روایت ششم.mp3
۱۶:۱۷-۷.۴۶ مگابایت
برای شب جمعۀ اربابی که به لطف و کرمش، به برکت این چهل روزی که تا محرمش مانده، دلتنگی و پریشانی این روزها را به وصال و آرامش و سکون بدل خواهد کرد...
۱۸:۰۲
تذکر، عذرخواهی و یک همچین چیزی:
خروجیای که از روایت هفتۀ قبل گرفته بودم چند ثانیۀ ته روایت را خورده بود و نمیدانم چرا. مکتوب بند آخر را عرض میکنم:
حالا چند سالی از آشنایی من و ناصر میگذرد. بیشتر رفیق شدهایم و بیشتر هوای هم را داریم. بهخصوص شبهای محرم در وعدهگاه همیشگیمان، چایخانۀ هیئت صاحبالزمان. گاهی که حرف از جنگ و جهاد میشود، میبینیم که هر دو یک نظر داریم. برای هر دوی ما همین کافی است که ناصر در نقش یک چایدار و من در قالب یک مجری به امام حسین علیهالسلام خدمت میکنیم. خدا کند چنین بمانیم و تفاوت حسینیۀ امام حسین و هوتل امام حسین را بدانیم. ناصر همیشه میگوید: «من چای تلخ حسینیه را با هیچ شربت شیرینی عوض نمیکنم.» میگویم: «من هم...»
خروجیای که از روایت هفتۀ قبل گرفته بودم چند ثانیۀ ته روایت را خورده بود و نمیدانم چرا. مکتوب بند آخر را عرض میکنم:
حالا چند سالی از آشنایی من و ناصر میگذرد. بیشتر رفیق شدهایم و بیشتر هوای هم را داریم. بهخصوص شبهای محرم در وعدهگاه همیشگیمان، چایخانۀ هیئت صاحبالزمان. گاهی که حرف از جنگ و جهاد میشود، میبینیم که هر دو یک نظر داریم. برای هر دوی ما همین کافی است که ناصر در نقش یک چایدار و من در قالب یک مجری به امام حسین علیهالسلام خدمت میکنیم. خدا کند چنین بمانیم و تفاوت حسینیۀ امام حسین و هوتل امام حسین را بدانیم. ناصر همیشه میگوید: «من چای تلخ حسینیه را با هیچ شربت شیرینی عوض نمیکنم.» میگویم: «من هم...»
۱۸:۰۲
برای شب جمعۀ اربابی که هرچه آدم روش نشده و نمیشود که بگوید را هم میشنود و به لطف و کرم بیپایانش جواب میدهد.
پینوشت: این شب جمعه تکراری است. یکبار هم با صدای نویسندهاش سرچ کنید، گوش کنید، قطعاً لطفش دوچندان است.
پینوشت: این شب جمعه تکراری است. یکبار هم با صدای نویسندهاش سرچ کنید، گوش کنید، قطعاً لطفش دوچندان است.
۱۸:۱۹
-(3).mp3
۲۱:۳۱-۹.۸۶ مگابایت
۱۸:۱۹
هستۀ اندوه.mp3
۲۰:۱۹-۹.۳ مگابایت
برای شب جمعۀ اربابی که شبیه پرودگارش جواب خوشگمانها را مطابق گمانشان میدهد... :)
۱۷:۱۰
منم که دیده به دیدار دوست کردم باز.mp3
۲۰:۳۰-۹.۳۹ مگابایت
چند هفتۀ قبل من یک شب جمعه را قضا کردم. ماجرا اینطور بود از بیستوچهار ساعت قبلترِ آن شب جمعه تا ۱۲-۱۳ ساعت بعدش، آنتم رفت و دسترسی به اینترنت و تلفن و هر چیز دیگری که بشود باهاش ماجرا را حل کرد و خوشعهد ماند، نداشتم. این شد که نشد شب جمعه قرضم را پرداخت کنم. یکیدو روز بعدش، وقتی که با رفیق عزیزی حرف میزدیم، برایش ماجرا را گفتم.دیشب هم او پیشنهاد داد که امروز، در عرفۀ امسال، حال که رزقمان نبوده کربلا، خدمت حسین علیه السلام باشیم و گیر افتادهایم در هوای گرفتۀ تهران، فریضۀ آن هفته را قضا کنم.
امشب شب جمعه نیست. قضای شب جمعه است. امید که سال بعد، روی زمین کربلا، زیر آسمان خدا نماز شکر بخوانیم که عید عرفه را کربلاییم.
امشب شب جمعه نیست. قضای شب جمعه است. امید که سال بعد، روی زمین کربلا، زیر آسمان خدا نماز شکر بخوانیم که عید عرفه را کربلاییم.
۱۵:۲۳
بعد از رسول.mp3
۱۱:۵۶-۵.۴۷ مگابایت
برای شب جمعۀ بعد از عرفه و برای شب جمعۀ اربابی که با خدایش زیبا حرف میزند. برای شب جمعۀ اربابی که با گذشتن ۱۴۰۰ سال، جملاتش کهنه که نشده هیچ، رنگ و جلای مضاعف گرفته. برای شب جمعۀ او که مناجات عرفهاش را برای محبینش یادگار گذاشت و یادشان داد که با معبودشان «زیبا» حرف بزنند. زیبا و آسمانی و روان و روشن. :)
۱۷:۵۳
برادر عیدت مبارک.mp3
۰۴:۰۳-۱.۸۶ مگابایت
شیرزنی کو که بِزاید چُنانشکل حسینبنعلی در جهانغیرت الله تویی یا علیرحمت الله به بانوی تو
برای شب جمعۀ حسین بن علی :)
برای شب جمعۀ حسین بن علی :)
۲۳:۴۷
سینهسرخها.mp3
۲۴:۲۴-۱۱.۱۷ مگابایت
برای شب جمعۀ اربابی که هوای ما را دارد :)
*ممنون از صدای راوی این شب جمعه.
*ممنون از صدای راوی این شب جمعه.
۲۲:۴۱
به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید.mp3
۱۷:۱۲-۷.۸۸ مگابایت
برای شب جمعۀ اربابی که لطیف است...
«من خیال میکنم که آن دنیا را هم به آدمهای لطیف میدهند. از هر صنفی. لطیف در عربی یعنی دقیق. و دقت ملازمهای بیمرز دارد با لطافت. دست هدایت امام حر را به هوش آورد. او را دقیق کرد. به هوش که آمد دیگر حر سابق نبود. لطیف شده بود...»
«من خیال میکنم که آن دنیا را هم به آدمهای لطیف میدهند. از هر صنفی. لطیف در عربی یعنی دقیق. و دقت ملازمهای بیمرز دارد با لطافت. دست هدایت امام حر را به هوش آورد. او را دقیق کرد. به هوش که آمد دیگر حر سابق نبود. لطیف شده بود...»
۱۹:۴۳
و اما زینب....mp3
۳۶:۲۷-۱۶.۶۹ مگابایت
برای شب جمعۀ شام غریبان...
۲۳:۰۳
یا من اضحک و ابکی.mp3
۲۶:۱۱-۱۱.۹۹ مگابایت
۱۷:۵۵
برای شب جمعۀ اربابی که غمش اشک ما را قیمت داد...
آنچه میشنوید: یا من اضحک و ابکی، معصومه توکلی، رهیده ، نشر اطراف
آنچه میشنوید: یا من اضحک و ابکی، معصومه توکلی، رهیده ، نشر اطراف
۱۷:۵۶
پرتو شانزدهم.mp3
۳۰:۱۶-۱۳.۸۶ مگابایت
کربلا در کربلا میماند اگر زینب نبود.همین یک جملۀ ساده و کوتاه و معمولی، سالهاست بارِ «معیار حقیقت» را به دوش میکشد.همین جملهای که بارها از مداح و روضهخوان شنیدهایم. همین جملهای که مفهومش، از شدت تکرار، پیچیده شده در زرورق کلیشه و معنایش از چشممان دور میماند.
برای شب جمعۀ اربابی که بهترین خواهر عالم را داشت و این روزها، روزهای به میدان رفتن و رزمکردن و ذوالفقار گرداندن همان خواهر است.
برای شب جمعۀ اربابی که بهترین خواهر عالم را داشت و این روزها، روزهای به میدان رفتن و رزمکردن و ذوالفقار گرداندن همان خواهر است.
۱۹:۰۷
ریحانةالحسین....mp3
۱۰:۳۲-۴.۸۳ مگابایت
برای شب جمعۀ اربابی که این ایام ایام شدت گرفتن دلتنگی برای زیارت صحن و سرای اوست.ایامی که قلب فشرده است و از غزل حافظ و سعدی تا پیام دوست و آشنا دنبال نشانهای روشن میگردد که به آن چنگ بزند و از اینهمه فشردگی و قبض نجات پیدا کند.برای شب جمعۀ او که به شهادت ریحانهاش نزدیکیم.این شب جمعه بهانهای باشد برای چنگ زدن به دامن ریحانۀ دردانۀ ابیعبدالله. دخترکی که با قلب کوچکش وسعت دلتنگی را بهتر از همۀ ابناء بشر میفهمید...
چیزی که میشنوید:برشی از ماه به روایت آه ، زندهیاد ابوالفضل زروئینصرآباد، نشر نیستان.
چیزی که میشنوید:برشی از ماه به روایت آه ، زندهیاد ابوالفضل زروئینصرآباد، نشر نیستان.
۲۰:۲۰
نعلیک.mp3
۶.۷۲ مگابایت
برای اولین شب جمعۀ ربیع،برای شب جمعهای که کوهبرشانه انتظار آمدنش را میکشیدیم...
۱۹:۰۵
بازارسال شده از کُرّاسه
پنجشنبه پنجم تیر، شب اول محرم و دومین روز آتشبس
یک بار که توی هیئت هنر نشسته بودیم با یکی از بچههای صنایع دستی و داشتیم تکههای قابشان را چسب میزدیم، گفت: «زندگی بدون امام حسینی که واسهش یه کاری بکنم، قبلاً برام تعریف داشت. الان نداره. نمیدونم اگر امام حسین رو برداری از توش، چی میمونه ازم.» آن موقع ما بچه مدرسهای بودیم. کنکور داشتیم. از مدرسه سوار اتوبوس میشدیم، یک چهارراه بالاتر از دانشگاه هنر پیاده میشدیم و پیاده گز میکردیم تا هیئت که همینها را بشنویم. آراممان میکرد انگار. به قول مینو کریمزاده رنگ قلب آدم توی نوجوانی درست مشخص نیست. انگار ما با روپوش مدرسه میرفتیم پی رنگی که تکلیفمان را معلوم کند. دوست داشتیم کسی نزدیک داشته باشیم. دوست داشتیم با آدمهای جالبی که آنجا میدیدیم نقطه اشتراک پیدا کنیم. انتهای همهٔ این تقلاها شما ایستاده بودی و محبتی که یواش یواش دل ما رنگش را میگرفت. محبتی که هر چقدر همهجا تاریکتر شد، خودش را بیشتر نشان داد.
حالا خیلی گذشته از آن سالها. هفتهشت سال. ما هر طرف رفتیم برای رنگهای جدید و حرفهای جدید. خلوتی نوجوانی رفت و شلوغی بزرگسالی آمد نشست جایش و همهچیزِ دنیا عوض شد الا شما. شما ماندی برای ما و آغوشت با غمهایمان بزرگتر شد.امشب گوشهٔ هیئتی تکیه داده بودم و داشتم پادکستی را گوش میدادم که دوستم نوشته بود. رسید به جملههای آخر. گفت: «آنقدر آغوشت را بزرگ گرفتهای که
ما هروقتی و هرجایی
از هر طرف که میرویم
به اسم تو میرسیم.» و حرف بیشتری نماند. خوشبهحال ماهیها که بزرگی دریا سرشان نمیشود و خوش بهحال ما.
ممنون از خدا که امسال هم.
پینوشت: پادکست رفقایم که نامش شهاب است را اینجا میتوانید بشنوید و دنبال کنید.
@korraseh | کُرّاسه
یک بار که توی هیئت هنر نشسته بودیم با یکی از بچههای صنایع دستی و داشتیم تکههای قابشان را چسب میزدیم، گفت: «زندگی بدون امام حسینی که واسهش یه کاری بکنم، قبلاً برام تعریف داشت. الان نداره. نمیدونم اگر امام حسین رو برداری از توش، چی میمونه ازم.» آن موقع ما بچه مدرسهای بودیم. کنکور داشتیم. از مدرسه سوار اتوبوس میشدیم، یک چهارراه بالاتر از دانشگاه هنر پیاده میشدیم و پیاده گز میکردیم تا هیئت که همینها را بشنویم. آراممان میکرد انگار. به قول مینو کریمزاده رنگ قلب آدم توی نوجوانی درست مشخص نیست. انگار ما با روپوش مدرسه میرفتیم پی رنگی که تکلیفمان را معلوم کند. دوست داشتیم کسی نزدیک داشته باشیم. دوست داشتیم با آدمهای جالبی که آنجا میدیدیم نقطه اشتراک پیدا کنیم. انتهای همهٔ این تقلاها شما ایستاده بودی و محبتی که یواش یواش دل ما رنگش را میگرفت. محبتی که هر چقدر همهجا تاریکتر شد، خودش را بیشتر نشان داد.
حالا خیلی گذشته از آن سالها. هفتهشت سال. ما هر طرف رفتیم برای رنگهای جدید و حرفهای جدید. خلوتی نوجوانی رفت و شلوغی بزرگسالی آمد نشست جایش و همهچیزِ دنیا عوض شد الا شما. شما ماندی برای ما و آغوشت با غمهایمان بزرگتر شد.امشب گوشهٔ هیئتی تکیه داده بودم و داشتم پادکستی را گوش میدادم که دوستم نوشته بود. رسید به جملههای آخر. گفت: «آنقدر آغوشت را بزرگ گرفتهای که
ما هروقتی و هرجایی
از هر طرف که میرویم
به اسم تو میرسیم.» و حرف بیشتری نماند. خوشبهحال ماهیها که بزرگی دریا سرشان نمیشود و خوش بهحال ما.
ممنون از خدا که امسال هم.
پینوشت: پادکست رفقایم که نامش شهاب است را اینجا میتوانید بشنوید و دنبال کنید.
@korraseh | کُرّاسه
۰:۰۸
ما امسال بیوقت مشکی پوشیدیم! برای داغی که خیلی شبیه داغ حسین علیهالسلام بود...
سیوچهار روز است سیاه از تن در نیاوردهایم. سیاه را با سیاه عوض کردیم و داستانهایی را به چشم دیدیم که خیلی شبیه داستانهای روزِ اباعبدالله هستند.
هفتهٔ قبل، چنین روزی یک ساعتی برق خانهٔ ما رفت. در تاریکروشنای غروب، زنگ زدم به دوستم برای تسلیتی که دهدوازده روز دیر شده بود. جوانشان شهید شده بود.
دوستم میگفت: «تازه براش رفته بودن خواستگاری. توی ماشینش کنار پدر دختر[ی که قرار بوده همسرش باشه] شهید شده. خیلی نزدیک به شدن بود همهچیز.» و صدایش لرزید.
نور قبل غروب رفته بود، اتاق تاریک شده بود و من داستانی توی سرم داشتم که خیلی شبیه داستان #وهب_نصرانی بود.
پرچم ایران، هیچوقتِ تاریخ پرچم حسین را اینجور تنگ در آغوش نگرفته و قصههای زیر این پرچم هیچوقت اینقدر به قصههای روزِ اباعبدالله شبیه نبوده...
ما خیلی خوشبختیم که در هوای این قصههای شبیه به قصههای بزرگ نفس میکشیم. و الحمدلله علی عظیم رزیتی.
پ. ن: لطفاً برای مهمانِ اباعبدالله، #شهید_محمدمهدی_نجابت فاتحه بخوانید.
#لایوم_کیومک_یااباعبداللهبرای شبهای جمعه@barayeshabhayejome
سیوچهار روز است سیاه از تن در نیاوردهایم. سیاه را با سیاه عوض کردیم و داستانهایی را به چشم دیدیم که خیلی شبیه داستانهای روزِ اباعبدالله هستند.
هفتهٔ قبل، چنین روزی یک ساعتی برق خانهٔ ما رفت. در تاریکروشنای غروب، زنگ زدم به دوستم برای تسلیتی که دهدوازده روز دیر شده بود. جوانشان شهید شده بود.
دوستم میگفت: «تازه براش رفته بودن خواستگاری. توی ماشینش کنار پدر دختر[ی که قرار بوده همسرش باشه] شهید شده. خیلی نزدیک به شدن بود همهچیز.» و صدایش لرزید.
نور قبل غروب رفته بود، اتاق تاریک شده بود و من داستانی توی سرم داشتم که خیلی شبیه داستان #وهب_نصرانی بود.
پرچم ایران، هیچوقتِ تاریخ پرچم حسین را اینجور تنگ در آغوش نگرفته و قصههای زیر این پرچم هیچوقت اینقدر به قصههای روزِ اباعبدالله شبیه نبوده...
ما خیلی خوشبختیم که در هوای این قصههای شبیه به قصههای بزرگ نفس میکشیم. و الحمدلله علی عظیم رزیتی.
پ. ن: لطفاً برای مهمانِ اباعبدالله، #شهید_محمدمهدی_نجابت فاتحه بخوانید.
#لایوم_کیومک_یااباعبداللهبرای شبهای جمعه@barayeshabhayejome
۲۰:۵۲