سلام خدا بر صورتهای آفتابسوختهسلام خدا بر لباسهای مشکی شورهزدهسلام خدا بر پاهای پُرتاولسلام خدا بر چشمهای کاسه خونسلام خدا بر مردم شریف و باوفای ایران
و سلام خدا بر پیکرهای مطهر امام شهیدمان و خانواده گرامیاش که برای این سه روزی که زیر آفتاب بودند، خیلی غصه خوردم
و سلام خدا بر پیکرهای مطهر امام شهیدمان و خانواده گرامیاش که برای این سه روزی که زیر آفتاب بودند، خیلی غصه خوردم
۱.۹K
۱۴:۳۲
-میشه مُهرتون رو چند دقیقه لطف کنید؟-اینو یه خانمی داد. گفت برای هرکی میخواد اینجا نماز بخونه.دویست متر مانده به میدان آزادی، جمعیت تقریبا قفل بود. هر چند دقیقه یک قدم کوچک میتوانستی برداری. خورشید چسبیده به سقف آسمان سرهای ما و خلقالله را خش میانداخت. رفتیم توی خیابان سمت چپ میدان آزادی و توی یکی از کوچهها، خودمان را انداختیم زمین.چشم گرداندم و دور و برم را پاییدم. یکی از خانهها درب حیاطش را باز کرده بود و مردم توی حیاط چفیه و زیرانداز میانداختند و قامت میبستند.به مردی که روی دیوار حیاط ایستاده بود و از شلنگ کشآمده آب فواره میداد روی سر مردم پرسیدم:"اینجا شخصیه یا مال ارگانیه؟""نه داداش. شخصیه. یه بابایی اومد در حیاطش رو باز کرد، گفت از سرویس بهداشتی و آب و هرچی خواستین استفاده کنید."به مهری که توی جانماز گلدوزی شده کوچکی وقف نماز خواندن شده بود نگاه کردم و یاد حرف امام شهید افتادم:"این یک تجربه است که وقتی کار به نیروی عظیم و بیپایانِ مردم واگذار شد، موفق شد."
@ravayat_nameh
@ravayat_nameh
۲.۳K
۱۵:۰۹
خجالت نمیکشندپیام نماز لیلهالدفن میفرستندخاک به دهانمانخاک به سرمان
۱.۹K
۱۸:۵۶
بازارسال شده از چریکـنوشت| پویان حسننیا
روی پیکرت تربت کربلا میریزند و روی سر ما خاکستر داغ
داغی که تا ابد میماند
داغی که تا ابد میماند
۱
۲۰:۱۵
خانم مهندس
"خیلی شبیه ما نیستن ولی الان چهار روزه که چهل پنجاه نفر از خانمها رو توی خونهشون جا دادن."خانم مهندس را مهدی معرفی کرد؛ اکبرزاده. استان فارسیها را برای اسکان، حواله داده بودند به منطقه۲۲ تهران. بعضی توی مساجد سکونت داشتند و تعدادی را هم فرستاده بودند خانههای مردم. خانم مهندس و آقای دکتر یکی از آن خانهها بودند. مهدی میگفت: "انگار خونهشون کِش میاد. هرچی میفرستیم بازم جا میده."آدرس را گرفتم و رفتم سمت خانهشان. ریخت و قیافه محله به بالاشهریها میخورد: برجهایی که وقتی میخواستی طبقاتش را بشماری، کلاه از سرت میافتاد؛تیپ و قیافه مردم؛نما و اسم مغازهها؛خانه خانم مهندس رزاق شباهتی به آن چیزی که در ذهنم ساخته بودم نداشت؛ شیک ولی شلوغ پلوغ بود. وقتی وارد شدم، تعدادی از خانمها هنوز پای سفره، شامشان را میخوردند. کمی آنطرفتر روی تشکچه راحتیِ قهوهای سوختهای نشستیم و مصاحبه را شروع کردم.خانم مهندس لهجه شمالی داشت؛ مازنی: "آقای دکتر گفت کاش میتونستیم از کساییکه برای تشییع آقا میان پذیرایی میکردیم. خانهام بههمریخته بود. پیش از محرم دخترم را فرستاده بودم خانه شوهر و وسایل سوییت پایین را آورده بودم بالا ولی نه نیاوردم. پیام دادم که اسم ما رو هم برای پذیرایی بنویسن."خانم رزاق آدم نازپروردهای نبود. کسی که سه تا مدرک لیسانس داشته باشد که یکیش مهندسی معماری دانشگاه تهران است، حتما خودش را به خیلی سختیها عادت داده. خودش ولی میگفت برای آماده کردن خانه کارهایی کرده که توی عمرش سراغشان نرفته: "زنگ زدند که دو سه ساعت دیگر میرسند. من برای شنبه تا دوشنبه آماده شده بودم ولی گفتم بسمالله. شروع میکنم. همان موقع کارگر گرفتم و خانه خودمان و سوییت طبقه همکف را مرتب کردم. برای چهارده پانزده نفر هم بالشت جدید دوختم. گفتم بالشت تمیز بگذارند زیر سرشان."وقتی چای و هندوانه را جلویمان گذاشتند و تعریفها کمی گرم گرفت، سوالی پرسیدم که از اول مصاحبه توی ذهنم بود: "همسایههاتون از این کار تعجب نکردن؟"لبخند زد: "بعضیها که استایل و طرز پوششم رو میبینن، تعجب میکنن که من طرفدار رهبری باشم. میگن خانم مهندس ما فکر نمیکردیم. بهشون میگم از این به بعد فکر کنین."بلافاصله خاطره روزی را تعریف میکند که پرچم ایران را از نمای خانهاش آویزان کرده: "اون روز خیلی اعتراض کردن. گفتم خجالت نمیکشین؟ من سفر خارجی که میرم همه به پرچم کشورشون افتخار میکنن و میزنن سر در مغازهها و خونههاشون. شماها چتونه؟ دیدن حریفم نمیشن؛ گفتن آخه نمای ساختمون خراب میشه. گفتم هیچ اشکالی نداره. برای هفت طبقه با پول خودم پرچم میخرم تا نمای همه ساختمون یه شکل بشه."خودش چیزی نمیگوید ولی میتوانم حدس بزنم که "شأن اجتماعی"شان هم باعث شده خیلیها جرئت زباندرازی نداشته باشند. وقتی خودت آرچیتکت پروژههای بزرگ باشی و همسرت متخصص بیهوشی و پزشک مطرح بزرگترین بیمارستانهای تهران، خیلیها جلویت غلاف میکنند و حرفهایشان را قورت میدهند.خانم رزاق آدم حواسجمعی است. این را از وسطهای مصاحبه میفهمم. وقتی دائم اسم همسایهها و هممحلهایهایی را میآورد که این چند روز کمکش کردهاند: "این خانم فاطمی عزیز هم با اینکه پاشون توی گچه چند روزه دارن به من کمک میدن.""خانم خسروی عزیزو خانم ظهرهوند مهربان و عبدی نازنین واسفندیاری بزرگوار(۱) بهم گفتن تو برو مصلی وداع کن با آقا. ما خودمون حواسمون به مهمونات هست"این دقت را برای همسایههای دیگری که احتمالا دلِ خوشی از نظام ندارند، یکطور دیگری داشته تا مشغولذمهشان نشود: "به همه اعلام کردم این یک هفته شارژ آسانسور کل ساختمون و آب طبقه با من."مصاحبه که به نفسهای آخرش رسیده بود، خانم رزاق دعوتم کرد تا به اتاقی بروم که در ایام جنگ بهخاطر موشکهایی که به هوافضا اصابت کرده، آسیب دیده: "روزای آخر دیگه داشتم ناراحتی اعصاب میگرفتم. موج انفجار درِ اتاق رو از جا کند. قاب پنجره رو هم خراب کرد ولی من گفتم باید تهران بمونم و نذارم پایتخت خلوت بشه."ساعت از یازده گذشته بود. خستگی از سر و روی خانم مهندس میبارید: "الان سه شبه که نخوابیدم. هر مهمونی که وارد میشه، هر ساعت شبانهروز، سعی میکنم براش چای و شیرینی بیارم. توی این روزها فقط راه میرم و با آقا درد دل میکنم. میگم آقا فقط نیگام کن. حواست بهم باشه."عکسهایم را میگیرم و خداحافظی میکنم. توی مسیر برگشت ولی به این فکر میکنم که بزرگترین فتح آقای شهیدمان نه شهرکهای موشکی و پایگاه پهپادی که انسانهای بزرگ و رشیدی است که پرورش داده مثل خانم رزاق و همسرش. مثل همسایهها و هممحلهایهایشان در منطقه۲۲ تهران.
(۱) آوردن تمام اسامی با تاکید خود خانم مهندس در متن نهایی بود؛ همینقدر حواسجمع.@ravayat_nameh
"خیلی شبیه ما نیستن ولی الان چهار روزه که چهل پنجاه نفر از خانمها رو توی خونهشون جا دادن."خانم مهندس را مهدی معرفی کرد؛ اکبرزاده. استان فارسیها را برای اسکان، حواله داده بودند به منطقه۲۲ تهران. بعضی توی مساجد سکونت داشتند و تعدادی را هم فرستاده بودند خانههای مردم. خانم مهندس و آقای دکتر یکی از آن خانهها بودند. مهدی میگفت: "انگار خونهشون کِش میاد. هرچی میفرستیم بازم جا میده."آدرس را گرفتم و رفتم سمت خانهشان. ریخت و قیافه محله به بالاشهریها میخورد: برجهایی که وقتی میخواستی طبقاتش را بشماری، کلاه از سرت میافتاد؛تیپ و قیافه مردم؛نما و اسم مغازهها؛خانه خانم مهندس رزاق شباهتی به آن چیزی که در ذهنم ساخته بودم نداشت؛ شیک ولی شلوغ پلوغ بود. وقتی وارد شدم، تعدادی از خانمها هنوز پای سفره، شامشان را میخوردند. کمی آنطرفتر روی تشکچه راحتیِ قهوهای سوختهای نشستیم و مصاحبه را شروع کردم.خانم مهندس لهجه شمالی داشت؛ مازنی: "آقای دکتر گفت کاش میتونستیم از کساییکه برای تشییع آقا میان پذیرایی میکردیم. خانهام بههمریخته بود. پیش از محرم دخترم را فرستاده بودم خانه شوهر و وسایل سوییت پایین را آورده بودم بالا ولی نه نیاوردم. پیام دادم که اسم ما رو هم برای پذیرایی بنویسن."خانم رزاق آدم نازپروردهای نبود. کسی که سه تا مدرک لیسانس داشته باشد که یکیش مهندسی معماری دانشگاه تهران است، حتما خودش را به خیلی سختیها عادت داده. خودش ولی میگفت برای آماده کردن خانه کارهایی کرده که توی عمرش سراغشان نرفته: "زنگ زدند که دو سه ساعت دیگر میرسند. من برای شنبه تا دوشنبه آماده شده بودم ولی گفتم بسمالله. شروع میکنم. همان موقع کارگر گرفتم و خانه خودمان و سوییت طبقه همکف را مرتب کردم. برای چهارده پانزده نفر هم بالشت جدید دوختم. گفتم بالشت تمیز بگذارند زیر سرشان."وقتی چای و هندوانه را جلویمان گذاشتند و تعریفها کمی گرم گرفت، سوالی پرسیدم که از اول مصاحبه توی ذهنم بود: "همسایههاتون از این کار تعجب نکردن؟"لبخند زد: "بعضیها که استایل و طرز پوششم رو میبینن، تعجب میکنن که من طرفدار رهبری باشم. میگن خانم مهندس ما فکر نمیکردیم. بهشون میگم از این به بعد فکر کنین."بلافاصله خاطره روزی را تعریف میکند که پرچم ایران را از نمای خانهاش آویزان کرده: "اون روز خیلی اعتراض کردن. گفتم خجالت نمیکشین؟ من سفر خارجی که میرم همه به پرچم کشورشون افتخار میکنن و میزنن سر در مغازهها و خونههاشون. شماها چتونه؟ دیدن حریفم نمیشن؛ گفتن آخه نمای ساختمون خراب میشه. گفتم هیچ اشکالی نداره. برای هفت طبقه با پول خودم پرچم میخرم تا نمای همه ساختمون یه شکل بشه."خودش چیزی نمیگوید ولی میتوانم حدس بزنم که "شأن اجتماعی"شان هم باعث شده خیلیها جرئت زباندرازی نداشته باشند. وقتی خودت آرچیتکت پروژههای بزرگ باشی و همسرت متخصص بیهوشی و پزشک مطرح بزرگترین بیمارستانهای تهران، خیلیها جلویت غلاف میکنند و حرفهایشان را قورت میدهند.خانم رزاق آدم حواسجمعی است. این را از وسطهای مصاحبه میفهمم. وقتی دائم اسم همسایهها و هممحلهایهایی را میآورد که این چند روز کمکش کردهاند: "این خانم فاطمی عزیز هم با اینکه پاشون توی گچه چند روزه دارن به من کمک میدن.""خانم خسروی عزیزو خانم ظهرهوند مهربان و عبدی نازنین واسفندیاری بزرگوار(۱) بهم گفتن تو برو مصلی وداع کن با آقا. ما خودمون حواسمون به مهمونات هست"این دقت را برای همسایههای دیگری که احتمالا دلِ خوشی از نظام ندارند، یکطور دیگری داشته تا مشغولذمهشان نشود: "به همه اعلام کردم این یک هفته شارژ آسانسور کل ساختمون و آب طبقه با من."مصاحبه که به نفسهای آخرش رسیده بود، خانم رزاق دعوتم کرد تا به اتاقی بروم که در ایام جنگ بهخاطر موشکهایی که به هوافضا اصابت کرده، آسیب دیده: "روزای آخر دیگه داشتم ناراحتی اعصاب میگرفتم. موج انفجار درِ اتاق رو از جا کند. قاب پنجره رو هم خراب کرد ولی من گفتم باید تهران بمونم و نذارم پایتخت خلوت بشه."ساعت از یازده گذشته بود. خستگی از سر و روی خانم مهندس میبارید: "الان سه شبه که نخوابیدم. هر مهمونی که وارد میشه، هر ساعت شبانهروز، سعی میکنم براش چای و شیرینی بیارم. توی این روزها فقط راه میرم و با آقا درد دل میکنم. میگم آقا فقط نیگام کن. حواست بهم باشه."عکسهایم را میگیرم و خداحافظی میکنم. توی مسیر برگشت ولی به این فکر میکنم که بزرگترین فتح آقای شهیدمان نه شهرکهای موشکی و پایگاه پهپادی که انسانهای بزرگ و رشیدی است که پرورش داده مثل خانم رزاق و همسرش. مثل همسایهها و هممحلهایهایشان در منطقه۲۲ تهران.
(۱) آوردن تمام اسامی با تاکید خود خانم مهندس در متن نهایی بود؛ همینقدر حواسجمع.@ravayat_nameh
۷K
۱۸:۵۹
این چندمدتی که برای تشییع رفته بودم، ایشون یکی از خاصترین سوژهها بودن.ممنون میشم اگه خوندید و خوشتون اومد در اشتراکگذاری و پیشنهاد به مجله، کمک کنید.
۱.۹K
۱۹:۰۲
آقا پروژههای سنگینی به ایشان [آقا سیدمجتبی] واگذار میکردند. مثلا در رابطه با رفع اختلاف بین مسئولین یا پرونده اقتصاد مقاومتی یا ارتباطات با فرماندهان نظامی و از این دست کارها. در مسائل امنیتی نظامی و سیاسی تقریبا ۲۵سال [از سال۸۰] دستیار آقا بوده است.نقل شده که آقای فدوی [جانشین سابق فرمانده سپاه] گفتهاند یکوقت حاج آقا مجتبی یک چیزی به ما گفتند که جنبه دستور عملیاتی داشت؛ ما شک کردیم که اگر انجام دهیم ممکن است خرده بگیرند. خدمت آقا میرسند و آقا میفرمایند حرف آقا مجتبی حرف من است.
نشریه خط، شماره۲۷، گفتگو با فریدالدین حداد عادل، ص۳۳
نشریه خط، شماره۲۷، گفتگو با فریدالدین حداد عادل، ص۳۳
۲.۷K
۲۰:۲۲
شاهینِ بامرام
«قدِ بلند، چهار شانه، گردنبند نقره، دستبند سبز یشمی و کلاه NY؛ شغل: نصاب دکوراسیون.»قیافهاش را جور دیگری در نظر گرفته بودم. اصلا برای همین بود که برای زنگ زدن و قرار مصاحبه، دست دست میکردم. پیش خودم گفتم لابد یکیست مثل بقیه حزبالهیهایی که برای تشییع آقا رفتهاند: پیراهن مشکی روی شلوار با سهدکمهای که به یقه دیپلمات ختم میشود.چند روز قبل، محمدرضا برایم از خانم و آقای موتورسواری گفت که توی اتوبان قم شیراز دیده بود. به خیالش از اهالی روستاهای اطراف هستند. چفیه روی سرشان را که دید، شک کرد که نکند از تشییع برگشته باشند. کیف لباسی جلوی موتور و کیف زنانه وصل به دسته هم مزید شک. اولین استراحتگاه کنار جاده سراغشان رفته بود و مطمئن شده بود که از تشییع برگشتهاند. حالا از کجا آمده باشند خوب است؟ از شیراز.قیافه شاهین آنقدر متفاوت بود که وقتی توی لابی دفتر روایت دیدمش، شک کردم. توی کسری از ثانیه به مراحلی که برای مصاحبه طی کرده بودم، فکر کردم و مطمئن شدم این شاهین پارسایی که روبرویم نشسته، همانی است که محمدرضا معرفی کرده:«بالاخره یه عِرقی داشتیم نسبت به رهبری. شب ساعت هفت حرکت کردیم سمت قم و دم نماز رسیدیم جمکران. هر دو سه ساعت، یه استراحت کوچیکی میکردیم وسط راه.»«نزدیکیای قم، رییس پلیس راهور، توی یه موکبی دیدمون. گفت پلاکتون رو توی بیسیم اعلام کردم. گفتم این برای تشییع آقا داره میاد. توی اتوبان کاریش نداشته باشین. باورش نمیشد از شیراز اومده باشیم»چند ثانیه طول کشید تا بفهمم چرا باید پلاکش توی بیسیم اعلام شود. بعد خودم را گذاشتم جای پلیس راهور. نصف شب؛ وسط اتوبان؛ با خانواده. من جای افسر راهنمایی رانندگی بودم، حتما جایی نگهش میداشتم و سوال پیچش میکردم تا مطمئن شوم خداییناکرده از کشیدنیها و بوییدنیها و نوشیدنیها چیزی مصرف نکرده باشد.«اکثر رفیقام ضدنظامن. توی دی ماه که قرار میذاشتن برای شعار دادن از پنجره خونهشون، بهشون گفتم: هر کی علیه سیدعلی شعار بده با من طرفه. ای آدمو امام حسین(ع) زمان خودشه.»تلفظ دقیق از سیدعلی، آن «ی» وسط سید را نداشت.شاهین از رفیقهایش گفت که بعد از شهادت آقا سر به راه شدند: «آدمایی بودن که به آقا بد و بیراه میگفتن ولی توی همین ماه رمضون تا پای نماز خوندن هم رسیدن. الان اگه جایی عکس آقا رو ببینن دستشون رو برای احترام بالا میارن.»شاهین تا حالا در هیچکدام از تجمعات شرکت نکرده: «مادرم هم خیلی بهم میگه بیا ولی من از این مسخرهبازیا خوشم نمیاد. کار سخت دوست دارم. پرچم تکون دادن خیلی راحته. انرژیم رو گذاشتم برای اغتشاشی، درگیریای، چیزی. اصلا برای روزی که حاج مهدی ظهور میکنه.» دال مهدی را هم مثل «ت» تلفظ میکرد.شاهین از ماجرای جالبی گفت که وقت برگشتن برایش پیش آمده: «ساعت یک شب، نزدیکیای بیضا، بنزین تموم کردم. به خانمم گفتم بره پشت نیوجرسیها استراحت کنه. یه ظرف دست گرفتم برای بنزین. کسی روم رو نگرفت. خوابیدم تا ساعت پنج. هول هولکی نماز صبح رو خوندم و دوباره ایستادم کنار جاده. یه نیسان آبی اومد سمتم. گفت توی اون لاین که بودم دیدمتون. دور زدم اومدم این ور. گفتم دست میگیرم به پشت ماشینت، ما رو بکش تا پمپبنزین. پنج شش کیلومتر دیگه میرسیم. خودش با کارتش برامون بنزین زد. لللهش کردم قبول نکرد حساب کنم. کارتم رو پس داد، گفت داستان داره. بعد هم ما رو برد در یه مغازهای، برامون صبحونه مفصل گرفت: ساندویچ آماده با نوشابه و قهوه و آب معدنی. بهش گفتم پول بنزینمون رو حساب کردی، این کارا دیگه چیه؟ میخوای چوبکاریمون کنی؟»
همهاش منتظر بودم بگوید ماجرای راننده نیسان چه بوده: «آخرش طرف گفت: بابام چند بار بهم گفت من رو ببر تشییع. نتونستم. براش یه بلیط اتوبوس گرفتم تا خودش بره مشهد. ولی تو دلم بود یه کاری کنم برای کسایی که میرن مراسم تشییع تا شما رو دیدم. وقتی چفیه روی سرت رو دیدم مطمئن شدم از تشییع اومدی.»سهربعی پای مصاحبه با شاهین پارسا بودم. موقع خداحافظی، چشم دوخته بودم به کفش اسپورت سفیدی که پایش میکرد ولی داشتم به این فکر میکردم که توی این تشییع چند ده میلیونی، چند صد میلیون یا چند میلیارد ماجرا و خاطره و روایت خوابیده و دست ما کوتاه و خرما بر نخیل.
@ravayat_nameh
«قدِ بلند، چهار شانه، گردنبند نقره، دستبند سبز یشمی و کلاه NY؛ شغل: نصاب دکوراسیون.»قیافهاش را جور دیگری در نظر گرفته بودم. اصلا برای همین بود که برای زنگ زدن و قرار مصاحبه، دست دست میکردم. پیش خودم گفتم لابد یکیست مثل بقیه حزبالهیهایی که برای تشییع آقا رفتهاند: پیراهن مشکی روی شلوار با سهدکمهای که به یقه دیپلمات ختم میشود.چند روز قبل، محمدرضا برایم از خانم و آقای موتورسواری گفت که توی اتوبان قم شیراز دیده بود. به خیالش از اهالی روستاهای اطراف هستند. چفیه روی سرشان را که دید، شک کرد که نکند از تشییع برگشته باشند. کیف لباسی جلوی موتور و کیف زنانه وصل به دسته هم مزید شک. اولین استراحتگاه کنار جاده سراغشان رفته بود و مطمئن شده بود که از تشییع برگشتهاند. حالا از کجا آمده باشند خوب است؟ از شیراز.قیافه شاهین آنقدر متفاوت بود که وقتی توی لابی دفتر روایت دیدمش، شک کردم. توی کسری از ثانیه به مراحلی که برای مصاحبه طی کرده بودم، فکر کردم و مطمئن شدم این شاهین پارسایی که روبرویم نشسته، همانی است که محمدرضا معرفی کرده:«بالاخره یه عِرقی داشتیم نسبت به رهبری. شب ساعت هفت حرکت کردیم سمت قم و دم نماز رسیدیم جمکران. هر دو سه ساعت، یه استراحت کوچیکی میکردیم وسط راه.»«نزدیکیای قم، رییس پلیس راهور، توی یه موکبی دیدمون. گفت پلاکتون رو توی بیسیم اعلام کردم. گفتم این برای تشییع آقا داره میاد. توی اتوبان کاریش نداشته باشین. باورش نمیشد از شیراز اومده باشیم»چند ثانیه طول کشید تا بفهمم چرا باید پلاکش توی بیسیم اعلام شود. بعد خودم را گذاشتم جای پلیس راهور. نصف شب؛ وسط اتوبان؛ با خانواده. من جای افسر راهنمایی رانندگی بودم، حتما جایی نگهش میداشتم و سوال پیچش میکردم تا مطمئن شوم خداییناکرده از کشیدنیها و بوییدنیها و نوشیدنیها چیزی مصرف نکرده باشد.«اکثر رفیقام ضدنظامن. توی دی ماه که قرار میذاشتن برای شعار دادن از پنجره خونهشون، بهشون گفتم: هر کی علیه سیدعلی شعار بده با من طرفه. ای آدمو امام حسین(ع) زمان خودشه.»تلفظ دقیق از سیدعلی، آن «ی» وسط سید را نداشت.شاهین از رفیقهایش گفت که بعد از شهادت آقا سر به راه شدند: «آدمایی بودن که به آقا بد و بیراه میگفتن ولی توی همین ماه رمضون تا پای نماز خوندن هم رسیدن. الان اگه جایی عکس آقا رو ببینن دستشون رو برای احترام بالا میارن.»شاهین تا حالا در هیچکدام از تجمعات شرکت نکرده: «مادرم هم خیلی بهم میگه بیا ولی من از این مسخرهبازیا خوشم نمیاد. کار سخت دوست دارم. پرچم تکون دادن خیلی راحته. انرژیم رو گذاشتم برای اغتشاشی، درگیریای، چیزی. اصلا برای روزی که حاج مهدی ظهور میکنه.» دال مهدی را هم مثل «ت» تلفظ میکرد.شاهین از ماجرای جالبی گفت که وقت برگشتن برایش پیش آمده: «ساعت یک شب، نزدیکیای بیضا، بنزین تموم کردم. به خانمم گفتم بره پشت نیوجرسیها استراحت کنه. یه ظرف دست گرفتم برای بنزین. کسی روم رو نگرفت. خوابیدم تا ساعت پنج. هول هولکی نماز صبح رو خوندم و دوباره ایستادم کنار جاده. یه نیسان آبی اومد سمتم. گفت توی اون لاین که بودم دیدمتون. دور زدم اومدم این ور. گفتم دست میگیرم به پشت ماشینت، ما رو بکش تا پمپبنزین. پنج شش کیلومتر دیگه میرسیم. خودش با کارتش برامون بنزین زد. لللهش کردم قبول نکرد حساب کنم. کارتم رو پس داد، گفت داستان داره. بعد هم ما رو برد در یه مغازهای، برامون صبحونه مفصل گرفت: ساندویچ آماده با نوشابه و قهوه و آب معدنی. بهش گفتم پول بنزینمون رو حساب کردی، این کارا دیگه چیه؟ میخوای چوبکاریمون کنی؟»
همهاش منتظر بودم بگوید ماجرای راننده نیسان چه بوده: «آخرش طرف گفت: بابام چند بار بهم گفت من رو ببر تشییع. نتونستم. براش یه بلیط اتوبوس گرفتم تا خودش بره مشهد. ولی تو دلم بود یه کاری کنم برای کسایی که میرن مراسم تشییع تا شما رو دیدم. وقتی چفیه روی سرت رو دیدم مطمئن شدم از تشییع اومدی.»سهربعی پای مصاحبه با شاهین پارسا بودم. موقع خداحافظی، چشم دوخته بودم به کفش اسپورت سفیدی که پایش میکرد ولی داشتم به این فکر میکردم که توی این تشییع چند ده میلیونی، چند صد میلیون یا چند میلیارد ماجرا و خاطره و روایت خوابیده و دست ما کوتاه و خرما بر نخیل.
@ravayat_nameh
۲.۷K
۱۵:۲۶
روایتنامه| محمدحسین عظیمی
شاهینِ بامرام «قدِ بلند، چهار شانه، گردنبند نقره، دستبند سبز یشمی و کلاه NY؛ شغل: نصاب دکوراسیون.» قیافهاش را جور دیگری در نظر گرفته بودم. اصلا برای همین بود که برای زنگ زدن و قرار مصاحبه، دست دست میکردم. پیش خودم گفتم لابد یکیست مثل بقیه حزبالهیهایی که برای تشییع آقا رفتهاند: پیراهن مشکی روی شلوار با سهدکمهای که به یقه دیپلمات ختم میشود. چند روز قبل، محمدرضا برایم از خانم و آقای موتورسواری گفت که توی اتوبان قم شیراز دیده بود. به خیالش از اهالی روستاهای اطراف هستند. چفیه روی سرشان را که دید، شک کرد که نکند از تشییع برگشته باشند. کیف لباسی جلوی موتور و کیف زنانه وصل به دسته هم مزید شک. اولین استراحتگاه کنار جاده سراغشان رفته بود و مطمئن شده بود که از تشییع برگشتهاند. حالا از کجا آمده باشند خوب است؟ از شیراز. قیافه شاهین آنقدر متفاوت بود که وقتی توی لابی دفتر روایت دیدمش، شک کردم. توی کسری از ثانیه به مراحلی که برای مصاحبه طی کرده بودم، فکر کردم و مطمئن شدم این شاهین پارسایی که روبرویم نشسته، همانی است که محمدرضا معرفی کرده: «بالاخره یه عِرقی داشتیم نسبت به رهبری. شب ساعت هفت حرکت کردیم سمت قم و دم نماز رسیدیم جمکران. هر دو سه ساعت، یه استراحت کوچیکی میکردیم وسط راه.» «نزدیکیای قم، رییس پلیس راهور، توی یه موکبی دیدمون. گفت پلاکتون رو توی بیسیم اعلام کردم. گفتم این برای تشییع آقا داره میاد. توی اتوبان کاریش نداشته باشین. باورش نمیشد از شیراز اومده باشیم» چند ثانیه طول کشید تا بفهمم چرا باید پلاکش توی بیسیم اعلام شود. بعد خودم را گذاشتم جای پلیس راهور. نصف شب؛ وسط اتوبان؛ با خانواده. من جای افسر راهنمایی رانندگی بودم، حتما جایی نگهش میداشتم و سوال پیچش میکردم تا مطمئن شوم خداییناکرده از کشیدنیها و بوییدنیها و نوشیدنیها چیزی مصرف نکرده باشد. «اکثر رفیقام ضدنظامن. توی دی ماه که قرار میذاشتن برای شعار دادن از پنجره خونهشون، بهشون گفتم: هر کی علیه سیدعلی شعار بده با من طرفه. ای آدمو امام حسین(ع) زمان خودشه.» تلفظ دقیق از سیدعلی، آن «ی» وسط سید را نداشت. شاهین از رفیقهایش گفت که بعد از شهادت آقا سر به راه شدند: «آدمایی بودن که به آقا بد و بیراه میگفتن ولی توی همین ماه رمضون تا پای نماز خوندن هم رسیدن. الان اگه جایی عکس آقا رو ببینن دستشون رو برای احترام بالا میارن.» شاهین تا حالا در هیچکدام از تجمعات شرکت نکرده: «مادرم هم خیلی بهم میگه بیا ولی من از این مسخرهبازیا خوشم نمیاد. کار سخت دوست دارم. پرچم تکون دادن خیلی راحته. انرژیم رو گذاشتم برای اغتشاشی، درگیریای، چیزی. اصلا برای روزی که حاج مهدی ظهور میکنه.» دال مهدی را هم مثل «ت» تلفظ میکرد. شاهین از ماجرای جالبی گفت که وقت برگشتن برایش پیش آمده: «ساعت یک شب، نزدیکیای بیضا، بنزین تموم کردم. به خانمم گفتم بره پشت نیوجرسیها استراحت کنه. یه ظرف دست گرفتم برای بنزین. کسی روم رو نگرفت. خوابیدم تا ساعت پنج. هول هولکی نماز صبح رو خوندم و دوباره ایستادم کنار جاده. یه نیسان آبی اومد سمتم. گفت توی اون لاین که بودم دیدمتون. دور زدم اومدم این ور. گفتم دست میگیرم به پشت ماشینت، ما رو بکش تا پمپبنزین. پنج شش کیلومتر دیگه میرسیم. خودش با کارتش برامون بنزین زد. لللهش کردم قبول نکرد حساب کنم. کارتم رو پس داد، گفت داستان داره. بعد هم ما رو برد در یه مغازهای، برامون صبحونه مفصل گرفت: ساندویچ آماده با نوشابه و قهوه و آب معدنی. بهش گفتم پول بنزینمون رو حساب کردی، این کارا دیگه چیه؟ میخوای چوبکاریمون کنی؟» همهاش منتظر بودم بگوید ماجرای راننده نیسان چه بوده: «آخرش طرف گفت: بابام چند بار بهم گفت من رو ببر تشییع. نتونستم. براش یه بلیط اتوبوس گرفتم تا خودش بره مشهد. ولی تو دلم بود یه کاری کنم برای کسایی که میرن مراسم تشییع تا شما رو دیدم. وقتی چفیه روی سرت رو دیدم مطمئن شدم از تشییع اومدی.» سهربعی پای مصاحبه با شاهین پارسا بودم. موقع خداحافظی، چشم دوخته بودم به کفش اسپورت سفیدی که پایش میکرد ولی داشتم به این فکر میکردم که توی این تشییع چند ده میلیونی، چند صد میلیون یا چند میلیارد ماجرا و خاطره و روایت خوابیده و دست ما کوتاه و خرما بر نخیل. @ravayat_nameh
روایتی بخوانید از زن و مرد جوانی که خودشان را با موتور نزدیک به هزار کیلومتر از شیراز به تشییع آقا در قم رسانده بودند.
۹۵۴
۱۵:۲۸
ایشان [آیتالله سیدمجتبی خامنهای] خیلی روانشناسی خوانده است. گاهی وقتها ترفندهای مشاوره و روانکاوی و علوم شناختی را بهکار میبرد. یک وقت یکی از نوجوانهای فامیل ناراحت بود و من داشتم با او صحبت میکردم. یک لحظه که آن نوجوان بیرون رفت، حاج آقا مجتبی به من گفت: "آقا فرید به معنای واقعی کلمه بغلش کن" و توضیح داد آغوش چه اثرات مهمی دارد؛ یا مثلا میگفت: "دستش را بگیر؛ این اثر دارد."ایشان خیلی خوب گوش میدهد؛ مثل مشاورها. برخی فنون مشاوره را هم خیلی خوب بلد است و توان اقناع بالایی دارد.
نشریه خط، شماره۲۷، گفتگو با فریدالدین حداد عادل، ص۳۲
نشریه خط، شماره۲۷، گفتگو با فریدالدین حداد عادل، ص۳۲
۱K
۱۷:۵۸