قصاب شریف محلّهمان؛
از بچگی گوشت دوست نداشتم. هر وقت با مادرم از جلوی قصابیهای محلّه رد میشدیم، خودم را کنار میکشیدم تا بوی زهم گوشت و ماهی به مشامم نخورد. دست خودم نبود، حالم را بد می کرد.
روز چهارم یا پنجم حمله اهالی جزیره اپستین به وطن بود مسیر رفت و آمد تا سر کار را طی میکردم. مغازهها یکدرمیان بسته بود. به خیابان محلّهمان که رسیدم، چراغ روشن مغازهها کمتر از همیشه به چشمم میخورد. جلوتر رفتم. آهسته روی لبم وَجَعَلْنا ..» زمزمه میکردم و ته دلم از اینکه محلمان مثل همیشه نبود، یککمی خالی بود. طبیعی بود، تو این شرایط، دلم میخواست آدمهای همیشگی مسیر را ببینم. شاید دلم به بودنشان گرم بود.که احساس کنم زندگی جریان دارد ..
رسیدم سر کوچه. قصابی محلّهمان را دیدم که مغازه اش باز بود. ساعت عرف نبود، حوالی هفت غروب. یادم نمیآمد تا به حال این موقع ساعت باز باشد. همیشه زودتر تعطیل میکرد.حالا یک هفته از آن روز میگذرد. فهمیدم قصاب شریف محلّهمان برای خدمت به مردم، در این ایام، از حد معمول بیشتر میمانَد تا کسی برای نیازش معطل نمانَد. شاید خودش اصلاً فکر نمیکند با روشن بودن چراغ مغازهاش، دل یکی هم این وسط گرم میشود.آره، من گوشت دوست نداشتم.اما دلم به حضور قصاب شریف محلّهمان گرم است.چیزی که شاید خودش هیچوقت به آن فکر نکند...آدمهای مهربان و شریفی که برای رضای خدا از راحتی خودشان میزنند، بالاخره مهربانیشان به یک طریقی به بقیه میرسد. حتی به کسی که گوشت دوست ندارد...
#محلههای_مقاوم#محله_آبشار#روایت_ایستادگی__
@mahalehmoghavemat
۹:۱۸
الحق دستمریزاد به کودکان و نوجوانان محله اختیاریه
در روزهای سخت و بی رحمی رژیم خاصم و کودک کش اسرائیل و امریکا ، کودکان و نوجوانان محله با مشارکت پرسنل سرای محله ایده نقاشی محله آرام را در سطح محله اجرا و با چاپ بنر از محله خوب و نصب بر سر درب مسجد اتحاد و مقاومت خود را به تصویر کشیدن . در این تصویر بنر، تمامی نقاشی کودکان در یک قالب و به صورت تجمیع چاپ گردید .که چشم هر بیننده ای و رهگذری را به خود جلب می نماید . و یا با دستان کوچک خود برای رزمندگان لقمه های ساده به همراه دلنوشته تهیه میکردند و تمام دغدغه عزیزان این بود که مبادا توان نیروها کم شود حتی کودکانی و نوجوانانی رو دیدم که بسیار خودجوش اقدام به طراحی پرچم رهبر شهیدمان و توزیع بین مردم می نمودند . که الحق جای دستمریزاد به تمامی کودکان و نوجوانان محله را دارد .
#محلههای_مقاوم#محله_اختیاریه#روایت_ایستادگی__
@mahalehmoghavemat
۹:۳۴
خبری تلخ تر از تلخ
بنام خداصبح مثل همیشه با ریتم آرام و عادی روزهای قبل شروع شد؛ ساعت هنوز هشت نشده بود که از خانه بیرون زدم و وارد سرای محله شدم. پس از احوالپرسی با همکاران چند دقیقهای گذشت و طبق روال، مشغول رسیدگی به کارهای ثبتنام مراجعهکنندههای روز قبل و امورات دیگر شدیم. فکر میکردم امروز هم مثل ده ها روز دیگر، آرام و معمولی به برگزاری کلاس و خدمات به شهروندان میگذرد. برای آماده کردن نامه اداری( در خواست مردمی ) و هماهنگیهای مراسم وفات حضرت خدیجه (س) به طبقه پنجم رفتم؛ سیستم را روشن کردم، انگشتانم روی صفحهکلید میچرخید و حروف برای تشکیل کلمات یکی پس از دیگری سر جای خود مینشستند که ناگهان گوشیام زنگ خورد. اسم محمدحسین با یک شکلک قلب روی صفحه افتاد؛ چشمم که به اسمش افتاد، بیاختیار لبخند کوتاهی زدم . پسرم محمدحسین بود. اما این لبخند درست در همان لحظه خشک شد که صدایش را شنیدم.با صدایی لرزان و بریده گفت:«مامان… بیت رو زدن.»قلبم از حرکت ایستاد.گفتم: «چی؟ چی میگی محمدحسین؟»و او دوباره، با نگرانی و شوکی که در صدایش موج میزد، حرفش را تکرار کرد.احساس کردم زمین زیر پایم خالی شد؛ انگار سقف اتاق روی سرم آوار شد. بیهوا از جا پریدم و دویدم سمت پشتبام. چشمم به جنوب شرقی مکانی که بودم افتاد؛ جایی که دود سفید آرامآرام بالا میرفت، مثل روحی که از زمین جدا میشود. باور نمیکردم. انگار ذهنم با تمام نیرو تلاش میکرد واقعیت را پس بزند و آنچه را که میبیند قبول نکند.به محمدحسین زنگ زدم. گفتم: «اشتباه میکنی… حتماً انفجار گاز، یا هر چیز دیگری است.»گفت: «مامان… اینجا همه همینو میگن. خدا کنه اشتباه باشه…»پایین آمدم اما دیگر نه زمان معنا داشت و نه کار. رشته افکارم مثل دانه های تسبیح که با پاره شدن نخ آن از هم پاشیده میشوند از هم گسیخت. تلاش کردم به رسانهها سر بزنم، خبری نبود. این بیخبری از هر خبری بدتر بود.نامه را با هر سختی که بود تمام کردم، رفتم پایین. همکارانم با چهرههای نگران گفتند: «میگن بیت رو زدند…»فقط گفتم: «انشاءالله که درست نیست. فعلاً چیزی نگید.»اما درونم آرام آرام میلرزید و پر از آشوب بود. یاد خوابی افتادم که دو شب قبل دیدم. مادرم در آن خواب بسیار نگران و غمگین بود با نگاهش میخواست بفهماند اتفاقی باور نکردنی در راه است طوری که از نگاه و غم مادرم با بغض از خواب بیدار شدم و هنگام خوردن سحری شب هشتم ماه رمضان خوابم را برای پسر و همسرم تعریف کردم گفتند انشاءالله چیزی نیست صدقه کنار بگذاریم...هر لحظه خبری میرسید؛ هر کدام ناقص، هر کدام نگرانکننده. خودم را تا حدود ساعت سه سرپا نگه داشتم، شاید با این تصور که اگر کار کنم، اگر روز عادی جلو برود، شاید واقعیت هم عادی شود. اما درونم آشوب بود.وقتی به خانه رسیدم، بیاختیار پای تلویزیون و گوشی نشستم. دلشورهای کهنه در سینهام جولان میداد؛ همان دلشورهای که سالها پیش، شب رحلت امام خمینی ره تجربه کرده بودم… داغی که هنوز ته قلبم باقی بود.مدام زیر لب صلوات میفرستادم. صدای مادرم در گوشم میپیچید:«صلوات بالاترین ذکره دخترم… تو هر حال و هر شرایطی.»شب مثل باری سنگین بر شانهام افتاد. هر لحظه طولانیتر از لحظه قبل. تا سحر فقط دعا کردم، فقط امیدوار بودم که صبح با تکذیب همه چیز از راه برسد.اما سحر …سحر روز دهم ماه رمضان...با روشن شدن تلویزیون، صدای مجری مثل پتک ضربهای مهلک به سرم فرود آمد.گفت و همه چیز تمام شد.دو دستی کوبیدم روی پاهایم. اشک بیاختیار فوران کرد. همان حس قدیمی یتیمی درونم زنده شد؛ وقتی خبر آسمانی شدن پدر و مادرم را شنیدم… همان بیپناهی، همان خلأ.وقتی شنیدم رهبر عزیزم همراه خانواده اش به درجه رفیع شهادت رسیده اند، آن هم در کنار دردانه خانه شان زهرا خانم یاد شهدای کربلا برایم تداعی شد.مظلومیت، شجاعت ، حقانیت، و...میگفتم: «خدایا… دروغ باشه… خدایا…»اکنون ۱۸ روز گذشته. هجده روز سنگین و تلخ. هنوز در بهتام، هنوز انگار زمان ایستاده. هنوز باور نمیکنم که در سال تحویل امسال در جوار حرم مطهر امام رضاء جانم، آن صدای آرام و پدرانه را نخواهم شنید. هنوز نمیخواهم باور کنم دنیایی بیآن صدا ادامه دارد.لعنت خدا بر شقی ترین انسانهای روی زمین و عصر حاضر که شایسته نیست نام انسان بر آنها گذاشته شود.لعنت خدا بر قوم ظالم و کودکش آمریکا و اسرائیل شیاطین زمانه
الهم عجل لولیک الفرجبه امید پیروزی بزودی
#محلههای_مقاوم#محله_طرشت#روایت_ایستادگی__
@mahalehmoghavemat
۲۱:۴۷
سالی سرشار از همبستگی، همدلی و روایتهای افتخارآمیز از محلههای تهران برایتان آرزومندیم.
__
@mahalehmoghavemat
۱۵:۳۴
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
«شبهای استقامت در محله شمیران نو و میدان الغدیر»
در شبهای رمضان، میدان الغدیر رنگ و بوی دیگری به خود گرفته است. اینجا دیگر فقط یک میدان شهری نیست؛ اینجا میعادگاه قلبهایی است که تپششان با «مقاومت» تنظیم شده است. وقتی ماه در آسمان مینشیند، میدان الغدیر زنده میشود؛ نه با همهمههای معمول، که با طنین ایمان و فریاد حقطلبی.
در جای جای محله، کودکان و نوجوانانی را می بینیم که قد و قامتشان اگرچه کوچک است، اما نگاههایشان به بلندای افقهای پیروزی است. آنها دور هم حلقه زدهاند، نه برای بازی، که برای مشقِ عزت. با صدای رسا و شورانگیز، «رجز» میخوانند. هر واژهای که از گلویشان بیرون میآید، سیلی محکمی است بر صورت دشمن؛ انزجارشان از صهیونیستهای کودککش و آمریکای جنایتکار، در کلامشان موج میزند و تعهدشان به آرمانهای مقدس اسلام، در چشمانشان میدرخشد. آنها نه تنها نوجوان، که سربازان کوچک جبهه فرهنگی محلهاند.
کمی آنطرفتر، هیئتامنای محله، با چهرههایی که ردی از خستگیِ شیرینِ خدمت بر آن نشسته، مثل کوه استوار ایستادهاند. آنها همهجوره پای کارند؛ از تدارک برنامههای فرهنگی گرفته تا رسیدگی به نیازمندان. برای آنها، این میدان، سنگر خدمت است. حضورشان در هر لحظه، دلگرمی اهالی است؛ گویی پیوند میان نسل قدیم و نسل جدید، اینجا در زیر همین پرچمها و بنرهای مقاومت، گره خورده است.
و اما دستهای مهربان بانوان محله و خواهران بسیجی... سفرههای ساده افطاری، عطر نان داغ و دعاهای خیر مادران که در هر لقمهاش میپیچد. آنها در آشپزخانه یا گوشه میدان، با شور و شوقی وصفناپذیر، لقمههای افطاری ساده را آماده میکنند. هر لقمهای که برای یک روزهدار آماده میشود، قطرهای است در اقیانوس بزرگ «ایثار». آنها با هر حرکت دستشان، پیامی مخابره میکنند: «ما ایستادهایم؛ نه فقط با سلاح، که با وحدت و خدمت.»واین است روایت استقامت و همدلی محله ما
#محلههای_مقاوم#محله_شمیراننو#روایت_ایستادگی__
@mahalehmoghavemat
۹:۴۶
«تنگهی احد»
دروغ چرا، میترسم. به صداها عادت نکردهام. هر گرومپی که میشنوم بند دلم پاره میشود که کدام بچه یتیم شد، کدام مادر داغ دید، کدام سرپناه آوار شد. دروغ چرا، میترسم یک ساعت بعد، یک روز بعد، یک هفتهی بعد نوبت لانهی کوچک من باشد. از دیوانهی در حال سقوط هیچ چیز بعید نیست.اما راستش تا دلت بخواهد ادای شجاعت در میآورم. مثلاً وقتی بچهها میپرسند: «صدای چی بود؟» میگویم: «داریم دشمن را میزنیم.» در گروه رفقا با استیکر خنده مینویسم: «یادتان باشد چهارصد تومان به دانشگاه بدهی دارم.» به خواهرم که فهمیده سرکوچه را زدهاند و دلنگران زنگ زده و اصرار میکند از تهران بروم میگویم: «زد، تمام شد!» به پدر همسر که میپرسد: «اگر زدند، با سه تا بچه کوچک چطور میتوانی فرار کنی؟» میگویم: «خدا بزرگ است.»
نمیدانم چه میشود. نمیدانم چند روز، چند هفته و یا چند ماه طول میکشد. نمیدانم کی ممکن است اینترنت قطع شود. کی ممکن است آب و برق و گاز قطع شود. کی ممکن است تلویزیون قطع شود.چیزی که میدانم این است که الان این شهر سنگر من است و روشن نگه داشتن چراغ خانهام در آن وظیفه من. تنگه احد من که فرمانده به من سپرده، رهانکردن خیابانهای این شهر است در این شبها.
سهم من از جهاد آماده کردن و راهانداختن بچههایی است که عادت دارند ۹ شب بخوابند اما این شبها تا یازده در خیابان هستند. سهم من بردن نوزاد ششماهه در سرما و باد زیر چند لایه لباس و پتو در خیابان است. درست مثل آن سرباز وطن که سهمش نشستن پشت لانچر و فشردن دکمه پرتاب موشک است.چه فرمانده زنده باشد چه نباشد، ما هر کدام تنگهای داریم که نباید رهایش کنیم...
#محلههای_مقاوم#محله_دولتآباد#روایت_ایستادگی__
@mahalehmoghavemat
۱۲:۵۳
من در بهشت زندگی میکنم...
راستش آنقدرها نتیجه جنگ برایم مهم نیست من در بهشت زندگی میکنم دیشب جلوی مسجد پیش نماز وسط خیابان دعای فرج میخواند یک دعای فرج معمولی ... معمولی معمولی ... من داخل ماشین بودم و از روبرو نگاهشان میکردم ...نورهای کوچک بالای سرشان چهره های روشن شان اشک های مادرانه شان اراده مردهایشان انگار بخشی از بهشت بود هیچ توصیفی نمیتواند راوی آن لحظه باشد اما پایان جنگ هر چه شود این سرزمین بخشی از بهشت است این را در کوچه های فرعی پایتختش دیدم ...
#محلههای_مقاوم#محله_توحید#روایت_ایستادگی__
@mahalehmoghavemat
۲۱:۲۹
برای ایران می_نویسم...
خاطرات می ماند اما جای دردشان را باید محو کرد..
مثلا وقتی نوبت حمام کردن نرگس می شود و پاک کردن خاک ها از روی زخم هایش.. یا وقت شستن خون ها و بند آوردنشان، یا وقتی باید سنگ ریزه ها را از لا به لای موهای طلایی اش جدا کرد..
آب آرام روی تن نحیفش میریخت و من باید جوری خاک های چسبیده به زخم را جدا می کردم که وسط خاطره گفتن فریاد نزد..
پشتش به من بود و بیوقفه حرف میزد تا دردهای خاطره ها را از دلش جدا کند، از شب انفجار می گفت، از صدای سقوط دیوار، از گریهٔ برادرهایش. لحنش آرام بود، انگار دارد خاطرهای معمولی را تعریف میکند. اما هر کلمهاش تکهای از قلبم را میسوزاند.
اشکهایم بیهوا میریخت و سعی میکردم با گفتن حرفهای بیربط بخندانمش، تا نفهمد چرا صدایم میلرزد: چقدر خاطره داری برای بچه هایت تعریف کنی آقاااا، قبول نیست. من از این خاطره ها ندارم.... عجب سری داری که سقف روش بریزه سقفه میشکنه ها. آهن داری تو سرت؟؟ دمت گرم بابا..
تصویر خاطره هایش را فول اچ دی در ذهنم می ساختم. انگار خودم همان لحظه آنجا هستم.. بچههایی که زیر آوار ماندهاند.. دست کوچکی که از میان خاک بیرون زده..صدای بی رمق کمک از زیر تلی از آهن و خاک...
تازه فهمیدم من هیچچیز از واقعیتِ غزه نمیدانستم و نمی دانم.
خانهای که خراب شد، خانهٔ خواهرم بود. آن شب نرگس نهساله، نیما ششساله و نیکان چهارساله زیر آوار مانده بودند. باورم نمیشد که همین حالا، با همین آرامش نشستهاند و نفس میکشند.نیما گاه کنارم میآید و میگوید: «خاله، میدونی وقتی زیر آوار موندم، هیچکس نبود؟؟… هیچ کس…»حرفش به اندازه یک تاریخ روضه است...
نرگس تعریف میکند که تا وقتی به بیمارستان رسید، نمیدانست پدر و مادرش زندهاند یا نه. هنوز هم مادرش از خانه بیرون که می رود تا برگردد تمام چهره اش نگران است. پدرشان در بیمارستان است؛ امروز سه عمل جراحی، فردا هم دو عمل دیگر.نیکان هنوز گاهی از خواب میپرد، داد میزند: «مامان!» و همهٔ ما میلرزیم.من اما فقط نگاهشان میکنم؛ اشکها تند میآیند، بیاجازه.
اما وسط تمام این درد، چیزی روشنتر از گریه هست: زندهاند. از زیر خاک و آوار، از دلِ ویرانی که دشمنِ پلید برایشان ارمغان آورده.آنها زندهاند.
نرگس، نیما، نیکان — سه شاهد کوچک از نوری که هیچ بمبی نمیتواند خاموشش کند. آنها نشان آینده روشن ایرانند. از زیر آوارها خاک برخاستند تا یادمان بیندازند: ایران باز هم ققنوس وار از خاکستر سختیها بلند میشود و زندهتر از قبل به جلو حرکت میکند.
#محلههای_مقاوم#محله_صادقیه#روایت_ایستادگی__
@mahalehmoghavemat
۱۰:۵۳
«باران مهر»
باران ریز که تند شد اللهاکبرها هم قوت گرفت. جمعیت سفت در میدان ایستاده بود. خنکیِ آب هنوز درست روی صورتم ننشسته بود که دستی سمتم دراز شد:- بفرمایید خانم!چتر صورتی نو، در دستان مردانهاش خوشجلوه بود.- ممنون، من راحتم.- بگیرید لطفا.نگاهم روی ساک کنارش که پر از چترهای نو بود قفل شد.چند دقیقه بعد میدان پر از چترهای رنگی بود ...
#محلههای_مقاوم#محله_ونک#روایت_ایستادگی__
@mahalehmoghavemat
۲۰:۴۴
وقتی وطن، خانه میشود...
ساعت از نیمه شب گذشته، اما نبض خیابان محله ما تندتر از همیشه میزند. من، که سالها الفبای تسهیلگری را با جوامع محلی تمرین کردهام، امشب در میانه این همهمه، معنای تازهای از پایداری اجتماعی را به چشم میبینم. اینجا، در دل این تجمع محلی، پیوندی میان آدمها شکل گرفته که هیچ بخشنامه و دستورالعمل اداری نمیتوانست آن را چنین منسجم و خودجوش خلق کند.نگاه میکنم؛ آن سوتر یک خانواده چهارنفره ایستادهاند. پدر و مادری که دست فرزندانشان را گرفتهاند و پرچمی که انگار بخشی از وجودشان شده است. کمی آنطرفتر، زوج جوانی با لبخند ایستادهاند و چند پیرمرد که چین و شکن پیشانیشان، حکایت از سالها صبوری برای این خاک دارد. این یک قاب از محله من است؛ بدون روتوش اینجا غوغایِ «مردم» است.اما به عنوان یک متخصص محیط زیست، نگاهم روی دستهای دیگری قفل میشود. روی نایلونهای مشکی بزرگی که در دست عدهای است. در شبهایی که داغِ پاکبانهای نجیبمان هنوز بر دلمان سنگینی میکند، دیدن این صحنه، تجلیِ والایِ بلوغِ مدنی است.دیدن آن جوانهایی که کیسه به دست، پابهپایِ جمعیت میدوند تا مبادا لیوان یکبارمصرفی یا کاغذی چهره محله را مخدوش کند، برای منِ تسهیلگر، یعنی تعلق ملی. تعلق به میهن، فقط در اهتزازِ پرچم نیست؛ در این است که نگذاری زخمی بر تنِ زمینش بنشیند. انسجام عجیبی میان مردم شکل گرفته؛ انگار پیمانی نانوشته بستهاند که این شورِ شبانه، باری بر دوشِ شهر نباشد و همینطور نایلونهای مشکی که روبروی موکبها نصب شده اند.امشب، لابلایِ همهمهها و پرچمها، من بویِ پیروزی را استشمام کردم.
#محلههای_مقاوم#محله_کوثر#روایت_ایستادگی__
@mahalehmoghavemat
۲۲:۲۱
شهادت مادر دختری
روایت شهادت مادر دختری؛ شهیدان طاهره محمدی نصرآبادی و عطیه اصلاحی
#محلههای_مقاوم#روایت_ایستادگی__
@mahalehmoghavemat
۲۱:۳۰
او که عاشق شهادت بود
او که عاشق شهادت بود و همیشه با یاد و خاطرات شهدا و گذشتگان محلی تا آخرین روز عمرش پای نظام و انقلاب ایستاده بود.او که از دوران جوانی از فعالان مسجد و محله بود و شاگرد بنیانگذار مسجد جامع ضرابخانه (غدیر خم) بود و با صدای دلنشین و گرم و خواندن دعا مناجات و در راهپیمایی های قبل انقلاب و بعد انقلاب با شعار دادن معروف به وزیر شعار محله و منطقه شناخته شده بود و در مراسمات و تشییع پیکر شهدا و اهالی همیشه از یاد و خاطرات افراد شروع به سخنرانی می کرد و اشرافیت کامل روی موضوعات و افراد محل داشت.
در اوایل انقلاب با تشکیل کمیته های محلی به عنوان نفر اول و مسئول معرفی شد و در طول هشت سال دفاع مقدس هم با حضور خود بعنوان مسئول تدارکات و همچنین ایجاد ایستگاه جمع آوری کمک به جبهه در سطح منطقه و محله فعالیت خود را ادامه داد و پس از پیروزی انقلاب ۵۷ در بسیج و مسجد محله هرشب با اقامه نماز غفیله و شب های جمعه نماز والدین و نماز لیلة الدفن برای اموات و روز عید فطر و راهپیمایی ها با شعار الله اکبر و حماسی همیشه در عرصه ی خدمت بود. سپس در سومین روز جنگ تحمیلی رمضان ۱۱ اسفند ماه ۱۴۰۴ پس ازخواندن نماز ظهر و عصر و برنامه مسجد به سمت منزل در جلو درب منزل مسکونی خود درخیابان پاسداران نگارستان ۸(شهید کشوری) که با اصابت موشک به منزلش توسط حملات رژیم صهیونیستی و آمریکا جنایتکار در سن ۸۱ سالگی به آرزوی دیرینه خود یعنی شهادت نائل شد و به لقای خدا پیوست.شهید حسن ابراهیم اصفهانی؛ معروف به حاج امیر ابراهیمی (امیر خان)
#محلههای_مقاوم#محله_پاسداران_ضرابخانه#روایت_ایستادگی__
@mahalehmoghavemat
۱۹:۵۸
اگر بخواهیم از حرف دل سخن گوییم...
اگر بخواهیم از حرف دل سخن گوییم ٫سخن بسیار است ، اگر بخواهیم از درد دل سخن گوییم سخن بسیار است و اگر بخواهیم از شجاعت سخن گوییم شجاعان بسیاراند .اما در روزگاری که مردان جبهه ی جنگ دختران ابتدایی مینابی هستند از عدالت سخن نمیشود گفت .به شیاطینی که مردمان و کودکان بی گناه را سلاخی میکنند از عدالت سخن نمیشود گفت . آن کودکان بی گناه ارزوهایی داشتند زیبا مانند روح پاکشان آن ها سنی نداشتند و از پاکی بیش نمیدانستند آن ها هم کودک بودنند اما کودکی نکردند و بیشتر از مردان جبه ی جنگ مردانگی کردنند و این بود سهم دختران مینابی از زندگی . دردناک است حتی به زبان اوردن این جنایات اما واقعی است و چشم بر روی واقعیت نمیشود بست درحالی که آن ها چشم بسته کودمان بی گناه و بیمارستان های پر از بیمار را هدف قرار دادند و حال درحال مشاهده ی کودکانی هستیم خردسال، که شعار مردمان حاضر در میادین مقاومت را میدهند ؛ کهنسالی را میبینیم با تمام ناتوانی ِخود تمام توانش را برای کشورش میگذراد و مردمان شجاعی را میبینیم که به هر در این روز های سخت و نفس گیر به فکر کمک به دیگر مردمان کشور هستند و همه ی این ها ایران را بدین شکل ساخته است. کشوری با اقتدار با نامی مقدس به همراه با پرچمی سه رنگ از مقدس ترین رنگ های سبز به رنگ ابادی سرزمین مقاومت و ایستادگی در راه حق ، سفید به سفیدی صلح و سرخ به سرخی خون شهیدان، مردمانی با غیرت و غیور دارند که پشت سرزمینشان همچون دماوند ایستادند و این ایستادگی در راه حق و مقاومت در برابر ظلم به نام این مردم دلیر ثبت شده است. در زمانی که تا نامی از ایران می آید اشک در چشم دختر ابتدایی حلقه میزند زبان قادر به سخن گفتن نیست ، در زمانی که پسران جوان با حتی تمیز کردن کفش مردم در حال کمک به این جبه هستند زبان قادر به صحبت نیست ؛ اهمیتی ندارد ما کیستیم و قادر به انجام چه کارهایی هستیم این اهمیت دارد که با هر چیزی که داریم و نداریم به کمک به برد ایران برویم . اینجا ایران است سرزمین دلیران ، مردمان با غیرت ایران زیر اوار جان فدای کشورشان میکنند ولی اگر جان بدهند ، زیر بار حرف زور نمیروند . همه ما همانند دیگر مردمان کشورمان عضوی از این کشوریم ؛ ای کسانی که به هر دلیلی و هر چقدر با دولت و این مملکت مشکل دارید آگاه باشیداین موضوع هیچ ارتباطی به ایران مان ،وطن مان و خانه ی ابدی مان ندارد ، زیرا همه ی ما فرزند ایرانیم نه فرزند دولت؛ اگر این دولت وجود نداشت ، هیچ امنیتی در برابر تجاوزات دشمنان هم وجود نداشت ، اگر این دولت وجود نداشت ،اختیاری برای نگهداری جان و مال و ناموس مردم هم وجود نداشت و اگر این دولت وجود نداشت ایران پایداری هم وجود نداشت ؛ تضمین امنیت ایران ، در گرو وحدت حول پرچم است . رشادت ،شجاعت و غیرت، کلماتی هستند در وصف ایران و ایرانیست و چیزی جز این نیست ! وطن همچون مادر ،پناه میدهد ،رشد میدهد ،محبت میکند و نگهداری میکند ؛ پس وطن من مادر من است و اگر از تعرض و تجاوز به وطنم خوشحال باشم به این معناست که از تجاوز به مادرم خوشحالم . ایران ، مهد دلیران !
«وَلَا تَهِنُواْ وَلَا تَحۡزَنُواْ وَأَنتُمُ ٱلۡأَعۡلَوۡنَ إِن كُنتُم مُّؤۡمِنِينَ »
وهرگز غمگین نباشید و سستی نکنید زیرا که شما برترید اگر مومن باشید.
#محلههای_مقاوم#محله_شهرکشریعتی#روایت_ایستادگی__
@mahalehmoghavemat
۱۲:۲۲
قرار همیشگی...
نرسیده به مسجد گیشا، مثل هر شب، همراه همسر و دخترم به قرار همیشگیمان رفتم؛ به آن جمعی که برای روایت همدلی و مقاومت کنار هم جمع میشویم. هنوز کاملاً در فضا غرق نشده بودم که ناگهان دختری کوچک به سمتم آمد و دستانم را محکم در دستانش فشرد. یک لحظه جا خوردم، اما خیلی زود فهمیدم که از بچههای سندروم داون است. بیاختیار او را در آغوش گرفتم؛ آنقدر گرم و مادرانه که انگار میخواستم تمام آرامش دنیا را به دل کوچکش هدیه بدهم.چند لحظه بعد، مادرش ما را پیدا کرد. با نگرانی و شرمندگی جلو آمد و از من عذرخواهی کرد. اما مگر میشد از چنین محبتی ناراحت شد؟ لبخند زدم، صورت دخترش را بوسیدم و با مهر از مادرش خداحافظی کردم. اما راستش تا آخر مسیر، ذهنم در همان نگاه و همان دستان کوچک مانده بود.تمام مسیر، ذهنم درگیر همان لحظه بود؛ لحظهای ساده، اما پر از معنا.در این روزها، بیش از هر زمان دیگری باور دارم که همه ما، کوچک و بزرگ، پیر و جوان، زن و مرد، باید در کنار هم بایستیم؛ دست در دست هم، محکم و پایدار، با امید رو به آینده حرکت کنیم. همه فرهنگها، همه رنگها، همه تفاوتها امروز ذیل یک نام معنا پیدا میکنند: ایران.مهم نیست در کجای این سرزمین زندگی میکنیم؛ مهم این است که دردها و سختیهای یکدیگر را بفهمیم، به هم تکیه کنیم و برای ساختن دوباره این وطن کنار هم بمانیم. این روزها، شاید بیشتر از هر زمان دیگری، به همدلی و همراهی نیاز داریم؛ همدلی با آنان که عزیزانشان را از دست دادهاند، و همراهی با آنان که میخواهند دوباره ایران را بسازند.گوشهوکنار محلههایمان شاید آسیب دیده باشد، اما ما با هم، دست در دست هم، دوباره خواهیم ساخت.
#محلههای_مقاوم#محله_کوینصر#روایت_ایستادگی__
@mahalehmoghavemat
۱۷:۲۲
قرار هرشب...
پس از فراخوان پرچمداران ایران، طبق قرار هر شب، همراه با همه اعضای خانواده در میدان انقلاب حضور یافتیم. مثل همیشه، میدان پر از شور مردم آگاه و وطندوست بود؛ زن و مرد، پیر و جوان، کودک و بزرگسال، همه آمده بودند تا همراه ایران باشند.در میان جمعیت، نظرم به یک پاکبان جلب شد که بیوقفه مشغول جمعکردن زبالهها و تمیز نگهداشتن محیط بود. با این حال، حتی لحظهای از شعار دادن و همراهی با مردم دست نمیکشید. هر بار که خم میشد تا زبالهای را بردارد، زیر لب و گاهی با صدای بلند، شعارها را تکرار میکرد و مشت گرهکردهاش نشان میداد که او نیز دل در گرو ایران دارد.همانجا با خودم گفتم: آری، همه پای ایران آمدهاند. او در حالی که وظیفه شغلیاش را انجام میداد، وظیفه ملیاش را هم فراموش نکرده بود. این صحنه فقط یک لحظه نبود؛ نمادی از این شبها و روزهای سخت، مهم و سرنوشتساز است.این روزها و شبها، مردم ایران در کنار هم، پای محله، شهر و کشور خود ایستادهاند.
راوی: م.ک
#محلههای_مقاوم#محله_مقاوم#روایت_ایستادگی__
@mahalehmoghavemat
۱۸:۴۲
کودکان، وارثان روشنای فردا هستند...
کودکان، وارثان روشنای فردا هستند؛ جوانههایی که در دلشان میتوان بذر عشق، شرافت و مسئولیتپذیری کاشت. وطندوستی در وجود آنها نه با فریاد، که با داستانهای روشن، با الگوهای نیک، و با لمس مهربانیِ خاکی شکل میگیرد که خانهی همه ماست.
کودک وقتی عظمت سرزمینش را در نگاه پدر میبیند، وقتی مادر از نیکیها، تلاشها و فداکاریهای نسلهای گذشته برای حفظ آرامش امروز میگوید، وقتی یاد میگیرد هر برگ درخت، هر لبخند هممیهن و هر آجر شهر، ارزشمند است، آنگاه روحش رنگ غیرت میگیرد.
پرورش حس وطندوستی یعنی یاد دادن این حقیقت ساده که «خانه فقط چهار دیوار نیست؛ مجموعهای از انسانهاست که شانهبهشانه یکدیگر زندگی میکنند». وقتی این مفهوم در دل کودک بنشیند، شجاعت در قلبش ریشه میدواند؛ مسئولیتپذیری در رفتارهایش آشکار میشود؛ و مهربانیاش شکوفه میدهد ، آنگاه روحی حماسی در وجودشان زاده میشود. آنان بزرگ میشوند، نه فقط برای خود، که برای ساختن جهانی بهتر برای همه.
اینگونه است که وطندوستی در جان کودکان آتش نمیشود؛ بلکه نوری میشود آرام، ماندگار و راهگشا.
#محلههای_مقاوم#محله_فرمانیه#روایت_ایستادگی__
@mahalehmoghavemat
۱۱:۱۳
سه نسل در یک قاب
در خیابانهای پرجنبوجوش قلهک، حضور دو قلوهای کوچک در کنار مادر و مادربزرگ، تصویری ناب از عشق و پیوند خانوادگی را رقم زد. در میان شعارها و پلاکاردهایی که فضا را پر کرده بودند، نگاههای کنجکاو کودکان، دریچهای به جهانی بزرگتر از دنیای کودکانهشان گشود. دستهای گرم مادر و مادربزرگ، همچون پناهگاهی امن، کودکان را در دل این موج پرهیاهو آرام میکرد. لبخندهایشان، چراغی روشن در مسیر پرپیچوخم این حرکت جمعی بود؛ چراغی که یادآور میشود حتی در میان تلاش برای تغییر، ریشههای عشق و خانواده نباید فراموش شوند. این قاب کوچک اما پرمعنا، نشان داد که همدلی، زمانی جان میگیرد که بر بستر همبستگی و مهر خانوادگی بنا شود.
راوی: رجائی
#محلههای_مقاوم#محله_قلهک#روایت_ایستادگی__
@mahalehmoghavemat
۸:۰۸
در میدان میمانیم...
در امتداد یک سنت دیرینه، زنان محله نوغان مشهد، زمانی که میخواستند در تشییع پیکر مطهر امام رضا(ع) شرکت کنند، مردان محله به دلایلی از همراهی بازمانده و بانوان نیز با ممانعت همسرانشان مواجه میشدند. در چنین شرایطی، بانوان نوغان با ایثارگری، مهریههای خود را بخشیدند تا اجازه حضور در این مراسم معنوی را از همسرانشان دریافت کنند.چند شب پیش، در محله افسریه تهران، در جمعی خودمانی در سی متری افسریه، بانویی با ظاهری امروزی و روحیهای انقلابی، توجهها را به خود جلب کرد. او که برای اولین بار در چنین اجتماعی حضور یافته بود، با شور و هیجان از انگیزهاش گفت: "همسرم تمایلی به آمدن نداشت، اما من با اصرار فراوان، مهریهام را بخشیدم تا بتوانم در این گردهمایی شرکت کنم و آنچه سردار سید مجید موسوی فرمودند را لبیک گویم: 'ما میدان را داریم، شما خیابان را'."
آری، ملتی که اینگونه از کیان کشورش دفاع میکند، شکستناپذیر است.
#محلههای_مقاوم#محله_افسریه#روایت_ایستادگی__
@mahalehmoghavemat
۸:۱۸
سنت یا مدرنیته! دیگر تفاوتی ندارند.
نزدیک به ۶۰ روز است که از حمله امریکا گذشته.در این ایام، اهالی شهر دیگر شبها را میشمارند، شب اول، شب هفتم، چهلم و حالا شبهای بعد.
کسی نمیداند این رقم قرار است تا کجا برسد، شاید برایشان مهم هم نیست. همه خود را مشغول امر مهمتری میدانند، مبارزه!
پایتختنشینها که گام اول را در جنگ رمضان برداشتند زندگی برایشان صورت تازهای گرفته. دیگر فقط زندگی در جنگ ندارند بلکه میان مبارزهشان زندگی میکنند. آن هم برای حفظ آبادی، تمامیت ارضی برای آرمانهایشان. هدفهایشان متفاوت است، ولی باهم مبارزه میکنند.
مثلا یک نفر نمیخواهد نسلهای بعد به او بگویند وطن فروش، یا دیگری نمیخواهد در مبارزه حق و باطل سکوت کند و دیگریهای بسیاری که ارزشهای دیگری دارند، اما آمدهاند که از آن دفاع کنند.
شبهای اول میگفتند ممکن است تجمعات توسط امریکا و رژیم صهیونیستی مورد حمله واقع شود ولی بسیاری گوششان بدهکار این حرفها نبود... !
حالا که ۶۰ شب گذشته بهتر میشود فهمید، حرفشان از هیجان خشم و نفرت نبود بلکه از باورهایشان آمده بود. این را میشد در میدانها، خیابانها یا در کاروانهای ماشینی تهران دید.
تهران، شهر بزرگی است که هر نقطه آن رنگ مخصوص خود را دارد، برخی محلهها رنگ و بوی گذشته را دارند وقتی پا در آن میگذاری مثل آن است که رفتی خانه مادربزرگت درحالیکه صدای سماور را میشنوی زیر نور پنجره که از لابلای پرده خودش را به گلهای قالی لاکی رسانده، خوابیدهای و داری تلاش میکنی گردهای کوچک معلق در هوا را بگیری.
محلهای دیگر، تو را از خانه مادر بزرگ به سرزمین عجایب میرساند. مغازهایی مدرن، مانکنهایی با فیگورهایی متفاوت، اینجا موسیقی سنتی نیست، شاید تازه خواننده ترک خود را پخش کرده و تو میتوانی تازهترینها را اینجا هم ببینی، هم بشنوی.
محلهها به رنگهای مختلف، اما کاروانهای ماشینی همه تهران را با هر رنگی زیرپا میگذارند، شعار الله اکبر از درون ماشینها شنیده میشود و هریک پرچم یا پرچمهایی را میچرخانند، حالا تنها صوتی که میشنوی ترانهها یا مداحیهای متناسب با این ایام است. دیگر مهم نیست محله سنتی است یا مدرن، دیگر صدا، صدای یکرنگیست...
#محلههای_مقاوم
#محله_ایران
#روایت_ایستادگی
__
@mahalehmoghavemat
۱۴:۲۶