بله | کانال مادران شریف ایران زمین
عکس پروفایل مادران شریف ایران زمینم

مادران شریف ایران زمین

۸.۷ هزار عضو
«روایت یک طلوع، خاطره‌ای از ترم چهارم دانشگاه (۱)»
#ش_حسینی(مامان سه فرزند)
#قسمت_اول
تیغ را روی پوست می‌کشد. خون سُر می‌خورد روی پوست. همان لحظه توی دلم قسم می‌خورم که هیچ‌وقت خودم را برای بقا زیر تیغ ندهمundefined.- خانم دکتر، مادر افت فشار داره! کارشناس هوشبری از پشت پردهٔ سبزِ یشمی تیره سر می‌کشد. پرده جلوی سر و گردن بیمار را پوشش داده تا تیغ و تیغ‌کشی و خونریزی را نبیند. ابرو در هم کشیده‌است و لبش را یک وری جمع کرده.
یک قدم جلوتر می‌روم تا از گوشهٔ اتاق عمل چهرهٔ مادر را ببینم.رنگ به رو ندارد. لب‌هایش بی‌رنگ شده و چشم‌هایش بی‌حس و حال است. دلم برایش می‌سوزد🥲. به چه قیمتی خودش را به این حال و روز انداخته؟! دکتر سرش را با طمأنینه بالا می‌آورد و می‌گوید:- چیزی نیست. بخاطر بِلِدینگ طبیعیه.دفترچه‌ام را باز می‌کنم و می‌نویسم: «اُفت فشار مادر حین سزارین به خاطر خونریزی طبیعی است.»
برمی‌گردم کنار دو همکلاسی‌ام که با چشمان وَق زدهundefined به دست دکتر خیره شده‌اند و هر از گاهی چیزی می‌نویسند. ماسکم را روی دماغم برای بار دهم محکم می‌کنم و مقنعه‌ام را مرتب.چشمم روی دستکش‌های خونی دکتر میخ شده‌است. چشمانم راه می کشد به هفتهٔ پیش...undefinedundefinedundefined
روی تخت زهرا، هم اتاقی‌ام، نشسته بودم و جزوهٔ واحد مراقبت‌های زنان و زایمان و جراحی سزارین را مرور می‌کردم. ما، یعنی ما بچه‌های رشتهٔ کارشناسی اتاق عمل فقط یک واحد در کل هشت ترم درس زنان داریم. مراحل جراحی سزارین را از زیر چشم گذراندم و دستی روی پیشانی‌ام کشیدم. چطور ممکن است یک زن برای دنیا آمدن بچه‌اش اجازه دهد پوست و زیر جلد و الباقی لایه‌های شکمی اش را باز کنند که یک موجود پر درد سر دنیا بیاید؟!undefined
ناخنم را جویدم. زهرا نشست کنارم و دستم را از توی دهانم بیرون کشید. یهو سرم پایین افتاد و لبخندی زدم. نگاهش کردم و با لب‌هایی آویزان گفتم:+ خوش به حال شما که کارآموزی زایشگاه و اینا ندارین...undefinedزهرا ابروهایش را درهم کرد و دستش را زیر چانه‌اش گذاشت:- چه فرقی داره زایشگاه با بقیهٔ عمل‌ها؟ تو که سر همهٔ عمل‌ها باید بری.
پوفی سر دادم و از روی تخت به سمت پلکان نردبامش خیز برداشتم و با دو قدم بزرگ پریدم پایین روی تخت خودم. از پایین سرم را به سمتش چرخاندم و گفتم: + نمی‌دونم حس عجیبیه. دور و مبهمه برام. هفتهٔ دیگه معلوم می‌شه دردم چیه.سمانه هم‌اتاقی شمالی‌ام ، کتری را بی‌هیچ حرفی داد دستم. کتری پرید بالا؛ از سبکی زیاد!
جزوه را انداختم روی تختم و از اتاق زدم بیرون. دمپایی پایم کردم و راهرو را پر از صدای لخ‌لخ دمپایی کردمundefined. به آشپزخانه رسیدم. یکی از بچه‌های مامایی هم آن‌جا بود. چهرهٔ ریز و نمکی داشت. ابروهای پر پشت و چشمانی درشت و براق. یک رطوبت همیشگی توی چشمانش بود که منشأش را نمی‌دانستم.
کتری را زیر شیر آب گرفتم. این پا و آن پا کردم که سر حرف را با او باز کنم. لب‌هایم را توی دهانم فرو بردم و به در کتری خیره شدم. آب از لوله‌اش سر ریز شد و روی پایم ریخت.او سر حرف را باز کرد و گفت :- عه خیس شدی که...!سبک سرانه خندیدم و سرم را خاراندمundefined. + شما هم سزارین دیدید؟ - خب آره اما زیاد باهاش سروکار نداریم. ما تمرکزمون رو طبیعیه. لب‌هایم مثل قالی خیس روی دیوار آویزان شد. نمی‌دانستم دیگر چه بگویم🥲. کتری را روی شعلهٔ گاز گذاشتم و برگشتم اتاق. دستی کشیدم به روپوش سبز یشمی‌ام که از رگال لباس‌هایم آویزان بود و اتیکتم را روی سینهٔ لباس چسباندم.undefinedundefinedundefined
آرنج هم‌کلاسی‌ام می‌خورد توی پهلویم. از خودم می‌پرم بیرون و خودکارم از دستم می‌افتد وسط اتاق عمل.
ادامه دارد....

#سبک_مادری#مادران_شریف_ایران_زمین

undefinedundefinedundefinedکانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif

۱۵:۳۸

«روایت یک طلوع، خاطره‌ای از ترم چهارم دانشگاه (۲)»
#ش_حسینی(مامان سه فرزند)
#قسمت_دوم

دم گوشم خیلی آرام می گوید:- حواست کجاست؟! استاد داره نگات می‌کنه. نگاهم برمی‌گردد سمت استادundefined. دوباره سقلمه می‌زند به پهلویم. سرم را به نشانهٔ اعتراض تکان می‌دهم و ابرو در هم می‌کشم. پشت چشمی برایش نازک می‌کنم و به دست دکتر چشم می‌دوزم.حالا تیزی تیغ رسیده بود به رَحِم. قرار مَکینی که قرارگاهی استوار و محکم برای جنین است. چشمانم را می‌بندمundefined.
طاقت نمی‌آوردم و کمی لای چشمم را باز می‌کنم. از پشت خطوط موازی مژه‌هایم در لایه‌ای تار، دکتر کیسهٔ آب را پاره می‌کند و آبی شفاف بیرون می‌ریزد. سری دیدم کوچک و پر موundefined. چشمانم فنر می‌پراند و بازتر از حد معمول به سر کوچک دوخته می‌شود.دستم را روی ماسک می‌گذارم. لبم را می‌جوم. استاد نزدیک می‌آید و می‌گوید:- به نحوهٔ چرخوندن سر برای خروج بچه دقت کنید.
صدای خِر خِر لولهٔ ساکشن که مایع کیسه آب را هورت می‌کشد، در اتاق می‌پیچد. دکتر دستش را می‌اندازد زیر چانه و دور گردن نوزاد و بیرونش می‌کشد. نوزاد را دَمَر روی شکم مادر می‌گذارد و بند ناف را می برد . نوزاد رسماً از مادر جدا می‌شود🥹. نیم‌قدم جلو می‌روم. جفت و مایحتوی‌اش را از رحم مادر بیرون می‌آورد. دکتر پشت نوزاد را چند باری ماساژ می‌دهد. نوزاد گریه می‌کند. جیغ‌های نازک می‌کشد. او را می‌سپرد به مامای بخش.
دلم بهم می‌ریزد مثل اینکه اسبی در دلم سُم کوبان یورتمه می‌رودundefined. نفسم بریده بریده می‌آید مثل نفس‌های مادر نوزاد که پشت سر هم می‌گوید: «عزیزدلم رو بدید بغلم». چشم‌هایم تار می‌شود. در عجب بودم که با این حال بی‌حالی چطور مادری می‌کند...

نفسی عمیق می‌کشم و پشت سرهم پلک می‌زنم تا رطوبت چشمم، اشک نشود. دماغم می‌سوزد. نرمهٔ بینی‌ام را از روی ماسک خشک می‌کنم.اشک‌هایم زور بیشتری دارند و نفس‌های عمیقم نمی‌توانند جلوی بیرون آمدن اشک‌هایم را بگیرندundefined.ماما بچه را به تخت نوزاد منتقل می‌کند.پا تند می‌کنم به سمت تخت نوزاد، گریه می‌کند.
مات و مبهوت به چهرهٔ کوچک و پفی‌اش، چشمان نیمه‌باز و لب‌های غنچه و صورتی‌اش خیره می‌شوم. اشک‌هایم به ارتفاع قدم، کف اتاق عمل می‌چکد🥺. دستان کوچکش را توی هوا تکان می‌دهد. دلم می‌لرزد. خودم را میان چشم‌هایش گم می‌کنم. یک جاذبهٔ رو به رشدی از او ساطع می‌شود که نمی‌دانم چیست. وسعت روح یا پا قدم یا معصومیت یا مفهومی که من اسمش را نمی‌دانم. مثل وقتی که به آسمان نگاه می‌کنم. وسعتش آسمان گونه استundefined. آسمان به وقت طلوع.پیدا می‌کنم. او به رنگ طلوع خورشید است.
نمی‌دانم چه چیزی درونم بهم ریخته‌است که گیج و منگ شده‌ام. سرم را برمی‌گردانم. هم‌کلاسی‌هایم با چشمانی خیس به من نگاه می‌کنند. درون آن‌ها هم چیزی بهم ریخته‌است مثل من.راهم را می‌کشم به سمتشان. هم‌کلاسی‌ام لب‌هایش را بالا می‌کشد و می‌گوید: - منم بچه می‌خوام🥺. دماغش را بالا می‌کشد و دفترچه‌اش را می‌بندد و می‌رود. هم‌کلاسی دیگرم دستم را می‌گیرد و از اتاق عمل بیرون می‌کشد. - باورم نمی‌شه شاهد دنیا اومدن یک انسان بودمundefined. دلم می‌خواد داد بزنم.
من هم حسی مثل او دارم. باور نکردن! حس می‌کنم توی یک خواب شیرین کشیده شده‌ام. برایم قابل باور نیست که یک انسان ساخته شده و از دنیای رحم بیرون آمده است.ساخته؟! خودم هم به کلماتی که در ذهنم رژه می‌روند، مطمئن نیستم. یک انسان فقط می‌تواند «آفریده» شود.
چیزی درونم می‌جوشد و با مذابش روی دلم را صیقل می‌کشد. مثل اینکه رام شده‌ام. دل من هم بچه می‌خواهد🥰. بویش کنم، بغلش کنم. در هوای صاف و پاک وجودش نفس بکشم. او همه چیز دارد. من رام «او» شده‌ام. او یک حقیقت است. حقیقت مافوق تصور. دیگر نمی‌ترسم. دیگر دلم نارضا نیست. سرم را پایین می اندازم و برای دیدن تولدی دیگر به اتاق عمل بعدی می ‌روم.دانستن حقیقت، آدم را سر به زیر و پا به راه می‌کند...

#سبک_مادری#مادران_شریف_ایران_زمین
undefinedundefinedundefinedکانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif

۱۷:۴۶

thumbnail
undefined برای هماهنگ شدن روش تربیتی پدر و مادر از چه زمانی باید شروع به کار کنن؟
undefined اگر شوهرمون توی تربیت فرزند و آزادی دادن به بچه همراه نبود، چه کاری میتونیم کنیم؟
undefined پاسخ کتاب من دیگر ما رو بخونید.undefined
#من_دیگر_ما#از_لا‌به‌لای_کتاب‌هاundefinedundefinedundefinedکانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif

۱۸:۴۰

thumbnail
سلام به همه همراهان عزیزخانومای گل undefined
ان‌شاءالله قصد داریم در ماه مبارک رمضان باهم یک ختم قرآن داشته باشیم.
البته به یک روش جدید. undefined

undefined می‌خوایم سوره‌های قرآن کریم رو طبق ترتیب نزول بخونیم تا بهتر متوجه بشیم برنامه قرآن برای رشد و تحول ما چیه.

undefined روزی حدود ۲۱ صفحه (معادل یک جزء قرآن) قرائت می‌کنیمو در ۲۹ روز قرآن رو ختم می‌کنیم.
یک برنامه مطالعه داریم برای اینکه بدونیم هر روز کدوم سوره‌ها رو قراره بخونیم.از طریق نرم افزار تلفن همراه قرآن نور هم به راحتی میتونیم سوره‌ها رو به همین ترتیب پیدا کنیم.
undefined اگر شماهم دوست دارید توی «ختم قرآن تنزیلی ماه رمضان» شرکت کنید، بفرمایید اینجا:

ble.ir/join/FySqTw5dUb

از روز اول ماه رمضان (به احتمال زیاد پنجشنبه ۳۰ بهمن) شروع می‌کنیم.
undefined کانال پویش کتاب مادران شریف:eitaa.com/madaran_sharif_pooyesh_ketab

۵:۳۹

برنامه ختم قرآن تنزیلی ماه رمضان.jpg

۶۹۷.۳۸ کیلوبایت

undefined عکس با کیفیت برنامه ختم قرآن تنزیلی در ماه مبارک ماه رمضان
مناسب چاپ

undefined کانال پویش کتاب مادران شریف:
eitaa.com/madaran_sharif_pooyesh_ketab

۵:۴۰

thumbnail
undefined برنامه ختم قرآن تنزیلی در ماه مبارک ماه رمضان

undefined کانال پویش کتاب مادران شریف:
eitaa.com/madaran_sharif_pooyesh_ketab

۵:۴۰

اگر دوست دارید توی ماه مبارک رمضان یک دور قرآن رو ختم کنید، براتون یه پیشنهاد ویژه داریم.undefinedundefined
«گروه ختم قرآن طبق ترتیب نزول سوره‌ها»ble.ir/join/FySqTw5dUb

۵:۴۵

thumbnail
سلام خانومای عزیزطاعات و عباداتتون قبول حقundefined
توی این ماه مبارک رمضان می‌خوایم با جمعی از خواهران و برادران مسلمان‌مون که این روزها توی دنیا نمونه و الگو شدن، زندگی کنیم و باهاشون بیشتر آشنا بشیم.
می‌خوایم برش‌هایی از زندگی گذشته و حال و آینده مردم غزه رو از زبان نویسنده‌های مختلف اهل غزه بخونیم. undefinedundefined
undefined همخوانی کتاب صمود
روایت‌هایی از زندگی با غزه

undefined از یکشنبه ۳ اسفند تا پایان اسفند
undefined روزی حدود ۱۵ تا ۲۰ دقیقه مطالعه یا کتاب صوتی

undefined اگر دوست دارید این کتاب رو باهم بخونیم یا گوش بدیم، عضو گروه همخوانی‌مون بشید:
ble.ir/join/Gs9BNd7LwE

undefined کتاب «صمود» نسخه صوتی در نرم افزار نوار و نسخه الکترونیکی در نرم افزار طاقچه داره.
undefined نسخه چاپی رو هم می‌تونید از سایت کتابرسان تهیه کنید با کد تخفیف ۲۰ درصدی madaran
ketabresan.net/product-page/zYzKG/7XUlV

undefined کانال پویش کتاب مادران شریف:eitaa.com/madaran_sharif_pooyesh_ketab

۱۹:۵۳

مادران شریف ایران زمین
undefined «مرا بکشید اما چادرم را برندارید!» این جملهٔ زنی مبارز است، که به همراه همسر، برادر و همسرِ برادرش، مسیر مبارزه‌ای را در دو جبهه آغاز می‌کنند؛ مبارزه‌ای علیه رژیم منحوس پهلوی از یک سو و مبارزه با سازمان منافقین (مجاهدین خلق) از سوی دیگر. روزگار طیبه روایت‌گر عشق با چاشنی رنج، آوارگی‌، مبارزه و مسیر سختِ منتهی به شهادت است. مریم فهیمی این روایت را در قالب داستان‌گونه‌ای پیوسته و جذاب روایت کرده و عنصر خیال خود را هم پرواز داده و ناگفته‌ها را نیز به تصویر کشیده است. undefined کانال پویش کتاب مادران شریف: eitaa.com/madaran_sharif_pooyesh_ketab
سلام و نورطاعات قبول undefined
الحمدلله پویش بهمن ماه ما هم تموم شد.
این بزرگواران برندهٔ ۱۰ جایزهٔ نقدی ۲۰۰ هزار تومانی ما شدن 🥳
undefined خانم‌ها:

مریم محمودی
راضیه خانی
مرضیه عبدی
زهرا رضایت
مریم پیوندی
فاطمه جوزی
محبوبه حراجی
زهرا رضایی
فاطمه کریمی
فاطمه رادان

مبارکشون باشه إن شاءالله undefined

undefined کانال پویش کتاب مادران شریف:eitaa.com/madaran_sharif_pooyesh_ketab

۵:۲۸

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
میدونین کتاب اسفند ماه پویش چیه و در مورد کی؟!
ایشون خانم عایده سرور هستنمادر دو شهید حزب الله لبنان undefinedو سوژهٔ اصلی این ماه ما
عرض ارادت این بانوی مقاوم خدمت رهبر انقلاب و اشارهٔ حضرت آقا به ایشون رو ببینید undefined
#کلیپ #عایده

undefined کانال پویش کتاب مادران شریف:eitaa.com/madaran_sharif_pooyesh_ketab

۵:۳۹

thumbnail

۵:۳۹

بازارسال شده از KHAMENEI.IR

14041128_48425_64k.mp3

۴۱:۵۶-۱۹.۲۲ مگابایت
undefined بشنوید؛ صوت کامل بیانات صبح امروز رهبر انقلاب در دیدار مردم آذربایجان شرقی. ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
undefined Farsi.Khamenei.ir

۶:۵۹

بازارسال شده از KHAMENEI.IR
thumbnail
undefined فیلم کامل بیانات صبح امروز رهبر انقلاب در دیدار مردم آذربایجان شرقی. ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
undefined صوت | گزارش تصویری
undefined Farsi.Khamenei.ir

۶:۵۹

سلام خانوما undefined طاعاتتون قبول حق undefined
این سخنرانی جذاب و هیجان انگیز حضرت آقا رو در جمع مردم آذربایجان شرقی گوش دادید؟ درباره فتنه اخیر و در واقع کودتای شکست خورده دی ماه صحبت کردنو درباره آمریکا و تهدیدهاش.
می‌خوایم امروز توی جلسه مجازی درباره‌ش گفتگو کنیم.
undefined جلسه مرور بیانات رهبری در دیدار با مردم آذربایجان شرقی

undefined امروز شنبه ۲ اسفند ساعت ۱۴ تا ۱۴:۴۰

آدرس اتاق جلسه:
daneh.ir/demo2/mod/lmskaranskyroomtwo/view.php?id=39964

اگر دوست دارید بیاید، ساعت کوک کنید برای امروز ساعت ۱۴ که یادتون نره. undefined
undefinedundefinedundefinedکانال مادران شریف ایران زمین@madaran_sharif

۷:۱۱

مادران شریف ایران زمین
سلام خانوما undefined طاعاتتون قبول حق undefined این سخنرانی جذاب و هیجان انگیز حضرت آقا رو در جمع مردم آذربایجان شرقی گوش دادید؟ درباره فتنه اخیر و در واقع کودتای شکست خورده دی ماه صحبت کردن و درباره آمریکا و تهدیدهاش. می‌خوایم امروز توی جلسه مجازی درباره‌ش گفتگو کنیم. undefined جلسه مرور بیانات رهبری در دیدار با مردم آذربایجان شرقی undefined امروز شنبه ۲ اسفند ساعت ۱۴ تا ۱۴:۴۰ آدرس اتاق جلسه: daneh.ir/demo2/mod/lmskaranskyroomtwo/view.php?id=39964 اگر دوست دارید بیاید، ساعت کوک کنید برای امروز ساعت ۱۴ که یادتون نره. undefined undefinedundefinedundefined کانال مادران شریف ایران زمین @madaran_sharif
در حال برگزاری جلسه مرور بیانات رهبریdaneh.ir/demo2/mod/lmskaranskyroomtwo/view.php?id=39964

۱۰:۳۲

مرور بیانات رهبری ۲۸ بهمن .mp3

۴۰:۱۳-۱۳.۸۱ مگابایت
صوت جلسه‌مون برای مرور بیانات حضرت آقادر دیدار با مردم آذربایجان شرقی ۲۸ بهمن
#بیانات_رهبری undefinedundefinedundefinedکانال مادران شریف ایران زمین@madaran_sharif

۱۱:۱۹

سلام ماماناخداقوتundefinedنماز روزه هاتونافطاری سحری درست کردن هاتونبا دهان روزه، غذا به بچه دادن هاتونو خلاصه تلاش های این روزها و شب هاتون قبول درگاه حق باشه ان‌شاءالله undefinedundefined
ما اومدیم با دست پرundefinedبا تجربه پر و پیمون یه مامان خیلی خوش انرژی 🫀که نه یکی ،نه دو تا، نه سه تا.‌‌.. بلکه هفت تا بچه قد و نیم قد دارن!درس هم خوندنیه موقع افسرده هم شدنگاهی تصمیم گرفتن دیگه بچه دار نشنحتی مهاجرت کردنو خلاصه زندگی شون پر از بالا و پایین هاییه که میتونه هر قسمتش برای زندگی ماها پر از نکته و تجربه باشه.
از امشب همراه کانال باشید با تجربه‌های خانم #ف_علیزادهمامان سیدمحمدحسن ۱۶، سیدمحمدحسین ۱۴، زهراسادات ۱۱/۵، سیدمحمد هادی ۹/۵، زینب سادات ۶، سید محمدعلی ۴، سید محمدجعفر ۱ ساله
بگو ماشاءالله لاقوه الا بالله العلی العظیمundefinedundefined
با فرستادن این پست، دوستاتون رو مهمان داستان زندگی این مامان دوست داشتنی کنید.
#تجربیات_تخصصی#معرفی
undefinedundefinedundefinedکانال مادران شریف ایران زمین@madaran_sharif

۱۳:۳۶

thumbnail
«۱. تنهایی‌م با بچه‌های همسایه پر می‌شد.»
#ف_علیزاده(مامان #سیدمحمدحسن ۱۶، #سیدمحمدحسین ۱۴، #زهراسادات ۱۱.۵، #سیدمحمدهادی ۹.۵، #زینب‌سادات ۶، #سیدمحمدعلی ۴، #سیدمحمدجعفر ۱ ساله)

سال ۱۳۶۸، کمی بعد از تمام شدن جنگ تحمیلی، در شهر قم به دنیا اومدم. دختری که به خاطر اولین نوه بودن و اومدن بعد از یه سقط و بیماری مادر، دردونهٔ خونه خودش و مادربزرگا بودundefined. لوس، بازیگوش خیال‌پرداز و خیلی پرحرف!undefinedدختری پراز انرژی که نمی‌تونست آروم و قرار داشته باشه و اصلاً نمی‌فهمید کشور داره به سمت جدیدی می‌ره. سمتی که توی اون، زن‌ها امکان بیشتری برای تحصیل و پیشرفت و نقش‌آفرینی داشتند.
مامانم خیلی زود ازدواج کرده بودن و فرصت ادامه تحصیل پیدا نکرده بودن. بعد از جنگ و بزرگتر شدن من، تصمیم گرفتن با همراهی این دختر بازیگوش درس بخوننundefined. ولی خب هنوز جامعه پذیرش اینو نداشت که یک مادر هم بچه‌داری کنه هم بره مدرسه🥲. مخالفت‌ها با مامانم زیاد بود اما علاقهٔ ایشون به تحصیل و یادگیری همه موانع رو کنار می‌زد. از طرفی مادربزرگم هم خودشون بچه‌های کوچیک داشتن (فاصلهٔ من با دایی که آخرین بچه مادربزرگمه، فقط نه ماهه🥹) و اگرچه مخالفتی با تحصیل مامان نداشتن، ولی عملاً کمکی هم نمی‌تونستن بکنن.
مامانم به ناچار تصمیم گرفتن برا رسیدن به هدف، به روش جدید رو بیارن و دختر سه سالهٔ پر حاشیه رو بذارن مهدکودک. مهد کودک برای من مثل یه زندان بود!🥲 مخصوصاً زمانی که وقت خواب عصر می‌شد و همه آروم دراز می‌کشیدن تا بخوابن اما من نمی‌تونستم!undefined پاهامو می‌کردم تو بغلمو شروع می‌کردم به گریه! مربی می‌اومد با مهربونی می‌گفت فاطمه باز چی شده؟ منم با همون اشک‌های سرازیر می‌گفتم «خب خوابم نمیاد مگه زوره؟! من می‌خوام بازی کنم!»
البته همهٔ کودکی من توی مهد نگذشت. چند وقت بعد یه خونه نزدیک مادربزرگ خریدیم و دیگه می‌تونستم با دایی و خاله‌ها و بچه‌های همسایه‌هاشون برم کوچه و بازیundefined.الک دولک، بازی با تایر، بادبادک‌بازی، خاله‌بازی تو کوچه و روی زیر انداز، جمع کردن قاصدک، فروش شانسی و آب برگه تو تابستون با دایی، دعوا، کتک‌کاری و خیلی هیجان‌های دیگه که همه‌شون برام شدن خاطرات شیرین بچگی🥹 و باعث شدن هر بار که به اون دوران فکر می‌کنم، پر بشم از احساس خوب.
درسته همهٔ این هیجانات بود ولی چون این‌ها مخصوص کوچه بود و هم‌بازی لازم داشت، وقتایی که شرایطش نبود، من تو خونه بودم و تنهاundefined البته توی خونه پدر پرحوصله و مهربون🥰 و یه مادر حواس جمع و فداکار داشتم که کلی هم باهاشون بازی کنم (از منچ و بازی فکری‌های اون زمان تا آتاری و بازی‌های جدید یا حتی دنبال‌بازی با بابا و قایم باشک بامامان!)، اما این‌ها چیزی از انرژی یه دختر پرشور کم نمی‌کرد!undefined این حس تنها بودن باهام بود و آزارم می‌داد. مخصوصاً وقتی می‌دیدم دایی‌م و خاله‌هام تو خونهٔ شلوغ و کوچیکشون همیشه باهمن.
مامان بابای سختگیری نداشتم اما حسابی ازشون حساب می‌بردمundefined. شاید چون خیلی کم منو دعوا می‌کردن و وقتی کوچک‌ترین تشری بهم می‌زدن، حساب کار دستم می‌اومد.یادمه یه بار با مامان رفتیم بازار، من که عاشق شکلات‌های جدید بودم، وقتی دیدم یه کیسه پر از این شکلات‌ها جلوی مغازه بود، نتونستم تحمل کنم و چند تا برداشتم بدون اینکه به عواقبش فکر کنمundefined. مغازه‌دار مامانمو صدا زد و گفت بچه‌تون از جلوی مغازه شکلات برداشتundefined. مامان اون‌جا‌ خیلی متین شکلات‌ها رو از دستم گرفتن و عذرخواهی کردن و به مغازه دار برگردوندن و البته یه نگاه چپ به من کردنundefined و رفتیم. ولی من با اون نگاه فهمیدم که اوضاع خیلی خرابه. وقتی رسیدیم خونه حسابی تنبیه شدم. از اون روز تا همین الان هیچ‌وقت یادم نرفته نسبت به مال مردم دقت کنم و بی‌اجازه به چیزی که برای من نیست، دست نزنم.
هفت ساله شده بودم و کلاس اولی.تخت پادشاهی‌م داشت متزلزل می‌شد و خبر اومدن یک خواهر شیرین زبون و بامزه می‌تونست برای دختر لوسی مثل من، عذاب‌آور باشهundefined، اونم درست روز معلم که می‌خواستم مامانم کمک کنه برای معلم کادو بخرم. حالا من بودم بدون کادویی که فکر می‌کردم اگه اون روز نبرمش، قضا می‌شه و آسمون به زمین میادundefined و آبروم می‌ره.یکی از خاله‌های مهربونم دست به کار شد، یه نقاشی خیلی قشنگ کشید و با یه جوراب کادو کرد و گفت اینا رو ببر برای معلمتون و بگو مامانم بیمارستان بود نتونستم برم خرید، هر وقت تونستم با مامانم برم خرید، براتون کادوی بهتر می‌گیرمundefined.برای منی که از صبح اشک ریخته بودم، گرچه قانع‌کننده نبود ولی کاچی به از هیچی بود.

#تجربیات_تخصصی#مادران_شریف_ایران_زمین

undefinedundefinedundefinedکانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif

۱۸:۱۵