لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل روایت‌نامه| محمدحسین عظیمیر
۲.۸ هزار عضو

روایت‌نامه| محمدحسین عظیمی

جنگ، جنگ روایت‌هاست...
ارتباط با من:@mhazimi84
مشاهده در وب بله
۷ شهریور
thumbnail
ما تربیت‌شده شما هستیمما را رها نکنیددر دنیا که همین‌طور بوددر عقبی هم هوایمان را داشته باشیداَنْتَ اَكْرَمُ مِنْ اَنْ تُضَيِّعَ مَنْ رَبَّيْتَهُ
undefined۲۲

۳.۵K

۹:۰۷

thumbnail
ما تربیت‌شده شما هستیمما را رها نکنیددر دنیا که همین‌طور بوددر عقبا هم هوایمان را داشته باشیداَنْتَ اَكْرَمُ مِنْ اَنْ تُضَيِّعَ مَنْ رَبَّيْتَهُ
undefined۲۴
undefined۴

۳.۳K

۹:۰۸

۱۴ شهریور
thumbnail
پاشو! پاشو! رسیدیمبخش اول
برای مسجدمان دنبال شهید می‌گشتیم. آجر به آجرش را خودمان با پول‌های مردم روستا روی هم گذاشته بودیم. هنوز نمای مسجد به سرانجام نرسیده بود که پیگیر آوردن شهید شدیم. هر چه نامه زدیم و پیگیری کردیم هماهنگ نشد.نه اسفند وقتی خبر حمله به تهران آمد، دستور تعطیلی مدرسه‌ها را دادند. از مدرسه بهم زنگ زدند که: «بیا دنبال خدیجه، مدرسه‌ها تعطیل شده.» برای پدرش دارو و شیرخشک خریده بودم. از وقتی رفته بود توی کما، فقط می‌شد همین شیر خشک را همراه دارو بهش داد. پیش خودم گفتم: «میرم خونه اینا رو تحویل مادرش بدم و بعدش میرم مدرسه.»رسیدم خانه، داروها را تحویل دادم که شیشه‌های در و پنجره‌مان لرزید. از خانه ما تا مدرسه حدودا پنج کیلومتری راه بود ولی شدت انفجار جوری بود که ما هم متوجه‌ش شدیم. سریع سوییچ را چرخاندم و حرکت کردم سمت مدرسه.از خانه تا مدرسه، خیابان چند تا پیچ می‌خورد و درست معلوم نبود کجا را زده‌اند. من ولی فکرم پیش خدیجه بود. توی هر کدام از پیچ‌ها یاد خاطره‌ای ازش می‌افتادم. خدیجه از یکی دو سال هم یکی‌درمیان روزه‌هایش را می‌گرفت ولی امسال که به سن تکلیف رسیده بود، همه‌اش را گرفت. بهش می‌گفتم: «تو که سحرا حوصله‌ت نمیشه بیدار شی، حداقل یه روز درمیون روزه بگیر تا ضعیف نشی.» قبول نمی‌کرد. اتفاقا همان روز توی ماشین ازم پرسید: «تا آخر ماه رمضون چقدر مونده؟» وقتی گفتم بیست روز، با لحن کودکانه‌اش جواب داد: «بیست روز؟ خیلی گشنه‌م میشه.»تا پانصد متری مدرسه از ترافیک خبری نبود. خدا خدا می‌کردم که جای دیگری را زده باشند. آن‌جا ولی مطمئن شدم ستون دودی که بلند شده، از خود مدرسه است. ماشین را مثل بقیه همان وسط خیابان رها کردم و مثل فنر از ماشین پریدم بیرون و دویدم سمت مدرسه. فقط من نبودم، پدر و مادر بچه‌ها، همه همین وضع را داشتند. غوغایی بود آن‌جا.وارد مدرسه که شدم تا چند دقیقه فقط داشتم به در و دیوار نگاه می‌کردم. گوشم سوت می‌کشید. هر چند ثانیه یک بار صورتم را به جیغ و فریاد والدین بچه‌ها، سمت صدا می‌گرداندم ولی منگ بودم. به دیوار مدرسه تکه‌های گوشت و خون چسبیده بود.پاهایم قفل بود. رفت‌وآمد بقیه مثل حرکت سایه‌ها جلوی چشمم می‌آمد. تقریبا شصت درصد مدرسه تبدیل به خاک شده بود. نمی‌دانم چند تا و چه‌جوری موشک بهش خورده بود که انگار از روز اول وجود نداشت. اصلا قیافه مدرسه برایم غریبه بود.چند دقیقه طول کشید تا توانستم خودم را جمع‌وجور کنم و از شوک بیرون بیایم.توی قسمت پسرانه، جسدها وضع خوبی نداشت. همه پخش‌وپلا روی در و دیوار بود. قسمت دخترانه، فضا کمی بهتر بود. کلیت بدن سالم بود ولی چهره‌ها... همه سوخته بودند. شاید از همه پیکرهایی که پیدا کردیم، ده پانزده نفر بدن و صورتشان سالم بود و میشد ‌شناسایی‌شان کرد.
@ravayat_nameh
undefined۱۱۳
undefined۱۱
undefined۱
undefined۱
undefined۱

۴.۱K

۱۷:۱۸

thumbnail
پاشو! پاشو! رسیدیمبخش دوم
هر کدام از اجساد را که از زیر آوار بیرون می‌آوردیم، تا وقتی پیکر را روی پتو می‌گذاشتم با دقت نگاهش می‌کردم، شاید خدیجه باشد. همه‌اش به خودم می‌گفتم کاش قلم پاهایم خُرد شده بود و نرسانده بودمش مدرسه. آخر تقصیری هم نداشتم. خودش صبح زنگ زد که بیا دنبالم. معمولا صبح‌ها مادرش تماس می‌گرفت که خدیجه آماده شده ولی آن روز خودش زنگ زد. شب تا سحر همراه مادرش بیدار مانده بود و وقتی نماز صبحش را خواند، خوابیده بود. مادرش خوابش برده بود. به‌جایش خدیجه زنگ زد: «دایی من آماده‌م. بیا تا بریم.» روبروی در حیاطشان که ترمز زدم، داشت توی حیاط رژه می‌رفت. مثل سربازها، پا و دست مخالفش را با هم بالا می‌برد.برای بیرون آوردن بدن‌ها، نمیشد لودر آورد. چنگک لودر باعث میشد تن عزیزان‌مان تکه‌تکه شود. باید همه را با دست جابجا می‌کردیم. آن‌قدر بتن و خاک و گچ جابجا کردیم تا به موزاییک رسیدیم. ولی هنوز پیکر چند نفر پیدا نشده بود. رفتیم دقیقا همان جایی که موشک خورده بود را گشتیم. آن‌جا، باقی‌مانده جنازه پنج نفر را پیدا کردیم. از هر کدام یک دست یا یک پا باقی مانده بود. از ماکان نصیری هم هیچی.همسرم توی بیمارستان بود. هر چند ساعت یک بار زنگ می‌زدم و سراغ خدیجه را می‌گرفتم. من که دایی‌اش بودم نتوانستم خدیجه را تشخیص دهم. من که هر روز وقتی به مدرسه می‌رسیدیم و رویم را برمی‌گرداندم و می‌دیدم خوابش برده، دستم را دراز می‌کردم و روی پیشانی‌اش می‌کشیدم و با آهنگ «پاشو! پاشو! رسیدیم» بیدارش می‌کردم، نتوانستم صورت خواهرزاده دلبندم را تشخیص دهم. شاید خودم هم خواهرزاده‌ام را بلند کرده باشم ولی نشناختم. آخرش با همان گوشواره‌ای که برایش خریده بودم، پیکرش را توی سردخانه تشخیص دادم.آن چیزی که چند سال پیگیرش بودیم. بالاخره خودش با پای خودش آمد پیش ما. ما برای مسجد دنبال شهید بودیم، حالا چهار نفر از شهدای مدرسه شجره طیبه مال مسجد ما بود: مسیحا سالاری، اسرا و سلما ذکری و خواهرزاده من خدیجه درویشی.به بنیاد شهید گفتم: «این‌ها دیگر سهم مسجد ماست. همین‌جا خاکشان کنید. نبریدشان گلزار شهدا. تا آن‌جا فاصله زیاد هست و خانواده‌ها اگر بخواهند هر روز از روستا تا گلزار بروند، اذیت می‌شوند.» قبول کردند.روز تدفین، بچه‌ها را من توی قبر گذاشتم. خدیجه را هم که دفن کردم، دوباره انگشت شصتم را کشیدم روی پیشانی‌اش. با همان آهنگ گفتم: «پاشو! پاشو! رسیدیم.» دوباره صدایش کردم: «خدیجه بیدار شو دایی! بیدار شو تو رو خدا. اگه بابات به هوش اومد، من جواب بابات رو چی بدم؟»حالا هروقت وارد مسجد می‌شوم ده بیست نفر از زن‌ها و دخترها بالای سر مزارش هستند. این‌قدر شلوغ هست که دیگر نوبت خودمان نمی‌شود. از دور سلامش می‌کنم و می‌گویم: «دایی! ما چی‌کار کنیم دوست داریم هر دقیقه ببینیمت؟ قسمت نمیشه.»
@ravayat_nameh
undefined۵۱۷
undefined۱۴۲
undefined۳
undefined۲

۲۵.۴K

۱۷:۳۹

مصاحبه این روایت را اردیبهشت ماه، در سفر به میناب گرفته بودم ولی دل نداشتم سراغش بروم؛ حتی دوباره گوشش دهم.جان کندم تا این متن را نوشتم.ممنون می‌شوم در انتشار دو متن کمک کنید.
undefined۶۱
undefined۷

۳.۹K

۱۹:۱۴

۲۶ شهریور
thumbnail
حاج صالح
سرباز آمریکایی با جلیقه ضدگلوله نخودی‌اش روبرویم ایستاده بود. دست انداخت تا پاسپورتم را از دستم بقاپد: «Give me your passport» (پاسپورتت رو بده من)این را با صدای بم و با لحن بالا به پایینی گفت. بند انگشت‌هایش از دستکش چرمی بیرون زده بود و بالای پاسپورت را گرفته بود. ابرو کج کردم و قسمت پایینی‌اش را کشیدم. یانکی یک‌جوری زور می‌زد که ترسیدم گذرنامه‌ام از وسط جر بخورد و زحمت تمام این چند ماه به فنا برود.رهایش کردم و همان‌طور با ابروی هفتی به سرباز نگاه کردم. چشم گرداندم و خیابان‌های صنعا را از نظر گذراندم. رابطهایی که قرار بود مرا در این سفر همراهی کنند، گیج‌‌ومنگ، طول و عرض خیابان را متر می‌کردند. ترس و اضطراب را توی صورتشان می‌دیدم. من چهره هر دو را می‌شناختم ولی آن‌ها نه. فقط می‌دانستند یکی قرار است خودش را به آن‌ها برساند.حاج قاسم سپرده بود خودم شخصا نامه دست‌نویسش را به دست عبدالملک الحوثی برسانم. بچه‌های سپاه نگران بودند. می‌گفتند: «تو معاون حاجی هستی. اگه رفتی اونجا و گرفتنت خیلی تبعات داره.»من ولی قبول نکردم. گفتم: «حاجی به خودم سپرده، پس باید خودم برم.» آخرسر قرار شد چند نفر رابط برایم جور کنند تا مرا تا کوه‌های محل استقرار سیدملک در صعده برسانند.وسایلم را جمع‌وجور کردم تا مثل هر سال، چند ماهی بچه‌ها را به مادرشان بسپارم و راهی کشور دیگری شوم. موقع خداحافظی فکری به ذهنم آمد و تکانم داد:«می‌خوای بری یمن به امید این رابطا؟»یک چیزی توی وجودم فروریخت. ماموریت به این مهمی را می‌خواستم با تکیه بر دیگران جلو ببرم؟ چمدان چرخ‌دار مسافرتی‌ام را گذاشتم پشت ماشین ولی مقصدم را تغییر دادم. قرار بود دو روز دیگر از ایران حرکت کنم سمت کشور ثالث. توی این مدت بلیط گرفتم برای مشهد. تا رسیدم جلوی ضریح، به امام رضا(ع) گفتم: «آقا جان! من به کسی جز خدا و شما اهل‌بیت(ع) اعتماد ندارم. خودتون دستم رو بگیرید توی این ماموریت مهم. من از رابطها دل می‌برم و امیدم به شماست.»از مشهد برگشتم و راهی دیار غربت شدم. رفتن به آن‌جا هم چالش‌های خودش را داشت. باید هویتم را تغییر می‌دادم و چند ماهی مثل یک تاجر عقیق، به خرید و فروش و واردات از یمن می‌پرداختم تا سفید شوم. توی این چند ماه به‌هیچ‌وجه نباید به خانواده‌ام تماس می‌گرفتم. فقط هر چند وقت یک بار دست نوشته‌ای به یکی از آشنایانم می‌رساندم تا به همسرم بگویند حالم خوب است. چند تا بچه قد و نیم‌قد بازیگوش را سپرده بودم به مادرشان. توی بچه‌ها هم بیشتر نگران دخترکم بودم. بعد از سالها طلب دختر از خدا، پنج سالی بود که مونس و همدمم شده بود و دوست داشتم شاهد شیرین‌زبانی‌هایش باشم ولی چاره چه بود؟ نمیشد سرنوشت یک امت را معطل دوست‌داشتنی‌هایم کنم.حالا توی خیابان صنعا، سرباز آمریکایی می‌خواست تمام داشته‌هایم را بر باد دهد. سرباز کمی به اوراق هویتم نگاه کرد و صفحات گذرنامه را ورق زد. چیزی ندید و زیر سایه سنگین نگاهم، پاسپورت را طوری سمتم گرفت که انگار می‌خواهد پرتش کند طرفم.شانه به شانه رابطهایمان گذشتم و سوار تاکسی شدم تا خودم را به هتل برسانم: «ليس هذا شارعًا ذا اتجاه واحد؟» (مگر این خیابان یک‌طرفه نیست؟) این سوال را از راننده پرسیدم. توی سه چهار ماهی که در کشور سوم بودم، تمام مسیرها را تا رسیدن به یمن، چند ده بار با نقشه و عکس‌های هوایی چک کرده بودم. جوری‌که دقیقا می‌دانستم هر خیابان چند لاین دارد و مغازه‌های دو طرف خیابان و ساختمان‌های مسکونی اطرافش چه جوری‌اند.راننده سرش را چرخاند سمتم و با تعجب جواب داد که این خیابان یک هفته است دوطرفه شده.چند روزی توی هتل ماندم و بعدش خبر حضورم در صنعا را به برادران مرتبط با عبدالملک دادم. بقیه‌اش گفتنی نیست. ولی وقتی خودم را به یکی از کوه‌هایی که عبدالملک آنجا بود رساندم و نامه را به دستش دادم، خط اول مرقومه حاج قاسم، خستگی این چند ماه را از تنم درآورد: «این نامه را کسی به دست تو می‌رساند که نماینده تام‌الاختیار من در یمن است و رای و نظرش، همان رای و نظر من است.» من را می‌گفت. می‌دانستم حاجی چه‌قدر دوستم دارد و مورداعتمادش هستم ولی بیانش در نامه‌ای به عبدالملک، خوشی دیگری داشت.بعد از آن ارتباط، کم‌کم روند پیروزی‌های مردم به رهبری انصارالله در یمن آغاز شد و بخش مهمی از سرزمین قهوه و عقیق از چنگ آمریکایی‌ها و سعودی‌ها بیرون آمد.
@ravayat_nameh
undefined۱K
undefined۳۴
undefined۲۹
undefined۲۱
undefined۵
undefined۵
undefined۴
undefined۴
undefined۳

۷۰.۶K

۱۷:۵۸

روایت‌نامه| محمدحسین عظیمی
undefined حاج صالح سرباز آمریکایی با جلیقه ضدگلوله نخودی‌اش روبرویم ایستاده بود. دست انداخت تا پاسپورتم را از دستم بقاپد: «Give me your passport» (پاسپورتت رو بده من) این را با صدای بم و با لحن بالا به پایینی گفت. بند انگشت‌هایش از دستکش چرمی بیرون زده بود و بالای پاسپورت را گرفته بود. ابرو کج کردم و قسمت پایینی‌اش را کشیدم. یانکی یک‌جوری زور می‌زد که ترسیدم گذرنامه‌ام از وسط جر بخورد و زحمت تمام این چند ماه به فنا برود. رهایش کردم و همان‌طور با ابروی هفتی به سرباز نگاه کردم. چشم گرداندم و خیابان‌های صنعا را از نظر گذراندم. رابطهایی که قرار بود مرا در این سفر همراهی کنند، گیج‌‌ومنگ، طول و عرض خیابان را متر می‌کردند. ترس و اضطراب را توی صورتشان می‌دیدم. من چهره هر دو را می‌شناختم ولی آن‌ها نه. فقط می‌دانستند یکی قرار است خودش را به آن‌ها برساند. حاج قاسم سپرده بود خودم شخصا نامه دست‌نویسش را به دست عبدالملک الحوثی برسانم. بچه‌های سپاه نگران بودند. می‌گفتند: «تو معاون حاجی هستی. اگه رفتی اونجا و گرفتنت خیلی تبعات داره.» من ولی قبول نکردم. گفتم: «حاجی به خودم سپرده، پس باید خودم برم.» آخرسر قرار شد چند نفر رابط برایم جور کنند تا مرا تا کوه‌های محل استقرار سیدملک در صعده برسانند. وسایلم را جمع‌وجور کردم تا مثل هر سال، چند ماهی بچه‌ها را به مادرشان بسپارم و راهی کشور دیگری شوم. موقع خداحافظی فکری به ذهنم آمد و تکانم داد: «می‌خوای بری یمن به امید این رابطا؟» یک چیزی توی وجودم فروریخت. ماموریت به این مهمی را می‌خواستم با تکیه بر دیگران جلو ببرم؟ چمدان چرخ‌دار مسافرتی‌ام را گذاشتم پشت ماشین ولی مقصدم را تغییر دادم. قرار بود دو روز دیگر از ایران حرکت کنم سمت کشور ثالث. توی این مدت بلیط گرفتم برای مشهد. تا رسیدم جلوی ضریح، به امام رضا(ع) گفتم: «آقا جان! من به کسی جز خدا و شما اهل‌بیت(ع) اعتماد ندارم. خودتون دستم رو بگیرید توی این ماموریت مهم. من از رابطها دل می‌برم و امیدم به شماست.» از مشهد برگشتم و راهی دیار غربت شدم. رفتن به آن‌جا هم چالش‌های خودش را داشت. باید هویتم را تغییر می‌دادم و چند ماهی مثل یک تاجر عقیق، به خرید و فروش و واردات از یمن می‌پرداختم تا سفید شوم. توی این چند ماه به‌هیچ‌وجه نباید به خانواده‌ام تماس می‌گرفتم. فقط هر چند وقت یک بار دست نوشته‌ای به یکی از آشنایانم می‌رساندم تا به همسرم بگویند حالم خوب است. چند تا بچه قد و نیم‌قد بازیگوش را سپرده بودم به مادرشان. توی بچه‌ها هم بیشتر نگران دخترکم بودم. بعد از سالها طلب دختر از خدا، پنج سالی بود که مونس و همدمم شده بود و دوست داشتم شاهد شیرین‌زبانی‌هایش باشم ولی چاره چه بود؟ نمیشد سرنوشت یک امت را معطل دوست‌داشتنی‌هایم کنم. حالا توی خیابان صنعا، سرباز آمریکایی می‌خواست تمام داشته‌هایم را بر باد دهد. سرباز کمی به اوراق هویتم نگاه کرد و صفحات گذرنامه را ورق زد. چیزی ندید و زیر سایه سنگین نگاهم، پاسپورت را طوری سمتم گرفت که انگار می‌خواهد پرتش کند طرفم. شانه به شانه رابطهایمان گذشتم و سوار تاکسی شدم تا خودم را به هتل برسانم: «ليس هذا شارعًا ذا اتجاه واحد؟» (مگر این خیابان یک‌طرفه نیست؟) این سوال را از راننده پرسیدم. توی سه چهار ماهی که در کشور سوم بودم، تمام مسیرها را تا رسیدن به یمن، چند ده بار با نقشه و عکس‌های هوایی چک کرده بودم. جوری‌که دقیقا می‌دانستم هر خیابان چند لاین دارد و مغازه‌های دو طرف خیابان و ساختمان‌های مسکونی اطرافش چه جوری‌اند. راننده سرش را چرخاند سمتم و با تعجب جواب داد که این خیابان یک هفته است دوطرفه شده. چند روزی توی هتل ماندم و بعدش خبر حضورم در صنعا را به برادران مرتبط با عبدالملک دادم. بقیه‌اش گفتنی نیست. ولی وقتی خودم را به یکی از کوه‌هایی که عبدالملک آنجا بود رساندم و نامه را به دستش دادم، خط اول مرقومه حاج قاسم، خستگی این چند ماه را از تنم درآورد: «این نامه را کسی به دست تو می‌رساند که نماینده تام‌الاختیار من در یمن است و رای و نظرش، همان رای و نظر من است.» من را می‌گفت. می‌دانستم حاجی چه‌قدر دوستم دارد و مورداعتمادش هستم ولی بیانش در نامه‌ای به عبدالملک، خوشی دیگری داشت. بعد از آن ارتباط، کم‌کم روند پیروزی‌های مردم به رهبری انصارالله در یمن آغاز شد و بخش مهمی از سرزمین قهوه و عقیق از چنگ آمریکایی‌ها و سعودی‌ها بیرون آمد. @ravayat_nameh
این روایت فوق‌العاده از نقش کلیدی شهید حاج صالح اسدی (معاون اطلاعات ستاد کل نیروهای مسلح) در آزادی یمن اولین بار هست که منتشر میشه.بعد از کلی هماهنگی و بالا‌وپایین اطلاعات. حداقل پنج بار بازنویسی شده.لطفا کمک کنید در انتشار و توزیع بیشترش.پیشنهاد مجله هم بدید لطفا
undefined۱۵۴
undefined۱۶
undefined۸
undefined۴
undefined۱

۵.۵K

۱۸:۰۷

۳ مهر
بازارسال شده از بدون مرز
thumbnail
#بدون‌مرز
undefinedچهارمین رویداد «تا کتاب» همزمان با سالگرد شهادت سیدحسن نصرالله
در این برنامه، کتاب «دوازده صفر سه» اثر محمدصادق علیزاده، «دربازداشت حزب‌الله» اثر محمدحسین عظیمی، «عربیکا» اثر وحید یامین‌پور، «پنج سفر» اثر حسین شرفخانلو، «علیه اشباح» اثر محسن حسن‌زاده، «دشواری مبارک» اثر فائضه غفارحدادی و «سلام آخر» اثر الهه آخرتی رونمایی و معرفی خواهند شد.

undefinedزمان: شنبه 4 مهرماه 1405undefinedساعت 16:00undefinedمکان: تهران، خیابان سمیه، حوزه هنری، سالن سوره

undefined️با بدون‌مرز همراه باشید؛اینستاگرام | ایتا | تلگرام |بله

۱۱۸

۱۴:۴۵

۴ مهر
thumbnail
روز تدفین، بچه‌ها را من توی قبر گذاشتم. پیکر کفن‌پیچ مسیحا را که از تابوت بیرون آوردم، کل محتوایات تابوت روی هم دو کیلو هم نمیشد. فکر می‌کردم حداقل چیزی از سر روی تنش مانده. برای همین سعی کردم قسمت بالای کفن را سمت قبله بگردانم. هرچه کردم نشد. آخرش کسی زد پشت شانه‌ام و در گوشم گفت: «این بچه اصلا سر نداره. اینی که داری می‌بینی هم باقی‌مونده کفششه.»مسیحا را پدرش از کفشش شناخت. شب قبلش پسر، کفش را پر از آب کرده بود تا مدرسه نرود. پدرش، کفش دیگری پیدا کرده بود و اجباری فرستاده بودش مدرسه.
اسرا و سلما را هم با جورابشان شناسایی کرده بودند. این دو تا دختر آن‌قدر بابایی بودند که پدرشان هر روز خودش جوراب را پایشان می‌کرد. اسرا کلاس چهارم بود و سلما کلاس اول. موشک اولی که شلیک شده بود، خواهر کوچکتر خودش را در بغل خواهر بزرگ می‌اندازد. وقتی پیکرشان پیدا شد، هر دو توی بغل هم بودند.
پی‌نوشت: عکس را هوش مصنوعی ساخته. درواقع تصویر مسیحا را در کنار تصویر واقعی اسما و سلما ذکری گذاشته.
@ravayat_nameh
undefined۴۸۷
undefined۱۷
undefined۶
undefined۲

۴.۴K

۱۶:۵۹

۸ مهر
thumbnail
یاد صحبت چند روز پیش حاج‌تقی وکیل‌پور در جلسۀ صبح‌های مجمع افتادم: "توی آخرین جلسه‌ای که سیدحسن نصرالله با فرماندهان حزب‌الله داشت، ظاهراً یکی از فرماندهان اعتراض می‌کنه که چرا ایران زودتر عملیات وعدۀ صادق۲ رو اجرا نمی‌کنه. سید جواب می‌ده. دوباره اعتراض‌ها ادامه پیدا می‌کنه تا درنهایت سماحه جوابی می‌ده که بحث خاتمه پیدا می‌کنه. سیدحسن رو می‌کنه به اون فرمانده و می‌گه: ببین، من و همه شماهایی که دور این میز نشستید، همه با هم شهید بشیم می‌ارزه که یه تیر به‌سمت ایران شلیک نشه. جمهوری اسلامی حرمه و حرم باید محترم بمونه."
در بازداشت حزب‌الله، ص۳۶۱
@ravayat_nameh
undefined۴۸۷
undefined۱۲۹
undefined۱۵
undefined۳
undefined۲
undefined۱

۳۸.۶K

۱۳:۱۸