بازارسال شده از KHAMENEI.IR
۱۴۰۴۰۹۰۶_سخنرانی_تلویزیونی_رهبر_انقلاب_خطاب_به_ملت_ایران.pdf
۲.۸۴ مگابایت
۱۸:۴۹
سلام خانوما 
سخنرانی حضرت آقا که پنجشنبه شب از تلویزیون پخش شد رو گوش دادید؟ نکاتی درباره بسیج و شرایط روز کشور و منطقه مطرح کردند که خیلی مهمه.
انشاءالله میخوایم فردا توی یه جلسه مجازی این بیانات رو مرور کنیم و دربارهش گفتگو داشته باشیم.
فردا یکشنبه ۹ آذر ساعت ۱۶ تا ۱۷
آدرس اتاق جلسه:
B2n.ir/Bayanat_agha
اگر دوست دارید بیاید، ساعت کوک کنید برای ساعت ۱۶ فردا که یادتون نره.


کانال مادران شریف ایران زمین@madaran_sharif
سخنرانی حضرت آقا که پنجشنبه شب از تلویزیون پخش شد رو گوش دادید؟ نکاتی درباره بسیج و شرایط روز کشور و منطقه مطرح کردند که خیلی مهمه.
آدرس اتاق جلسه:
B2n.ir/Bayanat_agha
اگر دوست دارید بیاید، ساعت کوک کنید برای ساعت ۱۶ فردا که یادتون نره.
۱۸:۵۱
مادران شریف ایران زمین
سلام خانوما
سخنرانی حضرت آقا که پنجشنبه شب از تلویزیون پخش شد رو گوش دادید؟ نکاتی درباره بسیج و شرایط روز کشور و منطقه مطرح کردند که خیلی مهمه.
انشاءالله میخوایم فردا توی یه جلسه مجازی این بیانات رو مرور کنیم و دربارهش گفتگو داشته باشیم.
فردا یکشنبه ۹ آذر ساعت ۱۶ تا ۱۷ آدرس اتاق جلسه: B2n.ir/Bayanat_agha اگر دوست دارید بیاید، ساعت کوک کنید برای ساعت ۱۶ فردا که یادتون نره.


کانال مادران شریف ایران زمین @madaran_sharif
۱۱:۴۲
مادران شریف ایران زمین
اگه بیانات رو خوندید یا گوش دادید ساعت ۱۶ منتظرتونیم
B2n.ir/Bayanat_agha
در حال برگزاری جلسه مرور بیانات حضرت آقا 
۱۲:۲۸
جلسه مرور بیانات تلویزیونی بسیج.mp3
۵۶:۱۹-۱۹.۳۴ مگابایت
صوت جلسهمون برای مرور بیانات حضرت آقادر سخنرانی تلویزیونی روز بسیج
#بیانات_رهبری

کانال مادران شریف ایران زمین@madaran_shari
#بیانات_رهبری
۱۳:۵۳
«شیرینترین تولد!»
#ز_منظمی(مامان #علی آقا ۸، #فاطمه خانم ۷، آقا #رضا ۲.۵ساله و آقا #محمد ۸ ماهه)
تولد ۳۶ سالگی بابای بچهها بود.برنامهریزی یه تولد با ۴ تا بچه تو دست و بالم کار سختی بود. هرچند همیشه جناب همسر میگفتن من تولد دوست ندارم و خودت رو اذیت نکن
ولی خودم همیشه دوست داشتم براشون تولد بگیرم.
سال گذشته که باردار بودم و بچه یه ساله داشتم، انقدر شرایط سخت و حالم بد بود که نشد کار خاصی بکنم🥲. سال قبلش هم سومیمون وسط رفلاکس و حساسیت و التهاب ریه و... بود که اصلاً هیچ خاطرهای از تولد همسر ندارم.خلاصه که مصمم بودم حتماً امسال یه برنامهای بریزم؛ شده حتی ساده و جمع و جور
.
از صبح با سومی دو ساله و چهارمی ۷ ماهه کیک پختیم. کیک که آماده شد، به دو سالهمون گفتم نخوریمش برای بابا جشن بگیریم
.بچهم که عاشق کیکه کیک رو با قالب گرفته بود دستش تو خونه راه میرفت و میگفت نمیخوریم... دم ظهر دیگه طاقتش طاق شد و گفت یه ذره و دیگه یه ذره یه ذره یکی دو قاچ از کیک رفت
.
برای پخت کیک دوم مواد نداشتم که خرید اینترنتی به دادم رسیدم🥹. سرتون رو درد نیارم که کیک دوم رو هم پختیم.ساعت کمکم به رسیدن همسر نزدیک میشد و خونه آشفته بود و هدیههایی هم که از مدتها قبل تهیه شده بود، آماده نبود
.
بچهها رو بسیج کردم و با جیغ و داد و بدو بدو خونه رو رسوندیم به یه حد نسبتاً مطلوب!!یه سری کارای دیگه هم که برنامه داشتم انجام نشد🥲.فقط در نهایت با یه کیک نیمه تزئین شدهٔ ساده و خونهای که در حد هالش مرتب شده
، منتظر بابایی شدیم که نزدیک خونه بود🥰.
پسر ۸ سالهم گفت چراغا رو خاموش کنیم و شمعها رو روشن،گفتم خوب تا بابا برسه شمعها آب میشه. ما که نمیدونیم دقیقاً کی میاد. تازهشم دو تا کوچولوها میترسن اگه چراغ طولانی خاموش باشه.
دخترم داوطلب کشیک دادن شد و رفت بیرون در ورودی (تو خود آپارتمان) ایستاد که تا بابا کلید انداخت به در ورودی ساختمون، خبرمون کنه.با صدای تق تق فاطمه به در چراغا خاموش شد و شمعها روشن
بابا وارد شد و براش تولد تولد خوندیم. تولد تولد نامنظمی که هر کی ساز خودش رو میزد
.
به چشمهای همسرم نگاه کردم و چیزی رو تو چشمهاش دیدم که در تمام این ۱۰ سال ندیده بودم. ذوق و شادیای که در هیچکدوم از تولدهای قبلی نبود. تولدهای دونفره، تولدهای دوران عقد، تولدهای با سورپرایز و شام دونفره لاکچری و شمع روی میز و...عشق و محبتی در چشمهاش موج میزد که تکرار نشده بود.حس کردم شاید بهترین تولدی بوده که داشته🥹.دیدن همهٔ ما کنار هم، دیدن کوچولوهایی که دوسش دارن و با دیدنش ذوق میکنن، دیدن ۷ ماههای که توی روروئک براش دست و پا میزنه و صداش میکنه، دیدن دوسالهای که میدوئه و آویزون پاهاش میشه، دیدن دختر و پسر ۷ و ۸ سالهای که در حد توان خودشون برای غافلگیریش تلاش میکنن و دیدن من که با تمام خستگیها و فشارهای این مدتم، هنوز به فکر خوشحال کردنشم
.
الحمدللهعلیکلحال...
#روزنوشت_های_مادری


کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
#ز_منظمی(مامان #علی آقا ۸، #فاطمه خانم ۷، آقا #رضا ۲.۵ساله و آقا #محمد ۸ ماهه)
تولد ۳۶ سالگی بابای بچهها بود.برنامهریزی یه تولد با ۴ تا بچه تو دست و بالم کار سختی بود. هرچند همیشه جناب همسر میگفتن من تولد دوست ندارم و خودت رو اذیت نکن
سال گذشته که باردار بودم و بچه یه ساله داشتم، انقدر شرایط سخت و حالم بد بود که نشد کار خاصی بکنم🥲. سال قبلش هم سومیمون وسط رفلاکس و حساسیت و التهاب ریه و... بود که اصلاً هیچ خاطرهای از تولد همسر ندارم.خلاصه که مصمم بودم حتماً امسال یه برنامهای بریزم؛ شده حتی ساده و جمع و جور
از صبح با سومی دو ساله و چهارمی ۷ ماهه کیک پختیم. کیک که آماده شد، به دو سالهمون گفتم نخوریمش برای بابا جشن بگیریم
برای پخت کیک دوم مواد نداشتم که خرید اینترنتی به دادم رسیدم🥹. سرتون رو درد نیارم که کیک دوم رو هم پختیم.ساعت کمکم به رسیدن همسر نزدیک میشد و خونه آشفته بود و هدیههایی هم که از مدتها قبل تهیه شده بود، آماده نبود
بچهها رو بسیج کردم و با جیغ و داد و بدو بدو خونه رو رسوندیم به یه حد نسبتاً مطلوب!!یه سری کارای دیگه هم که برنامه داشتم انجام نشد🥲.فقط در نهایت با یه کیک نیمه تزئین شدهٔ ساده و خونهای که در حد هالش مرتب شده
پسر ۸ سالهم گفت چراغا رو خاموش کنیم و شمعها رو روشن،گفتم خوب تا بابا برسه شمعها آب میشه. ما که نمیدونیم دقیقاً کی میاد. تازهشم دو تا کوچولوها میترسن اگه چراغ طولانی خاموش باشه.
دخترم داوطلب کشیک دادن شد و رفت بیرون در ورودی (تو خود آپارتمان) ایستاد که تا بابا کلید انداخت به در ورودی ساختمون، خبرمون کنه.با صدای تق تق فاطمه به در چراغا خاموش شد و شمعها روشن
به چشمهای همسرم نگاه کردم و چیزی رو تو چشمهاش دیدم که در تمام این ۱۰ سال ندیده بودم. ذوق و شادیای که در هیچکدوم از تولدهای قبلی نبود. تولدهای دونفره، تولدهای دوران عقد، تولدهای با سورپرایز و شام دونفره لاکچری و شمع روی میز و...عشق و محبتی در چشمهاش موج میزد که تکرار نشده بود.حس کردم شاید بهترین تولدی بوده که داشته🥹.دیدن همهٔ ما کنار هم، دیدن کوچولوهایی که دوسش دارن و با دیدنش ذوق میکنن، دیدن ۷ ماههای که توی روروئک براش دست و پا میزنه و صداش میکنه، دیدن دوسالهای که میدوئه و آویزون پاهاش میشه، دیدن دختر و پسر ۷ و ۸ سالهای که در حد توان خودشون برای غافلگیریش تلاش میکنن و دیدن من که با تمام خستگیها و فشارهای این مدتم، هنوز به فکر خوشحال کردنشم
الحمدللهعلیکلحال...
#روزنوشت_های_مادری
@madaran_sharif
۱۵:۵۵
#من_دیگر_ما#از_لابهلای_کتابها
@madaran_sharif
۱۸:۱۸
«باورم نمیشد...»
#صائبی ( مامان #فاطمه خانم ۱۶ ساله ، #حسین آقا ۱۴ ساله ، #علی اقا ۱۲ ساله و آقا #قاسم ۴ ساله)
روزی که یکی از دوستان مادران شریف پیغام دادن که از مادران توان چهاری به بیت دعوت کردن، این پیام برایم چیزی جز عنایت شهید حاج قاسم سلیمانی نبود و مرور وصیت نامهش ... از شروط عاقبت به خیری...🥹
یک هفته در شور و شوق🥺 که روز موعد فرا رسید سحر رویایی...دیدار آقا...دیدن دوستان و خواهران حقیقیم که تا به حال ندیده بودمشان ولی جزء خانواده ام بودن...گشت اول...
️گشت دوم...
️گشت سوم...
️و شور و شوق بیشتر...
گشت چهارم...
️ناخودآگاه به یاد صحنهٔ قیامت افتادم که هر که سبکبارتر است، راحتتر می گذرد و هر که حتی اگر وسیلهٔ مجاز اضافه داشته باشد، بیشتر طول میکشد.شنیده بودم آخرین پیامبری که به بهشت میرود حضرت سلیمان است...
گشت پنجم...
️احساس میکنم در این دنیا نیستم
انگار زمان ایستاده انگار روی زمین نیستم
گویا به بهشت مومنین و مومنات وارد شدم چهرهها همه منتظرمنتظر نائب امام عصر (عجلاللهتعالی)و چقدر انتظار شیرین است و انتظار کمی طولانی شد...چهرهها رو به ناامیدی...به ساعات پایانی مجلس نزدیک میشویم...خدایا...پس چه شد؟!
چرا نیامدننکند نیایند...؟!
به یاد طولانی شدن غیبتت میافتم از پس پرده برون آی دلم غرق تمناست...
ناگهان پرده تکان خورد جمعیت به وجد آمد...وای خدای من...صندلی آقا را آوردنجمعیت بیخود شده بود...اوج دلدادگی... هیچکس دیگر متوجه دیگری نبود.
هر کسی هر شعاری بلد بود با اشک و فریاد و از جان و دل میگفت.چند دقیقه بعد...آقاااا...
کی شود ز پس پردهٔ غیبت بدر آرخ خود را بنما یا مولا
دیده منتظران مانده به راهای که نوری تو به چشمان، باز آ
#سبک_مادری


کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
#صائبی ( مامان #فاطمه خانم ۱۶ ساله ، #حسین آقا ۱۴ ساله ، #علی اقا ۱۲ ساله و آقا #قاسم ۴ ساله)
روزی که یکی از دوستان مادران شریف پیغام دادن که از مادران توان چهاری به بیت دعوت کردن، این پیام برایم چیزی جز عنایت شهید حاج قاسم سلیمانی نبود و مرور وصیت نامهش ... از شروط عاقبت به خیری...🥹
یک هفته در شور و شوق🥺 که روز موعد فرا رسید سحر رویایی...دیدار آقا...دیدن دوستان و خواهران حقیقیم که تا به حال ندیده بودمشان ولی جزء خانواده ام بودن...گشت اول...
گشت پنجم...
به یاد طولانی شدن غیبتت میافتم از پس پرده برون آی دلم غرق تمناست...
ناگهان پرده تکان خورد جمعیت به وجد آمد...وای خدای من...صندلی آقا را آوردنجمعیت بیخود شده بود...اوج دلدادگی... هیچکس دیگر متوجه دیگری نبود.
هر کسی هر شعاری بلد بود با اشک و فریاد و از جان و دل میگفت.چند دقیقه بعد...آقاااا...
کی شود ز پس پردهٔ غیبت بدر آرخ خود را بنما یا مولا
دیده منتظران مانده به راهای که نوری تو به چشمان، باز آ
#سبک_مادری
@madaran_sharif
۱۸:۲۸
«دعای به اجابت رسیده»
#ف_ثابت_سروستانی (مامان #یگانه ۱۵، #امیررضا ۱۱، #حنانه و #ریحانه ۱۱سال)
دلم گرفته بود، توسل پشت توسل کرده بودم.روز شهادت حضرت مادر عزاداری دلچسبی نکرده بودم
.روحم متلاطم بود، بعد نماز مغرب نماز استغاثه به حضرت زهرا (علیهاالسلام) خواندم.
بعد از استغاثه به حضرت زهرا (علیهاالسلام) گوشی برداشتم.پیامهام را خواندم:
مشخصات بفرستید برای دیدار رهبر.
یک آن همه چیز از یادم رفت، حتی کد ملی!از بچهها خواهش کردم «سریع کارت ملی منو بیارید»با دقت شمارهها رو نوشتم. گفته بودن بیشتر از تعداد ثبتنام شده و امکان حضور برای همه وجود ندارد!
ختم صلوات برداشتیم،، دویست تا صلوات فرستادم و دوباره متوسل شدم.
دیدار رهبر عزیزتر از جانم آرزوی چندین سالهام بود.دوباره پیامی آمد که برای هماهنگیهای دیدار وارد گروه شوید. سجده شکر کردم، دل تو دلم نبود. بچهها رو بوسیدم و گفتم: «مهیا شدن این دیدار به برکت وجود شماست، حضور شما نام من را وارد مادران چهار فرزندی کرد»
مدام در گروه مطرح میشد احتمال دیدن آقا خیلی کم است. هر کسی برایش مقدور نیست، انصراف بده. با همسرم مطرح کردم، که گفتن نه انصراف نده!انشاءالله که باشند، دلم روشن شد🥹.
صحبتهای آقا پخش میشد که فرمودند برای باران و امنیت تضرع کنید.با بچهها التماس باران کردیم. صلوات نذر کردم امنیت برقرار باشد و شرایط تغییر کند و آقا تشریف بیاورند.فردایِ سخنرانی آقا باران بارید، دلم روشن شد.گفتم باران بارید، حتماً آقا هم حضور دارند. دلم قرص شد.
صبح دیدار رسید. با دلی متلاطم ولی امیدوار با همسرم راهی شدیم.کارت ورود را تحویل گرفتم. بیاختیار یاد لحظهٔ ورود به بهشت افتادم.چندین گیت را رد کردیم. بین هر گیت خادمان خوشچهره و خندان خوش آمد میگفتند.حس ورود به بهشت با هزاران زن بهشتی را داشتم.نهیبی به خودم زدم که تو کجا و بهشت کجا؟!
وارد شدیم به مکان آرزوهایم. چقدر همه چیز نورانی بود. با رنگ مورد علاقهٔ من، سبز آبی
تزئین شده بود.جمله نوشته شدهٔ روبهرویم را خواندم:
قال رسول الله: «خیرکم خیرکُم لِنسائه...
بهترین شما نیکو رفتارترین شما نسبت به همسرش است.»کدام رهبر را سراغ دارید که اینگونه دل به دل زنان دهد و برایشان ارزش قائل شو؟!🥹
ثانیهها زودتر بگذرید تا دل به دلدار برسد. بلاخره انتظار تمام شد. صندلی آقا در جایگاه قرار گرفت. فضا پر از هیجان و شادی شد.همه دوباره آرام گرفتن و چند دقیقه بعد آقا وارد شدند؛ با صلابت، نورانی، با تبسم پدرانه. دوباره هیجان و غوغا به پا شد.آخ عزیزدلم چقدر محتاج دیدن روی ماهتان بودم
.از لابهلای جمعیت دل سیر نگاهش میکردم.دلم میخواست چشمانم از سیمای نورانیشان پرنور شود تا به بچهها منتقل کنم.چه حال خوبی داشتم، موقع خروج قلبم آرام گرفته بود. انرژیام چندین برابر شده بود. شاد و خندان و دعاگویان برای ظهور امام زمانمان (عجلاللهتعالی) خارج شدم.
خدایا مارا با پرچم داری رهبر عزیزمان به آن لحظه برسان.
#روایت_دعای_به_اجابت_رسیده#دیدار_با_رهبر#مامان_چهار_فرزندی#سبک_مادری


کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
#ف_ثابت_سروستانی (مامان #یگانه ۱۵، #امیررضا ۱۱، #حنانه و #ریحانه ۱۱سال)
دلم گرفته بود، توسل پشت توسل کرده بودم.روز شهادت حضرت مادر عزاداری دلچسبی نکرده بودم
بعد از استغاثه به حضرت زهرا (علیهاالسلام) گوشی برداشتم.پیامهام را خواندم:
یک آن همه چیز از یادم رفت، حتی کد ملی!از بچهها خواهش کردم «سریع کارت ملی منو بیارید»با دقت شمارهها رو نوشتم. گفته بودن بیشتر از تعداد ثبتنام شده و امکان حضور برای همه وجود ندارد!
دیدار رهبر عزیزتر از جانم آرزوی چندین سالهام بود.دوباره پیامی آمد که برای هماهنگیهای دیدار وارد گروه شوید. سجده شکر کردم، دل تو دلم نبود. بچهها رو بوسیدم و گفتم: «مهیا شدن این دیدار به برکت وجود شماست، حضور شما نام من را وارد مادران چهار فرزندی کرد»
مدام در گروه مطرح میشد احتمال دیدن آقا خیلی کم است. هر کسی برایش مقدور نیست، انصراف بده. با همسرم مطرح کردم، که گفتن نه انصراف نده!انشاءالله که باشند، دلم روشن شد🥹.
صحبتهای آقا پخش میشد که فرمودند برای باران و امنیت تضرع کنید.با بچهها التماس باران کردیم. صلوات نذر کردم امنیت برقرار باشد و شرایط تغییر کند و آقا تشریف بیاورند.فردایِ سخنرانی آقا باران بارید، دلم روشن شد.گفتم باران بارید، حتماً آقا هم حضور دارند. دلم قرص شد.
صبح دیدار رسید. با دلی متلاطم ولی امیدوار با همسرم راهی شدیم.کارت ورود را تحویل گرفتم. بیاختیار یاد لحظهٔ ورود به بهشت افتادم.چندین گیت را رد کردیم. بین هر گیت خادمان خوشچهره و خندان خوش آمد میگفتند.حس ورود به بهشت با هزاران زن بهشتی را داشتم.نهیبی به خودم زدم که تو کجا و بهشت کجا؟!
قال رسول الله: «خیرکم خیرکُم لِنسائه...
بهترین شما نیکو رفتارترین شما نسبت به همسرش است.»کدام رهبر را سراغ دارید که اینگونه دل به دل زنان دهد و برایشان ارزش قائل شو؟!🥹
ثانیهها زودتر بگذرید تا دل به دلدار برسد. بلاخره انتظار تمام شد. صندلی آقا در جایگاه قرار گرفت. فضا پر از هیجان و شادی شد.همه دوباره آرام گرفتن و چند دقیقه بعد آقا وارد شدند؛ با صلابت، نورانی، با تبسم پدرانه. دوباره هیجان و غوغا به پا شد.آخ عزیزدلم چقدر محتاج دیدن روی ماهتان بودم
خدایا مارا با پرچم داری رهبر عزیزمان به آن لحظه برسان.
#روایت_دعای_به_اجابت_رسیده#دیدار_با_رهبر#مامان_چهار_فرزندی#سبک_مادری
@madaran_sharif
۱۸:۲۷
بازارسال شده از KHAMENEI.IR
۶:۵۲
بازارسال شده از KHAMENEI.IR
۱۴۰۴_۰۹_۱۲_بیانات_رهبر_انقلاب_در_دیدار_هزاران_نفر_از_زنان_و_دختران.pdf
۱.۲۳ مگابایت
۶:۵۲
بازارسال شده از KHAMENEI.IR
نمودار_درختی_بیانات_رهبر_انقلاب_در_دیدار_زنان_و_دختران.pdf
۱.۵۲ مگابایت
۶:۵۲
سلام خانومای گل 
دیدار جذاب هفته پیش حضرت آقا با بانوان رو یادتونه؟
احتمالا اکثرتون بعضی جملات یا فیلمهای کوتاه سخنان آقا رو دیدید.
ولی حالا میخوایم باهم یک دور کامل و با دقت این بیانات مهم رو بخونیمو توی جلسه مجازی دربارهش گفتگو کنیم.
مخاطب این سخنان، خود خود ما خانومها هستیم و میخوایم بهتر بفهمیم و بهشون عمل کنیم.
امروز ساعت ۱۵ توی جلسه مجازی منتظر تک تک شما عزیزان هستیم و دوست داریم نظراتتون رو بشنویم.
جلسه مرور بیانات رهبری در دیدار با بانوان
امروز دوشنبه ۱۷ آذر ساعت ۱۵
آدرس اتاق جلسه:
daneh.ir/demo2/mod/lmskaranskyroomtwo/view.php?id=39964
اگر دوست دارید بیاید، ساعت کوک کنید برای ساعت ۱۵ که یادتون نره.


کانال مادران شریف ایران زمین@madaran_sharif
دیدار جذاب هفته پیش حضرت آقا با بانوان رو یادتونه؟
ولی حالا میخوایم باهم یک دور کامل و با دقت این بیانات مهم رو بخونیمو توی جلسه مجازی دربارهش گفتگو کنیم.
مخاطب این سخنان، خود خود ما خانومها هستیم و میخوایم بهتر بفهمیم و بهشون عمل کنیم.
امروز ساعت ۱۵ توی جلسه مجازی منتظر تک تک شما عزیزان هستیم و دوست داریم نظراتتون رو بشنویم.
آدرس اتاق جلسه:
daneh.ir/demo2/mod/lmskaranskyroomtwo/view.php?id=39964
اگر دوست دارید بیاید، ساعت کوک کنید برای ساعت ۱۵ که یادتون نره.
۷:۲۰
مادران شریف ایران زمین
سلام خانومای گل
دیدار جذاب هفته پیش حضرت آقا با بانوان رو یادتونه؟
احتمالا اکثرتون بعضی جملات یا فیلمهای کوتاه سخنان آقا رو دیدید. ولی حالا میخوایم باهم یک دور کامل و با دقت این بیانات مهم رو بخونیم و توی جلسه مجازی دربارهش گفتگو کنیم. مخاطب این سخنان، خود خود ما خانومها هستیم و میخوایم بهتر بفهمیم و بهشون عمل کنیم.
امروز ساعت ۱۵ توی جلسه مجازی منتظر تک تک شما عزیزان هستیم و دوست داریم نظراتتون رو بشنویم.
جلسه مرور بیانات رهبری در دیدار با بانوان
امروز دوشنبه ۱۷ آذر ساعت ۱۵ آدرس اتاق جلسه: daneh.ir/demo2/mod/lmskaranskyroomtwo/view.php?id=39964 اگر دوست دارید بیاید، ساعت کوک کنید برای ساعت ۱۵ که یادتون نره.


کانال مادران شریف ایران زمین @madaran_sharif
تا دقایقی دیگه منتظرتونیمتوی جلسه مرور بیانات رهبری
ساعت ۱۵
ساعت ۱۵
۱۱:۱۵
۱۱:۳۱
مرور بیانات رهبری در دیدار بانوان.mp3
۰۱:۴۶:۰۶-۳۶.۴۳ مگابایت
صوت جلسهمون برای مرور بیانات حضرت آقادر دیدار با بانوان 
#بیانات_رهبری

کانال مادران شریف ایران زمین@madaran_shari
#بیانات_رهبری
۱۳:۴۹
«بابای زمینی، بابای آسمانی...»
#ح_یزدانیار(مامان #علیرضا ۱۳، #زهرا ۱۰، #زینب و #فاطمه ۵ ساله)
معجزه!این تنها واژهایست که حال این روزهایم را توصیف میکند.مدتها بود خواب و خوراک نداشتم.حالم دگرگون بود؛ از دردهای جسمی گرفته تا دردهای روانتنی. سردردهای مداوم، اختلال خواب، دردهای روماتیسمی، تنگی نفس، تپش قلب، سکتهٔ گوش و کمشنوایی...
گریههای گاه و بیگاه...نداشتن حوصلهٔ سروصدا و حتی حرف زدن بچهها
.
دکترهای مختلف تزریق وآزمایشها و درمانهای مختلف و مشاوره و روانشناسی...هیچ کدوم حالم رو خوب نکرد. اگر هم بود، مثل مسکن موقت و کوتاه مدت بودند.انگار گمشدهای داشتم. هر روز حالم یک جور بود. صبح با انرژی بیدار میشدم. تصمیم میگرفتم امروزم رو خوب شروع کنم، ولی با کوچکترین اتفاق، بدترین حال میشدم.اصلاً کنترل ذهن نداشتم. نمیتونستم خودم رو کنترل کنم. سر بچهها داد میزدم و بعد مینشستم گریه میکردم
.
سر دردهای مداوم حتی بعد از بیدار شدن از خواب کلافهام کرده بود. یک دکتر تشخیص افسردگی داد. یک روانشناس تشخیص اختلال اضطراب فراگیر داد. توصیه و داروهایی که فقط من رو از این عالم دور میکرد و به دنیای خواب و منگی میکشوند...
این روند سه ماه گذشتهٔ زندگی من بود.دیدم از دست زمینیها کاری برنمیاد.دست به دامن آسمان شدم.هر هفته گاهی میرفتم سر خاک پدرم. جایی که پدرم رو فقط اونجا شناخته بودم. فرزند شهیدی بودم که ۸ماه بعد از شهادت پدرم به دنیا آمده بودم. پدر برایم قاب عکس روی طاقچه و سنگ مزار سردی بود که سالها با او خو گرفته بودم
.
هر وقت از دست زمینیها کاری بر نمیآمد، دست به دامن بابای آسمانیام میشدم. الحق که برام پدری میکرد، برای دختر ندیدهاش.یک بار یادم هست سال ۸۳ غروبهای اوایل پاییز خیلی به هم ریخته بودم. رفتم سر خاک. نشستم یه کم دورتر از قبر،قهر بودم،نگاهش نمیکردم،کفری بودم از همه چیز و همه کس.گفتم کجایی؟پس کو ولا تحسبن الذین قتلوا... بل احیاء اگر زندهای، چرا نیستی؟چرا برام هیچ کاری نمیکنی؟چرا یه بارم که شده تو خوابم نمیآی؟اصلاً میدونی منم هستم؟
تو که منو ندیدی از کجا معلوم خبر داری یه دختر هم داری؟اصلاً تو بابای من اگر زندهای، اگه راست میگی، چند روز دیگه تولدمه، من کادوی تولد میخوام.
با لحن طلبکارانهٔ دوره نوجوانی عتاب کردم. مثل همهٔ دخترهای نوجوانی که گاهی با پدرشان لج میکنند. خداحافظی نکرده بلند شدم. گفتم من منتظر کادوی تولدت هستم
.صبح روز تولدم از طرف بنیاد تماس گرفتن و گفتن یک هدیه از طرف دفتر مقام معظم رهبری برات اومده، بیا تحویل بگیر و من فقط بهت زده بودم🥺.
آنجا متوجه شدم دستاندرکار زمینی دستهای آسمانی پدرم شمائید آقا جانم.از همان روز شدید بابای مهربانم.دانهای که از حب شما در دلم از کودکی توسط مادرم کاشته شده بود، بابا آبیاریاش کرد و حالا نهال استواری شده بود.همان شب بابا را خواب دیدم با همان کت و شلوار آبی که در عکسهایش بود.بیصدا نگاهم کرد و رد شد. با همان نگاه آبم کرد. خجالت کشیدم از عتاب آن روزم. دویدم دنبالش تا عذر خواهی کنم از نفهمیام. اما در میان جمعیت گم شد
.
بارها و بارها در لحظات سخت آمد کنارم و حضورش را حس کردم. برای تولد هر چهار فرزندم به گونهای حضورش را برایم ثابت کرد. میآمد با ساک و تا چهل روز میماند، بیشتر از باباهای زمینی و واقعی.










و حالا بعد از مدتها باز دست به دامن آسمانیاش شده بودم. میرفتم و ساعتها مینشستم کنار مزارش. حرف میزدم و گریه میکردم. هر آنچه که نمیتوانستم به زمینیها بگویم، درگوشی به دل آسمانیاش میگفتم. کمک میخواستم. میدانستم دست رد به سینهام نمیزند. بالاخره جوابم را میدهد🥺. هر روز منتظر یک خواب، یک تلنگر، یک نشانه بودم...
تا اینکه دعوتنامهای دیدم.باز کار از دست زمینیها در آمده و بابا متوسل به دستاندرکار زمینیاش شده.دعوت به دیدار رهبری چیزی که حتی در خواب هم نمیدیدم
. تا این سن بارها به چند جا سپرده بودم که اگر دیداری میسر شد، من رو هم فراموش نکنند...اما سالها سهمم فقط حسرت بود و آه از فراق و دوری...رفتم سرخاک بابا، رویم نبود حرف بزنم! فقط سنگ سردش را بوسیدم و دست مریزاد گفتم که چقدر قشنگ دستم را میخواهد بگیرد🥹.
ناباورانه یک هفته را سپری کردم.وقتی ترک دیار و خانواده کردم برای دیدار حضرت پدر، هنوز در باورم نمیگنجید که این منم که دعوت شدهام از ۴۵۰ کیلومتر دورتر برای این دیدار.کل مسیر ۴۵۰ کیلومتری را نخوابیدم و خیره به ماه بودم و در خیالم، تصویر همچون ماه مولا و مقتدایم، بابای زمینی ام در برابر چشمانم بود.
ادامه 
#سبک_مادری


*کانال مادران شریف ایران زمین*
@madaran_sharif
#ح_یزدانیار(مامان #علیرضا ۱۳، #زهرا ۱۰، #زینب و #فاطمه ۵ ساله)
معجزه!این تنها واژهایست که حال این روزهایم را توصیف میکند.مدتها بود خواب و خوراک نداشتم.حالم دگرگون بود؛ از دردهای جسمی گرفته تا دردهای روانتنی. سردردهای مداوم، اختلال خواب، دردهای روماتیسمی، تنگی نفس، تپش قلب، سکتهٔ گوش و کمشنوایی...
دکترهای مختلف تزریق وآزمایشها و درمانهای مختلف و مشاوره و روانشناسی...هیچ کدوم حالم رو خوب نکرد. اگر هم بود، مثل مسکن موقت و کوتاه مدت بودند.انگار گمشدهای داشتم. هر روز حالم یک جور بود. صبح با انرژی بیدار میشدم. تصمیم میگرفتم امروزم رو خوب شروع کنم، ولی با کوچکترین اتفاق، بدترین حال میشدم.اصلاً کنترل ذهن نداشتم. نمیتونستم خودم رو کنترل کنم. سر بچهها داد میزدم و بعد مینشستم گریه میکردم
سر دردهای مداوم حتی بعد از بیدار شدن از خواب کلافهام کرده بود. یک دکتر تشخیص افسردگی داد. یک روانشناس تشخیص اختلال اضطراب فراگیر داد. توصیه و داروهایی که فقط من رو از این عالم دور میکرد و به دنیای خواب و منگی میکشوند...
این روند سه ماه گذشتهٔ زندگی من بود.دیدم از دست زمینیها کاری برنمیاد.دست به دامن آسمان شدم.هر هفته گاهی میرفتم سر خاک پدرم. جایی که پدرم رو فقط اونجا شناخته بودم. فرزند شهیدی بودم که ۸ماه بعد از شهادت پدرم به دنیا آمده بودم. پدر برایم قاب عکس روی طاقچه و سنگ مزار سردی بود که سالها با او خو گرفته بودم
هر وقت از دست زمینیها کاری بر نمیآمد، دست به دامن بابای آسمانیام میشدم. الحق که برام پدری میکرد، برای دختر ندیدهاش.یک بار یادم هست سال ۸۳ غروبهای اوایل پاییز خیلی به هم ریخته بودم. رفتم سر خاک. نشستم یه کم دورتر از قبر،قهر بودم،نگاهش نمیکردم،کفری بودم از همه چیز و همه کس.گفتم کجایی؟پس کو ولا تحسبن الذین قتلوا... بل احیاء اگر زندهای، چرا نیستی؟چرا برام هیچ کاری نمیکنی؟چرا یه بارم که شده تو خوابم نمیآی؟اصلاً میدونی منم هستم؟
با لحن طلبکارانهٔ دوره نوجوانی عتاب کردم. مثل همهٔ دخترهای نوجوانی که گاهی با پدرشان لج میکنند. خداحافظی نکرده بلند شدم. گفتم من منتظر کادوی تولدت هستم
آنجا متوجه شدم دستاندرکار زمینی دستهای آسمانی پدرم شمائید آقا جانم.از همان روز شدید بابای مهربانم.دانهای که از حب شما در دلم از کودکی توسط مادرم کاشته شده بود، بابا آبیاریاش کرد و حالا نهال استواری شده بود.همان شب بابا را خواب دیدم با همان کت و شلوار آبی که در عکسهایش بود.بیصدا نگاهم کرد و رد شد. با همان نگاه آبم کرد. خجالت کشیدم از عتاب آن روزم. دویدم دنبالش تا عذر خواهی کنم از نفهمیام. اما در میان جمعیت گم شد
بارها و بارها در لحظات سخت آمد کنارم و حضورش را حس کردم. برای تولد هر چهار فرزندم به گونهای حضورش را برایم ثابت کرد. میآمد با ساک و تا چهل روز میماند، بیشتر از باباهای زمینی و واقعی.
و حالا بعد از مدتها باز دست به دامن آسمانیاش شده بودم. میرفتم و ساعتها مینشستم کنار مزارش. حرف میزدم و گریه میکردم. هر آنچه که نمیتوانستم به زمینیها بگویم، درگوشی به دل آسمانیاش میگفتم. کمک میخواستم. میدانستم دست رد به سینهام نمیزند. بالاخره جوابم را میدهد🥺. هر روز منتظر یک خواب، یک تلنگر، یک نشانه بودم...
تا اینکه دعوتنامهای دیدم.باز کار از دست زمینیها در آمده و بابا متوسل به دستاندرکار زمینیاش شده.دعوت به دیدار رهبری چیزی که حتی در خواب هم نمیدیدم
ناباورانه یک هفته را سپری کردم.وقتی ترک دیار و خانواده کردم برای دیدار حضرت پدر، هنوز در باورم نمیگنجید که این منم که دعوت شدهام از ۴۵۰ کیلومتر دورتر برای این دیدار.کل مسیر ۴۵۰ کیلومتری را نخوابیدم و خیره به ماه بودم و در خیالم، تصویر همچون ماه مولا و مقتدایم، بابای زمینی ام در برابر چشمانم بود.
#سبک_مادری
@madaran_sharif
۱۸:۲۳
لحظات سخت و سنگین میگذشت. دیدار دوستان انرژی مضاعف میداد، اما اضطراب از نیامدنتان خونم را میخورد. لحظهای که سرم پایین بود و چشمم به گلیمهای سادهٔ سفید و آبی کف حسینیه افتاد، اولین چیزی که حس کردم همراهی پدرم بود. تا همین جا دقیقاً جلوی حسینیه امام (رحمةاللهعلیه) جایی که قدمگاه شهدای بسیاری بوده و هست. جایی که شما بیشتر از هر جای دیگری در آن نفس کشیدهاید و ستونها و در و دیوار با شما مأنوساند. بودن بابا در جمع زنانهٔ حسینیه برایم رشکبرانگیز بود. چرا که هیچ پدر زمینیای در این فضا اجازهٔ حضور در کنار دخترش را نداشت. اما حساب پدران آسمانی فرق داشت
.آقای من، من آن روز با بابایم آمده بودم.اصلاً علت حال خوبم تا آن لحظه، حضور بابا کنارم بود. اصلاً واسطهٔ حضور من در اینجا، درخواست کمک از پدرم بود. که یکبار دیگر شما را واسطهٔ کمک به من کردند.
امان از آن لحظه که پردهٔ آبی رنگ کنار رفت و صورت همچون ماهتان از پشت پرده نمایان شد. من از صفر به هزار نه، صدها هزار بالاتر از آنچه که در ذهنم بود، رسیدم. حضور در آن مکان و تنفس هوایی که شما در آن نفس میکشید و دیدن روی ماهتان از آن فاصله، مثل خواب بود. خوابی شیرین و دلانگیز
.خوابی که ای کاش هیچ وقت از آن بیدار نمیشدم. خوابی روان و عمیق که تا مغز استخوانم نفوذ کرد و تمام تن و جانم را از هر چه بیماری و پلیدی بود، شست. اگر اشکهای مزاحم اجازه میدادند، حتی صدمثانیه را هم از دست نمیدادم.
تمام مدت دیدارتان ورد زبانم قربان صدقه بود و عشق. به اندازهٔ تمام عمرم بابا نگفتنم، شما و بابایم را صدا زدم و خودم، جانم، فرزندانم، زندگی و هر آنچه که دارم را فدایتان کردم.
حالا از آن روز به بعد نه دردی دارم نه قرصی میخورم نه هیچ چیز دیگر...
به یک باره وقتی به خانه برگشتم، تمام مشکلاتی که با آنها دست و پنجه نرم میکردم انگار محو شد. انگار همه مهربانتر شده بودند. محبتها عیانتر شده بود...به اندازهٔ تمام عمرم انرژی برای بچههای خودم و بچههای مدرسه و کار و زندگی دارم.
من روز چهارشنبه جز معدود دخترانی بودم که با پدرش پا در حسینیهٔ امام (رحمةاللهعلیه) گذاشت. حتماً پدر ریحانه هم بود. حتماً پدر و مادر فهیمه سادات هم بودند.اصلاً به نظرم آنجا بیشتر از زمینیها محل تردد آسمانیها بود.بابای زمینیام دوستت دارم به اندازهٔ تک تک لحظههای عمرم و برگ برگ دختران عالم از ابتدای خلقت.گوش به فرمان شمایم تا در راهتان جان خودم، همسر و فرزندانم را فدا کنم تا این پرچم از دستان پر فیض و برکت شما به دستان مبارک حضرت ولی عصر (عجلاللهتعالی) برسد انشالله.
#سبک_مادری


کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
امان از آن لحظه که پردهٔ آبی رنگ کنار رفت و صورت همچون ماهتان از پشت پرده نمایان شد. من از صفر به هزار نه، صدها هزار بالاتر از آنچه که در ذهنم بود، رسیدم. حضور در آن مکان و تنفس هوایی که شما در آن نفس میکشید و دیدن روی ماهتان از آن فاصله، مثل خواب بود. خوابی شیرین و دلانگیز
تمام مدت دیدارتان ورد زبانم قربان صدقه بود و عشق. به اندازهٔ تمام عمرم بابا نگفتنم، شما و بابایم را صدا زدم و خودم، جانم، فرزندانم، زندگی و هر آنچه که دارم را فدایتان کردم.
حالا از آن روز به بعد نه دردی دارم نه قرصی میخورم نه هیچ چیز دیگر...
من روز چهارشنبه جز معدود دخترانی بودم که با پدرش پا در حسینیهٔ امام (رحمةاللهعلیه) گذاشت. حتماً پدر ریحانه هم بود. حتماً پدر و مادر فهیمه سادات هم بودند.اصلاً به نظرم آنجا بیشتر از زمینیها محل تردد آسمانیها بود.بابای زمینیام دوستت دارم به اندازهٔ تک تک لحظههای عمرم و برگ برگ دختران عالم از ابتدای خلقت.گوش به فرمان شمایم تا در راهتان جان خودم، همسر و فرزندانم را فدا کنم تا این پرچم از دستان پر فیض و برکت شما به دستان مبارک حضرت ولی عصر (عجلاللهتعالی) برسد انشالله.
#سبک_مادری
@madaran_sharif
۱۸:۲۴
مادران شریف ایران زمین
«بابای زمینی، بابای آسمانی...» #ح_یزدانیار (مامان #علیرضا ۱۳، #زهرا ۱۰، #زینب و #فاطمه ۵ ساله) معجزه! این تنها واژهایست که حال این روزهایم را توصیف میکند. مدتها بود خواب و خوراک نداشتم. حالم دگرگون بود؛ از دردهای جسمی گرفته تا دردهای روانتنی. سردردهای مداوم، اختلال خواب، دردهای روماتیسمی، تنگی نفس، تپش قلب، سکتهٔ گوش و کمشنوایی...
گریههای گاه و بیگاه... نداشتن حوصلهٔ سروصدا و حتی حرف زدن بچهها
. دکترهای مختلف تزریق وآزمایشها و درمانهای مختلف و مشاوره و روانشناسی... هیچ کدوم حالم رو خوب نکرد. اگر هم بود، مثل مسکن موقت و کوتاه مدت بودند. انگار گمشدهای داشتم. هر روز حالم یک جور بود. صبح با انرژی بیدار میشدم. تصمیم میگرفتم امروزم رو خوب شروع کنم، ولی با کوچکترین اتفاق، بدترین حال میشدم. اصلاً کنترل ذهن نداشتم. نمیتونستم خودم رو کنترل کنم. سر بچهها داد میزدم و بعد مینشستم گریه میکردم
. سر دردهای مداوم حتی بعد از بیدار شدن از خواب کلافهام کرده بود. یک دکتر تشخیص افسردگی داد. یک روانشناس تشخیص اختلال اضطراب فراگیر داد. توصیه و داروهایی که فقط من رو از این عالم دور میکرد و به دنیای خواب و منگی میکشوند... این روند سه ماه گذشتهٔ زندگی من بود. دیدم از دست زمینیها کاری برنمیاد. دست به دامن آسمان شدم. هر هفته گاهی میرفتم سر خاک پدرم. جایی که پدرم رو فقط اونجا شناخته بودم. فرزند شهیدی بودم که ۸ماه بعد از شهادت پدرم به دنیا آمده بودم. پدر برایم قاب عکس روی طاقچه و سنگ مزار سردی بود که سالها با او خو گرفته بودم
. هر وقت از دست زمینیها کاری بر نمیآمد، دست به دامن بابای آسمانیام میشدم. الحق که برام پدری میکرد، برای دختر ندیدهاش. یک بار یادم هست سال ۸۳ غروبهای اوایل پاییز خیلی به هم ریخته بودم. رفتم سر خاک. نشستم یه کم دورتر از قبر، قهر بودم، نگاهش نمیکردم، کفری بودم از همه چیز و همه کس. گفتم کجایی؟ پس کو ولا تحسبن الذین قتلوا... بل احیاء اگر زندهای، چرا نیستی؟ چرا برام هیچ کاری نمیکنی؟ چرا یه بارم که شده تو خوابم نمیآی؟ اصلاً میدونی منم هستم؟
تو که منو ندیدی از کجا معلوم خبر داری یه دختر هم داری؟ اصلاً تو بابای من اگر زندهای، اگه راست میگی، چند روز دیگه تولدمه، من کادوی تولد میخوام. با لحن طلبکارانهٔ دوره نوجوانی عتاب کردم. مثل همهٔ دخترهای نوجوانی که گاهی با پدرشان لج میکنند. خداحافظی نکرده بلند شدم. گفتم من منتظر کادوی تولدت هستم
. صبح روز تولدم از طرف بنیاد تماس گرفتن و گفتن یک هدیه از طرف دفتر مقام معظم رهبری برات اومده، بیا تحویل بگیر و من فقط بهت زده بودم🥺. آنجا متوجه شدم دستاندرکار زمینی دستهای آسمانی پدرم شمائید آقا جانم. از همان روز شدید بابای مهربانم. دانهای که از حب شما در دلم از کودکی توسط مادرم کاشته شده بود، بابا آبیاریاش کرد و حالا نهال استواری شده بود. همان شب بابا را خواب دیدم با همان کت و شلوار آبی که در عکسهایش بود. بیصدا نگاهم کرد و رد شد. با همان نگاه آبم کرد. خجالت کشیدم از عتاب آن روزم. دویدم دنبالش تا عذر خواهی کنم از نفهمیام. اما در میان جمعیت گم شد
. بارها و بارها در لحظات سخت آمد کنارم و حضورش را حس کردم. برای تولد هر چهار فرزندم به گونهای حضورش را برایم ثابت کرد. میآمد با ساک و تا چهل روز میماند، بیشتر از باباهای زمینی و واقعی. 








و حالا بعد از مدتها باز دست به دامن آسمانیاش شده بودم. میرفتم و ساعتها مینشستم کنار مزارش. حرف میزدم و گریه میکردم. هر آنچه که نمیتوانستم به زمینیها بگویم، درگوشی به دل آسمانیاش میگفتم. کمک میخواستم. میدانستم دست رد به سینهام نمیزند. بالاخره جوابم را میدهد🥺. هر روز منتظر یک خواب، یک تلنگر، یک نشانه بودم... تا اینکه دعوتنامهای دیدم. باز کار از دست زمینیها در آمده و بابا متوسل به دستاندرکار زمینیاش شده. دعوت به دیدار رهبری چیزی که حتی در خواب هم نمیدیدم
. تا این سن بارها به چند جا سپرده بودم که اگر دیداری میسر شد، من رو هم فراموش نکنند... اما سالها سهمم فقط حسرت بود و آه از فراق و دوری... رفتم سرخاک بابا، رویم نبود حرف بزنم! فقط سنگ سردش را بوسیدم و دست مریزاد گفتم که چقدر قشنگ دستم را میخواهد بگیرد🥹. ناباورانه یک هفته را سپری کردم. وقتی ترک دیار و خانواده کردم برای دیدار حضرت پدر، هنوز در باورم نمیگنجید که این منم که دعوت شدهام از ۴۵۰ کیلومتر دورتر برای این دیدار. کل مسیر ۴۵۰ کیلومتری را نخوابیدم و خیره به ماه بودم و در خیالم، تصویر همچون ماه مولا و مقتدایم، بابای زمینی ام در برابر چشمانم بود.
ادامه
#سبک_مادری 

* کانال مادران شریف ایران زمین* @madaran_sharif
#پیام_شما
۲:۴۴