زیر سایه، دور از شلوغی، با دستی کنار چانه نشسته بود. حال و هوایش با همیشه فرق میکرد. رفتارش عجیب شده بود. ساعتی پیش بود که خبر کنار کشیدنش از جنگ، مثل بمبی لشگر را ترکاند. از او بعید بود اینگونه عقب بکشد. هر که او را میشناخت اعتراف میکرد از شجاعترین جنگاوران کوفه است. نه امکان نداشت ترسیده باشد. حتما دلیل دیگری داشت.༺═────────═༻حر! چه کاری بود که با خودت کردی؟ تو که میدانستی او پسر فاطمه (س) است. چرا راه را بر او بستی؟ چرا وعده صلح ابن زیاد را باور کردی؟ پروردگارا! من نزد تو از خطاهایم توبه میکنم. یعنی حسین (ع) از من میگذرد؟༺═────────═༻از دور سایهای نزدیک میشد. اصحاب خودشان را برای درگیری آماده کردند. – دست نگه دارید. او...او...حر نیست؟+ چرا؛ خودش است.– چرا پابرهنه است؟ + رزمجامه هم ندارد.– گویا قصد دارد تسلیم شود.خود را نزدیک امامش رساند؛ در حالی که بند چکمههایش را گره زده و آنها را دور گردنش انداخته بود. سرافکنده و شرمنده مقابل اباعبدالله (ع) رساند. دلش پر بود از سخن اما شرم مجال سخنگفتن نمیداد. تمام توانش را جمع کرد و گفت:«فدایت گردم، من همانم که تو را از بازگشت به مدینه باز داشته و کار را بر تو سخت گرفتم. به خدا گمانم این نبود که این مردم با تو چنین کنند، من نزد خدا توبه نمودم. آیا توبهام پذیرفته میشود؟» اباعبدالله (ع) سخن گفت :«سرت را بالا بگیر! توبه تو پذیرفته شد.»༺═────────═༻حر بن یزید ریاحی با یک تصمیم خود را از صف دوزخیان به صف مجاهدان خدا رساند و با شهادتش همه چیزش را در راه خدا داد.پروردگارا! اگر در تبعیت از ولی خدا کوتاهی کردیم، از ما بگذر و ما را از مجاهدان راه خودت قرار بده
@m_m_nikkhah
۸
۱۹:۲۵