بله | کانال harry Potter✨هری پاتر✨Potterheads✨
عکس پروفایل harry Potter✨هری پاتر✨Potterheads✨h

harry Potter✨هری پاتر✨Potterheads✨

۵۴۱ عضو
بازارسال شده از ما هنوز سایه های همدیگه ایم🌑🕯
thumbnail
ولی اهنگ golden brown:) undefinedundefined
ble.ir/join/dTuHxGL1px undefinedundefined

۱۴:۳۲

بازارسال شده از ما هنوز سایه های همدیگه ایم🌑🕯

the_joker_and_the_queen_remix (1).mp3

۰۳:۰۶-۲.۸۵ مگابایت
How was I to know? It’s a crazy thingچطور باید میفهمیدم که این [عشق] دیوانه وارهI showed you my hand and you still let me winمن بهت [کارت های توی] دستمو نشون دادم و با اینحال تو اجازه دادی من ببرمAnd who was I to say that this was meant to be?و من مگه کی بودم که بگم این [عشق] رو از پیش تعیین کرده بودم؟The road that was broken brought us togetherجاده ای که شکسته (خراب) بود ما رو به هم رسوندAnd I know you could fall for a thousand kingsو من میدونم تو میتونستی عاشق هزاران پادشاه بشیAnd hearts that would give you a diamond ringو قلبهاشون که بهت یه حلقه الماس میدادندWhen I fold, you see the best in meوقتی میبازم، تو بهترین وجه من رو میبینیThe joker and the queenجوکر و ملکهI’ve been played before, if you hadn’t guessedمن قبلا بازی کردم، اگر [تا الان] حدس نزده باشیSo I kept my cards close to my foolproof vestپس من کارت هام رو نزدیک جلیقه ضد حقه ام نگه داشتمBut you called my bluff (But you called my bluff)اما تو گفتی بلوف میزنم (اما تو گفتی بلوف میزنم)And saw through all my tells (And saw through all my tells)و همه گفته هام رو دیدی (و همه گفته هام رو دیدی)And then you went all inAnd we left togetherو بعد خسته شدی و با هم [اونجا رو] ترک کردیمAnd I know you think that what makes a kingو من میدونم تو فکر میکنی که چیزی که یک پادشاه رو میسازهIs gold, a palace, and diamond ringsطلا و قصر و حلقه های الماسهWhen I fold, you see the best in mеوقتی میبازم، تو بهترین وجه منو میبینیThe joker and the queenجوکر و ملکه And I know you could fall for a thousand kingsو من میدونم تو میتونستی عاشق هزاران پادشاه بشیAnd hearts that would givе you a diamond ringو قلبهاشون که بهت یه حلقه الماس میدادندWhen I folded, you saw the bеst in meوقتی باختم، تو بهترین وجه من رو دیدیThe joker and the queenThe joker and the queenجوکر و ملکه

۱۸:۳۸

بازارسال شده از ما هنوز سایه های همدیگه ایم🌑🕯
پارت چهاردهundefinedundefinedما هنوز سایه های همدیگه ایمundefinedundefined
کاترینزنی با دامنی بلند چسبیده به بدنش و شومیزی سفید چفت تنش که موهایی کوتاه، بلوند و فر دارد در را باز میکند. _ویلیا... اوه!؟! _سلام، آزالیا. این کاترینه. خودت باش. خودت باش. تو میتونی. دوباره نفسی از سر میدم و میگویم:_سلام! از اشنایی باهاتون خوشوقتم. کاترین هستم._اوه عزیزم! حالا متوجه شدم که چرا پسرم عاشقت شده. واقعا فوق‌العاده ای! لبخندی مصنوعی میزنم که دندان هایم را نمایش میدهد. بعد هم آزالیا در را باز تر میکند و دستش را به سمت خانه بلند میکند. ما هم وارد میشویم. خانه... زیباست. بزرگ، قدیمی اما شیک. پنجره ها دور تا دور خانه را در بر گرفته اند. نمای باغ پشت پنجره ها تحسین برانگیز است. خانه مانند عمارتی بزرگ است و پله های مارپیچی دارد که فکر میکنی تا ابد ادامه دارند. _کت، خوش اومدی.بیا تا همه جا رو نشونت بدم. بعد،ویلیام دستش را دور دستم حلقه میکند و ریز به ریز خانه اش را به من نشان میدهد. _خب، تموم شد. لبخندی میزنم ولی یک اتاق مانده است. طبقه ی بالا، در اتاق خاک گرفته و به نظر میخورد مدت زیادیست دست نخورده. نگاهم را به اتاق می اندازم و ویلیام میگوید:_میدونم چی فکر میکنی، اون اتاق... پدرم بوده. _مغذرت میخوام. _مشکلی نیست، عادت کردم. عضله های فکش و گونه های فرو رفته اش کمی سفت شدند. چشمان سبزش درد را همراه داشتند. دلم میخواست همین لحظه او را در آغوش بگیرم و بگویم همه چیز میشود. نگاهم میکند و زیر نگاه خیره اش آب دهانم را فرو میبرم و این گونه نگاه خیره اش روی گردنم می نشیند و احساس میکنم هر لحظه گلگون تر می شود. ble.ir/join/dTuHxGL1px undefinedundefined

۱۳:۲۸

harry Potter✨هری پاتر✨Potterheads✨
پارت چهاردهundefinedundefined ما هنوز سایه های همدیگه ایمundefinedundefined کاترین زنی با دامنی بلند چسبیده به بدنش و شومیزی سفید چفت تنش که موهایی کوتاه، بلوند و فر دارد در را باز میکند. _ویلیا... اوه!؟! _سلام، آزالیا. این کاترینه. خودت باش. خودت باش. تو میتونی. دوباره نفسی از سر میدم و میگویم: _سلام! از اشنایی باهاتون خوشوقتم. کاترین هستم. _اوه عزیزم! حالا متوجه شدم که چرا پسرم عاشقت شده. واقعا فوق‌العاده ای! لبخندی مصنوعی میزنم که دندان هایم را نمایش میدهد. بعد هم آزالیا در را باز تر میکند و دستش را به سمت خانه بلند میکند. ما هم وارد میشویم. خانه... زیباست. بزرگ، قدیمی اما شیک. پنجره ها دور تا دور خانه را در بر گرفته اند. نمای باغ پشت پنجره ها تحسین برانگیز است. خانه مانند عمارتی بزرگ است و پله های مارپیچی دارد که فکر میکنی تا ابد ادامه دارند. _کت، خوش اومدی.بیا تا همه جا رو نشونت بدم. بعد،ویلیام دستش را دور دستم حلقه میکند و ریز به ریز خانه اش را به من نشان میدهد. _خب، تموم شد. لبخندی میزنم ولی یک اتاق مانده است. طبقه ی بالا، در اتاق خاک گرفته و به نظر میخورد مدت زیادیست دست نخورده. نگاهم را به اتاق می اندازم و ویلیام میگوید: _میدونم چی فکر میکنی، اون اتاق... پدرم بوده. _مغذرت میخوام. _مشکلی نیست، عادت کردم. عضله های فکش و گونه های فرو رفته اش کمی سفت شدند. چشمان سبزش درد را همراه داشتند. دلم میخواست همین لحظه او را در آغوش بگیرم و بگویم همه چیز میشود. نگاهم میکند و زیر نگاه خیره اش آب دهانم را فرو میبرم و این گونه نگاه خیره اش روی گردنم می نشیند و احساس میکنم هر لحظه گلگون تر می شود. ble.ir/join/dTuHxGL1px undefinedundefined
میشه لایک و حمایت کنین؟

۱۳:۳۷

بازارسال شده از ما هنوز سایه های همدیگه ایم🌑🕯
thumbnail
فقط کسایی که روزی روزگاری دلی شکسته رو خوندن میدوننundefinedundefinedundefined
ble.ir/join/dTuHxGL1px undefinedundefined

۱۵:۰۵

بازارسال شده از ما هنوز سایه های همدیگه ایم🌑🕯
پارت پونزدهundefinedundefinedما هنوز سایه های همدیگه ایمundefinedundefined
ویلیامراهی طبقه پایین شدیم. دلم میخواست بازم بتوانم زار زار گریه کنم و کاترین را در آغوش بگیرم. هر دو ساکت شده بودیم ولی نگاه هایمان پر از حرف بود. ناگهان کاترین دستش را روی سینه اش گذاشت و نفسی بریده کشید. انگار نمیتوانست نفس بکشد. در طول سال هایی که کاترین را میشناسم، این اتفاق زیاد برایش می افتد. باز هم سعی کرد نفس بکشد اما داشت تلو تلو میخورد. با دستان زبرم بازویش را محکم گرفتم. _کت؟ خوبی؟ چیزی شده؟ سر تکان میدهد و ناگهان به سمت جلو تلو تلو میخورد. شکمش را نگه میدارم تا از پله ها با کفش پاشنه بلندش زمین نخورد. _نفس بکش. همه چیز خوبه. مامان و میبلین هم متوجه موضوع میشوند. مامان با نگرانی میپرسد:_ویل، چی شده؟ _چیزی نیست. میدونم چطوری میتونم آرومش کنم. او را مانند بچه ای روی شانه ام میاندازم و به سمت اتاقم میبرم. او را روی تختم میگذارم و میگویم:_اگه میخوای، گریه کن، جیغ بزن، باهام صحبت کن. کسی اینجا نیست. فقط من و توییم، کت. اشک ها روی صورتش نمایان می‌شوند. _میترسم.از خودم بدم میاد که چیزی نیستم که بقیه میخوان. مطمئنم مامان بابام حتی منو نمیخواستن. _از چی میترسی، ، کت؟ من همیشه پیشتم عزیزم. با پشت دستان ضخیمم اشک ها را از روی صورتش پاک میکنم. پلکی میزند و میگوید:_راست میگی. من تورو دارم و ما همو ترک نمیکنیم درسته؟ _اوهوم.نگران نباش من همیشه اینجام، جایی نمیرم و فقط هم مال توئم. _ولی من بدون تو چیزی نیستم. هیچی نیستم. _ولی الان که با منی.
ble.ir/join/dTuHxGL1px undefinedundefined

۱۹:۵۶

harry Potter✨هری پاتر✨Potterheads✨
پارت پونزدهundefinedundefined ما هنوز سایه های همدیگه ایمundefinedundefined ویلیام راهی طبقه پایین شدیم. دلم میخواست بازم بتوانم زار زار گریه کنم و کاترین را در آغوش بگیرم. هر دو ساکت شده بودیم ولی نگاه هایمان پر از حرف بود. ناگهان کاترین دستش را روی سینه اش گذاشت و نفسی بریده کشید. انگار نمیتوانست نفس بکشد. در طول سال هایی که کاترین را میشناسم، این اتفاق زیاد برایش می افتد. باز هم سعی کرد نفس بکشد اما داشت تلو تلو میخورد. با دستان زبرم بازویش را محکم گرفتم. _کت؟ خوبی؟ چیزی شده؟ سر تکان میدهد و ناگهان به سمت جلو تلو تلو میخورد. شکمش را نگه میدارم تا از پله ها با کفش پاشنه بلندش زمین نخورد. _نفس بکش. همه چیز خوبه. مامان و میبلین هم متوجه موضوع میشوند. مامان با نگرانی میپرسد: _ویل، چی شده؟ _چیزی نیست. میدونم چطوری میتونم آرومش کنم. او را مانند بچه ای روی شانه ام میاندازم و به سمت اتاقم میبرم. او را روی تختم میگذارم و میگویم: _اگه میخوای، گریه کن، جیغ بزن، باهام صحبت کن. کسی اینجا نیست. فقط من و توییم، کت. اشک ها روی صورتش نمایان می‌شوند. _میترسم.از خودم بدم میاد که چیزی نیستم که بقیه میخوان. مطمئنم مامان بابام حتی منو نمیخواستن. _از چی میترسی، ، کت؟ من همیشه پیشتم عزیزم. با پشت دستان ضخیمم اشک ها را از روی صورتش پاک میکنم. پلکی میزند و میگوید: _راست میگی. من تورو دارم و ما همو ترک نمیکنیم درسته؟ _اوهوم.نگران نباش من همیشه اینجام، جایی نمیرم و فقط هم مال توئم. _ولی من بدون تو چیزی نیستم. هیچی نیستم. _ولی الان که با منی. ble.ir/join/dTuHxGL1px undefinedundefined
حمایتا کجان؟ من اینا رو می نویسماااundefinedundefined

۱۹:۵۷

بازارسال شده از ما هنوز سایه های همدیگه ایم🌑🕯
thumbnail

۱۹:۱۸

پارت جدید داستان گذاشته شدundefinedundefinedیادتون نره ببینید!
لینک:ble.ir/join/dTuHxGL1px undefinedundefinedحمایت یادتون نره! خودم مینویسما

۸:۱۱

بازارسال شده از ما هنوز سایه های همدیگه ایم🌑🕯
thumbnail
وایب بهشت>>>undefinedundefined
ble.ir/join/dTuHxGL1px undefinedundefined

۱۵:۵۳

بازارسال شده از ما هنوز سایه های همدیگه ایم🌑🕯
پارت هفدهundefinedundefinedما هنوز سایه های همدیگه ایمundefinedundefined
کاترین_یه لحظه، بذار قبل از اینکه بریم پایین خودمو تو آینه ببینم. دستم را لای موهای موج دارم کشیدم و حس کردم لبم مزه خون گرفته. وقتی خودم را در آینه دیدم، بهت زده شدم. _لعنتی! ویلیام! با دستای خودم میکشمت! هوفی میکشم و به او چشم غره ای میروم. _اوه، حالا مگه چی شده ، کت. یه زخم کوچولئه دیگه. با آرنجم محکم به سینه اش میکوبم. نیشخندی میزند که تا چشمان سبزش ادامه دارند. _خیلی احمقی. _شاید دوست دارم احمق بمونم؛ تا زمانی که به خاطر تو باشه. _از این متنفرم که نمیتونم کاری کنم که ازت بدم بیاد، ویلیام.ولی به این معنا نیست که قرار نیست بعدا بلایی سرت بیارم . سعی میکنم با تقلید از خودش نیشخندی بزنم. اما... گمان کنم که نتوانستم._خب عزیزم، افتخارشو دارم که تا پایین همراهت باشم؟در ضمن، نتونستی نیشخند بزنی، باید هنوز بیشتر تمرین کنی. اوه لعنتی، بازهم نیشخندی موذیانه که اگر الان اینجا نبودم او را در آغوش میکشیدم... _حتما، موجود شرور لعنتی کوچولو، افتخار میدم تا همراهیم کنی. از پله ها پایین رفتم و در عین حال سعی داشتم یاد بگیرم نیشخند بزنم. _نه نه. خنده ای صدادار میکند که گوش هایم کر میشوند. _ببین نباید اینطوری کنی. لبخندت رو... ناگهان وقتی رسیدم پایین بر خوردم به... مامان ویلیام. خشکم زد. مات و مبهوت شدم. سعی کردم دستپاچه یه نظر نرسم که مادرش لبخندی پهناور و گرم زد. من هم در جوابش لبخندی گنده زدم. _من... معذرت میخوام. یکم گرم صحبت شده بودم. بازم لبخندی تصنعی دیگر. از مصنوعی بودن خسته شدم. _مشکلی نداره. خواستم یک بار دیگه بیام بهتون بگم که تارت ها آماده شدن. _باشه آزالیا. اومدیم.
ble.ir/join/dTuHxGL1px undefinedundefined

۱۱:۱۴

harry Potter✨هری پاتر✨Potterheads✨
پارت هفدهundefinedundefined ما هنوز سایه های همدیگه ایمundefinedundefined کاترین _یه لحظه، بذار قبل از اینکه بریم پایین خودمو تو آینه ببینم. دستم را لای موهای موج دارم کشیدم و حس کردم لبم مزه خون گرفته. وقتی خودم را در آینه دیدم، بهت زده شدم. _لعنتی! ویلیام! با دستای خودم میکشمت! هوفی میکشم و به او چشم غره ای میروم. _اوه، حالا مگه چی شده ، کت. یه زخم کوچولئه دیگه. با آرنجم محکم به سینه اش میکوبم. نیشخندی میزند که تا چشمان سبزش ادامه دارند. _خیلی احمقی. _شاید دوست دارم احمق بمونم؛ تا زمانی که به خاطر تو باشه. _از این متنفرم که نمیتونم کاری کنم که ازت بدم بیاد، ویلیام.ولی به این معنا نیست که قرار نیست بعدا بلایی سرت بیارم . سعی میکنم با تقلید از خودش نیشخندی بزنم. اما... گمان کنم که نتوانستم. _خب عزیزم، افتخارشو دارم که تا پایین همراهت باشم؟در ضمن، نتونستی نیشخند بزنی، باید هنوز بیشتر تمرین کنی. اوه لعنتی، بازهم نیشخندی موذیانه که اگر الان اینجا نبودم او را در آغوش میکشیدم... _حتما، موجود شرور لعنتی کوچولو، افتخار میدم تا همراهیم کنی. از پله ها پایین رفتم و در عین حال سعی داشتم یاد بگیرم نیشخند بزنم. _نه نه. خنده ای صدادار میکند که گوش هایم کر میشوند. _ببین نباید اینطوری کنی. لبخندت رو... ناگهان وقتی رسیدم پایین بر خوردم به... مامان ویلیام. خشکم زد. مات و مبهوت شدم. سعی کردم دستپاچه یه نظر نرسم که مادرش لبخندی پهناور و گرم زد. من هم در جوابش لبخندی گنده زدم. _من... معذرت میخوام. یکم گرم صحبت شده بودم. بازم لبخندی تصنعی دیگر. از مصنوعی بودن خسته شدم. _مشکلی نداره. خواستم یک بار دیگه بیام بهتون بگم که تارت ها آماده شدن. _باشه آزالیا. اومدیم. ble.ir/join/dTuHxGL1px undefinedundefined
حمایتا؟ undefined

۱۱:۱۴

بازارسال شده از ما هنوز سایه های همدیگه ایم🌑🕯
—————————★—————————شخصیت‌های اصلی داستان:—————————★—————————
ویلیام و کاترین ✦ دو شخصیت اصلیآزالیا ✦ مامان ویلیامفرد ✦ بابای کاترینریو ✦ مامان کاترینجسیکا ✦ دوست صمیمی کاترینلورا ✦ خواهر کاترینفیلیکس ✦ دوست صمیمی ویلیامگیلبرت ✦ بابای ویلیام—————————★—————————ble.ir/join/dTuHxGL1px undefinedundefined
داستان شخصیت های دیگه ای هم داره، اما این لیست اصلی ها هست.

۱۵:۲۵

بازارسال شده از ما هنوز سایه های همدیگه ایم🌑🕯
thumbnail
وایبی که کاترین میدهundefinedundefined
ble.ir/join/dTuHxGL1px undefinedundefined

۱۱:۵۵

harry Potter✨هری پاتر✨Potterheads✨
undefined وایبی که کاترین میدهundefinedundefined ble.ir/join/dTuHxGL1px undefinedundefined
حمایتا رو نمیبینم چرا؟

۱۲:۱۲

بازارسال شده از ما هنوز سایه های همدیگه ایم🌑🕯
thumbnail
وایب آلبالویی>>>undefined🫠
ble.ir/join/dTuHxGL1px undefinedundefined

۱۸:۳۷

harry Potter✨هری پاتر✨Potterheads✨
undefined وایب آلبالویی>>>undefined🫠 ble.ir/join/dTuHxGL1px undefinedundefined
طوری که وایب پاترهدا رو هم میدهundefinedundefined

۱۸:۳۸

بازارسال شده از ما هنوز سایه های همدیگه ایم🌑🕯
thumbnail
زندگی ایده آلم :))))undefinedundefined
ble.ir/join/dTuHxGL1px undefinedundefined

۱۰:۱۴

harry Potter✨هری پاتر✨Potterheads✨
undefined زندگی ایده آلم :))))undefinedundefined ble.ir/join/dTuHxGL1px undefinedundefined
زندگی ایده آل همه پاترهدا و کتاب خوناundefinedundefined

۱۰:۱۴

بازارسال شده از ما هنوز سایه های همدیگه ایم🌑🕯
پارت بیست و سهundefinedundefinedما هنوز سایه های همدیگه ایمundefinedundefined
ویلیامنگاهی در آینه به خودم می اندازم. کفشانم برق میزنند، کت و شلواری مشکی بر تن دارم و موهایم... قبل از اینکه بخواهم ادامه دهم، آزالیا در حالی که ژل مو دستش است، به سمتم می آید. _موهات ژولیدست. و بعد ژل مو را به موهایم میزند. _ذهنمو میخونی. _میتونم نگرانیو از تو چهرت بخونم. نگران نباش. همه چیز درست پیش میره. _امیدوارم.و بعد از پله ها پایین میروم به سمت آشپزخانه.میبلین همه غذا ها را آماده کرده است و بوی خوش تارت های تمشک هم می آید. بشقاب ها همگی با عشق تزیین شده اند. _سلام، میبلین. اومدم کمکت. لبخندی مادرانه می زندو می گوید:_اینا رو بچین رو میز. میدونم که کارت تو تزیین کردن عالیه. دانه دانه ظرف ها را به طرف میز پهن که نصف اتاق مهمان را اشغال کرده میبرم. همه را با نظم و ترتیب خاصی میچینم و دستمال ها را تا میکنم و در لیوان های شراب میگذارم.بعد از اینکه کارم تمام شد، لوستر ها را خاموش کردم و نور های قرمز سقف را یه همراه چند شمع قرمز روشن کردم. وقتی مامان و آزالیا اتاق را دیدند، بهت زده شدند. فکر کنم کارم را خوب انجام داده ام.
ble.ir/join/dTuHxGL1px undefinedundefined

۱۶:۳۷