بله | کانال مادران شریف ایران زمین
عکس پروفایل مادران شریف ایران زمینم

مادران شریف ایران زمین

۸.۷ هزار عضو
مادران شریف ایران زمین
undefined «مرا بکشید اما چادرم را برندارید!» این جملهٔ زنی مبارز است، که به همراه همسر، برادر و همسرِ برادرش، مسیر مبارزه‌ای را در دو جبهه آغاز می‌کنند؛ مبارزه‌ای علیه رژیم منحوس پهلوی از یک سو و مبارزه با سازمان منافقین (مجاهدین خلق) از سوی دیگر. روزگار طیبه روایت‌گر عشق با چاشنی رنج، آوارگی‌، مبارزه و مسیر سختِ منتهی به شهادت است. مریم فهیمی این روایت را در قالب داستان‌گونه‌ای پیوسته و جذاب روایت کرده و عنصر خیال خود را هم پرواز داده و ناگفته‌ها را نیز به تصویر کشیده است. undefined کانال پویش کتاب مادران شریف: eitaa.com/madaran_sharif_pooyesh_ketab
سلام و نورطاعات قبول undefined
الحمدلله پویش بهمن ماه ما هم تموم شد.
این بزرگواران برندهٔ ۱۰ جایزهٔ نقدی ۲۰۰ هزار تومانی ما شدن 🥳
undefined خانم‌ها:

مریم محمودی
راضیه خانی
مرضیه عبدی
زهرا رضایت
مریم پیوندی
فاطمه جوزی
محبوبه حراجی
زهرا رضایی
فاطمه کریمی
فاطمه رادان

مبارکشون باشه إن شاءالله undefined

undefined کانال پویش کتاب مادران شریف:eitaa.com/madaran_sharif_pooyesh_ketab

۵:۲۸

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
میدونین کتاب اسفند ماه پویش چیه و در مورد کی؟!
ایشون خانم عایده سرور هستنمادر دو شهید حزب الله لبنان undefinedو سوژهٔ اصلی این ماه ما
عرض ارادت این بانوی مقاوم خدمت رهبر انقلاب و اشارهٔ حضرت آقا به ایشون رو ببینید undefined
#کلیپ #عایده

undefined کانال پویش کتاب مادران شریف:eitaa.com/madaran_sharif_pooyesh_ketab

۵:۳۹

thumbnail

۵:۳۹

بازارسال شده از KHAMENEI.IR

14041128_48425_64k.mp3

۴۱:۵۶-۱۹.۲۲ مگابایت
undefined بشنوید؛ صوت کامل بیانات صبح امروز رهبر انقلاب در دیدار مردم آذربایجان شرقی. ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
undefined Farsi.Khamenei.ir

۶:۵۹

بازارسال شده از KHAMENEI.IR
thumbnail
undefined فیلم کامل بیانات صبح امروز رهبر انقلاب در دیدار مردم آذربایجان شرقی. ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
undefined صوت | گزارش تصویری
undefined Farsi.Khamenei.ir

۶:۵۹

سلام خانوما undefined طاعاتتون قبول حق undefined
این سخنرانی جذاب و هیجان انگیز حضرت آقا رو در جمع مردم آذربایجان شرقی گوش دادید؟ درباره فتنه اخیر و در واقع کودتای شکست خورده دی ماه صحبت کردنو درباره آمریکا و تهدیدهاش.
می‌خوایم امروز توی جلسه مجازی درباره‌ش گفتگو کنیم.
undefined جلسه مرور بیانات رهبری در دیدار با مردم آذربایجان شرقی

undefined امروز شنبه ۲ اسفند ساعت ۱۴ تا ۱۴:۴۰

آدرس اتاق جلسه:
daneh.ir/demo2/mod/lmskaranskyroomtwo/view.php?id=39964

اگر دوست دارید بیاید، ساعت کوک کنید برای امروز ساعت ۱۴ که یادتون نره. undefined
undefinedundefinedundefinedکانال مادران شریف ایران زمین@madaran_sharif

۷:۱۱

مادران شریف ایران زمین
سلام خانوما undefined طاعاتتون قبول حق undefined این سخنرانی جذاب و هیجان انگیز حضرت آقا رو در جمع مردم آذربایجان شرقی گوش دادید؟ درباره فتنه اخیر و در واقع کودتای شکست خورده دی ماه صحبت کردن و درباره آمریکا و تهدیدهاش. می‌خوایم امروز توی جلسه مجازی درباره‌ش گفتگو کنیم. undefined جلسه مرور بیانات رهبری در دیدار با مردم آذربایجان شرقی undefined امروز شنبه ۲ اسفند ساعت ۱۴ تا ۱۴:۴۰ آدرس اتاق جلسه: daneh.ir/demo2/mod/lmskaranskyroomtwo/view.php?id=39964 اگر دوست دارید بیاید، ساعت کوک کنید برای امروز ساعت ۱۴ که یادتون نره. undefined undefinedundefinedundefined کانال مادران شریف ایران زمین @madaran_sharif
در حال برگزاری جلسه مرور بیانات رهبریdaneh.ir/demo2/mod/lmskaranskyroomtwo/view.php?id=39964

۱۰:۳۲

مرور بیانات رهبری ۲۸ بهمن .mp3

۴۰:۱۳-۱۳.۸۱ مگابایت
صوت جلسه‌مون برای مرور بیانات حضرت آقادر دیدار با مردم آذربایجان شرقی ۲۸ بهمن
#بیانات_رهبری undefinedundefinedundefinedکانال مادران شریف ایران زمین@madaran_sharif

۱۱:۱۹

سلام ماماناخداقوتundefinedنماز روزه هاتونافطاری سحری درست کردن هاتونبا دهان روزه، غذا به بچه دادن هاتونو خلاصه تلاش های این روزها و شب هاتون قبول درگاه حق باشه ان‌شاءالله undefinedundefined
ما اومدیم با دست پرundefinedبا تجربه پر و پیمون یه مامان خیلی خوش انرژی 🫀که نه یکی ،نه دو تا، نه سه تا.‌‌.. بلکه هفت تا بچه قد و نیم قد دارن!درس هم خوندنیه موقع افسرده هم شدنگاهی تصمیم گرفتن دیگه بچه دار نشنحتی مهاجرت کردنو خلاصه زندگی شون پر از بالا و پایین هاییه که میتونه هر قسمتش برای زندگی ماها پر از نکته و تجربه باشه.
از امشب همراه کانال باشید با تجربه‌های خانم #ف_علیزادهمامان سیدمحمدحسن ۱۶، سیدمحمدحسین ۱۴، زهراسادات ۱۱/۵، سیدمحمد هادی ۹/۵، زینب سادات ۶، سید محمدعلی ۴، سید محمدجعفر ۱ ساله
بگو ماشاءالله لاقوه الا بالله العلی العظیمundefinedundefined
با فرستادن این پست، دوستاتون رو مهمان داستان زندگی این مامان دوست داشتنی کنید.
#تجربیات_تخصصی#معرفی
undefinedundefinedundefinedکانال مادران شریف ایران زمین@madaran_sharif

۱۳:۳۶

thumbnail
«۱. تنهایی‌م با بچه‌های همسایه پر می‌شد.»
#ف_علیزاده(مامان #سیدمحمدحسن ۱۶، #سیدمحمدحسین ۱۴، #زهراسادات ۱۱.۵، #سیدمحمدهادی ۹.۵، #زینب‌سادات ۶، #سیدمحمدعلی ۴، #سیدمحمدجعفر ۱ ساله)

سال ۱۳۶۸، کمی بعد از تمام شدن جنگ تحمیلی، در شهر قم به دنیا اومدم. دختری که به خاطر اولین نوه بودن و اومدن بعد از یه سقط و بیماری مادر، دردونهٔ خونه خودش و مادربزرگا بودundefined. لوس، بازیگوش خیال‌پرداز و خیلی پرحرف!undefinedدختری پراز انرژی که نمی‌تونست آروم و قرار داشته باشه و اصلاً نمی‌فهمید کشور داره به سمت جدیدی می‌ره. سمتی که توی اون، زن‌ها امکان بیشتری برای تحصیل و پیشرفت و نقش‌آفرینی داشتند.
مامانم خیلی زود ازدواج کرده بودن و فرصت ادامه تحصیل پیدا نکرده بودن. بعد از جنگ و بزرگتر شدن من، تصمیم گرفتن با همراهی این دختر بازیگوش درس بخوننundefined. ولی خب هنوز جامعه پذیرش اینو نداشت که یک مادر هم بچه‌داری کنه هم بره مدرسه🥲. مخالفت‌ها با مامانم زیاد بود اما علاقهٔ ایشون به تحصیل و یادگیری همه موانع رو کنار می‌زد. از طرفی مادربزرگم هم خودشون بچه‌های کوچیک داشتن (فاصلهٔ من با دایی که آخرین بچه مادربزرگمه، فقط نه ماهه🥹) و اگرچه مخالفتی با تحصیل مامان نداشتن، ولی عملاً کمکی هم نمی‌تونستن بکنن.
مامانم به ناچار تصمیم گرفتن برا رسیدن به هدف، به روش جدید رو بیارن و دختر سه سالهٔ پر حاشیه رو بذارن مهدکودک. مهد کودک برای من مثل یه زندان بود!🥲 مخصوصاً زمانی که وقت خواب عصر می‌شد و همه آروم دراز می‌کشیدن تا بخوابن اما من نمی‌تونستم!undefined پاهامو می‌کردم تو بغلمو شروع می‌کردم به گریه! مربی می‌اومد با مهربونی می‌گفت فاطمه باز چی شده؟ منم با همون اشک‌های سرازیر می‌گفتم «خب خوابم نمیاد مگه زوره؟! من می‌خوام بازی کنم!»
البته همهٔ کودکی من توی مهد نگذشت. چند وقت بعد یه خونه نزدیک مادربزرگ خریدیم و دیگه می‌تونستم با دایی و خاله‌ها و بچه‌های همسایه‌هاشون برم کوچه و بازیundefined.الک دولک، بازی با تایر، بادبادک‌بازی، خاله‌بازی تو کوچه و روی زیر انداز، جمع کردن قاصدک، فروش شانسی و آب برگه تو تابستون با دایی، دعوا، کتک‌کاری و خیلی هیجان‌های دیگه که همه‌شون برام شدن خاطرات شیرین بچگی🥹 و باعث شدن هر بار که به اون دوران فکر می‌کنم، پر بشم از احساس خوب.
درسته همهٔ این هیجانات بود ولی چون این‌ها مخصوص کوچه بود و هم‌بازی لازم داشت، وقتایی که شرایطش نبود، من تو خونه بودم و تنهاundefined البته توی خونه پدر پرحوصله و مهربون🥰 و یه مادر حواس جمع و فداکار داشتم که کلی هم باهاشون بازی کنم (از منچ و بازی فکری‌های اون زمان تا آتاری و بازی‌های جدید یا حتی دنبال‌بازی با بابا و قایم باشک بامامان!)، اما این‌ها چیزی از انرژی یه دختر پرشور کم نمی‌کرد!undefined این حس تنها بودن باهام بود و آزارم می‌داد. مخصوصاً وقتی می‌دیدم دایی‌م و خاله‌هام تو خونهٔ شلوغ و کوچیکشون همیشه باهمن.
مامان بابای سختگیری نداشتم اما حسابی ازشون حساب می‌بردمundefined. شاید چون خیلی کم منو دعوا می‌کردن و وقتی کوچک‌ترین تشری بهم می‌زدن، حساب کار دستم می‌اومد.یادمه یه بار با مامان رفتیم بازار، من که عاشق شکلات‌های جدید بودم، وقتی دیدم یه کیسه پر از این شکلات‌ها جلوی مغازه بود، نتونستم تحمل کنم و چند تا برداشتم بدون اینکه به عواقبش فکر کنمundefined. مغازه‌دار مامانمو صدا زد و گفت بچه‌تون از جلوی مغازه شکلات برداشتundefined. مامان اون‌جا‌ خیلی متین شکلات‌ها رو از دستم گرفتن و عذرخواهی کردن و به مغازه دار برگردوندن و البته یه نگاه چپ به من کردنundefined و رفتیم. ولی من با اون نگاه فهمیدم که اوضاع خیلی خرابه. وقتی رسیدیم خونه حسابی تنبیه شدم. از اون روز تا همین الان هیچ‌وقت یادم نرفته نسبت به مال مردم دقت کنم و بی‌اجازه به چیزی که برای من نیست، دست نزنم.
هفت ساله شده بودم و کلاس اولی.تخت پادشاهی‌م داشت متزلزل می‌شد و خبر اومدن یک خواهر شیرین زبون و بامزه می‌تونست برای دختر لوسی مثل من، عذاب‌آور باشهundefined، اونم درست روز معلم که می‌خواستم مامانم کمک کنه برای معلم کادو بخرم. حالا من بودم بدون کادویی که فکر می‌کردم اگه اون روز نبرمش، قضا می‌شه و آسمون به زمین میادundefined و آبروم می‌ره.یکی از خاله‌های مهربونم دست به کار شد، یه نقاشی خیلی قشنگ کشید و با یه جوراب کادو کرد و گفت اینا رو ببر برای معلمتون و بگو مامانم بیمارستان بود نتونستم برم خرید، هر وقت تونستم با مامانم برم خرید، براتون کادوی بهتر می‌گیرمundefined.برای منی که از صبح اشک ریخته بودم، گرچه قانع‌کننده نبود ولی کاچی به از هیچی بود.

#تجربیات_تخصصی#مادران_شریف_ایران_زمین

undefinedundefinedundefinedکانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif

۱۸:۱۵

thumbnail

۱۸:۱۳

«۲. مسیرم رو برای ادامهٔ تحصیل انتخاب کردم.»
#ف_علیزاده(مامان #سیدمحمدحسن ۱۶، #سیدمحمدحسین ۱۴، #زهراسادات ۱۱.۵، #سیدمحمدهادی ۹.۵، #زینب‌سادات ۶، #سیدمحمدعلی ۴، #سیدمحمدجعفر ۱ ساله)

رفتم یه مدرسهٔ دولتی تو همون محلهٔ معمولی رو به پایین خودمون. گرچه درسم خوب بود اما خیال‌بافی‌ها و بازیگوشی‌های کودکی دست از سرم برمی‌داشتundefined. تو مدرسه شلوغ و پا کار بودم؛ عضو بسیج، گروه سرود جشنواره، قاری قرآن، انتظامات، مسئول نماز، دست به قلم برا نشریه مدرسه، خلاصه فعال فرهنگی بودم برای خودم.وجود پرشوری که حالا نوجوون شده بود و پر از تلاطم نوجوانی! عاشق هیجان و ایجاد تغییر!undefined
تو فامیل نزدیکمون طلبه نداشتیم. اولین طلبه‌ای که وارد فامیل نزدیک ما شد، شوهر خاله‌م بود. این خاله با من حدود پنج سال اختلاف سنی دارن و موقع ازدواجشون من نوجوان بودم و پر از سوال!undefined آقای شوهر خاله جوان سربه‌زیر و مودبی بودن که من تو اطرافیانم مثلش رو ندیده بودم. شاید این جرقهٔ علاقه من به طلبگی بود. یکی دو سال بعد از ازدواج خاله، شوهرخاله به بابا پیشنهاد داد که طبقه بالای خونه‌مون رو اجاره بدیم به یکی از اقوامشون که طلبه است و توراهی داره. دست و بال اون بنده خدا تنگ بود و طبقه بالای درب و داغون ما براشون یه فرصت. مامان و بابام هم که همیشه شاهد گذشت و دست و دلبازی‌شون بودم، بدون معطلی قبول کردندundefined.
خاله سعیده و آقامرتضی اومدن همسایهٔ ما شدند. گرچه برای اونا سال سختی توی اون خونهٔ پر پله و داغون گذشت ولی برای من فرصت آشنایی بیشتر با زندگی طلبه‌ها و طلبگی بودundefined. رفتارهای آقای همسایه با ما و با همسرشون، نوع برخورد و سربه‌زیری‌شون، ادبشون برام جذاب بود. با اینکه اطرافم آدم‌های خوب کم نبودن اما این برخوردها فرق داشت و نشان از نوری خاص بودundefined.
وقتی خانم همسایه میل منو به طلبگی دید، بهم گفت فاطمه راستی یه دبیرستان تو قم هست که زیر نظر حوزه است، می‌خوای بری اون‌جا برای ادامهٔ تحصیل؟ اگه خوشت اومد، می‌ری حوزه، اگه نه می‌ری کنکور می‌دیundefined.این پیشنهاد برای منی که سردرگم بودم برای انتخاب دبیرستان، خیلی جذاب بود و برای مادرم که دغدغهٔ زیادی داشتن که دختر سربه هوا و شلوغشونو مدرسه‌ای بفرستن که این نیمچه ایمانش به باد نره، امیدوار کننده. این شد که رفتم خودمو برای آزمون و مصاحبه آماده کنمundefined.
رتبهٔ ۲۴ آزمون از بین اون همه متقاضی حسابی باد به دماغم انداخته بود، ولی تو مصاحبه رد شدمundefined. چرا؟ چون اطلاعات دینی زیادی نداشتم!!خیلی حالم گرفته شد. انگار اون سال همهٔ درها به روم بسته شده بود. هر دبیرستانی می‌رفتم به یه دلیل ردم می‌کردن! یکی می‌گفت دیر اومدید وگرنه اولویت داشتید! یکی می‌گفت تو منطقهٔ ما نیستید! یکی می‌گفت پره جا نداریم! خلاصه ناچار اومدم دبیرستان همون محلهٔ خودمون که به یکی از دبیرستان‌های خراب شهر معروف بود🥲.پر بودم از سوال! چرا باید منو رد کنن؟ مگه تو اون حوزه چه خبره؟undefined من که اطلاعاتم کمه باید بیام اون‌جا درست بشم یا بقیه که همه چی بلدن؟! آدم‌های خوب که خوبن، چرا حوزه نباید امثال منو قبول کنه؟
محیط فرهنگی و مذهبی مدرسه خیلی خوب نبود ولی منم تو خونه‌ای بزرگ نشده بودم که بی‌تفاوت باشم. هیئت، مسجد، جو فامیل، شغل پدرم و حال هوای خودشون که از بچه‌های سپاه و خانوادهٔ شهید بودن، بهم اجازه نمی‌داد مثل بعضی از دوست‌هام به کارهای خلاف فک کنم. برای خودم شأن و جایگاهی قائل بودمundefined.همون سال اول دبیرستان بهمون خبر رسید که جامعه‌الزهرا جدیداً طرحی راه انداخته به نام شهید حکیم و تو این طرح دخترها رو از سیکل قبول می‌کنهundefined.
اشتیاق سال پیش رو نداشتم ولی این بار قبل مصاحبه مطالعه کردم، اطلاعات سیاسی‌م رو بردم بالا و خطبهٔ نمازجمعه گوش دادم و مجهز رفتم جلو. هر چند که این دفعه از هیچ‌کدوم نپرسیدن و بیشتر گپ‌وگفت بود. گرچه از برخورد مصاحبه‌کننده‌ها خوشم نیومده بود ولی دوست داشتم یه بار دیگه بخت خودمو آزمایش کنم و ببینم می‌تونم وارد حوزه بشم یا نهundefined.
حسم می‌گفت بازم رد می‌شم! برای همین با اطمينان رفتم سراغ انتخاب رشته و توی دبیرستان فنی حرفه‌ای رشته کامپیوتر ثبت‌نام کردم.اما در کمال ناباوری، جواب مصاحبه اومد و من تو حوزه قبول شدم و باید جدی تصمیم می‌گرفتم که می‌خوام برم یا نه؟ این انتخاب زود هنگام مسیر زندگی‌مو تغییر می‌داد. بالاخره با مشورت و تحقیق، تصمیم گرفتم برم حوزه. اون موقع چهارده ساله بودم.

#تجربیات_تخصصی#مادران_شریف_ایران_زمین

undefinedundefinedundefinedکانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif

۱۸:۱۴

thumbnail
عایده دختری ۸ ساله است که انقلاب اسلامی ایران به پیروزی می‌رسد و امام خمینی می‌شود مراد و محبوبش.از کودکی دختری شجاع و جسور و مقاوم است و این جسارت را با انتخاب‌های خاص خودش به همه ثابت می‌کند؛ از پوشیدن چادر گرفته تا انتخاب همسری از رزمندگان حزب الله به نیت به دنیا آوردن و تربیت فرزندانی که آن‌ها هم عضو مقاومت باشند.
در کتاب #عایده روایت زندگی این مادر قهرمان و قهرمان‌پرور را از کودکی می‌خوانیم.#عایده یک متن و یک روایت خالی نیست، یک مسیر است؛ مسیر انتخاب‌های انسان صالح آخرالزمانی و تلاش و دغدغه‌اش برای رسیدن به عاقبتی سراسر خیر و برکت و نور. عاقبتی که عایده چقدر زیبا برای خودش و فرزندانش از خدا طلب می‌کند.
#عایده

undefined کانال پویش کتاب مادران شریف:eitaa.com/madaran_sharif_pooyesh_ketab

۱۲:۳۵

مادران شریف ایران زمین
undefined عایده دختری ۸ ساله است که انقلاب اسلامی ایران به پیروزی می‌رسد و امام خمینی می‌شود مراد و محبوبش. از کودکی دختری شجاع و جسور و مقاوم است و این جسارت را با انتخاب‌های خاص خودش به همه ثابت می‌کند؛ از پوشیدن چادر گرفته تا انتخاب همسری از رزمندگان حزب الله به نیت به دنیا آوردن و تربیت فرزندانی که آن‌ها هم عضو مقاومت باشند. در کتاب #عایده روایت زندگی این مادر قهرمان و قهرمان‌پرور را از کودکی می‌خوانیم. #عایده یک متن و یک روایت خالی نیست، یک مسیر است؛ مسیر انتخاب‌های انسان صالح آخرالزمانی و تلاش و دغدغه‌اش برای رسیدن به عاقبتی سراسر خیر و برکت و نور. عاقبتی که عایده چقدر زیبا برای خودش و فرزندانش از خدا طلب می‌کند. #عایده undefined کانال پویش کتاب مادران شریف: eitaa.com/madaran_sharif_pooyesh_ketab
سلام و رحمت بر بنده‌های خوب خداروزه و نمازتون قبول undefined
بریم سراغ کتاب اسفند ماه و آخرین کتاب سال ۱۴۰۴ undefined
undefined کتاب #عایده
به قلم خانم محبوبه سادات رضوی‌نیا
از انتشارات سوره مهر

روایت زندگی مادر دو شهید حزب الله لبنان که البته وقتی کتاب چاپ شده فقط یک فرزندشون به شهادت رسیده بودن و به همین دلیل، کتاب روایت کودکی خانم «عایده سرور» هست تا شهادت اولین پسرشون در سوریه که البته پسر کوچیک‌ترشون بودن و فقط ۱۷ سال سن داشتن.
دومین فرزند خانم سرور (پسر بزرگتر) در همین حوادث سال گذشتهٔ لبنان چند روز بعد از شهادت سید حسن نصرالله به شهادت می‌رسند.
کتاب جدای از قلم روان و قشنگش، خاطرات خیلی جالب و جدیدی هم داره، احتمالا کتاب خاطرات مادر شهید زیاد خونده باشین، ولی خاطرات مادر شهید غیرایرانی که با عشق به انقلاب اسلامی ایران، حزب الله، مقاومت و رهبران اون و بغض و نفرت نسبت به اسرائیل بچه‌هاش رو بزرگ کنه و اصلا هدفش این باشه که این بچه رو راهی مبارزه با صهیونیست بکنه جذابیت‌های خاص خودش رو داره.
شاید وقتی عکس عایده رو ببینین، بگین اصلا به این خانم نمیاد پسر بزرگ داشته باشه، چه برسه به اینکه اون رو راهی مسیر جهاد و شهادت کرده باشه، اونم هر دو پسرش رو undefined
بیاین خاطرات عایده رو بخونین تا هم از رابطه‌ی عاشقانه‌ی این مادر با پسرهاش لذت ببرین، هم با نکته‌های تربیتی قشنگ زندگی عایده آشنا بشین. 🪴

undefined روش‌های تهیه کتاب با تخفیف، عضویت در گروه همخوانی و باقی خبرها همه در:undefined
undefined کانال پویش کتاب مادران شریف:eitaa.com/madaran_sharif_pooyesh_ketab

۱۲:۳۹

thumbnail
«۳. منتظر بودم مامان بگه دخترم قصد ازدواج نداره!»
#ف_علیزاده(مامان #سیدمحمدحسن ۱۶، #سیدمحمدحسین ۱۴، #زهراسادات ۱۱.۵، #سیدمحمدهادی ۹.۵، #زینب‌سادات ۶، #سیدمحمدعلی ۴، #سیدمحمدجعفر ۱ ساله)

با رفتن به حوزه همه فکر می‌کردن اون دختر سربه‌هوا و پرحاشیه درست می‌شه ولی این‌جوری نبودundefined. یه کلاس پر از شور و نشاط نوجوانی انتظار منو می‌کشید. جو شاد و پرانرژی کلاس و بودن کنار هم‌سن و سال‌های هم‌فکر انگار برام ضریبی شده بود که بی‌دغدغه بتونم به جواب سوال‌های ذهنم برسم و روح تشنه نوجوانم رو سیراب کنمundefined.بازم آروم و قرار نداشتم؛ از واحد هنر به کانون قلم، از اندیشهٔ مطهر به دارالقرآن. جامعه‌الزهرا (سلام‌الله‌علیها) برام شده بود دریایی که می‌تونستم با همون شور نوجوانی توش شنا کنم🥹. از همه جا برام جذاب‌تر، کتابخونه بود. قصر بزرگ و رویایی‌ای که بودن اون‌جا سیرم نمی‌کرد.
من سال اول طلبگی بودم ولی با حسرت نگاه می‌کردم به طلبه‌هایی که محققانه پایان‌نامه می‌نوشتن. گاهی چند دقیقه محوشون می‌شدم و خودمو می‌دیدم که چند سال دیگه دارم با کتاب‌ها سروکله می‌زنمundefined و مثل گذشته، غرق می‌شدم تو خیالاتم...
هم خانوادگی اهل ازدواج توی سن پایین بودیم، هم بچه‌های متأهل کلاس باعث شده بودن به ازدواج بی‌رغبت نباشمundefined، ولی جدی هم بهش فکر نمی‌کردم.تا اینکه سرو‌کلهٔ اولین خواستگار تو همون سال‌های اول پیدا شد. اولش مامانم خیلی با مِن و مِن و آروم بهم گفتن که خواستگار اومده ولی وقتی لبان خندون و مسخره‌بازی‌های منو دیدن، خودش فهمیدن که دخترشون همچین هم با این داستان غریبه نیست و بهش فکر می‌کنهundefined.
مادرم با جدیت قضیه رو مطرح کردن و نظرم رو خواستن. منم با شوخی گفتم چه می‌دونم؟ زود نیست؟undefined و در آخر با «هرجور شما و بابا صلاح می‌دونید» ختمش کردم.ظاهراً صلاح مامان و بابا به راه دادن خواستگارها و محک اون‌ها بود تا دخترشون گزینهٔ خوبی رو بدون بررسی رد نکنه.
آمدن اولین خواستگار همانا و راه به راه خواستگار اومدن همان! بعد چند مورد، یه روز وقتی غرق درس وسط هال بودم و کتاب‌های مختلف دورم بود، مامان اومدن کنارم و گفتن: «دخترم واقعاً می‌خوای ازدواج کنی؟ گفتم یعنی چی؟ گفت تو اول راهی. بذار چند سالی خوب درس بخونی، الان هنوز سنی نداری و...»خلاصه کلی مادر-دختری باهم صحبت کردیم و نتيجه اين شد که دیگه خواستگاری رو راه ندیم تا چند سال بعد. من هم تمرکز کنم رو درسمundefined.
چند وقت بعد از این مذاکرات، تلفن خونه زنگ زد. از لحن صحبت مامان و حرف‌هایی که می‌زدن کاملاً معلوم بود قضیه چیه. گوشامو تیز کردم و منتظر بودم مامان بگه دخترم قصد ازدواج نداره، می‌خواد ادامه تحصیل بده؛ ولی در کمال ناباوری دیدم مامان قرار مدار گذاشتن و آدرس دادن!undefined تا تلفن رو قطع کردن گفتم: «مادر من! مگه ما باهم کلی حرف نزدیم که فعلاً من بی‌خیال ازدواج شم؟»مامانم یه نگاه به من کردن و گفتن: «خودمم نمی‌دونم، چند بار اومدم بگم اما نتونستمundefined.حالا عیب نداره میان و رد می‌کنیم.»اما انگار به قول مادربزرگم قسمت دهان مامان رو مهر کرده بودundefined که ایشون بیان و بشن آخرین خواستگار.
بعد از چند جلسه صحبت و گفت‌وگو با آقای خواستگار هنوز نمی‌دونستم باید چی بگم.دلم می‌خواست یکی مسئولیت به عهده بگیره بگه من ضمانت می‌کنم کار درستیه با همین مورد ازدواج کن ولی این تصمیمی بود که من باید می‌گرفتمundefined و بعداز کلی مشورت و فکر، دست آخر بله رو با استرس گفتم🥹. بله گفتم به جوانی تهرانی، طلبهٔ درس‌خون و مهذب که فقط سه سال از من بزرگتر بودن و دوستشون منو معرفی کرده بود. من هم‌کلاسیِ همسرِ هم حجره‌ای این آقا بودم!
قرار بود جلسهٔ بله‌برون برگزار بشه، بزرگترها اومده بودن. بابا ازم پرسیدن مهریه رو چقدر بگیم؟ مهریه توئه و خودت باید نظر بدی.گفتم: «چهارده تا سکه»undefinedیکی از بزرگترا با دلسوزی نصیحت کرد که دختر الان کم‌سن و سالی و این بندگان خدا غریبه هستن، بعداً پشیمون نشی و...ولی خبر نداشتن که این دختر طلبه، روایت شنیده که دخترانی که مهرشون کمتره، ارزششون پیش چشم رسول خدا (صلی‌الله‌علیه) بیشتره و کوتاه نمیادundefined. روایت شنیده که دختری که مهریه‌ش رو ببخشه، یکی از اون دسته دختراییه که تو بهشت کنار حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) است و اون نمی‌خواد این مهریه رو؛ حالا چه چهارده تا چه چهارده هزارتاundefined.
وقتی نصیحت‌های بزرگترها تموم شد، گفتم: «هر جور شما صلاح می‌دونین ولی اگه نظر منو می‌خواین، همون چهارده تا» بقیه وقتی جدیت و انتخاب از روی فکرم رو دیدن، سکوت کردن و در نهايت همونی شد که می‌خواستم: چهارده تا سکه، یه سفر حج و یه سفر عتبات عراق.

#تجربیات_تخصصی#مادران_شریف_ایران_زمین

undefinedundefinedundefinedکانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif

۱۸:۰۳

۲۷ رجب عقد موقت خوندیم و این فرصت خوبی بود برای آشنایی بیشتر و گپ‌وگفت. عقدمونو روز نیمه‌شعبان و محضر عالم بزرگ آیت‌الله مکارم خوندیم. ایشون خیلی با محبت نصیحتمون کردن، تبریک گفتن، یه بسته شکلات تبرک جمکران بهمون دادن و قرآن مهریه رو خودشون از طرف آقای داماد به من بخشیدن و این تنها قسمت از مهریه بود که گرفتم و مابقی رو بخشیدم به امید هم‌نشینی با حضرت مادر🥹.
بعد از یک سال، شب میلاد حضرت معصومه جان (سلام‌الله‌علیها) قرار شد بشه شروع یه زندگی مشترک تو خونهٔ پنجاه متری تو شهر قم که پدرشوهرم بهمون داده بودن.

#تجربیات_تخصصی#مادران_شریف_ایران_زمین

undefinedundefinedundefinedکانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif

۱۸:۰۴

thumbnail
«۴. به بزرگترین مشکلاتمون هم می‌خندیدیم.»
#ف_علیزاده(مامان #سیدمحمدحسن ۱۶، #سیدمحمدحسین ۱۴، #زهراسادات ۱۱.۵، #سیدمحمدهادی ۹.۵، #زینب‌سادات ۶، #سیدمحمدعلی ۴، #سیدمحمدجعفر ۱ ساله)

جهیزیه و عروسی ساده بود. من دوست داشتم بریم زیارت و زندگی رو شروع کنیم، ولی خانواده‌ها قبول نکردن و عروسی ما تو یه تالار برگزار شد.جهان‌بینی و طرز فکر متفاوت همسرم، کمی اوایل برام سخت بود اما کم‌کم به قسمتی عادت کردم و به قسمتی با جون و دل ایمان آوردمundefined.
مثلاً همون اول ازدواج شهریهٔ همسرم ۳۰ هزارتومن بود. با خنده گفتم: «روزی هزار تومن حق داریم خرج کنیم.»undefined خندید و گفت: «ما هرروز هرچقدر روزی‌مون باشه خرج می‌کنیم. کم و زیادش دست خداست.»undefined از همین جا شروع شد که فهمیدم نظام اقتصادی من با نظمی که تو ذهن آقای همسر هست، متفاوته.
می‌گفت اگه فلان وسیله برای خونه لازمه، پاشو همین امشب بریم بخریم. از من که باید تا آخر ماه بی‌پولی بکشیم، از ایشون که چه حرفیه؟! اگه روزی‌مون باشه می‌رسه، نباشه خودمونو بکشیم نمی‌رسه. خدا لنگمون نمی‌ذاره!undefinedعجیب بود اما می‌رسید!🥹یا مثلاً می‌گفتم بیا پولامونو جمع کنیم ماشین بخریم. می‌گفت: «شما بین‌الطلوعین بیدار بمون خدا روزی رو زیاد می‌کنه.»
اوایل درک این جهان‌بینی توحیدی برام خیلی سخت بود. حتی گاهی دوست داشتم پول کم بیاره، سختی بکشیم، دلم خنک شهundefined ولی واقعاً از غیب می‌رسید.یه بار اومد خونه، دیدم یه عالمه گوشت خریده! اونم آخر ماه! گفتم این‌همه گوشت؟undefined گفت استادمون منو کشید کنار گفت این پول رو برو فقط گوشت بخر برای خونه، مارو هم دعا کنید. گفتم خدا این استادها رو زیاد کنه. خندید و گفت کار خداست از هر جا بخواد می‌رسونه؛ یه موقع استاد یه موقع شاگرد یه موقع دوستundefined.
این خدا باوری‌ش هنوزم منو مجذوب می‌کنه و به‌خاطرش خیلی خداروشکر می‌کنم.
یا مثلا از اول تلویزیون نداشتیم! همسرم می‌گفتن وقتمونو می‌گیره و مضراتش زیاده.اوایل سخت بود برا منی که عاشق فیلم بودم. ولی الان با وجود بچه‌ها خوشحالم و اگه تلویزیون بیاد تو خونه من می‌رم بیرونundefined.
و چیزهای دیگه که خب برای بقیه عجیب بود و گاهی غیرقابل‌قبول! ولی از اون‌جايی که دنبال روش درست زندگی بودیم نه همرنگی با جماعت، برای رسیدن به این سبک، مبارزه و استقامت کردیم و الان از نود درصد این تغییرات راضی هستیم و نتیجهٔ خوبی داشته به لطف خدا.
چند ماهی از عروسی نگذشته بود که فهمیدم یه خواهر دیگه قراره به جمع خونوادهٔ پدری اضافه بشه🥹. مادرم ۳۸ سالشون بود. با اینکه مادرِ خودشون بعد از ازدواج ایشون چند تا بچه دنیا آورده بود، اما فرهنگ جامعه به سمتی رفته بود که این اتفاقی که قبلا معمول بود، بد و بی‌کلاسی تلقی می‌شدundefined و ایشون خیلی از این اتفاق ناراحت بودن. مشکلات جسمی و بیماری‌هاشون هم علت دیگهٔ سختی ماجرا براشون بود.منی که تا قبل عروسی به شوهرم می‌گفتم من زود بچه‌دار می‌شم، حالا به‌خاطر مامان و خواهر کوچولو فعلاً بی‌خیال بچه شده بودم.
خواهرم شب قبل از اولین سالگرد ازدواج ما دنیا اومد🥰. ناز و تو دل برو. و قدرت خدا حضور این فرشته کوچولو، امید به آیندهٔ بیشتری تو خونواده ایجاد کرد.این وقفه حدوداً دوساله تا پدیدار شدن سر و کلهٔ بچه‌ها، باعث شد من و آقای همسر فرصت برا وقت گذروندن بیشتر با هم داشته باشیم. از مسافرت‌های دونفرهٔ سیاحتی-زیارتی تا سفرهای تبلیغی. تبلیغ در مناطق محروم، دانش‌آموزی و... همه باعث شده بود تو سن کم کلی تجربهٔ جورواجور کسب کنم و کلی هم از این جنبه طلبگی کیف کنمundefined.
درس و بحث و لذت تحصیل هم گرچه بعد از ازدواج دیگه اولویتم نبود، اما هدفمند و پرقدرت ادامه داشتundefined. البته هدفمند براساس شیوهٔ من! دیگه این‌جوری درس می‌خوندم که هر درسی رو بهش علاقه داشتم (که بیشتر درس‌های اصلی مورد علاقه بودن)، با دقت و وقت بیشتری می‌خوندم. بقیه رو هم فقط می‌خوندمundefined.
الحمدلله زندگی کم‌ تنشی داشتیم. هر دومون بنا رو گذاشته بودیم به گذشت و رعایت حدود اسلامی و این باعث می‌شد خدا تو همه جای زندگی مودت و رحمتشو رو سرمون بریزه و اختلاف هم راحت حل می‌شد.همیشه احترام همو داشتیم، همین‌طور احترام خانواده‌های همدیگه رو. خانواده‌هامون هم با اینکه خیلی از جزئیات سبک زندگی‌مون رو نمی‌پسندیدن، ولی همیشه با مهربونی و بدون دخالت برخورد می‌کردن.شاید یه رمز این موفقیت گفتگو محور بودن زندگی‌مون بود. از کوچک‌ترین مسائل و ناراحتی‌ها تا بزرگ‌ترینش با هم در موردش حرف می‌زدیم و به توافق می‌رسیدمundefined. البته نه گفتگوی رسمی! اغلب گفتگوها پر از خندهundefined. ما به بزرگترین مشکلاتمون هم می‌خندیدیم و براش راهکارهایی پیدا می‌کردیم.یکی از مسائلی که زیاد باهم در موردش حرف می‌زدیم و رویا پردازی می‌کردیم، بچه‌های آینده‌مون بود🥹.

#تجربیات_تخصصی#مادران_شریف_ایران_زمین

undefinedundefinedundefinedکانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif

۱۹:۲۸

مادران شریف ایران زمین
undefined «۳. منتظر بودم مامان بگه دخترم قصد ازدواج نداره!» #ف_علیزاده (مامان #سیدمحمدحسن ۱۶، #سیدمحمدحسین ۱۴، #زهراسادات ۱۱.۵، #سیدمحمدهادی ۹.۵، #زینب‌سادات ۶، #سیدمحمدعلی ۴، #سیدمحمدجعفر ۱ ساله) با رفتن به حوزه همه فکر می‌کردن اون دختر سربه‌هوا و پرحاشیه درست می‌شه ولی این‌جوری نبودundefined. یه کلاس پر از شور و نشاط نوجوانی انتظار منو می‌کشید. جو شاد و پرانرژی کلاس و بودن کنار هم‌سن و سال‌های هم‌فکر انگار برام ضریبی شده بود که بی‌دغدغه بتونم به جواب سوال‌های ذهنم برسم و روح تشنه نوجوانم رو سیراب کنمundefined. بازم آروم و قرار نداشتم؛ از واحد هنر به کانون قلم، از اندیشهٔ مطهر به دارالقرآن. جامعه‌الزهرا (سلام‌الله‌علیها) برام شده بود دریایی که می‌تونستم با همون شور نوجوانی توش شنا کنم🥹. از همه جا برام جذاب‌تر، کتابخونه بود. قصر بزرگ و رویایی‌ای که بودن اون‌جا سیرم نمی‌کرد. من سال اول طلبگی بودم ولی با حسرت نگاه می‌کردم به طلبه‌هایی که محققانه پایان‌نامه می‌نوشتن. گاهی چند دقیقه محوشون می‌شدم و خودمو می‌دیدم که چند سال دیگه دارم با کتاب‌ها سروکله می‌زنمundefined و مثل گذشته، غرق می‌شدم تو خیالاتم... هم خانوادگی اهل ازدواج توی سن پایین بودیم، هم بچه‌های متأهل کلاس باعث شده بودن به ازدواج بی‌رغبت نباشمundefined، ولی جدی هم بهش فکر نمی‌کردم. تا اینکه سرو‌کلهٔ اولین خواستگار تو همون سال‌های اول پیدا شد. اولش مامانم خیلی با مِن و مِن و آروم بهم گفتن که خواستگار اومده ولی وقتی لبان خندون و مسخره‌بازی‌های منو دیدن، خودش فهمیدن که دخترشون همچین هم با این داستان غریبه نیست و بهش فکر می‌کنهundefined. مادرم با جدیت قضیه رو مطرح کردن و نظرم رو خواستن. منم با شوخی گفتم چه می‌دونم؟ زود نیست؟undefined و در آخر با «هرجور شما و بابا صلاح می‌دونید» ختمش کردم. ظاهراً صلاح مامان و بابا به راه دادن خواستگارها و محک اون‌ها بود تا دخترشون گزینهٔ خوبی رو بدون بررسی رد نکنه. آمدن اولین خواستگار همانا و راه به راه خواستگار اومدن همان! بعد چند مورد، یه روز وقتی غرق درس وسط هال بودم و کتاب‌های مختلف دورم بود، مامان اومدن کنارم و گفتن: «دخترم واقعاً می‌خوای ازدواج کنی؟ گفتم یعنی چی؟ گفت تو اول راهی. بذار چند سالی خوب درس بخونی، الان هنوز سنی نداری و...» خلاصه کلی مادر-دختری باهم صحبت کردیم و نتيجه اين شد که دیگه خواستگاری رو راه ندیم تا چند سال بعد. من هم تمرکز کنم رو درسمundefined. چند وقت بعد از این مذاکرات، تلفن خونه زنگ زد. از لحن صحبت مامان و حرف‌هایی که می‌زدن کاملاً معلوم بود قضیه چیه. گوشامو تیز کردم و منتظر بودم مامان بگه دخترم قصد ازدواج نداره، می‌خواد ادامه تحصیل بده؛ ولی در کمال ناباوری دیدم مامان قرار مدار گذاشتن و آدرس دادن!undefined تا تلفن رو قطع کردن گفتم: «مادر من! مگه ما باهم کلی حرف نزدیم که فعلاً من بی‌خیال ازدواج شم؟» مامانم یه نگاه به من کردن و گفتن: «خودمم نمی‌دونم، چند بار اومدم بگم اما نتونستمundefined. حالا عیب نداره میان و رد می‌کنیم.» اما انگار به قول مادربزرگم قسمت دهان مامان رو مهر کرده بودundefined که ایشون بیان و بشن آخرین خواستگار. بعد از چند جلسه صحبت و گفت‌وگو با آقای خواستگار هنوز نمی‌دونستم باید چی بگم. دلم می‌خواست یکی مسئولیت به عهده بگیره بگه من ضمانت می‌کنم کار درستیه با همین مورد ازدواج کن ولی این تصمیمی بود که من باید می‌گرفتمundefined و بعداز کلی مشورت و فکر، دست آخر بله رو با استرس گفتم🥹. بله گفتم به جوانی تهرانی، طلبهٔ درس‌خون و مهذب که فقط سه سال از من بزرگتر بودن و دوستشون منو معرفی کرده بود. من هم‌کلاسیِ همسرِ هم حجره‌ای این آقا بودم! قرار بود جلسهٔ بله‌برون برگزار بشه، بزرگترها اومده بودن. بابا ازم پرسیدن مهریه رو چقدر بگیم؟ مهریه توئه و خودت باید نظر بدی. گفتم: «چهارده تا سکه»undefined یکی از بزرگترا با دلسوزی نصیحت کرد که دختر الان کم‌سن و سالی و این بندگان خدا غریبه هستن، بعداً پشیمون نشی و... ولی خبر نداشتن که این دختر طلبه، روایت شنیده که دخترانی که مهرشون کمتره، ارزششون پیش چشم رسول خدا (صلی‌الله‌علیه) بیشتره و کوتاه نمیادundefined. روایت شنیده که دختری که مهریه‌ش رو ببخشه، یکی از اون دسته دختراییه که تو بهشت کنار حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) است و اون نمی‌خواد این مهریه رو؛ حالا چه چهارده تا چه چهارده هزارتاundefined. وقتی نصیحت‌های بزرگترها تموم شد، گفتم: «هر جور شما صلاح می‌دونین ولی اگه نظر منو می‌خواین، همون چهارده تا» بقیه وقتی جدیت و انتخاب از روی فکرم رو دیدن، سکوت کردن و در نهايت همونی شد که می‌خواستم: چهارده تا سکه، یه سفر حج و یه سفر عتبات عراق. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین undefinedundefinedundefined کانال مادران شریف ایران زمین @madaran_sharif
#پیام_شما
سلام خسته نباشید منم دوست دارم از تجربه ازدواجم بگم
بنده از اون دختر هایی بودم که بابام میگفت میخوام همیشه پیشم بمونه ولی خدا هممون رو سوپرایز کرد بنده در سن پونزده سالگی در محضر آقای عزیزم احمد بن موسی شاهچراغ بله رو به همسر دادم ما عروسی نداشتیم و پول زیادی برای سفر نداشتیم تصمیم گرفتیم به عنوان عروسی بریم سفر اربعین و پیاده روی و بعد از اون هم اومدیم تهران چون همسر دانشجوی دانشگاه تهران بودنو ما پول اجازه نداشتیم با عشق وارد خونه ۳۵متری خوابگاه متاهلین شدیم خداروشکر پنج ساله بدون مشکل جدی داریم زندگی میکنیم و تنها مشکل زندگی نداشتن بچه است که اون هم توکل بر خدا خودش خوب و بد زندگی هارو میدونه
من خیلی سر این مسیر مورد تمسخر قرار گرفتم ولی روز به روزش رو پر از مهر مادرم زهرا دیدم و حس کردم
به عنوان یک کوچک تر بنظرم زندگی همین سازگاریهالبته گاهی تمسخر ها توی روح روانم تاثیر میگذاره ولی سعی میکنم به روی خودم نیارمundefined
undefinedundefinedundefined
+ مامانا بیاین در لحظات سحر و افطار، برای روشن شدن چشم همه‌ی چشم‌انتظارا هم دعا کنیمundefined
undefinedاللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهمundefinedundefinedundefinedکانال مادران شریف ایران زمین @madaran_sharif

۱:۱۴