بله | کانال روایت‌نامه| محمدحسین عظیمی
عکس پروفایل روایت‌نامه| محمدحسین عظیمیر

روایت‌نامه| محمدحسین عظیمی

۲.۱ هزار عضو
thumbnail
آقاناصری که نمی‌شناختم
سرش را از شیشه ماشین بیرون آورد: "قربون آقا عظیمی! یه پرچم داری بهمون بدی؟"چند ثانیه طول کشید تا چشمانم از محیط پرنور دور میدان معلم به فضای نسبتا تاریک اتاقک ماشینش عادت کند و از مجموع لهجه آبادانی و تصویرش تشخیص دهم با چه کسی دارم حرف میزنم؛ آقا ناصر بود. همراه دخترها و همسرش. استیکر پرچم ایران را چسبانده بود پشت شیشه‌ ماشینش.آقا ناصر لوازم جانبی کفش می‌فروشد. هر روز چند تا کارتن موزی بند کفش و واکس و فرچه از زیرپله‌ای حوزه هنری می‌کشد بیرون و کنار کرکره‌های بانک متروکه بساط می‌کند و از صبح تا غروب روی همین صندلی اسکلت فلزی عهد بوق با دو تا اسفنج وصله‌پینه‌ای می‌نشیند.جز احوال‌پرسی و سلام‌علیک روزانه چیزی از هم نمی‌دانیم‌. حتی همین اسمش را هم چند روز است یاد گرفته‌ام.اولین مکالمه غیرتکراری‌مان آخر جنگ دوازده روزه رقم خورد. ماشین را کنار گارد فلزی کنار شمشادهای حوزه پارک کردم. تا خواستم از راه‌پله‌ بالا بروم اسمم را صدا زد: "آقا عظیمی!" رفتم سمتش. سرش را آورد کنار گوشم و پرسید:-ما برنده شدیم یا اونا؟-ما نُه تا خوردیم ولی ده تا زدیم-پس ما بردیمدو دستش را بالا آورد و خدا را شکر کرد.این را گذاشتم به‌حساب وطن‌دوستی‌اش نه ارادتش به انقلاب.روزی که خبر شهادت آقا منتشر شد ولی روی دیگری از ناصر برایم نمایان شد.توی ماشین نشسته بودم و نای بیرون آمدن نداشتم. از پنجره بیرون را نگاه می‌کردم. ناصر داشت یکی یکی بند کفش‌ها را می‌گذاشت روی کرکره بانک و اشک می‌ریخت. با این‌که اشک‌های پِر خورده توی چشمش را به وضوح می‌دیدم ولی باورم نشد. دست به کمر گرفتم و از ماشین پیاده شدم. تا دیدم، از جایش بلند شد و سمتم آمد. چشم‌هایش کاسه خون بود. جوری در آغوشم کشید تا سر روی شانه‌ام بگذارد و های‌های گریه کند ولی سریع شانه‌اش را بوسیدم و جدا شدم. نمی‌خواستم کم بیاورم.نیم‌ساعت بعد با یک استند چوبی و عکسی از آقا و مقداری خرما و یک باند پرتابل، برای رهبر شهیدمان حجله راه انداختیم: "حواسم بهش هست‌. اگه کسی خواست کِرم بریزه باباش رو می‌سوزونم."البته خودش آخروقت بازخورد جالبی داد: "چند تا از مغازه‌دارا اومدن تشکر کردن. می‌گفتن این مداحی‌هایی که پخش می‌کنین فضا رو خوب کرده. توی شهر هیچ نشونه‌ای نیس. انگارنه‌انگار رهبر مملکت شهید شده."ناصر تا هفتم آقا حواسش به وسایل ما بود. چیزهایی می‌گفت که شاید شنیدنش برای ما امکان‌پذیر نبود ولی او می‌شنید و به ما هم انتقال می‌داد: "چند تا از مغازه‌دارا توی دی ماه، خودشون وسط گود بودن و علیه نظام شعار میدادن. وقتی آقای خامنه‌ای شهید شد بهم می‌گفتن اگه می‌دونستیم این‌جوری میشه نمی‌رفتیم."
پی‌نوشت: اگر از محدوده چهارراه خیرات به‌سمت چهارراه مشیر عبور کردید، نرسیده به سینما شیراز هوای آقاناصر را داشته باشید.@ravayat_nameh

۶:۰۳

ولی بیاید بعد از چهلم آقا هم هروقت معاندین نظام فراخوان دادن، همین کاروان خودرویی و حضور میدانی رو داشته باشیم. امنیت جمهوری اسلامی باید مردم‌پایه باشه.کاش ۱۸ و ۱۹ام دی ماه هم همین ایده رو اجرایی کرده بودیم.کاش...

۲۰:۱۳

بازارسال شده از محمدمهدی رحیمی | روایتگر
thumbnail
بندر محمد عامری
اینجا بندر محمد عامری هست و ایشون هم ناخدا محمد تقی زاده؛ نوه ناخدا عوض تقی‌زاده.
این نقطه‌ای که عکس انداختم قصه جالبی داره؛سال ۱۹۱۳ از ناو انگلیسی چند تا سرباز انگلیسی با قایق‌هاشون به سمت این بندر میان.ناخدا عوض تقی‌زاده که تور پهن کرده بود و مشغول ماهیگیری بود، وقتی می‌بینه اجنبی به سمت بندر میاد، بین نخل‌های ساحل پنهون میشه. تا سربازها میخوان پاشون رو به ساحل بزارن چند نفرشون رو میکشه و زخمی میکنه و بقیه پا به فرار میزارن.وقتی ماجرا به گوش رئیسعلی میرسه، از عوض می‌پرسه چرا اینکار رو کردی؟میگه اینا کافر‌ و نجس هستن، من نمی‌خواستم پای اجنبی نجس به خاک‌مون برسه.رئیسعلی دست‌شو روی شونه عوض میزنه و میگه برو خدا به همرات.انگلیس به رئیسعلی فشار میاره که ناخدا رو تحویل بده. رئیسعلی میگه این کار تو مرام ما نیست. انگلیسی‌ها هم به تلافی لنج‌های مردم رو آتیش می‌زنن و چند تا لنج رو به سمت ناوهاشون می‌برن. مردم شبانه میرن این لنج‌ها رو باز میکنن و برمی‌گردونن.تازه اینجاست که انگلیس‌ها می‌فهمن با چه مردمی طرف هستن.
پ.ن ۱: جای که انگلیسی‌ها لنج‌ها رو آتیش زدن الان به گورستان لنج‌ها معروفه.پ.ن ۲: در دوره پهلوی وقتی که آلمان‌ها در ساخت نیروگاه بوشهر کار می‌کردن این بندر قرق اونا بود و روزهای تعطیل می‌اومدن و هر کاری دلشون می‌خواست می‌کردن.پ.ن ۳: یکی از عجایب این بندر ماسه‌های خاص و آب شیرینش هست. به همین خاطر ساحل این بندر، درخت داره.
undefined۱۴۰۵/۰۱/۰۴undefined@revayate_mardom

۱۴:۱۷

thumbnail
#روایت_مردمی
حسابم درست درنمی‌آمد. چند بار رسید توی دستم را چک کردم و تابلو قیمتها را با چشم بالا و پایین کردم. دو تا همبرگر با قارچ و پنیر ۴۰۰هزار تومانی را ۵۰۰هزار تومان حساب کرده بود.هر روز وقتی کاروان خودرویی‌مان از کنار مغازه‌اش عبور می‌کرد، دو تا عکس آقا دستش می‌گرفت و خودش را از پشت دخل می‌رساند لب خیابان و با ما همراهی می‌کرد.آن شب وقتی دیدیم به درست کردن غذا نمی‌رسیم، سراغش رفتیم تا شاممان را از فست‌فودی‌اش بخریم.دل زدم به دریا و پرسیدم: "فکر کنم اشتباه حساب کردین. دو تاش میشه ۸۰۰تومنا!"رویش را برگرداند سمتمان: "نه کاکو! درسته‌. این قیمتا بَرِی بقیه‌ن. بَرِی شماها که توی ئی کاروانا شرکت می‌کنین، تخفیف میدم. حالا هم بشینین توی ماشین تا وقتی آماده شد، خودم بیارم خدمتتون."
پی‌نوشت: فست‌فود درنا دراک؛ بلوار رحمت، ورودی قلعه شازده‌بیگم، روبه‌روی زمین چمن
@ravayat_nameh

۲۱:۱۴

"برای پایان این جنگ باید یه کشور نابود بشه. حالا یا اسراییله یا امارات یا بحرین. محتمل‌ترینش بحرینه؛ پایگاه پنجم نیروی دریایی آمریکا."
گفتگو با یکی از مقامات امنیتی؛ ۲۸اسفند۱۴۰۴/ جزیره خارگ

۱۶:۵۵

thumbnail
تولد: بحرین؛
وطن: جمهوری اسلامی ایران

عکسش را که دیدم، فقط می‌دانستم آل‌خلیفه شهیدش کرده. چه می‌‌فهمیدم که دو روز بعد در مراسم یادبودش توی مُهر شرکت می‌کنم. اصلا نمی‌دانستم که پسوند فامیلش المُهری هم دارد: سیدمحمد الموسوی المُهری.از یک ماه پیش که روز اول شروع جنگ رمضان، سالن ورزشی لامرد را زدند، نیت کرده بودم خودم را برسانم آن‌جا. سوگ آقا و گیجی بعد از آن و کاروان‌های خودرویی شبانه و آخر هم رفتن به جزیره خارگ، عقبش انداخت.نرسیده به مُهر یک‌باره سید گفت: "می‌دونستین شهید بحرینیو اصالتا مُهری بوده؟ امروز هم مراسم یادبودشه اون‌جا."مُهر کجا می‌شود؟ جنوب غربی‌ترین شهرستان استان فارس. پایینِ پایین، سمت چپ. سی‌و‌پنج کیلومتری لامرد و شصت کیلومتری عسلویه؛ با کلی آدمهایی که پیش از انقلاب در بحرین و کویت زندگی و کار کرده‌اند.ورودی حسینیه خان عموهای سن‌وسال‌دار خاندان موسوی با عمامه سبز ایستاده بودند و خیرمقدم می‌گفتند. پشتی‌های پارچه‌ای فیروزه‌ای رنگی دورتادور حسینیه به دیوارها و ستون‌ها تکیه داده بود. ما هم کمر چسباندیم به یکی از پشتی‌های دور ستون و نشستیم به حزب‌خوانی قرآن.سخنران‌ها یکی یکی می‌آمدند و یک مضمون واحد را با کلمات متفاوت تکرار می‌کردند:"در خاندان موسوی شهادت چیز غریبی نیست وقتی بعد از سیدمصطفی و سیداحمد و سیدکاظم حالا به سیدمحمد رسیده"
"شهید را در ایست‌بازرسی و به‌جرم حمایت از حمله به پایگاه‌های آمریکا در بحرین دستگیر و چند روز بعد پیکر بی‌جانش را تحویل خانواده‌اش داده‌اند."
سر کردم در گوش دوست لامردی‌ام و پرسیدم: "بی‌احترامی محسوب نمیشه از جلسه بریم بیرون و مصاحبه بگیریم؟" سر بالا انداخت که خیالت راحت.قید خوردن پَک حلوای محلی را زدم و از مجلس خارج شدم. بیرون حسینیه بنر ۱×۲ شهید نصب شده. به چشمان درشت و موهای پرپشت و بدن ورزیده‌اش خیره می‌شوم و منتظر می‌مانم تا یکی از عموها بیاید برای مصاحبه:"می‌ترسم این چیزایی که داخل مصاحبه میگم، برای خانواده‌ش تو بحرین بد بشه." اولین جمله‌ای که گفت، همین بود. حکومت آل‌خلیفه چنان ترسی در دل مردمانش انداخته که مصاحبه‌شونده چند صد کیلومتر آن‌طرفتر جرئت گفتن بعضی حرفها را ندارد. ترس ولی توی کَت سیدمحمدِ شهید نمی‌رفته: "از چهارده سالگی تا همین یکی دو سال پیش در زندان‌های رژیم بحرین بوده" چرا؟ نمی‌دانست:"کلا ما زیاد ندیدیمش. اکثر زندگیش رو که زندان بود. اگه ایران می‌اومد هم یه راست می‌رفت مشهد."تنها خاطره‌اش از شهید هم توی مشهد اتفاق افتاده بود: "داخل حرم یه خانمی رو دید که حجاب خوبی نداشت. رفت جلو. فارسیش هم خوب بود. بهش گفت: `این‌جا حرم جدمه` و خواست تا حجابش را درست کند."هنوز از شهید کم‌ می‌دانستم؛ خیلی‌کم. عمو ولی چیز بیشتری برای گفتن نداشت. مگنت میکروفون دکمه‌ای را درآوردم و دنبال نفر بعدی گشتم. رد انگشت اشاره‌ها به عمامه مشکی روحانی بلندقدی می‌رسید به‌نام سیدنورالدین:"کسی توی مُهر جرئت نمی‌کرد جلوی بابای شهید، حتی به نظام انتقاد کنه. می‌دونید که مُهر اصلاح‌طلب کم نداره ولی هروقت قرار بود سیدمحسن توی جمعی بیاد، همه غلاف می‌کردن."گوشی‌اش را درآورد تا بتواند تلفنی با پدرش صحبت کند ولی جواب نداد.دلیل زندان رفتنش در نوجوانی را پرسیدم: روی طای فقط مکث می‌کند: "فقط رسوندن بسته‌های غذایی به خانواده‌ی مبارزین" و ادامه داد: "بار آخری که از زندان آزاد شد، مادرش خیلی خوشحال بود. رفته بود براش خواستگاری و دخترخانمی رو عقد کرده بود."از داخل حسینیه صدای گریه آمد. گوش تیز کردم. صدای گریه سیدمحسن بود بالای پیکر زخمی و بی‌جان فرزند خوش‌بر و رویش. همان فیلمی که از لحظه مواجهه پدر با جسم بی‌جان پسر در شبکه‌های اجتماعی پخش شده. مجری میکروفون را به مداح می‌سپارد. ور هیئتی ذهنم می‌گوید: "الان دیگه وقت روضه علی‌اکبره"روضه‌خوان هم همین را فهمیده: "فیلم سیدمحسن رو دیدم که صورت به صورت پسر شهیدش گذاشته بود یاد علی‌اکبر(ع) افتادم. ولی سیدمحسن! وقتی پسرت رو شکنجه میدادن تو اون‌جا نبودی." صدای ضجه زنها بلند می‌شود؛ گریه مردها هم. روی پا می‌کوبم: "بمیرم برات اباعبدالله که جلوی چشمت از همه طرف به فرزندت حمله کردند. أَلَا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ."
@ravayat_nameh

۱۹:۱۸

thumbnail
هجدهم دی جلوی دوربین آمده و توضیح داده بود که رفتن این نظام چه فوایدی دارد.دیروز توی کافه دیدمش. به نقطه‌ای خیره شده بود و سیگار می‌کشید. تا از ماشین بیرون آمدم، جلو آمد و سلام‌علیک کرد.بدون‌مقدمه گفت: "فکر می‌کردم کار اینا [نظام] دو روزه تمومه ولی دیدم مقاومت کردن. به دوستام گفتم پس کِی کارشون تموم میشه؟ می‌گفتن دو سه روز دیگه. دو سه روز بعد ازشون پرسیدم، چی شد پس؟ دوباره وعده چند روز بعد رو دادن. تازگیا بهشون گفتم: دیدین بعضی حرفهای اینا هم درست بود؟ شهرهای موشکی‌شون واقعی بود؟ دوستام قبول نمی‌کنن ولی خودم باور کردم."به‌صورت گِردش نگاه کردم. دهانش هنوز بوی تلخ سیگار می‌داد: "الان اومدم پیشت بهت بگم، اگه کاری در زمینه نیروهای نظامی داشتین، بهم بگین. من استودیو دارم. بدون هزینه براتون انجام میدم." کارت استودیویش را توی دستم گذاشت و خداحافظی کرد.
پی‌نوشت: عکس الصاقی، بخشی از کارت استودیوست.@ravayat_nameh

۲۰:۱۳

thumbnail
"حمید"ی که توی این مطلب:https://ble.ir/ravayat_nameh/3581619963956252847/1774120581307ازش نوشتم، امروز برایم فیلم مژدگانی‌ یک میلیاردی‌اش به نیروهای مردمی را در صورت زنده‌گیری خلبان آمریکایی فرستاده...

۲۰:۴۲

thumbnail
ناخدای جنگ‌بلد
یازده سال پیش، وقتی وارد خانه‌ی کوچک، ساده و باصفایش شدم فکر نمی‌کردم اتاق این خانه پر از گنجهایی باشد که هر کدام دنیایی قصه‌ی ناگفته در دل خود دارد.یکی از آنها همین نقشه بزرگ‌مقیاس از تنگه هرمز بود. تنگه‌ای که حالا با پایمردی دلاوران ایرانی، گلوی آمریکای جهانخوار را شبیه هندسه‌ی زیبای خودش فشرده است.پیرمرد با چنان آب و تابی از طرح عملیاتی‌اش برای کنترل کامل نظامی-امنیتی بر تنگه می‌گفت که انگار هنوز تکه‌ای از ذهنش در اواخر سال ۱۳۶۲ مانده بود. درست همان زمانی که خیالش از بابت جبهه‌های جنگ با صدام راحت شده و به فکر تنگه هرمز و جنگ آینده کشورمان با آمریکا افتاده بود:"به فرماندهان آن زمان در آبادان به شکلی محرمانه گفتم که جنگ آینده ما با آمریکا در خلیج فارس خواهد بود و من می‌روم آنجا خاکریز بسازم"
در جلسه اول مصاحبه‌مان، وقتی خودش را معرفی می‌کرد توضیح داده بود که ناخدایی، شغل آباء و اجدادیش بوده و به برکت همین شغل با دریا و دریانوردان خلیج فارس آشنایی داشت. حتی زبان عربی و انگلیسی را هم خوب می‌دانست، مخصوصا لهجه‌های کشورکهای حاشیه جنوبی خلیج فارس را. بگذریم که متولد گناوه و بزرگ شده‌ی جزیره خارک هم بود!حالا در دومین قرار مصاحبه، داشت زحماتش در سال ۶۲ را با شوقی مثال زدنی برای منی که از دریا جز ماهی و میگو و ماسه‌های ساحل چیز دیگری نمی‌دانستم شرح می‌داد. خور را تعریف می‌کرد و تفاوتش را با موج‌شکن در ادبیات نظامی- جغرافیایی موشکافی می‌کرد. می‌گفت که چطور سه ماه خودش را در خوابگاه جهاد سازندگی هرمزگان حبس کرده تا کتاب نیروی دریایی ارتش آمریکا را ترجمه و استفاده کند. چگونه تمام ساحل چندصد کیلومتری استان هرمزگان از گاوبندی (پارسیان کنونی) تا جاسک را ظرف شش ماه بازدید و بررسی تخصصی کرده و در نهایت سه نقطه استراتژیک را انتخاب کرده؛ برای ساخت خوربندر، برای فشردن گلوی متجاوز، برای کیش و مات کردن شاهان شکم‌باره‌ی منطقه خلیج فارس و...
عبدالرحمن جزایری یا به عبارت درست‌تر "سردار جهادگر حاج عبدالرحمن جزایری" معلم و کاتب قرآن، ناخدای کاربلد، مؤسس مهندسی رزمی جهاد سازندگی استان فارس در دفاع مقدس ۸ ساله، مربی و فرمانده سنگرسازان بی‌سنگر، طراح و سازنده ۳ بندر مهم تجاری- نظامی در هرمزگان، حالا چشم از جهان مادی بسته و آرمیده است؛ در همین روزهایی که سواحل خلیج فارس و تنگه هرمز کابوس مستکبران و امید مستضعفان شده است. خدا می‌داند آن بنادر و هرآنچه که بعداً در آن مناطق ساخته شده، چقدر تیر شده‌اند در چشم و دست و پای متجاوزان به میهن عزیزمان! روحش با شاگردان و فرزند شهیدش محشور باد!
undefinedمحمدرضا حسینینویسنده کتاب رسم جهاد؛ خاطرات عبدالرحمن جزایری@ravayat_nameh

۸:۱۴

"همین‌که مردم ما انتظار دارن خلبان‌ها رو زنده اسیر کنیم هم نشونه پیشرفته. یعنی پنج تا ضربه زدیم به آمریکا، دو تا هم خوردیم‌. ولی مردم ما میگن کاش دو تا رو هم نخورده بودیم و هفت صفر برده بودیم.این یعنی توی اذهان مردم ما، ابرقدرتی آمریکا، هیچ انگاشته میشه."
وحید جلیلی؛ دیروز

۹:۱۶

thumbnail
گُم نگردد دختریلامردنوشت(۱)
«سلام علیکم؛ اهلا» هویت عربی لامرد در همان سلام‌علیک اول با آبدارچی شورای شهر توی صورتم می‌خورد. هورت اول چای و مزه تند زنجبیلی‌اش هم گرمسیری بودن منطقه را به رخمان می‌کشد.محل استقرارمان را اسماعیل هماهنگ کرده؛ اسماعیل مصلی‌نژاد. طبقه دوم شورای شهر. کوله‌هایمان را می‌گذاریم روی تخت و پاشنه کفش‌مان را ور میکشیم و از پله‌های آهنی مهمان‌خانه پایین می‌رویم. فاز مهندس ناظری برمی‌دارم و توی دلم می‌گویم: «این پله‌ها رو اگه توی شیراز کار کنن، تخلف محسوب میشه. حالا اینجا داخل ساختمون شورای شهرش استفاده شده.»روی دیوار شورا بنر هجده تا از شهدا را زده‌اند. اسماعیل، درب شورا آمد دنبالمان. کنار بنر می‌ایستد و مثل پرده‌خوان‌ها یکی یکی شهدا را معرفی می‌کند: «شهید حمید امینی دکترای مهندسی کشتی از دانشگاه صنعتی شریف داشته. ساکن نروژ بوده. اومده بوده لامرد خونواده‌ش رو ببینه. بهش گفتن برگرد نروژ الان جنگ میشه، جواب داده منم مثل نود میلیون ایرانی. خونم که رنگین‌تر نیست.»به عکس شهید نگاه می‌کنم. کراوات قرمز با پس‌زمینه پیراهن سفید و کت روی دست راست.«هلما احمدی‌زاده و الهام زائری رفته بودن سالن ورزشی برای تمرین والیبال. هلما یه ترکش خورده بوده توی جناغ سینه‌ش. الهام هم تعزیه‌خون بوده. دو سال همراه باباش تعزیه سکینه(س) رو می‌خونده.»صورت هر دو بچه‌سال می‌زند. اسماعیل می‌گوید کلاس چهارم ابتدایی بوده‌اند.«آوینا برزگر هم دو ساله‌ش بیشتر نبوده. توی حیاط پیش مامانش بوده که ترکش بهش می‌خوره و تا میبرنش بیمارستان شهید میشه.»روایت شهید زیاد شنیده‌ام. شهدایی که از قامت رشید و هیکل ورزیده‌شان گاهی چند کف دست بیشتر نمی‌ماند. تحمل می‌کنم. به‌قول سیدحسن حسینی «من برآنم که قافیه بودن مرد با درد اتفاقی نیست». مرد بوده و باید درد می‌کشیده ولی شنیدن روایت شهادت دختر بچه‌ها دل می‌خواهد. مخصوصا وقتی خودت هم دختردار باشی.«شهید سیدرضا موسوی هم برای خودش داستانی داره. پدرش نگهبان اداره انتقال خون لامرده. خودش ایستاده بوده دم در اداره تا همراه مادرش برن برای خرید افطار که ترکش موشک بهش میخوره و شهید میشه.»باور این‌که اتفاقی به این مهمی در استان افتاده باشد، این همه شهید غیرنظامی داده باشیم و بعد از یک ماه چندان رسانه‌ای نشده باشد، سخت است. خودم را سرزنش می‌کنم که چرا کاهلی کردم.اسماعیل جلو می‌افتد و ما هم پشت سرش می‌رویم تا محل اصابت موشک‌ها را نشانمان دهد.(ادامه دارد)
@ravayat_nameh

۶:۴۴

بازارسال شده از عجم علوی | مهدی مولایی
به سیدمجتبی خامنه‌ای بگویید پدرتان ما را طوری تربیت کرده که در شبی که همه دنیا ساعت‌شمار معکوس مرگ ما را گذاشته‌اند، خیمه شما را ترک نخواهیم کرد. ما امشب همان جمله‌ای را می‌گوییم که جناب زهیر و آقای ما عباس بن‌ علی در شب عاشورا پشت خیمه‌های سیدالشهدا گفتند: بخدا قسم اگر کشته شوم، سپس مرا بسوزانند و خاکسترم را بر باد دهند، سپس باز زنده شوم و همینطور هزار مرتبه مرا بکشند و بسوزانند، تو را ترک نخواهم کرد. لبیک یا حسین!
«مهدی مولایی»
@m_molaie110

۲۰:۳۲

خدا را شاکریم که در این چهل روز، هر کاری از دستمان برمی‌آمد برای این انقلاب و نظام و اسلام انجام دادیم...بقیه‌اش دست ما نیست. واگذار به حیّ قیومی که مردمان قیام کرده برای دینش را تنها نخواهد گذاشت.

۴:۰۳

thumbnail
من عوض شدم
الله‌اکبر را با چنان شدتی از ته گلو می‌گویم که چشمانم می‌خواهد از حدقه در بیاید؛در مواجهه با هر جمعیتی که کنار خیابان ایستاده‌اند، یا دستهایم را مشت می‌کنم یا انگشتانم را به علامت پیروزی بالا می‌آورم؛تازگی‌ها پرچم تکان دادن را هم یاد گرفته‌ام. بالاخره برای خودش مهارتی است که یک‌جوری این پرچم پارچه‌ای با پایه فایبرگلاس را تکان دهی که نه در خودش بپیچد و نه باد از پایه‌اش خارج کند و نه در چِش‌و‌چال بقیه برود؛شعار هم می‌دهم. علاوه‌بر الله اکبر، شعار «نه سازش نه پوزش، سپاه بزن تو پوزش» را با همان دِسی‌بِلی فریاد می‌زنم و زنها و مردها و دختربچه‌ها و پسربچه‌های دور و برم هم تکرارش می‌کنند. حتی آن روز یک نفر توی فلکه معلم آمد پیشم و گفت: «بیا با هم شعار بدهیم. یک دو سه» یکی یکی شعارها را از روی کاغذ می‌خواند و با هم ادامه می‌دادیم.
واقعیتش را بگویم؟ من همه این کارها را تا پیش از شهادت شما انجام نمی‌دادم. مثلا به نظرم پرچم تکان دادن، آن هم پرچم‌های کوچکِ دستی برای مردی با سر و وضع و قد و هیکل من زیادی سوسولانه می‌آید. یا شعار «سپاه بزن تو پوزش» در شان من نبود. من باید نهایتا خیلی باکلاس و مجلسی، دستهایم را بی‌رمق مشت می‌کردم و فرازهای تکبیر را تکرار می‌کردم نه این‌که از واژه عامیانه‌ای مثل پوز استفاده کنم.یا انگشت را به نشانه پیروزی بالا آوردن هم یک وجه غربی برای خودش دارد. دارد خودش را شبیه V انگلیسی که شروع کلمه ویکتوری است می‌کند و این هم با تفکرات مذهبی من جور درنمی‌آید.چراغ موبایل را روشن کردن و تکان تکان دادن را نمی‌گویی؟ چه‌کار نُنُری است. سیدانجوی اسمش را گذاشته موشک انداختن ولی قبول دارید بدن آدم حین گرداندن چراغ موبایل خیلی حالت خوبی پیدا نمی‌کند.
من ولی این روزها همه این کارها را با علاقه و اعتماد به نفس انجام می‌دهم. چون پشیمانم.پشیمانم که همه این کارها را در زمان حیات شما هم می‌توانستم انجام دهم و ندادم. پشیمانم که چرا کمتر نخوابیدم و بیشتر سگ‌دو نزدم.پشیمانم کاش از پوشش درون‌گرایی خودم بیرون می‌آمدم و توی جمع‌های خانوادگی یا دانش‌آموزی حرف می‌زدم یا به‌قول خودتان جهاد تبیین می‌کردم.نادمم که چرا ۱۸ و ۱۹دی فعالتر نبودم یا مثلا آن شب که خبر شهادت شما پخش شد و زوزه شیطان از سر کوچه‌مان بلند شد، نرفتم قفل پدال را از زیر صندلی ماشینم بیرون بیاورم و شیشه عقب آن پراید سفید لعنتی که سر کوچه‌مان آهنگ شاد گذاشته بود و دختر و پسر تویش قِر میدادند را خورد نکردم.من پشیمانم آقا.حلالم کن.
پی‌نوشت: این دلنوشته را چند روز پیش و قبل از اعلام آتش‌بس، برای چهلم قائد شهید نوشتم.
@ravayat_nameh

۱۳:۵۰

thumbnail
لحظه شهادت:
حاج قاسمجمعه؛ ۱:۲۰بامداد
سیدحسن نصراللهجمعه؛ ۱۷:۵۳عصر
قائد شهیدشنبه؛ ۹:۴۰صبح

۲۲:۲۳

thumbnail
زیر سایۀ نخللامردنوشت(۲)
وسط کوچه، بالای سر آسفالتی که چند سانتی‌متر توی زمین فرو رفته بود، ایستاد و گفت: "این‌جا اولین موشک منفجر شد؛ در فاصله بیست متری زمین. ترکش‌هاش تا سیصد چهارصد متر اون‌طرفتر پرتاب شده."اسماعیل این‌ها را می‌گوید و با دست بونکر سیمانی را نشان‌مان می‌دهد که اتاقکش بر اثر برخورد ترکش به آهن زنگ زده تبدیل شده:"این شعارهای روی بونکر رو مردم خودجوش همون روزا اومدن نوشتن."به شعارهایی که با اسپری قرمز نوشته شده نگاه می‌کنم:"مرگ بر آمریکا؛مرگ بر اسراییل؛این سند جنایت آمریکاست"چشم از مخزن سفید بونکر برمیدارم و به آسفالت کوچه نگاه می‌کنم که پُر است از خال‌‌هایی که ترکش‌ها فرو کرده در تَنَش.وارد اولین کوچه خیابان ایثار می‌شوم. اسماعیل به تکه‌کاغذی که توی دستش گرفته نگاه می‌کند:"ساعت دوربین مدار بسته رو که چک کردم، اولین انفجار این‌جا، ساعت ۱۷:۳۷:۴۶ اتفاق افتاده،‌ دومی توی محله تلخندق ۱۷:۳۷:۵۶ و سومی ۱۷:۳۸:۱۷ در سالن ورزشی" ذهنی حساب می‌کنم، یعنی کل انفجارها در ۳۱ثانیه اتفاق افتاده؛ نیم‌ساعت قبل از اذان مغرب و وقت افطار:"این‌جا عابدین غریب‌دوست و مادرش شهید شدن. مردم لامرد معمولا نزدیک غروب، دم در خونه‌شون میشینن. عابدین هم اومده بوده مادرش -شهیده منفرد- رو ببینه که همین‌جا شهید میشه."توی گرمایِ وسط ظهر لامرد، عرق سرد می‌نشیند روی تنم. صحنه‌ای که پسر همراه مادرش زیر درخت نخل، نشسته‌اند روی بلوک‌های سیمانیِ جلوی خانه و ترکش‌هایی که جان هر دو را می‌گیرد، در ذهن تصویر می‌کنم و بغض گلویم را فرو می‌دهم.روی نمای تمام خانه‌های کوچه، ترکش نشسته و سوراخ شده‌‌اند: "این محله بعد از این انفجار کلا تخلیه شده."سیدمهدی، نمی‌دانم از کجا، چند تایی ترکش پیدا کرده. توی دست می‌گیرم. چگالی‌اش بالاست. اندازه یک نخود ترکش، وزن زیادی دارد. به کاری که این ترکش‌ها با بدن‌های شهدا کرده فکر می‌کنم."شهیده اسدی هم توی کوچه بالایی شهید شده. اونم در خونه‌ش نشسته بوده که شهید شده"چند تا ترکش نخودی و چند تکه فلزی باقی‌مانده از موشک را برمی‌دارم و توی جیب کیفم می‌گذارم: "بعد از انفجارها، بچه‌ها می‌اومدن توی محلاتی که موشک خورده، برای بازی‌شون ترکش‌ جمع می‌کردن."بازی کودکان با ترکش، وضعیت استعاری غریبی در خودش دارد. انگار مردمی که در جنگ با دو ابرقدرت و ده یازده نوچه‌اش‌ هستند نه‌تنها ترسی ندارند که بازی جدیدی هم برای کودکان درست شده.توی خیالم بین بچه‌هایی می‌گردم که از کف خیابان و در و دیوار خانه‌ها ترکش جمع می‌کنند. بالای سر پسربچه‌ای می‌ایستم که فلزهای نخودی‌شکل را کنار هم می‌چیند تا گردن‌بندی برای خواهر نوجوانش درست کند: "خط الموت علی ولد آدم مخط القلاده فی جید الفتاة؛ مرگ بر فرزندان آدم همچون جای گردن‌بند بر گردن دختران جوان، حک شده است."
(ادامه دارد)پی‌نوشت: عکس، تصویر مکانی‌ست که عابدین غریب‌دوست و مادرش به شهادت رسیدند.@ravayat_nameh

۱۴:۱۵

thumbnail
رفیق کشمیری
«چرا ایرانی‌ها توی فضای مجازی ناراحتن از آتش‌بس؟»از محمد چیز مبهمی توی ذهنم مانده بود؛ صورت سبزه و استخوانی، هیکل لاغر و قد متوسط. کلا یک بار بیشتر همدیگر را ندیده بودیم. سال۹۶، وقتی دولت هند، مسلمانان کشمیر را لت‌وپار می‌کرد، شروع کردم به تولیدات رسانه‌ای در حمایت از مردمان آن‌جا. همان‌موقع یک‌بار سوار ماشینم شد و چند دقیقه‌ای با هم بودیم؛ اهل کشمیرِ هند بود و دانشجوی پزشکی.یک روز بعد از آتش‌بس با بدبختی وصل شدم تلگرام که پیامش را دیدم؛ ساعت ۱۲:۳۰شب. چه باید می‌گفتم؟ نفسم بالا نمی‌آمد. اخبار بدِ حمله اسراییل به لبنان و نگرانی از آتش‌بس، پشت سر هم قطار شده بود. تا می‌خواستم از یک واگن نجات پیدا کنم، بعدی می‌آمد و می‌خورد توی صورتم.رفیق کشمیری هم ازم سوالی پرسیده بود که نمیشد بدون فکر جوابش را داد. توی لبنان این تجربه را داشتم که خیلی از شیعیان، ایران را یک کُل یکپارچه می‌دیدند و برایشان پزشکیان و جلیلی و قالیباف فرق چندانی نداشت. همه، کارگزاران کشوری بودند که دوستش داشتند. کشمیری‌ها هم احتمالا همین‌طور بودند. کلیپ‌هایشان را دیده بودم که شیعیان کشمیری به‌خاطر آتش‌بس و پیروزی ایران، توی خیابان‌ شیرینی پخش کرده‌اند.
جواب سوالش را ندادم. نخواستم نگرانی‌هایم را توضیح دهم. چند ساعت بعد چیزی به ذهنم رسید. به زحمت انگشت شصت را بین حروف کیبورد گوشی گرداندم و نوشتم: «چون هنوز انتقام رهبر شهیدمون رو نگرفتیم.»برای این‌که حالم بهتر شود، نوشتم:«میشه یه روایت بدید از طرز تفکر مردم هند نسبت به جنگ ایران و آمریکا؟!»چشمم روی صفحه سبز تلگرام خشک شد تا جوابش را فرستاد. چند تا پیام اول را انگار با صفحه کلید هندی تایپ کرده باشد. «ه» آخر را نستعلیق نوشته بود:«می‌دونید حتی اونایی کہ دشمن مسلمان بودن، اونا ھم از ایران قدردانی کردن
چہ شیعہ چہ سنی چہ سکھ ھا [هندوها] این جنگ باعث اتحاد شد برای ما.
مخصوصا بین شیعیان و برادران اھل‌سنت.
۵۰-۶۰درصد مردم ھند حمایت کردن از ایران.
چہ گاوپرست‌ھا بودن.
بودھا [بودایی‌ها]، مسیحی بودن»
پیام بعدی را با فاصله بیشتری فرستاد. احتمالا یک بار متن را به هندی نوشته و داده بود گوگل‌ترنسلیت ترجمه‌اش کند؛ خشک و رسمی:«افراد غیرمذهبی نیز تحت تأثیر مقاومت، شجاعت و اتحاد ایران در برابر ابرقدرت‌های جهان قرار گرفتند. بسیاری شروع به تحقیق در مورد ایدئولوژی شیعه کردند، اسلام شیعه چیست؟»لبخند کم‌رنگی روی لبم نشست:«چیزی که در همه جا، از جمله در هند، در میان غیرمسلمانان رواج داشت این بود که یک خامنه‌ای هشتاد ساله به تنهایی قدرت‌های جهانی را شکست داد.»سوال ذهنی‌ام درباره دولت هند را هم بدون این‌که چیزی بگویم جواب داد:«اگرچه دولت هند مخالف ایران بود و حتی ترور امام خامنه‌ای را محکوم نکرد و معترضان را در سراسر کشمیر سرکوب کرد و بسیاری از معترضان طرفدار ایران را دستگیر کرد، اما در کل شجاعت ایران مورد ستایش قرار گرفت و کارشناسان حتی آنها را فرزندان واقعی امام علی(ع) نامیدند.»حرفش مثل گرمای آتشی بود زیر خون یخ‌زده در رگهایم.
@ravayat_nameh

۸:۴۱

بعد از اِشغال افغانستان و عراق توسط آمریکا (سال۸۰)، گزارش مفصل و حجیمی آماده کردیم از امکان حمله آمریکا به ایران و مخاطراتش. راستش خودمان هم کمی نگران شده بودیم. گزارش را در جلسه‌ای خدمت حضرت آقا بردیم. آقا که از لحنش متوجه نگرانی ما شده بود، با شوخی گفتند: "کارتن موش و گربه رو دیدین؟ گربه با این‌که بزرگتره ولی همیشه بیشتر کتک میخوره و آسیب میبینه. اگه قرار باشه جنگی شروع بشه، آمریکا مثل گربه‌ای هست که با این‌که از ما بزرگتره ولی خیلی بیشتر ضربه میخوره"
شهید مجید خادمی؛ فرمانده سازمان اطلاعات سپاه

۲۰:۴۹

thumbnail
اندوه لبنان
صفرمروزی که سوار هواپیما شدم تا از لبنان برگردم ایران را درست خاطرم مانده. صندلی‌ام کنار پنجره بود. قبل از تِیک‌آف، گوشی را درآوردم تا بگذارم روی حالت پرواز. دیدم آقا محسن فایضی پیام داده. بعد از احوالپرسی مرسوم، جمله‌ای کلیدی گفت که هنوز گوشه ذهنم مانده: «حواست باشه وقتی برگشتی ایران، مثل بقیه فاز تحلیل‌گر مسائل لبنان برنداری. نهایتا سه هفته لبنان بودی و روایتش کردی.»
یکماین روزها هرکه درباره لبنان ازم سوال می‌پرسد را ارجاع می‌دهم به همان بیان برادر فایضی و می‌گویم سراغ یک آدم باسواد در زمینه لبنان برود و سوالش را از او بپرسد. وقتی اصرار می‌کنند، چند کلمه‌ای درباره لبنان و پیچیدگی‌هایش حرف می‌زنم. در اکثر موارد بازخوردها خیلی بهتر از آن چیزی است که فکرش را می‌کنم. با این که حرفهایی که می‌زنم، خلاف‌آمد تحلیل‌هایی است که این روزها در فضای مجازی و بین عزیزان حزب‌الهی منتشر می‌شود.بنابراین تصمیم گرفتم همان حرفها را این‌جا هم بنویسم. با عرض پوزش و کسب اجازه از آقا محسن.
دوماولین چیزی که درباره لبنان همه باید بدانیم اینست که شرایط داخلی لبنان پیچیده است. هفده اقلیت در قوانین لبنان به رسمیت شناخته شده‌اند که سه تایش در ساختار سیاسی نقش‌آفرینی می‌کنند: مسیحی مارونی، سنی، شیعه.مسیحی‌ها مسئولیت ریاست‌جمهوری را برعهده می‌گیرند؛ اهل‌تسنن، نخست‌وزیری را و شیعیان ریاست مجلس را برعهده دارند.کشور خودمان را به ذهن بیاورید که با وجود اکثریت مطلق شیعه، چه‌قدر در موضوعات مختلف، اختلاف‌نظر وجود دارد. حالا همین را به توان ده یا صد یا حتی هزار بگذارید. وضعیت لبنان این‌طوری است. سیدحسن نصرالله (رضوان الله تعالی علیه) می‌گفت: «توی لبنان در هیچ موضوعی، اتفاق نظر وجود ندارد؛ حتی در حفظ کشور در مقابل با دشمن خارجی.»
سومبدون تعارف، خیلی چیزهایی که درباره لبنان منتشر می‌شود، فِیک است. چند روز است دارند می‌گویند شیخ نعیم قاسم گفته: «ما حتی بدون ایران هم مقابل اسراییل می‌ایستیم.» شیخ نعیم چنین چیزی نگفته. اتفاقا سخنرانی‌اش کاملا متفاوت با این‌طور حرفهاست. در سخنرانی نه تنها از ایران و جمهوری اسلامی به خاطر حمایت از لبنان تقدیر کرده که پیام مکتوب برای آقا سیدمجتبای عزیزمان هم فرستاده و از نقش ما در حمایت از حزب‌الله تشکر کرده. این جمله را هم خطاب به دولت و ارتش لبنان گفته که: «اگر دولت و ارتش هم به کمک ما نیایند، خودمان به تنهایی مقابل اسراییل می‌ایستیم.»یا مثلا اخبار دروغی مثل حمله اسراییل به چند زایشگاه و شهادت دو هزار نفر. حمله‌ای که اسراییل بعد از آتش‌بس ایران انجام داد هم یک عملیات شکست‌خورده بود. چون هدف اصلی‌اش شهادت شیخ نعیم قاسم و سطوح ارشد نظامی حزب‌الله بود که الحمدلله و المنه هیچ‌کدام به نتیجه نرسید.
چهارم«چرا از حزب‌الله دفاع نمی‌کنیم؟»
«مثلا چه کار کنیم؟»
«هیچی! اسراییل رو موشک‌بارون کنیم.»
«دویست تا موشک بزنیم خوبه؟ راضی میشی؟»
«آره. خیلی هم خوبه. گوشمالی خوبی بهش میدیم.»
«یعنی به نظرت دویست تا بزنیم، اسراییل پا پس میکشه؟»
«آره. دویست تا خیلیه. ما از اول جنگ تا حالا ۷۰۰تا موشک زدیم. دویست تا بزنیم حتما ادب میشه.»
«خب ما توی عملیات وعده صادق۲ و در انتقام خون سیدحسن نصرالله همین‌قدر موشک انداختیم. اسراییل نه تنها ساکت نشد که سه چهار روز بعدش، سیدهاشم رو هم شهید کرد.»
«پس چه کار می‌تونیم بکنیم؟»
«همین کاری که الان داریم می‌کنیم. به آمریکا از طریق تنگه هرمز فشار بیاریم تا اسراییل رو مهار کنه. افسار اسراییل رو فقط آمریکا میتونه بکشه.»

پنجمدولت فعلی لبنان مهمترین مانع شکل‌گیری آتش‌بس کامل در این کشور است. نواف سلام (نخست‌وزیر فعلی لبنان) نمی‌خواهد این پیروزی سیاسی به نام ایران ثبت شود. عامل به نتیجه نرسیدن پیش‌شرط ایران برای مذاکرات با آمریکا هم همین نامرد است. گفته بوده: «جنگ بین ما و اسراییل است. به ایران چه ربطی دارد که دخالت کند؟»حزب‌الله مظلوم، امروز هم در جبهه داخلی می‌جنگند و هم در مقابله با دشمن خارجی. توی برنامه به وقت ایران تشبیه جالبی کردند: «حزب‌الله از پشت سر با شمشیر مورد هجوم دولت لبنانه و از روبرو داره با اسراییل میجنگه.»
ششمبرای رزمندگان شجاع و مقاوم و مظلوم حزب‌الله دعا کنیم. چند صد نیروی رضوان در حال مقابله با چند لشگر نظامی اسراییل هستند و توانسته‌اند تا حد زیادی جلوی پیشروی اسراییل را بگیرند.کمک مالی هم فراموش نشود. دیروز همسر شهید محمد اسلامی حلقه نامزدی‌اش را برای کمک به لبنان بخشید. شما هم دریغ نکنید. این دو راه را میشناسم و بهشان اعتماد کامل دارم:
09917307049
رحمانی؛ موکب عزیزم حسین(ع)

09173007450
پدر شهید اسلامی

هفتمفیلم الصاقی، فرزند شهید حسین عبدالرضا حمزه (حاج کمیل)‌ از شهدای حزب‌الله لبنان در نبرد جاریست. امید که مشمول شفاعت ایشان باشیم.
@ravayat_nameh

۶:۱۰

روایت‌نامه| محمدحسین عظیمی
undefined اندوه لبنان صفرم روزی که سوار هواپیما شدم تا از لبنان برگردم ایران را درست خاطرم مانده. صندلی‌ام کنار پنجره بود. قبل از تِیک‌آف، گوشی را درآوردم تا بگذارم روی حالت پرواز. دیدم آقا محسن فایضی پیام داده. بعد از احوالپرسی مرسوم، جمله‌ای کلیدی گفت که هنوز گوشه ذهنم مانده: «حواست باشه وقتی برگشتی ایران، مثل بقیه فاز تحلیل‌گر مسائل لبنان برنداری. نهایتا سه هفته لبنان بودی و روایتش کردی.» یکم این روزها هرکه درباره لبنان ازم سوال می‌پرسد را ارجاع می‌دهم به همان بیان برادر فایضی و می‌گویم سراغ یک آدم باسواد در زمینه لبنان برود و سوالش را از او بپرسد. وقتی اصرار می‌کنند، چند کلمه‌ای درباره لبنان و پیچیدگی‌هایش حرف می‌زنم. در اکثر موارد بازخوردها خیلی بهتر از آن چیزی است که فکرش را می‌کنم. با این که حرفهایی که می‌زنم، خلاف‌آمد تحلیل‌هایی است که این روزها در فضای مجازی و بین عزیزان حزب‌الهی منتشر می‌شود. بنابراین تصمیم گرفتم همان حرفها را این‌جا هم بنویسم. با عرض پوزش و کسب اجازه از آقا محسن. دوم اولین چیزی که درباره لبنان همه باید بدانیم اینست که شرایط داخلی لبنان پیچیده است. هفده اقلیت در قوانین لبنان به رسمیت شناخته شده‌اند که سه تایش در ساختار سیاسی نقش‌آفرینی می‌کنند: مسیحی مارونی، سنی، شیعه. مسیحی‌ها مسئولیت ریاست‌جمهوری را برعهده می‌گیرند؛ اهل‌تسنن، نخست‌وزیری را و شیعیان ریاست مجلس را برعهده دارند. کشور خودمان را به ذهن بیاورید که با وجود اکثریت مطلق شیعه، چه‌قدر در موضوعات مختلف، اختلاف‌نظر وجود دارد. حالا همین را به توان ده یا صد یا حتی هزار بگذارید. وضعیت لبنان این‌طوری است. سیدحسن نصرالله (رضوان الله تعالی علیه) می‌گفت: «توی لبنان در هیچ موضوعی، اتفاق نظر وجود ندارد؛ حتی در حفظ کشور در مقابل با دشمن خارجی.» سوم بدون تعارف، خیلی چیزهایی که درباره لبنان منتشر می‌شود، فِیک است. چند روز است دارند می‌گویند شیخ نعیم قاسم گفته: «ما حتی بدون ایران هم مقابل اسراییل می‌ایستیم.» شیخ نعیم چنین چیزی نگفته. اتفاقا سخنرانی‌اش کاملا متفاوت با این‌طور حرفهاست. در سخنرانی نه تنها از ایران و جمهوری اسلامی به خاطر حمایت از لبنان تقدیر کرده که پیام مکتوب برای آقا سیدمجتبای عزیزمان هم فرستاده و از نقش ما در حمایت از حزب‌الله تشکر کرده. این جمله را هم خطاب به دولت و ارتش لبنان گفته که: «اگر دولت و ارتش هم به کمک ما نیایند، خودمان به تنهایی مقابل اسراییل می‌ایستیم.» یا مثلا اخبار دروغی مثل حمله اسراییل به چند زایشگاه و شهادت دو هزار نفر. حمله‌ای که اسراییل بعد از آتش‌بس ایران انجام داد هم یک عملیات شکست‌خورده بود. چون هدف اصلی‌اش شهادت شیخ نعیم قاسم و سطوح ارشد نظامی حزب‌الله بود که الحمدلله و المنه هیچ‌کدام به نتیجه نرسید. چهارم «چرا از حزب‌الله دفاع نمی‌کنیم؟» «مثلا چه کار کنیم؟» «هیچی! اسراییل رو موشک‌بارون کنیم.» «دویست تا موشک بزنیم خوبه؟ راضی میشی؟» «آره. خیلی هم خوبه. گوشمالی خوبی بهش میدیم.» «یعنی به نظرت دویست تا بزنیم، اسراییل پا پس میکشه؟» «آره. دویست تا خیلیه. ما از اول جنگ تا حالا ۷۰۰تا موشک زدیم. دویست تا بزنیم حتما ادب میشه.» «خب ما توی عملیات وعده صادق۲ و در انتقام خون سیدحسن نصرالله همین‌قدر موشک انداختیم. اسراییل نه تنها ساکت نشد که سه چهار روز بعدش، سیدهاشم رو هم شهید کرد.» «پس چه کار می‌تونیم بکنیم؟» «همین کاری که الان داریم می‌کنیم. به آمریکا از طریق تنگه هرمز فشار بیاریم تا اسراییل رو مهار کنه. افسار اسراییل رو فقط آمریکا میتونه بکشه.» پنجم دولت فعلی لبنان مهمترین مانع شکل‌گیری آتش‌بس کامل در این کشور است. نواف سلام (نخست‌وزیر فعلی لبنان) نمی‌خواهد این پیروزی سیاسی به نام ایران ثبت شود. عامل به نتیجه نرسیدن پیش‌شرط ایران برای مذاکرات با آمریکا هم همین نامرد است. گفته بوده: «جنگ بین ما و اسراییل است. به ایران چه ربطی دارد که دخالت کند؟» حزب‌الله مظلوم، امروز هم در جبهه داخلی می‌جنگند و هم در مقابله با دشمن خارجی. توی برنامه به وقت ایران تشبیه جالبی کردند: «حزب‌الله از پشت سر با شمشیر مورد هجوم دولت لبنانه و از روبرو داره با اسراییل میجنگه.» ششم برای رزمندگان شجاع و مقاوم و مظلوم حزب‌الله دعا کنیم. چند صد نیروی رضوان در حال مقابله با چند لشگر نظامی اسراییل هستند و توانسته‌اند تا حد زیادی جلوی پیشروی اسراییل را بگیرند. کمک مالی هم فراموش نشود. دیروز همسر شهید محمد اسلامی حلقه نامزدی‌اش را برای کمک به لبنان بخشید. شما هم دریغ نکنید. این دو راه را میشناسم و بهشان اعتماد کامل دارم: 09917307049 رحمانی؛ موکب عزیزم حسین(ع) 09173007450 پدر شهید اسلامی هفتم فیلم الصاقی، فرزند شهید حسین عبدالرضا حمزه (حاج کمیل)‌ از شهدای حزب‌الله لبنان در نبرد جاریست. امید که مشمول شفاعت ایشان باشیم. @ravayat_nameh
اگه این مطلب به‌نظرتون قابل‌استفاده بود، به مجله پیشنهادش بدید

۶:۲۸