ضربالاجل، فقط مهلت سهروزه خدا به قوم ثمود. خدا انگار ساعت شنی دنیا را وارونه کرد و گفت بروید بچرید تا پیمانهتان پر شود. تیکتاک، تیکتاک، تیکتاک ... بووووم. صیحهٔ آسمانی، رأس ساعت آمد، آنتایم، بیتأخیر، بیتعویق، مخوف، مهیب. خدا بمب صوتی کار گذاشته بود، بمب ساعتی. ناقهکُشان، مثل برقگرفتهها خشکشان زد و دمر شدند. دمار از روزگارشان درآمد. پودر شدند و به باد فنا رفتند. و خدا سرانگشت تدبیر تر کرد و صفحهٔ تاریخ را ورق زد تا برود سراغ گردنکش بعدی. خدا لوط را شبانگاهان فراری داد و عذاب قومش را به صبح علیالطلوع حواله کرد؛ ضربالاجلی دقیق و بی برو برگرد. خروسخوان، در گرگ و میش هوا، وقتی فجر داشت سینهٔ آفاق را میشکافت، آخرین دانهٔ شنی ساعت افتاد و کلوخهای عذاب شروع به باریدن کرد. خدای لایخلف المیعاد، سرزمین زشتکرداران را واژگونه نمود. شهر عیّاشان، رسماً دمر شد و عیششان مکدر.
بله وعدهٔ عذاب، سرقفلی خداست. خدا ناموسِ ضربالاجل است. کسی نمیتواند پروردگار عالم و بندگانِ در پناهش را تهدیدِ معکوس کند و مهلتِ اقدام بگذارد؛ چه غلطهای اضافی! خدا به بلندای تاریخ، شیشهٔ عمر گردنکلفتان را زمین زده و ساعت شنیاش را برای گردنکشان بعدی وارونه نموده. ترامپ خر کیست که ضربالاجل بگذارد؟ آنجا که عقاب پر بریزد، از پشّهٔ لاغری چه خیزد؟ نمرود، ابراهیم را مهلت نداد و خواست او را به آتش بیندازد. فرعون، موسی را مهلت نداد و خواست او را غرق کند. یهود، مسیح را مهلت نداد و خواست او را به صلیب بکشد. قریش، محمد (ص) را مهلت نداد و خواست او را در بسترش شمشیرباران کند. و خدا همیشه بود و به ستمکاران عجول خندید و منوی عذابش را باز کرد و پودر کرد و دمر کرد و هی سرانگشت تر کرد و صفحهٔ تاریخ ورق زد. بله خدای شدیدالعقاب، ناموسِ ضربالاجل است. راستی حدس بزنید منوی عذاب خدا برای ترامپِ بیناموس چیست؟!
لینک کانال ایتا:https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
۱۵:۲۴
وقف إطلاق النار، سیس فایر، آتشبس؛ این ترکیبهای اسمی را با هر زبانی که بخوانی انگار یک چیزی آن وسط کم دارد؛ چیزی از جنس زمان. ترکیب فارسیاش باید حداقل سهجزئی میبود تا فریبنده نباشد. مثلاً درستش میتوانست این باشد: آتش (فعلاً) بس، آتش (موقتاً) بس، آتش (عجالتاً) بس. آتشبس، توافقِ توقفِ آتش برای مدت محدود است، نه مدت معلوم و همین تفاوت محدود و معلوم، آتشبس را شکننده و پرفریب میکند. زمان را که از ترکیب حذف کنی، تعلیق به وجود میآید و در تعلیق، غافلگیری حادث میشود. در خبرها صلح را با شاخهٔ سبز زیتون در منقار کبوتری سفید نشان میدهند و آتشبس را با نوار ضربدری زرد روی آتشی سرخ. دیر یا زود، یک طرف ماجرا نوار زرد را قیچی میکند. اما طرفی برندهٔ جنگ است که آرایش جنگی را حفظ کند تا رکب نخورد. آتشبس، گرگی است کریه در پوستین سپید گوسفند صلح. آتشفشانی نیمخفته در نزدیکی ماست. به بشکنی فوران میکند و زبانه میکشد. بله ما در دوران آتشِ فعلاً بس و بعداً هست، هستیم. پرچمهای سرخ انتقام ما افراشته میماند تا وقتی که دشمن، پرچم سفید تسلیم را بلند کند. 
" />
" />
زهرا محسنیفرhttps://ble.ir/lafzeghalam
لینک کانال ایتا:https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
لینک کانال ایتا:https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
۲۳:۲۸
در روز ۴۰ جنگ رمضان و مقارن با موج ۱۰۰ عملیات وعدهٔ صادق ۴، ترامپ پیشنهاد ۱۵ مادهای خود را برای آتشبس پاره کرد و پیشنهاد ۱۰ بندی ایران را بهعنوان مبنای مذاکره پذیرفت. در اینباره چند نکتهٔ مهم به ذهن میرسد که اجمالاً در زیر آوردهام:
۱- هر روایتی غیر از روایت پیروزی ایران، باید از ادبیات رسانهها و تریبونداران کشور حذف شود. دنیا ایران را برندهٔ این نزاع تمدنی میداند و در داخل باید همین واقعیت پژواک یافته و هیچ سهمی برای دشمن در این پیروزی لحاظ نشود. شکست و پیروزی پیش و بیش از میدان، در تلقی افکار عمومی شکل میگیرد. فراموش نکنیم که رهبر شهیدمان فرجام جنگ دوازده روزه را پیروزی مطلق ایران و شکست مفتضحانهٔ دشمن میدانستند.
۲- تصمیم شعام یا تصمیم نظام؟ جام زهری دوباره یا تصمیمی مدبرانه؟ ایستادگی یا وادادگی؟ تحمیل به رهبری یا تصمیم رهبری؟ بازتولید این دوگانههای خطرناک، برای افکار عمومی سمی مهلک است و صف منسجم مردم را از هم میپاشد. مهمتر از درست و غلط بودن تصمیم شعام، یکپارچه ماندن اتحاد مردم و همبستگی آنهاست.
۳- آیا آمریکا و رژیم، از تلهٔ آتشبس برای تجدید قوا و از سرگیری حملات استفاده خواهند کرد؟ ممکن و محتمل است. آیا پس از دوران آتشبس موقت، موفقیت ایران در به زانو درآوردن آمریکا و شروط ایران برای پایان دادن به جنگ، تثبیت میشود؟ ممکن و محتمل است. آیا در نسخهٔ نهایی توافق احتمالی، چیزی از شروط دهگانه ایران، کم و کسر و چیزهایی از طرف مقابل به آن اضافه خواهد شد؟ ممکن و محتمل است. در فضای عدمقطعیت، بیاعتمادی محض به دشمن و اعتماد به جبههٔ خودی، شرط عقل است.
۴ـ همچنان مسیر تبیین، نقد منصفانه و مشفقانه، شناختن و شناساندن نکات جدید و مغفول باید برای اهل فن و آگاهان در محافل کارشناسی باز بماند. حتماً به مرور زمان زوایای جدیدی از زاویه نگاه ذهنهای خلاق و دلسوز ایرانی کشف میشود که بیان آنها مشروط به رعایت بندهای فوق، قابل پذیرش و بررسی است. به این نگاهها برچسب خائن، تندرو، وحدتشکن، مهرهٔ دشمن و ... نزنیم.
لینک کانال ایتا:https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
۷:۰۲
طوفانالاقصی که شروع شد، حزبالله مردانگی را در حق مردم غزه تمام کرد. محکم ایستاد و با رژیم پنجهدرپنجه شد. هزینهاش را هم داد. تمام و کمال، نقدِ نقد. عملیات پیجری، حمله به ستون فقرات حزب بود و ترور سید، زدنِ عمود خیمهٔ حزبالله. همهاش اینها نبود. آتشبس تحمیلی و فشار دولت وادادهٔ لبنان برای خلع سلاح حزب، خنجری بود که از جبههٔ داخلی بر گردهاش مینشست. تمام؟ نه هنوز هم بود. زخمزبانها از اینکه چرا ایران انتقام سیدحسن را نگرفت، نیشتری بود که در قلب آنها فرو میرفت.
حزبالله همهٔ این مصائب را تحمل کرد و مثل ققنوس از خاکستر خودش بلند شد. سیدالقائدِ آنها یعنی آقای ما که ترور شد، حزبالله درنگ نکرد. چرتکه نینداخت و هزینهفایده نکرد. زخمیِ سربلند، تمامقامت وارد جبههٔ دفاع از ایران شد. جنگ رمضانِ ما شاید جنگ آنها نبود، اما جان ما را جان خودشان دانستند. دلاورانه کنار ایران جنگیدند و رژیم را زیر ضرب بردند.
امروز، بله همین امروز بیروت، عروس شهرهای خاورمیانه، به خون نشست. ضاحیه زخمی عمیق خورد. دوباره به ستون فقرات حزبالله حمله شد. آتشبار بیرحم اسرائیل هنوز روی سر آنهاست. آمده بودند کمکمان کنند، حالا به کمکمان نیاز دارند. حاشا که فرزندان علیبنابیطالب در این دنیای پست، پشت هم را خالی کنند. پرچم سهرنگ اللهنشان، برادر بزرگترِ پرچم زرد رنگ حزبالله است. ما روسفید از این امتحان برادری بیرون خواهیم آمد؛ باذن الله...
زهرا محسنیفرhttps://ble.ir/lafzeghalamلینک کانال ایتا:https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
حزبالله همهٔ این مصائب را تحمل کرد و مثل ققنوس از خاکستر خودش بلند شد. سیدالقائدِ آنها یعنی آقای ما که ترور شد، حزبالله درنگ نکرد. چرتکه نینداخت و هزینهفایده نکرد. زخمیِ سربلند، تمامقامت وارد جبههٔ دفاع از ایران شد. جنگ رمضانِ ما شاید جنگ آنها نبود، اما جان ما را جان خودشان دانستند. دلاورانه کنار ایران جنگیدند و رژیم را زیر ضرب بردند.
امروز، بله همین امروز بیروت، عروس شهرهای خاورمیانه، به خون نشست. ضاحیه زخمی عمیق خورد. دوباره به ستون فقرات حزبالله حمله شد. آتشبار بیرحم اسرائیل هنوز روی سر آنهاست. آمده بودند کمکمان کنند، حالا به کمکمان نیاز دارند. حاشا که فرزندان علیبنابیطالب در این دنیای پست، پشت هم را خالی کنند. پرچم سهرنگ اللهنشان، برادر بزرگترِ پرچم زرد رنگ حزبالله است. ما روسفید از این امتحان برادری بیرون خواهیم آمد؛ باذن الله...
۱۸:۳۸
درست مقارن با طوفانالاقصی آنجا بودم و یک تکه از وجودم همانجا جا ماند و برنگشت. در روضةالشهیدین ضاحیه جنوبی همانجا که هنوز حاج رضوان و حاج قاسم زندهتر از همیشه بالای سر شهدای حزبالله ایستادهاند. در روستای نبیشیت کنار مزار غریبانهی سید عباس موسوی و همسر و فرزند کوچکش، در مسجد امام حسن مجتبی(ع) کنار آن دخترکانی که وقتی فهمیدند ایرانیام با لبخند و لهجهای شیرین گفتند: «سلام، صبح به خیر». کنار آن مأمور حراست که عکس کوچکی از امام خمینی (ره) گوشهی پیراهنش سنجاق کرده بود...
تصاویر مربوط به روضة الشهیدین در ضاحیه جنوبی بیروت و مزار سید عباس موسوی در روستای نبیشیت بعلبک. ۷ اکتبر ۲۰۲۳
زهرا محسنیفرhttps://ble.ir/lafzeghalamلینک کانال ایتا:https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
۲۲:۴۷
۲۲:۴۷
۲۲:۴۷
۲۲:۴۷
لفظ قلم ן زهرا محسنیفر
فیلم
برای #لبنان که یک تکه از وجودم در آن جا مانده است
احوالش را که میپرسم، تعریفی ندارد. ویدیوهایی که از قبرستان دیده، دلخراش است. او در شوک حادثهی دیروز مانده. آن سنگرشکنهای لعنتی، رد خون را روی آسفالت مسیر تشییع شهید لبنانی کشانده و قبرها را منفجر کرده بود. صدای گوشخراش انفجار و تصویر متلاشی شدن مردم هنوز در ذهنش با دور تند تکرار میشود. این بیم و هراس، این اشک و اندوه، این ناامنی و جنگ، سالهای سال است که مهمان ناخواندهشان شده.
ما با هم خویشاوندیم. کاری به مرزهای جغرافیایی ندارم که مثل پرچینهای یک مزرعهی بزرگ، سُفلی و عُلیای زمین خدا را از هم جدا میکنند، اما آسمان بالاسر آنها را نه. تا خدا بوده و هست، دعوای آدمها روی زمین بوده و دعای آنها رو به آسمان. ما با هم خویشاوندیم. تفاوت زبان و گویش شاید ذهنها را درگیر کند، اما بند دلها جور دیگری گیر میکند. زبان دل، بیالفباست و زبان سَر در شرح دلدادگی صُم بُکم.
ما با هم خویشاوندیم. فکرها و اندیشهها، مشترک یا واگرا برای ما ریشه نمیسازند، اما باورهای همگرا چرا. نهجالبلاغهی علی (ع) با قرآن چاپ بیروت برادر میشود، اما با قانون اساسی آمریکا نه. ما با هم خویشاوندیم. مهم نیست که عباس و علی و حسین در «عروس خاورمیانه» شهید میشوند یا در «امالقرای جهان تشیع». اشک و اندوه و سوگ، زبان دل را میفهمد و همگرایی باور را و انسانیت آسمانی بیپرچین را.
درست مقارن با طوفانالاقصی آنجا بودم و یک تکه از وجودم همانجا جا ماند و برنگشت. در روضةالشهیدین ضاحیه جنوبی همانجا که هنوز حاج رضوان و حاج قاسم زندهتر از همیشه بالای سر شهدای حزبالله ایستادهاند. در روستای نبیشیت کنار مزار غریبانهی سید عباس موسوی و همسر و فرزند کوچکش، در مسجد امام حسن مجتبی(ع) کنار آن دخترکانی که وقتی فهمیدند ایرانیام با لبخند و لهجهای شیرین گفتند: «سلام، صبح به خیر». کنار آن مأمور حراست که عکس کوچکی از امام خمینی (ره) گوشهی پیراهنش سنجاق کرده بود.
من جا ماندم کنار مردمی که هموطن من هستند، اگرچه از یک خاک نیستیم. پیش از آنکه با اهالی ضاحیه خویشاوند سببی شوم، قوم و خویش نسبی بودم. امت عشق کجا زبان و نژاد و جغرافیا میشناسد و چه پیوندی محکمتر از پیوند مسلمانی و چه نسبی شریفتر از محب علی (ع) بودن؟!
امروز همه سوگوار شهدای لبنانیم و دلآشوب امنیت بازماندگان. مزار گلگونکفنان حزب الله با بهشت شهدای تهران چه فرقی میکند؟! خدای صنعا و دمشق و بیروت و بغداد، همان خدای تهران است؛ همان خدای قدس شریف. بله ما با هم خویشاوندیم و میدانم عاقبت همین خویشاوندی بلای جان اسرائیل خواهد شد.
۲۲:۴۸
خدایا، از سستی در امر جهاد به درگاه تو استغفار میکنیم. از خوابیدن در باد پیروزیهای تاکتیکی و فراموش کردن تندباد ابتلائات الهی، به تو پناه میبریم. از ترسیدن از غیر تو میترسیم. از اعتماد به غیر تو بیمناکیم. خدایا ما را با عقوبتت ادب مکن؛ ما ضعیفیم، خیلی ضعیف. ما هیچیم؛ ابرقدرت تویی. تدبیر دست توست. نصرت و هزیمت به سرانگشت تقدیر توست. یا خیرالنّاصرین، در یاری جبههٔ حق یاریمان ده. یا خیرالماکرین، در شکست مکر دشمنان، امدادمان ده. به حق آیاتی که خواندیم، به حق «مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْت»، به حق «وَمَا النَّصرُ إِلّا مِن عِندِ اللَّه»، بحق «لاحَولَ وَ لا قُوَّةَ إِلّا بِاللّه»، ما را ذلیل دشمنانت مکن. ما را شرمندهٔ دوستانت مکن. خدایا، خستهایم، داغداریم، متحیّریم، دلشکستهایم، شکستهایم، پر از گریهایم. خدایا، آغوش باز کن، پناه میخواهیم.
زهرا محسنیفرhttps://ble.ir/lafzeghalamلینک کانال ایتا:https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
۱۲:۰۲
در تیتر یک روزنامه وطن امروز روایتی از ۲۴ ساعت آخر زندگی شهید میکائیل میردورقی، دانشآموز مدرسهٔ شجرهٔ طیبهٔ میناب نوشتم.
۱۹:۲۵
قبل از خواب، حس داوینچی شدن آمد سراغ میکائیل و دفتر نقاشیاش را آورد تا شاهکار هنری خلق کند. یک ساختمان ۲ طبقه کشید که بالایش پرچم ایران بود. بعد چند تا بچه که توی حیاط ایستاده بودند و اوضاع و احوال شادی و غمشان معلوم نبود. بعدش چیزهایی شبیه شعله یا شراره به نقاشی اضافه کرد. اینها از صفحه پاک ضمیر بچه کلاس سومی، افتاد روی صفحه سفید کاغذ نقاشی. به جای امضای هنری، ۲ عبارت کوتاه مبهم هم بالای برگه نوشت: «ارتش نزامی». «بچهها همش موردن»
برشی از ۲۴ ساعت آخر زندگی شهید میکائیل میردورقی، دانشآموز مدرسهٔ شجرهٔ طیبهٔ میناب
متن کامل این روایت از طریق لینک زیر بخوانید.vtn.ir/001keg
آخرین نقاشی دانشآموز شب قبل از شهادت
زهرا محسنیفرhttps://ble.ir/lafzeghalam
۱۹:۳۰
لفظ قلم ן زهرا محسنیفر
صفحه نخست وطن امروز
۲۳ فروردین ۱۴۰۵ در تیتر یک روزنامه وطن امروز روایتی از ۲۴ ساعت آخر زندگی شهید میکائیل میردورقی، دانشآموز مدرسهٔ شجرهٔ طیبهٔ میناب نوشتم.
متن کامل این روایت را از طریق لینک زیر بخوانید. vtn.ir/001keg
زهرا محسنیفر https://ble.ir/lafzeghalam
قلب من از روز اول جنگ در میناب مانده بود. هرجا در اخبار چشمم به عکس و خبر و فیلمهایی از آنجا میافتاد، جانم آتش میگرفت. حتی یکی دوبار خیلی جدی پیگیر رفتن به آنجا شدم، ولی نشد. دوست داشتم راوی بخش کوچکی از مظلومیت این بچههای ایران باشم. وقتی هفته پیش دوست بزرگواری تماس گرفت و گفت یکی از دانش آموزان شهید میناب اهل خوزستان است و پیکرش در اندیمشک دفن شده و میتوانی برای مصاحبه سراغ پدر و مادرش بروی، باورم نمیشد. بعد از گفتگو، وقتی از کوچهٔ باریک خانهٔ پدربزرگ میکائیل بیرون میآمدم و به عکسش روی دیوار نگاه میکردم، صدای مادرش در ذهنم تکرار میشد: «پسرم به همه میگفت من میکائیلم، فرشتهی خدا، هرکس چیزی میخواد، به من بگه تا براش دعا کنم». حالا که فکرش را میکنم، میکائیلِ شهید خودش برای دل جاماندهٔ من در میناب دعا کرده بود تا در خوزستان بتوانم راوی گوشهای از مظلومیت یکی از این بچهها باشم. حالا دیگر یک رفیق شهید ۹ ساله دارم که برایم از بهشت دعا میکند. شهید میکائیل میردورقی...
" />
زهرا محسنیفرhttps://ble.ir/lafzeghalam
۲۰:۴۶
ترامپ، مال جنگیدن نبود. گَنگش به این حرفها نمیخورد. قمارباز را چه به گنگستربازی! زندگیاش در سیگنالسازی و نوسانگیری و کثافتکاری خلاصه میشد. در پول منهای اخلاق خیس خورده بود. گرگ وال استریت، در بازار نیویورک مار خورده و افعی شده بود. رئیسجمهور که شد، مانیفستش این بود: «وقتی میتوان پارس کرد، چرا باید گاز گرفت؟!» با ترساندن، شیتیل میگرفت و تلکه میکرد. با کلهخربازی و لفاظی، میدوشید و لخت میکرد. هالیوود، دههها برای فرعون کاخ سفید هِرم خیالی و هیمنهٔ پوشالی ساخته بود، تا نیاز به اهرم پنتاگون و جنگهای آرماگدون نباشد. تصویر آمریکا بجای خود آمریکا برای ترامپ دستگاه چاپ پول بود. هرجا دستش را میخواندند و لاتبازیاش نمیگرفت، سناریوی نظامی را در حد حملهٔ گازانبری و عملیات بزن در رویی میپسندید. ترامپ، در فرنچایز اکشن «سریع و خشن» سیر میکرد، نه در جنگهای فرسایشی آخرالزمانی. بله ترامپ مال جنگیدن نبود و نیازی هم به جنگیدن نداشت.
اما بازی با آتش را در شبیخون یکشبهٔ ونزوئلا مزمزه کرد. در قمار، خطر کرد و در خطر، قمار. گاهی هفتتیر به کار کازینوداران میآید. با هلیبورن ضربتی، مثل کرکس شیرجه زد و شیر نفت کاراکاس را باز کرد سمت آمریکا. بنگبنگش گرفت. تاسش جفتشش آورد. مثل زالو افتاد به مکیدن شیرهٔ اقتصاد کشور همسایه. کسی هم در دنیا پیدا نشد که بگوید خرت به چند. خرکیف شد. انگار دستهٔ آتاری را داده بودند دستش تا بازی جنگی کند. کلوپ که تعطیل شد، جیبش پر پول بود. خفتگیری به دهانش مزه کرد.
تخته گاز آمد سمت ایران؛ هارتلند دنیا، هاب انرژی جهان، چهار راه شرق و غرب عالم. آمده بود تا دلی از عزا در بیاورد. بوی علف تازه، سرمستش کرده بود. هوس قمار دیگر، به سرش افتاده بود. سریع و خشن آمد، اما به دیوار سفت خورد. ایران، دندانهایش را شمرده بود. از جایگاه ویآیپی آمفیتئاتر کولوسئوم، لنگش را کشید وسط میدان جنگ گلادیاتورها؛ یک جنگ وجودی، یک نبرد فرسایشی. اینجا بزن در رو جواب نمیداد. این را اسلافش همه میدانستند، اما آدم سفله که تاریخ نمیخوانَد. بیبی به بلاهتش خندید و ترامپ به قبر جفری.
جمهوری اسلامی مثل یک شکارچی صبور چند دهه در تنگهٔ هرمز دانهپاشی کرد و انتظار کشید تا ابلهی پیدا شود و دکمهٔ قیامت را فشار دهد. ترامپ که در باد خفتگیری نفتیاش در سواحل کارائیب خوابیده بود، در آبراههٔ ایران به دام افتاد و از خواب پرید. سردمدار جنبش ماگا، حیثیت آمریکا را به گرداب خلیجفارس انداخت. هرچه ابرقدرت دنیا از زمان جنگ جهانی دوم تا امروز رشته بود، پنبه کرد. ایران که در تنهایی استراتژیک رویینتن شده بود، جهان را علیه پادشاه لخت شوراند. تنگه بسته شد و دنیا دچار خفگی ژئوپلتیک شد.
باید پولتیکی میزدند. ترامپ، در ایران بختآزمایی کرده و باخته بود. بد هم باخته بود. باید رخت خود را از این ورطه بیرون میکشید. به ریسمان نخنمای مذاکره چنگ زد. به سیکل معیوب و دور باطل «مذاکره، جنگ، آتشبس» برگشت؛ به تنظیمات کارخانه. هوف! جواب داد. ترامپ نفس راحتی کشید. برگشت به شغل اصلیاش، معاملهگری و کلاهبرداری. مشکل مذاکره این است که آمریکا حقوق ایران را مثل مهریه میبیند؛ نه کسی داده و نه کسی گرفته! اما تکالیفش را عندالمطالبه و جیرینگی میخواهد؛ نقد و فوری. یک مترسک سر جالیز را میفرستد، تا وعدهٔ سر خرمن بدهد؛ وعدهٔ صد من یه غاز. بعد که امتیاز گرفت، خداحافظ خداحافظ! مذاکره، اینگونه زور ما را به التماس میدهد.
۱۴:۴۰
۱۴:۴۳
کار و بارش کویت است. در پول خیس خورده و برای خودش ریچکیدی شده. ویژند شخصی ادوکلن، شبکهٔ اختصاصی ماهوارهای و شرکت خدمات مسافرتی دارد، در حد لالیگا. با شاسیبلندِ ابرو کمندش شق و رق میرود و میآید تا یک خال روی دشداشهٔ سفید یخچالیاش نیفتد. لاکچریپوش است و عبای دستدوز زربافت تن میزند. صدای صاف و بیخشی دارد که از لابلای ریشهای وزوز و خشنش بیرون میریزد. به نماز که میایستد، جماعتی دست به سینه اقتدایش میکنند. خودش آنجلو پشت میکروفنِ پایهطلایی، انگار اُپرا میخواند. با همین سیس زَرورقی و صدای مخملی، فضای مجازی را ترکانده. چند میلیون ویلان و حیران، دنبالش میکنند. از خودش ویدیو میسازد تا نشان دهد صدایش دالبی است و کیفیت زندگیاش فولاچدی. قرآن که میخوانَد، مستمعین را برق میگیرد. نام استاذِ خوشالحان، در تمام برنامکهای قرآنی گوشی همراه، میدرخشد.
با این همه، استاد مشاری راشد العفاسی، فقط لب و دهان است. آنجا که بصیرت و شرافت را تقسیم میکردند، مثل عروس تعریفی ناز کرده و نرفته؛ با یک من ریش! وجناتش آنکادر است، اما وجدانش آکِ آک مانده. ابن راشد، عکس قرآن را استوری میکند و عکس قرآن عمل میکند. سویهٔ جهشیافتهٔ بولهب، «تبّت یدا» را علیه ایران میخوانَد. مردم مبعوث را در تجمعات خیابانی، عبوس و عوعوکنان نشان میدهد. او دفاع مشروع ایران را از خود، حمله به اهل توحید میداند، چون قهرمانان زندگیاش، آلها و بنهای خادم یهودند. بله تعفّن اسلام آمریکایی را نمیتوان پشت ادوکلن مشاری العفاسی پنهان کرد.
زهرا محسنیفرhttps://ble.ir/lafzeghalam
با این همه، استاد مشاری راشد العفاسی، فقط لب و دهان است. آنجا که بصیرت و شرافت را تقسیم میکردند، مثل عروس تعریفی ناز کرده و نرفته؛ با یک من ریش! وجناتش آنکادر است، اما وجدانش آکِ آک مانده. ابن راشد، عکس قرآن را استوری میکند و عکس قرآن عمل میکند. سویهٔ جهشیافتهٔ بولهب، «تبّت یدا» را علیه ایران میخوانَد. مردم مبعوث را در تجمعات خیابانی، عبوس و عوعوکنان نشان میدهد. او دفاع مشروع ایران را از خود، حمله به اهل توحید میداند، چون قهرمانان زندگیاش، آلها و بنهای خادم یهودند. بله تعفّن اسلام آمریکایی را نمیتوان پشت ادوکلن مشاری العفاسی پنهان کرد.
۱۷:۰۲
۱۷:۰۲
۱۷:۰۲
نه فوبیای جنگ داریم و نه چشم امید به لوبیای مذاکره. فاصلهٔ نسخهٔ تسنیم تا نقطهٔ تسلیم باریک است. شروط دهگانهٔ رهبری را عندالمطالبه ببینیم، نه عندالاستطاعه! تابآوری مردم را مزیّت مطلق بدانیم، نه ضعف مفرط. ملت مبعوث را که در آستانهٔ آفرینش یک ابرقدرت است، از درد زایمان نترسانیم. تا وقتی خدای نگهبانی هست، از زیرساختها بت نسازیم. برای هزینهفایدهٔ جهاد چرتکه نیندازیم و خدای لایزال را مادرخرج جنگ بدانیم. همانا جنگها، عرصهٔ تمرین توحیدند.
زهرا محسنیفرhttps://ble.ir/lafzeghalam
۲۰:۳۳
خدا سپاهیان طالوت را به نهر آبی آزمود. عارضهای طبیعی، مرز میان حق و باطل شد. گاهی جغرافیا محل ابتلای الهی میشود. آنجا خدا، فرمانده کل سپاه شد: «ای جماعت تشنهکام! آب دستتان است زمین بگذارید و تنها به کفی بسنده کنید». استسقازدگان، ولع آب داشتند و قناعتپیشهگان، ایمان ناب. آنها که ایمانشان آب ندیده بود، شناگر ماهری شدند و آنها که تقواشان آبدیده بود، از آب گذشتند. اکثریت مطلق، بیتابی کردند و اقلیت محض، تابآوری. جماعتی انبوه، در عطش سیرابی، زیرآبی رفتند و ایمان قومی با رودخانهای الک شد. ریزشهای آن قبیله، سنگین بود و جبههی حق را فئهی قلیله کرد. سپاه کوچکمقیاس طالوت، جبروت لشکر انبوه جالوت را به عِدّه و عُدّه دید و ترسید. الک الهی، تکان دیگری خورد؛ ریزشی از پس ریزشی دیگر. جنگِ نابرابرِ هزاران دیوسیرت با دهها فرشتهخو بالا گرفت. خدا در عقبهی جبههی حق ایستاده و پیشانی سپاه را به سنگاندازان پیشانیزن سپرده بود. در میان غبار معرکه و در میانهی گرد و خاک کارزار، داودنامی فلاخنبهدست، زره موسی به تن، سربرآورد. جالوتِ پهنپیکر به کلوخ داود، پهنِ زمین شد. خدا خواست و آب قلیل، دریا را شست و با خود برد. «یکی مرد جنگی به از صد هزار»، کار خود را کرد.
هنوز هم جغرافیا و مافیها محل ابتلا میشود. گاهی به آبراهی آزموده میشویم. عمری به کفی آب از تنگهای در جوار میناب بسنده کردیم و بیگدار به آب نزدیم. در قناعت نجیب بودیم و در صبر عجیب. در جهانِ پُر خردهشیشه، ما دانهدرشتهایی بیشیلهپیله در الک خدا ماندهایم. حالا کارمان به تابآوری کشیده؛ به خداباوری، به سایش و فرسایش، به بازی دوام و قوام، به محک مقاومت و استقامت، به محاصرهی دریایی و انسداد آبراههای. بندگی ما تابع چسبندگی ما به تنگهها شده. در آخرین تکانهی غربال الهی، اگر ریزش نکنیم، رویش میکنیم؛ رویینتن میشویم، تهمتن میشویم. ما فئهی قلیلهای هستیم، ایستاده در میانهی جنگی نامتقارن، نبردی نابرابر. اگر نقطهزنی میکنیم، خدایی در عقبه داریم. پهپاد و شهپاد را به اذن او به باد میسپاریم و آب میدهیم. ما با اسلحهی برنو، کار فلاخن کردهایم. در هفتخوان بندگی، به جنگ دیو رسیدهایم. آخرِ این شاهنامه خوش است، اگر تاب بیاوریم. همانا در کشتی نجات، ناخدا خداست و تا خدایی هست، با آب قلیل میتوان دریا را شست و با خود برد.
۲۱:۵۳