مدرسه مهارت آموزی مبنا
پاکت هدیه
مبارکتون باشه
۱۲:۳۷
من هر وقت انگشتر عقیق میبینم، یاد دستهای گرم، پرمهر و زحمتکش پدرم میافتم 🥲دستهایی که هر وقت احساس کردم بیپناهم، پشت کمرم نشست.هر وقت غصه داشتم و گریه کردم، محکمتر از همیشه در آغوشم گرفت.هر وقت نیاز به دلگرمی داشتم، با نوازشش آرامم کرد.و هر وقت به کمک احتیاج داشتم، زودتر از هرکسی دست به کار شد
#چالش#روز_پدر| @mabna_schoole |
۱۲:۴۵
سلام عیدتون مبارک!وقتی بابات نباشه همه دنیا میشه نشونه نبودنشکلمه خونه، کلمه مادر من که پدرم نابینا بودن حرف از چشم و دیدن و بینایی هم منو یادشون میندازه رادیو و قصه و حکایت، تمام فیلم و سریالهایی که باهم دیدیم و شنیدیمقرآن و دعای کمیل مخصوصا اونجا که میگه یا سریع الرضا و ایشون دلنشین میخوندش
#چالش#روز_پدر| @mabna_schoole |
۱۲:۴۶
دست خط محکم و خاصشون، نوع راه رفتن محکم و ورزشی شون، لحن صداشون وقتی بهمون میگن" جان جانانِ جان"
#چالش#روز_پدر| @mabna_schoole |
۱۴:۳۲
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
«والســـــابقون»
پرهیزگار واقعه را روی دور تند میخواند و من کلمات را تند و بی حساب لب میزدم. ترافیک شده بود. خواستم از وقتم نهایت بهره را ببرم.دخترم سرش را جلو آورد و پرسید: بابا، اینجا گوهردشته؟همسرم نگاهی به آینه بغل کرد، نیم متر جلو رفت و گفت: آره بابا... میخوایم بریم آقای کباب دیگه؟صدای وااای گفتن دختر چشمهایم را از صفحه دزدید. پرسشگرانه نگاهش کردم. گفت: آخه اینجا شلوغ شده، تو کانالا زده بود.دوباره دکمه پلی را زدم. و شما سه دسته شدید.صدا بوقهای ممتد حواسم را سمت خودش کشاند. چند مرد سیاهپوش ماسک زده هراسان به سمتمان آمدند. قلبم شروع به دویدن کرد. نوک انگشتانم یخ کرده بود. آهسته سرم را سمت همسرم گرداندم. او هم چشمهایش روی همان مردها ثابت ماند. دخترها با هم پچپچ کردند. گروهی دیگر از سمت چپ آمدند. باید خودم را کنترل میکردم. «اصحاب میمنه و مشئمه» را خواندم ولی صداها نمیگذاشتند مغزم کج فکری نکند.گوشهی معدهام دوباره درد گرفت. دستم را رویش فشار دادم تا صدایش در نیاید. چراغهای چشمکزن از دور نمایان شدند. رودهها هم شروع به رقصیدن کردند.خودم را وسط معرکه دیدم. تمام فیلم و عکسهای اغتشاشات جلوی صورتم رژه رفتند. کسی گوشهی مغزم زمزمه کرد: پس اون همه منم منم کردنات کو؟ مگه نگفتی برای مملکتت هرکاری میکنی؟حالم شور و شیرین شد. دست و پاهایم شل شدند. سینهام گر گرفته بود. رسیدیم به دوربرگردان. همسرم پرسید: برگردیم؟مثل قناری که در قفس برایش باز شده باشد داد زدم: آره بابا... کباب بخوره تو سرم...ماشین دور زد و من از روی اطمینان لحظهای سرم را برگرداندم سمت چهارراه جلوتر.چشمهایم صحنهی بهشتی دید از جوانهای سبزپوش سینه سپر کرده. آیهی بعدی پلی شد.«السابقون السابقون»
دلم لرزید.
بعد از سیزده روز تکرار، سابقون زمانهام را شناختم.
آیهی «اولئک المقربون» نوش جانتان
سربازهای وطن...
مهتا سلیمانی
#خط_خیبر| @mabnaschoole |
پرهیزگار واقعه را روی دور تند میخواند و من کلمات را تند و بی حساب لب میزدم. ترافیک شده بود. خواستم از وقتم نهایت بهره را ببرم.دخترم سرش را جلو آورد و پرسید: بابا، اینجا گوهردشته؟همسرم نگاهی به آینه بغل کرد، نیم متر جلو رفت و گفت: آره بابا... میخوایم بریم آقای کباب دیگه؟صدای وااای گفتن دختر چشمهایم را از صفحه دزدید. پرسشگرانه نگاهش کردم. گفت: آخه اینجا شلوغ شده، تو کانالا زده بود.دوباره دکمه پلی را زدم. و شما سه دسته شدید.صدا بوقهای ممتد حواسم را سمت خودش کشاند. چند مرد سیاهپوش ماسک زده هراسان به سمتمان آمدند. قلبم شروع به دویدن کرد. نوک انگشتانم یخ کرده بود. آهسته سرم را سمت همسرم گرداندم. او هم چشمهایش روی همان مردها ثابت ماند. دخترها با هم پچپچ کردند. گروهی دیگر از سمت چپ آمدند. باید خودم را کنترل میکردم. «اصحاب میمنه و مشئمه» را خواندم ولی صداها نمیگذاشتند مغزم کج فکری نکند.گوشهی معدهام دوباره درد گرفت. دستم را رویش فشار دادم تا صدایش در نیاید. چراغهای چشمکزن از دور نمایان شدند. رودهها هم شروع به رقصیدن کردند.خودم را وسط معرکه دیدم. تمام فیلم و عکسهای اغتشاشات جلوی صورتم رژه رفتند. کسی گوشهی مغزم زمزمه کرد: پس اون همه منم منم کردنات کو؟ مگه نگفتی برای مملکتت هرکاری میکنی؟حالم شور و شیرین شد. دست و پاهایم شل شدند. سینهام گر گرفته بود. رسیدیم به دوربرگردان. همسرم پرسید: برگردیم؟مثل قناری که در قفس برایش باز شده باشد داد زدم: آره بابا... کباب بخوره تو سرم...ماشین دور زد و من از روی اطمینان لحظهای سرم را برگرداندم سمت چهارراه جلوتر.چشمهایم صحنهی بهشتی دید از جوانهای سبزپوش سینه سپر کرده. آیهی بعدی پلی شد.«السابقون السابقون»
دلم لرزید.
بعد از سیزده روز تکرار، سابقون زمانهام را شناختم.
آیهی «اولئک المقربون» نوش جانتان
سربازهای وطن...
#خط_خیبر| @mabnaschoole |
۱۳:۴۷
«از منبر اُمَوی تا رسانههای مدرن؛
پیـــــروزی با الگوی روایـــــت زینبی»
همه ما بارها این مصرع را شنیدهایم و با آن دم گرفتهایم که «کربلا در کربلا میماند اگر زینب نبود!» اما تا چه اندازه به عمق این مصرع اعتقاد داریم؟برای درک این مفهوم، بیایید سفری داشته باشیم به سال ۶۱ هجری.جامعه در یک خفقان سیاسی، فرهنگی و اجتماعی شدید از طرف حکومت بنی امیه سیر میکند. امویان به شدت روی (به نظر خودشان) شکست بزرگ نظامی شیعیان در عاشورا مانور میدهند، پول پاشی های بنی امیه و همراهی آقازادهها و سلبریتیها، باعث شده مردم غرق مفاسد دنیا شوند. در این شرایط حضرت زینب(س) به میدان میآید و تلاش میکند تا معادلات نبرد روایتها را به نفع خاندان پیامبر تغییر دهد.
حضرت زینب(س) در اوج اسارت و سنگینی مصائب، دست به یک سلاح برّنده میبرد: روایت!
ایشان حقیقت مظلومیت اهلبیت(ع) را نه با ناله و انفعال، بلکه با عزت، عقلانیت و صلابت روایت میکند تا ناکامی جبهه باطل در شکست جریان حق، برای همیشه در تاریخ ثبت شود. روایت زینبی، روایت ضعف نیست؛ روایت اقتدارِ است.
از دل همین روایتگری است که اربعین متولد شد؛ پدیدهای که رهبر انقلاب آن را امتداد پیام عاشورا میدانند. پیامی که در نهایت غربت صادر شد و امروز جهان را فرا گرفته. اربعین، نتیجه همان تبیین است؛ همان روایت عزتمندانهای که همچون داغ اباعبدالله(ع) هیچگاه سرد نمیشود.
#جنگ_روایتها#یازینب| @mabna_schoole |
پیـــــروزی با الگوی روایـــــت زینبی»
همه ما بارها این مصرع را شنیدهایم و با آن دم گرفتهایم که «کربلا در کربلا میماند اگر زینب نبود!» اما تا چه اندازه به عمق این مصرع اعتقاد داریم؟برای درک این مفهوم، بیایید سفری داشته باشیم به سال ۶۱ هجری.جامعه در یک خفقان سیاسی، فرهنگی و اجتماعی شدید از طرف حکومت بنی امیه سیر میکند. امویان به شدت روی (به نظر خودشان) شکست بزرگ نظامی شیعیان در عاشورا مانور میدهند، پول پاشی های بنی امیه و همراهی آقازادهها و سلبریتیها، باعث شده مردم غرق مفاسد دنیا شوند. در این شرایط حضرت زینب(س) به میدان میآید و تلاش میکند تا معادلات نبرد روایتها را به نفع خاندان پیامبر تغییر دهد.
حضرت زینب(س) در اوج اسارت و سنگینی مصائب، دست به یک سلاح برّنده میبرد: روایت!
از دل همین روایتگری است که اربعین متولد شد؛ پدیدهای که رهبر انقلاب آن را امتداد پیام عاشورا میدانند. پیامی که در نهایت غربت صادر شد و امروز جهان را فرا گرفته. اربعین، نتیجه همان تبیین است؛ همان روایت عزتمندانهای که همچون داغ اباعبدالله(ع) هیچگاه سرد نمیشود.
#جنگ_روایتها#یازینب| @mabna_schoole |
۱۸:۰۵
حضرت زینب(س) نشان داد که پیروزی، فقط در میدان نبرد نظامی رقم نمیخورد. روایتِ حقیقت، بخشی جداییناپذیر از پیروزی است. این منطق، تا به امروز نیز امتداد دارد. امروز ما در وضعیتی مشابه ایستادهایم؛ البته با ابزارها و میدانهایی متفاوت. صدها رسانه، تصویر ضعف از ایران میسازند و تلاش میکنند واقعیت مقاومت و اقتدار را در لایهای از تحریف و وارونگی پنهان کنند. در چنین وضعی، هر روایت یا سرمایهای برای عزت ملی است یا تهدیدی علیه آن. رهبری هم با همین دیدگاه با صاحبان قلم سخن میگویند. آنجایی که پس از جنگ دوازده روزه، رهبر انقلاب از صاحبان قلم و تریبون میخواهند راوی قدرت، عزت و توان ملت باشند و حفظ آبرو و عزت کشور را تکلیف بیاغماض گویندگان و قلمزنان میدانند.
روایت زینبی، الگویی زنده برای امروز ماست:روایتِ فهم موقعیت،روایتِ ایستادن پای حقیقت،روایتِ معنا دادن به رنج،و روایتِ تبدیل مظلومیت به اقتدار.
امروز، برای قدم گذاشتن در مسیر اباعبدالله، هم به سرداران شمشیر به دست با سربند «یاحســــین(ع)» احتیاج داریم و هم به سردارانی قلم به دست با سربند «یا زینب(س)». اگر اهل پوشیدن سربند زینبی هستید، سالروز رحلت ایشان زمان مناسبی است تا قلمها را بردارید و راوی اقتدار ایران اسلامی عزیزمان باشید...

#جنگ_روایتها#یازینب| @mabna_schoole |
امروز، برای قدم گذاشتن در مسیر اباعبدالله، هم به سرداران شمشیر به دست با سربند «یاحســــین(ع)» احتیاج داریم و هم به سردارانی قلم به دست با سربند «یا زینب(س)». اگر اهل پوشیدن سربند زینبی هستید، سالروز رحلت ایشان زمان مناسبی است تا قلمها را بردارید و راوی اقتدار ایران اسلامی عزیزمان باشید...
#جنگ_روایتها#یازینب| @mabna_schoole |
۱۸:۰۶
آقا:امیرالمومنین(ع) در هیچ درگیری نظامی مغلوب نشد و در همه جا فاتح و غالب بود. اما در موارد زیادی با #جنگ_نرم مانع رسیدن آن بزرگوار به اهدافشان شدند.
کاش این میدان جنگ رو جدی بگیریم!یه وقت به خودمون میایم و میبینیم دیر شده...
#جنگ_روایتها | @mabna_schoole |
کاش این میدان جنگ رو جدی بگیریم!یه وقت به خودمون میایم و میبینیم دیر شده...
#جنگ_روایتها | @mabna_schoole |
۱۸:۴۳
امیرالمؤمنین در هیچ درگیری نظامی مغلوب نشد. در همهجا فاتح بود و غالب بود.آن مشکلی که در آن زمان وجود داشت، و امروز هم وجود دارد، این است که همین امیرالمؤمنینی را که در هیچ درگیری نظامی مغلوب نشد، توانستند در موارد زیادی از رسیدن به هدف، مانع بشوند؛ یعنی راهی پیدا کردند که امروز ما به این راه میگوییم «جنگ نرم».در صفّین یک قدم بیشتر نمانده بود که مسیر تاریخ عوض بشود؛ اما در مقابل قرآن ناطق، قرآن سر نیزه کردند! جنگ جمل را با شایعه به راه انداختند و به حضرت تحمیل کردند.این بخش از تاریخ، تلخ است. خیلی تلخ!وقتی به این فکر میکنیم آنجایی امیرالمومنین متوقف شد که با جنگ نرم مردم را مقابل امام قرار دادند!
ما فکر میکنیم این شایعهها، این دروغها و فریبها برای امروز است. اما وقتی به تاریخ نگاه میکنیم، میبینیم قدمت زیادی دارد!خیلی باید کار کرد!بنویسید،اثر تولید کنید،تبیین کنید،باید باور کنیم جنگ اصلی در این میدان است...| @mabna_schoole |
ما فکر میکنیم این شایعهها، این دروغها و فریبها برای امروز است. اما وقتی به تاریخ نگاه میکنیم، میبینیم قدمت زیادی دارد!خیلی باید کار کرد!بنویسید،اثر تولید کنید،تبیین کنید،باید باور کنیم جنگ اصلی در این میدان است...| @mabna_schoole |
۱۸:۴۳
بازارسال شده از مدرسه مهارت آموزی مبنا
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
این روزها که در کشور شاهد شرایط خاص اقتصادی و اجتماعی هستیم، وقت بیکار نشستن، کناره گرفتن و دست روی دست گذاشتن نیست!
ما این روزها فعالتریم!
#نوشتن_در_زمانه_بحران| @mabna_schoole |
۱۹:۴۱
بازارسال شده از مدرسه مهارت آموزی مبنا
۱. جلسه صفر۲. جلسه اول۳. جلسه دوم۴. جلسه سوم۵. جلسه چهارم۶. جلسه پنجم۷. جلسه ششم۸. جلسه هفتم۹. کتابهای معرفی شده توسط استاد جوان ۱۰. آزمون پایانی دوره۱۱. پاسخنامه تشریحی آزمون(مرور دوره)
امیدواریم با شنیدن این دوره چند قدم در مسیر نبرد روایتها پیش برویم و سرباز کارآمدتری برای ایران عزیزمان باشیم.
#دوره_رایگان#نوشتن_در_زمانه_بحران| @mabna_schoole |
۱۹:۴۲
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
نمیشناسمش ولی لازم بود بروم مثل او که لازم بود برود بایستد که اعتراض فقط اعتراض بماند!
از یک چهارراه بالاتر مسیر قفل شده بود. پیاده رفتیم. یک نفر از طبقه های بالایی پنجره را باز کرده بود و فحش میداد. سرم را بلند کردم اما کسی را ندیدم. گوشه میدان ایستادم. جمعیت به چشمم نمی آمد و حالم گرفته بود. تلفن توی دستم لرزید. یکی از دوستهایم بود. گفت جلوی ضریح است. گوشی را گرفت سمت امام رضا(ع). همان لحظه که تلفن را چسباندم به گوشم، مردم دم یازهرا(س) گرفتند. انگار همه شان میخواستند صدایشان را به امام رضا(ع) برسانند. آفتاب تیز میخورد روی صورتمان که بالاخره پیکر را آوردند. یک نفر قرآن می خواند که «و من المومنین رجال صدقوا»آیه مردانی را می گوید که کسی نمیشناسدشان و گمنامند، مثل احسان که ما ها افتاده بودیم پشت تابوتش و درست نمیشناختیمش.جمعیت که راه افتاد تازه فهمیدم چه جمعیتی آمده. اصلا راه نبود قدم از قدم برداریم. شهید را گذاشتند توی آمبولانس و آنقدر جمعیت بینمان فاصله انداخت که صدای بلندگویی که از مردم الله اکبر و مرگ بر آمریکا میگرفت را نمیشنیدیم. خودجوش شروع کردیم به شعار دادن. جمعیت طوری بود که جلوتری ها میگفتند مرگ بر آمریکا وسطی ها میگفتند مرگ بر اسرائیل و عقبی ها میگفتند مرگ بر منافق!
تابوت احسان را سر دست بردند توی مصلا. من هنوز هم نمیشناسمش. فقط میدانم رجل بود. مرد بود که فراخوان داد و همه ماها را دور تابوتش جمع کرد تا تصویر بدلی این روزها که از ایلام پخش میشود را بشکند.این تصویر درستی از ایلام بود. هر چه توی عکس ها نگاه میکنم فیلم و عکسی که حق مطلب حضور جمعیت را ادا کرده باشد، نمیبینم. ما خیلی زیاد بودیم اما عکاس حرفهای که زاویه را ببندد و قسمت خالی را با شعله های آتشِ سطل آشغال پرکند نداشتیم! ما خیلی زیاد بودیم؛ بدون اینکه لازم باشد هوش مصنوعی تراکم به جمعیتمان بدهد...
حیاتی(روایتی از تشییع شهید امنیت احسان آقاجانی)
#ایلام#روایت| @mabna_schoole |
از یک چهارراه بالاتر مسیر قفل شده بود. پیاده رفتیم. یک نفر از طبقه های بالایی پنجره را باز کرده بود و فحش میداد. سرم را بلند کردم اما کسی را ندیدم. گوشه میدان ایستادم. جمعیت به چشمم نمی آمد و حالم گرفته بود. تلفن توی دستم لرزید. یکی از دوستهایم بود. گفت جلوی ضریح است. گوشی را گرفت سمت امام رضا(ع). همان لحظه که تلفن را چسباندم به گوشم، مردم دم یازهرا(س) گرفتند. انگار همه شان میخواستند صدایشان را به امام رضا(ع) برسانند. آفتاب تیز میخورد روی صورتمان که بالاخره پیکر را آوردند. یک نفر قرآن می خواند که «و من المومنین رجال صدقوا»آیه مردانی را می گوید که کسی نمیشناسدشان و گمنامند، مثل احسان که ما ها افتاده بودیم پشت تابوتش و درست نمیشناختیمش.جمعیت که راه افتاد تازه فهمیدم چه جمعیتی آمده. اصلا راه نبود قدم از قدم برداریم. شهید را گذاشتند توی آمبولانس و آنقدر جمعیت بینمان فاصله انداخت که صدای بلندگویی که از مردم الله اکبر و مرگ بر آمریکا میگرفت را نمیشنیدیم. خودجوش شروع کردیم به شعار دادن. جمعیت طوری بود که جلوتری ها میگفتند مرگ بر آمریکا وسطی ها میگفتند مرگ بر اسرائیل و عقبی ها میگفتند مرگ بر منافق!
تابوت احسان را سر دست بردند توی مصلا. من هنوز هم نمیشناسمش. فقط میدانم رجل بود. مرد بود که فراخوان داد و همه ماها را دور تابوتش جمع کرد تا تصویر بدلی این روزها که از ایلام پخش میشود را بشکند.این تصویر درستی از ایلام بود. هر چه توی عکس ها نگاه میکنم فیلم و عکسی که حق مطلب حضور جمعیت را ادا کرده باشد، نمیبینم. ما خیلی زیاد بودیم اما عکاس حرفهای که زاویه را ببندد و قسمت خالی را با شعله های آتشِ سطل آشغال پرکند نداشتیم! ما خیلی زیاد بودیم؛ بدون اینکه لازم باشد هوش مصنوعی تراکم به جمعیتمان بدهد...
#ایلام#روایت| @mabna_schoole |
۱۲:۵۰
۱۲:۵۰
این روزها که در کشور شاهد شرایط خاص اقتصادی و اجتماعی هستیم، وقت بیکار نشستن، کناره گرفتن و دست روی دست گذاشتن نیست!
شما هم راوی فعالیتهای خودتون و همشهریهاتون باشید. در صفحات مجازی خودتون منتشر کنید و متنهاتون رو برای دوستان ما در خط روایت بفرستید:@Z_yazdi_Z@yazeynab63
#الله_اکبر| @mabna_schoole |
۱۶:۳۷
آقا:او [ترامپ] دستش به خون هزار ایرانی آلوده است.در جنگ دوازدهروزه هزار و اندی از هموطنان ما به شهادت رسیدند. این شخص گفت من دستور دادم! من در جنگ فرماندهای کردم!آن وقت الآن میگوید من طرفدار مردم ایرانم!!!!
| @mabna_schoole |
| @mabna_schoole |
۹:۴۲
بازارسال شده از KHAMENEI.IR
۲۰:۳۹
بازارسال شده از KHAMENEI.IR
۱۱:۴۱