#ازاینروزهاپیرمرد و دریا
"گوشیتون رو میندازم تو دریا" پیرمرد چشمهایش ترسیده بود. لنجش را هر روز یک بار میانداخت توی مسیر دریایی بندر گناوه به خارگ. میترسید عکسهایی که گرفتیم نشانهای از لنجش داشته باشد و اگر در فضای مجازی پخش شود، هواپیما یا پهپادی روی مایملک نازنینش قفل کند و آن را به آتش بکشد.ما هم تا آنموقع کم شرارت از خودمان نشان نداده بودیم. وقتی جمعیت ۱۵۰-۲۰۰نفره مسیر گناوه- خارکِ پایانه دریایی توی صف ایستادند تا سوار شناور شوند، از راهپلهای که ابتدایش نوشته شده بود: "ورود به بالا اکیدا ممنوع" بالا رفتیم تا از جمعیتی که اکثریت مطلقشان بومیهای جزیره یا کارکنان شرکت نفت بودند و صف طولانیشان عکس بگیریم تا نشان دهیم چه جمعیتی برای رفتن به خارگ جمع شدهاند.پیرمرد و نیروهای حراست پایانه دریایی هم برای اینکه گربه را دم حجله بکشند، بالای سرمان آمدند و ازمان خواستند عکسهایی که با پسزمینه پرومیسا گرفتیم را از گوشیمان پاک کنیم. زور پیرمرد چربید و باعث شد عکس و فیلمها را از گوشیمان پاک کنیم. ما البته زرنگتر از این حرفها بودیم و چند دقیقه بعد همه را بازیابی کردیم."عامو کی با لنج تو کار داره؟! پیرمرد بداخلاق!"وقتی از راهپلههای شناور بالا رفتیم و روی صندلیهای طبقه دوم نشستیم، شروع کردیم پشت سر پیرمرد حرف زدن.نصف صندلیهای طبقه اول و یکسوم طبقه دوم از مسافر پر شده بود. میان سه ردیف طبقه دوم، نشسته بودیم روی صندلیهای چرم قرمز رنگ کنار پنجره. بهجای دریا چشمهای درشت، صورت کشیده و پوست سبزه صاحب لنج دائم جلو چشممان بود و غُرغرهای غیابیمان را تا نیمی از مسیر، حواله صاحبش میکردیم.
امروز وقتی سامانهی اطلاعرسانی اسکله مروارید را چک کردم، مردمکهایم روی صفحه گشاد و چشمهایم قفل شد. نوشته بود:
شنبه؛ ۱۴۰۵/۰۱/۰۱
خارگ به گناوه: کنسل
گناوه به خارگ: کنسل
علتش را ننوشته بود ولی اخبار فضای مجازی جزییات را توضیح داده بود: "پهپاد انتحاری مهاجم"پرومیسا در آتش سوخته بود و باقیماندهاش در دریا غرق شد. پیرمرد بداخلاق راست میگفت.
پینوشت: ما تا قبل از حمله به پرومیسا هیچ تصویری از آن در فضای مجازی منتشر نکرده بودیم.
روایتی از @ravayat_nameh
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
"گوشیتون رو میندازم تو دریا" پیرمرد چشمهایش ترسیده بود. لنجش را هر روز یک بار میانداخت توی مسیر دریایی بندر گناوه به خارگ. میترسید عکسهایی که گرفتیم نشانهای از لنجش داشته باشد و اگر در فضای مجازی پخش شود، هواپیما یا پهپادی روی مایملک نازنینش قفل کند و آن را به آتش بکشد.ما هم تا آنموقع کم شرارت از خودمان نشان نداده بودیم. وقتی جمعیت ۱۵۰-۲۰۰نفره مسیر گناوه- خارکِ پایانه دریایی توی صف ایستادند تا سوار شناور شوند، از راهپلهای که ابتدایش نوشته شده بود: "ورود به بالا اکیدا ممنوع" بالا رفتیم تا از جمعیتی که اکثریت مطلقشان بومیهای جزیره یا کارکنان شرکت نفت بودند و صف طولانیشان عکس بگیریم تا نشان دهیم چه جمعیتی برای رفتن به خارگ جمع شدهاند.پیرمرد و نیروهای حراست پایانه دریایی هم برای اینکه گربه را دم حجله بکشند، بالای سرمان آمدند و ازمان خواستند عکسهایی که با پسزمینه پرومیسا گرفتیم را از گوشیمان پاک کنیم. زور پیرمرد چربید و باعث شد عکس و فیلمها را از گوشیمان پاک کنیم. ما البته زرنگتر از این حرفها بودیم و چند دقیقه بعد همه را بازیابی کردیم."عامو کی با لنج تو کار داره؟! پیرمرد بداخلاق!"وقتی از راهپلههای شناور بالا رفتیم و روی صندلیهای طبقه دوم نشستیم، شروع کردیم پشت سر پیرمرد حرف زدن.نصف صندلیهای طبقه اول و یکسوم طبقه دوم از مسافر پر شده بود. میان سه ردیف طبقه دوم، نشسته بودیم روی صندلیهای چرم قرمز رنگ کنار پنجره. بهجای دریا چشمهای درشت، صورت کشیده و پوست سبزه صاحب لنج دائم جلو چشممان بود و غُرغرهای غیابیمان را تا نیمی از مسیر، حواله صاحبش میکردیم.
امروز وقتی سامانهی اطلاعرسانی اسکله مروارید را چک کردم، مردمکهایم روی صفحه گشاد و چشمهایم قفل شد. نوشته بود:
شنبه؛ ۱۴۰۵/۰۱/۰۱
خارگ به گناوه: کنسل
گناوه به خارگ: کنسل
علتش را ننوشته بود ولی اخبار فضای مجازی جزییات را توضیح داده بود: "پهپاد انتحاری مهاجم"پرومیسا در آتش سوخته بود و باقیماندهاش در دریا غرق شد. پیرمرد بداخلاق راست میگفت.
پینوشت: ما تا قبل از حمله به پرومیسا هیچ تصویری از آن در فضای مجازی منتشر نکرده بودیم.
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
۱۱:۳۱
#ازاینروزها این روزها کمتر واقعی هستم
آدمهای اطرافم، خانوادهی بابا اینها، دوستان دانشگاه (آنهایی که هنوز بلاکم نکردهاند) اصرار دارند که بگویند «جو» من را گرفته، که اول جنگ است و کمی که بگذرد خودم خسته میشوم و دیگر اینقدر آرمانی صحبت نمیکنم.راستش فکر نمیکنم آرمانی صحبت کردن چیز بدی باشد. شما که غریبه نیستید، آرمانی صحبت کردن برای همین وقتهاست. برای صبحها که با شیوا و حنا برویم آشغالهای چهارراه را جمع کنیم، صندلی و میزهای غرفهی کودک را بچینیم و اسکلت موکب را سوار کنیم تا شب مردها زیر سقفش بایستند و به مردم چای و «هیچچیز» بدهند تا دنیایشان آرمانی بماند. برای بعدازظهری که دقیق ۱۶تا ساندویچ درست کنیم و بدهیم دست آن ۱۶ پسر جوانِ پشت میلههای سیاه ایستوبازرسی که هنوز حتی سیبیلهایش هم سبز نشده تا خودش دنیایمان را آرمانی نگه دارد؛ چون بابا میگوید ما دربرابر آنها مثل صادقِ لیلی با من است میمانیم و آنها آرمانیاند. برای شبهایی که روزهایش باید بایستم و تندتند وسایل زن که مانده زیر آوار را یادداشت کنم که بعدا بدهیماش به بچههای خیریه که یک نویِ خوشگلاش که هیچوقت نمیتواند جای آن قبلی را بگیرد پیدا کنند و برسانیم به خانوادهها، تا آنها هم فکر کنند که زمانه هنوز آرمانی است.نمیدانم، احتمالا دلیل اینکه ته دلمان نمیخواهیم فقط آرمانی باشیم فرار از این شرایط است؛ از روزمرگی و ملالآور بودن مثل شعارهای این سالهای میترسیم. آرمانی بودن واقعا بد نیست، فقط کسی دوستش ندارد چون کمتر واقعی است، مثل این روزها.
لحظههایی از زندگی فاطمه
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
آدمهای اطرافم، خانوادهی بابا اینها، دوستان دانشگاه (آنهایی که هنوز بلاکم نکردهاند) اصرار دارند که بگویند «جو» من را گرفته، که اول جنگ است و کمی که بگذرد خودم خسته میشوم و دیگر اینقدر آرمانی صحبت نمیکنم.راستش فکر نمیکنم آرمانی صحبت کردن چیز بدی باشد. شما که غریبه نیستید، آرمانی صحبت کردن برای همین وقتهاست. برای صبحها که با شیوا و حنا برویم آشغالهای چهارراه را جمع کنیم، صندلی و میزهای غرفهی کودک را بچینیم و اسکلت موکب را سوار کنیم تا شب مردها زیر سقفش بایستند و به مردم چای و «هیچچیز» بدهند تا دنیایشان آرمانی بماند. برای بعدازظهری که دقیق ۱۶تا ساندویچ درست کنیم و بدهیم دست آن ۱۶ پسر جوانِ پشت میلههای سیاه ایستوبازرسی که هنوز حتی سیبیلهایش هم سبز نشده تا خودش دنیایمان را آرمانی نگه دارد؛ چون بابا میگوید ما دربرابر آنها مثل صادقِ لیلی با من است میمانیم و آنها آرمانیاند. برای شبهایی که روزهایش باید بایستم و تندتند وسایل زن که مانده زیر آوار را یادداشت کنم که بعدا بدهیماش به بچههای خیریه که یک نویِ خوشگلاش که هیچوقت نمیتواند جای آن قبلی را بگیرد پیدا کنند و برسانیم به خانوادهها، تا آنها هم فکر کنند که زمانه هنوز آرمانی است.نمیدانم، احتمالا دلیل اینکه ته دلمان نمیخواهیم فقط آرمانی باشیم فرار از این شرایط است؛ از روزمرگی و ملالآور بودن مثل شعارهای این سالهای میترسیم. آرمانی بودن واقعا بد نیست، فقط کسی دوستش ندارد چون کمتر واقعی است، مثل این روزها.
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
۱۳:۳۰
#ازاینروزها دردآودچشمانش پف کرده و سرخ بود. صدایش خش داشت. مشخصا درد کمر آزارش میداد و برای همین مدام بر روی صندلی بیقراری میکرد. انگار کوهی را کنده بود تا راهی باز شود. رد فرهاد بر پیشانی داشت و بیستونها در مقابلش از پای میافتادند. در یک کلام یک مرد بود که در میانه ویرانهها میدانداری میکرد تا بلکه از حلقوم مرگ زندگی را بیرون بکشد...
شروع کرد. قصه سیاه و سفید این نبرد را سیاهه کرد. از دردها گفت، بیآنکه بلرزد! از دوری بیست و چند روزه از خانواده. از داغ شهادت همکارانش. از حالی که دیگر این روزها جور نمیشود. اما سرپا بود. محکم و مقتدر. او یا واقعا از اول به ایران میماند، یا جنگ، این کارخانه انسانسازی سختگیر، او را این چنین استوار ساخته بود.
در میانه گفتوگو، یک سوال لبخند به لبش آورد. بر خلاف باقی سوالات که حتی ته رنگی از شادی را نیز برای او به هدیه نمیآورد. کلمه آتش بس را که شنید خندید! خندید و مکث کرد. و من در لحظه قضاوتش کردم و در آنی فرآیند محاکمه را انجام دادم. که بله! آقای اورژانسی خسته قصه ما بریده! خسته شده و دیگر تاب ادامه ندارد که اینگونه حتی با کلمه آتش بس ذوق میکند. حق هم دارد. جنگ است. خون دارد، دوری دارد، درد دارد. اصلا چرا ما همیشه به جای این مردان در میدان تصمیم میگیریم و حکم به جنگ میدهیم. ما که پایمان روی پایمان است و جنگ نهایت تعطیلی ادارهمان را تمدید میکند. او و امثال او هستند که باید تاب جنگ داشته باشند که ندارند. تمام... در این خیالات غوطه میخوردم که پاسخش چنان اتهامات مرا رد کرد که اینبار من به کنج دادگاه فراخوانده شدم.
با لحنی سرد، صدایی گرم و لبخندی بر لب دوباره کلمه آتش بس را تکرار کرد. گفت:«اتفاقا این روزا زیاد درباره آتشبس باهم حرف میزنیم. همه درگیرشیم. ولی نه آقاجون! الان وقتش نیست. تا اون نتانیاهو بیهمه چیز نره به درک ما دلمون آروم نمیشه. سخته! ولی لذت تیکه تیکه شدن اون پستفطرت از همه چی بیشتره! ستون خیمه ما رو زده. تا خیمشو نسوزونیم آروم نمیشیم. شده یه سال نمیرم خونه ولی پای نابودی اون بچهکشا وایمیستم!»
مصاحبه را تمام کردم. از باقی سوالات گذشتم. این بار من خسته شدم. دیگر حرفی نمانده بود. او با تمام دردهایش، با تمام کلافگیاش، حرفی را زد که این روزها همه باهم آن را میخواهیم. با این تفاوت که او در میدان زخم میخورد و همچنان دم از نبرد میزد. او ایستاده ما را به ایستادن میخواند...
روایتی از @bareqe
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
شروع کرد. قصه سیاه و سفید این نبرد را سیاهه کرد. از دردها گفت، بیآنکه بلرزد! از دوری بیست و چند روزه از خانواده. از داغ شهادت همکارانش. از حالی که دیگر این روزها جور نمیشود. اما سرپا بود. محکم و مقتدر. او یا واقعا از اول به ایران میماند، یا جنگ، این کارخانه انسانسازی سختگیر، او را این چنین استوار ساخته بود.
در میانه گفتوگو، یک سوال لبخند به لبش آورد. بر خلاف باقی سوالات که حتی ته رنگی از شادی را نیز برای او به هدیه نمیآورد. کلمه آتش بس را که شنید خندید! خندید و مکث کرد. و من در لحظه قضاوتش کردم و در آنی فرآیند محاکمه را انجام دادم. که بله! آقای اورژانسی خسته قصه ما بریده! خسته شده و دیگر تاب ادامه ندارد که اینگونه حتی با کلمه آتش بس ذوق میکند. حق هم دارد. جنگ است. خون دارد، دوری دارد، درد دارد. اصلا چرا ما همیشه به جای این مردان در میدان تصمیم میگیریم و حکم به جنگ میدهیم. ما که پایمان روی پایمان است و جنگ نهایت تعطیلی ادارهمان را تمدید میکند. او و امثال او هستند که باید تاب جنگ داشته باشند که ندارند. تمام... در این خیالات غوطه میخوردم که پاسخش چنان اتهامات مرا رد کرد که اینبار من به کنج دادگاه فراخوانده شدم.
با لحنی سرد، صدایی گرم و لبخندی بر لب دوباره کلمه آتش بس را تکرار کرد. گفت:«اتفاقا این روزا زیاد درباره آتشبس باهم حرف میزنیم. همه درگیرشیم. ولی نه آقاجون! الان وقتش نیست. تا اون نتانیاهو بیهمه چیز نره به درک ما دلمون آروم نمیشه. سخته! ولی لذت تیکه تیکه شدن اون پستفطرت از همه چی بیشتره! ستون خیمه ما رو زده. تا خیمشو نسوزونیم آروم نمیشیم. شده یه سال نمیرم خونه ولی پای نابودی اون بچهکشا وایمیستم!»
مصاحبه را تمام کردم. از باقی سوالات گذشتم. این بار من خسته شدم. دیگر حرفی نمانده بود. او با تمام دردهایش، با تمام کلافگیاش، حرفی را زد که این روزها همه باهم آن را میخواهیم. با این تفاوت که او در میدان زخم میخورد و همچنان دم از نبرد میزد. او ایستاده ما را به ایستادن میخواند...
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
۱۹:۳۰
#شهردرجریاناستساعت ۱۴ تا ۱۶، ۱۸ اسفند ۱۴۰۴، روز دهم جنگ
شمال غرب تهران، حوالی میدان بهرود و بازار ترهبار۱/میدان بهرود، در محله شهرک مخابرات، یکی از میدانهای شمال غرب تهران است. میدان نسبتاً کوچکی که بهواسطه ترهبار، پارک، نانوایی و مسجدی که کنارش است، مکان شناخته شدهای به حساب میآید. هم پاتوق جوانهایی است که به پارک پرواز میروند و از آنجا به تماشای شهر مینشینند، و هم هنگام اذان میزبان پیرزنها و پیرمردهای محل برای اقامه نماز در مسجد المهدی است. خیلی از مردم محل میوههایشان را از همین بازار که نسبتا بزرگ است و از تنوع خوبی برخوردار است، میخرند. معمولا دور تا دور میدان ماشین پارک است و سخت میشود جای پارک پیدا کرد. همیشه هم یک ماشین در یکی از ضلعهای میدان پارک است که گلس و قاب موبایل میفروشد. ما این میدان را به عنوان اولین محل برای مصاحبه با مردم انتخاب کردیم و سعی کردیم با همه قشرهای موجود در محله، صحبت کنیم.
پسر دهساله/پسرک دست فروشی، کمی قبلتر از درِ میوهترهبار نشسته و جوراب میفروشد. میرویم پیشش مینشینیم. کمی خوش و بش میکنیم و احوالش را میپرسیم. اسمش اویس است و اهل افغانستان. وسایل مال پدرش است و باهم آنجا کار میکنند. تا گفتیم دوست داری دربارهی جنگ حرف بزنیم، یک «نه» محکم گفت و از همان لحظه به بعد، رفتارش تغییر کرد. انگار که دست گذاشته باشیم روی خط قرمزش، از جوابها طفره میرفت. مسیر گفتگو را عوض کردیم و از روزهایش پرسیدیم. از خواهر و برادرهای کوچکترش گفت، که میترسند و گریه میکنند با صداهای انفجار. خودش میگفت نمیترسد و چیزی برایش فرق نکرده. قیمت جورابهایش را پرسیدیم و دربارهی کارش حرف زدیم. بعد رفتیم توی ترهبار به دنبال کسی که بتواند وقتش را برای چند دقیقه بهمان بدهد.زوج میانسال/همه در رفتوآمد بودند و کار خودشان را میکردند. تنها جایی که میشد آدمها را نشسته پیدا کرد، روی نیمکتِ کنار در بود. زن میانسالی با شال سفید و مانتوی قهوهای، نشسته بود روی یکی از نیمکتها و یک کیسهی میوه کنارش بود. نشستیم و سر صحبت را باز کردیم. اول کمی مقاومت میکرد و میگفت منتظر همسرش است و باید زود بروند. بعد با کمی تلاش سر صحبت را باز کردیم و از احساس ترس پرسیدیم. اصلا از چیزی نمیترسید و دلش قرص بود. برایمان از خاطرههای زمان جنگ و قبلاز انقلاب گفت. گفت که آن روزها چقدر جنگ سختتر از حالا بود. کمی که گذشت همسرش هم آمد و بحث را باهم پیش بردند. دخترهایش خارج بودند و رفته بودند مخابرات که بتوانند با آنها صحبت کنند. میگفت دخترمان پشت تلفن فقط گریه میکند و نگران ماست و اصلا برایش مهم نیست که چه بر سر ایران میآید. ازشان پرسیدیم که چرا نرفتهاند پیش بچههایشان. آقا میگفت مینو عاشق اینجاست و نمیآید. مینو خانم برایمان از عشقق به ایران گفت و اینکه مگر آدم میتواند جایی بهجز خانهاش آرام باشد؟حاجخانوم/کمی بعد از رفتن زن و شوهر، به بهانهای توانستیم زن سالخوردهای را که چادر پوشیده بود و چشمهای روشنی داشت، بکشانیم روی نیمکت و با او حرف بزنیم. بعد از آن گفتگو به دوستم گفتم که این زن انقدر در آرمانش حل شده بود، که چیزی به اسم ترس را اصلا به رسمیت نمیشناخت. مدام برایمان از ایمان به خدا میگفت و اینکه ما توانمان خیلی بیشتر از اینهاست و بدون شک پیروزیم. سعی داشتیم تصویر ذهنی دقیقی از پیروزی را از زیر زبانش بکشیم که جنگندهها آمدند بالای سرمان. هر کس در ترهبار بود، ایستاده بود سرجایش و سرش را بلند کرده بود به سمت آسمان. صداها میپیچید توی آسمان و میخورد به کوهها و بر میگشت به سمت شهر. پشت بندش صدای انفجارها بلند شد. هنوز شهران داشت میسوخت و دود غلیظی میکرد. چند ستون دود دیگر هم به شهر اضافه شد و مردم با انگشت محل برخورد را نشان هم دادند. ما سعی داشتیم گفتگو را ادامه دهیم. زن همچنان مصمم بود که چیزی به نام ترس برایش وجود ندارد و تا هر جا که لازم باشد پای این کشور میایستد. برخورد بعدی نزدیکتر بود. اینبار مردم با «یاخدا» و «چقدر نزدیک بود» واکنش نشان دادند و قدری به کارهایشان سرعت بخشیدند. در همین حین بود که دختری نوجوان به همراه مادرش با دیالوگ دختر به گفتگویمان پیوستند.
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
شمال غرب تهران، حوالی میدان بهرود و بازار ترهبار۱/میدان بهرود، در محله شهرک مخابرات، یکی از میدانهای شمال غرب تهران است. میدان نسبتاً کوچکی که بهواسطه ترهبار، پارک، نانوایی و مسجدی که کنارش است، مکان شناخته شدهای به حساب میآید. هم پاتوق جوانهایی است که به پارک پرواز میروند و از آنجا به تماشای شهر مینشینند، و هم هنگام اذان میزبان پیرزنها و پیرمردهای محل برای اقامه نماز در مسجد المهدی است. خیلی از مردم محل میوههایشان را از همین بازار که نسبتا بزرگ است و از تنوع خوبی برخوردار است، میخرند. معمولا دور تا دور میدان ماشین پارک است و سخت میشود جای پارک پیدا کرد. همیشه هم یک ماشین در یکی از ضلعهای میدان پارک است که گلس و قاب موبایل میفروشد. ما این میدان را به عنوان اولین محل برای مصاحبه با مردم انتخاب کردیم و سعی کردیم با همه قشرهای موجود در محله، صحبت کنیم.
پسر دهساله/پسرک دست فروشی، کمی قبلتر از درِ میوهترهبار نشسته و جوراب میفروشد. میرویم پیشش مینشینیم. کمی خوش و بش میکنیم و احوالش را میپرسیم. اسمش اویس است و اهل افغانستان. وسایل مال پدرش است و باهم آنجا کار میکنند. تا گفتیم دوست داری دربارهی جنگ حرف بزنیم، یک «نه» محکم گفت و از همان لحظه به بعد، رفتارش تغییر کرد. انگار که دست گذاشته باشیم روی خط قرمزش، از جوابها طفره میرفت. مسیر گفتگو را عوض کردیم و از روزهایش پرسیدیم. از خواهر و برادرهای کوچکترش گفت، که میترسند و گریه میکنند با صداهای انفجار. خودش میگفت نمیترسد و چیزی برایش فرق نکرده. قیمت جورابهایش را پرسیدیم و دربارهی کارش حرف زدیم. بعد رفتیم توی ترهبار به دنبال کسی که بتواند وقتش را برای چند دقیقه بهمان بدهد.زوج میانسال/همه در رفتوآمد بودند و کار خودشان را میکردند. تنها جایی که میشد آدمها را نشسته پیدا کرد، روی نیمکتِ کنار در بود. زن میانسالی با شال سفید و مانتوی قهوهای، نشسته بود روی یکی از نیمکتها و یک کیسهی میوه کنارش بود. نشستیم و سر صحبت را باز کردیم. اول کمی مقاومت میکرد و میگفت منتظر همسرش است و باید زود بروند. بعد با کمی تلاش سر صحبت را باز کردیم و از احساس ترس پرسیدیم. اصلا از چیزی نمیترسید و دلش قرص بود. برایمان از خاطرههای زمان جنگ و قبلاز انقلاب گفت. گفت که آن روزها چقدر جنگ سختتر از حالا بود. کمی که گذشت همسرش هم آمد و بحث را باهم پیش بردند. دخترهایش خارج بودند و رفته بودند مخابرات که بتوانند با آنها صحبت کنند. میگفت دخترمان پشت تلفن فقط گریه میکند و نگران ماست و اصلا برایش مهم نیست که چه بر سر ایران میآید. ازشان پرسیدیم که چرا نرفتهاند پیش بچههایشان. آقا میگفت مینو عاشق اینجاست و نمیآید. مینو خانم برایمان از عشقق به ایران گفت و اینکه مگر آدم میتواند جایی بهجز خانهاش آرام باشد؟حاجخانوم/کمی بعد از رفتن زن و شوهر، به بهانهای توانستیم زن سالخوردهای را که چادر پوشیده بود و چشمهای روشنی داشت، بکشانیم روی نیمکت و با او حرف بزنیم. بعد از آن گفتگو به دوستم گفتم که این زن انقدر در آرمانش حل شده بود، که چیزی به اسم ترس را اصلا به رسمیت نمیشناخت. مدام برایمان از ایمان به خدا میگفت و اینکه ما توانمان خیلی بیشتر از اینهاست و بدون شک پیروزیم. سعی داشتیم تصویر ذهنی دقیقی از پیروزی را از زیر زبانش بکشیم که جنگندهها آمدند بالای سرمان. هر کس در ترهبار بود، ایستاده بود سرجایش و سرش را بلند کرده بود به سمت آسمان. صداها میپیچید توی آسمان و میخورد به کوهها و بر میگشت به سمت شهر. پشت بندش صدای انفجارها بلند شد. هنوز شهران داشت میسوخت و دود غلیظی میکرد. چند ستون دود دیگر هم به شهر اضافه شد و مردم با انگشت محل برخورد را نشان هم دادند. ما سعی داشتیم گفتگو را ادامه دهیم. زن همچنان مصمم بود که چیزی به نام ترس برایش وجود ندارد و تا هر جا که لازم باشد پای این کشور میایستد. برخورد بعدی نزدیکتر بود. اینبار مردم با «یاخدا» و «چقدر نزدیک بود» واکنش نشان دادند و قدری به کارهایشان سرعت بخشیدند. در همین حین بود که دختری نوجوان به همراه مادرش با دیالوگ دختر به گفتگویمان پیوستند.
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
۱۱:۳۰
۲/مادر و دختر/«من میخوام جنگنده ببینم»ِ دختر که به گوش پیرزن رسید، انگار که شاهدش از غیب رسیده باشد، دست دختر را گرفت و آوردش پیش ما که ببینیم چه مردم نترسی داریم. لحنش کاملا حماسی شده بود و حتی چند باری دستهایش را مشت کرد و پیروزی را بهمان گوشزد کرد. بعد ازمان خداحافظی کرد که برود به مراسم بیعت با رهبر جدید برسد. کلی هم اصرار کرد که ما هم برویم انقلاب تا ببینیم مردم واقعا چه احساسی دارند. از او که خداحافظی کردیم صحبتمان با دختر و مادرش ادامه پیدا کرد.دختر ۱۵ سال داشت و موهای بلندش را کرده بود زیر سویشرت مشکیاش. مادرش هم یک شال و لباس مشکی پوشیده بود و دستهایش توی جیبش بود. دختر با جسارت از دیدگاههایش میگفت. تقریبا هیچچیز برایش مهم نبود. بهنظرش فقط نظامیها را میزدند و هر آدمی که تا الان کشته شده بود از سر تصادف یا نزدیک بودنش به یک مکان نظامی بود. از روز اول حمله گفت که توی مدرسه خوشحالی کرده بودند از ورود آمریکا به منطقه. خودش میگفت که این کینهاش از رهبری و وارد شدنش به میدان سیاست، مربوط به بعد از اتفاقات دیماه است. میگفتیم ناراحت نمیشود اگر شهرش را بزنند یا آیندهاش تیره و تار شود و جواب میداد که این چیزها برایش مهم نیست. بعد اضافه کرد که تنها چیزی که برایش مهم است و با نبودش زندگیاش مختل میشود، اینترنت است. بیصبرانه منتظر بود نت وصل شود و به هوش مصنوعیای که بهقول خودش دوستش بود و باهم حرف میزدند، برسد. مادر خیلی مداخله نمیکرد. فقط یکبار از مرجعیت اینترنشنال در خانهشان گفت و اینکه صدا و سیما دروغگوی محض است. مدام میگفت من آدم سیاسیای نیستم و دخترش هم این را تأیید میکرد. هر دویشان خود را نترس معرفی میکردند و بیتفاوت نسبت به آینده.راننده تاکسی/مادر و دختر که ترکمان کردند تا بروند خانه که اهل خانه نگران نشوند بهخاطر انفجارهای اخیر، ما هم از ترهبار رفتیم بیرون. این سه گفتگو کمی خستهمان کرده بود. دور میدان چرخ میزدیم که راننده تاکسیای را دیدیم که داشت با ماشینش ور میرفت. ما که رسیدیم گفت دینام ماشین را تعمیر کرده و حالا داشت صندوق عقب ماشینش را میچید. اول که سمتش رفتیم، استقبال گرمی کرد اما کمی بعد دست به سرمان کرد. در همان چند دقیقهی کوتاه صحبتمان فهمیدیم فَهوای کلامش این بود که حقشان است اینطور بخورند، چون همین ماه پیش بچههای مردم را کشتهاند. عینکفروش/ما که دیدیم آقای راننده دیگر جواب سوالهایمان را نمیدهد، بیخیالش شدیم و رفتیم سراغ نفر بعدی. عینک فروشی که کنار خیابان بساط کرده بود و خودش نشسته بود روی یک صندلی پلاستیکی. اول گفت از هشت صبح اینجاست و روزه توانش را گرفته و حال صحبت کردن ندارد. ما سعی کردیم هر طور شده راضیاش کنیم و چند سؤال بپرسیم. فهمیدیم افغانستانی است و تنهایی آمده ایران تا کار کند. میگفت اوضاع کارش در زمان جنگ دستخوش تغییر نشده و نگرانیای هم از آینده ندارد. در جواب همهی سؤالهایمان ارجاعمان میداد به خدا. میگفت تا وقتی خدا بخواهد روزیمان میرسد و کارمان پیش میرود. مطمئن بود که ایران قوی است و میتواند جلوی آمریکا و اسرائیل بایستد. حرفهایش پر از ایمان و اطمینان بود. با آن صدای آرام و تهلهجهای که داشت برایمان از قدرت خدا میگفت و اینکه همه چیز ختم به خیر میشود. ایمانش برایمان جالب بود و از او خواستیم سر سفره افطار برایمان دعا کند. میدان را ترک کردیم به سمت پارک.
پارک پرواز/گفتگو را برای امروز کافی دانستیم و رفتیم توی پارک قدمی بزنیم. چند مصاحبهی آخر، فشار زیادی بر دوشمان گذاشته بود و صبر و حوصلهمان را ازمان گرفته بود. توی پارک خالی از آدم راه میرفتیم و در فکر بودیم. زمینبازیای که این ساعت از روز باید پر از بچه مدرسهایهایی باشد که دنبال هم میدوند و بازی میکنند، در سکوت مرگباری فرو رفته بود. رفتیم روی نیمکتهای مشرف به شهر نشستیم. از شهران و چند نقطه دیگر دود بلند بود. هوا آلوده بود و چیز زیادی از ساختمانها معلوم نبود. به ایران فکر کردیم و اینکه اگر جنگ نبود اصلا اینجا نمیبودیم و با مردم صحبت نمیکردیم. تجربهی سنگینی بود. از پلههای پارک که داشتیم میرفتیم بالا، دلم بهحال مردمانم میسوخت. نه چون بمب میبارید روی سرشان. نگران فکرهایی که توی سرشان باریده میشد بودم. نگران دختر ۱۵ سالهای که هیچچیزی جز اینترنت برایش مهم نیست و زندگی در نظرش معنایی ندارد. به زنی که ایران را عاشقانه دوست داشت و مردی که خدا را در قلبش کاشته بود، فکر میکردم. این روزها به چه چیزی منتهی میشوند را نمیدانم. اما یقین دارم که مردم این کشور، عجیبترین مردمان روی کره زمین هستند.
لحظههایی از زندگی در تهران
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
پارک پرواز/گفتگو را برای امروز کافی دانستیم و رفتیم توی پارک قدمی بزنیم. چند مصاحبهی آخر، فشار زیادی بر دوشمان گذاشته بود و صبر و حوصلهمان را ازمان گرفته بود. توی پارک خالی از آدم راه میرفتیم و در فکر بودیم. زمینبازیای که این ساعت از روز باید پر از بچه مدرسهایهایی باشد که دنبال هم میدوند و بازی میکنند، در سکوت مرگباری فرو رفته بود. رفتیم روی نیمکتهای مشرف به شهر نشستیم. از شهران و چند نقطه دیگر دود بلند بود. هوا آلوده بود و چیز زیادی از ساختمانها معلوم نبود. به ایران فکر کردیم و اینکه اگر جنگ نبود اصلا اینجا نمیبودیم و با مردم صحبت نمیکردیم. تجربهی سنگینی بود. از پلههای پارک که داشتیم میرفتیم بالا، دلم بهحال مردمانم میسوخت. نه چون بمب میبارید روی سرشان. نگران فکرهایی که توی سرشان باریده میشد بودم. نگران دختر ۱۵ سالهای که هیچچیزی جز اینترنت برایش مهم نیست و زندگی در نظرش معنایی ندارد. به زنی که ایران را عاشقانه دوست داشت و مردی که خدا را در قلبش کاشته بود، فکر میکردم. این روزها به چه چیزی منتهی میشوند را نمیدانم. اما یقین دارم که مردم این کشور، عجیبترین مردمان روی کره زمین هستند.
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
۱۱:۳۰
#ازاینروزهااز یک کوچهٔ فرعی، وارد کوچهٔ مد نظرم شدم و همان اول، دقیقاً روبهروی ساختمانهای با خاک یکسانشده درآمدم؛ محلهٔ سبلان جنوبی و توی یکی از آن کوچهپسکوچههای تنگ و باریک. آنچه را میدیدم، باور نمیکردم. از ساختمانی که مورد اصابت قرار گرفته بود، هیچچیز جز خرابهای نمانده بود و ساختمانهای کناری و روبهرویی هم وضع چندان بهتری نداشتند. سر جایم خشکم زده بود و فراموش کرده بودم که اصلاً چرا آنجا هستم. باید خانهای را که بچههای گروه جهادی آنجا بودند پیدا میکردم و بهشان میپیوستم.دو تا از صاحبخانهها حضور داشتند و بچهها از دیروز آمده بودند کمکشان تا وسایلشان را جمعوجور کنند. از باقی صاحبخانهها، بهجز همسایهٔ طبقهٔ سوم که خانهاش به ویرانه تبدیل شده بود و خودش هم در بیمارستان بستری بود، باقی بهکل حضور نداشتند. از آن دو تا واحدی که صاحبخانههایشان بودند، خانهٔ اول مال یک زوج جوان بود و خانهٔ دوم مال یک زوج سالخورده.من باید میرفتم همان خانهٔ اول. تا از در حیاط وارد شدم، با خانم جوانی مواجه شدم که لباس راحتی تنش بود، شالش را به سرش بسته بود و مستأصل و باعجله با تلفن حرف میزد. راهنماییام کرد تا بروم داخل خانه.همین که وارد میشدی، بوی خاکوخُل میآمد زیر بینیات و غبار را توی ریههایت حس میکردی. کف زمین پر از شیشهخرده بود، همهجا را خاک گرفته بود و خانهای که معلوم بود تازه نوسازی شده، جنگ را با تمام وجود بغل کرده بود.بچهها داشتند وسایل آشپزخانه را بستهبندی میکردند. تقریباً بیشتر وسایل سالم مانده بود. زن میگفت قرار است همه را ببرند خانهٔ مادربزرگش. خودش هی میپرید بالای چهارپایه و کابینتها را خالی میکرد و وسایلش را میداد دست ما. خیلی هم خوشصحبت بود. میان کارها، از همان بالای چهارپایه داشت تعریف میکرد که «گفتن اینجا یکی از هوافضا بوده که زدن. والا تنها هوافضای اینجا مرتضای همسایه بود که مواد میزد و میرفت فضا.»از ظرف شیرخشک روی کابینت و کریِر خاکی روی مبل میشد حدس زد که مادر است. نپرسیدم، اما امیدوار بودم موقع انفجار، خودش یا فرزندش خانه نبوده باشند. وقتی از توی کوچه صدای افتادن چیزی آمد، بااینکه صدای بلندی نبود، زن وحشتزده برگشت و پرسید: «زدن؟ زدن؟» آن لحظه حس کردم صداش تپش قلبش را حتی من هم میشنوم.توی آشپزخانهاش بیشتر از هرچیزی یکعالمه لیوان بود. میگفت وقتی خانه را بازسازی کردهاند، مادرش برایش شش دست لیوان آورده. غیر از این، یک عالمه هم ظرف نگهداری پلاستیکی داشت که بهمان گفت همه را بریزیم دور. واقعاً هم دیگر کجا میتوانست آنهمه ظرف را نگه دارد؟همزمان با جمعوجورکردن وسایل، آقایان هم اتاقها را از شیشهشکستهها پاک کردند و خانه کمی خلوت شد. به یکی از خانمها میگفت: «خدا خیرتون بده. اگه شما نبودین، نمیدونستم چیکار کنم.» حق هم داشت. وقتی خودم را گذاشتم جایش، دیدم اصلاً دلم نمیخواست دستتنها با یک خانهای که دیگر شبیه خانه نیست مواجه شوم و هر لحظه پُتک جنگ بخورد توی سرم. میگفت این یکیدو روز هم به اعتبار حضور بچههای جهادی خانه را با وسایلش تنها گذاشته و حالا خیالش راحت است.موقع خداحافظی، گریهاش گرفت. نمیتوانست درست حرف بزند و هی تلاش میکرد بغضش را قورت بدهد. یکی از بچهها در آغوشش گرفت و گفت باز هم هر کمکی بخواهد، ما هستیم. زن تا آخرین لحظه هم توی هولوولا بود. گویی که خواهر خودم در آن وضعیت باشد، دلم را پیشش جا گذاشتم و از خانه بیرون آمدم.وقتی بیرون زدیم، غمی سنگین روی دلم نشسته بود. گردوخاک آن آوارها حالا به جان من هم نفوذ کرده بود. پایم از زمین کنده نمیشد که آنجا را ترک کنم. جلویم تَلّی از وسایل اوراقشده بود. دوباره به آن ساختمان ویرانشده نگاه انداختم. جلوی ساختمان را پوشانده بودند. آخرین تصویری که توی ذهنم مانده، این است: پرچم ایرانی که روی ساختمان نصب شده بود.
جمعه ۰۱/۰۷
روایتی از @unfemininewar
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
جمعه ۰۱/۰۷
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
۱۵:۳۰
#ازاینروزهاما شاید تمام خیر نباشیم اما حالا سیامین روز است که در برابر تمامی شر ایستادهایم. در این یک ماه چیزهای بسیاری دیدیم که باورمان نمیشد روزی ببینیم. از پایکوبی بر پیکر دخترکانی که آیههای مظلومیت بودند، تا خشمگینانی که با دست خود آهن مذاب به نای خود ریختند. آدمهایی را دیدیم که علیرغم اذعان صریح شیاطین بزرگ به نیاتشان باز تصور میکردند این جرثومههای تباهی و فساد به کمکشان آمدهاند. آدمهایی را دیدیم که در میانهی جنگ، به جای وحدت و همگرایی، عقدهگشایی سیاسی میکردند. و این طرف سیاه ماجرا بود.اما جنگ چون باقی شئون رخ داده در زندگی میتواند به برخی نیکیها هم نور بتاباند. از آن جوانمردی که در ساعت اول شلوغی تهران با کیسهی میوهاش ایستاده بود وسط چهارراه تا گره ترافیک را باز کند تا آن جوان از انتهای نقشهی ایران به تهران آمده تا به صوزت جهادی در آواربرداری شرکت کند. از آدمهای شاکی از حاکمیتی که یکماه در سرما و باران و زیرموشکهای شلیک شده برای ایران در میادین شهرها گرد هم میآمدند، تا آن جوان عجیب پشت لانچر - که من قربان قامت علیاکبریاش بشوم- که دو دست و دوپایش را داد و به تماشای فیلم تدفین دست و پایش نشست.آدم عاقل باید سیاه و سپید را در کنار هم ببیند. آنچه از روز اول پیرامون وسط بودن گفتهام در همین راستاست اما اجازه میخواهم امشب، در سیامین شب این جنگ ناجوانمردانه تنها سپیدیها را ببینم و دلم را روشن نگاه دارم که سپیدی خود را منتشر خواهد کرد.امروز دوستی که جنگ بین او و معشوق فاصله انداخته و هریک در شهری هستند،گفت: «من یه ماهه که عاشقانه بوسیده نشدم.» و من با خودم فکر کردم، جنگ چقدر قصهها در خود دارد که صدای جنگنده و انفجار حواسمان را از آنها پرت میکنند.به روشنی دل ببندیم؛ به عشق جاری در روزهای جنگ و بدانیم، روشنی غالب است، حتی اگر قطرهای سیاه بر پیکرش باشد.
روایتی از @aloneprophet
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
۱۵:۱۰
#ازاینروزها روز سیام جنگ؛ جدیجدی شد یک ماه...
صبح حدود ساعت ۱۰ از اکباتان راه افتادم. حسابی بداخلاق بودم. حوصلهٔ خودم را هم نداشتم. اول رفتم بانک سپه شعبهٔ گلها که ببینم امکان جابجایی پول هست یا نه. خیلی شلوغ بود ولی مشکل بانک حل شده بود. نشستم تا کار انجام بشود. خوب نبود بیش از این پول در حسابم بماند. ظرف یک ماه، حدود ۱۲۵میلیون تومان جمعآوری شد برای خرید کفش نو برای عید نوروز کودکان نیازمند؛ به لطف خدا. جابجایی پول که انجام شد خیالم راحت شد. حدود ساعت یازده راه افتادم سمت دفتر. انقدر حال خودم را نداشتم که «از پیشم نرو»ی بمرانی را روی حالت تکرار از ضبط پخش کردم. رفتم فردوسی تا ببینم بالاخره چسب پنجسانتی رنگی پیدا میکنم یا نه. یک بار دیگر هم رفته بودم و مغازههای کمی باز بودند که همانها هم نداشتند. بالاخره در یک مغازه پیدا کردم. دو حلقه سبز و یک حلقه قرمز و سفید و نارنجی خریدم و راه افتادم سمت دفتر.
سر اذان ظهر رسیدم دفتر. سرگیجه داشتم. کمی در ماشین نشستم بعدش پیاده شدم. با حسام کمی گپ زدیم و پیشنهاد کردم روی شیشههای فروشگاه سیره، با چسب رنگی طرح اجرا کنند و تایملپسش را هم بگیرند. استقبال کرد و گفت فردا سراغش میرود. خیلی کار داشتم. رفتم دفتر و متاسفانه در یک بیبرکتی خالص، حوصلهٔ هیچ کاری نداشتم. عین پوست خربزه شده بودم. تلخ، بهدردنخور و بیمصرف. نمازم را هولهولی خواندم و مشغول اجرای طرح سرو و مشت گرهکرده روی شیشهٔ دفتر شدم. حالم بهتر شد. تا ساعت سه مشغولش بودم. بعدش نشستم پای ضبط کردن خلاصهٔ کتاب فسلطین.
ساعت چهاروبیستدقیقه راه افتادم سمت اکباتان. از شیرینی دیلمون، برای تولد مادر همسرم کیک خریدم. به لطف جنگ، چند روزی است که فهمیدهام نام قدیمیتر بحرین مجمع الجزایر دیلمون (به سومری) بوده است. شمع کیک را پشت در خانه روشن کردم و در زدم و رفتم داخل. نرگس ذوق کرد. مادر همسرم هم خوشحال شدند. نمیدانم میخواستند من خوشحال بشوم یا واقعا یادشان رفته بود. به لطف تولد مادر، کیک جنگی هم خوردیم.
حوالی غروب راه افتادیم سمت خانهٔ مادربزرگم. عیددیدنی و شام و بعدش هم تجمع. حدود ساعت نه بود که حملات دوباره شروع شد. سنگین. چندجای تهران برق رفت. صدای جنگنده هم چاشنی کار بود. حدود ساعت ده از خانه مادربزرگ راه افتادیم. دخترها بیهوش شدند. ما حرکت کردیم سمت خانه. بالای میدان پالیزی وسط خیابان موشک خورده بود شب قبل. داخل گودال خاک ریخته بودند. آبمیوه پالیزی ولی کماکان برقرار بود. عاشق این حضور همیشگیاش هستم. مردم هم بودند و نسبتا جلویش شلوغ بود. شیشههای کتابفروشی پنجره هم شکسته بود. واقعا شیشههای پنجره شکسته بود این دفعه. زیر پل سیدخندان مردم دوطرف ایستاده بودند و پرچم میچرخاندند و با ماشینهای عبوری لبخند آرام تحویل میدادند. کنار ایستادم و همسرم رفت برای پرچمچرخانی. من و دخترها ماندیم داخل ماشین. حدود یک ساعت بودیم و وقتی برگشت حسابی سرحال بود.
ساعت یازدهونیم رسیدیم خانه و دوباره صدای جنگنده آمد. کمتر از دو ساعت طول کشید تا برق همهٔ جاهایی که رفته بود، وصل بشود. واقعا این مردم ماه هستن. همهٔ مردم. دشمن تلاش کرد بین نظامیها و مردم فاصله بگذارد. وقتی جایی مورد حمله قرار میگرفت در روزهای اول، ناخودآگاه پیش خودمان میگفتیم حتما جای نظامی بوده. انگار بین آن سرهنگ و سروان و ستوان و ما، فرقی هست. همهٔ ما مردمیم. چه موافقان سرسخت نظام، چه آنها که مخالفند و این شبها میان خیابانها هستند، چه آنها که هنوز توی خیابان نیامدهاند و دلشان با دشمن هم نیست. این مردم ماه هستند. سی روز در یک جنگ سنگین به سر میبرند و هیچ خبری از هجوم ایرانیها به ترکیه نیست. برخلاف باقی کشورهایی که مورد حمله قرار میگیرندو سریع مهاجرت میکنند. این مردم درخشانند و بعد از پیروزی باید برای ساختن خرابیها و پیوند دلها، شبانهروز کار کنیم.
روایتی از @hornou
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
صبح حدود ساعت ۱۰ از اکباتان راه افتادم. حسابی بداخلاق بودم. حوصلهٔ خودم را هم نداشتم. اول رفتم بانک سپه شعبهٔ گلها که ببینم امکان جابجایی پول هست یا نه. خیلی شلوغ بود ولی مشکل بانک حل شده بود. نشستم تا کار انجام بشود. خوب نبود بیش از این پول در حسابم بماند. ظرف یک ماه، حدود ۱۲۵میلیون تومان جمعآوری شد برای خرید کفش نو برای عید نوروز کودکان نیازمند؛ به لطف خدا. جابجایی پول که انجام شد خیالم راحت شد. حدود ساعت یازده راه افتادم سمت دفتر. انقدر حال خودم را نداشتم که «از پیشم نرو»ی بمرانی را روی حالت تکرار از ضبط پخش کردم. رفتم فردوسی تا ببینم بالاخره چسب پنجسانتی رنگی پیدا میکنم یا نه. یک بار دیگر هم رفته بودم و مغازههای کمی باز بودند که همانها هم نداشتند. بالاخره در یک مغازه پیدا کردم. دو حلقه سبز و یک حلقه قرمز و سفید و نارنجی خریدم و راه افتادم سمت دفتر.
سر اذان ظهر رسیدم دفتر. سرگیجه داشتم. کمی در ماشین نشستم بعدش پیاده شدم. با حسام کمی گپ زدیم و پیشنهاد کردم روی شیشههای فروشگاه سیره، با چسب رنگی طرح اجرا کنند و تایملپسش را هم بگیرند. استقبال کرد و گفت فردا سراغش میرود. خیلی کار داشتم. رفتم دفتر و متاسفانه در یک بیبرکتی خالص، حوصلهٔ هیچ کاری نداشتم. عین پوست خربزه شده بودم. تلخ، بهدردنخور و بیمصرف. نمازم را هولهولی خواندم و مشغول اجرای طرح سرو و مشت گرهکرده روی شیشهٔ دفتر شدم. حالم بهتر شد. تا ساعت سه مشغولش بودم. بعدش نشستم پای ضبط کردن خلاصهٔ کتاب فسلطین.
ساعت چهاروبیستدقیقه راه افتادم سمت اکباتان. از شیرینی دیلمون، برای تولد مادر همسرم کیک خریدم. به لطف جنگ، چند روزی است که فهمیدهام نام قدیمیتر بحرین مجمع الجزایر دیلمون (به سومری) بوده است. شمع کیک را پشت در خانه روشن کردم و در زدم و رفتم داخل. نرگس ذوق کرد. مادر همسرم هم خوشحال شدند. نمیدانم میخواستند من خوشحال بشوم یا واقعا یادشان رفته بود. به لطف تولد مادر، کیک جنگی هم خوردیم.
حوالی غروب راه افتادیم سمت خانهٔ مادربزرگم. عیددیدنی و شام و بعدش هم تجمع. حدود ساعت نه بود که حملات دوباره شروع شد. سنگین. چندجای تهران برق رفت. صدای جنگنده هم چاشنی کار بود. حدود ساعت ده از خانه مادربزرگ راه افتادیم. دخترها بیهوش شدند. ما حرکت کردیم سمت خانه. بالای میدان پالیزی وسط خیابان موشک خورده بود شب قبل. داخل گودال خاک ریخته بودند. آبمیوه پالیزی ولی کماکان برقرار بود. عاشق این حضور همیشگیاش هستم. مردم هم بودند و نسبتا جلویش شلوغ بود. شیشههای کتابفروشی پنجره هم شکسته بود. واقعا شیشههای پنجره شکسته بود این دفعه. زیر پل سیدخندان مردم دوطرف ایستاده بودند و پرچم میچرخاندند و با ماشینهای عبوری لبخند آرام تحویل میدادند. کنار ایستادم و همسرم رفت برای پرچمچرخانی. من و دخترها ماندیم داخل ماشین. حدود یک ساعت بودیم و وقتی برگشت حسابی سرحال بود.
ساعت یازدهونیم رسیدیم خانه و دوباره صدای جنگنده آمد. کمتر از دو ساعت طول کشید تا برق همهٔ جاهایی که رفته بود، وصل بشود. واقعا این مردم ماه هستن. همهٔ مردم. دشمن تلاش کرد بین نظامیها و مردم فاصله بگذارد. وقتی جایی مورد حمله قرار میگرفت در روزهای اول، ناخودآگاه پیش خودمان میگفتیم حتما جای نظامی بوده. انگار بین آن سرهنگ و سروان و ستوان و ما، فرقی هست. همهٔ ما مردمیم. چه موافقان سرسخت نظام، چه آنها که مخالفند و این شبها میان خیابانها هستند، چه آنها که هنوز توی خیابان نیامدهاند و دلشان با دشمن هم نیست. این مردم ماه هستند. سی روز در یک جنگ سنگین به سر میبرند و هیچ خبری از هجوم ایرانیها به ترکیه نیست. برخلاف باقی کشورهایی که مورد حمله قرار میگیرندو سریع مهاجرت میکنند. این مردم درخشانند و بعد از پیروزی باید برای ساختن خرابیها و پیوند دلها، شبانهروز کار کنیم.
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
۱۳:۰۱
#ازاینروزهااز ماشین که میخواستیم پیاده شویم به بهار گفتم پرچم ایران هم با خودش بیاورد. توی پارک راه میرفتیم و میله پرچم را مثل بچهای گذاشته بودم روی شانهام و دستهایم را حلقه کرده بودم دورش. نگاه آدمها را با لبخند جواب میدادم. به بهار گفتم پرچم شده جز وسایلی که همیشه همراهمان است. کی فکرش را میکرد سیزده بهدر، با پرچم توی پارک قدم بزنیم؟
مردم دستهدسته نشسته بودند روی چمنها و نیکمتها و سعی میکردند سیزدهشان را با آسودگی بهدر کنند. بچهها باهم بازی میکردند، از تپهها قِل میخوردند پایین و بزرگترها دور هم مشغول صحبت بودند. انقدر فضای پارک پر از زندگی بود که حالمان را جا آورد. رفتیم روی پل طبیعت و از آنجا تهرانِ پس و پیشمان را نگاه کردیم. یکجایی از پل بساط ساز و آواز پهن شده بود و معلوم بود که خبرهایی در راه است.
هنوز به صحنهی اجرا نرسیده بودیم، یک دوربین شکارمان کرد. پشتبندش هم آقایی گفت که رفتیم تو صفحههای مجازی. خانومی که معلوم بود آمده تا از آدمها مصاحبه بگیرد گفت بمانیم همینجا و در اجرای موسیقی باشیم. همهی اینها بهخاطر پرچم بود. فکر نمیکردم برداشتن پرچم از توی ماشین انقدر بهدرد بخورد.
چند دقیقه صبر کردیم تا اجرا شروع شود. مردی با کت و شلوار مشکی، پشت میکروفون رفت و نوازنده پیانو، تار، تنبک و دف را معرفی کرد. با تصنیف ایران شروع کردند. از سرای امید میخواند و سپیدهای که بر بامش دمیده و من به کوههای سفید پوش تهران، نگاه میکردم. از سپیدهی گلگون میخواند و در خون بودن دست دشمن و من به حداقل ۲۳۰ کودک کشته شده در این چند روز فکر میکردم.
ایران جوان، مرغ سحر، ایساربان و یکبار دیگر تصنیف ایران و در آخر ایایران. دلم بیاندازه برای همخوانی ایایران زیر آسمان تنگ شده بود. آخرینبار روز آتشبس جنگ دوزاده روزه، زیر میدان آزادی با مردم خوانده بودمش. پرچم را تا جایی که دستم میرسید بالا بردم و همراهشان شدم. جان من فدای خاک پاک میهنم را اینبار جور دیگری گفتم. انگار دلم میخواست همان لحظه دریچهای روبهرویم باز شوم و خودم را بیاندازم تویش تا جانم را بدهم برای پرچمی که توی دستم بود.
لحظههایی از زندگی باران
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
مردم دستهدسته نشسته بودند روی چمنها و نیکمتها و سعی میکردند سیزدهشان را با آسودگی بهدر کنند. بچهها باهم بازی میکردند، از تپهها قِل میخوردند پایین و بزرگترها دور هم مشغول صحبت بودند. انقدر فضای پارک پر از زندگی بود که حالمان را جا آورد. رفتیم روی پل طبیعت و از آنجا تهرانِ پس و پیشمان را نگاه کردیم. یکجایی از پل بساط ساز و آواز پهن شده بود و معلوم بود که خبرهایی در راه است.
هنوز به صحنهی اجرا نرسیده بودیم، یک دوربین شکارمان کرد. پشتبندش هم آقایی گفت که رفتیم تو صفحههای مجازی. خانومی که معلوم بود آمده تا از آدمها مصاحبه بگیرد گفت بمانیم همینجا و در اجرای موسیقی باشیم. همهی اینها بهخاطر پرچم بود. فکر نمیکردم برداشتن پرچم از توی ماشین انقدر بهدرد بخورد.
چند دقیقه صبر کردیم تا اجرا شروع شود. مردی با کت و شلوار مشکی، پشت میکروفون رفت و نوازنده پیانو، تار، تنبک و دف را معرفی کرد. با تصنیف ایران شروع کردند. از سرای امید میخواند و سپیدهای که بر بامش دمیده و من به کوههای سفید پوش تهران، نگاه میکردم. از سپیدهی گلگون میخواند و در خون بودن دست دشمن و من به حداقل ۲۳۰ کودک کشته شده در این چند روز فکر میکردم.
ایران جوان، مرغ سحر، ایساربان و یکبار دیگر تصنیف ایران و در آخر ایایران. دلم بیاندازه برای همخوانی ایایران زیر آسمان تنگ شده بود. آخرینبار روز آتشبس جنگ دوزاده روزه، زیر میدان آزادی با مردم خوانده بودمش. پرچم را تا جایی که دستم میرسید بالا بردم و همراهشان شدم. جان من فدای خاک پاک میهنم را اینبار جور دیگری گفتم. انگار دلم میخواست همان لحظه دریچهای روبهرویم باز شوم و خودم را بیاندازم تویش تا جانم را بدهم برای پرچمی که توی دستم بود.
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
۲۰:۱۵
لحظه
#ازاینروزها از ماشین که میخواستیم پیاده شویم به بهار گفتم پرچم ایران هم با خودش بیاورد. توی پارک راه میرفتیم و میله پرچم را مثل بچهای گذاشته بودم روی شانهام و دستهایم را حلقه کرده بودم دورش. نگاه آدمها را با لبخند جواب میدادم. به بهار گفتم پرچم شده جز وسایلی که همیشه همراهمان است. کی فکرش را میکرد سیزده بهدر، با پرچم توی پارک قدم بزنیم؟ مردم دستهدسته نشسته بودند روی چمنها و نیکمتها و سعی میکردند سیزدهشان را با آسودگی بهدر کنند. بچهها باهم بازی میکردند، از تپهها قِل میخوردند پایین و بزرگترها دور هم مشغول صحبت بودند. انقدر فضای پارک پر از زندگی بود که حالمان را جا آورد. رفتیم روی پل طبیعت و از آنجا تهرانِ پس و پیشمان را نگاه کردیم. یکجایی از پل بساط ساز و آواز پهن شده بود و معلوم بود که خبرهایی در راه است. هنوز به صحنهی اجرا نرسیده بودیم، یک دوربین شکارمان کرد. پشتبندش هم آقایی گفت که رفتیم تو صفحههای مجازی. خانومی که معلوم بود آمده تا از آدمها مصاحبه بگیرد گفت بمانیم همینجا و در اجرای موسیقی باشیم. همهی اینها بهخاطر پرچم بود. فکر نمیکردم برداشتن پرچم از توی ماشین انقدر بهدرد بخورد. چند دقیقه صبر کردیم تا اجرا شروع شود. مردی با کت و شلوار مشکی، پشت میکروفون رفت و نوازنده پیانو، تار، تنبک و دف را معرفی کرد. با تصنیف ایران شروع کردند. از سرای امید میخواند و سپیدهای که بر بامش دمیده و من به کوههای سفید پوش تهران، نگاه میکردم. از سپیدهی گلگون میخواند و در خون بودن دست دشمن و من به حداقل ۲۳۰ کودک کشته شده در این چند روز فکر میکردم. ایران جوان، مرغ سحر، ایساربان و یکبار دیگر تصنیف ایران و در آخر ایایران. دلم بیاندازه برای همخوانی ایایران زیر آسمان تنگ شده بود. آخرینبار روز آتشبس جنگ دوزاده روزه، زیر میدان آزادی با مردم خوانده بودمش. پرچم را تا جایی که دستم میرسید بالا بردم و همراهشان شدم. جان من فدای خاک پاک میهنم را اینبار جور دیگری گفتم. انگار دلم میخواست همان لحظه دریچهای روبهرویم باز شوم و خودم را بیاندازم تویش تا جانم را بدهم برای پرچمی که توی دستم بود.
لحظههایی از زندگی باران لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
#باچشمهایخودمدیدمچند دقیقه صبر کردیم تا اجرا شروع شود. مردی با کت و شلوار مشکی، پشت میکروفون رفت و نوازنده پیانو، تار، تنبک و دف را معرفی کرد. با تصنیف ایران شروع کردند. از سرای امید میخواند و سپیدهای که بر بامش دمیده و من به کوههای سفید پوش تهران، نگاه میکردم. از سپیدهی گلگون میخواند و در خون بودن دست دشمن و من به حداقل ۲۳۰ کودک کشته شده در این چند روز فکر میکردم.
یک لحظه از زندگی
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
یک لحظه از زندگی
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
۷:۳۹
«باید همین لحظه را نوشت»
لحظه بستری برای ثبت روایت دست اول از وقایع این روزهای زندگی ما است. لحظات مهم زیست ایرانیمان را در این فضا جمع میکنیم و لحظهها در پیکر متن، در شمایل عکس و نقاشی ثبت میشوند.
محتواهایی که تابهالان در کانال قرار دارند، در یکی از دستههای زیر جا میگیرند:
#ازاینروزها روزنوشتی از شرحوقایع و احوالی است که بر ما میگذرد.
#شهردرجریاناست روایتهای عینی و توصیفی از فضای شهر و مردمانش است.
#منازیادتنمیکاهم متنهای کوتاهیست که یاد جنگ را در گذران زندگی بهیادمان میآورد.
#باچشمهایخودمدیدم مجموعهعکسهایی است که این روزهایمان را از دریچه دوربین نشان میدهد.
#خودمکشیدمش نقاشیهایی است که در آن تصویری از این روزهایمان را با قلم خودمان نشان میدهیم.
میتوانید لحظههای مهم زندگیتان را در دستههای بالا برامون بفرستید تا در این دورهمی با هم به اشتراک بگذاریم.اگر هم دوست دارید در جمعآوری هر کدام از این محتواهای متنی یا تصویری یا هر چیز دیگری که فکر میکنید ایران به شنیدنش نیازمند است کمکمان کنید، از طریق آیدی قرار داده شده در صفحهی کانال، خبرمان کنید.
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
لحظه بستری برای ثبت روایت دست اول از وقایع این روزهای زندگی ما است. لحظات مهم زیست ایرانیمان را در این فضا جمع میکنیم و لحظهها در پیکر متن، در شمایل عکس و نقاشی ثبت میشوند.
میتوانید لحظههای مهم زندگیتان را در دستههای بالا برامون بفرستید تا در این دورهمی با هم به اشتراک بگذاریم.اگر هم دوست دارید در جمعآوری هر کدام از این محتواهای متنی یا تصویری یا هر چیز دیگری که فکر میکنید ایران به شنیدنش نیازمند است کمکمان کنید، از طریق آیدی قرار داده شده در صفحهی کانال، خبرمان کنید.
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
۲۰:۰۳
#ازاینروزهاامروز مهمانی دعوت بودیم خانهی یکی از شاگردان قدیمی و همکار سابق بابا. ما بودیم و زوج صاحبخانه و جانشین بابا و همسرش که از قضا معلم من بوده است.ساعت حدود ۳ مشغول به چیدن میز شدیم برای صرف ناهار، سر سفره ترشی گوجهسبز بود و خانوم معلم گفت «عه چه ترشی باحالی» مامان هم درجا بُل گرفتند و گفتند «ویارونهاس لابد» و لبخند ملایم خانم معلم و خانم صاحبخانه را داشتیم. طبق عادت همیشگی پدر، گفتوگوی جمع کمکم به موضوعات آموزشی و مخصوصا تربیت فرزند کشید. بابا خاطرهی همسفر حجشان را تعریف میکردند که آخر سفر پسرش را کتک زده بود که آقای صاحبخانه اشاره کرد آنها هم توراهی دارند.بعد از جمع شدن میز وقتی همه در پذیرایی نقلی خانه نشسته بودیم خبر سقوط جنگنده f15 آمد و بحث برگشت به موضوع همیشگی این روزها؛ یعنی جنگ!البته که اینبار بحث زندهگیری خلبان جنگنده پیش آمده بود و موضوع تنوع داشت، از قضا آقای مهمان فرزند یکی از خلبانان جنگ تحمیلی بود و دانش تجربی دربارهی جنگنده و خلبانان و غیره داشت.ما مشغول گفتوگو بودیم و آقای میزبان چایی و باقلوای ترکی برایمان آورد که صدای جنگنده شنیدیم. خانم میزبان را اول گفتیم از کنار پنجره کنار بیاید، بعد مامان گفتند «روی نیمکت جایتان سخت است بیایید روی مبل بنشینید که تکیه دهید»همانطور که دور هم بودیم و کمکم بحث به جریانات چپ و راست اوایل انقلاب رسید، بابا که پیر جمع محسوب میشدند شروع به گفتن شفاهی مسیر جریانات سیاسی از دهه ۶۰ تا زمان فوت آقای هاشمی کردند.مهمانی ساده با میزبانهای خوش صحبت ۵ ساعتی طول کشیده بود که بانگ رفتن زدیم و به خانه برگشتیم.موقع برگشت برای زوججوان ذوقزده بودم، روزنه امیدی که شب بعد از شنیدن اخبار و ماجرای دعوای خانوادهی یکی از آشنایان با مسئول ایست بازرسی انگار کور شد.در هر حال؛ ما محکومیم به ادامه دادن و اطمینان داشتن به کاپیتانی که مسیر زندگی همه ما در دست اوست.
لحظههایی از زندگی زینب
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
۱۲:۳۰
#ازاینروزهاخطهٔ سرسبز شمال ایران، پناهگاه غریبههای کوچک
سالها قبل، بیضایی خطهٔ شمال را پناهگاهی برای یک غریبهٔ کوچک جنگ زده به تصویر کشیده بود. کودکی از زیر بمباران جنوب کشور به سرزمین گشادهدستی آمده بود که او را مادرانه در آغوش میکشید.
چند روز قبل از عید و در حالی که چندین روز تجربهٔ بمباران زادگاهم را داشتم به همراه خانواده به مازندران آمدم، در حالی که پیش از آن شهری که در آن ریشه دوانده بودم در مقابل چشمانم ترک برمیداشت. با اشک چشم، آوارههایی را به نظاره نشستم که سالها گذرگاهم بودند. ترس مادر و عزیزانم بیش از همه آزارم میداد.
اما پس از هجرت به این نقطه از کشور عزیزم ایران، آن همه ترس و واهمه که خواب را از چشمانم گرفته بود، رخت بر بست. گویی این سرزمین گشادهدست آغوشش را برای پذیرش خانوادهٔ پنج نفره ما گشوده بود. نه فقط خانوادهٔ من، بلکه صدها خانوادهٔ دیگر با سیاقی متفاوت از ما.
در این روزها وقتی به طبیعت رفتم و از جنگل و دریا عبور کردم تاریخ را با خودم زیاد مرور کردم. این دریای عزیز را میراثدار دریای بزرگ کاسپین دیدم و جنگلهای هیرکانیاش نیز نجاتیافتهٔ عصر سخت یخبندان. با خود گفتم این همان سرزمینی است که همواره در تلاطم تاریخ استوار و پایدار مانده و دشمن را نیز از دستدرازی به آن ناکام گذاشته است. همانطور که در هنگامه حملهٔ اعراب به اسم مسلمان نیز این سرزمین پناهگاه امام زادگانی شد که پرچمدار تشیع بودند.
در جنگ جهانی اول زمانی که روسهای تزاری چشم بر اشغال این خطه دوخته بودند، سربازان شجاع پا در رکابی همچون میرزاکوچک خان، پاسدار این خط سبز پیشانی ایران بودند. صدها هزار بار شکر که همچنان نیز فرزندان ایشان برای امنیت ایرانِ جان ایستادگی میکنند.حال که تعطیلات نوروز تمام شد رسم ادب نبود از میزبان تشکر نمیکردیم.خدای آسمانها و زمین نگهدار این خطه باشد.آمین.
لحظههایی از زندگی عطیه
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
سالها قبل، بیضایی خطهٔ شمال را پناهگاهی برای یک غریبهٔ کوچک جنگ زده به تصویر کشیده بود. کودکی از زیر بمباران جنوب کشور به سرزمین گشادهدستی آمده بود که او را مادرانه در آغوش میکشید.
چند روز قبل از عید و در حالی که چندین روز تجربهٔ بمباران زادگاهم را داشتم به همراه خانواده به مازندران آمدم، در حالی که پیش از آن شهری که در آن ریشه دوانده بودم در مقابل چشمانم ترک برمیداشت. با اشک چشم، آوارههایی را به نظاره نشستم که سالها گذرگاهم بودند. ترس مادر و عزیزانم بیش از همه آزارم میداد.
اما پس از هجرت به این نقطه از کشور عزیزم ایران، آن همه ترس و واهمه که خواب را از چشمانم گرفته بود، رخت بر بست. گویی این سرزمین گشادهدست آغوشش را برای پذیرش خانوادهٔ پنج نفره ما گشوده بود. نه فقط خانوادهٔ من، بلکه صدها خانوادهٔ دیگر با سیاقی متفاوت از ما.
در این روزها وقتی به طبیعت رفتم و از جنگل و دریا عبور کردم تاریخ را با خودم زیاد مرور کردم. این دریای عزیز را میراثدار دریای بزرگ کاسپین دیدم و جنگلهای هیرکانیاش نیز نجاتیافتهٔ عصر سخت یخبندان. با خود گفتم این همان سرزمینی است که همواره در تلاطم تاریخ استوار و پایدار مانده و دشمن را نیز از دستدرازی به آن ناکام گذاشته است. همانطور که در هنگامه حملهٔ اعراب به اسم مسلمان نیز این سرزمین پناهگاه امام زادگانی شد که پرچمدار تشیع بودند.
در جنگ جهانی اول زمانی که روسهای تزاری چشم بر اشغال این خطه دوخته بودند، سربازان شجاع پا در رکابی همچون میرزاکوچک خان، پاسدار این خط سبز پیشانی ایران بودند. صدها هزار بار شکر که همچنان نیز فرزندان ایشان برای امنیت ایرانِ جان ایستادگی میکنند.حال که تعطیلات نوروز تمام شد رسم ادب نبود از میزبان تشکر نمیکردیم.خدای آسمانها و زمین نگهدار این خطه باشد.آمین.
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
۱۷:۵۹
این روزها زمینِ بازی جنگ، در فکر و خیال ما آدمهاست.
جنگ بیشتر از هر وقت دیگری در روان ما در جریان است. ذهنمان هنوز در برابر تن دادن به روال عادی زندگی قبلاز جنگ مقاومت میکند. آتشبس به این ابهام دامن میزند و تردیدمان برای به جریان انداختن زندگی را دوچندان میکند.
با این همه گاهی مجبوریم تن جنگزدهمان را دنبال خودمان بکشانیم و به زندگی روزمره عادتش دهیم. رفتوآمد در شهر را از سر میگیریم، به دیدار دوستهایمان میرویم، سر کارمان بر میگردیم و پای کلاسهای مدرسه و دانشگاه مینشینیم. در طی این فرایند اما چیزی هنوز همراه ما میآید.
ردی عمیق که جنگ بر زندگیمان انداخته را با خودمان حمل میکنیم و به زندگی روزمرهمان میآوریم. شبیه یاد کسی که مدام در سرمان هست و هر کاری کنیم هم رهایمان نمیکند، به او فکر میکنیم و پیش رویمان میبینیمش.
این جنگ چه بهقوت قبل ادامه پیدا کند و چه نکند، تاثیر مستقیمی روی لحظههای زندگیمان گذاشته است که میخواهیم باهم از آنها بگوییم. این کار به معنی تمام شدن جنگ نیست. فقط یادمان میآورد که جنگ، هنوز در همهی ما زنده است و ما تا عمر داریم فراموشش نمیکنیم. برایمان از این یادِ فراموش نشدنی بگویید.
ما چراغ جنگ را در لحظههایمان روشن نگه میداریم تا ارزش زندگی برایمان دوچندان شود.
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
جنگ بیشتر از هر وقت دیگری در روان ما در جریان است. ذهنمان هنوز در برابر تن دادن به روال عادی زندگی قبلاز جنگ مقاومت میکند. آتشبس به این ابهام دامن میزند و تردیدمان برای به جریان انداختن زندگی را دوچندان میکند.
با این همه گاهی مجبوریم تن جنگزدهمان را دنبال خودمان بکشانیم و به زندگی روزمره عادتش دهیم. رفتوآمد در شهر را از سر میگیریم، به دیدار دوستهایمان میرویم، سر کارمان بر میگردیم و پای کلاسهای مدرسه و دانشگاه مینشینیم. در طی این فرایند اما چیزی هنوز همراه ما میآید.
ردی عمیق که جنگ بر زندگیمان انداخته را با خودمان حمل میکنیم و به زندگی روزمرهمان میآوریم. شبیه یاد کسی که مدام در سرمان هست و هر کاری کنیم هم رهایمان نمیکند، به او فکر میکنیم و پیش رویمان میبینیمش.
این جنگ چه بهقوت قبل ادامه پیدا کند و چه نکند، تاثیر مستقیمی روی لحظههای زندگیمان گذاشته است که میخواهیم باهم از آنها بگوییم. این کار به معنی تمام شدن جنگ نیست. فقط یادمان میآورد که جنگ، هنوز در همهی ما زنده است و ما تا عمر داریم فراموشش نمیکنیم. برایمان از این یادِ فراموش نشدنی بگویید.
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
۱۹:۳۰
#منازیادتنمیکاهمکتابفروشی شلوغ است. دفعهی قبلی که آنجا بودم دو سه نفر بیشتر توی مغازه نبودند و عجیب خلوت بود. آنموقع روی تخته سیاه دم درش نوشته بود که «ایکاش همه از شر این جنگ خلاص شویم.» حالا جملهای در وصف بهار رویش نوشته شده. دفعهی پیش روی صفحهی اول کتابی که خریدم، تاریخ زدم و نوشتم یکی از روزهای جنگ. حالا کتابفروشی دی دوباره برگشته به روزهای شلوغش. دوباره پر است از آدمهایی که توی قفسهها دنبال کتاب میگردند و صدای خنده و صحبتشان لای قفسهها میپیچد.
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
۱۹:۳۱
#منازیادتنمیکاهمایستاده بودم پشت چراغ پارکوی. از هر ۱۹۹ ثانیه، ۴۵ ثانیهاش سبز بود. پسرکی با رزهای سفیدی که توی دستش بود، از بین ماشینها رد میشد. از چشمهایش خستگی میبارید. شیشه را دادم پایین و دوتا از گلهایش را خریدم. گذاشتمشان پشت شیشه. اگر شرایط مثل قبل بود میبردمشان خانه و میگذاشتم توی بطری آب تا چند روز بمانند. اما اینبار به نیت دیگری خریده بودمشان. میخواستم بدهمشان به دو هموطنی که همهی این روزها را دوام آورده بودند و ایستاده بودند پای وطنشان. شاید لبخندی بنشیند گوشهی لبشان و حال دلشان بهتر شود.
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
۱۵:۰۱
لحظه
#منازیادتنمیکاهم ایستاده بودم پشت چراغ پارکوی. از هر ۱۹۹ ثانیه، ۴۵ ثانیهاش سبز بود. پسرکی با رزهای سفیدی که توی دستش بود، از بین ماشینها رد میشد. از چشمهایش خستگی میبارید. شیشه را دادم پایین و دوتا از گلهایش را خریدم. گذاشتمشان پشت شیشه. اگر شرایط مثل قبل بود میبردمشان خانه و میگذاشتم توی بطری آب تا چند روز بمانند. اما اینبار به نیت دیگری خریده بودمشان. میخواستم بدهمشان به دو هموطنی که همهی این روزها را دوام آورده بودند و ایستاده بودند پای وطنشان. شاید لبخندی بنشیند گوشهی لبشان و حال دلشان بهتر شود. لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
۱۵:۰۲
#منازیادتنمیکاهماز پنجره بیرون را نگاه میکنم، تهران آرام است. باند فرودگاه از دور پیداست. آن شب هم چراغهای زردش روشن بود. داشتم همین چراغها را نگاه میکردم که یکدفعه نور نارنجی بزرگی بهشان اضافه شد. پشتبندش صدای انفجار بلند شد و بعد نور نارنجی بعدی. به موازات چراغهای زرد روی باند، نورهای نارنجی و بزرگ اضافه میشدند و صدای انفجارشان، خانه را میلرزاند. حالا دیگر خبری از آن نورهای نارنجی بزرگ نیست. تهران آرام است.
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
۱۶:۳۰
#باچشمهایخودمدیدماولین گلوله که شلیک شود، کمانه میکند به ده نسل بعد. تباهی تمامی ندارد.(کورسرخی، عالیه عطایی)
قابی از پارمیس
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
۱۶:۳۰
#منازیادتنمیکاهمبعد از مدتها توانستم یکی از این شبها ببینمش. مثل همیشه، همدیگر را که دیدیم آغوش باز کردیم به سمت هم. نزدیک که شدم و خواستم سرم را بگذارم روی شانهاش، چیزی خورد توی صورتم. چیزی که انگار زودتر از من روی شانههای او آرام گرفته بود. فاصلهای بینمان انداخت و من مجبور شدم سرم را کمی بچرخانم تا بتوانم روی شانهاش جایی برای خودم پیدا کنم. بغلش مثل همیشه گرم بود و پر از آرامش. من را بهیاد دیدارهای قبل از جنگ انداخت. تنها تفاوتش با آن روزها، حضور نفر سومی در میان شانههای من و او بود، بهنام پرچم.
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
۱۷:۳۰