بله | کانال قصه بارون
عکس پروفایل قصه بارونق

قصه بارون

۶۸۷ عضو
بازی سرنوشت part 4 بعد از چند دقیقه رسیدیم. راننده در رو باز کرد و وارد عمارت شد. بعدش ترمز زد و نیهاد پیاده شد. رو به من گفت:– پیاده شو! می‌خوای تا صبح همون‌جا بشینی؟
پیاده شدم. نیهاد دستم رو گرفت و آروم منو دنبال خودش کشوند. با هم وارد عمارت شدیم. همین که وارد شدیم، صدای زنی با خوشحالی اومد که داشت از پله‌ها می‌اومد پایین. یه پیرمرد هم با عصا پشت سرش بود.
اون خانم با ذوق داد زد:– وای این عروس منه، کوروش! نگاش کن، چقدر نازه عروسم!
بعد از گفتن این حرف، اومد سمتم و محکم بغلم کرد.– پس تو آینازی؟ عزیزم، مثل اسمت ماهی خوشگلم!
با لبخند ازشون تشکر کردم که گفت:– من مامان نیهاد هستم، پریسا.
آیناز:– خوشبختم پریسا خانم.
پریسا:– عه وا! این‌طوری نشد که عزیزم، «مامان» صدام کن، خوشگلم!
تا خواستم چیزی بگم، همون آقای مسن اومد جلو و گفت:– من بابای نیهاد هستم، دخترم. خوش اومدی به خونت. از این به بعد من و پریسا رو عین مامان و بابای خودت بدون، خوشگل خانم.
این حرف‌ها رو با یه لحن خیلی مهربون گفت که حسابی به دلم نشست. بابای خودم هیچ‌وقت این‌طوری باهام رفتار نکرده بود...
بعد از چند دقیقه، دست‌هاشو باز کرد که برم بغلش. با خجالت رفتم سمتش. محکم بغلم کرد و با خنده گفت:– کَنیشکَ جُوانَم!
از اون کلمه‌ی اولش تعجب کردم. وقتی از بغلش اومدم بیرون، گفت:–کَنیشکَ جُوانَم به کردی می‌شه «دختر خوشگلم». فکر کنم نیهاد بهت نگفته که ما کرد هستیم، عزیزم.
آیناز:– نگفته بود...

۱۸:۴۶

بازی سرنوشت part 5پریسا: پسرم، عروسمو ببر اتاق‌تون استراحت کنه، معلومه چقدر خسته‌ست، کَنیشکَم.
نیهاد: باشه مامان.
بعد از گفتن این حرف، دستمو گرفت و به سمت پله‌ها هدایت کرد. وارد اتاقی شدیم که تمش سیاه و سفید بود.
نیهاد: برو استراحت کن، فعلاً کار دارم. وقتی این کارم تموم شد، تازه کارم با تو شروع میشه، بچه.
آیناز (با بغض و ترس): منظورت چیه؟ یعنی چی که...؟
نذاشت حرفمو تموم کنم. دستمو محکم گرفت، کشید سمت خودش و با خشم غرید:
نیهاد: چی تو ذهن فندوقیت می‌گذره بچه؟ که اینطوری می‌لرزی، هوم؟
با عصبانیت به مچ دستم که اسیر دستش بود فشار آورد و منو پرت کرد سمت دیوار. محکم به دیوار خوردم. صدای شکستن استخون‌هامو شنیدم.
آیناز (با درد): آخ...
نیهاد: تا وقتی اسمت نرفته تو شناسنامم، تا خودت نخوای، دستمم بهت نمی‌خوره. ما کُردها تا زن خودش نخواد، کاری نداریم، مخصوصاً اگه هنوز ناموس من نشدی. اسمت تو شناسنامم نیست، که اونم بزودی میشه.
فهمیدی مغز فندوقی؟ فهمیدی؟! الانم برو بخواب رو تخت و بیشتر از این منو سگ نکن.
خواستم برم سمت تخت که یهو دلم شدید تیر کشید. دستمو گذاشتم روش و «آخ»ی گفتم. سریع نیهاد اومد سمتم و منو گرفت سمت خودش.
نیهاد (با لحنی ملایم‌تر): ببینمت، چت شد یهو؟
دستش رو پشت کمرم انداخت، بعدش بلندم کرد و بردم حموم. شیر آب رو باز کرد و گفت:
نیهاد: می‌رم از پری پد بگیرم برات. حمومتو بکن، آب داغه. دراومدی، یکی از تیشرت‌هامو بپوش.
آیناز: نیهاد...
نیهاد: جان فسقلی؟
آیناز: مرسی...
احساس کردم با گفتن این حرفم لبخند ریزی زد.
.آخی پسر مو چجوری مراقب خانمش.

۱۸:۴۷

این هم از پارت های امشبمون امید وارم لذت برده باشین و با واکنش های زیر پیام ها بهمون انرژی بدین undefined🥹

۱۸:۴۸

سلام سلام

۱۸:۲۱

دختـر پاشنه کفش طلاundefinedundefined

۱۸:۲۳

خوشگـل شـهر قصـه هـا🥲undefined

۱۸:۲۴

سینـدرلا سیـندرلا🥹undefined

۱۸:۲۴

سیندرلااهام بیاید پـارت داریمااundefinedundefined

۱۸:۲۴

#بازی سرنوشت##part 6#
دو روز… فقط دو روز طول کشید تا امروز برسه.امروزی که باید زنِ مردی می‌شدم که نه می‌شناختمش، نه بهش اعتماد داشتم.من برای این زندگی آماده نبودم… برای بودن کنار کسی که تمام دنیامو با تردید پر کرده. مردی که گذشته‌اش سایه‌اش رو انداخته بود روی آینده‌ی من.
از دور صدای مامان‌پری رو شنیدم که با لحن مهربون و گرم همیشگیش گفت:– دخترم، آرایشگر اومده عزیزم. بیا بشین که کارشو شروع کنه.
نزدیکم که شد، نگاهی به صورتم انداخت. چشم‌هام پر از اشک بود.– وای مادر… تو چرا بغض کردی عزیز دلم؟
نفس حبس‌شده‌ام رها شد.مثل سیلی از پشت سر، اشک‌هام ریختن و تمام اون ترسی که تا حالا قورت داده بودم، بالا اومد.
بغلم کرد… محکم، مثل همیشه.موهامو با محبت نوازش می‌کرد و زیر لب، به کُردی چیزی گفت. نمی‌فهمیدم چی می‌گه، ولی صدای لرزونش… مثل لالایی، یه‌جوری دلمو تکون داد.
– عزیزم… دختر خوشگلم… چرا گریه می‌کنی قربونت برم؟ کی اذیتت کرده؟ نیهاد چیزی گفته؟
با صدای گرفته‌ای گفتم:– می‌ترسم… خیلی می‌ترسم.
– از چی مادر؟ بگو ببینم چی دل کوچولوتو لرزونده؟
– از شروع این زندگی… از اینکه نکنه اشتباه باشه. دلم شور می‌زنه مامان‌پری…احساس می‌کنم این زندگی، با نیهاد… انگار قراره نصفه بمونه. قراره جایی تهش خراب شه…
دست‌هاش هنوز تو موهام بودن. نوازشش مثل آرام‌بخش بود، مثل یه پناه امن وسط طوفان.
– مادر…پسر من شاید سرد باشه، شاید گاهی رفتارش آدمو عصبی کنه…اما یه چیزو مطمئن باش: اگه دلشو بدی، اگه عشق ببینه، تبدیل می‌شه به یه کوه.یه کوهی که پناهته.اون نمی‌ذاره کسی بهت آسیبی بزنه. مخصوصاً تو… تو که قراره زندگیش بشی، هم‌نفسش.تو فرق داری عزیز دلم.
چند لحظه بعد گونه‌هامو بوسید و لبخند زد.– حالا پاشو خوشگل خانوم… این فکرای بد رو بریز دور. امشب شب عقدته. قراره بدرخشی… هم مثل همیشه، هم بیشتر از همیشه.
با صدای آروم گفتم:– باشه…
– آفرین دختر قشنگم.

۱۸:۲۵

#بازی سرنوشت ##part 7#نیهاد
امروز…امروز قراره اسمش کنار اسمم بشینه.آیناز… بشه زنم.زن عقدیِ نیهاد رستگار.
چقدر این جمله ساده‌س، نه؟ولی پشت همین چند کلمه، ماه‌ها فکر و خیال خوابیده. ماه‌هایی که شب به شب، با تصویر موهای فرِ پریشونش به خواب رفتم…با یاد چشم‌های عسلی‌ای که یه‌جوری نگام می‌کردن، که انگار هزار بار قسمم داده بودن «نزدیک نشو… ولی بمون».
ماه‌هاست با خودم جنگیدم.با دلی که نمی‌خواست عاشق شه… با مغزی که همه‌چی رو حساب و کتاب می‌کرد، جز تپش قلبم کنار اون دختر.همون دختری که با یه خنده‌ی ناز، کل غرورمو ریخت زمین.
و حالا… همه‌ی اون خنده‌ها، اون چشم‌ها، اون ناز کردن‌ها، مال منن.آره… مال منِ نیهاد رستگار.
نیشخند زدم.– مردی که یه عمر نه دل داده، نه دل برده، حالا دلشو جا گذاشته پیش یه فنچ خانوم…
صدای پدرم از پشت سر، مثل همیشه با شوخی شروع شد:– به‌به! آقا دوماد! چه‌خبر از دلِ عاشق؟
لبخند محوی زدم.– توپ توپم بابا…
– خب معلومه! وقتی مرد، با دختری که دوستش داره قراره ازدواج کنه، از این بهتر؟
سکوت کردم. بعد از چند لحظه گفتم:– نمی‌دونم چرا… حس می‌کنم هیچی درست پیش نمی‌ره. یه چیزی ته دلم بی‌قراره.
بابا جدی‌تر از همیشه نگام کرد.– پسرم… وقتی دختری رو از زندگی خودش کشیدی بیرون، آوردیش تو دنیای خودت…وقتی بدون اینکه دلشو ازت مطمئن کنی، بهش گفتی "قراره زن من شی"…خب معلومه که ترس داره، معلومه که دلش لرزونه.این رابطه، پستی و بلندی داره…تا تو نشونی بهش ندی که امنه… که قراره کنارش باشی، نه روبه‌روش… اونم بهت دل نمی‌ده.اعتماد، با اجبار نمیاد. با لمسِ آرومِ عشق میاد.با اینکه ببینه، بین این همه سختی، تو فقط واسه اون نرمی…
حرفی نزدم. فقط نفس عمیقی کشیدم.راست می‌گفت…من برای گرفتنش همه کاری کردم، جز اینکه آرومش کنم.جز اینکه بهش نشون بدم عشق… قدرت نمی‌خواد، پناه می‌خواد.و من… شاید وقتش بود یاد بگیرم پناه بودن یعنی چی.
پریسا با لبخند آرومی از پشت سر صدامون زد:– اوهو… پدر و پسری نشستین درد و دل می‌کنین؟
بابا، مثل همیشه با همون شوخی‌های پدرونه‌ش گفت:– عروس خانوممون چی شد؟ آرایشگر اومد، آماده‌ش کرد؟
پریسا سری به تأسف تکون داد.– آره، آماده‌ست… ولی دلش آروم نیست.می‌ترسه…نه از آرایش، نه از مراسم…از زندگی‌ای که قراره با نیهاد شروع کنه.پسرم، باید بهش نشون بدی که می‌تونه بهت تکیه کنه.باید حسش کنی… نه با کلمات، با رفتار، با قلبت.
نگاهش پر از مهر بود.یه جور مادرانه که توش هزار تا نصیحتِ بی‌کلام خوابیده بود.
زمزمه کردم:– ثابت می‌کنم، مادر… با تموم وجودم، ثابت می‌کنم.

۱۸:۲۶

قصه بارون
#بازی سرنوشت # #part 7# نیهاد امروز… امروز قراره اسمش کنار اسمم بشینه. آیناز… بشه زنم. زن عقدیِ نیهاد رستگار. چقدر این جمله ساده‌س، نه؟ ولی پشت همین چند کلمه، ماه‌ها فکر و خیال خوابیده. ماه‌هایی که شب به شب، با تصویر موهای فرِ پریشونش به خواب رفتم… با یاد چشم‌های عسلی‌ای که یه‌جوری نگام می‌کردن، که انگار هزار بار قسمم داده بودن «نزدیک نشو… ولی بمون». ماه‌هاست با خودم جنگیدم. با دلی که نمی‌خواست عاشق شه… با مغزی که همه‌چی رو حساب و کتاب می‌کرد، جز تپش قلبم کنار اون دختر. همون دختری که با یه خنده‌ی ناز، کل غرورمو ریخت زمین. و حالا… همه‌ی اون خنده‌ها، اون چشم‌ها، اون ناز کردن‌ها، مال منن. آره… مال منِ نیهاد رستگار. نیشخند زدم. – مردی که یه عمر نه دل داده، نه دل برده، حالا دلشو جا گذاشته پیش یه فنچ خانوم… صدای پدرم از پشت سر، مثل همیشه با شوخی شروع شد: – به‌به! آقا دوماد! چه‌خبر از دلِ عاشق؟ لبخند محوی زدم. – توپ توپم بابا… – خب معلومه! وقتی مرد، با دختری که دوستش داره قراره ازدواج کنه، از این بهتر؟ سکوت کردم. بعد از چند لحظه گفتم: – نمی‌دونم چرا… حس می‌کنم هیچی درست پیش نمی‌ره. یه چیزی ته دلم بی‌قراره. بابا جدی‌تر از همیشه نگام کرد. – پسرم… وقتی دختری رو از زندگی خودش کشیدی بیرون، آوردیش تو دنیای خودت… وقتی بدون اینکه دلشو ازت مطمئن کنی، بهش گفتی "قراره زن من شی"… خب معلومه که ترس داره، معلومه که دلش لرزونه. این رابطه، پستی و بلندی داره… تا تو نشونی بهش ندی که امنه… که قراره کنارش باشی، نه روبه‌روش… اونم بهت دل نمی‌ده. اعتماد، با اجبار نمیاد. با لمسِ آرومِ عشق میاد. با اینکه ببینه، بین این همه سختی، تو فقط واسه اون نرمی… حرفی نزدم. فقط نفس عمیقی کشیدم. راست می‌گفت… من برای گرفتنش همه کاری کردم، جز اینکه آرومش کنم. جز اینکه بهش نشون بدم عشق… قدرت نمی‌خواد، پناه می‌خواد. و من… شاید وقتش بود یاد بگیرم پناه بودن یعنی چی. پریسا با لبخند آرومی از پشت سر صدامون زد: – اوهو… پدر و پسری نشستین درد و دل می‌کنین؟ بابا، مثل همیشه با همون شوخی‌های پدرونه‌ش گفت: – عروس خانوممون چی شد؟ آرایشگر اومد، آماده‌ش کرد؟ پریسا سری به تأسف تکون داد. – آره، آماده‌ست… ولی دلش آروم نیست. می‌ترسه… نه از آرایش، نه از مراسم… از زندگی‌ای که قراره با نیهاد شروع کنه. پسرم، باید بهش نشون بدی که می‌تونه بهت تکیه کنه. باید حسش کنی… نه با کلمات، با رفتار، با قلبت. نگاهش پر از مهر بود. یه جور مادرانه که توش هزار تا نصیحتِ بی‌کلام خوابیده بود. زمزمه کردم: – ثابت می‌کنم، مادر… با تموم وجودم، ثابت می‌کنم.
این هم از پارت های امشبundefinedشبتون پر از آرامش عشقا... undefined

۱۸:۳۰

سلام همگی

۲۰:۰۷

خوب هستید

۲۰:۰۸

شرمنده که رمان نمی زارم

۲۰:۰۹

خودتون خوب میدونید اوضاع جنگ و این دردسر ها هست‌.

۲۰:۰۹

سلام همگی

۲۰:۴۲

خوبید همگی

۲۰:۴۳

آموزش فعالسازی چاکراها :اینستاگرام من :@7chacraاستاد علوم غریبه

۲۰:۴۴

ble.ir/join/5wYi5qzge8به چنل من بپیوندید . طلسم و علوم غریبه

۲۰:۴۴

سلام خوبید همگی

۱۱:۲۵