نویسندهای که متن موشن گرافیک هوش مصنوعی رو بازنویسی کرده و نتیجه کار راضیکننده بوده.
ممنون که از تجربههاتون برامون میفرستید
۸:۲۴
مدرسه مهارت آموزی مبنا
اگر شما از هم فارغالتحصیلان حرفهای ۱ تا ۱۱ هستید و به هر دلیلی مدتی دور از باشگاه به سر بردید، تا ۱۶ اردیبهشت ماه میتونید برای تهیه اشتراک ۶ماهه اول اقدام کنید. برای اطلاعات بیشتر بهم پیام بدید، من اینجام:
@adm_mabna #باشگاه_مبنا | @mabna_schoole |
این پیام صرفا جهت برانگیختن حس کنجکاوی شما عزیزان گذاشته شده
شما بخشی از برنامههای پیشرو در باشگاه مبنا را میبینید.اگر فارغالتحصیل دورههای حرفهای هستید، فقط تا ساعت ۲۴ امشب فرصت دارید تا زیست تخصصی نویسندگی را در باشگاه آغاز کنید.
برای ثبت نام میتوانید به من پیام بدهید. حتی اگر در این مسیر مردد هستید هم برای همصحبتی میتوانید روی من حساب کنید
:@adm_mabna
#باشگاه_مبنا| @mabna_schoole |
#باشگاه_مبنا| @mabna_schoole |
۱۳:۳۹
میناب، پارک زیاد دارد؛پارکهای کاملا خالی!انگار توی این شهر،هرچه کودک بوده، کشته شدهو هرچه کودکی...
آزاده رباطجزی(استادیار مدرسه مبنا)
| @mabna_schoole |
| @mabna_schoole |
۶:۲۱
#جنگ_روایتها| @mabna_schoole |
۹:۵۱
مدرسه مهارت آموزی مبنا
ما در حوزه روایت، بدهکار رهبر شهیدیم...
بشنوید از استاد جوان آراسته در برنامه قرارگاه مردم / شبکه افق
به امید روزی که بتوانیم در این عرصه رضایت آقای شهید را به دست بیاوریم... #جنگ_روایتها | @mabna_schoole |
جمعه روز برنامه ریزی برای هفتهای هست که پیش رو داریم.
بیاید این جمعه به این فکر کنید که برای سربازی در عرصه روایت و جلب رضایت آقای شهیدمون در این زمینه چه کاری میتونید بکنید؟! نکات عملی رو در برنامه هفته آیندهتون جا بدید تا کم کم بخشی از روال زندگیتون بشه.
پس، فرصت رو برای تغییرات مثبت در میدان روایت غنیمت بشمارید...
۱۸:۱۵
۱۵:۰۱
بازارسال شده از حلقه کتاب مبنا
#حلقه_کتاب_مبنا#نمایشگاه_کتاب
۱۵:۰۱
مدرسه مهارت آموزی مبنا
جمعخوانی کتاب ماه پنهان است به مناسبت نمایشگاه کتاب تهران
ماه پنهان است یک کتاب کمحجمه که بعد از خوندنش متوجه میشین چقدر مناسب این روزهای ماست
تا ۲۲ اردیبهشت وقت دارین کتاب ماه پنهان است رو به صورت چاپی یا الکترونیکی تهیه کنین و بخونین و برای وبینار کتاب حاضر بشین
وبینار مگسها کاغذ مگسکش را فتح کردند
با ارائه آقای محمدرضا معلمی
سهشنبه ۲۲ اردیبهشت ساعت ۱۶
در بستر اسکای روم
پیوند جلسه همون روز تقدیم میشه
به مناسبت نمایشگاه کتاب این برنامه عمومیه و همه میتونن شرکت کنن #حلقه_کتاب_مبنا #نمایشگاه_کتاب
@halghemabna
مبنا هم ویژهبرنامه متفاوتی رو برای ایام نمایشگاه کتاب تدارک دیده که انشاءالله به زودی اینجا درموردش صحبت میکنیم.خلاصه، منتظر اتفاقات جذابی در رسانه مبنا و حلقهکتاب در هفته آینده باشید...
۱۵:۰۲
| به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد |
اگر اهل تورق تقویم هفته باشید، حتما به چشمتان آمده که جمعه ۲۵ اردیبهشت ماه به نام روز بزرگداشت فردوسی نشاندار شده.
به همین مناسبت، این هفته قرار است به طور خاص در کانال مبنا، پروندهای به نام «هفته ویژه فردوســــی» روی میزهایمان بگذاریم.
در این هفته قرار است:
پای درس استاد فردوسی بنشینیم و یکی از عناصر داستاننویسی را بیاموزیم،
چالش نویسندگی شاهنامه داشته باشیم،
از زبان رهبر شهید با فردوسی بیشتر آشنا شویم،
هر شب از یک ضربالمثل فارسی در شاهنامه بشنویم،و...
همراه ما باشید و دوستان خودتان را به همراهی با این پرونده ویژه دعوت کنید.
#پرونده_فردوسی| @mabna_schoole |
کزین برتر اندیشه برنگذرد |
اگر اهل تورق تقویم هفته باشید، حتما به چشمتان آمده که جمعه ۲۵ اردیبهشت ماه به نام روز بزرگداشت فردوسی نشاندار شده.
همراه ما باشید و دوستان خودتان را به همراهی با این پرونده ویژه دعوت کنید.
#پرونده_فردوسی| @mabna_schoole |
۱۸:۲۱
به نزد نبی و علی گیر جای
گرت زین بد آید گناه منست
چنین است و این دین و راه منست
برین زادم و هم برین بگذرم
چنان دان که خاک پی حیدرم
| @mabna_schoole |
۷:۲۲
مدرسه مهارت آموزی مبنا
اگر چشم داری به دیگر سرای به نزد نبی و علی گیر جای گرت زین بد آید گناه منست چنین است و این دین و راه منست برین زادم و هم برین بگذرم چنان دان که خاک پی حیدرم
شاهنامه فردوسی آغاز کتاب | بخش هفت | گفتار اندر ستایش پیغمبر(ص) | @mabna_schoole |
#پرونده_فردوسی رو با ابیاتی در ستایش رسولالله(ص) و امیرالمومنین(ع) آغاز میکنیم...قابل توجه کسانی که میگفتن سر سفره هفتسین به جای قرآن شاهنامه و حافظ بذارید که مثلا دینی نباشه :)
۷:۲۸
آمادهاید یکی از درسهای نویسندگی را از استاد حکیم فردوسی بیاموزیم؟!
۱۳:۳۴
پای درس استاد فردوسی
احتمالا تعداد کمی از ما تمام شاهنامه را خواندهایم. اما همه ما با شخصیتهایش مثل رستم، اسفندیار، آرش کمانگیر، افراسیاب و... آشناییم. این مسئله قدرت شخصیت سازی فردوسی را نشان میدهد. با مطالعه دقیق شاهنامه به چند نکته مهم در شخصیتپردازی میرسیم که اگر خود فردوسی هم امروز کنارمان بود حتما آنها را سر کلاسهایش آموزش میداد:
| @mabna_schoole |
۱۳:۴۱
این چهار مورد، برجستهترین نکاتی است که میتوانیم از فردوسی عزیزمان درمورد شخصیت پردازی بیاموزیم. هرچند با رعایت کردن همه این نکات، باز هم فرسنگها با او فاصله داریم.
یا اگر قرار بود یکی از شخصیتهای شاهنامه را وارد داستان خودتان کنید، کدام را انتخاب میکردید؟
#پرونده_فردوسی#آموزش| @mabna_schoole |
۱۳:۵۲
شب اول:
«حق نان و نمک را نگه داشتن»
بوم شاد و پیروز مهمان تو
تو گردن بپیچی ز فرمان شاه
مرا تابش روز گردد سیاه:
یکی آنکه گر با تو جنگ آورم
به پرخاش خوی پلنگ آورم
فرامش کنم مهر نان و نمک
ز پاکی نژاد اندر آرم به شک
نشستن همان مهر پروردن است
بر او گشته باشد فراون فلک
#پرونده_فردوسی#پنجشب_پنجضربالمثل| @mabna_schoole |
۱۸:۱۵
در روز زیارتی امام رضا(ع)، دوستان مبنایی در حرم امام رئوف به یادتون هستن
شما هم دست روی سینه بذارید تا همه باهم صلوات خاصه امام رو زمزمه کنیم:اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلیٰ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی الرِّضَا الْمُرتَضَی ، اَلْاِمامِ التَّقِیِّ النَّقِیِّ ، وَ حُجَّتِکَ عَلیٰ مَنْ فَوْقَ الْاَرضِ وَ مَنْ تَحتَ الثَّریٰ ، اَلصِّدّیٖق الشَّهیدِ ، صَلوٰةً کَثیٖرَةً تٰآمَّةً ، زٰاکِیَةً مُتَوٰاصِلَةً ، مُتَوٰاتِرَةً مُتَرٰادِفَةً ، کَأَفْضَلِ مٰا صَلَّیْتَ عَلیٰ اَحَدٍ مِنْ اَوْلِیٰائِکَ.
هرکسی که به هر نحوی زلفی با مبنا گره زده، خودش بدونه یا نه، عضوی از یک خانواده شده... خانوادهای به وسعت ایران که نمیذاره هیچ کدوم از اعضا از نعمت زیارت این روز بزرگ جا بمونن.قبول باشه از همگی

#خانواده_مبنا| @mabna_schoole |
شما هم دست روی سینه بذارید تا همه باهم صلوات خاصه امام رو زمزمه کنیم:اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلیٰ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی الرِّضَا الْمُرتَضَی ، اَلْاِمامِ التَّقِیِّ النَّقِیِّ ، وَ حُجَّتِکَ عَلیٰ مَنْ فَوْقَ الْاَرضِ وَ مَنْ تَحتَ الثَّریٰ ، اَلصِّدّیٖق الشَّهیدِ ، صَلوٰةً کَثیٖرَةً تٰآمَّةً ، زٰاکِیَةً مُتَوٰاصِلَةً ، مُتَوٰاتِرَةً مُتَرٰادِفَةً ، کَأَفْضَلِ مٰا صَلَّیْتَ عَلیٰ اَحَدٍ مِنْ اَوْلِیٰائِکَ.
هرکسی که به هر نحوی زلفی با مبنا گره زده، خودش بدونه یا نه، عضوی از یک خانواده شده... خانوادهای به وسعت ایران که نمیذاره هیچ کدوم از اعضا از نعمت زیارت این روز بزرگ جا بمونن.قبول باشه از همگی
#خانواده_مبنا| @mabna_schoole |
۹:۰۹
«ساقی باغ رضوان»
نوای «آمدم ای شاه پناهم بده...» آرام در کوچه میپیچد. خادمان امام رضا(ع) آهسته و با طمانینه، سمت خانه شهید «فرزین میرزا گلپور» قدم برمیدارند. پرچم سبز حضرت، جلوتر از همه بر دستان یکی از خادمان، زیر نور آفتاب کمرنگ عصر میدرخشد. به دنبالشان، همراه دوست نویسندهام وارد خانه میشوم؛ همان حس عبور از در ورودی حرم را دارم، فقط اینجا به جای کاشیهای فیروزهای، دیوارهای ساده گچی روبهرویم قرار دارد. گوشه سالن مستطیل شکل، مادر شهید با چادر مشکی منتظر ایستاده. به طرفش میروم و او را در آغوش میگیرم. گونههایش از گرمای اشک سرخ است و چشمهایش یکریز میبارد. دیدن این صحنه چنان قلبم را میفشرد که نفسم تنگ میشود.اندکی بعد، همه رو به حرم میایستیم. صلوات خاصه امام رضا(ع) در خانه شهید جنگ دوازدهروزه، طنین میاندازد.لحظهای چشمهایم را میبندم. صدا در گوشم میپیچد و کلمات در عمق جانم فرو میروند: «اللهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی...» باورم نمیشود این همه فاصله اینطور کوتاه شده باشد. حس میکنم وسط صحن انقلاب درست مقابل گنبد طلا ایستادهام. جوری هوا را نفس میکشم که انگار دنبال بویی آشنا میگردم. گویی خانه غرق در عطر حرم شده. و عجیب است در دل این غم، یک آرامش عمیق احساس میکنم.چشم میچرخانم دورتادور اتاق. لباس سربازی فرزین میان قاب بزرگی، سمت راست سالن جا خوش کرده. دیوارهای خانه پر است از عکسهای فرزین، آنقدر که احساس میکنم در تمام فضای خانه حضور دارد و با لبخند تماشامان میکند.پدر و مادر، گوشه اتاق روبروی روحانی کاروان مینشینند. روحانی میخواهد از پسر شهیدشان بگویند. پدر نگاهی به چهره خندان پسر میاندازد و لب باز میکند: «فرزین بیستوسه سال داشت. لیسانس حقوق گرفته بود. پس از یک دوره آموزشی در چالوس برای خدمت سربازی به تهران رفت.» بعد، نگاهش را به پرچم میدوزد. با صدایی گرفته میگوید: «این دومین بار است خدام امام رضا مهمان خانهمان میشوند.»
| @mabna_schoole |
نوای «آمدم ای شاه پناهم بده...» آرام در کوچه میپیچد. خادمان امام رضا(ع) آهسته و با طمانینه، سمت خانه شهید «فرزین میرزا گلپور» قدم برمیدارند. پرچم سبز حضرت، جلوتر از همه بر دستان یکی از خادمان، زیر نور آفتاب کمرنگ عصر میدرخشد. به دنبالشان، همراه دوست نویسندهام وارد خانه میشوم؛ همان حس عبور از در ورودی حرم را دارم، فقط اینجا به جای کاشیهای فیروزهای، دیوارهای ساده گچی روبهرویم قرار دارد. گوشه سالن مستطیل شکل، مادر شهید با چادر مشکی منتظر ایستاده. به طرفش میروم و او را در آغوش میگیرم. گونههایش از گرمای اشک سرخ است و چشمهایش یکریز میبارد. دیدن این صحنه چنان قلبم را میفشرد که نفسم تنگ میشود.اندکی بعد، همه رو به حرم میایستیم. صلوات خاصه امام رضا(ع) در خانه شهید جنگ دوازدهروزه، طنین میاندازد.لحظهای چشمهایم را میبندم. صدا در گوشم میپیچد و کلمات در عمق جانم فرو میروند: «اللهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی...» باورم نمیشود این همه فاصله اینطور کوتاه شده باشد. حس میکنم وسط صحن انقلاب درست مقابل گنبد طلا ایستادهام. جوری هوا را نفس میکشم که انگار دنبال بویی آشنا میگردم. گویی خانه غرق در عطر حرم شده. و عجیب است در دل این غم، یک آرامش عمیق احساس میکنم.چشم میچرخانم دورتادور اتاق. لباس سربازی فرزین میان قاب بزرگی، سمت راست سالن جا خوش کرده. دیوارهای خانه پر است از عکسهای فرزین، آنقدر که احساس میکنم در تمام فضای خانه حضور دارد و با لبخند تماشامان میکند.پدر و مادر، گوشه اتاق روبروی روحانی کاروان مینشینند. روحانی میخواهد از پسر شهیدشان بگویند. پدر نگاهی به چهره خندان پسر میاندازد و لب باز میکند: «فرزین بیستوسه سال داشت. لیسانس حقوق گرفته بود. پس از یک دوره آموزشی در چالوس برای خدمت سربازی به تهران رفت.» بعد، نگاهش را به پرچم میدوزد. با صدایی گرفته میگوید: «این دومین بار است خدام امام رضا مهمان خانهمان میشوند.»
| @mabna_schoole |
۱۲:۳۶
مدرسه مهارت آموزی مبنا
«ساقی باغ رضوان» نوای «آمدم ای شاه پناهم بده...» آرام در کوچه میپیچد. خادمان امام رضا(ع) آهسته و با طمانینه، سمت خانه شهید «فرزین میرزا گلپور» قدم برمیدارند. پرچم سبز حضرت، جلوتر از همه بر دستان یکی از خادمان، زیر نور آفتاب کمرنگ عصر میدرخشد. به دنبالشان، همراه دوست نویسندهام وارد خانه میشوم؛ همان حس عبور از در ورودی حرم را دارم، فقط اینجا به جای کاشیهای فیروزهای، دیوارهای ساده گچی روبهرویم قرار دارد. گوشه سالن مستطیل شکل، مادر شهید با چادر مشکی منتظر ایستاده. به طرفش میروم و او را در آغوش میگیرم. گونههایش از گرمای اشک سرخ است و چشمهایش یکریز میبارد. دیدن این صحنه چنان قلبم را میفشرد که نفسم تنگ میشود. اندکی بعد، همه رو به حرم میایستیم. صلوات خاصه امام رضا(ع) در خانه شهید جنگ دوازدهروزه، طنین میاندازد. لحظهای چشمهایم را میبندم. صدا در گوشم میپیچد و کلمات در عمق جانم فرو میروند: «اللهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی...» باورم نمیشود این همه فاصله اینطور کوتاه شده باشد. حس میکنم وسط صحن انقلاب درست مقابل گنبد طلا ایستادهام. جوری هوا را نفس میکشم که انگار دنبال بویی آشنا میگردم. گویی خانه غرق در عطر حرم شده. و عجیب است در دل این غم، یک آرامش عمیق احساس میکنم. چشم میچرخانم دورتادور اتاق. لباس سربازی فرزین میان قاب بزرگی، سمت راست سالن جا خوش کرده. دیوارهای خانه پر است از عکسهای فرزین، آنقدر که احساس میکنم در تمام فضای خانه حضور دارد و با لبخند تماشامان میکند. پدر و مادر، گوشه اتاق روبروی روحانی کاروان مینشینند. روحانی میخواهد از پسر شهیدشان بگویند. پدر نگاهی به چهره خندان پسر میاندازد و لب باز میکند: «فرزین بیستوسه سال داشت. لیسانس حقوق گرفته بود. پس از یک دوره آموزشی در چالوس برای خدمت سربازی به تهران رفت.» بعد، نگاهش را به پرچم میدوزد. با صدایی گرفته میگوید: «این دومین بار است خدام امام رضا مهمان خانهمان میشوند.» | @mabna_schoole |
کمی مکث میکند. بعد، از روزی حرف میزند که لباس خادمیاری را برایشان آورده بودند. میگوید همه این لطفها از برکت فرزند شهیدش بوده. دستمالی به نم چشمهایش میکشد و ادامه میدهد: «از سال نودودو، هر سال ایام چهلوهشتم، من و فرزین راهی زیارت امام رضا میشدیم. یکبار در باغ رضوان، فرزین بعد از ایستادن در صف طولانی، وقتی چای میآورد، استکانها از دستش افتادند و چای ریخت. خواست دوباره برود ته صف که خادمی جلویش را گرفت. خودش رفت چای آورد و گفت حیف از این قد و بالا نیست که لباس خادمیاری آقا را نپوشد؟»نفسی عمیق میکشد، انگار بخواهد بغضش را قورت بدهد: «بعد از آن پیگیر شدیم و بالاخره پس از مدتها لباس رسید. اما فرزین دیگر نبود که آن را بپوشد و در چایخانه حضرت چای بریزد.»اینجا که میرسد صدایش کمکم میشکند. انگار هر کلمه را به زحمت از دلش بیرون میکشد: «آخرین باری که مشهد رفتم خودم همان لباس را پوشیدم و چای دست زائران دادم.»سرش را پایین میاندازد. کمی بعد با صدایی گرفته که بیشتر شبیه ناله است زمزمه میکند: «این لباس باید تن فرزین میبود.»
برای لحظاتی خانه پر از سکوت میشود. روحانی کاروان با لحنی که سعی میکند آرامش را به خانه برگرداند، میگوید: «این پرچم اینجا آمده تا دل شما را آرام کند. یک وقتهایی ما زور میزنیم جایی پرچم ببریم اما نمیشود، مانع پیش میآید. یک جاهایی هم میخواهیم جلویش را بگیریم اما خدا و امام رضا اگر بخواهند راه را باز میکنند.»نگاهم روی پرچم میماند که به عشق شهید به این خانه آمده و تسلای خاطری از جانب امام رضا(ع) به این پدر و مادر داغدار است. به تصویر قاب گرفته فرزین نگاه میکنم؛ به محاسن مرتبی که گردی صورتش را پوشانده؛ به موهای صافی که سمت بالا شانه شده؛ به لبخند پر از آرامشی که روی صورتش نشسته.
و به این فکر میکنم شاید همین لحظه، جایی که چشمهای زمینی ما نمیبینند، فرزین ایستادهاست؛ لباس سبز خادمیاری تنش کرده و در محضر امام رضا(ع) استکانهای چای را با همان لبخند دست زائران میدهد...
مائده محمدتبار
#تا_فتح_خیبر#یا_امام_رضا| @mabna_schoole |
برای لحظاتی خانه پر از سکوت میشود. روحانی کاروان با لحنی که سعی میکند آرامش را به خانه برگرداند، میگوید: «این پرچم اینجا آمده تا دل شما را آرام کند. یک وقتهایی ما زور میزنیم جایی پرچم ببریم اما نمیشود، مانع پیش میآید. یک جاهایی هم میخواهیم جلویش را بگیریم اما خدا و امام رضا اگر بخواهند راه را باز میکنند.»نگاهم روی پرچم میماند که به عشق شهید به این خانه آمده و تسلای خاطری از جانب امام رضا(ع) به این پدر و مادر داغدار است. به تصویر قاب گرفته فرزین نگاه میکنم؛ به محاسن مرتبی که گردی صورتش را پوشانده؛ به موهای صافی که سمت بالا شانه شده؛ به لبخند پر از آرامشی که روی صورتش نشسته.
و به این فکر میکنم شاید همین لحظه، جایی که چشمهای زمینی ما نمیبینند، فرزین ایستادهاست؛ لباس سبز خادمیاری تنش کرده و در محضر امام رضا(ع) استکانهای چای را با همان لبخند دست زائران میدهد...
#تا_فتح_خیبر#یا_امام_رضا| @mabna_schoole |
۱۲:۳۶
تاحالا فکر کردید اگه فردوسی بودید داستانها رو چهطور مینوشتید؟
بیاید با چالش بعدی، هم قلممون رو ورز بدیم، هم خودمون رو جای فردوسی بذاریم!
#فردوسی_شو!
بیاید با چالش بعدی، هم قلممون رو ورز بدیم، هم خودمون رو جای فردوسی بذاریم!
#فردوسی_شو!
۱۵:۵۵
«فردوســی شو!»
چالش نویسندگی شاهنامه
همه ما داستان رستم و سهراب را شنیدهایم. اما تا به حال به این فکرکردهاید که اگر داستان را از زبان راوی دیگری میشنیدیم، ماجرا چهطور میشد؟
مثلا اگر تهمینه داستان را روایت میکرد، حتما داستان پر از احساس و عاطفه میشد.یا مثلا دیدن نبرد دو قهرمان از زبان یک سرباز ساده چهگونه میتواند باشد؟رخش، اسب رستم، ممکن است همه چیز را درمورد سهراب بداند. او چهطور تلاش میکند ماجرا را به رستم بفهماند؟و...
برای شرکت در این چالش، فردوسی شوید و بخشی از داستان را به صورت کوتاه از زبان یک راوی جدید تعریف کنید و اینجا بفرستید:@adm_mabna
#تمرین_نویسندگی#چالش| @mabna_schoole |
چالش نویسندگی شاهنامه
همه ما داستان رستم و سهراب را شنیدهایم. اما تا به حال به این فکرکردهاید که اگر داستان را از زبان راوی دیگری میشنیدیم، ماجرا چهطور میشد؟
مثلا اگر تهمینه داستان را روایت میکرد، حتما داستان پر از احساس و عاطفه میشد.یا مثلا دیدن نبرد دو قهرمان از زبان یک سرباز ساده چهگونه میتواند باشد؟رخش، اسب رستم، ممکن است همه چیز را درمورد سهراب بداند. او چهطور تلاش میکند ماجرا را به رستم بفهماند؟و...
#تمرین_نویسندگی#چالش| @mabna_schoole |
۱۶:۱۳