابخوانی ماست. ۴٨ نفریم و دلمان به کتابهایی که میخوانیم گرم و خوش است. پیام مقرری خیلی حالم را جا آورد. توی گروه نوشتم: «از اینکه به مقرریها برگشتیم احساس امنیت میکنم.» حس میکنم یک چیزی از من هست که شبیه روزهای قبل جنگ مانده. یک تصمیمی که بعد از ٩ اسفند در هم نشکسته.
کتابها را از کتابخانه آوردم بیرون، نعنافلفلی دم کردم، سه تا رطبهایی که مامان از آبادان آورده بود را گذاشتم کنار لیوان گندهٔ نعنافلفلی و نشستم پای دوتا کتاب مقرری. نیمساعتی که پای مقرریها بودم، به جنگ و حواشیاش فکر نکردم.
سیوشش روز شد.
@korraseh | کُرّاسه
۲۱:۲۷
روز سیوهفتم جنگ دوم، ١۶ فروردین ٠۵، قم.
امروز آمدم قم. قطار ساعت ده را سوار شدیم و خیلی یواشیواش رسیدیم. اهتمامی که بعضی قطارها به یواش طیکردن مسیر دارند، حیرتانگیز است. توی قطار یک ساعتی اخبار متلاشیشدن هلیکوپتر آمریکایی را میدیدم. داریم دورهٔ فشردهٔ تاریخ را زندگی میکنیم واقعاً. خدا هرروز یک ورق جدید از خداییاش رو میکند.
وقتی رسیدیم، دو ساعتی وقت خالی داشتیم. رفتم گارسه. به حنا هم زنگ زدم که ببینیم هم را. از امتحانات دیگر نشده بود ببینمش. زنگ زدم و نیمساعته خودش را رساند. دیدارهای زمان جنگ واقعاً کیفیت دارند. کتابفروشیِ قشنگ و تکمیلی بود. قفسههای چوبیِ تنگ هم داشت و کتابفروشِ جداً توجیه. زمانی که توی کتابفروشی بودیم، مکالمهاش را با کسی آنطرف خط میشنیدم که داشت داستان یک کتابی را تعریف میکرد که دوتایی اسمش را پیدا کنند. پیدا که کرد، با صدای بالاتری گفت: «ایول.» میخواستم بگویم دم شما گرم که برای پیداشدن قصه و کتابی اینطور ذوق میکنید. نگفتم. آدم گوش بایستد و نظر هم بدهد، واقعاً پررویی است. دوتا کتاب را میخواستم که هیچکدام را نداشت. شمارهام را گرفت که بیاورد و تماس بگیرد. گفتم اینجا نیستم و تشکر کردم. خیلی خوشم آمد از گارسه. نشان کردم با همسرم بیاییم یکبار.
ظهر بعد مدتها، تحریریهٔ مجله جمع شدیم. جای خانم طاهری خالی بود. جا داشت بیشرف برای این دیدارها و جمعشدنها که ازمان گرفت هم غرامت بدهد. که نمیدهد قلدر خونریز. یک مصاحبه هم میخواستیم بکنیم اینجا که هیچجوره جور نشد. خیر بوده.
غروب زیارت مختصری رفتیم و از آنجا به کتابفروشیِ ایوب سر زدیم. خسته بودیم و نشد خوب بچرخیم. طلبمان که باز بیاییم. میخواستم شب برگردم ولی حنا و بقیهٔ رفقایم گفتند باخت است اگر تجمع قم را نبینم. ماندم که ببینم پس. کمی مانده به ١٠ تاکسی گرفتیم سمت تجمع و وقتی رسیدیم دیدیم تازه دارد شلوغ میشود. تبلیغ الکی هم نمیکردند بندگان خدا. واقعاً تجمع قم عجیب بود. یک خیابان بزرگ و پهن به نام زنبیلآباد یا صدوقی محل تجمع مردم بود. شبیه تجمعهای میادین تهران نبود که مردم یک جا ساکن بایستند و استیجی باشد و برنامهای. یک برنامهٔ سیال بود که هرکس یک گوشهاش داشت یک کاری میکرد. یک عده روی موکت زیارت آلیاسین میخواندند، جلوتر یک بلندگو بود که آدمها میآمدند شعار میدادند، میرفتند، یک گوشه نقاشی پرچم روی دست و صورت آدمها میکشیدند، یکی میز گذاشته بود و یک عالمه استیکر رویش قطار کرده بود و تعداد زیادی آدم با پرچم در حال قدم زدن در خیابان بودند. تصاویری که به چشم میآمد، خیلی شبیه راهپیمایی اربعین بود و فقط جای پرچم امامحسین، پرچم ایران دست مشکیپوشها بود. دوستم میگفت: ما میایم شهر شما حوصلهمون سر میره. تجمع که نباید آدما وایسن، باید بتونن برن اینطرف اونطرف. حق هم داشت. واقعاً تجمعشان هیجانانگیزتر از مال ما بود.
حدود ١٢ونیم برگشتیم سمت خانهٔ دوستم. ما که میآمدیم همچنان شلوغ بود. به قول آقای جوان، شهر خیلی زنده بود انگار.
سیوهفت روز گذشت و خون شهید خیابانهای این شهر را شبیه مشایه کرده.
@korraseh | کُرّاسه
امروز آمدم قم. قطار ساعت ده را سوار شدیم و خیلی یواشیواش رسیدیم. اهتمامی که بعضی قطارها به یواش طیکردن مسیر دارند، حیرتانگیز است. توی قطار یک ساعتی اخبار متلاشیشدن هلیکوپتر آمریکایی را میدیدم. داریم دورهٔ فشردهٔ تاریخ را زندگی میکنیم واقعاً. خدا هرروز یک ورق جدید از خداییاش رو میکند.
وقتی رسیدیم، دو ساعتی وقت خالی داشتیم. رفتم گارسه. به حنا هم زنگ زدم که ببینیم هم را. از امتحانات دیگر نشده بود ببینمش. زنگ زدم و نیمساعته خودش را رساند. دیدارهای زمان جنگ واقعاً کیفیت دارند. کتابفروشیِ قشنگ و تکمیلی بود. قفسههای چوبیِ تنگ هم داشت و کتابفروشِ جداً توجیه. زمانی که توی کتابفروشی بودیم، مکالمهاش را با کسی آنطرف خط میشنیدم که داشت داستان یک کتابی را تعریف میکرد که دوتایی اسمش را پیدا کنند. پیدا که کرد، با صدای بالاتری گفت: «ایول.» میخواستم بگویم دم شما گرم که برای پیداشدن قصه و کتابی اینطور ذوق میکنید. نگفتم. آدم گوش بایستد و نظر هم بدهد، واقعاً پررویی است. دوتا کتاب را میخواستم که هیچکدام را نداشت. شمارهام را گرفت که بیاورد و تماس بگیرد. گفتم اینجا نیستم و تشکر کردم. خیلی خوشم آمد از گارسه. نشان کردم با همسرم بیاییم یکبار.
ظهر بعد مدتها، تحریریهٔ مجله جمع شدیم. جای خانم طاهری خالی بود. جا داشت بیشرف برای این دیدارها و جمعشدنها که ازمان گرفت هم غرامت بدهد. که نمیدهد قلدر خونریز. یک مصاحبه هم میخواستیم بکنیم اینجا که هیچجوره جور نشد. خیر بوده.
غروب زیارت مختصری رفتیم و از آنجا به کتابفروشیِ ایوب سر زدیم. خسته بودیم و نشد خوب بچرخیم. طلبمان که باز بیاییم. میخواستم شب برگردم ولی حنا و بقیهٔ رفقایم گفتند باخت است اگر تجمع قم را نبینم. ماندم که ببینم پس. کمی مانده به ١٠ تاکسی گرفتیم سمت تجمع و وقتی رسیدیم دیدیم تازه دارد شلوغ میشود. تبلیغ الکی هم نمیکردند بندگان خدا. واقعاً تجمع قم عجیب بود. یک خیابان بزرگ و پهن به نام زنبیلآباد یا صدوقی محل تجمع مردم بود. شبیه تجمعهای میادین تهران نبود که مردم یک جا ساکن بایستند و استیجی باشد و برنامهای. یک برنامهٔ سیال بود که هرکس یک گوشهاش داشت یک کاری میکرد. یک عده روی موکت زیارت آلیاسین میخواندند، جلوتر یک بلندگو بود که آدمها میآمدند شعار میدادند، میرفتند، یک گوشه نقاشی پرچم روی دست و صورت آدمها میکشیدند، یکی میز گذاشته بود و یک عالمه استیکر رویش قطار کرده بود و تعداد زیادی آدم با پرچم در حال قدم زدن در خیابان بودند. تصاویری که به چشم میآمد، خیلی شبیه راهپیمایی اربعین بود و فقط جای پرچم امامحسین، پرچم ایران دست مشکیپوشها بود. دوستم میگفت: ما میایم شهر شما حوصلهمون سر میره. تجمع که نباید آدما وایسن، باید بتونن برن اینطرف اونطرف. حق هم داشت. واقعاً تجمعشان هیجانانگیزتر از مال ما بود.
حدود ١٢ونیم برگشتیم سمت خانهٔ دوستم. ما که میآمدیم همچنان شلوغ بود. به قول آقای جوان، شهر خیلی زنده بود انگار.
سیوهفت روز گذشت و خون شهید خیابانهای این شهر را شبیه مشایه کرده.
@korraseh | کُرّاسه
۲۳:۳۱
بازارسال شده از مجلهٔ مدام
#مجلهٔ_مدام برگزار میکند:بوتکمپ نوشتن در شهر #میناب 
اساتید همراه: #مجید_قیصری، #سلمان_باهنر، #مکرمه_شوشتری، #رامبد_خانلری، #معصومه_امیرزاده و #منصوره_مصطفیزاده
اتفاق هولناک مدرسهٔ میناب، از آن #ماجراهایی است که باید #دنبالهدار بماند و نگذاریم هیچ زمانی فراموشمان شود. در تحریریه ساعتها فکر کردیم و جلسه گذاشتیم تا بتوانیم به اندازهٔ خودمان، ادای دینی به شهدای مدرسهٔ میناب داشته باشیم و در سومین جنگ تحمیلی، #منفعل_نباشیم.
مهلت ثبتنام اولیه در فراخوان: شنبه ۲۲ فروردین
ذکر چند توضیح #لازم است:
طبیعتاً به خاطر شرایط جنگی، ممکن است تغییراتی در جزییات و کلیات برنامه پیش بیاید.
انشاءالله سفر در شرایط دشوار و پیچیده برگزار خواهد شد. لذا پیشنهاد میشود افرادی در این فراخوان شرکت کنند که آمادگی زندگی چندروزه در #شرایط_سخت_و_دشوار را داشته باشند.
جهت ثبتنام بایستی از طریق پیوند زیر اقدام کنید. عنایت داشته باشید که با توجه به شرایط سفر، توفیق همراهی با عزیزانی را خواهیم داشت که آزمون و خطاهای نویسندگی را گذراندهاند و از #آمادگی_نوشتن_چریکی در یک بازهٔ کوتاه و استفاده از حضور استاد، برخوردار هستند. جهت ثبتنام اولیه، #نیازمند_است که یک فایل word را در پیوند زیر بارگذاری کنید. این فایل باید شامل ۱. رزومهٔ نویسندگی شما + ۲. یک نمونه متن کامل (داستان یا ناداستان) از شما باشد.
https://survey.porsline.ir/s/dp5zxt2w
پس از پایان مهلت ثبتنام در فراخوان، رزومه و قلم شما توسط تحریریهٔ مدام بررسی میشود و از بین شرکتکنندگان، افرادی که آمادگی حضور در این سفر را دارند، انتخاب خواهند شد. پیشاپیش بابت محدودیت تعداد پذیرفتهشدگان نهایی عذرخواهیم.
#شرط_مهم حضور در این سفر، تضمین رسیدن به نسخهٔ اول از متن شما در مدت روزهای حضور در میناب توسط شماست.
اگر سوالی داشتید، ما اینجا هستیم: @modaam_admin
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine
اساتید همراه: #مجید_قیصری، #سلمان_باهنر، #مکرمه_شوشتری، #رامبد_خانلری، #معصومه_امیرزاده و #منصوره_مصطفیزاده
اتفاق هولناک مدرسهٔ میناب، از آن #ماجراهایی است که باید #دنبالهدار بماند و نگذاریم هیچ زمانی فراموشمان شود. در تحریریه ساعتها فکر کردیم و جلسه گذاشتیم تا بتوانیم به اندازهٔ خودمان، ادای دینی به شهدای مدرسهٔ میناب داشته باشیم و در سومین جنگ تحمیلی، #منفعل_نباشیم.
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine
۱۴:۲۶
آقای حاجقاسم عزیز ما، امشب جای شما خیلی خالیه که از این حرفها بزنید... دلم خیلی تنگ شده برای این واژهها. این واژههای قرصومحکم.
#بیامامنتظریم
@korraseh | کُرّاسه
#بیامامنتظریم
@korraseh | کُرّاسه
۱۹:۲۲
بازارسال شده از محبوب من! منصوره رضایی
آزادی از نظر کوروش «آزادیِ جمعی و ملّی» بود که قومی به جای فرمانبر، فرمانروا باشد، و آن در سایهی سختکوشی و تلاش به دست میآمد. کوروش در پاسخِ ایرانیانی که به او پیشنهاد میکنند که پارسیان برای داشتنِ آسایشِ بیشتر، رخت به سرزمینِ آبادتری بکشند، میگوید: «سرزمینهای آسان، انسانهای تنآسا میپرورند. این استعداد به هیچ خاکی داده نشده است که میوههای خوب و سربازانِ خوب را با هم تولید کند.»
هرودوت که این عبارت را از او نقل کرده، کتاب خود را بدینگونه پایان میدهد: «ایرانیان به او حق دادند، و این راه را برگزیدند که در سرزمینِ ناآبادی زندگی کنند و فرمانروا باشند، تا آنکه در دشتهای باروَر تخم بکارند و از آن بردگی بدرَوَند.»
(دکتر محمّدعلی اسلامی نُدوشن)https://ble.ir/mahboubeman
هرودوت که این عبارت را از او نقل کرده، کتاب خود را بدینگونه پایان میدهد: «ایرانیان به او حق دادند، و این راه را برگزیدند که در سرزمینِ ناآبادی زندگی کنند و فرمانروا باشند، تا آنکه در دشتهای باروَر تخم بکارند و از آن بردگی بدرَوَند.»
(دکتر محمّدعلی اسلامی نُدوشن)https://ble.ir/mahboubeman
۸:۵۵
دیروزِ خیابان کشوردوستِ تهران، خیلی شبیه این عکس است. سیل آدمها با رنگها و قیافههای متفاوت آمده بودند پیش آقای کشوردوست. عزای او همرنگشان کرده بود. عکس بزرگ او ورودی خیابان را بسته بود و جلوی تصویرش پرچمهای کوچک مدام میرقصیدند. صورت او را یک لحظه میپوشاندند و دوباره لبخندش پیدا میشد؛ دقیقاً شبیه این دستهای کوچک مبعوثشده که بعد او یک پرچم بزرگ ساختهاند و مراقبش هستند و پشت دستهایشان اوست که لبخند میزند.
/*اربعین* سیدعلی حسینی خامنهای/
@korraseh | کُرّاسه
/*اربعین* سیدعلی حسینی خامنهای/
@korraseh | کُرّاسه
۱۸:۵۷
«منم آرش! چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن: منم آرش، سپاهیمردی آزاده به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را اینک آماده مجوییدم نَسَب فرزند رنج و کار گریزان چون شهاب از شب چو صبح آمادۀ دیدار مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش شما را باده و جامه گوارا و مبارک باد!
دلم را در میان دست میگیرم و میافشارمش در چنگ دل، این جام پر از کین پر از خون را دل، این بیتاب خشمآهنگ که تا نوشم به نام فتحتان در بزم که تا کوبم به جام قلبتان در رزم که جام کینه از سنگ است به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است
در این پیکار در این کار،
دل خلقی است در مشتم
#امید مردمی خاموش هم پشتم...
#سیاوش_کسرایی
چشم امید ما به شماست، دلمون همراهتون، دعامون پشت سرتون. ما بهتون #اعتماد داریم. رجزخوان برید و فاتح برگردید انشاءالله.
پ. ن: امروزِ ما رو انگار از روی بخشهای میانی داستان آرش کمانگیر نوشتهند... امروز که آرشها پشت هم صف بستهند که حق وطن رو حفظ کنند، آرش کمانگیر بخونیم. یه معرفی خیلی خوب از این منظومه اینجا هست.
/٢٢ فروردین، چند ساعت بعد از ورود تیم مذاکرهکننده به پاکستان/
@korraseh | کُرّاسه
دلم را در میان دست میگیرم و میافشارمش در چنگ دل، این جام پر از کین پر از خون را دل، این بیتاب خشمآهنگ که تا نوشم به نام فتحتان در بزم که تا کوبم به جام قلبتان در رزم که جام کینه از سنگ است به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است
در این پیکار در این کار،
دل خلقی است در مشتم
#امید مردمی خاموش هم پشتم...
#سیاوش_کسرایی
چشم امید ما به شماست، دلمون همراهتون، دعامون پشت سرتون. ما بهتون #اعتماد داریم. رجزخوان برید و فاتح برگردید انشاءالله.
پ. ن: امروزِ ما رو انگار از روی بخشهای میانی داستان آرش کمانگیر نوشتهند... امروز که آرشها پشت هم صف بستهند که حق وطن رو حفظ کنند، آرش کمانگیر بخونیم. یه معرفی خیلی خوب از این منظومه اینجا هست.
/٢٢ فروردین، چند ساعت بعد از ورود تیم مذاکرهکننده به پاکستان/
@korraseh | کُرّاسه
۷:۴۵
روز چهلوچهارم جنگ دوم، ٢٣ فروردین ٠۵، تهران
امروز صبح حدود ٨ بیدار شدم و تا ٨ونیم برای بلند شدن با خودم چانه زدم. کمخواب بودم و بدنم برای یک ساعت خواب بیشتر التماس میکرد. حدود ساعت ١٠ یک مصاحبه داشتیم سمت میدان ولیعصر. دیر شده بود. ترافیک تهران هم دوباره زیاد شده. میترسیدم دیر بشود و نشد صبحانه بخوریم. چند تا رطب از رنگینکی که جمعه برای چهلم آقا درست کرده بودم، خوردیم. شاهد دارم در همین محل که میتواند اذعان کند من رنگینکهای ادعاداری درست میکنم. :)
انتظارم از مصاحبه خیلی زیاد بود ولی خروجیمان متوسط بود. ۶ از ١٠ مثلاً. یک چیزی که این روزها دارم میفهمم این است که ذهن کسی را نمیشود مجبور کنی به قصهگو بودن. از آن چیزهاست که در خون آدمهاست. بعضیها ذاتاً بلدند عطفهای دراماتیک زندگیشان را جدا کنند، جزئیاتش را حفظ کنند و برایت تعریف کنند. بعضی هم بلد نیستند. قبلاً فکر میکردم با سؤالپیچکردن میشود این فاصله را جبران کرد، ولی در عمل میبینم که نشده.
تا مصاحبه تمام شود، ظهر شده بود. خیلی گرسنه بودم. ناهار را رفتیم دفتر. مصاحبهٔ بانمک دیروز را برای همکارم تعریف کردم. خیلی ذوقزدهام برای خروجی بعضی مصاحبهها.
کار مفید زیادی نتوانستم بکنم. سراغ فراخوان بوتکمپ میناب را از سردبیرمان گرفتم. به چند نویسنده که به نظرم حیف بود جاشان خالی باشد، پیام دادم که ثبتنام کنند. دو سه نفرشان به خاطر مادری نمیتوانستند. غصه میخورم و خلع سلاحم. مهمترین کار جهان را میکنند این مامانها ولی بهخاطرش به کارهای جالب جهان نمیتوانند برسند. ماشاءالله به صبرشان. نشستم پای لپتاپ و فرم تکمیل اطلاعات را برای همکارهای پروژه فرستادم و این وسطها مدام اخبار را چک میکردم ببینم خبری از برگشتن تیم مذاکرهکننده هست یا نه. بعد از شهادت رهبری تا امروز، برای هیچ چیز انقدر دلشوره نداشتم. این دو روزه هزارتا سناریو توی سرم میآمد و از فکر مذاکرهکنندهها بیرون نمیآمدم. چقدر جگر و غیرت دارند اینها. خدا کمک کند به آنها و مردم برای روزهای پیش رو.
امروز پسر دوستمان به دنیا آمد. قرار بود بیستم بیاید و چهار روز همهٔ عالم را نگران گذاشته بود تا امروز بالاخره قدم بگذارد به چشممان. یک محمدحسین تر و تازه داریم حالا. عصر از دفتر رفتم پیش فاطمه. روضه داشت و به چای آخرش رسیدم. با هم کاچی درست کردیم و رفتیم بیمارستان. در راه هزاربار به فاطمه گفتم کاش همهاش را نمیآوریم و دعوایم کرد.
خوب شده بود انصافاً.
نگهبان را متقاعد کردیم که سخت نگیرد و رفتیم دیدن بچهٔ تروتازهٔ لای پتوی آبی. صورتش سرخ بود، عمیق خوابیده بود و کار نداشت مامانش این چهلوچند روز را چهطور سر کرده. کاچی را دادیم و زود برگشتیم که جلوی نگهبان بدقول نشویم.
فاطمه من را رساند صادقیه که به تجمع برسم. رسیدم به عقاب و ثمین و ازشان پرچم گرفتم. شبهای اول تجمعها اینطور نبود ولی الان چندین روز است دست زیاد شده و وقت پرچمگردانی توی تجمع، چوب پرچمها هی بههم میخورند. سرم را گرفته بودم بالا که پرچم را به کسی نزنم و با خودم فکر کردم چقدر نسبت ما این روزها با پرچم عوض شده. انگار این باهمزندگیکردن چیزهای جدید ازش یادمان داده و متخصصمان کرده. حالا ما چوبپرچم خوب و جنس بهتر برای پرچم و فرق پرچم کاروان ماشینی و تجمع را میشناسیم و مظنهٔ دقیق پرچم داریم. چقدر از این تخصص جدیدمان خوشم میآید.
حاجخانم نیکروش اعظم وسط شعارهای دستجمعی بهمان گفتند: «تو ذهنتون باشه، جای فرزانه پزشکی هم شعار بدید.» بغضم شد. چقدر جای خانم پزشکی خالی است این روزها. هر روز میاید پس ذهنم که اگر بود، چه کارها که نمیکرد. حتماً او و آنهایی که نیستند، از آن بالا زندگی در این روزهای ما را دارند آرزو میکنند. این روزهای عجیبِ شبیه قصهها.
پینوشت: شکل جدید تصویر اینجا زحمت دست آقای سیدعلی طاهری جاوید است. لطف و برادری کردند که از آن وضعیت بیمعنیِ کبریت و کتاب در بیاید. :)
@korraseh | کُرّاسه
امروز صبح حدود ٨ بیدار شدم و تا ٨ونیم برای بلند شدن با خودم چانه زدم. کمخواب بودم و بدنم برای یک ساعت خواب بیشتر التماس میکرد. حدود ساعت ١٠ یک مصاحبه داشتیم سمت میدان ولیعصر. دیر شده بود. ترافیک تهران هم دوباره زیاد شده. میترسیدم دیر بشود و نشد صبحانه بخوریم. چند تا رطب از رنگینکی که جمعه برای چهلم آقا درست کرده بودم، خوردیم. شاهد دارم در همین محل که میتواند اذعان کند من رنگینکهای ادعاداری درست میکنم. :)
انتظارم از مصاحبه خیلی زیاد بود ولی خروجیمان متوسط بود. ۶ از ١٠ مثلاً. یک چیزی که این روزها دارم میفهمم این است که ذهن کسی را نمیشود مجبور کنی به قصهگو بودن. از آن چیزهاست که در خون آدمهاست. بعضیها ذاتاً بلدند عطفهای دراماتیک زندگیشان را جدا کنند، جزئیاتش را حفظ کنند و برایت تعریف کنند. بعضی هم بلد نیستند. قبلاً فکر میکردم با سؤالپیچکردن میشود این فاصله را جبران کرد، ولی در عمل میبینم که نشده.
تا مصاحبه تمام شود، ظهر شده بود. خیلی گرسنه بودم. ناهار را رفتیم دفتر. مصاحبهٔ بانمک دیروز را برای همکارم تعریف کردم. خیلی ذوقزدهام برای خروجی بعضی مصاحبهها.
کار مفید زیادی نتوانستم بکنم. سراغ فراخوان بوتکمپ میناب را از سردبیرمان گرفتم. به چند نویسنده که به نظرم حیف بود جاشان خالی باشد، پیام دادم که ثبتنام کنند. دو سه نفرشان به خاطر مادری نمیتوانستند. غصه میخورم و خلع سلاحم. مهمترین کار جهان را میکنند این مامانها ولی بهخاطرش به کارهای جالب جهان نمیتوانند برسند. ماشاءالله به صبرشان. نشستم پای لپتاپ و فرم تکمیل اطلاعات را برای همکارهای پروژه فرستادم و این وسطها مدام اخبار را چک میکردم ببینم خبری از برگشتن تیم مذاکرهکننده هست یا نه. بعد از شهادت رهبری تا امروز، برای هیچ چیز انقدر دلشوره نداشتم. این دو روزه هزارتا سناریو توی سرم میآمد و از فکر مذاکرهکنندهها بیرون نمیآمدم. چقدر جگر و غیرت دارند اینها. خدا کمک کند به آنها و مردم برای روزهای پیش رو.
امروز پسر دوستمان به دنیا آمد. قرار بود بیستم بیاید و چهار روز همهٔ عالم را نگران گذاشته بود تا امروز بالاخره قدم بگذارد به چشممان. یک محمدحسین تر و تازه داریم حالا. عصر از دفتر رفتم پیش فاطمه. روضه داشت و به چای آخرش رسیدم. با هم کاچی درست کردیم و رفتیم بیمارستان. در راه هزاربار به فاطمه گفتم کاش همهاش را نمیآوریم و دعوایم کرد.
نگهبان را متقاعد کردیم که سخت نگیرد و رفتیم دیدن بچهٔ تروتازهٔ لای پتوی آبی. صورتش سرخ بود، عمیق خوابیده بود و کار نداشت مامانش این چهلوچند روز را چهطور سر کرده. کاچی را دادیم و زود برگشتیم که جلوی نگهبان بدقول نشویم.
فاطمه من را رساند صادقیه که به تجمع برسم. رسیدم به عقاب و ثمین و ازشان پرچم گرفتم. شبهای اول تجمعها اینطور نبود ولی الان چندین روز است دست زیاد شده و وقت پرچمگردانی توی تجمع، چوب پرچمها هی بههم میخورند. سرم را گرفته بودم بالا که پرچم را به کسی نزنم و با خودم فکر کردم چقدر نسبت ما این روزها با پرچم عوض شده. انگار این باهمزندگیکردن چیزهای جدید ازش یادمان داده و متخصصمان کرده. حالا ما چوبپرچم خوب و جنس بهتر برای پرچم و فرق پرچم کاروان ماشینی و تجمع را میشناسیم و مظنهٔ دقیق پرچم داریم. چقدر از این تخصص جدیدمان خوشم میآید.
حاجخانم نیکروش اعظم وسط شعارهای دستجمعی بهمان گفتند: «تو ذهنتون باشه، جای فرزانه پزشکی هم شعار بدید.» بغضم شد. چقدر جای خانم پزشکی خالی است این روزها. هر روز میاید پس ذهنم که اگر بود، چه کارها که نمیکرد. حتماً او و آنهایی که نیستند، از آن بالا زندگی در این روزهای ما را دارند آرزو میکنند. این روزهای عجیبِ شبیه قصهها.
پینوشت: شکل جدید تصویر اینجا زحمت دست آقای سیدعلی طاهری جاوید است. لطف و برادری کردند که از آن وضعیت بیمعنیِ کبریت و کتاب در بیاید. :)
@korraseh | کُرّاسه
۲۲:۲۴