روز بیستوهشتم جنگ؛ مشهد
صبح با ثمین قرار گذاشتیم. از قبل جنگ میخواستیم هم را ببینیم و خورد به اتفاقات مختلف و دست آخر افتاد به اینروزها. قرارمان صحن انقلاب بود. هم را بغل که کردیم گفت:« چطوری جنگزده؟» خندیدم. این را خودم محض اخاذی چندباری بهکار بردهبودم ولی اولینبار بود که از کسی میشنیدمش. عکس گرفتیم، نماز خواندیم، دل سبک کردیم. در پی ساخت یک کلیپی برای رزمندهها بود، درباره راشهای آن حرف زدیم. بین حرفها یکجمله انداخت «روزنوشتهای سعیده رو خوندی؟» نخوانده بودم. کتابی که برای تولدش گرفتهبودم را دادم بهش چون نمیدانستم بعدا چه میشود... بعد جدا شدیم و رفت.من ماندم و پرسهزنیهایم در حرم. رفتم سمت ایوان طلا یک گوشه نشستم. یاد کانال سعیده افتادم. از ساعت شش تا هفت آنجا بودم. هم زیر ایوان طلا و و هم در کانال سعیده. بیپرده و واقعی و غیرکلیشهای نوشتهبود. دقیق و عجیب. همهاش را توی قلبم احساس میکردم. با شهادت سید یحیی غمگین شدم، با خبر شهادت آقا آواره، نگران سید کریم، با شهادت پدرش عزادار... با سعیده تنها... انگار همه آن گریهها که به هوای بودن وسط جنگ فشارشان دادهبودم پایین حالا داشت یکجا میآمد بالا. مثل جانم. اسم آن قاب را میگذارم: سرندیپیتی در حرمغمش خیلی سنگین بود روی دلم. با همان حال سوخته بلند شدم رفتم زیارت به نیابت از شهید و برای دل خانوادهاش. برای همه داغدیدههای ایستاده. نماز خواندم و امین الله. به سعیده پیام دادم و رفتم سمت باب الجواد. دلم برایش تنگ شدهبود.چند کتاب خریدم و اسنپ گرفتم که برگردم. راننده اسنپ وقتی فهمید از تهران آمدهام پرسید:« تهران چیزی هم ازش مونده؟» با خنده گفتم زندگی جریان دارد و هنوز شبیه تهرانی است که میشناختیم. زخمی شده. کنار زخمهایش هنوز ولی نفس میکشد. دلم برای تهران تنگ شد. تهران زخمی وحشی خودمان. غمش زنده شد توی دلم. برای نابودی این منحوسها دعا کردیم و از ماشین پیادهشدم.
مسجد نزدیک هتلمان هرروز دم غروب برنامه دارد. یکگروه سرود از دخترها و پسرها توی پیادهرو ردیف میشوند و سرودهایشان را برای عابران اجرا میکنند. صدایشان بلند است قدهایشان کوتاه. بعضی کارهایشان روی مخ بود. ولی دوتا از کارهایشان را خیلی دوست داشتم. داشت باران میبارید. حدود ساعت ده شب عزم حرم کردم. میخواستم اگر تجمعی بود بروم حال و هوایش را ببینم. از دور صدای تکبیر پیچیده بود. همان خیابان شیرازی و منتهی به حرم دو طرف بلوار، آدمها و پرچمها جمع شده بودند. قسمت جذابش این بود که پسزمینه همه اینها گنبد طلایی حرم بود که رخ نشان میداد. ماشینهای پرچمدار هم از بین دسته، پرسروصدا رد میشدند و در زیرگذر محو میشدند. بین آدمها یک آقای عربی هم بود که با شعارها همراهی میکرد. در یکی از وقفهها که برای جابهجا شدن شعاردهنده اصلی با فرد دیگری اتفاق میافتاد آمد وسط که شعارها را دم بگیرد. وزن و قافیه بعضی شعارهای فارسی را به هم زده بود ولی آدمها همچنان پشتش تکرار میکردند. دید که جماعت از شور افتادهاند؛ یکهو فریاد زد:« الموت لامریکا الموت لاسراییل»صدای آدمها تا حرم رفت.
جمعه/ ۰۴/۱/۷@maajaaraa | ماجَرا
صبح با ثمین قرار گذاشتیم. از قبل جنگ میخواستیم هم را ببینیم و خورد به اتفاقات مختلف و دست آخر افتاد به اینروزها. قرارمان صحن انقلاب بود. هم را بغل که کردیم گفت:« چطوری جنگزده؟» خندیدم. این را خودم محض اخاذی چندباری بهکار بردهبودم ولی اولینبار بود که از کسی میشنیدمش. عکس گرفتیم، نماز خواندیم، دل سبک کردیم. در پی ساخت یک کلیپی برای رزمندهها بود، درباره راشهای آن حرف زدیم. بین حرفها یکجمله انداخت «روزنوشتهای سعیده رو خوندی؟» نخوانده بودم. کتابی که برای تولدش گرفتهبودم را دادم بهش چون نمیدانستم بعدا چه میشود... بعد جدا شدیم و رفت.من ماندم و پرسهزنیهایم در حرم. رفتم سمت ایوان طلا یک گوشه نشستم. یاد کانال سعیده افتادم. از ساعت شش تا هفت آنجا بودم. هم زیر ایوان طلا و و هم در کانال سعیده. بیپرده و واقعی و غیرکلیشهای نوشتهبود. دقیق و عجیب. همهاش را توی قلبم احساس میکردم. با شهادت سید یحیی غمگین شدم، با خبر شهادت آقا آواره، نگران سید کریم، با شهادت پدرش عزادار... با سعیده تنها... انگار همه آن گریهها که به هوای بودن وسط جنگ فشارشان دادهبودم پایین حالا داشت یکجا میآمد بالا. مثل جانم. اسم آن قاب را میگذارم: سرندیپیتی در حرمغمش خیلی سنگین بود روی دلم. با همان حال سوخته بلند شدم رفتم زیارت به نیابت از شهید و برای دل خانوادهاش. برای همه داغدیدههای ایستاده. نماز خواندم و امین الله. به سعیده پیام دادم و رفتم سمت باب الجواد. دلم برایش تنگ شدهبود.چند کتاب خریدم و اسنپ گرفتم که برگردم. راننده اسنپ وقتی فهمید از تهران آمدهام پرسید:« تهران چیزی هم ازش مونده؟» با خنده گفتم زندگی جریان دارد و هنوز شبیه تهرانی است که میشناختیم. زخمی شده. کنار زخمهایش هنوز ولی نفس میکشد. دلم برای تهران تنگ شد. تهران زخمی وحشی خودمان. غمش زنده شد توی دلم. برای نابودی این منحوسها دعا کردیم و از ماشین پیادهشدم.
مسجد نزدیک هتلمان هرروز دم غروب برنامه دارد. یکگروه سرود از دخترها و پسرها توی پیادهرو ردیف میشوند و سرودهایشان را برای عابران اجرا میکنند. صدایشان بلند است قدهایشان کوتاه. بعضی کارهایشان روی مخ بود. ولی دوتا از کارهایشان را خیلی دوست داشتم. داشت باران میبارید. حدود ساعت ده شب عزم حرم کردم. میخواستم اگر تجمعی بود بروم حال و هوایش را ببینم. از دور صدای تکبیر پیچیده بود. همان خیابان شیرازی و منتهی به حرم دو طرف بلوار، آدمها و پرچمها جمع شده بودند. قسمت جذابش این بود که پسزمینه همه اینها گنبد طلایی حرم بود که رخ نشان میداد. ماشینهای پرچمدار هم از بین دسته، پرسروصدا رد میشدند و در زیرگذر محو میشدند. بین آدمها یک آقای عربی هم بود که با شعارها همراهی میکرد. در یکی از وقفهها که برای جابهجا شدن شعاردهنده اصلی با فرد دیگری اتفاق میافتاد آمد وسط که شعارها را دم بگیرد. وزن و قافیه بعضی شعارهای فارسی را به هم زده بود ولی آدمها همچنان پشتش تکرار میکردند. دید که جماعت از شور افتادهاند؛ یکهو فریاد زد:« الموت لامریکا الموت لاسراییل»صدای آدمها تا حرم رفت.
جمعه/ ۰۴/۱/۷@maajaaraa | ماجَرا
۳:۵۶
این پسرها را خیلی دوست داشتم. کمی با فاصله از جمعیت، بالای همین گلدان، مدت طولانی ایستاده بودند و بیوقفه، بدون اینکه نگاهشان از خیابان برداشته شود، با همین ته اخم مردانه بین ابروهایشان پرچمها را تکان میدادند.جنگ از پسرهایمان مرد ساخته بود.
@maajaaraa | ماجَرا
@maajaaraa | ماجَرا
۹:۱۹
روز بیستونهم جنگ؛ مشهد
[اول، روز]باز هم دم صبح رفتم حرم. خیلی سحرهای حرم زندهام میکنند. کمی که صحن آزادی ماندم، گفتم تنوعی بدهم و بروم انقلاب. ننشسته یک وانت بزرگ با چهار باند و یک تریبون سر و کلهاش پیدا شد. روحانی سید قدبلندی پشت تریبون رفت و مقدمهچینی کرد که همه حاضران را به برنامه متصل کرد. یک سخنرانی کرد که کلافهام کرد و بعد هم شروع کردند به خواندن امین الله با صدای خیلی بلند. داشتم عصبانی و عصبانیتر میشدم. اینکه آن بنده خدا بعضا فالش میخواند بحثش جداست؛ اینکه احساس زورکی بودن از آن مراسم داشتم و خلوت نرم و لطیف و خنک حرم را به فریاد کشانده بودند و از احوال ملکوتی و نجوای مناجات به دور، اذیتم میکرد. با مرور گزاره دعای جمعی و استغاثه جمعی تلاش کردم خودم را همراه با جمع نگه دارم ولی نشد. یعنی صبرم لبریز شد از حرفهای پس و پیش و اضافات بین دعا. خود دعا کافی بود. جول و پلاسم را جمع کردم و با سرعتی که از عصبانیت بود از صحن زدم بیرون. رفتم سمت آن یکی کتابفروشی که در راه خروجی انقلاب و در ورودی کتابخانه حرم، آمدنی دیدهبودمش. باز بود. رفتم داخل و بین قفسهها خلوت کردم. چندکتابی دشت کردم و خوشحال آمدم بیرون. مامان زنگ زد که دارند از حرم میروند و همانجا هم را پیدا کردیم. هتل نزدیک بود ولی برای اینکه به صبحانه برسیم آن مسافت کم را سوار اتوبوس شدیم. کارت اتوبوس نداشتیم. تا نشستیم مامان زد به شانه بابا که یادش نرود به راننده هزینه را پرداخت کند. مردی سبزهرو با صورت پرچین و خطوط کنارمان نشستهبود. کتوشلوار اتونکشیدهای تنش بود. جمله مامان را شنید. تا بابا به خودش بجنبد کارتش را از جیبش درآورد و تعارف کرد. بابا تشکر کرد و همچنان دنبال عابربانک خودش میگشت که مرد پرسید:« چند نِفِرین؟ سه نفر؟» بعد از جا پرید و رفت سمت دستگاه و بید بید سه بار کارتش را زد روی آن. بابا تقریبا داشت از خجالت خودش را میزد و هزاربار تشکر کرد و خواست نقدی حساب کند و مرد با لبخند و بدون اینکه توی چشمهایمان نگاه کند فقط مدام دستش را به نشانه این حرفها را نزنید توی هوا تکان میداد و زیر لب گفت:« چه حرفیه. زائر امام رضایِن شما...»قبل رفتن به هتل، سرپایی تحقیقات میدانی کردم که مطمئن شوم این مسجد همان است که فکر میکنم یا نه. خودش بود...
@maajaaraa | ماجَرا
[اول، روز]باز هم دم صبح رفتم حرم. خیلی سحرهای حرم زندهام میکنند. کمی که صحن آزادی ماندم، گفتم تنوعی بدهم و بروم انقلاب. ننشسته یک وانت بزرگ با چهار باند و یک تریبون سر و کلهاش پیدا شد. روحانی سید قدبلندی پشت تریبون رفت و مقدمهچینی کرد که همه حاضران را به برنامه متصل کرد. یک سخنرانی کرد که کلافهام کرد و بعد هم شروع کردند به خواندن امین الله با صدای خیلی بلند. داشتم عصبانی و عصبانیتر میشدم. اینکه آن بنده خدا بعضا فالش میخواند بحثش جداست؛ اینکه احساس زورکی بودن از آن مراسم داشتم و خلوت نرم و لطیف و خنک حرم را به فریاد کشانده بودند و از احوال ملکوتی و نجوای مناجات به دور، اذیتم میکرد. با مرور گزاره دعای جمعی و استغاثه جمعی تلاش کردم خودم را همراه با جمع نگه دارم ولی نشد. یعنی صبرم لبریز شد از حرفهای پس و پیش و اضافات بین دعا. خود دعا کافی بود. جول و پلاسم را جمع کردم و با سرعتی که از عصبانیت بود از صحن زدم بیرون. رفتم سمت آن یکی کتابفروشی که در راه خروجی انقلاب و در ورودی کتابخانه حرم، آمدنی دیدهبودمش. باز بود. رفتم داخل و بین قفسهها خلوت کردم. چندکتابی دشت کردم و خوشحال آمدم بیرون. مامان زنگ زد که دارند از حرم میروند و همانجا هم را پیدا کردیم. هتل نزدیک بود ولی برای اینکه به صبحانه برسیم آن مسافت کم را سوار اتوبوس شدیم. کارت اتوبوس نداشتیم. تا نشستیم مامان زد به شانه بابا که یادش نرود به راننده هزینه را پرداخت کند. مردی سبزهرو با صورت پرچین و خطوط کنارمان نشستهبود. کتوشلوار اتونکشیدهای تنش بود. جمله مامان را شنید. تا بابا به خودش بجنبد کارتش را از جیبش درآورد و تعارف کرد. بابا تشکر کرد و همچنان دنبال عابربانک خودش میگشت که مرد پرسید:« چند نِفِرین؟ سه نفر؟» بعد از جا پرید و رفت سمت دستگاه و بید بید سه بار کارتش را زد روی آن. بابا تقریبا داشت از خجالت خودش را میزد و هزاربار تشکر کرد و خواست نقدی حساب کند و مرد با لبخند و بدون اینکه توی چشمهایمان نگاه کند فقط مدام دستش را به نشانه این حرفها را نزنید توی هوا تکان میداد و زیر لب گفت:« چه حرفیه. زائر امام رضایِن شما...»قبل رفتن به هتل، سرپایی تحقیقات میدانی کردم که مطمئن شوم این مسجد همان است که فکر میکنم یا نه. خودش بود...
@maajaaraa | ماجَرا
۱۲:۴۹
روز بیستونهم جنگ؛ مشهد
[دوم، غروب]در کمال ناباوری همان بود. اگر میخواستم دنبالش بگردم اینقدر راحت پیدا نمیشد که حالا درست بیخ گوشمان پیدایش شده بود. تابلوی تاریخچهاش را خواندم. تأسیس برای سال ۱۳۵۲.در کوچکی داشت. سر در آن نوشته بود «مسجد کرامت»همان مسجدی که سال ۵۲ آقا سی روز ماه مبارک در آن سخنرانی کرده بود. همان که با آدمهای احتکالا سادهاش مثل کلاسی از نخبگان درباره مفاهیمی عمیق حرف زده بود و مثل معلمی خوشذوق برای همانها کاربرگهایی هم طراحی کرده بود. همان که خروجیاش شدهبود کتاب طرح کلی اندیشه اسلامی.عزم کردم یک نماز خودم را برسانم مسجد. خیلی دوست داشتم ببینم چه شکلیاست و آن سخنرانیها را در موقعیت مسجد تصور کنم. دوست داشتم در و دیوارش را ببینم، هوایش را، گوشهوکنارش را. غروب با صدای گروه سرودخوان بچهها در پیادهرو فهمیدم اذان نزدیکاست. به دو حاضر شدم و زدم بیرون. سر راه از وجنات امر فهمیدم یک آقایی مسئول گروه سرود است و چندکلامی صحبت کردیم.حسابی باد میآمد. خودم را رساندم به در اصلی مسجد و در شمایل دقیق «غریبه» مردهایی که تند تند داخل میرفتند را نگاه کردم. پیرمردی من را دید. با دست اشاره کرد در زنانه داخل کوچه. دویدم. طبق معمول در زنانه در یک پستویی بود و صعب العبورترین پلهها را داشت. صدای خندههای زیرزیرکی دخترانه میآمد. دخترکهای گروه سرود بودند. از بینشان رد شدم و خودم را به صف نماز رساندم. نمیدانم تحت تاثیر اثر وضعی محیط بودم یا واقعا مزهاش فرق داشت؛ ولی حتی دعاهای قنوت امام جماعت به دلم مینشست وقتی میخواند «اللهم انصر جیوش المسلمین». بین دو نماز هم توضیح داد که اینروزها بهخاطر تراکم و کثرت شهدا، چطور و بر طبق کدام قاعده فقهی بدون دانستن نام پدر میتوانیم برای درگذشتگان نماز شب اول قبر بخوانیم. این دقت نظرش را دوست داشتم. نماز دوم را خواندیم و جمعیت متفرق شد.
من مثل گردشگرها تازه بلند شدهبودم و جزئیات اطرافم را نگاه میکردم. مسجد، بیشتر از حد تصورم کوچک بود و در و دیوارهای سالخوردهای داشت. قسمت خانمها از بین مشبکهای چوبی، به مردانه اشراف داشت. پرده را کنار زدم که مردانه را ببینم. هنوز آدمها به صورت پراکنده درحال دعا و ثنا بودند. من ولی با چشمهایم دنبال محراب میگشتم. آنجایی که اگر کسی بخواهد سخنرانی کند احتمالا آنجا میایستد. همینطور فقط نگاه کردم. برگشتم. بعد دلم نیامد. دوباره رفتم پشت آن مشبکها. دوباره مردانه را نگاه کردم. میترسیدم کسی به جرم چشمچرانی متهمم کند. برگشتم. دوری زدم. دلم هنوز آنجا بود. رفتم پشت نردهها، موبایل را درآوردم عکس گرفتم و برای بار آخر آنجا را دید زدم. صداها توی سرم پیچیدهبود. کاربرگها داشت پخش میشد. هنوز رمضان بود.من در سال ۵۲ بودم.
شنبه/ ۰۵/۱/۸@maajaaraa | ماجَرا
[دوم، غروب]در کمال ناباوری همان بود. اگر میخواستم دنبالش بگردم اینقدر راحت پیدا نمیشد که حالا درست بیخ گوشمان پیدایش شده بود. تابلوی تاریخچهاش را خواندم. تأسیس برای سال ۱۳۵۲.در کوچکی داشت. سر در آن نوشته بود «مسجد کرامت»همان مسجدی که سال ۵۲ آقا سی روز ماه مبارک در آن سخنرانی کرده بود. همان که با آدمهای احتکالا سادهاش مثل کلاسی از نخبگان درباره مفاهیمی عمیق حرف زده بود و مثل معلمی خوشذوق برای همانها کاربرگهایی هم طراحی کرده بود. همان که خروجیاش شدهبود کتاب طرح کلی اندیشه اسلامی.عزم کردم یک نماز خودم را برسانم مسجد. خیلی دوست داشتم ببینم چه شکلیاست و آن سخنرانیها را در موقعیت مسجد تصور کنم. دوست داشتم در و دیوارش را ببینم، هوایش را، گوشهوکنارش را. غروب با صدای گروه سرودخوان بچهها در پیادهرو فهمیدم اذان نزدیکاست. به دو حاضر شدم و زدم بیرون. سر راه از وجنات امر فهمیدم یک آقایی مسئول گروه سرود است و چندکلامی صحبت کردیم.حسابی باد میآمد. خودم را رساندم به در اصلی مسجد و در شمایل دقیق «غریبه» مردهایی که تند تند داخل میرفتند را نگاه کردم. پیرمردی من را دید. با دست اشاره کرد در زنانه داخل کوچه. دویدم. طبق معمول در زنانه در یک پستویی بود و صعب العبورترین پلهها را داشت. صدای خندههای زیرزیرکی دخترانه میآمد. دخترکهای گروه سرود بودند. از بینشان رد شدم و خودم را به صف نماز رساندم. نمیدانم تحت تاثیر اثر وضعی محیط بودم یا واقعا مزهاش فرق داشت؛ ولی حتی دعاهای قنوت امام جماعت به دلم مینشست وقتی میخواند «اللهم انصر جیوش المسلمین». بین دو نماز هم توضیح داد که اینروزها بهخاطر تراکم و کثرت شهدا، چطور و بر طبق کدام قاعده فقهی بدون دانستن نام پدر میتوانیم برای درگذشتگان نماز شب اول قبر بخوانیم. این دقت نظرش را دوست داشتم. نماز دوم را خواندیم و جمعیت متفرق شد.
من مثل گردشگرها تازه بلند شدهبودم و جزئیات اطرافم را نگاه میکردم. مسجد، بیشتر از حد تصورم کوچک بود و در و دیوارهای سالخوردهای داشت. قسمت خانمها از بین مشبکهای چوبی، به مردانه اشراف داشت. پرده را کنار زدم که مردانه را ببینم. هنوز آدمها به صورت پراکنده درحال دعا و ثنا بودند. من ولی با چشمهایم دنبال محراب میگشتم. آنجایی که اگر کسی بخواهد سخنرانی کند احتمالا آنجا میایستد. همینطور فقط نگاه کردم. برگشتم. بعد دلم نیامد. دوباره رفتم پشت آن مشبکها. دوباره مردانه را نگاه کردم. میترسیدم کسی به جرم چشمچرانی متهمم کند. برگشتم. دوری زدم. دلم هنوز آنجا بود. رفتم پشت نردهها، موبایل را درآوردم عکس گرفتم و برای بار آخر آنجا را دید زدم. صداها توی سرم پیچیدهبود. کاربرگها داشت پخش میشد. هنوز رمضان بود.من در سال ۵۲ بودم.
شنبه/ ۰۵/۱/۸@maajaaraa | ماجَرا
۴:۳۲
نماز عشا، به رکوع رسیدهبودیم که کسی با «یا الله» و صدایی که معلوم بود خیلی دویده وارد شد. پیش نماز آنقدر حواسش به مأمومهایش بود که رکوع را کش بدهد و منتظرش بماند تا او هم متصل شود.مرد با گفتن «الله اکبر» بلند، به امام جماعت علامت داد که به صف ملحق شدههمگی با هم از رکوع بلند شدیم. یادم بود درباره رکوع آقای چیتچیان با ارجاع به حدیثی میگفت توصیه شده وقت رکوع گردنمان را کمی بیشتر هم به جلو بکشیم. که یعنی ما ابایی از دادن سر نداریم و فقط برابر تو تعظیم میکنیم. میگفت رکوع حالت سر سپردگی و آمادگی برای جهاد است. وقتی سرت را گرفتهای جلو که بدهی در راه خدا. حالا انگار همین حد از آمادگی را کسی که امام است میتواند کمی بیشتر هم کش بدهد، و زمان بخرد، که یکی که عقب مانده و در راه است ولی عزم رسیدن دارد هم خودش را به صف برساند.اگر کسی از ابتدا به نماز نرسیده باشد، رکوع آخرین موقفیست که میتواند در آن به جماعت ملحق شود. انگار نقطه سر دادن و جهاد، آخرین موقف رسیدن عقبترها و پراکندهها و در راه ماندهها به قافله باشد.برای هر آنکس که عزم رسیدن دارد و پای لنگش او را عقب انداخته...علامتش الله اکبر استالله اکبر ذکر وقت رسیدن استوقت قامت بستنمیرسی و وصل میشوی و خم میشوی. حالا تو هم آماده سرسپاری جمعی هستی.
سبحان ربی العظیم و بحمده...الله اکبر
پ.ن: همه این تکههای پازل، در همان دو رکعت شکسته عشای مسجد کرامت، همانوقتی که یکی که دیر کرده بود به نماز جماعت رسید؛ توی سرم آمد.توشهاش را بعد نماز برداشتم برای وقتهایی که پایم میلنگد و پای لنگم من را از قافله عقب میاندازد... برای عزم رسیدن به موقف آمادگی جهاد.از آن مسجد عزیز کوچک سالخورده دوست داشتنی بیرون زدم.
@maajaaraa | ماجَرا
سبحان ربی العظیم و بحمده...الله اکبر
پ.ن: همه این تکههای پازل، در همان دو رکعت شکسته عشای مسجد کرامت، همانوقتی که یکی که دیر کرده بود به نماز جماعت رسید؛ توی سرم آمد.توشهاش را بعد نماز برداشتم برای وقتهایی که پایم میلنگد و پای لنگم من را از قافله عقب میاندازد... برای عزم رسیدن به موقف آمادگی جهاد.از آن مسجد عزیز کوچک سالخورده دوست داشتنی بیرون زدم.
@maajaaraa | ماجَرا
۵:۰۹
روز سیوسوم جنگ؛ تهران
صبح تقریبا از حوالی چهار و نیم بیدار بودم. دلیل مشخصی نتوانستم پیدا کنم که چرا صبحها اینقدر زود بیدار میشوم و بعدش نمیخوابم. آنها که من را بشناسند میدانند این چقدر چیز عجیبی است! پیدایشان شده بود و از دور و نزدیک صداهایی میآمد. نماز خواندم. متنهای عقبمانده را نوشتم و کتاب خواندم. بابا رفت مراسم ختم پدر دوستش. یادآوری کردم تشییع امروز ساعت سه شروع میشود. ظهر شده بود. ساعت یک بچههای فرهنگ جلسه آنلاینی برای سالگرد تولد زهرا حداد داشتند. شهیده زهرا حداد البته. رفتم. همه داغدار بودند. مراسم تولدی بود که تنه به ترحیم میزد. کارگروه شعر آن را برگزار کرده بود پس پر بود از شعر. شعر شاعرهای مختلف از آقا گرفته تا بچهها. جلسه دلگیری بود. توی سرم داشتم سناریوهای مختلف از زندگیاش را تصویرسازی میکردم. مجری برنامه دوبیت خواند از شعری که آقا برای عروسش گفته بوده.زهرا تو عروس خانه ی مایی
شایسته ی نام نیک زهرایی
پاداش جهاد مجتبایی
تو دلبند منی هدی و بشرایی رقیق شدم. دلم داشت میسوخت. هنوز در حالوهوای خیالات خودم بودم که مجری سیلی واقعیت زشت را زد توی صورتم. خیلی نرم و عادی اینکار را کرد ولی من فرو ریختم. گفت:« این شعر ادامه داشته ولی متاسفانه از قابی که روی دیوار منزل زهرا خانم حداد بوده همینقدرش مونده بود.» یعنی چه؟ یعنی چه که از قاب همینقدرش مانده؟ ار آدمها چطور؟چقدر عجیب که ما اینچیزها را دیدیمچقدر پوستمان کلفت شدهبود که میتوانستیم درباره این چیزها صحبت کنیم. روضهخوانها توی سرم حالا شروع کردهبودند. به سری گفتم:« دلم میسوزه از کتابخونه آقا هیچی نموند. دوست داشتم به کتابهاش دست بزنم. دوست داشتم میشد خونهش رو مثل جماران برم ببینم. هیچی ازش به جا نموند.» گفت: «یه چیز بزرگ موند ولی. پسرش.»
سهونیم حاضر شدیم برویم تشییع. به دلایل قلبی و درونی خیلی برایم مهم بود به این تشییع برسم. یک احساس نزدیکی و محبتی به سردار تنگسیری داشتم که قابل توضیح نبود. ولی لازم داشتم در خاطرتم ثبت کنم که به تشییع دلیران تنگستان رسیدم و بعدها برای بچههای تعریف کنم. به عنوان شاهد مثالی از اینکه من خودم آنجا بودم. شاهد مثالی بر اینکه افسانه نبود. همهاش واقعیت داشت. ما با چشمهای خودمان دیدیدم...یکاتفاق جالبی که اینروزها میافتد و دوستش دارم، پیدا کردن راه با نشان همدیگر است. مطمئن نبودیم آدرس را از کدام طرف برویم بهتر است. کمی جلو رفتیم، از ماشینهای پرچمدار جلوتر خیالمان راحت شد راه را درست آمدهایم و باقیاش معلوم شد. ماشین را تقریبا همانجایی پارک کردیم که برای روز قدس کردهبودیم. پل حافظ را گرفتیم رفتیم پایین و از گیشا به جمعیت ملحق شدیم. ماشینهای شهدا هنوز نرسیدهبودند.کتابفروشی اسم اینبار باز بود. خیلی هم شلوغ بود اتفاقا. رفتم پی چندکتابی که دنبالشان بودم. آقای کتابفروش آنجا با حوصله و اشتیاق چندکتاب دیگر هم بهمان معرفی کرد. میخواستم کتابها را خودم بخرم(که البته کارتم را جا گذاشتهبودم!)، بابا گفت: « نذر فرهنگی همچنان برقراره.» این را وقتهایی میگوید که کتابهای زیاد یا از این قبیل چیزها میخواهم بخرم و پولش را او میدهد. میگوید نذر فرهنگی خودش است که عذاب وجدان نداشته باشم و شریک باشد در کتابهایی که میخوانم و خودش وقت نمیکند بخواند :)
ادامه دارد...
@maajaaraa | ماجَرا
صبح تقریبا از حوالی چهار و نیم بیدار بودم. دلیل مشخصی نتوانستم پیدا کنم که چرا صبحها اینقدر زود بیدار میشوم و بعدش نمیخوابم. آنها که من را بشناسند میدانند این چقدر چیز عجیبی است! پیدایشان شده بود و از دور و نزدیک صداهایی میآمد. نماز خواندم. متنهای عقبمانده را نوشتم و کتاب خواندم. بابا رفت مراسم ختم پدر دوستش. یادآوری کردم تشییع امروز ساعت سه شروع میشود. ظهر شده بود. ساعت یک بچههای فرهنگ جلسه آنلاینی برای سالگرد تولد زهرا حداد داشتند. شهیده زهرا حداد البته. رفتم. همه داغدار بودند. مراسم تولدی بود که تنه به ترحیم میزد. کارگروه شعر آن را برگزار کرده بود پس پر بود از شعر. شعر شاعرهای مختلف از آقا گرفته تا بچهها. جلسه دلگیری بود. توی سرم داشتم سناریوهای مختلف از زندگیاش را تصویرسازی میکردم. مجری برنامه دوبیت خواند از شعری که آقا برای عروسش گفته بوده.زهرا تو عروس خانه ی مایی
شایسته ی نام نیک زهرایی
پاداش جهاد مجتبایی
تو دلبند منی هدی و بشرایی رقیق شدم. دلم داشت میسوخت. هنوز در حالوهوای خیالات خودم بودم که مجری سیلی واقعیت زشت را زد توی صورتم. خیلی نرم و عادی اینکار را کرد ولی من فرو ریختم. گفت:« این شعر ادامه داشته ولی متاسفانه از قابی که روی دیوار منزل زهرا خانم حداد بوده همینقدرش مونده بود.» یعنی چه؟ یعنی چه که از قاب همینقدرش مانده؟ ار آدمها چطور؟چقدر عجیب که ما اینچیزها را دیدیمچقدر پوستمان کلفت شدهبود که میتوانستیم درباره این چیزها صحبت کنیم. روضهخوانها توی سرم حالا شروع کردهبودند. به سری گفتم:« دلم میسوزه از کتابخونه آقا هیچی نموند. دوست داشتم به کتابهاش دست بزنم. دوست داشتم میشد خونهش رو مثل جماران برم ببینم. هیچی ازش به جا نموند.» گفت: «یه چیز بزرگ موند ولی. پسرش.»
سهونیم حاضر شدیم برویم تشییع. به دلایل قلبی و درونی خیلی برایم مهم بود به این تشییع برسم. یک احساس نزدیکی و محبتی به سردار تنگسیری داشتم که قابل توضیح نبود. ولی لازم داشتم در خاطرتم ثبت کنم که به تشییع دلیران تنگستان رسیدم و بعدها برای بچههای تعریف کنم. به عنوان شاهد مثالی از اینکه من خودم آنجا بودم. شاهد مثالی بر اینکه افسانه نبود. همهاش واقعیت داشت. ما با چشمهای خودمان دیدیدم...یکاتفاق جالبی که اینروزها میافتد و دوستش دارم، پیدا کردن راه با نشان همدیگر است. مطمئن نبودیم آدرس را از کدام طرف برویم بهتر است. کمی جلو رفتیم، از ماشینهای پرچمدار جلوتر خیالمان راحت شد راه را درست آمدهایم و باقیاش معلوم شد. ماشین را تقریبا همانجایی پارک کردیم که برای روز قدس کردهبودیم. پل حافظ را گرفتیم رفتیم پایین و از گیشا به جمعیت ملحق شدیم. ماشینهای شهدا هنوز نرسیدهبودند.کتابفروشی اسم اینبار باز بود. خیلی هم شلوغ بود اتفاقا. رفتم پی چندکتابی که دنبالشان بودم. آقای کتابفروش آنجا با حوصله و اشتیاق چندکتاب دیگر هم بهمان معرفی کرد. میخواستم کتابها را خودم بخرم(که البته کارتم را جا گذاشتهبودم!)، بابا گفت: « نذر فرهنگی همچنان برقراره.» این را وقتهایی میگوید که کتابهای زیاد یا از این قبیل چیزها میخواهم بخرم و پولش را او میدهد. میگوید نذر فرهنگی خودش است که عذاب وجدان نداشته باشم و شریک باشد در کتابهایی که میخوانم و خودش وقت نمیکند بخواند :)
ادامه دارد...
@maajaaraa | ماجَرا
۷:۴۶
روز سیوسوم جنگ؛ تهران
[ادامه...]آفتاب مایل شدهبود و ما دقیقا به سمت آفتاب در حرکت بودیم. خیابان شلوغ بود. از این شلوغها که زیرلایهاش یک سکوتی خوابیده. مثل فواصل سکوت بین نتهای یک قطعه موسیقی که انگار سر و صدای نتها روی ریل سکوت سوارند.ملت پراکنده و پرچمبهدست گوشهوکنار خیابان، حیران و منتظر، نشسته و ایستاده بودند.آن شانههای افتاده، نشستن لب جدولها، چشمدوختن به ناکجاها، گردن کشیدن بین جمعیت، سکانسهای آشنایی بود... این صف انتظار را یکجای دیگر هم دیده بودم.صف جماعت داغدیدهای که پشت در غسالخانه منتظرند تا عزیزشان و آشنایشان را بیاورند... بعد کمکم عزیز مردم، پیدایش شد. از دور. به موازات آفتاب. آدمهای نشسته فورا بلند شدند و ایستادهها آمدند وسط خیابان. قد پرچمها چندسانت بلندتر شد. شانهها صافتر، نگاهها مستقیم.روضهخوان میخواند. مرد و زن، انگار که بغضشان را تا همینجا با حیرانی نگهداشتهباشند وسط خیابان میزدند زیر گریه. ما دقیقا وسط همین جمعیت بودیم. ماشین نزدیک و نزدیکتر میشد. آدمها به هیاهو افتادهبودند. چشم در چشم شهدا که شدم، توی دلم فقط میگفتم:« برای بچههامون میگم از دلبران تنگستان بودی. میگم کاری رو کردی که کسی جرأتش رو نداشت...»وسط گریهها، آقای پشت بلندگو با تکبیر آدمها را بهخط کرد و بغضها فریاد شد. بعد عجیبترین سرود ملی عمرم را خواندیم. همه با هم. وسط خیابان. پشت سر شهید. آدمها سلام نظامی میدادند. همین نمای پایانی، لانگ شاتی از نمای ایستاده و در مشایعت شهید خواندن سرود ملی، در روز جمهوری اسلامی، سکانس طلایی یک فیلم میتوانست باشد.تمام ماجرا همین بود. ما هنوز هستیم.
چهارشنبه/ ۰۵/۱/۱۲@maajaaraa | ماجَرا
[ادامه...]آفتاب مایل شدهبود و ما دقیقا به سمت آفتاب در حرکت بودیم. خیابان شلوغ بود. از این شلوغها که زیرلایهاش یک سکوتی خوابیده. مثل فواصل سکوت بین نتهای یک قطعه موسیقی که انگار سر و صدای نتها روی ریل سکوت سوارند.ملت پراکنده و پرچمبهدست گوشهوکنار خیابان، حیران و منتظر، نشسته و ایستاده بودند.آن شانههای افتاده، نشستن لب جدولها، چشمدوختن به ناکجاها، گردن کشیدن بین جمعیت، سکانسهای آشنایی بود... این صف انتظار را یکجای دیگر هم دیده بودم.صف جماعت داغدیدهای که پشت در غسالخانه منتظرند تا عزیزشان و آشنایشان را بیاورند... بعد کمکم عزیز مردم، پیدایش شد. از دور. به موازات آفتاب. آدمهای نشسته فورا بلند شدند و ایستادهها آمدند وسط خیابان. قد پرچمها چندسانت بلندتر شد. شانهها صافتر، نگاهها مستقیم.روضهخوان میخواند. مرد و زن، انگار که بغضشان را تا همینجا با حیرانی نگهداشتهباشند وسط خیابان میزدند زیر گریه. ما دقیقا وسط همین جمعیت بودیم. ماشین نزدیک و نزدیکتر میشد. آدمها به هیاهو افتادهبودند. چشم در چشم شهدا که شدم، توی دلم فقط میگفتم:« برای بچههامون میگم از دلبران تنگستان بودی. میگم کاری رو کردی که کسی جرأتش رو نداشت...»وسط گریهها، آقای پشت بلندگو با تکبیر آدمها را بهخط کرد و بغضها فریاد شد. بعد عجیبترین سرود ملی عمرم را خواندیم. همه با هم. وسط خیابان. پشت سر شهید. آدمها سلام نظامی میدادند. همین نمای پایانی، لانگ شاتی از نمای ایستاده و در مشایعت شهید خواندن سرود ملی، در روز جمهوری اسلامی، سکانس طلایی یک فیلم میتوانست باشد.تمام ماجرا همین بود. ما هنوز هستیم.
چهارشنبه/ ۰۵/۱/۱۲@maajaaraa | ماجَرا
۱۱:۴۹
روز سیوپنجم جنگ؛ تهران
صبح رفیقم رسید تهران. روز دوم جنگ با هم خداحافظی کردهبودیم و راهیشدهبود. حالا خودش را بیخبر، به چه داستانها و سختیها، از هزاران کیلومتر آنطرفتر رساندهبود اینجا . آمدهبود که همراه بقیه وسط میدان باشد. داستان آمدنش خیلی مفصل است. خیلی عجیب و سینمایی است. خودش باید تعریف کند. بماند بدهی ما به بچههایمان که از این روزها برایشان تعریف کنیم. صبح با امیرحسین رفتیم دنبالش. ۲۴ ساعت میشد که در راه بود. سوار نشده پرچم داخل ماشین را از پنجره داد بیرون. لبخندش از حدود صورتش بزرگتر بود. جوری خیابانها را نگاه میکرد که انگار بار اول است. صبحانه حلیم خوردیم و همانجا دیدیم تلویزیون حلیمفروشی دارد خبر ساقط شدن یک اف نمیدانم چند دیگر را گزارش میکند. میگفتند در ایران افتاده و خیلی خبر عجیبی بود. با خنده گفت:« میمنت قدوم منه!»طول روز را با هم گذراندیم. کلی حرف نگفته داشتیم از این یکماه. ناهار را هم با هم از بیرون گرفتیم و خانهشان خوردیم. خیلی دلم گرم شده بود از آمدنش. حالا خیلی از کارهایی که تنهایی میکردم یا تنهایی نمیشد بکنم را میتوانستیم دوتایی بکنیم. آدم وقتی میداند یکی هست چقدر دلش قرصتر میشود.
شب قرار بود مامان بیاید دنبالمان برویم تجمع. یکمقدار مریضاحوال بودیم. گفتیم امشب را استراحت کنیم و خودمان با اسنپ برویم خانه. دلمان نیامد. قصد کردیم تا سر چهارراه پیادهبرویم. پیاده رفتن همانا و ماندگار شدن بین مردم همانا. رفیقم، که هزاران کیلومتر کوبیدهبود آمده بود برای همین چیزها، مثل سرمستهای دیوانه کف خیابان راه میرفت و میدید و میخندید. (و ممکن بود زیر ماشین برود). بر خیابان داشت با اعتراض بهم میگفت که پرچم ندارد و همانوقت آقایی از داخل ماشین دستش را دراز کرد و پرچمش را گرفت طرفش. از خوشحالی به آسمان رسیدهبود. حالا که پرچم داشتیم نمیشد سریع جمعیت را ترک کنیم. باید حقش ادا میشد. ماندیم. مامان زنگ زد که برگردیم دیگر. گفت سروصداها شروع شده. رفیقم با جوجهاش قرار داشت. وسط خیابان که همدیگر را بغل کردند، زد. جمعیت هوار میزدند «الله اکبر». دومی را زد. سومی را. هنوز همه همان وسط انگار که پایشان به زمین خیابان میخ شدهباشد ایستاده بودند. چهارمی صدایش یکجوری بود که همه نیممتر پریدیم بالا. خیلی نزدیک و شدید. صدا بین دیوارهای اطرافمان اکو میشد. بچهها گریهشان گرفتهبود و بزرگترها سفت بغلشان کردهبودند و در گوششان آرام حرف میزدند. نیروهای امنیتی دویدند وسط بلوار درحالی که همه نوک تفنگهایشان رو به آسمان بود. مراسم تمام شدهبود ولی مردم همچنان بودند. یکیشان که انگار فرمانده بود دوید وسط و با داد تلاش میکرد آدمها را به خودشان بیاورد و متفرق کند. بین دادهایش وقتی دید مردم خیلی رفتنی نیستند گفت:« زیرنویس کرده میزنه. تجمعها رو میزنه. برید لطفا.» و همین سکانس خیلی چیز عجیبی بود. درست شبیه آن چیزهایی که در کتابها و فیلمها خواندهبودیم و دیدهبودیم. همینقدر متناقض و عجیب که فریاد بزنی «مردم» بروند چون قرار است بزند و خودت دقیقا وسط همان خیابانی که قرار است بزند، ایستاده باشی.
@maajaaraa | ماجَرا
صبح رفیقم رسید تهران. روز دوم جنگ با هم خداحافظی کردهبودیم و راهیشدهبود. حالا خودش را بیخبر، به چه داستانها و سختیها، از هزاران کیلومتر آنطرفتر رساندهبود اینجا . آمدهبود که همراه بقیه وسط میدان باشد. داستان آمدنش خیلی مفصل است. خیلی عجیب و سینمایی است. خودش باید تعریف کند. بماند بدهی ما به بچههایمان که از این روزها برایشان تعریف کنیم. صبح با امیرحسین رفتیم دنبالش. ۲۴ ساعت میشد که در راه بود. سوار نشده پرچم داخل ماشین را از پنجره داد بیرون. لبخندش از حدود صورتش بزرگتر بود. جوری خیابانها را نگاه میکرد که انگار بار اول است. صبحانه حلیم خوردیم و همانجا دیدیم تلویزیون حلیمفروشی دارد خبر ساقط شدن یک اف نمیدانم چند دیگر را گزارش میکند. میگفتند در ایران افتاده و خیلی خبر عجیبی بود. با خنده گفت:« میمنت قدوم منه!»طول روز را با هم گذراندیم. کلی حرف نگفته داشتیم از این یکماه. ناهار را هم با هم از بیرون گرفتیم و خانهشان خوردیم. خیلی دلم گرم شده بود از آمدنش. حالا خیلی از کارهایی که تنهایی میکردم یا تنهایی نمیشد بکنم را میتوانستیم دوتایی بکنیم. آدم وقتی میداند یکی هست چقدر دلش قرصتر میشود.
شب قرار بود مامان بیاید دنبالمان برویم تجمع. یکمقدار مریضاحوال بودیم. گفتیم امشب را استراحت کنیم و خودمان با اسنپ برویم خانه. دلمان نیامد. قصد کردیم تا سر چهارراه پیادهبرویم. پیاده رفتن همانا و ماندگار شدن بین مردم همانا. رفیقم، که هزاران کیلومتر کوبیدهبود آمده بود برای همین چیزها، مثل سرمستهای دیوانه کف خیابان راه میرفت و میدید و میخندید. (و ممکن بود زیر ماشین برود). بر خیابان داشت با اعتراض بهم میگفت که پرچم ندارد و همانوقت آقایی از داخل ماشین دستش را دراز کرد و پرچمش را گرفت طرفش. از خوشحالی به آسمان رسیدهبود. حالا که پرچم داشتیم نمیشد سریع جمعیت را ترک کنیم. باید حقش ادا میشد. ماندیم. مامان زنگ زد که برگردیم دیگر. گفت سروصداها شروع شده. رفیقم با جوجهاش قرار داشت. وسط خیابان که همدیگر را بغل کردند، زد. جمعیت هوار میزدند «الله اکبر». دومی را زد. سومی را. هنوز همه همان وسط انگار که پایشان به زمین خیابان میخ شدهباشد ایستاده بودند. چهارمی صدایش یکجوری بود که همه نیممتر پریدیم بالا. خیلی نزدیک و شدید. صدا بین دیوارهای اطرافمان اکو میشد. بچهها گریهشان گرفتهبود و بزرگترها سفت بغلشان کردهبودند و در گوششان آرام حرف میزدند. نیروهای امنیتی دویدند وسط بلوار درحالی که همه نوک تفنگهایشان رو به آسمان بود. مراسم تمام شدهبود ولی مردم همچنان بودند. یکیشان که انگار فرمانده بود دوید وسط و با داد تلاش میکرد آدمها را به خودشان بیاورد و متفرق کند. بین دادهایش وقتی دید مردم خیلی رفتنی نیستند گفت:« زیرنویس کرده میزنه. تجمعها رو میزنه. برید لطفا.» و همین سکانس خیلی چیز عجیبی بود. درست شبیه آن چیزهایی که در کتابها و فیلمها خواندهبودیم و دیدهبودیم. همینقدر متناقض و عجیب که فریاد بزنی «مردم» بروند چون قرار است بزند و خودت دقیقا وسط همان خیابانی که قرار است بزند، ایستاده باشی.
@maajaaraa | ماجَرا
۹:۱۸
روز سیوپنجم جنگ؛ تهران
[ادامه]به هوای پیدا نشدن اسنپ مامان قرار بود بیاید دنبالمان. هنوز نرسیدهبود که خیابان به ولوله افتاد. گوشهایم از صدای انفجار ذوقذوق میکرد و ماهیچههای پشت گردنم منقبض بود. دور و اطراف را نگاه کردم که حاشیه امنی برای خودمان پیدا کنم. داشتم تلاش میکردم فکر کنم اگر بابا بود چهکار میکرد. دست رفیقم را گرفتم و کشیدمش کنار خیابان. راه افتادیم سمت مسیر آمدن مامان که تا برسد راه را نصف کنیم. زیر لب آیت الکرسی خواندم. از حاشیه کنار جدول میرفتیم. هنوز بالای سرمان صدای پدافند میآمد. به رفیقم گفتم:« اگه چیزی زد سریع بپر تو جوب و سرت رو بپوشون.» گفت:« واینستی من اول بپرم بعد بیای هااا. من نمیرم تو جوب این طوری.» خیالش را راحت کردم که همزمان و هرکس از گوشهای میپرد توی جوب و توضیح دادم چرا جوب محل امنی برای پناه گرفتن است. خیلی عجیب بود که ما داشتیم درباره کم و کیف پناهگاه وسط خیابان دیالوگ میکردیم و خودمان را برای جهیدن در جوب آماده. واقعا باورناپذیر بود. سر یکی از کوچهها چندنفر از نیروهای امنیتی آمادهباش ایستاده بودند. یکیشان آمد سمتمان و گفت جنگنده و پهپاد روی آسمان است. از کنار برویم و زودتر خودمان را به جای امنی برسانیم. برایشان آرزوی سلامتی کردیم. کمی بعد مامان فلاشر زنان، جلوی کافهای که بارها داخلش قهوه خوردهبودیم و قهقهه زدهبودیم ترمز زد و به حالت جنگی پریدیم بالا. در راه برگشت، سر هر چهارراه و میدان، هنوز آدمهای پرچم به دست زیادی ایستاده بودند.آدمها و پرچمها تمام نشدنی بودند.یک نامیرایی جمعی در عین میرایی فردی...چقدر روزهای عجیبی را زندگی میکردیم.خدا را شکر.
جمعه/ ۰۵/۱/۱۴@maajaaraa | ماجَرا
[ادامه]به هوای پیدا نشدن اسنپ مامان قرار بود بیاید دنبالمان. هنوز نرسیدهبود که خیابان به ولوله افتاد. گوشهایم از صدای انفجار ذوقذوق میکرد و ماهیچههای پشت گردنم منقبض بود. دور و اطراف را نگاه کردم که حاشیه امنی برای خودمان پیدا کنم. داشتم تلاش میکردم فکر کنم اگر بابا بود چهکار میکرد. دست رفیقم را گرفتم و کشیدمش کنار خیابان. راه افتادیم سمت مسیر آمدن مامان که تا برسد راه را نصف کنیم. زیر لب آیت الکرسی خواندم. از حاشیه کنار جدول میرفتیم. هنوز بالای سرمان صدای پدافند میآمد. به رفیقم گفتم:« اگه چیزی زد سریع بپر تو جوب و سرت رو بپوشون.» گفت:« واینستی من اول بپرم بعد بیای هااا. من نمیرم تو جوب این طوری.» خیالش را راحت کردم که همزمان و هرکس از گوشهای میپرد توی جوب و توضیح دادم چرا جوب محل امنی برای پناه گرفتن است. خیلی عجیب بود که ما داشتیم درباره کم و کیف پناهگاه وسط خیابان دیالوگ میکردیم و خودمان را برای جهیدن در جوب آماده. واقعا باورناپذیر بود. سر یکی از کوچهها چندنفر از نیروهای امنیتی آمادهباش ایستاده بودند. یکیشان آمد سمتمان و گفت جنگنده و پهپاد روی آسمان است. از کنار برویم و زودتر خودمان را به جای امنی برسانیم. برایشان آرزوی سلامتی کردیم. کمی بعد مامان فلاشر زنان، جلوی کافهای که بارها داخلش قهوه خوردهبودیم و قهقهه زدهبودیم ترمز زد و به حالت جنگی پریدیم بالا. در راه برگشت، سر هر چهارراه و میدان، هنوز آدمهای پرچم به دست زیادی ایستاده بودند.آدمها و پرچمها تمام نشدنی بودند.یک نامیرایی جمعی در عین میرایی فردی...چقدر روزهای عجیبی را زندگی میکردیم.خدا را شکر.
جمعه/ ۰۵/۱/۱۴@maajaaraa | ماجَرا
۹:۲۰
روز سیوششم جنگ؛ تهران
با هفتمها کلاس داشتم. اولین کلاس سال جدیدمان بود. آخرین جلسه کلاسمان همان روز جنگ رفت هوا. قرار بود آزمون فصلی داشتهباشند. برگههای آزمون هنوز دستنخورده داخل کمدم مانده. از کلاس مجازی بیزارم. چه برای اینکه خودم دانشجویش باشم و چه اینکه معلمش. به سختی زور زدم باب معاشرت با بچهها باز شود و کمی ازشان خبردار شوم. خواستم احساسشان را با سه کلمه بگویند. یکیشان گفت «دللرزگی» گفت دلگرمی هم هست ولی این روزها دللرزگی دارد. دلم برای لطافتشان رقیق شد. کمی درباره تکلیف عیدشان حرف زدیم و تا بجنبیم تقریبا کلاس تمام شده بود.
شب رفتیم سمت انقلاب. مثل همه شبهای گذشته شلوغ بود. بساطیها هم به راه بودند. انواع و اقسام پرچمها، جاسوییچی پهپاد شاهد و... دنبال پرچم فلسطین بودم و جلوی یکی از همین بساطیها توقف کردم. سعی داشت اثبات کند پرچمش خوب است ولی چیزی که میخواستم نبود. همین بین پرچم عراق را دیدیم. بابا برای سری خرید. حالا دوتا پرچم همزمان دستش گرفتهبود. حسابی باد میآمد و پرچمها جلوهشان بیشتر شده بود. دمنوش خوردیم و رفتیم سمت میدان. مردم یکجوری پرحرارت وسط میدان بودند که انگار شب اول است و هفته اول. نه نزدیک چهل شب. زیر بمباران و تهدید. چرخی زدیم و تماشا کردیم. یک کامیون بزرگ بدنهاش انگار ویدیو وال داشته باشد کلیپهای مداحیها و موسیقیهای پرشور این مدت را پخش میکرد و مردم همراهی میکردند. بچهها بالای داربستی که احتمالا برای عکاسها زده شده بود آویزان بودند و پرشور پرچم تکان میدادند. در همین گیرودار و بین شلوغیها صدای کل شنیدیم. بند دلمان پاره شد که باز کی دارد هلهله میکند و چه شده... از بین جملهها فهمیدیم ماشین عروس آمده بین جمعیت. همه جمع شده بودند دو طرف مسیر ماشین. یکی گل میریخت سرشان، یکی آرزوی خوشبختی میکرد. دشت شیشهشان عکس رهبر شهید و رهبر جدید زذه بودند. عروس زیر چندقواره پارچه شنل بود و داماد شیشهاش پایین و سرخوش تشکر میکرد. خیلی عجیب بود اما آدمها حقیقتا با دیدنشان خوشحال شده بودند. همه آن چیزهایی که از سر گذرانده بودیم انگار جز غم که ما را مشترک کرده بود، شادیهایمان را هم به هم گره زده بود. این را خیلی دوستش داشتم.در فرایند دست به دست شدن پرچمها، پرچم عراق دست من بود. بین جمعیت آقایی آمد رو به سری پرسید:« عکس بگیرم؟» و سری که بی تعلل گفت بله، رو کرد به من و عکس گرفت. من همچنان مات و متحیر نگاه می کردم که آقا با لبخند گفت:« اهلا و سهلا. مأجورین.» بعد تازه شصتم خبردار شد که فکر کردهبود من عراقی ام و به خاطر پرچم عکس گرفته بود و حیرانی من هم بر فرضیه ذهنش صحه گذاشته بود و برای همین از سری پرسیده بود. خندیدیم. حالا در رسانهها من عراقی بودم!
شنبه/ ۰۵/۱/۱۵@maajaaraa | ماجَرا
با هفتمها کلاس داشتم. اولین کلاس سال جدیدمان بود. آخرین جلسه کلاسمان همان روز جنگ رفت هوا. قرار بود آزمون فصلی داشتهباشند. برگههای آزمون هنوز دستنخورده داخل کمدم مانده. از کلاس مجازی بیزارم. چه برای اینکه خودم دانشجویش باشم و چه اینکه معلمش. به سختی زور زدم باب معاشرت با بچهها باز شود و کمی ازشان خبردار شوم. خواستم احساسشان را با سه کلمه بگویند. یکیشان گفت «دللرزگی» گفت دلگرمی هم هست ولی این روزها دللرزگی دارد. دلم برای لطافتشان رقیق شد. کمی درباره تکلیف عیدشان حرف زدیم و تا بجنبیم تقریبا کلاس تمام شده بود.
شب رفتیم سمت انقلاب. مثل همه شبهای گذشته شلوغ بود. بساطیها هم به راه بودند. انواع و اقسام پرچمها، جاسوییچی پهپاد شاهد و... دنبال پرچم فلسطین بودم و جلوی یکی از همین بساطیها توقف کردم. سعی داشت اثبات کند پرچمش خوب است ولی چیزی که میخواستم نبود. همین بین پرچم عراق را دیدیم. بابا برای سری خرید. حالا دوتا پرچم همزمان دستش گرفتهبود. حسابی باد میآمد و پرچمها جلوهشان بیشتر شده بود. دمنوش خوردیم و رفتیم سمت میدان. مردم یکجوری پرحرارت وسط میدان بودند که انگار شب اول است و هفته اول. نه نزدیک چهل شب. زیر بمباران و تهدید. چرخی زدیم و تماشا کردیم. یک کامیون بزرگ بدنهاش انگار ویدیو وال داشته باشد کلیپهای مداحیها و موسیقیهای پرشور این مدت را پخش میکرد و مردم همراهی میکردند. بچهها بالای داربستی که احتمالا برای عکاسها زده شده بود آویزان بودند و پرشور پرچم تکان میدادند. در همین گیرودار و بین شلوغیها صدای کل شنیدیم. بند دلمان پاره شد که باز کی دارد هلهله میکند و چه شده... از بین جملهها فهمیدیم ماشین عروس آمده بین جمعیت. همه جمع شده بودند دو طرف مسیر ماشین. یکی گل میریخت سرشان، یکی آرزوی خوشبختی میکرد. دشت شیشهشان عکس رهبر شهید و رهبر جدید زذه بودند. عروس زیر چندقواره پارچه شنل بود و داماد شیشهاش پایین و سرخوش تشکر میکرد. خیلی عجیب بود اما آدمها حقیقتا با دیدنشان خوشحال شده بودند. همه آن چیزهایی که از سر گذرانده بودیم انگار جز غم که ما را مشترک کرده بود، شادیهایمان را هم به هم گره زده بود. این را خیلی دوستش داشتم.در فرایند دست به دست شدن پرچمها، پرچم عراق دست من بود. بین جمعیت آقایی آمد رو به سری پرسید:« عکس بگیرم؟» و سری که بی تعلل گفت بله، رو کرد به من و عکس گرفت. من همچنان مات و متحیر نگاه می کردم که آقا با لبخند گفت:« اهلا و سهلا. مأجورین.» بعد تازه شصتم خبردار شد که فکر کردهبود من عراقی ام و به خاطر پرچم عکس گرفته بود و حیرانی من هم بر فرضیه ذهنش صحه گذاشته بود و برای همین از سری پرسیده بود. خندیدیم. حالا در رسانهها من عراقی بودم!
شنبه/ ۰۵/۱/۱۵@maajaaraa | ماجَرا
۶:۳۴
روز سیوهفتم جنگ؛ تهران
جنگ که شروع شد میدانستم این تو بمیری از آن تو بمیریها نیست. حالا سی و هفت روز بود که ما آن آدمهای قبلی نبودیم.داشت به چهل میرسید... چهل روز از شروع جنگ، چهل روز از بچههای میناب، چهل روز از شهادت آقا. چهل روز از تحقق جنگ منطقهای. چقدر عجیب بود که همه اینها را همان اول کار چشیدیم و بعدتر همه ادامه پیدا کرد. ولی ما هنوز بودیم. به رغم همه تهدیدها و ضرب و زورها. و هرروز بیشتر میشدیم به رغم سانسورها.
دنبال یک کاری بودیم که بکنیم. فرم یکی دو گروه جهادی را پر کردیم برای کمک. فعلا خبری ازشان نشده. به چندنفر هم پیام دادهبودیم که اگر کاری هست خبرمان کنند. فعلا ولی در وضعیت معلق برزخی بدی بودیم.
اخبار زدن دو هواپیمای آمریکا در حوالی جنوب اصفهان مثل بمب ترکیده. ما معمولیها فکر کنم حتی هنوز دقیقا نفهمیدهایم که دیشب چه اتفاقاتی افتاده و چه بلایی از سرمان دور شده. آنطور که برمیآید ولی، چیز عجیبوغریبی بوده. احتمالا سالهای بعد در کتابهای تاریخ دربارهاش بخوانیم و برای بچههایمان وقت خواندنِ «شبا که ما میخوابیم آقا پلیسه بیداره...» تعریفش کنیم. در فلان شبی... فکر می کنم خودمان از بس داغیم نمیفهمیم چقدر رویدادهای کمیابی را پشت سر هم تجربه کردهایم. حالا هم یک عملیات ناکام دیگر ابر ارتش غولپیکر دنیا! امیدوارم آیندگان حرفهایمان را باور کنند :)
شب برای تجمع بابا گفت خودت سوییچ را بردار برو. از این دل گندگیشان وقت جنگ خیلی خوشم میآید. یکچیزی ازشان دارم میبینم که شاید قبلا آنقدرها هم نبود. ولی شجاعتشان من را هم شجاعتر میکند. رفتیم تجریش. یکنیمچه بارانی میآمد. خیلی شلوغ بود. در راه آقایی یک لیوان شیرکاکائوی داغ دستمان داد. به میدان رسیدیم. بهار یکی دو روز قبلش آمده بود و از قبل جنگ ندیده بودمش. زنگ زدم که اگر آنطرفهاست بیاید. خودش را رساند و دوباره جمع سهتاییمان شکل گرفتهبود. بار آخر که سهتایی بودیم به لطف کمطاقتی و روانداری بعضیها خوب از دماغمان درآمده بود. شاید اگر میدانستیم جنگ اینقدر نزدیک است هرکدام مان یکجور دیگر برخورد میکردیم. جنگ دقیقا مساوی با مرگ نبود. ولی بودنش انگار سایه همیشه نزدیک مرگ را بیشتر به چشممان میآورد و همین خیلی چیزها را عوض میکرد. سرپایی مقادیری خوشوبش کردیم و مسخرهبازی درآوردیم و خندیدیم. همان وسط دختری آمد سراغمان و ازمان پرچم خواست. پرچم رومیزی کوچکی دستش بود و با شوخی گفت:« زشت نیست این ابهت پرچم انقدری دستم باشه؟» لحظه اول هرسهتایمان سختمان بود که پرچم عزیزمان را بدهیم. بعد چند ثانیه وقفه با خنده پرچم دستم را گرفتم سمتش. گفت بگذار پولش را بدهم. به پرچم اشاره کردم:« فقط سفت نگهش دار. »داشتیم درباره دل کندن حتی از پرچمها حرف میزدیم. کمی بعد بهار هم پرچمش را داد در راه خدا. حالا از ما سه نفر، فقط یک پرچم مانده بود. پرچمها دست به دست میشد. به نظرم وسط جنگ درستش همین بود. پرچم مال کسی نبود. مال همه بود. حتی اگر دل کندن ازش کار خیلی سختی بود. بعد بهار رفت. ما هم بین آدمها چرخی زدیم. نمیتوانم مراتب تعجبمان از دیدن دختر زیبایی که چیزی سرش نبود ولی پرچم نه حتی ایران، بلکه سپاه را دستش گرفتهبود انکار کنم. عجیبتر آنکه در چندقدمیاش یک روحانی ایستاده باشد و همه «باهم» باشیم.
برگشتنی از تنها مغازه باز نزدیک میدان چندجفت جوراب خریدیم. هردویمان از فقر جورابی در رنج بودیم. کلیپس من هم شکسته بود و آن هم خریدم. سوار ماشین شدیم و حرکت سمت خانه...
یکشنبه/ ۰۵/۱/۱۶@maajaaraa | ماجَرا
جنگ که شروع شد میدانستم این تو بمیری از آن تو بمیریها نیست. حالا سی و هفت روز بود که ما آن آدمهای قبلی نبودیم.داشت به چهل میرسید... چهل روز از شروع جنگ، چهل روز از بچههای میناب، چهل روز از شهادت آقا. چهل روز از تحقق جنگ منطقهای. چقدر عجیب بود که همه اینها را همان اول کار چشیدیم و بعدتر همه ادامه پیدا کرد. ولی ما هنوز بودیم. به رغم همه تهدیدها و ضرب و زورها. و هرروز بیشتر میشدیم به رغم سانسورها.
دنبال یک کاری بودیم که بکنیم. فرم یکی دو گروه جهادی را پر کردیم برای کمک. فعلا خبری ازشان نشده. به چندنفر هم پیام دادهبودیم که اگر کاری هست خبرمان کنند. فعلا ولی در وضعیت معلق برزخی بدی بودیم.
اخبار زدن دو هواپیمای آمریکا در حوالی جنوب اصفهان مثل بمب ترکیده. ما معمولیها فکر کنم حتی هنوز دقیقا نفهمیدهایم که دیشب چه اتفاقاتی افتاده و چه بلایی از سرمان دور شده. آنطور که برمیآید ولی، چیز عجیبوغریبی بوده. احتمالا سالهای بعد در کتابهای تاریخ دربارهاش بخوانیم و برای بچههایمان وقت خواندنِ «شبا که ما میخوابیم آقا پلیسه بیداره...» تعریفش کنیم. در فلان شبی... فکر می کنم خودمان از بس داغیم نمیفهمیم چقدر رویدادهای کمیابی را پشت سر هم تجربه کردهایم. حالا هم یک عملیات ناکام دیگر ابر ارتش غولپیکر دنیا! امیدوارم آیندگان حرفهایمان را باور کنند :)
شب برای تجمع بابا گفت خودت سوییچ را بردار برو. از این دل گندگیشان وقت جنگ خیلی خوشم میآید. یکچیزی ازشان دارم میبینم که شاید قبلا آنقدرها هم نبود. ولی شجاعتشان من را هم شجاعتر میکند. رفتیم تجریش. یکنیمچه بارانی میآمد. خیلی شلوغ بود. در راه آقایی یک لیوان شیرکاکائوی داغ دستمان داد. به میدان رسیدیم. بهار یکی دو روز قبلش آمده بود و از قبل جنگ ندیده بودمش. زنگ زدم که اگر آنطرفهاست بیاید. خودش را رساند و دوباره جمع سهتاییمان شکل گرفتهبود. بار آخر که سهتایی بودیم به لطف کمطاقتی و روانداری بعضیها خوب از دماغمان درآمده بود. شاید اگر میدانستیم جنگ اینقدر نزدیک است هرکدام مان یکجور دیگر برخورد میکردیم. جنگ دقیقا مساوی با مرگ نبود. ولی بودنش انگار سایه همیشه نزدیک مرگ را بیشتر به چشممان میآورد و همین خیلی چیزها را عوض میکرد. سرپایی مقادیری خوشوبش کردیم و مسخرهبازی درآوردیم و خندیدیم. همان وسط دختری آمد سراغمان و ازمان پرچم خواست. پرچم رومیزی کوچکی دستش بود و با شوخی گفت:« زشت نیست این ابهت پرچم انقدری دستم باشه؟» لحظه اول هرسهتایمان سختمان بود که پرچم عزیزمان را بدهیم. بعد چند ثانیه وقفه با خنده پرچم دستم را گرفتم سمتش. گفت بگذار پولش را بدهم. به پرچم اشاره کردم:« فقط سفت نگهش دار. »داشتیم درباره دل کندن حتی از پرچمها حرف میزدیم. کمی بعد بهار هم پرچمش را داد در راه خدا. حالا از ما سه نفر، فقط یک پرچم مانده بود. پرچمها دست به دست میشد. به نظرم وسط جنگ درستش همین بود. پرچم مال کسی نبود. مال همه بود. حتی اگر دل کندن ازش کار خیلی سختی بود. بعد بهار رفت. ما هم بین آدمها چرخی زدیم. نمیتوانم مراتب تعجبمان از دیدن دختر زیبایی که چیزی سرش نبود ولی پرچم نه حتی ایران، بلکه سپاه را دستش گرفتهبود انکار کنم. عجیبتر آنکه در چندقدمیاش یک روحانی ایستاده باشد و همه «باهم» باشیم.
برگشتنی از تنها مغازه باز نزدیک میدان چندجفت جوراب خریدیم. هردویمان از فقر جورابی در رنج بودیم. کلیپس من هم شکسته بود و آن هم خریدم. سوار ماشین شدیم و حرکت سمت خانه...
یکشنبه/ ۰۵/۱/۱۶@maajaaraa | ماجَرا
۸:۳۹
روز سیوهشتم جنگ؛ تهران
[اول]صبح بیدار نشده خبردار شدم کلاس ساعت ده دانشگاه به صورت مجازی درحال برگزار شدن است. با کراهت خودم را پرت کردم در سامانه. هیچ آمادگی و دلودماغ بازگشت به دانشگاه را نداشتم. حوصلهام برای دیدن و سروکله زدن با استادهای عنق کمتر شده بود. ترم جدید فقط یکهفتهاش برگزار شدهبود که جنگ شد. استاد هم از اول دوباره همه روضههای اول کار برای نمرهدهی و مقاله و شرح درس را خواند. منابع را معرفی کرد و ناظر به مجازی و حضوری، با نت ملی یا بین الملل گفت چه چیزهایی ازمان میخواهد. لحنش همدلی و گرمای مورد نیاز و توقعم را نداشت. انگار لازم داشتم با مهربانی بیشتری بهمان نشان دهد شرایطمان را درک میکند و اینروزها هم باهمایم. ولی چنین کاری نکرد. خودش هم انگار خیلی سر حال نبود. ناامیدی و لحن خاکستری بین کلماتش رفت نشست وسط حالم. کلاس تمام شد ولی اثر آن احوالات بر من نه. انگار همهشان را از همان پشت دوربین مخابره کردهبود به قلب من. خیلی ناراحت و خمودهتر شدم. این بین با زینب تلفنی حرف زدیم. گفت صدایت پکر است. گفتم خیلی سرحال نیستم امروز. کمی به جان استادها غر زدیم و قطع کردیم که برسیم به کلاس بعدی. کلاس بعدی تشکیل نشد. نت یاری نمیکرد و سامانه شلوغ ساعت یک ظهر برای استاد بالا نمیآمد. استاد توی گروه بله، با تکرار چندباره شعار مرگ بر آمریکا زمان جدیدی برای کلاس هماهنگ کرد که کلاس را تشکیل دهیم. احوالش بامزه بود.
بعد کلاس یک فروپاشی روانی داشتم. شنیدم یکی که خیلی قبولش داشتم به یکی که همه ناکامیهایم را بیرون میکشید و سوپر ایگویم را فعال، پیشنهاد کاری را داده که خیلی دوستش داشتم و حسابی لجم درآمد. اولش لجم درآمد و بعد احساس کردم اصلا آدم به دردبخوری نیستم و کارهای به دردبخوری بلد نیستم که کسی به خاطرشان سراغم بیاید. برای همین مفصل برای خودم و بیمصرفیام روضه خواندم و گریه کردم. آنقدر هم ناامید و غمگین بودم که رفتم زیر پتو و گفتم جلسه عصر را نمیآیم. عصر قرار بود برویم جلسه با شهرداری برای هتلهای محل اسکان خانوادههای آسیبدیده. من ولی با خودم و دنیا سر لج افتاده بودم و میخواستم خودم خودم را حذف کنم.
قرار بود با سری برویم جلسه. گفتم نمیآیم و هرچه اصرار کرد باز هم مرغم یک پا داشت. تنها راهی شد. داشتم یک فیلم زباله میدیدم و ناهار میخوردم که حالم از وضعیت به هم خورد و نمیدانم با کدام انرژی سهسوت لباس پوشیدم خودم را به جلسه برسانم. ساعت پنج با تاخیر نیم ساعته و به لطف خلوتی خیابانهای تهران رسیدم. گروهها و اشخاص مختلف با تیپها و تخصصهای مختلف آمدهبودند بگویند هرکدام کجای کار مدیریت هتلها و خانوادهها را میتوانند عهدهدار شوند و ما هم چیزکی گفتیم. خانوادهها به کمک تخصصی نیاز داشتند و جزئیاتی که از اوضاعشان گفته میشد خیلی بیشتر از تصورم بود. قرار شد تیم اصلی بررسیهای لازم را بکنند و در صورت نیاز خبرمان کنند.
@maajaaraa | ماجَرا
[اول]صبح بیدار نشده خبردار شدم کلاس ساعت ده دانشگاه به صورت مجازی درحال برگزار شدن است. با کراهت خودم را پرت کردم در سامانه. هیچ آمادگی و دلودماغ بازگشت به دانشگاه را نداشتم. حوصلهام برای دیدن و سروکله زدن با استادهای عنق کمتر شده بود. ترم جدید فقط یکهفتهاش برگزار شدهبود که جنگ شد. استاد هم از اول دوباره همه روضههای اول کار برای نمرهدهی و مقاله و شرح درس را خواند. منابع را معرفی کرد و ناظر به مجازی و حضوری، با نت ملی یا بین الملل گفت چه چیزهایی ازمان میخواهد. لحنش همدلی و گرمای مورد نیاز و توقعم را نداشت. انگار لازم داشتم با مهربانی بیشتری بهمان نشان دهد شرایطمان را درک میکند و اینروزها هم باهمایم. ولی چنین کاری نکرد. خودش هم انگار خیلی سر حال نبود. ناامیدی و لحن خاکستری بین کلماتش رفت نشست وسط حالم. کلاس تمام شد ولی اثر آن احوالات بر من نه. انگار همهشان را از همان پشت دوربین مخابره کردهبود به قلب من. خیلی ناراحت و خمودهتر شدم. این بین با زینب تلفنی حرف زدیم. گفت صدایت پکر است. گفتم خیلی سرحال نیستم امروز. کمی به جان استادها غر زدیم و قطع کردیم که برسیم به کلاس بعدی. کلاس بعدی تشکیل نشد. نت یاری نمیکرد و سامانه شلوغ ساعت یک ظهر برای استاد بالا نمیآمد. استاد توی گروه بله، با تکرار چندباره شعار مرگ بر آمریکا زمان جدیدی برای کلاس هماهنگ کرد که کلاس را تشکیل دهیم. احوالش بامزه بود.
بعد کلاس یک فروپاشی روانی داشتم. شنیدم یکی که خیلی قبولش داشتم به یکی که همه ناکامیهایم را بیرون میکشید و سوپر ایگویم را فعال، پیشنهاد کاری را داده که خیلی دوستش داشتم و حسابی لجم درآمد. اولش لجم درآمد و بعد احساس کردم اصلا آدم به دردبخوری نیستم و کارهای به دردبخوری بلد نیستم که کسی به خاطرشان سراغم بیاید. برای همین مفصل برای خودم و بیمصرفیام روضه خواندم و گریه کردم. آنقدر هم ناامید و غمگین بودم که رفتم زیر پتو و گفتم جلسه عصر را نمیآیم. عصر قرار بود برویم جلسه با شهرداری برای هتلهای محل اسکان خانوادههای آسیبدیده. من ولی با خودم و دنیا سر لج افتاده بودم و میخواستم خودم خودم را حذف کنم.
قرار بود با سری برویم جلسه. گفتم نمیآیم و هرچه اصرار کرد باز هم مرغم یک پا داشت. تنها راهی شد. داشتم یک فیلم زباله میدیدم و ناهار میخوردم که حالم از وضعیت به هم خورد و نمیدانم با کدام انرژی سهسوت لباس پوشیدم خودم را به جلسه برسانم. ساعت پنج با تاخیر نیم ساعته و به لطف خلوتی خیابانهای تهران رسیدم. گروهها و اشخاص مختلف با تیپها و تخصصهای مختلف آمدهبودند بگویند هرکدام کجای کار مدیریت هتلها و خانوادهها را میتوانند عهدهدار شوند و ما هم چیزکی گفتیم. خانوادهها به کمک تخصصی نیاز داشتند و جزئیاتی که از اوضاعشان گفته میشد خیلی بیشتر از تصورم بود. قرار شد تیم اصلی بررسیهای لازم را بکنند و در صورت نیاز خبرمان کنند.
@maajaaraa | ماجَرا
۱۴:۰۵
[دوم]
جلسه که تمام شد پیاده راهی شدیم سمت میدان ولیعصر. بین راه برای بهبود فقر جورابیمان باز هم جوراب خریدیم! هوا تاریک شده بود و داشت اذان میگفت. خودمان را برای نماز رساندیم به مسجد دور میدان. بعد نماز عشا پیرزن کناریمان رو کرد به ما:« تکبیر بگم باهام میگید؟» با خنده درحالی که نمیفهمیدیم دقیقا منظورش چیست سر تکان دادیم. قبلا خجالت میکشیدم و بی معنی بود برایم این کار. حالا ولی فرق کردهبود و ابایی نداشتم از گفتنش. وقت تکبیر چندنفری از اطراف و اکناف بهمان یک هیس کشیده گفتند و پیرزن کناریمان بد و بیراه نثارشان کرد. بعد با چشمهای خیس گفت اینها نمیفهمند اگر همین تکبیرها و مردم نباشند کتاب دعایشان را باید ببرند زیرزمین بخوانند نه روی زمین. خیلی دل پری داشت بنده خدا. گفت هرشب از امیرآباد با مترو میآید ولیعصر چون مراسم تجمع آنجا صندلی دارد و پادرد کمتر اذیتش میکند. اعتراضی هم کرد به پله برقی خراب مترو. ولی چیزی جلودارش نبود. خداحافظی کردیم و زدیم بیرون.
به قصد تهبندی بر خیابان ولیعصر چیزی خوردیم تا تجمع شروع شود. همان وقت که سرگرم خوردن بودیم بالای سرمان پدافند میزد. آدمها در کمال بیتفاوتی انگار که اسمان پرده سینما باشد غذایشان را میخوردند و کارشان را میکردند و هر از چندی بالا را تماشا. حوالی هشت و نیم دور میدان بودیم. رو به استیج صندلی چیدهبودند. مجری برنامه سوالی مطرح میکرد و بین جمعیت یک تریبون گذاشته بودند که اگر کسی خواست برود پشتش و صحبت کند. بچه و بزرگ میرفتند و نظرشان را میگفتند. یکی هم پشت صحنه جوابهای مردم را روی یک اسلاید مینوشت و از ویدیو وال بزرگ پشت مجری پخش میشد. بچه و بزرگ نظرشان را درباره اینکه چطور میشود آدمهای بیشتری را با تجمعات شبانه همراه کرد گفتند. یکی بین جمعیت حزب قرآن هدیه به رهبری شهید پخش میکرد. خانم کناریمان بیهوا شروع کرد به حرف زدن درباره اینکه دبستان تا دانشگاهش توی همین محل بوده و حالا بچههایش هم اهل همین محل اند. گفت نمیشود محلهشان را رها کنند از دست برود که!
بین جمعیت چرخی زدیم. دسته افغانستانیها با پرچمهای بزرگ آمدهبودند. دختری با لبخند جلو آمد و یکدسته گل داد دستمان. دستهگل از طرف خواهرها و برادرهای افغانستانی بود که بگویند با همایم و از این روزها میگذریم. شرمم آمد از مراتب بزرگواری و لطفشان. از اینکه کجخلقیها و بیسلیقگیهای ما را ندید گرفتهبودند و حالا خودشان را کنار ما میدیدند. با این آغوش گشوده و نجابت همیشگی. دور میدان یک کامیونت کتابخانه سیار برای بچهها برپا بود. در های پشت کامیون باز بود و بچهها میتوانستند کتاب امانت بگیرند. کنارش هم بساط نقاشی و رنگآمیزی به راه. شادی و هیاهوی بچهها خیلی دلنشین بود برایم.موکب بزرگی از حشد الشعبی عراق غذا میداد. آدمها و نیروهای امداد هلال احمر همه با هم در یک صف برای گرفتن قیمه نجفی ایستاده بودند و پس زمینه بوی چوب سوخته منقل و مداحیهای عربی تداعی خود اربعین بود.سری رفت سراغ یکی از خادمهای موکب و به عربی پرچم حشد خواست. آقا پرچم خودش را فورا گرفت سمتش و گفت باز هم هست. پرچمها را از عراق آوردهبودند. کسی روی سن سخنرانی انگلیسی کرد و شیخی هم به نمایندگی از حشد روی استیج عربی خطبه خواند. خطبهاش با شعار هیهات منا الذله و الموت لامریکا تمام شد. جمعیت تلفیقی بود از پرچمهای ایران و افغانستان و حشد. خیلی عجیب بود که همه این طرح و رنگ و ملیتها حول یک چیز باهم جمع شده بودند. یاد كلمة لا اله الا الله حصني افتادم.
ساعت حوالی دهونیم بود. با اسنپ رفتیم سمت شمال تهران و به خانواده رسیدیم. آنجا هم غلغله بود. آدم باورس نمیشد این آدمها نزدیک چهل روز است شب و روزشان را در خیابان به هم گره زدهاند و اینقدر هم سرحال و امیدوار اند. همهچیز ورای درک و توصیف من بود. خسته اما با لبخند به خانه برگشتیم. نیمه شب صدای انفجارها کلافه و آسیمان کرد. جنگ هنوز به قوت ادامه داشت...مثل ما.
دوشنبه/ ۰۵/۱/۱۷@maajaaraa | ماجَرا
جلسه که تمام شد پیاده راهی شدیم سمت میدان ولیعصر. بین راه برای بهبود فقر جورابیمان باز هم جوراب خریدیم! هوا تاریک شده بود و داشت اذان میگفت. خودمان را برای نماز رساندیم به مسجد دور میدان. بعد نماز عشا پیرزن کناریمان رو کرد به ما:« تکبیر بگم باهام میگید؟» با خنده درحالی که نمیفهمیدیم دقیقا منظورش چیست سر تکان دادیم. قبلا خجالت میکشیدم و بی معنی بود برایم این کار. حالا ولی فرق کردهبود و ابایی نداشتم از گفتنش. وقت تکبیر چندنفری از اطراف و اکناف بهمان یک هیس کشیده گفتند و پیرزن کناریمان بد و بیراه نثارشان کرد. بعد با چشمهای خیس گفت اینها نمیفهمند اگر همین تکبیرها و مردم نباشند کتاب دعایشان را باید ببرند زیرزمین بخوانند نه روی زمین. خیلی دل پری داشت بنده خدا. گفت هرشب از امیرآباد با مترو میآید ولیعصر چون مراسم تجمع آنجا صندلی دارد و پادرد کمتر اذیتش میکند. اعتراضی هم کرد به پله برقی خراب مترو. ولی چیزی جلودارش نبود. خداحافظی کردیم و زدیم بیرون.
به قصد تهبندی بر خیابان ولیعصر چیزی خوردیم تا تجمع شروع شود. همان وقت که سرگرم خوردن بودیم بالای سرمان پدافند میزد. آدمها در کمال بیتفاوتی انگار که اسمان پرده سینما باشد غذایشان را میخوردند و کارشان را میکردند و هر از چندی بالا را تماشا. حوالی هشت و نیم دور میدان بودیم. رو به استیج صندلی چیدهبودند. مجری برنامه سوالی مطرح میکرد و بین جمعیت یک تریبون گذاشته بودند که اگر کسی خواست برود پشتش و صحبت کند. بچه و بزرگ میرفتند و نظرشان را میگفتند. یکی هم پشت صحنه جوابهای مردم را روی یک اسلاید مینوشت و از ویدیو وال بزرگ پشت مجری پخش میشد. بچه و بزرگ نظرشان را درباره اینکه چطور میشود آدمهای بیشتری را با تجمعات شبانه همراه کرد گفتند. یکی بین جمعیت حزب قرآن هدیه به رهبری شهید پخش میکرد. خانم کناریمان بیهوا شروع کرد به حرف زدن درباره اینکه دبستان تا دانشگاهش توی همین محل بوده و حالا بچههایش هم اهل همین محل اند. گفت نمیشود محلهشان را رها کنند از دست برود که!
بین جمعیت چرخی زدیم. دسته افغانستانیها با پرچمهای بزرگ آمدهبودند. دختری با لبخند جلو آمد و یکدسته گل داد دستمان. دستهگل از طرف خواهرها و برادرهای افغانستانی بود که بگویند با همایم و از این روزها میگذریم. شرمم آمد از مراتب بزرگواری و لطفشان. از اینکه کجخلقیها و بیسلیقگیهای ما را ندید گرفتهبودند و حالا خودشان را کنار ما میدیدند. با این آغوش گشوده و نجابت همیشگی. دور میدان یک کامیونت کتابخانه سیار برای بچهها برپا بود. در های پشت کامیون باز بود و بچهها میتوانستند کتاب امانت بگیرند. کنارش هم بساط نقاشی و رنگآمیزی به راه. شادی و هیاهوی بچهها خیلی دلنشین بود برایم.موکب بزرگی از حشد الشعبی عراق غذا میداد. آدمها و نیروهای امداد هلال احمر همه با هم در یک صف برای گرفتن قیمه نجفی ایستاده بودند و پس زمینه بوی چوب سوخته منقل و مداحیهای عربی تداعی خود اربعین بود.سری رفت سراغ یکی از خادمهای موکب و به عربی پرچم حشد خواست. آقا پرچم خودش را فورا گرفت سمتش و گفت باز هم هست. پرچمها را از عراق آوردهبودند. کسی روی سن سخنرانی انگلیسی کرد و شیخی هم به نمایندگی از حشد روی استیج عربی خطبه خواند. خطبهاش با شعار هیهات منا الذله و الموت لامریکا تمام شد. جمعیت تلفیقی بود از پرچمهای ایران و افغانستان و حشد. خیلی عجیب بود که همه این طرح و رنگ و ملیتها حول یک چیز باهم جمع شده بودند. یاد كلمة لا اله الا الله حصني افتادم.
ساعت حوالی دهونیم بود. با اسنپ رفتیم سمت شمال تهران و به خانواده رسیدیم. آنجا هم غلغله بود. آدم باورس نمیشد این آدمها نزدیک چهل روز است شب و روزشان را در خیابان به هم گره زدهاند و اینقدر هم سرحال و امیدوار اند. همهچیز ورای درک و توصیف من بود. خسته اما با لبخند به خانه برگشتیم. نیمه شب صدای انفجارها کلافه و آسیمان کرد. جنگ هنوز به قوت ادامه داشت...مثل ما.
دوشنبه/ ۰۵/۱/۱۷@maajaaraa | ماجَرا
۱۴:۰۶
روز سیونهم جنگ؛ تهران
صبح ساعت هشتونیم با هشتمها کلاس داشتم. اولین جلسه سال جدید بود. همچنان درباره اهمیت جغرافیا در مسائل سیاسی حرف زدیم. از تنگه هرمز تا پترو دلار. از برکات این جنگ، ملموس شدن جزئیات جغرافیایی و معنادار شدن اهمیت خواندنشان هم برای خودم و هم برای بچههاست. وقت توضیحشان رگ گردنم باد میکند و اسمهایشان برای بچهها دیگر صرفا اسمهایی غریبه و مبهم نیستند. از هرکدامشان خاطره دارند. چنین موهبتی شاید برای اهالی هرنسلی به سادگی اتفاق نیفتد. البته بخشیشان خواب بودند و هر زوری میزدم نمیتوانستم مشارکتشان را زیاد کنم. همینِ کلاسهای مجازی سرسام آور بود. دلم برایشان تنگ شده بود با اینکه یکوقت ها روی مخ آدم دوی امدادی میروند! آخر کلاس یکیشان گفت خیلی کلاس خوبی بود و حالم بهتر شد.بعد کلاس هشتمها، کلاسهای دانشگاه خودم شروع شد. حالا من دانشجوی چموشی بودم که چرت میزدم. کلاسها حوصلهام را سر بردند و بالاخره تمام شدند.
طول روز اخلاقم خیلی خوب نبود. میپیچیدم به خودم و یک تلاطمی توی وجودم بود. ازم پرسید:« چته؟» گفتم فکر میکنم اثرات ناشی از اضطراب خفی زیرلایه پوست و روانم باشد که فرسودهام کرده. داشتیم به موعدی که تهدیدش کردهبود نزدیک میشدیم. همان ضرب الاجلی که خط و نشانش را کشیدهبود و همه آمادهباش بودند. نمیترسیدم. ولی دروغ چرا نگران بودم. هی توی سرم حساب و کتاب میکردم چقدر و چطور و با چه هزینهای دارد زیرساختها را میترکاند. همین بین حدود ده پل قطار را هم بمباران کرد. دلم شور حمله زمینی و مسدود بودن خط ریلی را زد. بعد هم، دلم شور اردوهایی که دیگر ممکن است نتوانیم بچهها را ببریم! عجیب بود. ولی بله. به اردوهای مدرسه فکر کردم چون قطار بخش اعظم هویتش برای من گره خورده با اردوهایی که میبریم و میبرندمان. و معلمی بخش اعظم رسالتش برای من در اردوهاست.
شب برای اولینبار این مدت نماز استغاثه خواندم. نمیدانستم چه میشود ولی میتوانستم دعا کنم به خیر بگذرد هرچه هست.خواستیم برویم تجمع. خانواده نمیآمدند. مامان گفت جای دور نروید امشب. جالب بود که پس ذهنمان انگار همهمان خودمان را برای چیزی که نمیدانستیم اتفاق میافتد یا نه و چطور خواهد بود آماده کردهبودیم. دلمان موج داشت ولی ادامه میدادیم. خیابان همچنان و مثل هرشب شلوغ بود. هربار دیدنش از تعجبمان کم نمیکند. کمی چرخیدیم و جوری حساب و کتاب کردیم که قبل سه خانه باشیم. آن وعده کذایی برای ساعت سه و نیم بود.
ساعت حدود یک بود. از آخرین ایست بازرسی که رد میشدیم همزمان با یک دستم چراغهای جلوی ماشین را خاموش کردم و با دست دیگر چراغ داخل ماشین را روشن. و بعد دستم را رو به کسی که در باریکه اتوبان ماشینها را چک میکرد به نشانه سلام آوردم بالا و گفتم خداقوت. دستش را به علامت سلام نظامی گذاشت کنار سرش و کمی هم سرش را خم کرد. خیلی گرم و رقیق و به قول بچهها اکلیلی شدیم.
کمی جلوتر در سرعت اتوبان و شدت باد پرچم از پنجره پرت شد بیرون. یک گوشه نگه داشتیم و دویدیم دنبالش. دور اول فقط خودش را پیدا کردیم و چوبش را نه. کمی بعد در حوادث ادامهداری که به دور دوم گردشمان در اتوبان منجر شد چوب پرچم را هم طی عملیات نیمه خطرناکی از گوشه اتوبان برداشتیم.
خانه که رسیدیم حسابی گرسنه بودیم. غذا را مامان روی گاز گذاشته بود. در سکوت داشتیم خودمان را تقویت میکردیم و یک چشممان به خبرها که گفت:« جدی جدی مثکه آتش بس شد آقا!» لقمه توی دهانم را کمی جابهجا کردم. پشتبند سکوت من بیانیه شعام را خواند. بهنظر دقیق و جزئی و شفاف بود. فقط هم را نگاه کردیم. همهچیز خیلی عجیب بود. یاد روز آخر جنگ ۱۲روزه افتادم. صبح که با خبر آتش بس یکهویی بیدار شدیم دل توی دلمان نبود که نکند آقا طوری شدهباشد... خیلی برزخ بدی بود. کابوسی که روز اول این جنگ به سرعت اتفاق افتاد و فرصت نگرانیاش را هم نداد.حالا باید نگران چه چیزهایی میبودم؟
سهشنبه/ ۰۵/۱/۱۸@maajaaraa | ماجَرا
صبح ساعت هشتونیم با هشتمها کلاس داشتم. اولین جلسه سال جدید بود. همچنان درباره اهمیت جغرافیا در مسائل سیاسی حرف زدیم. از تنگه هرمز تا پترو دلار. از برکات این جنگ، ملموس شدن جزئیات جغرافیایی و معنادار شدن اهمیت خواندنشان هم برای خودم و هم برای بچههاست. وقت توضیحشان رگ گردنم باد میکند و اسمهایشان برای بچهها دیگر صرفا اسمهایی غریبه و مبهم نیستند. از هرکدامشان خاطره دارند. چنین موهبتی شاید برای اهالی هرنسلی به سادگی اتفاق نیفتد. البته بخشیشان خواب بودند و هر زوری میزدم نمیتوانستم مشارکتشان را زیاد کنم. همینِ کلاسهای مجازی سرسام آور بود. دلم برایشان تنگ شده بود با اینکه یکوقت ها روی مخ آدم دوی امدادی میروند! آخر کلاس یکیشان گفت خیلی کلاس خوبی بود و حالم بهتر شد.بعد کلاس هشتمها، کلاسهای دانشگاه خودم شروع شد. حالا من دانشجوی چموشی بودم که چرت میزدم. کلاسها حوصلهام را سر بردند و بالاخره تمام شدند.
طول روز اخلاقم خیلی خوب نبود. میپیچیدم به خودم و یک تلاطمی توی وجودم بود. ازم پرسید:« چته؟» گفتم فکر میکنم اثرات ناشی از اضطراب خفی زیرلایه پوست و روانم باشد که فرسودهام کرده. داشتیم به موعدی که تهدیدش کردهبود نزدیک میشدیم. همان ضرب الاجلی که خط و نشانش را کشیدهبود و همه آمادهباش بودند. نمیترسیدم. ولی دروغ چرا نگران بودم. هی توی سرم حساب و کتاب میکردم چقدر و چطور و با چه هزینهای دارد زیرساختها را میترکاند. همین بین حدود ده پل قطار را هم بمباران کرد. دلم شور حمله زمینی و مسدود بودن خط ریلی را زد. بعد هم، دلم شور اردوهایی که دیگر ممکن است نتوانیم بچهها را ببریم! عجیب بود. ولی بله. به اردوهای مدرسه فکر کردم چون قطار بخش اعظم هویتش برای من گره خورده با اردوهایی که میبریم و میبرندمان. و معلمی بخش اعظم رسالتش برای من در اردوهاست.
شب برای اولینبار این مدت نماز استغاثه خواندم. نمیدانستم چه میشود ولی میتوانستم دعا کنم به خیر بگذرد هرچه هست.خواستیم برویم تجمع. خانواده نمیآمدند. مامان گفت جای دور نروید امشب. جالب بود که پس ذهنمان انگار همهمان خودمان را برای چیزی که نمیدانستیم اتفاق میافتد یا نه و چطور خواهد بود آماده کردهبودیم. دلمان موج داشت ولی ادامه میدادیم. خیابان همچنان و مثل هرشب شلوغ بود. هربار دیدنش از تعجبمان کم نمیکند. کمی چرخیدیم و جوری حساب و کتاب کردیم که قبل سه خانه باشیم. آن وعده کذایی برای ساعت سه و نیم بود.
ساعت حدود یک بود. از آخرین ایست بازرسی که رد میشدیم همزمان با یک دستم چراغهای جلوی ماشین را خاموش کردم و با دست دیگر چراغ داخل ماشین را روشن. و بعد دستم را رو به کسی که در باریکه اتوبان ماشینها را چک میکرد به نشانه سلام آوردم بالا و گفتم خداقوت. دستش را به علامت سلام نظامی گذاشت کنار سرش و کمی هم سرش را خم کرد. خیلی گرم و رقیق و به قول بچهها اکلیلی شدیم.
کمی جلوتر در سرعت اتوبان و شدت باد پرچم از پنجره پرت شد بیرون. یک گوشه نگه داشتیم و دویدیم دنبالش. دور اول فقط خودش را پیدا کردیم و چوبش را نه. کمی بعد در حوادث ادامهداری که به دور دوم گردشمان در اتوبان منجر شد چوب پرچم را هم طی عملیات نیمه خطرناکی از گوشه اتوبان برداشتیم.
خانه که رسیدیم حسابی گرسنه بودیم. غذا را مامان روی گاز گذاشته بود. در سکوت داشتیم خودمان را تقویت میکردیم و یک چشممان به خبرها که گفت:« جدی جدی مثکه آتش بس شد آقا!» لقمه توی دهانم را کمی جابهجا کردم. پشتبند سکوت من بیانیه شعام را خواند. بهنظر دقیق و جزئی و شفاف بود. فقط هم را نگاه کردیم. همهچیز خیلی عجیب بود. یاد روز آخر جنگ ۱۲روزه افتادم. صبح که با خبر آتش بس یکهویی بیدار شدیم دل توی دلمان نبود که نکند آقا طوری شدهباشد... خیلی برزخ بدی بود. کابوسی که روز اول این جنگ به سرعت اتفاق افتاد و فرصت نگرانیاش را هم نداد.حالا باید نگران چه چیزهایی میبودم؟
سهشنبه/ ۰۵/۱/۱۸@maajaaraa | ماجَرا
۱۵:۰۷
چهل روز گذشت...تهران
[اول]قرار بود بعد کلی روز بروم مدرسه. نه چون به اصطلاح آتش بس یا توقفی در جنگ پیش آمده بود. چون در برنامه هفتگی بچهها اینطور قرار داده شدهبود که چهارشنبه بعدازظهرها قرارِ حضوریِ انتخابی در مدرسه داشتهباشند. خدا میداند چقدر توی دلم آفرین گفتم به شورای مدیران و خوشحال شدم از این تصمیم. هم ما و هم بچهها هرآینه ممکن بود بپوسیم و دیوانه شویم. روح جمعی تزریق دوباره نشاط و امید به رگهای همهمان بود.
ساعت یک کلاس دانشگاه داشتم. خدا خدا میکردم استاد زودتر از موعد تمام کند که بتوانم زودتر بروم سمت مدرسه. همینطور هم شد.مثل بچهها شب اردو ذوق رفتن به مدرسه را داشتم.از در وارد نشده دهمهای عزیزم را دیدم. باورم نمیشد دوباره مدرسهایم. همان برق چشمها و لبخندها. کرور کرور بغلی بود که در هر قدم رد و بدل میشد. همکارها و بچهها. چقدر انتظار این آغوشهای تنگ را کشیدهبودم.از پلهها رفتم بالا. آخرینباری که از آنجا رد شدهبودم همان روز اول جنگ بود. حوالی ساعت همان حادثههای مهیبی که ازشان بیخبر بودیم... حالا چهل روز بعد همه آنچیزها که گذرانده بودیم، دوباره آنجا جمع شده بودیم. خیلی احساس تکاندهندهای داشت.
بچهها در نمازخانه جمع شده بودند. از گوشه در با شیطنت خزیدم داخل و خانم مدیر اولین کسی بود که دیدم. خانم مدیر را از قبل جنگ درست و حسابی ندیده بودم و خیلی لحظه جیغبرانگیزی بود. اندک اندک جمع مستان/معلمان رسیدند. کمی حرف زدیم. یادبودها پخش شد. بچههای هشتم هم روی هم پول جمع کرده بودند و برای چهلم شهدا و آقا تسبیح تهیه کرده بودند که پخش کنند.قرار بود در ادامه توصیه لطیف درختکاری، هر پایه یک نهال مثمر مثل سیب و زیتون و... داشته باشد که بکارد. هر نهال به اسم و نیت کسی بود. به نیت شهدای خانوادگی، آقا، شهدای امنیت و...
بچهها ریسه شدند پایین. با سروصدا و خنده هر پایه مشغول کاشتن درخت خودش شد. کارت نیابتی هر درخت هم به شاخههای نهالش آویزان شد.مدرسه واقعا شبیه مدرسه شده بود. هشتمها حلقه زدند وسط حیاط و در گردشی شبیه عموزنجیرباف دست هم را گرفتند. داشتند بیهدف و سرمست میچرخیدند و بعضی شعارهای شبانه را تکرار میکردند که بهشان ملحق شدم. برای دهه فجر سرود «نام جاوید ای وطن» را اجرا کردهبودند و آن را یکصدا خواندند. وسط خواندن بودیم که ن. گفت:« شعر خودمونو بخونیم. تو تاریکی...» قند توی دلم آب شد. هربار میشود. مثل نقاشی که به تصویر پایانی اثر هنریاش نگاه کند. همین که میبینم سر بزنگاه آن شعر برایشان چیز قابل ارائهای دارد...شروع کردیم به خواندن و وقت گفتن «همیشه یادت بمونه کجاست خونه»، وقت تکرار « زمان میگیره یکی یکی قهرماناتو...» حالا تصاویر و مابهازای جدیدی داشتیم که بهخاطرش دست هم را محکمتر چنگ بزنیم... همهچیز بیاندازه زیبا بود. صدای بچهها، دستهای به هم چفتشده و آسمان بالای سرمان.حتی یکی از مصرعهای شعر، به گلدان نهال نورسشان میآمد. گلدانشان را آوردند. هرکس یک کلمهاش را نوشت روی گلدان و عبارت آخر رسید به من:درختای بیریشه میرن با این طوفانبده دستاتو خودم میشم ریشهی تو
@maajaaraa | ماجَرا
[اول]قرار بود بعد کلی روز بروم مدرسه. نه چون به اصطلاح آتش بس یا توقفی در جنگ پیش آمده بود. چون در برنامه هفتگی بچهها اینطور قرار داده شدهبود که چهارشنبه بعدازظهرها قرارِ حضوریِ انتخابی در مدرسه داشتهباشند. خدا میداند چقدر توی دلم آفرین گفتم به شورای مدیران و خوشحال شدم از این تصمیم. هم ما و هم بچهها هرآینه ممکن بود بپوسیم و دیوانه شویم. روح جمعی تزریق دوباره نشاط و امید به رگهای همهمان بود.
ساعت یک کلاس دانشگاه داشتم. خدا خدا میکردم استاد زودتر از موعد تمام کند که بتوانم زودتر بروم سمت مدرسه. همینطور هم شد.مثل بچهها شب اردو ذوق رفتن به مدرسه را داشتم.از در وارد نشده دهمهای عزیزم را دیدم. باورم نمیشد دوباره مدرسهایم. همان برق چشمها و لبخندها. کرور کرور بغلی بود که در هر قدم رد و بدل میشد. همکارها و بچهها. چقدر انتظار این آغوشهای تنگ را کشیدهبودم.از پلهها رفتم بالا. آخرینباری که از آنجا رد شدهبودم همان روز اول جنگ بود. حوالی ساعت همان حادثههای مهیبی که ازشان بیخبر بودیم... حالا چهل روز بعد همه آنچیزها که گذرانده بودیم، دوباره آنجا جمع شده بودیم. خیلی احساس تکاندهندهای داشت.
بچهها در نمازخانه جمع شده بودند. از گوشه در با شیطنت خزیدم داخل و خانم مدیر اولین کسی بود که دیدم. خانم مدیر را از قبل جنگ درست و حسابی ندیده بودم و خیلی لحظه جیغبرانگیزی بود. اندک اندک جمع مستان/معلمان رسیدند. کمی حرف زدیم. یادبودها پخش شد. بچههای هشتم هم روی هم پول جمع کرده بودند و برای چهلم شهدا و آقا تسبیح تهیه کرده بودند که پخش کنند.قرار بود در ادامه توصیه لطیف درختکاری، هر پایه یک نهال مثمر مثل سیب و زیتون و... داشته باشد که بکارد. هر نهال به اسم و نیت کسی بود. به نیت شهدای خانوادگی، آقا، شهدای امنیت و...
بچهها ریسه شدند پایین. با سروصدا و خنده هر پایه مشغول کاشتن درخت خودش شد. کارت نیابتی هر درخت هم به شاخههای نهالش آویزان شد.مدرسه واقعا شبیه مدرسه شده بود. هشتمها حلقه زدند وسط حیاط و در گردشی شبیه عموزنجیرباف دست هم را گرفتند. داشتند بیهدف و سرمست میچرخیدند و بعضی شعارهای شبانه را تکرار میکردند که بهشان ملحق شدم. برای دهه فجر سرود «نام جاوید ای وطن» را اجرا کردهبودند و آن را یکصدا خواندند. وسط خواندن بودیم که ن. گفت:« شعر خودمونو بخونیم. تو تاریکی...» قند توی دلم آب شد. هربار میشود. مثل نقاشی که به تصویر پایانی اثر هنریاش نگاه کند. همین که میبینم سر بزنگاه آن شعر برایشان چیز قابل ارائهای دارد...شروع کردیم به خواندن و وقت گفتن «همیشه یادت بمونه کجاست خونه»، وقت تکرار « زمان میگیره یکی یکی قهرماناتو...» حالا تصاویر و مابهازای جدیدی داشتیم که بهخاطرش دست هم را محکمتر چنگ بزنیم... همهچیز بیاندازه زیبا بود. صدای بچهها، دستهای به هم چفتشده و آسمان بالای سرمان.حتی یکی از مصرعهای شعر، به گلدان نهال نورسشان میآمد. گلدانشان را آوردند. هرکس یک کلمهاش را نوشت روی گلدان و عبارت آخر رسید به من:درختای بیریشه میرن با این طوفانبده دستاتو خودم میشم ریشهی تو
@maajaaraa | ماجَرا
۲۲:۲۲
[دوم]
روزها و شبها از هم جدا شدهاند. به هم وصلاند و از هم جدا. انگار نه اینکه یک کل ۲۴ ساعته باشند. درحالی که در واقع هستند.مدرسه که بودیم آن رژیم منحوس روز اول آتش بس، لبنان را شخم زد. عجیب و بد زد. یک دهن کجی تمام عیار به یکی از بندهای ابلاغی آتش بس بود که یعنی به شما ربطی ندارد! خیلی هم ربط داشت. دلم برای لبنان یکجور خیلی عجیبی بود. محبتی که توی دلم داشتم هم. دوست داشتم همهمان با هم یکجا زندگی میکردیم. همسایه و رفیق هم بودیم. با هم یک روضه میگرفتیم...
شب حالا وقت رزمایش بود. رفتیم میدان انقلاب. در به در دنبال پرچم حزب الله بودم. برای دل خودم بود بیشتر. آقایی در جواب سوال مامان یک پرچم زرد لشگر قدس بی چوب هدیه داد بهش.پرچم حزب الله، دُرّ نایاب آن شب بود. یک بساطی میفروخت. به نظرم زیادی گران میداد. گفتم برویم جلوتر ارزانترش هم پیدا میشود. نبود که نبود. به هرکس میرسیدم با خنده میگفت امشب همه پرچمهای حزب الله تمام شدهاند و فردا میآورد. برگشتم سراغ همان اولی، که دیدم تنها پرچم گرانش هم آب شده.ناامید زدیم به دل جمعیت. با ح و ن قرار گذاشته بودیم و هم را بین شلوغی پیدا کردیم. خواهر ح یک دسبتند پرچم ایران برایم بافته بود. همانجا دستمان کردیم و از دستهایمان عکس گرفتیم. کمی رفتیم در دل جمیعت. همین بین بابا بهم زنگ زد و با خوشحالی گفت پرچم پیدا کرده. از بچهها جدا شدم و رفتم پیششان. بابا مثل کسی که غنیمتی به دست آورده باشد سرخوش و راضی با پرچم زرد از راه رسید و داد دستم. آنقدر پرچمهای زرد بین پرچمهای ایران زیاد بود که توجه چشم آدم فقط به یک نقطه زرد رنگ متمایل نمیشد.با حالت شیطنتآمیزی یک پرچم زرد دیگر هم یواشکی از لای کتاش نشانم داد که برای سری گرفتهبود.
با پرچمها از کنار کارگر شمالی برگشتیم به دل میدان انقلاب. از دور رضیه را دیدم. آخرینبار روز شهادت آقا توی بغل هم زار زده بودیم و بعد آن دیگر ندیدهبودمش و دورادور از هم خبر داشتیم. ندیدهبودم ولی شبهای زیادی به امید دیدنش و تکرار آن آغوش گرم، بین جمعیت دنبالش چشم گرداندهبودم... حالا آنجا بود.دویدم سمتش و پریدم بغلش. صبح با چندتا از بچهها رفتهبودند خانه یک همسر و مادر شهید. از جزئیات چهره و چشمهای پفکردهاش معلوم بود چه به دلشان گذشته. کمی از دیدارشان را تعریف کرد. توی جناغ سینهام میسوخت. توی جناغ سینهام دوده سیاهی نشسته بود انگار. نمیدانستم حالا با آنچیزها که شنیدم باید چهکار کنم.بعد از هم جدا شدیم.پرچمهای زرد در تلفیق همگنی با پرچمهای ایران تکان میخوردند.
چهارشنبه/ ۰۵/۱/۱۹@maajaaraa | ماجَرا
روزها و شبها از هم جدا شدهاند. به هم وصلاند و از هم جدا. انگار نه اینکه یک کل ۲۴ ساعته باشند. درحالی که در واقع هستند.مدرسه که بودیم آن رژیم منحوس روز اول آتش بس، لبنان را شخم زد. عجیب و بد زد. یک دهن کجی تمام عیار به یکی از بندهای ابلاغی آتش بس بود که یعنی به شما ربطی ندارد! خیلی هم ربط داشت. دلم برای لبنان یکجور خیلی عجیبی بود. محبتی که توی دلم داشتم هم. دوست داشتم همهمان با هم یکجا زندگی میکردیم. همسایه و رفیق هم بودیم. با هم یک روضه میگرفتیم...
شب حالا وقت رزمایش بود. رفتیم میدان انقلاب. در به در دنبال پرچم حزب الله بودم. برای دل خودم بود بیشتر. آقایی در جواب سوال مامان یک پرچم زرد لشگر قدس بی چوب هدیه داد بهش.پرچم حزب الله، دُرّ نایاب آن شب بود. یک بساطی میفروخت. به نظرم زیادی گران میداد. گفتم برویم جلوتر ارزانترش هم پیدا میشود. نبود که نبود. به هرکس میرسیدم با خنده میگفت امشب همه پرچمهای حزب الله تمام شدهاند و فردا میآورد. برگشتم سراغ همان اولی، که دیدم تنها پرچم گرانش هم آب شده.ناامید زدیم به دل جمعیت. با ح و ن قرار گذاشته بودیم و هم را بین شلوغی پیدا کردیم. خواهر ح یک دسبتند پرچم ایران برایم بافته بود. همانجا دستمان کردیم و از دستهایمان عکس گرفتیم. کمی رفتیم در دل جمیعت. همین بین بابا بهم زنگ زد و با خوشحالی گفت پرچم پیدا کرده. از بچهها جدا شدم و رفتم پیششان. بابا مثل کسی که غنیمتی به دست آورده باشد سرخوش و راضی با پرچم زرد از راه رسید و داد دستم. آنقدر پرچمهای زرد بین پرچمهای ایران زیاد بود که توجه چشم آدم فقط به یک نقطه زرد رنگ متمایل نمیشد.با حالت شیطنتآمیزی یک پرچم زرد دیگر هم یواشکی از لای کتاش نشانم داد که برای سری گرفتهبود.
با پرچمها از کنار کارگر شمالی برگشتیم به دل میدان انقلاب. از دور رضیه را دیدم. آخرینبار روز شهادت آقا توی بغل هم زار زده بودیم و بعد آن دیگر ندیدهبودمش و دورادور از هم خبر داشتیم. ندیدهبودم ولی شبهای زیادی به امید دیدنش و تکرار آن آغوش گرم، بین جمعیت دنبالش چشم گرداندهبودم... حالا آنجا بود.دویدم سمتش و پریدم بغلش. صبح با چندتا از بچهها رفتهبودند خانه یک همسر و مادر شهید. از جزئیات چهره و چشمهای پفکردهاش معلوم بود چه به دلشان گذشته. کمی از دیدارشان را تعریف کرد. توی جناغ سینهام میسوخت. توی جناغ سینهام دوده سیاهی نشسته بود انگار. نمیدانستم حالا با آنچیزها که شنیدم باید چهکار کنم.بعد از هم جدا شدیم.پرچمهای زرد در تلفیق همگنی با پرچمهای ایران تکان میخوردند.
چهارشنبه/ ۰۵/۱/۱۹@maajaaraa | ماجَرا
۹:۴۵