﷽
۱۷:۵۴
در روزهایی که کشورمان با جنگ و فشارهای رژیم صهیونیستی و آمریکا جنایتکار روبهروست، زندگی در محلهها رنگ و بوی دیگری گرفته است. در همین کوچهها و میان همین همسایههاست که دستهای یاری به سوی یکدیگر دراز میشود، دلها به هم نزدیکتر میشود و امید در کنار هم زنده میماند.
برای ارسال روایت کافی است بنویسید:
نام محلهنام منطقه شهردارینام راوی
با هم روایت کنیم که در دل کوچههای تهران، امید و همدلی چگونه زنده مانده است.
#محلههای_مقاوم#روایت_ایستادگی#دبیرخانه_مدیریت_محله__
@mahalehmoghavemat
۱۹:۰۱
قصاب شریف محلّهمان؛
از بچگی گوشت دوست نداشتم. هر وقت با مادرم از جلوی قصابیهای محلّه رد میشدیم، خودم را کنار میکشیدم تا بوی زهم گوشت و ماهی به مشامم نخورد. دست خودم نبود، حالم را بد می کرد.
روز چهارم یا پنجم حمله اهالی جزیره اپستین به وطن بود مسیر رفت و آمد تا سر کار را طی میکردم. مغازهها یکدرمیان بسته بود. به خیابان محلّهمان که رسیدم، چراغ روشن مغازهها کمتر از همیشه به چشمم میخورد. جلوتر رفتم. آهسته روی لبم وَجَعَلْنا ..» زمزمه میکردم و ته دلم از اینکه محلمان مثل همیشه نبود، یککمی خالی بود. طبیعی بود، تو این شرایط، دلم میخواست آدمهای همیشگی مسیر را ببینم. شاید دلم به بودنشان گرم بود.که احساس کنم زندگی جریان دارد ..
رسیدم سر کوچه. قصابی محلّهمان را دیدم که مغازه اش باز بود. ساعت عرف نبود، حوالی هفت غروب. یادم نمیآمد تا به حال این موقع ساعت باز باشد. همیشه زودتر تعطیل میکرد.حالا یک هفته از آن روز میگذرد. فهمیدم قصاب شریف محلّهمان برای خدمت به مردم، در این ایام، از حد معمول بیشتر میمانَد تا کسی برای نیازش معطل نمانَد. شاید خودش اصلاً فکر نمیکند با روشن بودن چراغ مغازهاش، دل یکی هم این وسط گرم میشود.آره، من گوشت دوست نداشتم.اما دلم به حضور قصاب شریف محلّهمان گرم است.چیزی که شاید خودش هیچوقت به آن فکر نکند...آدمهای مهربان و شریفی که برای رضای خدا از راحتی خودشان میزنند، بالاخره مهربانیشان به یک طریقی به بقیه میرسد. حتی به کسی که گوشت دوست ندارد...
#محلههای_مقاوم#محله_آبشار#روایت_ایستادگی__
@mahalehmoghavemat
۹:۱۸
الحق دستمریزاد به کودکان و نوجوانان محله اختیاریه
در روزهای سخت و بی رحمی رژیم خاصم و کودک کش اسرائیل و امریکا ، کودکان و نوجوانان محله با مشارکت پرسنل سرای محله ایده نقاشی محله آرام را در سطح محله اجرا و با چاپ بنر از محله خوب و نصب بر سر درب مسجد اتحاد و مقاومت خود را به تصویر کشیدن . در این تصویر بنر، تمامی نقاشی کودکان در یک قالب و به صورت تجمیع چاپ گردید .که چشم هر بیننده ای و رهگذری را به خود جلب می نماید . و یا با دستان کوچک خود برای رزمندگان لقمه های ساده به همراه دلنوشته تهیه میکردند و تمام دغدغه عزیزان این بود که مبادا توان نیروها کم شود حتی کودکانی و نوجوانانی رو دیدم که بسیار خودجوش اقدام به طراحی پرچم رهبر شهیدمان و توزیع بین مردم می نمودند . که الحق جای دستمریزاد به تمامی کودکان و نوجوانان محله را دارد .
#محلههای_مقاوم#محله_اختیاریه#روایت_ایستادگی__
@mahalehmoghavemat
۹:۳۴
خبری تلخ تر از تلخ
بنام خداصبح مثل همیشه با ریتم آرام و عادی روزهای قبل شروع شد؛ ساعت هنوز هشت نشده بود که از خانه بیرون زدم و وارد سرای محله شدم. پس از احوالپرسی با همکاران چند دقیقهای گذشت و طبق روال، مشغول رسیدگی به کارهای ثبتنام مراجعهکنندههای روز قبل و امورات دیگر شدیم. فکر میکردم امروز هم مثل ده ها روز دیگر، آرام و معمولی به برگزاری کلاس و خدمات به شهروندان میگذرد. برای آماده کردن نامه اداری( در خواست مردمی ) و هماهنگیهای مراسم وفات حضرت خدیجه (س) به طبقه پنجم رفتم؛ سیستم را روشن کردم، انگشتانم روی صفحهکلید میچرخید و حروف برای تشکیل کلمات یکی پس از دیگری سر جای خود مینشستند که ناگهان گوشیام زنگ خورد. اسم محمدحسین با یک شکلک قلب روی صفحه افتاد؛ چشمم که به اسمش افتاد، بیاختیار لبخند کوتاهی زدم . پسرم محمدحسین بود. اما این لبخند درست در همان لحظه خشک شد که صدایش را شنیدم.با صدایی لرزان و بریده گفت:«مامان… بیت رو زدن.»قلبم از حرکت ایستاد.گفتم: «چی؟ چی میگی محمدحسین؟»و او دوباره، با نگرانی و شوکی که در صدایش موج میزد، حرفش را تکرار کرد.احساس کردم زمین زیر پایم خالی شد؛ انگار سقف اتاق روی سرم آوار شد. بیهوا از جا پریدم و دویدم سمت پشتبام. چشمم به جنوب شرقی مکانی که بودم افتاد؛ جایی که دود سفید آرامآرام بالا میرفت، مثل روحی که از زمین جدا میشود. باور نمیکردم. انگار ذهنم با تمام نیرو تلاش میکرد واقعیت را پس بزند و آنچه را که میبیند قبول نکند.به محمدحسین زنگ زدم. گفتم: «اشتباه میکنی… حتماً انفجار گاز، یا هر چیز دیگری است.»گفت: «مامان… اینجا همه همینو میگن. خدا کنه اشتباه باشه…»پایین آمدم اما دیگر نه زمان معنا داشت و نه کار. رشته افکارم مثل دانه های تسبیح که با پاره شدن نخ آن از هم پاشیده میشوند از هم گسیخت. تلاش کردم به رسانهها سر بزنم، خبری نبود. این بیخبری از هر خبری بدتر بود.نامه را با هر سختی که بود تمام کردم، رفتم پایین. همکارانم با چهرههای نگران گفتند: «میگن بیت رو زدند…»فقط گفتم: «انشاءالله که درست نیست. فعلاً چیزی نگید.»اما درونم آرام آرام میلرزید و پر از آشوب بود. یاد خوابی افتادم که دو شب قبل دیدم. مادرم در آن خواب بسیار نگران و غمگین بود با نگاهش میخواست بفهماند اتفاقی باور نکردنی در راه است طوری که از نگاه و غم مادرم با بغض از خواب بیدار شدم و هنگام خوردن سحری شب هشتم ماه رمضان خوابم را برای پسر و همسرم تعریف کردم گفتند انشاءالله چیزی نیست صدقه کنار بگذاریم...هر لحظه خبری میرسید؛ هر کدام ناقص، هر کدام نگرانکننده. خودم را تا حدود ساعت سه سرپا نگه داشتم، شاید با این تصور که اگر کار کنم، اگر روز عادی جلو برود، شاید واقعیت هم عادی شود. اما درونم آشوب بود.وقتی به خانه رسیدم، بیاختیار پای تلویزیون و گوشی نشستم. دلشورهای کهنه در سینهام جولان میداد؛ همان دلشورهای که سالها پیش، شب رحلت امام خمینی ره تجربه کرده بودم… داغی که هنوز ته قلبم باقی بود.مدام زیر لب صلوات میفرستادم. صدای مادرم در گوشم میپیچید:«صلوات بالاترین ذکره دخترم… تو هر حال و هر شرایطی.»شب مثل باری سنگین بر شانهام افتاد. هر لحظه طولانیتر از لحظه قبل. تا سحر فقط دعا کردم، فقط امیدوار بودم که صبح با تکذیب همه چیز از راه برسد.اما سحر …سحر روز دهم ماه رمضان...با روشن شدن تلویزیون، صدای مجری مثل پتک ضربهای مهلک به سرم فرود آمد.گفت و همه چیز تمام شد.دو دستی کوبیدم روی پاهایم. اشک بیاختیار فوران کرد. همان حس قدیمی یتیمی درونم زنده شد؛ وقتی خبر آسمانی شدن پدر و مادرم را شنیدم… همان بیپناهی، همان خلأ.وقتی شنیدم رهبر عزیزم همراه خانواده اش به درجه رفیع شهادت رسیده اند، آن هم در کنار دردانه خانه شان زهرا خانم یاد شهدای کربلا برایم تداعی شد.مظلومیت، شجاعت ، حقانیت، و...میگفتم: «خدایا… دروغ باشه… خدایا…»اکنون ۱۸ روز گذشته. هجده روز سنگین و تلخ. هنوز در بهتام، هنوز انگار زمان ایستاده. هنوز باور نمیکنم که در سال تحویل امسال در جوار حرم مطهر امام رضاء جانم، آن صدای آرام و پدرانه را نخواهم شنید. هنوز نمیخواهم باور کنم دنیایی بیآن صدا ادامه دارد.لعنت خدا بر شقی ترین انسانهای روی زمین و عصر حاضر که شایسته نیست نام انسان بر آنها گذاشته شود.لعنت خدا بر قوم ظالم و کودکش آمریکا و اسرائیل شیاطین زمانه
الهم عجل لولیک الفرجبه امید پیروزی بزودی
#محلههای_مقاوم#محله_طرشت#روایت_ایستادگی__
@mahalehmoghavemat
۲۱:۴۷
سالی سرشار از همبستگی، همدلی و روایتهای افتخارآمیز از محلههای تهران برایتان آرزومندیم.
__
@mahalehmoghavemat
۱۵:۳۴
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
«شبهای استقامت در محله شمیران نو و میدان الغدیر»
در شبهای رمضان، میدان الغدیر رنگ و بوی دیگری به خود گرفته است. اینجا دیگر فقط یک میدان شهری نیست؛ اینجا میعادگاه قلبهایی است که تپششان با «مقاومت» تنظیم شده است. وقتی ماه در آسمان مینشیند، میدان الغدیر زنده میشود؛ نه با همهمههای معمول، که با طنین ایمان و فریاد حقطلبی.
در جای جای محله، کودکان و نوجوانانی را می بینیم که قد و قامتشان اگرچه کوچک است، اما نگاههایشان به بلندای افقهای پیروزی است. آنها دور هم حلقه زدهاند، نه برای بازی، که برای مشقِ عزت. با صدای رسا و شورانگیز، «رجز» میخوانند. هر واژهای که از گلویشان بیرون میآید، سیلی محکمی است بر صورت دشمن؛ انزجارشان از صهیونیستهای کودککش و آمریکای جنایتکار، در کلامشان موج میزند و تعهدشان به آرمانهای مقدس اسلام، در چشمانشان میدرخشد. آنها نه تنها نوجوان، که سربازان کوچک جبهه فرهنگی محلهاند.
کمی آنطرفتر، هیئتامنای محله، با چهرههایی که ردی از خستگیِ شیرینِ خدمت بر آن نشسته، مثل کوه استوار ایستادهاند. آنها همهجوره پای کارند؛ از تدارک برنامههای فرهنگی گرفته تا رسیدگی به نیازمندان. برای آنها، این میدان، سنگر خدمت است. حضورشان در هر لحظه، دلگرمی اهالی است؛ گویی پیوند میان نسل قدیم و نسل جدید، اینجا در زیر همین پرچمها و بنرهای مقاومت، گره خورده است.
و اما دستهای مهربان بانوان محله و خواهران بسیجی... سفرههای ساده افطاری، عطر نان داغ و دعاهای خیر مادران که در هر لقمهاش میپیچد. آنها در آشپزخانه یا گوشه میدان، با شور و شوقی وصفناپذیر، لقمههای افطاری ساده را آماده میکنند. هر لقمهای که برای یک روزهدار آماده میشود، قطرهای است در اقیانوس بزرگ «ایثار». آنها با هر حرکت دستشان، پیامی مخابره میکنند: «ما ایستادهایم؛ نه فقط با سلاح، که با وحدت و خدمت.»واین است روایت استقامت و همدلی محله ما
#محلههای_مقاوم#محله_شمیراننو#روایت_ایستادگی__
@mahalehmoghavemat
۹:۴۶