دوستم ورژن دههی پنجاه عکس پروفایلم را درست کرده و برایم فرستاده. لابد دیده کم به اینستاگرام وصل میشوم و ترسیده از این موج جا بمانم! عکس، همان عکس خودم است؛ فقط مقدار معتنابهی از موهایم از روسری گلگلیام بیرون زده و بهجای مانتوی سرمهای، بلوز بافت سرمهای و دامن چهارخانهی سرمهای،قرمز پوشیدهام. از دوستم تشکر میکنم و برای اینکه توی ذوقش نخورد میگویم: «چه بامزه» اما راستش اصلاً برایم بامزه نیست. این ترند اینستاگرام از نظر من فقط یک موج نوستالژیک نیست. میخواهد حس حسرت و نارضایتی القاء کند که کاش به جای این دورهی مزخرف در آن دوران جذاب زندگی میکردیم و خوش بودیم.
من اما با دیدن عکس نوستالژیکم پرت میشوم به هفت هشتسال پیش و اولین جلسات تراپیام و صدای خانمدکتر مثل ضربهی پتک میپیچد توی سرم: «منصوره جان! این زخمها و رنجهای زنانه مثل یک الگو و باور و میراث، از مادرِ مادربزرگت رسیده به مادربزرگت، از مادربزرگت رسیده به مادرت، از مادرت به تو، میخواهی از تو هم برسه به دخترت یا میخواهی این زنجیره رو قطع کنی؟» معلوم است که نمیخواستم حامل ناآگاهیها و دردهای ناخواسته باشم. معلوم است که قطع این زنجیره، اگرچه ناقص و ناتمام، درد و رنج مضاعف داشت اما خوشحالم که به قدر توان خودم قطعش کردم.
معلوم است عکسهای نوستالژیک، خوشرنگوآب هستند اما آیا واقعیت جامعه، حداقل دربارهی زنها، همینقدر زیبا و خوشرنگوآب بوده؟ آیا زنها بهقدر حالا سواد و دانش و آگاهی و استقلال داشتند؟ با دیدن عکس نوستالژیکم به حسرتها و محدودیتهای مامان عزیز و مامانبزرگِ قشنگم فکر میکنم و هیچ دلم نمیخواهد جای آنها باشم.
از دیشب کلی قصه بافتهام برای آن عکس. اگر در آن دوره بودم، به احتمال بسیار زیاد، نهایتاً تا مقطع دیپلم درس خوانده بودم و الآن چندتا نوه داشتم! یعنی یک مادربزرگِ پا به سن گذاشته، حساب میشدم. :)
پ.ن: بدیهی است که این یادداشت، به معنی رضایت کامل از دورهی کنونی و دفاع از وضعیت فعلی نیست و قصد قیاسهای معالفارق و تعمیمدادن ندارد.همین!
@MahboubeMan
من اما با دیدن عکس نوستالژیکم پرت میشوم به هفت هشتسال پیش و اولین جلسات تراپیام و صدای خانمدکتر مثل ضربهی پتک میپیچد توی سرم: «منصوره جان! این زخمها و رنجهای زنانه مثل یک الگو و باور و میراث، از مادرِ مادربزرگت رسیده به مادربزرگت، از مادربزرگت رسیده به مادرت، از مادرت به تو، میخواهی از تو هم برسه به دخترت یا میخواهی این زنجیره رو قطع کنی؟» معلوم است که نمیخواستم حامل ناآگاهیها و دردهای ناخواسته باشم. معلوم است که قطع این زنجیره، اگرچه ناقص و ناتمام، درد و رنج مضاعف داشت اما خوشحالم که به قدر توان خودم قطعش کردم.
معلوم است عکسهای نوستالژیک، خوشرنگوآب هستند اما آیا واقعیت جامعه، حداقل دربارهی زنها، همینقدر زیبا و خوشرنگوآب بوده؟ آیا زنها بهقدر حالا سواد و دانش و آگاهی و استقلال داشتند؟ با دیدن عکس نوستالژیکم به حسرتها و محدودیتهای مامان عزیز و مامانبزرگِ قشنگم فکر میکنم و هیچ دلم نمیخواهد جای آنها باشم.
از دیشب کلی قصه بافتهام برای آن عکس. اگر در آن دوره بودم، به احتمال بسیار زیاد، نهایتاً تا مقطع دیپلم درس خوانده بودم و الآن چندتا نوه داشتم! یعنی یک مادربزرگِ پا به سن گذاشته، حساب میشدم. :)
پ.ن: بدیهی است که این یادداشت، به معنی رضایت کامل از دورهی کنونی و دفاع از وضعیت فعلی نیست و قصد قیاسهای معالفارق و تعمیمدادن ندارد.همین!
@MahboubeMan
۵۴۸
۷:۴۴