«روایت یک طلوع، خاطرهای از ترم چهارم دانشگاه (۱)»
#ش_حسینی(مامان سه فرزند)
#قسمت_اول
تیغ را روی پوست میکشد. خون سُر میخورد روی پوست. همان لحظه توی دلم قسم میخورم که هیچوقت خودم را برای بقا زیر تیغ ندهم
.- خانم دکتر، مادر افت فشار داره! کارشناس هوشبری از پشت پردهٔ سبزِ یشمی تیره سر میکشد. پرده جلوی سر و گردن بیمار را پوشش داده تا تیغ و تیغکشی و خونریزی را نبیند. ابرو در هم کشیدهاست و لبش را یک وری جمع کرده.
یک قدم جلوتر میروم تا از گوشهٔ اتاق عمل چهرهٔ مادر را ببینم.رنگ به رو ندارد. لبهایش بیرنگ شده و چشمهایش بیحس و حال است. دلم برایش میسوزد🥲. به چه قیمتی خودش را به این حال و روز انداخته؟! دکتر سرش را با طمأنینه بالا میآورد و میگوید:- چیزی نیست. بخاطر بِلِدینگ طبیعیه.دفترچهام را باز میکنم و مینویسم: «اُفت فشار مادر حین سزارین به خاطر خونریزی طبیعی است.»
برمیگردم کنار دو همکلاسیام که با چشمان وَق زده
به دست دکتر خیره شدهاند و هر از گاهی چیزی مینویسند. ماسکم را روی دماغم برای بار دهم محکم میکنم و مقنعهام را مرتب.چشمم روی دستکشهای خونی دکتر میخ شدهاست. چشمانم راه می کشد به هفتهٔ پیش...


روی تخت زهرا، هم اتاقیام، نشسته بودم و جزوهٔ واحد مراقبتهای زنان و زایمان و جراحی سزارین را مرور میکردم. ما، یعنی ما بچههای رشتهٔ کارشناسی اتاق عمل فقط یک واحد در کل هشت ترم درس زنان داریم. مراحل جراحی سزارین را از زیر چشم گذراندم و دستی روی پیشانیام کشیدم. چطور ممکن است یک زن برای دنیا آمدن بچهاش اجازه دهد پوست و زیر جلد و الباقی لایههای شکمی اش را باز کنند که یک موجود پر درد سر دنیا بیاید؟!
ناخنم را جویدم. زهرا نشست کنارم و دستم را از توی دهانم بیرون کشید. یهو سرم پایین افتاد و لبخندی زدم. نگاهش کردم و با لبهایی آویزان گفتم:+ خوش به حال شما که کارآموزی زایشگاه و اینا ندارین...
زهرا ابروهایش را درهم کرد و دستش را زیر چانهاش گذاشت:- چه فرقی داره زایشگاه با بقیهٔ عملها؟ تو که سر همهٔ عملها باید بری.
پوفی سر دادم و از روی تخت به سمت پلکان نردبامش خیز برداشتم و با دو قدم بزرگ پریدم پایین روی تخت خودم. از پایین سرم را به سمتش چرخاندم و گفتم: + نمیدونم حس عجیبیه. دور و مبهمه برام. هفتهٔ دیگه معلوم میشه دردم چیه.سمانه هماتاقی شمالیام ، کتری را بیهیچ حرفی داد دستم. کتری پرید بالا؛ از سبکی زیاد!
جزوه را انداختم روی تختم و از اتاق زدم بیرون. دمپایی پایم کردم و راهرو را پر از صدای لخلخ دمپایی کردم
. به آشپزخانه رسیدم. یکی از بچههای مامایی هم آنجا بود. چهرهٔ ریز و نمکی داشت. ابروهای پر پشت و چشمانی درشت و براق. یک رطوبت همیشگی توی چشمانش بود که منشأش را نمیدانستم.
کتری را زیر شیر آب گرفتم. این پا و آن پا کردم که سر حرف را با او باز کنم. لبهایم را توی دهانم فرو بردم و به در کتری خیره شدم. آب از لولهاش سر ریز شد و روی پایم ریخت.او سر حرف را باز کرد و گفت :- عه خیس شدی که...!سبک سرانه خندیدم و سرم را خاراندم
. + شما هم سزارین دیدید؟ - خب آره اما زیاد باهاش سروکار نداریم. ما تمرکزمون رو طبیعیه. لبهایم مثل قالی خیس روی دیوار آویزان شد. نمیدانستم دیگر چه بگویم🥲. کتری را روی شعلهٔ گاز گذاشتم و برگشتم اتاق. دستی کشیدم به روپوش سبز یشمیام که از رگال لباسهایم آویزان بود و اتیکتم را روی سینهٔ لباس چسباندم.


آرنج همکلاسیام میخورد توی پهلویم. از خودم میپرم بیرون و خودکارم از دستم میافتد وسط اتاق عمل.
ادامه دارد....
#سبک_مادری#مادران_شریف_ایران_زمین


کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
#ش_حسینی(مامان سه فرزند)
#قسمت_اول
تیغ را روی پوست میکشد. خون سُر میخورد روی پوست. همان لحظه توی دلم قسم میخورم که هیچوقت خودم را برای بقا زیر تیغ ندهم
یک قدم جلوتر میروم تا از گوشهٔ اتاق عمل چهرهٔ مادر را ببینم.رنگ به رو ندارد. لبهایش بیرنگ شده و چشمهایش بیحس و حال است. دلم برایش میسوزد🥲. به چه قیمتی خودش را به این حال و روز انداخته؟! دکتر سرش را با طمأنینه بالا میآورد و میگوید:- چیزی نیست. بخاطر بِلِدینگ طبیعیه.دفترچهام را باز میکنم و مینویسم: «اُفت فشار مادر حین سزارین به خاطر خونریزی طبیعی است.»
برمیگردم کنار دو همکلاسیام که با چشمان وَق زده
روی تخت زهرا، هم اتاقیام، نشسته بودم و جزوهٔ واحد مراقبتهای زنان و زایمان و جراحی سزارین را مرور میکردم. ما، یعنی ما بچههای رشتهٔ کارشناسی اتاق عمل فقط یک واحد در کل هشت ترم درس زنان داریم. مراحل جراحی سزارین را از زیر چشم گذراندم و دستی روی پیشانیام کشیدم. چطور ممکن است یک زن برای دنیا آمدن بچهاش اجازه دهد پوست و زیر جلد و الباقی لایههای شکمی اش را باز کنند که یک موجود پر درد سر دنیا بیاید؟!
ناخنم را جویدم. زهرا نشست کنارم و دستم را از توی دهانم بیرون کشید. یهو سرم پایین افتاد و لبخندی زدم. نگاهش کردم و با لبهایی آویزان گفتم:+ خوش به حال شما که کارآموزی زایشگاه و اینا ندارین...
پوفی سر دادم و از روی تخت به سمت پلکان نردبامش خیز برداشتم و با دو قدم بزرگ پریدم پایین روی تخت خودم. از پایین سرم را به سمتش چرخاندم و گفتم: + نمیدونم حس عجیبیه. دور و مبهمه برام. هفتهٔ دیگه معلوم میشه دردم چیه.سمانه هماتاقی شمالیام ، کتری را بیهیچ حرفی داد دستم. کتری پرید بالا؛ از سبکی زیاد!
جزوه را انداختم روی تختم و از اتاق زدم بیرون. دمپایی پایم کردم و راهرو را پر از صدای لخلخ دمپایی کردم
کتری را زیر شیر آب گرفتم. این پا و آن پا کردم که سر حرف را با او باز کنم. لبهایم را توی دهانم فرو بردم و به در کتری خیره شدم. آب از لولهاش سر ریز شد و روی پایم ریخت.او سر حرف را باز کرد و گفت :- عه خیس شدی که...!سبک سرانه خندیدم و سرم را خاراندم
آرنج همکلاسیام میخورد توی پهلویم. از خودم میپرم بیرون و خودکارم از دستم میافتد وسط اتاق عمل.
ادامه دارد....
#سبک_مادری#مادران_شریف_ایران_زمین
@madaran_sharif
۱۵:۳۸
«روایت یک طلوع، خاطرهای از ترم چهارم دانشگاه (۲)»
#ش_حسینی(مامان سه فرزند)
#قسمت_دوم
دم گوشم خیلی آرام می گوید:- حواست کجاست؟! استاد داره نگات میکنه. نگاهم برمیگردد سمت استاد
. دوباره سقلمه میزند به پهلویم. سرم را به نشانهٔ اعتراض تکان میدهم و ابرو در هم میکشم. پشت چشمی برایش نازک میکنم و به دست دکتر چشم میدوزم.حالا تیزی تیغ رسیده بود به رَحِم. قرار مَکینی که قرارگاهی استوار و محکم برای جنین است. چشمانم را میبندم
.
طاقت نمیآوردم و کمی لای چشمم را باز میکنم. از پشت خطوط موازی مژههایم در لایهای تار، دکتر کیسهٔ آب را پاره میکند و آبی شفاف بیرون میریزد. سری دیدم کوچک و پر مو
. چشمانم فنر میپراند و بازتر از حد معمول به سر کوچک دوخته میشود.دستم را روی ماسک میگذارم. لبم را میجوم. استاد نزدیک میآید و میگوید:- به نحوهٔ چرخوندن سر برای خروج بچه دقت کنید.
صدای خِر خِر لولهٔ ساکشن که مایع کیسه آب را هورت میکشد، در اتاق میپیچد. دکتر دستش را میاندازد زیر چانه و دور گردن نوزاد و بیرونش میکشد. نوزاد را دَمَر روی شکم مادر میگذارد و بند ناف را می برد . نوزاد رسماً از مادر جدا میشود🥹. نیمقدم جلو میروم. جفت و مایحتویاش را از رحم مادر بیرون میآورد. دکتر پشت نوزاد را چند باری ماساژ میدهد. نوزاد گریه میکند. جیغهای نازک میکشد. او را میسپرد به مامای بخش.
دلم بهم میریزد مثل اینکه اسبی در دلم سُم کوبان یورتمه میرود
. نفسم بریده بریده میآید مثل نفسهای مادر نوزاد که پشت سر هم میگوید: «عزیزدلم رو بدید بغلم». چشمهایم تار میشود. در عجب بودم که با این حال بیحالی چطور مادری میکند...
نفسی عمیق میکشم و پشت سرهم پلک میزنم تا رطوبت چشمم، اشک نشود. دماغم میسوزد. نرمهٔ بینیام را از روی ماسک خشک میکنم.اشکهایم زور بیشتری دارند و نفسهای عمیقم نمیتوانند جلوی بیرون آمدن اشکهایم را بگیرند
.ماما بچه را به تخت نوزاد منتقل میکند.پا تند میکنم به سمت تخت نوزاد، گریه میکند.
مات و مبهوت به چهرهٔ کوچک و پفیاش، چشمان نیمهباز و لبهای غنچه و صورتیاش خیره میشوم. اشکهایم به ارتفاع قدم، کف اتاق عمل میچکد🥺. دستان کوچکش را توی هوا تکان میدهد. دلم میلرزد. خودم را میان چشمهایش گم میکنم. یک جاذبهٔ رو به رشدی از او ساطع میشود که نمیدانم چیست. وسعت روح یا پا قدم یا معصومیت یا مفهومی که من اسمش را نمیدانم. مثل وقتی که به آسمان نگاه میکنم. وسعتش آسمان گونه است
. آسمان به وقت طلوع.پیدا میکنم. او به رنگ طلوع خورشید است.
نمیدانم چه چیزی درونم بهم ریختهاست که گیج و منگ شدهام. سرم را برمیگردانم. همکلاسیهایم با چشمانی خیس به من نگاه میکنند. درون آنها هم چیزی بهم ریختهاست مثل من.راهم را میکشم به سمتشان. همکلاسیام لبهایش را بالا میکشد و میگوید: - منم بچه میخوام🥺. دماغش را بالا میکشد و دفترچهاش را میبندد و میرود. همکلاسی دیگرم دستم را میگیرد و از اتاق عمل بیرون میکشد. - باورم نمیشه شاهد دنیا اومدن یک انسان بودم
. دلم میخواد داد بزنم.
من هم حسی مثل او دارم. باور نکردن! حس میکنم توی یک خواب شیرین کشیده شدهام. برایم قابل باور نیست که یک انسان ساخته شده و از دنیای رحم بیرون آمده است.ساخته؟! خودم هم به کلماتی که در ذهنم رژه میروند، مطمئن نیستم. یک انسان فقط میتواند «آفریده» شود.
چیزی درونم میجوشد و با مذابش روی دلم را صیقل میکشد. مثل اینکه رام شدهام. دل من هم بچه میخواهد🥰. بویش کنم، بغلش کنم. در هوای صاف و پاک وجودش نفس بکشم. او همه چیز دارد. من رام «او» شدهام. او یک حقیقت است. حقیقت مافوق تصور. دیگر نمیترسم. دیگر دلم نارضا نیست. سرم را پایین می اندازم و برای دیدن تولدی دیگر به اتاق عمل بعدی می روم.دانستن حقیقت، آدم را سر به زیر و پا به راه میکند...
#سبک_مادری#مادران_شریف_ایران_زمین


کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
#ش_حسینی(مامان سه فرزند)
#قسمت_دوم
دم گوشم خیلی آرام می گوید:- حواست کجاست؟! استاد داره نگات میکنه. نگاهم برمیگردد سمت استاد
طاقت نمیآوردم و کمی لای چشمم را باز میکنم. از پشت خطوط موازی مژههایم در لایهای تار، دکتر کیسهٔ آب را پاره میکند و آبی شفاف بیرون میریزد. سری دیدم کوچک و پر مو
صدای خِر خِر لولهٔ ساکشن که مایع کیسه آب را هورت میکشد، در اتاق میپیچد. دکتر دستش را میاندازد زیر چانه و دور گردن نوزاد و بیرونش میکشد. نوزاد را دَمَر روی شکم مادر میگذارد و بند ناف را می برد . نوزاد رسماً از مادر جدا میشود🥹. نیمقدم جلو میروم. جفت و مایحتویاش را از رحم مادر بیرون میآورد. دکتر پشت نوزاد را چند باری ماساژ میدهد. نوزاد گریه میکند. جیغهای نازک میکشد. او را میسپرد به مامای بخش.
دلم بهم میریزد مثل اینکه اسبی در دلم سُم کوبان یورتمه میرود
نفسی عمیق میکشم و پشت سرهم پلک میزنم تا رطوبت چشمم، اشک نشود. دماغم میسوزد. نرمهٔ بینیام را از روی ماسک خشک میکنم.اشکهایم زور بیشتری دارند و نفسهای عمیقم نمیتوانند جلوی بیرون آمدن اشکهایم را بگیرند
مات و مبهوت به چهرهٔ کوچک و پفیاش، چشمان نیمهباز و لبهای غنچه و صورتیاش خیره میشوم. اشکهایم به ارتفاع قدم، کف اتاق عمل میچکد🥺. دستان کوچکش را توی هوا تکان میدهد. دلم میلرزد. خودم را میان چشمهایش گم میکنم. یک جاذبهٔ رو به رشدی از او ساطع میشود که نمیدانم چیست. وسعت روح یا پا قدم یا معصومیت یا مفهومی که من اسمش را نمیدانم. مثل وقتی که به آسمان نگاه میکنم. وسعتش آسمان گونه است
نمیدانم چه چیزی درونم بهم ریختهاست که گیج و منگ شدهام. سرم را برمیگردانم. همکلاسیهایم با چشمانی خیس به من نگاه میکنند. درون آنها هم چیزی بهم ریختهاست مثل من.راهم را میکشم به سمتشان. همکلاسیام لبهایش را بالا میکشد و میگوید: - منم بچه میخوام🥺. دماغش را بالا میکشد و دفترچهاش را میبندد و میرود. همکلاسی دیگرم دستم را میگیرد و از اتاق عمل بیرون میکشد. - باورم نمیشه شاهد دنیا اومدن یک انسان بودم
من هم حسی مثل او دارم. باور نکردن! حس میکنم توی یک خواب شیرین کشیده شدهام. برایم قابل باور نیست که یک انسان ساخته شده و از دنیای رحم بیرون آمده است.ساخته؟! خودم هم به کلماتی که در ذهنم رژه میروند، مطمئن نیستم. یک انسان فقط میتواند «آفریده» شود.
چیزی درونم میجوشد و با مذابش روی دلم را صیقل میکشد. مثل اینکه رام شدهام. دل من هم بچه میخواهد🥰. بویش کنم، بغلش کنم. در هوای صاف و پاک وجودش نفس بکشم. او همه چیز دارد. من رام «او» شدهام. او یک حقیقت است. حقیقت مافوق تصور. دیگر نمیترسم. دیگر دلم نارضا نیست. سرم را پایین می اندازم و برای دیدن تولدی دیگر به اتاق عمل بعدی می روم.دانستن حقیقت، آدم را سر به زیر و پا به راه میکند...
#سبک_مادری#مادران_شریف_ایران_زمین
@madaran_sharif
۱۷:۴۶
#من_دیگر_ما#از_لابهلای_کتابها
@madaran_sharif
۱۸:۴۰
سلام به همه همراهان عزیزخانومای گل
انشاءالله قصد داریم در ماه مبارک رمضان باهم یک ختم قرآن داشته باشیم.
البته به یک روش جدید.
میخوایم سورههای قرآن کریم رو طبق ترتیب نزول بخونیم تا بهتر متوجه بشیم برنامه قرآن برای رشد و تحول ما چیه.
روزی حدود ۲۱ صفحه (معادل یک جزء قرآن) قرائت میکنیمو در ۲۹ روز قرآن رو ختم میکنیم.
یک برنامه مطالعه داریم برای اینکه بدونیم هر روز کدوم سورهها رو قراره بخونیم.از طریق نرم افزار تلفن همراه قرآن نور هم به راحتی میتونیم سورهها رو به همین ترتیب پیدا کنیم.
اگر شماهم دوست دارید توی «ختم قرآن تنزیلی ماه رمضان» شرکت کنید، بفرمایید اینجا:
ble.ir/join/FySqTw5dUb
از روز اول ماه رمضان (به احتمال زیاد پنجشنبه ۳۰ بهمن) شروع میکنیم.
کانال پویش کتاب مادران شریف:eitaa.com/madaran_sharif_pooyesh_ketab
انشاءالله قصد داریم در ماه مبارک رمضان باهم یک ختم قرآن داشته باشیم.
البته به یک روش جدید.
یک برنامه مطالعه داریم برای اینکه بدونیم هر روز کدوم سورهها رو قراره بخونیم.از طریق نرم افزار تلفن همراه قرآن نور هم به راحتی میتونیم سورهها رو به همین ترتیب پیدا کنیم.
ble.ir/join/FySqTw5dUb
از روز اول ماه رمضان (به احتمال زیاد پنجشنبه ۳۰ بهمن) شروع میکنیم.
۵:۳۹
برنامه ختم قرآن تنزیلی ماه رمضان.jpg
۶۹۷.۳۸ کیلوبایت
مناسب چاپ
۵:۴۰
برنامه ختم قرآن تنزیلی در ماه مبارک ماه رمضان
کانال پویش کتاب مادران شریف:eitaa.com/madaran_sharif_pooyesh_ketab
۵:۴۰
اگر دوست دارید توی ماه مبارک رمضان یک دور قرآن رو ختم کنید، براتون یه پیشنهاد ویژه داریم.

«گروه ختم قرآن طبق ترتیب نزول سورهها»ble.ir/join/FySqTw5dUb
«گروه ختم قرآن طبق ترتیب نزول سورهها»ble.ir/join/FySqTw5dUb
۵:۴۵
سلام خانومای عزیزطاعات و عباداتتون قبول حق
توی این ماه مبارک رمضان میخوایم با جمعی از خواهران و برادران مسلمانمون که این روزها توی دنیا نمونه و الگو شدن، زندگی کنیم و باهاشون بیشتر آشنا بشیم.
میخوایم برشهایی از زندگی گذشته و حال و آینده مردم غزه رو از زبان نویسندههای مختلف اهل غزه بخونیم.

همخوانی کتاب صمود
روایتهایی از زندگی با غزه
از یکشنبه ۳ اسفند تا پایان اسفند
روزی حدود ۱۵ تا ۲۰ دقیقه مطالعه یا کتاب صوتی
اگر دوست دارید این کتاب رو باهم بخونیم یا گوش بدیم، عضو گروه همخوانیمون بشید:
ble.ir/join/Gs9BNd7LwE
کتاب «صمود» نسخه صوتی در نرم افزار نوار و نسخه الکترونیکی در نرم افزار طاقچه داره.
نسخه چاپی رو هم میتونید از سایت کتابرسان تهیه کنید با کد تخفیف ۲۰ درصدی madaran
ketabresan.net/product-page/zYzKG/7XUlV
کانال پویش کتاب مادران شریف:eitaa.com/madaran_sharif_pooyesh_ketab
توی این ماه مبارک رمضان میخوایم با جمعی از خواهران و برادران مسلمانمون که این روزها توی دنیا نمونه و الگو شدن، زندگی کنیم و باهاشون بیشتر آشنا بشیم.
میخوایم برشهایی از زندگی گذشته و حال و آینده مردم غزه رو از زبان نویسندههای مختلف اهل غزه بخونیم.
روایتهایی از زندگی با غزه
ble.ir/join/Gs9BNd7LwE
ketabresan.net/product-page/zYzKG/7XUlV
۱۹:۵۳
مادران شریف ایران زمین
«مرا بکشید اما چادرم را برندارید!» این جملهٔ زنی مبارز است، که به همراه همسر، برادر و همسرِ برادرش، مسیر مبارزهای را در دو جبهه آغاز میکنند؛ مبارزهای علیه رژیم منحوس پهلوی از یک سو و مبارزه با سازمان منافقین (مجاهدین خلق) از سوی دیگر. روزگار طیبه روایتگر عشق با چاشنی رنج، آوارگی، مبارزه و مسیر سختِ منتهی به شهادت است. مریم فهیمی این روایت را در قالب داستانگونهای پیوسته و جذاب روایت کرده و عنصر خیال خود را هم پرواز داده و ناگفتهها را نیز به تصویر کشیده است.
کانال پویش کتاب مادران شریف: eitaa.com/madaran_sharif_pooyesh_ketab
سلام و نورطاعات قبول 
الحمدلله پویش بهمن ماه ما هم تموم شد.
این بزرگواران برندهٔ ۱۰ جایزهٔ نقدی ۲۰۰ هزار تومانی ما شدن 🥳
خانمها:
مریم محمودی
راضیه خانی
مرضیه عبدی
زهرا رضایت
مریم پیوندی
فاطمه جوزی
محبوبه حراجی
زهرا رضایی
فاطمه کریمی
فاطمه رادان
مبارکشون باشه إن شاءالله
کانال پویش کتاب مادران شریف:eitaa.com/madaran_sharif_pooyesh_ketab
الحمدلله پویش بهمن ماه ما هم تموم شد.
این بزرگواران برندهٔ ۱۰ جایزهٔ نقدی ۲۰۰ هزار تومانی ما شدن 🥳
مریم محمودی
راضیه خانی
مرضیه عبدی
زهرا رضایت
مریم پیوندی
فاطمه جوزی
محبوبه حراجی
زهرا رضایی
فاطمه کریمی
فاطمه رادان
مبارکشون باشه إن شاءالله
۵:۲۸
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
میدونین کتاب اسفند ماه پویش چیه و در مورد کی؟!
ایشون خانم عایده سرور هستنمادر دو شهید حزب الله لبنان
و سوژهٔ اصلی این ماه ما
عرض ارادت این بانوی مقاوم خدمت رهبر انقلاب و اشارهٔ حضرت آقا به ایشون رو ببینید
#کلیپ #عایده
کانال پویش کتاب مادران شریف:eitaa.com/madaran_sharif_pooyesh_ketab
ایشون خانم عایده سرور هستنمادر دو شهید حزب الله لبنان
عرض ارادت این بانوی مقاوم خدمت رهبر انقلاب و اشارهٔ حضرت آقا به ایشون رو ببینید
#کلیپ #عایده
۵:۳۹
۵:۳۹
بازارسال شده از KHAMENEI.IR
14041128_48425_64k.mp3
۴۱:۵۶-۱۹.۲۲ مگابایت
۶:۵۹
بازارسال شده از KHAMENEI.IR
۶:۵۹
سلام خانوما
طاعاتتون قبول حق 
این سخنرانی جذاب و هیجان انگیز حضرت آقا رو در جمع مردم آذربایجان شرقی گوش دادید؟ درباره فتنه اخیر و در واقع کودتای شکست خورده دی ماه صحبت کردنو درباره آمریکا و تهدیدهاش.
میخوایم امروز توی جلسه مجازی دربارهش گفتگو کنیم.
جلسه مرور بیانات رهبری در دیدار با مردم آذربایجان شرقی
امروز شنبه ۲ اسفند ساعت ۱۴ تا ۱۴:۴۰
آدرس اتاق جلسه:
daneh.ir/demo2/mod/lmskaranskyroomtwo/view.php?id=39964
اگر دوست دارید بیاید، ساعت کوک کنید برای امروز ساعت ۱۴ که یادتون نره.


کانال مادران شریف ایران زمین@madaran_sharif
این سخنرانی جذاب و هیجان انگیز حضرت آقا رو در جمع مردم آذربایجان شرقی گوش دادید؟ درباره فتنه اخیر و در واقع کودتای شکست خورده دی ماه صحبت کردنو درباره آمریکا و تهدیدهاش.
میخوایم امروز توی جلسه مجازی دربارهش گفتگو کنیم.
آدرس اتاق جلسه:
daneh.ir/demo2/mod/lmskaranskyroomtwo/view.php?id=39964
اگر دوست دارید بیاید، ساعت کوک کنید برای امروز ساعت ۱۴ که یادتون نره.
۷:۱۱
مادران شریف ایران زمین
سلام خانوما
طاعاتتون قبول حق
این سخنرانی جذاب و هیجان انگیز حضرت آقا رو در جمع مردم آذربایجان شرقی گوش دادید؟ درباره فتنه اخیر و در واقع کودتای شکست خورده دی ماه صحبت کردن و درباره آمریکا و تهدیدهاش. میخوایم امروز توی جلسه مجازی دربارهش گفتگو کنیم.
جلسه مرور بیانات رهبری در دیدار با مردم آذربایجان شرقی
امروز شنبه ۲ اسفند ساعت ۱۴ تا ۱۴:۴۰ آدرس اتاق جلسه: daneh.ir/demo2/mod/lmskaranskyroomtwo/view.php?id=39964 اگر دوست دارید بیاید، ساعت کوک کنید برای امروز ساعت ۱۴ که یادتون نره.


کانال مادران شریف ایران زمین @madaran_sharif
در حال برگزاری جلسه مرور بیانات رهبریdaneh.ir/demo2/mod/lmskaranskyroomtwo/view.php?id=39964
۱۰:۳۲
مرور بیانات رهبری ۲۸ بهمن .mp3
۴۰:۱۳-۱۳.۸۱ مگابایت
صوت جلسهمون برای مرور بیانات حضرت آقادر دیدار با مردم آذربایجان شرقی ۲۸ بهمن
#بیانات_رهبری

کانال مادران شریف ایران زمین@madaran_sharif
#بیانات_رهبری
۱۱:۱۹
سلام ماماناخداقوت
نماز روزه هاتونافطاری سحری درست کردن هاتونبا دهان روزه، غذا به بچه دادن هاتونو خلاصه تلاش های این روزها و شب هاتون قبول درگاه حق باشه انشاءالله 

ما اومدیم با دست پر
با تجربه پر و پیمون یه مامان خیلی خوش انرژی 🫀که نه یکی ،نه دو تا، نه سه تا... بلکه هفت تا بچه قد و نیم قد دارن!درس هم خوندنیه موقع افسرده هم شدنگاهی تصمیم گرفتن دیگه بچه دار نشنحتی مهاجرت کردنو خلاصه زندگی شون پر از بالا و پایین هاییه که میتونه هر قسمتش برای زندگی ماها پر از نکته و تجربه باشه.
از امشب همراه کانال باشید با تجربههای خانم #ف_علیزادهمامان سیدمحمدحسن ۱۶، سیدمحمدحسین ۱۴، زهراسادات ۱۱/۵، سیدمحمد هادی ۹/۵، زینب سادات ۶، سید محمدعلی ۴، سید محمدجعفر ۱ ساله
بگو ماشاءالله لاقوه الا بالله العلی العظیم

با فرستادن این پست، دوستاتون رو مهمان داستان زندگی این مامان دوست داشتنی کنید.
#تجربیات_تخصصی#معرفی


کانال مادران شریف ایران زمین@madaran_sharif
ما اومدیم با دست پر
از امشب همراه کانال باشید با تجربههای خانم #ف_علیزادهمامان سیدمحمدحسن ۱۶، سیدمحمدحسین ۱۴، زهراسادات ۱۱/۵، سیدمحمد هادی ۹/۵، زینب سادات ۶، سید محمدعلی ۴، سید محمدجعفر ۱ ساله
بگو ماشاءالله لاقوه الا بالله العلی العظیم
با فرستادن این پست، دوستاتون رو مهمان داستان زندگی این مامان دوست داشتنی کنید.
#تجربیات_تخصصی#معرفی
۱۳:۳۶
«۱. تنهاییم با بچههای همسایه پر میشد.»
#ف_علیزاده(مامان #سیدمحمدحسن ۱۶، #سیدمحمدحسین ۱۴، #زهراسادات ۱۱.۵، #سیدمحمدهادی ۹.۵، #زینبسادات ۶، #سیدمحمدعلی ۴، #سیدمحمدجعفر ۱ ساله)
سال ۱۳۶۸، کمی بعد از تمام شدن جنگ تحمیلی، در شهر قم به دنیا اومدم. دختری که به خاطر اولین نوه بودن و اومدن بعد از یه سقط و بیماری مادر، دردونهٔ خونه خودش و مادربزرگا بود
. لوس، بازیگوش خیالپرداز و خیلی پرحرف!
دختری پراز انرژی که نمیتونست آروم و قرار داشته باشه و اصلاً نمیفهمید کشور داره به سمت جدیدی میره. سمتی که توی اون، زنها امکان بیشتری برای تحصیل و پیشرفت و نقشآفرینی داشتند.
مامانم خیلی زود ازدواج کرده بودن و فرصت ادامه تحصیل پیدا نکرده بودن. بعد از جنگ و بزرگتر شدن من، تصمیم گرفتن با همراهی این دختر بازیگوش درس بخونن
. ولی خب هنوز جامعه پذیرش اینو نداشت که یک مادر هم بچهداری کنه هم بره مدرسه🥲. مخالفتها با مامانم زیاد بود اما علاقهٔ ایشون به تحصیل و یادگیری همه موانع رو کنار میزد. از طرفی مادربزرگم هم خودشون بچههای کوچیک داشتن (فاصلهٔ من با دایی که آخرین بچه مادربزرگمه، فقط نه ماهه🥹) و اگرچه مخالفتی با تحصیل مامان نداشتن، ولی عملاً کمکی هم نمیتونستن بکنن.
مامانم به ناچار تصمیم گرفتن برا رسیدن به هدف، به روش جدید رو بیارن و دختر سه سالهٔ پر حاشیه رو بذارن مهدکودک. مهد کودک برای من مثل یه زندان بود!🥲 مخصوصاً زمانی که وقت خواب عصر میشد و همه آروم دراز میکشیدن تا بخوابن اما من نمیتونستم!
پاهامو میکردم تو بغلمو شروع میکردم به گریه! مربی میاومد با مهربونی میگفت فاطمه باز چی شده؟ منم با همون اشکهای سرازیر میگفتم «خب خوابم نمیاد مگه زوره؟! من میخوام بازی کنم!»
البته همهٔ کودکی من توی مهد نگذشت. چند وقت بعد یه خونه نزدیک مادربزرگ خریدیم و دیگه میتونستم با دایی و خالهها و بچههای همسایههاشون برم کوچه و بازی
.الک دولک، بازی با تایر، بادبادکبازی، خالهبازی تو کوچه و روی زیر انداز، جمع کردن قاصدک، فروش شانسی و آب برگه تو تابستون با دایی، دعوا، کتککاری و خیلی هیجانهای دیگه که همهشون برام شدن خاطرات شیرین بچگی🥹 و باعث شدن هر بار که به اون دوران فکر میکنم، پر بشم از احساس خوب.
درسته همهٔ این هیجانات بود ولی چون اینها مخصوص کوچه بود و همبازی لازم داشت، وقتایی که شرایطش نبود، من تو خونه بودم و تنها
البته توی خونه پدر پرحوصله و مهربون🥰 و یه مادر حواس جمع و فداکار داشتم که کلی هم باهاشون بازی کنم (از منچ و بازی فکریهای اون زمان تا آتاری و بازیهای جدید یا حتی دنبالبازی با بابا و قایم باشک بامامان!)، اما اینها چیزی از انرژی یه دختر پرشور کم نمیکرد!
این حس تنها بودن باهام بود و آزارم میداد. مخصوصاً وقتی میدیدم داییم و خالههام تو خونهٔ شلوغ و کوچیکشون همیشه باهمن.
مامان بابای سختگیری نداشتم اما حسابی ازشون حساب میبردم
. شاید چون خیلی کم منو دعوا میکردن و وقتی کوچکترین تشری بهم میزدن، حساب کار دستم میاومد.یادمه یه بار با مامان رفتیم بازار، من که عاشق شکلاتهای جدید بودم، وقتی دیدم یه کیسه پر از این شکلاتها جلوی مغازه بود، نتونستم تحمل کنم و چند تا برداشتم بدون اینکه به عواقبش فکر کنم
. مغازهدار مامانمو صدا زد و گفت بچهتون از جلوی مغازه شکلات برداشت
. مامان اونجا خیلی متین شکلاتها رو از دستم گرفتن و عذرخواهی کردن و به مغازه دار برگردوندن و البته یه نگاه چپ به من کردن
و رفتیم. ولی من با اون نگاه فهمیدم که اوضاع خیلی خرابه. وقتی رسیدیم خونه حسابی تنبیه شدم. از اون روز تا همین الان هیچوقت یادم نرفته نسبت به مال مردم دقت کنم و بیاجازه به چیزی که برای من نیست، دست نزنم.
هفت ساله شده بودم و کلاس اولی.تخت پادشاهیم داشت متزلزل میشد و خبر اومدن یک خواهر شیرین زبون و بامزه میتونست برای دختر لوسی مثل من، عذابآور باشه
، اونم درست روز معلم که میخواستم مامانم کمک کنه برای معلم کادو بخرم. حالا من بودم بدون کادویی که فکر میکردم اگه اون روز نبرمش، قضا میشه و آسمون به زمین میاد
و آبروم میره.یکی از خالههای مهربونم دست به کار شد، یه نقاشی خیلی قشنگ کشید و با یه جوراب کادو کرد و گفت اینا رو ببر برای معلمتون و بگو مامانم بیمارستان بود نتونستم برم خرید، هر وقت تونستم با مامانم برم خرید، براتون کادوی بهتر میگیرم
.برای منی که از صبح اشک ریخته بودم، گرچه قانعکننده نبود ولی کاچی به از هیچی بود.
#تجربیات_تخصصی#مادران_شریف_ایران_زمین


کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
#ف_علیزاده(مامان #سیدمحمدحسن ۱۶، #سیدمحمدحسین ۱۴، #زهراسادات ۱۱.۵، #سیدمحمدهادی ۹.۵، #زینبسادات ۶، #سیدمحمدعلی ۴، #سیدمحمدجعفر ۱ ساله)
سال ۱۳۶۸، کمی بعد از تمام شدن جنگ تحمیلی، در شهر قم به دنیا اومدم. دختری که به خاطر اولین نوه بودن و اومدن بعد از یه سقط و بیماری مادر، دردونهٔ خونه خودش و مادربزرگا بود
مامانم خیلی زود ازدواج کرده بودن و فرصت ادامه تحصیل پیدا نکرده بودن. بعد از جنگ و بزرگتر شدن من، تصمیم گرفتن با همراهی این دختر بازیگوش درس بخونن
مامانم به ناچار تصمیم گرفتن برا رسیدن به هدف، به روش جدید رو بیارن و دختر سه سالهٔ پر حاشیه رو بذارن مهدکودک. مهد کودک برای من مثل یه زندان بود!🥲 مخصوصاً زمانی که وقت خواب عصر میشد و همه آروم دراز میکشیدن تا بخوابن اما من نمیتونستم!
البته همهٔ کودکی من توی مهد نگذشت. چند وقت بعد یه خونه نزدیک مادربزرگ خریدیم و دیگه میتونستم با دایی و خالهها و بچههای همسایههاشون برم کوچه و بازی
درسته همهٔ این هیجانات بود ولی چون اینها مخصوص کوچه بود و همبازی لازم داشت، وقتایی که شرایطش نبود، من تو خونه بودم و تنها
مامان بابای سختگیری نداشتم اما حسابی ازشون حساب میبردم
هفت ساله شده بودم و کلاس اولی.تخت پادشاهیم داشت متزلزل میشد و خبر اومدن یک خواهر شیرین زبون و بامزه میتونست برای دختر لوسی مثل من، عذابآور باشه
#تجربیات_تخصصی#مادران_شریف_ایران_زمین
@madaran_sharif
۱۸:۱۵