#ازاینروزهااز ماشین که میخواستیم پیاده شویم به بهار گفتم پرچم ایران هم با خودش بیاورد. توی پارک راه میرفتیم و میله پرچم را مثل بچهای گذاشته بودم روی شانهام و دستهایم را حلقه کرده بودم دورش. نگاه آدمها را با لبخند جواب میدادم. به بهار گفتم پرچم شده جز وسایلی که همیشه همراهمان است. کی فکرش را میکرد سیزده بهدر، با پرچم توی پارک قدم بزنیم؟
مردم دستهدسته نشسته بودند روی چمنها و نیکمتها و سعی میکردند سیزدهشان را با آسودگی بهدر کنند. بچهها باهم بازی میکردند، از تپهها قِل میخوردند پایین و بزرگترها دور هم مشغول صحبت بودند. انقدر فضای پارک پر از زندگی بود که حالمان را جا آورد. رفتیم روی پل طبیعت و از آنجا تهرانِ پس و پیشمان را نگاه کردیم. یکجایی از پل بساط ساز و آواز پهن شده بود و معلوم بود که خبرهایی در راه است.
هنوز به صحنهی اجرا نرسیده بودیم، یک دوربین شکارمان کرد. پشتبندش هم آقایی گفت که رفتیم تو صفحههای مجازی. خانومی که معلوم بود آمده تا از آدمها مصاحبه بگیرد گفت بمانیم همینجا و در اجرای موسیقی باشیم. همهی اینها بهخاطر پرچم بود. فکر نمیکردم برداشتن پرچم از توی ماشین انقدر بهدرد بخورد.
چند دقیقه صبر کردیم تا اجرا شروع شود. مردی با کت و شلوار مشکی، پشت میکروفون رفت و نوازنده پیانو، تار، تنبک و دف را معرفی کرد. با تصنیف ایران شروع کردند. از سرای امید میخواند و سپیدهای که بر بامش دمیده و من به کوههای سفید پوش تهران، نگاه میکردم. از سپیدهی گلگون میخواند و در خون بودن دست دشمن و من به حداقل ۲۳۰ کودک کشته شده در این چند روز فکر میکردم.
ایران جوان، مرغ سحر، ایساربان و یکبار دیگر تصنیف ایران و در آخر ایایران. دلم بیاندازه برای همخوانی ایایران زیر آسمان تنگ شده بود. آخرینبار روز آتشبس جنگ دوزاده روزه، زیر میدان آزادی با مردم خوانده بودمش. پرچم را تا جایی که دستم میرسید بالا بردم و همراهشان شدم. جان من فدای خاک پاک میهنم را اینبار جور دیگری گفتم. انگار دلم میخواست همان لحظه دریچهای روبهرویم باز شوم و خودم را بیاندازم تویش تا جانم را بدهم برای پرچمی که توی دستم بود.
لحظههایی از زندگی باران
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
مردم دستهدسته نشسته بودند روی چمنها و نیکمتها و سعی میکردند سیزدهشان را با آسودگی بهدر کنند. بچهها باهم بازی میکردند، از تپهها قِل میخوردند پایین و بزرگترها دور هم مشغول صحبت بودند. انقدر فضای پارک پر از زندگی بود که حالمان را جا آورد. رفتیم روی پل طبیعت و از آنجا تهرانِ پس و پیشمان را نگاه کردیم. یکجایی از پل بساط ساز و آواز پهن شده بود و معلوم بود که خبرهایی در راه است.
هنوز به صحنهی اجرا نرسیده بودیم، یک دوربین شکارمان کرد. پشتبندش هم آقایی گفت که رفتیم تو صفحههای مجازی. خانومی که معلوم بود آمده تا از آدمها مصاحبه بگیرد گفت بمانیم همینجا و در اجرای موسیقی باشیم. همهی اینها بهخاطر پرچم بود. فکر نمیکردم برداشتن پرچم از توی ماشین انقدر بهدرد بخورد.
چند دقیقه صبر کردیم تا اجرا شروع شود. مردی با کت و شلوار مشکی، پشت میکروفون رفت و نوازنده پیانو، تار، تنبک و دف را معرفی کرد. با تصنیف ایران شروع کردند. از سرای امید میخواند و سپیدهای که بر بامش دمیده و من به کوههای سفید پوش تهران، نگاه میکردم. از سپیدهی گلگون میخواند و در خون بودن دست دشمن و من به حداقل ۲۳۰ کودک کشته شده در این چند روز فکر میکردم.
ایران جوان، مرغ سحر، ایساربان و یکبار دیگر تصنیف ایران و در آخر ایایران. دلم بیاندازه برای همخوانی ایایران زیر آسمان تنگ شده بود. آخرینبار روز آتشبس جنگ دوزاده روزه، زیر میدان آزادی با مردم خوانده بودمش. پرچم را تا جایی که دستم میرسید بالا بردم و همراهشان شدم. جان من فدای خاک پاک میهنم را اینبار جور دیگری گفتم. انگار دلم میخواست همان لحظه دریچهای روبهرویم باز شوم و خودم را بیاندازم تویش تا جانم را بدهم برای پرچمی که توی دستم بود.
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
۲۰:۱۵