#پارت_10
احسان بود فک کنم رانندهی اون اقاعه که دنبال بابام بود همینجوری داشتم نگاهش میکردم که گفتاحسان:بگو بابای بیشرفت بیادبا این حرفش عصبانی شدم اون حق نداشت به بابام توهین کنه بخاطر همین خیلی خونسردانه گفتم:به به اقا احسان چشممون به جمالت روشن شد تو کجا و اینجا کجا داشتم کم کم نگران میشدم که چرا نمیایی دیدنمون مردک پو.......یک لا اله الا الله بلند بالایی گفتم و سکوت کردم احسان که معلوم از اخر جملم خوشش نیومده پره های دماغش بازو بسته میشدن خیلی عصبانی گفت:دخترهی احمق دهنتو ببند بعد اومد موهامو از پشت گرفت کشید و گفت :بگو اون بابای عوضیت بیاد وگرنه تضمین نمیکنم جای سالمی تو بدنت برات بمونه با اینکه دردم اومد ولی چیزی نگفتم حتی اخی از بین لبام خارج نشد خیلی مغرورانه یه پوزخند زدمو گفتم :عه..... فک نمیکنم در حدی باشی که بخوام به بابام بگم برای بی ارزشی مثل تو بیاد دم درخیلی خیلی اعصبانی بود همونجوری ادامه دادم:دست خر کوتاهخیلی عصبانی شد رنگ صورتش قرمز قرمز شده بود طوری پرتم کرد به عقب که اگه دستامو محافظ نمیکردم با کمر به زمین میخوردم کمرم سالم اما ماتحتم شکست نمیدونم از کی مامانم تو حیاط بود که وقتی پرتم کرد صدای جیغش اومد و بعد با بلندترین صدای ممکن گفت:کثافت آشغال این چه طرز برخورد با یه دختره عوضی برو بیرون از خونماحسان:ببند دهنتو زنیکه بگو اون شوهر بی شرفت بیاد وگرنه از این بدتر سرتون بیاد
احسان بود فک کنم رانندهی اون اقاعه که دنبال بابام بود همینجوری داشتم نگاهش میکردم که گفتاحسان:بگو بابای بیشرفت بیادبا این حرفش عصبانی شدم اون حق نداشت به بابام توهین کنه بخاطر همین خیلی خونسردانه گفتم:به به اقا احسان چشممون به جمالت روشن شد تو کجا و اینجا کجا داشتم کم کم نگران میشدم که چرا نمیایی دیدنمون مردک پو.......یک لا اله الا الله بلند بالایی گفتم و سکوت کردم احسان که معلوم از اخر جملم خوشش نیومده پره های دماغش بازو بسته میشدن خیلی عصبانی گفت:دخترهی احمق دهنتو ببند بعد اومد موهامو از پشت گرفت کشید و گفت :بگو اون بابای عوضیت بیاد وگرنه تضمین نمیکنم جای سالمی تو بدنت برات بمونه با اینکه دردم اومد ولی چیزی نگفتم حتی اخی از بین لبام خارج نشد خیلی مغرورانه یه پوزخند زدمو گفتم :عه..... فک نمیکنم در حدی باشی که بخوام به بابام بگم برای بی ارزشی مثل تو بیاد دم درخیلی خیلی اعصبانی بود همونجوری ادامه دادم:دست خر کوتاهخیلی عصبانی شد رنگ صورتش قرمز قرمز شده بود طوری پرتم کرد به عقب که اگه دستامو محافظ نمیکردم با کمر به زمین میخوردم کمرم سالم اما ماتحتم شکست نمیدونم از کی مامانم تو حیاط بود که وقتی پرتم کرد صدای جیغش اومد و بعد با بلندترین صدای ممکن گفت:کثافت آشغال این چه طرز برخورد با یه دختره عوضی برو بیرون از خونماحسان:ببند دهنتو زنیکه بگو اون شوهر بی شرفت بیاد وگرنه از این بدتر سرتون بیاد
۸:۱۳
سلــــــــــام گلای تو خونه


۸:۳۳
ان شاء الله که خوبید
۸:۳۳
اومدم وای اومدمبا یه پارت جالب اومدم



۸:۳۴
#پارت_11
بعد با صدای بلندتری داد زد _دُرهان دُرهان بیا بیرون بیشرف به جای فرستادن زن و دخترت مثل یه مرد بیا بیرون +شوهرم اینجا نیست بی همه چیز _عه ...که شوهرت اینجا نیست الان معلوم میشهبعد به سمت دوتا ماشین رفت و با دست اشاره زد که بیان بیرون کوچمون از همیشه شلوغ تر بود و همه دور دَرِ حیاطمون تجمع کرده بودند ۵ نفری از داخل ماشین ها اومدن بیرون و اومدن تو حیاطمون احسان بهشون گفت که برن داخل و بگردن و بابامو بیارن وقتی میخواستن برن تو خونمون نمیدونم اون همه انرژی از کجا اومد که به سرعت نور جلوشون ایستادم و گفتم:بی ناموس ها کجا میرین میگم بابام خونه نیست گمشید برید بیرون از حیاطمون به حرفم اعتنایی نکردن ویکیشون با دست راستش عین یه کالا به سمت مخالف هل داد میخواستن دوباره برن که این دفعه همینطور که داد میزدمم لباس یکیشونو گرفتم و گفتم ــبرید اونور حق ندارید برید داخل دیوث ها مردی که پایین کت مشکیش تو دستم بود به سمت چرخید و گفت _عه اگه بریم داخل چی؟مثلا چیکار میکنی؟!از حرفش شوکه شدم واقعا چیکار میتونستم بکنمنمیدونم از کجا به ذهنم رسید ولی به نظرم خیلی خوب بود با یه پوزخند گفتم+الان بهت عملی نشون میدم که چیکار میکنمبعد پای راستمو بلند و به پرواز در اوردم و قشنگ وسط پاهاش فرود اوردم بعد با یه لبخند ملیح به دو نیم شدن کمرش و اه و ناله هاش نگاه کردم حس اینو داشتم که تو یه مسابقهی خیلی سخت برنده شدم ۴نفر و احسان به سمت اون اقای ناقص رفتن و بعد خیلی سریع به سمت من هجوم اوردن یک لحظه ترسیدم و ناخداگاه چند قدم عقب رفتم احسان اومد جلو و دوباره موهامو گرفت این دفعه خیلی محکمتر از دفعهی پیش گرفت و گفت _دخترهی عوضی الان یه حالی ازت بگیرم
بعد با صدای بلندتری داد زد _دُرهان دُرهان بیا بیرون بیشرف به جای فرستادن زن و دخترت مثل یه مرد بیا بیرون +شوهرم اینجا نیست بی همه چیز _عه ...که شوهرت اینجا نیست الان معلوم میشهبعد به سمت دوتا ماشین رفت و با دست اشاره زد که بیان بیرون کوچمون از همیشه شلوغ تر بود و همه دور دَرِ حیاطمون تجمع کرده بودند ۵ نفری از داخل ماشین ها اومدن بیرون و اومدن تو حیاطمون احسان بهشون گفت که برن داخل و بگردن و بابامو بیارن وقتی میخواستن برن تو خونمون نمیدونم اون همه انرژی از کجا اومد که به سرعت نور جلوشون ایستادم و گفتم:بی ناموس ها کجا میرین میگم بابام خونه نیست گمشید برید بیرون از حیاطمون به حرفم اعتنایی نکردن ویکیشون با دست راستش عین یه کالا به سمت مخالف هل داد میخواستن دوباره برن که این دفعه همینطور که داد میزدمم لباس یکیشونو گرفتم و گفتم ــبرید اونور حق ندارید برید داخل دیوث ها مردی که پایین کت مشکیش تو دستم بود به سمت چرخید و گفت _عه اگه بریم داخل چی؟مثلا چیکار میکنی؟!از حرفش شوکه شدم واقعا چیکار میتونستم بکنمنمیدونم از کجا به ذهنم رسید ولی به نظرم خیلی خوب بود با یه پوزخند گفتم+الان بهت عملی نشون میدم که چیکار میکنمبعد پای راستمو بلند و به پرواز در اوردم و قشنگ وسط پاهاش فرود اوردم بعد با یه لبخند ملیح به دو نیم شدن کمرش و اه و ناله هاش نگاه کردم حس اینو داشتم که تو یه مسابقهی خیلی سخت برنده شدم ۴نفر و احسان به سمت اون اقای ناقص رفتن و بعد خیلی سریع به سمت من هجوم اوردن یک لحظه ترسیدم و ناخداگاه چند قدم عقب رفتم احسان اومد جلو و دوباره موهامو گرفت این دفعه خیلی محکمتر از دفعهی پیش گرفت و گفت _دخترهی عوضی الان یه حالی ازت بگیرم
۸:۳۵
اینم یه پارت ناناس 

۸:۳۵
حمایت کنید ممبرها بره بالا

۸:۳۶
پارت جدید داریم

۱۲:۳۹
#پارت_12
+هیچ گوهی نمیتونی بخوری فهمیدی هیچی گوهی!یک لحظه از حالت صورتش ترسیدم خیلی ترسید که با دست آزادش از پشت شلوارش یه چیزی بیرون آورد وقتی دیدم چشام چهارتا شد اسلحه بود بخدا اسلحه را داشت به سمت من نشونه میگرفت مامانم که تا الان داشت جیغ جیغ میکرد و دادو بیداد میکرد وفحش میداد ساکت شد دیگه حتی صدای نفس کشیدنش هم نمیومدهمچنان اسلحه روسرم بود که گفت _صداتون در بیاد شلیک میکنم و به اون ۴ نفر اشاره کرد که برن و بعد گفت_یاسر توبرو تو ماشین نمیخوام با این وضع بری دنبال اون عوضییاسر سری تکون دادو خرابان خرابان به سمت ماشین رفت بین راهم برگشت یه تف قشنگ جلو صورتم پرت کرد که بااین کارش چشام محکم بستمو به صورتم چین دادم وقتی چشامو باز کردم دیگه کسی به اسم یاسر اونجا نبود من بودم و مادرمو احسان جز صدای زدن در های خونمون و صدای پای اونا که بالا میرفتن صدای دیگهای نبود که کرم گازم گرفت که یه پوزخند زدم و گفتم+هرچقدرم بگردی پیدا نمیکنی پدر عزیزمو پس بهتر خودتونو خسته نکنید و این موهای منو هم ول کنی تا تو گشتن خونه کمکتون کنماسلحه رو قشنگ زیر چونم فشار داد و چونمو به سمت بالا بازور هدایت کرد که مجبورن بدون دخالت سلول های عصبی مغزم و اطلاع داشتن اونا سرم بالا رفت و قشنگ باهاش چشم تو چشم شدم و بعد گفت_ببین دخترهی هرزه وقتی گفتم دهنتو ببند یعنی ببند بعد نعره زد فهمیدیخیلی عصبانی شدم از اینکه بهم گفت هرزه مامانم از اونجا میگفت که +دخترم تورو خدا ساکت باش توروخدا یه دقیقه هیچی نگو مادرم همینطور که داشت منو میفهموند ساکت شم اون چهارتا از تو خونمون اومدن بیرون و یکیش گفت:آقا هیچکس خونه نیست خب راست میگفت جزء منو مامانم کسی خونه نبود حتی آرسن و آرسین هم رفته بودن کوچه بقلی واسه فوتبال احسان عصبانی به طرف من برگشت و گفت_بگو اون بابای بیشرفت کجاست دخترهی هرزه دیگه نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم خیلی عصبانی شدم خیلی هم زمان هم به خودم هم به بابام فحش داد و توهین کرد بخاطر همین با داد گفتم+بیشرف خودتی مردک پوفیوز هرزهام اون مادرو خواهرتن............با صدای شلیک دیگه رسماً لال شدم ضربان قلبم بالا رفت گوشام صووووت ممتد میکشیدن چشام خودکار بسته شدن وقتی چشامو باز کردم اولین کار این بود که مامانم نگاه کردم که خداراشکر هیچ خونی ازش خارج نشده بود ولی شوکه داشت منو نگاه میکرد به اون ۴نفر نگاه کردم که بازم منو عجیب نگاه میکردم خواستم به احسان نگاه کنم که یهو زیر دلم خالی شد و پاهام دیگه توان نگه داشتن بالا تنهام رو نداشتن انگار که اصلا من هیچ وقت رو این پاها تن نداشتم صدای جیغ مامانم با افتادن یکی شد و بعد سیاهیی مطلق دنیای سفیدم سیاه شد جز سیاهیی چیزی نبود فقط سیاهی.....
+هیچ گوهی نمیتونی بخوری فهمیدی هیچی گوهی!یک لحظه از حالت صورتش ترسیدم خیلی ترسید که با دست آزادش از پشت شلوارش یه چیزی بیرون آورد وقتی دیدم چشام چهارتا شد اسلحه بود بخدا اسلحه را داشت به سمت من نشونه میگرفت مامانم که تا الان داشت جیغ جیغ میکرد و دادو بیداد میکرد وفحش میداد ساکت شد دیگه حتی صدای نفس کشیدنش هم نمیومدهمچنان اسلحه روسرم بود که گفت _صداتون در بیاد شلیک میکنم و به اون ۴ نفر اشاره کرد که برن و بعد گفت_یاسر توبرو تو ماشین نمیخوام با این وضع بری دنبال اون عوضییاسر سری تکون دادو خرابان خرابان به سمت ماشین رفت بین راهم برگشت یه تف قشنگ جلو صورتم پرت کرد که بااین کارش چشام محکم بستمو به صورتم چین دادم وقتی چشامو باز کردم دیگه کسی به اسم یاسر اونجا نبود من بودم و مادرمو احسان جز صدای زدن در های خونمون و صدای پای اونا که بالا میرفتن صدای دیگهای نبود که کرم گازم گرفت که یه پوزخند زدم و گفتم+هرچقدرم بگردی پیدا نمیکنی پدر عزیزمو پس بهتر خودتونو خسته نکنید و این موهای منو هم ول کنی تا تو گشتن خونه کمکتون کنماسلحه رو قشنگ زیر چونم فشار داد و چونمو به سمت بالا بازور هدایت کرد که مجبورن بدون دخالت سلول های عصبی مغزم و اطلاع داشتن اونا سرم بالا رفت و قشنگ باهاش چشم تو چشم شدم و بعد گفت_ببین دخترهی هرزه وقتی گفتم دهنتو ببند یعنی ببند بعد نعره زد فهمیدیخیلی عصبانی شدم از اینکه بهم گفت هرزه مامانم از اونجا میگفت که +دخترم تورو خدا ساکت باش توروخدا یه دقیقه هیچی نگو مادرم همینطور که داشت منو میفهموند ساکت شم اون چهارتا از تو خونمون اومدن بیرون و یکیش گفت:آقا هیچکس خونه نیست خب راست میگفت جزء منو مامانم کسی خونه نبود حتی آرسن و آرسین هم رفته بودن کوچه بقلی واسه فوتبال احسان عصبانی به طرف من برگشت و گفت_بگو اون بابای بیشرفت کجاست دخترهی هرزه دیگه نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم خیلی عصبانی شدم خیلی هم زمان هم به خودم هم به بابام فحش داد و توهین کرد بخاطر همین با داد گفتم+بیشرف خودتی مردک پوفیوز هرزهام اون مادرو خواهرتن............با صدای شلیک دیگه رسماً لال شدم ضربان قلبم بالا رفت گوشام صووووت ممتد میکشیدن چشام خودکار بسته شدن وقتی چشامو باز کردم اولین کار این بود که مامانم نگاه کردم که خداراشکر هیچ خونی ازش خارج نشده بود ولی شوکه داشت منو نگاه میکرد به اون ۴نفر نگاه کردم که بازم منو عجیب نگاه میکردم خواستم به احسان نگاه کنم که یهو زیر دلم خالی شد و پاهام دیگه توان نگه داشتن بالا تنهام رو نداشتن انگار که اصلا من هیچ وقت رو این پاها تن نداشتم صدای جیغ مامانم با افتادن یکی شد و بعد سیاهیی مطلق دنیای سفیدم سیاه شد جز سیاهیی چیزی نبود فقط سیاهی.....
۱۲:۳۹
پارت چدید نمیخواهید
۱۸:۳۵
#پارت_13+++++++++++++++بوی تیز سرم و خون باهم میومد و این حالم وبدتر میکرد حتی بوی دیوار های نم دارم هم بود بوی دیوارهای گلی نم دار به نظرم خیلی بوی خوبی بود دوست داشتم چشمام و باز کنم و برم تمام دیوارهارو بخورم نمیدونم چه مرگم شده بود که یه همچنین فکری قبل از اینکه بدونم کجام به سرم زد دوباره بوی خون و سرم به مشامم رسید که باعث شد عق بزنم داشتم با خودم فکر میکردم اگه الان شوهر داشتم صددرصد میگفتم حاملم و بعد ریز خندیدم کمی چشامو باز کردم یه جای کاملا غریب و کهنهو دربوداغون بود ساخت خونه مال ۷۰ تا۸۰ سال پیش بود احتمالا چون کلش با کاه و گِل ساخته شده بود میخواستم بلند شم که پام به طرز عجیبی تیر کشید دردی که تا مغز استخوانم رسوخ کرد دردی که بدون اینکه دست خودم باشه با تمام قدرت جیغ کشیدم طوری جیغ کشیدم که احساس کردم دیگه حنجرهام پاره پاره شددر اون خونهی قدیمی باز شد و اون مردی که بار اول پشت احسان دم درِ خونمون اومده بود داخل شد و پشت سرش احسان فک کنم احسان دست راستش بود که همه جا همراهش بود البته خودمم دقیق نمیدونم که رئیس کیه ولی باتوجه به حرف زدن اون اقا و لحن دستوریش به احسان باعث میشه که فکر کنم رئیس اونه _به به خانم زبون دراز چه عجب بعد از یه هفته مارو قادر به باز دیدن اون چشمات کردیتعجب کردم یه هفته بیهوش بودم امکان نداره حتما دروغ میگه احسان که پشت اون اقاعه بود با دست راستش به سرشونهی سمت چپ اقاعه زد و گفت_اونم چه چشم بازکردنی که کلِ محله رو خبر کرد بعد وحشتناک شروع به خندیدن کرد به زور جون کندن چندتا کلمه سربه سر کردم و گفتم+م......ن......من.........کج......اماقاعه خندیدو گفت_خونهی اقا شجاع خواستم از جام تکونی بخورم که پام دوباره تیر کشید و با تیر کشیدن پام خودم جیغ کشیدم آییــــــــــــــــــــــــــــــــــــی پــــــــــــــــــامبعد زدم زیر گریه اصلا نمیدونستم چه اتفاقی افتاده اقاعه با خندهی وحشتناکی جلو اومدو گفت_آروم باش چیزی نشده+چ.....را ......چرا پام انقد درد میکنه؟؟!_آروم باش تا بهت بگم چه بلایی سر پات اومدهخیره نگاهش کردم که خیلی خونسرد گفت_به پات تیر خورد بعد احسان مجبور شد تورو بیاره اینجا و چون پات عفونت خیلی شدید کرده بود دکترهای ماهم مجبورشدن..............
۱۸:۳۶
اینم پارت جدید عشقااااا
۱۸:۳۶
سلام سلام
۱۹:۳۵
بعداز یکسال و خردهای من باز اومدم
۱۹:۳۵
اگه ویو پیاما تا فردا ۲۰ تا بشه باز رمانو ادامه میدم
۱۹:۳۶
بسم الله
۱۹:۳۶
#پارت_14
_به پات تیر خورد بعد احسان مجبور شد تورو بیاره اینجا و چون پات عفونت خیلی شدید کرده بود دکترهای ماهم مجبور شدن که پات و قطع کنن
و بعد به حالت نمایشی دستاشو مشت کرد و سمت چشماش برد که مثلا داره گریه میکنه احسانم لباشو بهم فشار میداد تا نخنده ولی من اخ که وقتی گفت پاتو قطع کردن اصلا انگار تو این دنیا نبودم چشام گرد شد دهنم عین ماهی بازو بسته میشد اما هیچ صدای ازش بیرون نمیومد تو شوک خیلی عجیبی فرو رفته بودم یعنی ۱۷ سال با پا بودم و الان باید بدون پا باشم اصلا میتونم مگه چشای گردم پراز اشک شد هنوزم دهنم عین ماهی بازو بسته میشد بدون هیچ صدای اون دوتا هنوز داشتن منو نگاه میکردنن قیافشون یجوری بود کلماتو گم کردم اصلا با از دست دادن پام زبونمم از دست دادم قلبم تیر کشید دستمو که به سمت قلبم بردم و سیـ**نمو چنگ زدم هم زمان اشکای داغم گونمو خیس کردن باریختن اشک انگار که زبونمو کمی پیدا کردم خیلی سوال تو ذهنم بود که یکیشو پرسیدم+ما....مانم.......کجا......ستو بغضم بیشتر ترکید اون اقاعه گفت:مامانت الان خونست و فکر میکنه دخترش مرده و بعد به حالت نمایشی دستشو مشت کرد و به قسمت چپ سیـ****نش ضربه های پی در پی اما یواش میزد وگفت_واییی دخترم واییی دختر عزیزم واییی دختر جووونم مرد واییی خدا........همینجور داشت ادامه میداد که باجیغ گفتم+بســــــــــــع بســــــــع ساکــــــــت شــــــــــــو دهــــنتــــو بببند ساکت شوبا دوقدم خودشو بهم رسوند یقهی لباسمو چنگ زدم تازه لباسمو دیدم همون لباس های خونم بود لباس های بلوچیم وقتی یقمو گرفت گفت_دخترهی عوضی تا یکم لی لی به لا لات گذاشتیم واسه ما هار نشو دخترهی عوضی سکوت کردم راستش اصلا چیزی نداشتم بگم فقط اشکام شدیدتر رو صورتم باریدن اشکام خیلی داغ بودن تا اون لحظه حتی به سمت پامم نگاه نکردم حتی دلشو نداشتم به اون قسمت نگاه کنم فقط به این داشتم فکر میکردم که خودم اینجا اما پام تو قبرستون با این فکرم تلخ خندیدم بین گریه خندیدن چه حسی داره؟فقط میدونم که خیلی درد اوره وقتی خندهی تلخمو دید دستاشو از رو یقم برداشت و به سمت احسان برگشت و گفتیه چیز بیار بده بخوره فعلا نمیخوام بمیره باهاش زیاد کار دارم
_به پات تیر خورد بعد احسان مجبور شد تورو بیاره اینجا و چون پات عفونت خیلی شدید کرده بود دکترهای ماهم مجبور شدن که پات و قطع کنن
و بعد به حالت نمایشی دستاشو مشت کرد و سمت چشماش برد که مثلا داره گریه میکنه احسانم لباشو بهم فشار میداد تا نخنده ولی من اخ که وقتی گفت پاتو قطع کردن اصلا انگار تو این دنیا نبودم چشام گرد شد دهنم عین ماهی بازو بسته میشد اما هیچ صدای ازش بیرون نمیومد تو شوک خیلی عجیبی فرو رفته بودم یعنی ۱۷ سال با پا بودم و الان باید بدون پا باشم اصلا میتونم مگه چشای گردم پراز اشک شد هنوزم دهنم عین ماهی بازو بسته میشد بدون هیچ صدای اون دوتا هنوز داشتن منو نگاه میکردنن قیافشون یجوری بود کلماتو گم کردم اصلا با از دست دادن پام زبونمم از دست دادم قلبم تیر کشید دستمو که به سمت قلبم بردم و سیـ**نمو چنگ زدم هم زمان اشکای داغم گونمو خیس کردن باریختن اشک انگار که زبونمو کمی پیدا کردم خیلی سوال تو ذهنم بود که یکیشو پرسیدم+ما....مانم.......کجا......ستو بغضم بیشتر ترکید اون اقاعه گفت:مامانت الان خونست و فکر میکنه دخترش مرده و بعد به حالت نمایشی دستشو مشت کرد و به قسمت چپ سیـ****نش ضربه های پی در پی اما یواش میزد وگفت_واییی دخترم واییی دختر عزیزم واییی دختر جووونم مرد واییی خدا........همینجور داشت ادامه میداد که باجیغ گفتم+بســــــــــــع بســــــــع ساکــــــــت شــــــــــــو دهــــنتــــو بببند ساکت شوبا دوقدم خودشو بهم رسوند یقهی لباسمو چنگ زدم تازه لباسمو دیدم همون لباس های خونم بود لباس های بلوچیم وقتی یقمو گرفت گفت_دخترهی عوضی تا یکم لی لی به لا لات گذاشتیم واسه ما هار نشو دخترهی عوضی سکوت کردم راستش اصلا چیزی نداشتم بگم فقط اشکام شدیدتر رو صورتم باریدن اشکام خیلی داغ بودن تا اون لحظه حتی به سمت پامم نگاه نکردم حتی دلشو نداشتم به اون قسمت نگاه کنم فقط به این داشتم فکر میکردم که خودم اینجا اما پام تو قبرستون با این فکرم تلخ خندیدم بین گریه خندیدن چه حسی داره؟فقط میدونم که خیلی درد اوره وقتی خندهی تلخمو دید دستاشو از رو یقم برداشت و به سمت احسان برگشت و گفتیه چیز بیار بده بخوره فعلا نمیخوام بمیره باهاش زیاد کار دارم
۹:۲۸
#پارت_15
*دوماهی از تیر خوردن من میگذره از اون روز به بعد که واسم غذا اوردن چیزی زیادی نخوردم یعنی نتونستم حالت تهوع گرفتم بعد از اون هر روز ساعت معینی فقط یک وعده بهم غذا میدادن اونم وقتی که نور خورشید وسط اون اتاق تاریک و قدیمی می تابید تا چند روز اصلا به قسمت پایین تنم نگاه نمیکردم خیلی میترسیدم هفتهی اول شبها تب میکردم و هزیون میگفتم ولی هیچکس نبود که تبمو پایین بیاره خودم بودمو خدای من بعد از یه هفته تب و لرز و نگاه نکردن به پام احسان با یه مرد دیگهای اومد تو اتاق با کیفی که دست مرده بود و گوشی پزشکی که رو شونه هاش بود فهمیدم دکتره دکتره اومد نزدیک پام و پام نگاه کرد راستش هنوزهم جرعت نگاه کردن به پامو نداشتم که دکتره گفت_احسان اینکه پاش عفونت کرده مگه تو نگفتی وضع جسمیش خوبه و تب و لرز نداره با این حرف دکتر به احسان نگاه کردم بغض توی گلوم خیلی شدید شد به حدی که احساس خفگی میکردم من یه هفتهی تمام تو تب داشتم میسوختم بعد اون رفته گفته که من خوبم احسان چشم ازم گرفت رو به دکتره گفت_حالش که خوب بود من ندیدم تب کنه+خیله خب باشه الان یه سرم بهش وصل میکنم تا تبشو بیاره پایین و یه تب بر میدم که هرشب بهش بدی یه چندتا قرص خشککن هم میدم تا عفونت پاش کم بشه بعد از مکثی کوتاهی و نگاهی به دوربر باز به احسان گفت _از اینجاهم ببرش یه جای خوب و گرم اینجا نمیتونه سر پا بشه شاید هم با این عفونت چند روز بیشتر زنده نمونه نگاش کن رنگ صورتش عینه گچه همونجور که داشت حرف میزد دستشو به پام رسوند و پامو نگاه میکرد که وقتی دستش به پام خورد جیغی ضعیفی کشیدم یعنی توان بیشتری نداشتم _آروم باش دختر دارم ناخنای پات و نگاه میکنم ببینم عفونت چقدر پیشرفت کردهگیج شدم یعنی چی انگشتای پامو نگاه میکنه مگه من پا دارم که انگشت داشته باشم تلخ خندهی زدم و به دکتر نگاه کردم و گفتم +کدوم پا کدوم انگشت مگه من پا دارم که انگشت داشته باشم با این حرفم دکتر تعجب کرد و احسان خندید خندیدنش از ته دل و با صدا بود که دکتر به سمت احسان رفت و سرشو با تاسف تکان داد و دوباره به سمت من برگشت و گفت _بله که پا و انگشت داری دختر خانم زیبا مگه میشه دختری به زیبایی تو پا نداشته باشه بالاخره بغضم ترکید با ترکیدن بغضم به سمت پای راستم نگاه کردم اشکام مثل یه پردهای جلوی دیدمو گرفته بودم با دستام اشکامو پس زدم و پامو نگاه کردم خدای من پام هنوز سرجاش بود ولی کلا باد کرده بود و سیاه شده بود اولش ترسیدم ولی بعدش میون گریه خندیدم اشکام همینطور که میرختن لبام میخندیدن یعنی احسان و رئیسش بهم یه دستی زده بودن بعد از سفارشات دکتر که محل سکونتمو تغییر بدن و به موقع دادن داروهام و وصل کردن سرم گذاشت رفت و من از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم بعد از یه هفته جامو عوض کردن وقتی داشتم از اون اتاق تاریک میرفتم بیرون تازه متوجه شدم که من اصلا تو شهر خودم نیستم و یه جایی سرسبز و پر از دارو درخت هستم که یکم شبیه به شمال کرده بودش از اون اتاق قدیمی به یه کلبهی دنج و گرم نقل مکان کردم تو این دو ماه دو خانم مثل قبل فقط میومدن یه وعده غذا بهم میدادن و داروهامو بهم میدادن و خونه رو جمع میکردن و میرفتن و من باز شب ها تنها میشدم دیگه کمتر تب میکردم ورم پام و سیاهیش کم و کم تر میشد الان دوماهی از اون روزها میگذره و الان پام بهتره شده ولی بازم هم ورم داشت و رنگش بنفش بود هنوز رو پام نمیتونستم مثل قبل وایستم
*دوماهی از تیر خوردن من میگذره از اون روز به بعد که واسم غذا اوردن چیزی زیادی نخوردم یعنی نتونستم حالت تهوع گرفتم بعد از اون هر روز ساعت معینی فقط یک وعده بهم غذا میدادن اونم وقتی که نور خورشید وسط اون اتاق تاریک و قدیمی می تابید تا چند روز اصلا به قسمت پایین تنم نگاه نمیکردم خیلی میترسیدم هفتهی اول شبها تب میکردم و هزیون میگفتم ولی هیچکس نبود که تبمو پایین بیاره خودم بودمو خدای من بعد از یه هفته تب و لرز و نگاه نکردن به پام احسان با یه مرد دیگهای اومد تو اتاق با کیفی که دست مرده بود و گوشی پزشکی که رو شونه هاش بود فهمیدم دکتره دکتره اومد نزدیک پام و پام نگاه کرد راستش هنوزهم جرعت نگاه کردن به پامو نداشتم که دکتره گفت_احسان اینکه پاش عفونت کرده مگه تو نگفتی وضع جسمیش خوبه و تب و لرز نداره با این حرف دکتر به احسان نگاه کردم بغض توی گلوم خیلی شدید شد به حدی که احساس خفگی میکردم من یه هفتهی تمام تو تب داشتم میسوختم بعد اون رفته گفته که من خوبم احسان چشم ازم گرفت رو به دکتره گفت_حالش که خوب بود من ندیدم تب کنه+خیله خب باشه الان یه سرم بهش وصل میکنم تا تبشو بیاره پایین و یه تب بر میدم که هرشب بهش بدی یه چندتا قرص خشککن هم میدم تا عفونت پاش کم بشه بعد از مکثی کوتاهی و نگاهی به دوربر باز به احسان گفت _از اینجاهم ببرش یه جای خوب و گرم اینجا نمیتونه سر پا بشه شاید هم با این عفونت چند روز بیشتر زنده نمونه نگاش کن رنگ صورتش عینه گچه همونجور که داشت حرف میزد دستشو به پام رسوند و پامو نگاه میکرد که وقتی دستش به پام خورد جیغی ضعیفی کشیدم یعنی توان بیشتری نداشتم _آروم باش دختر دارم ناخنای پات و نگاه میکنم ببینم عفونت چقدر پیشرفت کردهگیج شدم یعنی چی انگشتای پامو نگاه میکنه مگه من پا دارم که انگشت داشته باشم تلخ خندهی زدم و به دکتر نگاه کردم و گفتم +کدوم پا کدوم انگشت مگه من پا دارم که انگشت داشته باشم با این حرفم دکتر تعجب کرد و احسان خندید خندیدنش از ته دل و با صدا بود که دکتر به سمت احسان رفت و سرشو با تاسف تکان داد و دوباره به سمت من برگشت و گفت _بله که پا و انگشت داری دختر خانم زیبا مگه میشه دختری به زیبایی تو پا نداشته باشه بالاخره بغضم ترکید با ترکیدن بغضم به سمت پای راستم نگاه کردم اشکام مثل یه پردهای جلوی دیدمو گرفته بودم با دستام اشکامو پس زدم و پامو نگاه کردم خدای من پام هنوز سرجاش بود ولی کلا باد کرده بود و سیاه شده بود اولش ترسیدم ولی بعدش میون گریه خندیدم اشکام همینطور که میرختن لبام میخندیدن یعنی احسان و رئیسش بهم یه دستی زده بودن بعد از سفارشات دکتر که محل سکونتمو تغییر بدن و به موقع دادن داروهام و وصل کردن سرم گذاشت رفت و من از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم بعد از یه هفته جامو عوض کردن وقتی داشتم از اون اتاق تاریک میرفتم بیرون تازه متوجه شدم که من اصلا تو شهر خودم نیستم و یه جایی سرسبز و پر از دارو درخت هستم که یکم شبیه به شمال کرده بودش از اون اتاق قدیمی به یه کلبهی دنج و گرم نقل مکان کردم تو این دو ماه دو خانم مثل قبل فقط میومدن یه وعده غذا بهم میدادن و داروهامو بهم میدادن و خونه رو جمع میکردن و میرفتن و من باز شب ها تنها میشدم دیگه کمتر تب میکردم ورم پام و سیاهیش کم و کم تر میشد الان دوماهی از اون روزها میگذره و الان پام بهتره شده ولی بازم هم ورم داشت و رنگش بنفش بود هنوز رو پام نمیتونستم مثل قبل وایستم
۱۸:۴۷
۱۰:۰۴
هستین؟
۱۹:۳۳