مه سا حریری | لایف کوچ
عنوان در پایان متن... مطمئنم که همه شما فیلم «گرگ و میش روز جمعه» رو دیدین و می تونم در این متن از مثالهاش استفاده کنم. یه لحظه مکث کنیم... از خوندن متن بالا چه حسی داشتین؟ اون حس رو در کجای بدنتون تجربه کردین؟ آیا شما این فیلم رو دیده بودین؟ خب فکر نکنم این فیلم رو دیده باشین چون تاجایی که می دونم وجود خارجی نداره و من از خودم ساختمش! فقط خواستم وقتی کسی با اطمینان و بدون شک از چیزی صحبت می کنه که درباره شما صدق نمی کنه، ببینید چه حسی داره. اون حس ممکنه شرم باشه، تردید، ترس، خشم، تمسخر یا هرچیز دیگه ای... اما حدس می زنم کمابیش برای اغلب ما حس خوش آیندی نیست. مثلاً دوستی که خیلی روی ما حساب می کنه با اطمینان می گه حتما فلان موزیک رو شنیدی، یا حتما فلان کتاب رو خوندی یا حتما می دونی فلان چیز چیه. اینکه اون آدم از جایگاه اطمینان صحبت می کنه هم به خودش مربوطه هم به شناختی که تصور می کنه از ما و دنیا داره. وقتی اون فکرِ مطمئن در مورد ما اشتباهه، ممکنه ما همه ی داستان رو به خودمون بگیریم که چرا اون آدمی که طرف فکر می کرده نبودیم! اما در واقع مسأله اینه که چرا اون آدم تجربه و اطلاع خودش رو متر و معیار مرکزی برای سنجش دیگران قرار داده؟ این فقط یک نمونه از حرف زدن با اطمینانه! ممکنه شما به پزشک یا مشاوری هم مراجعه کنید که با بررسی اولیه و کوتاهی در مورد شما تشخیص قطعی بده. گاهی این اطمینان ها از تصور جایگاه علمی و تخصصی میاد گاهی از تصور برتری فرد نسبت به من و شمای شنونده. قدیما با اطمینان و بدون شک حرف زدن تحسین می شد. به ویژه از تردیدهای زنان در بیان نظرات شون بعنوان یک نقطه ضعف یاد می کردند. برای همین خیلی از ما تلاش کردیم به مرور مطمئن حرف بزنیم و این بعنوان نشونه ای از اعتماد به نفس داشتن تلقی می شد. اولین باری که متوجه شدم مطمئن حرف زدن در تمامی موارد* و با اطمینان بالا دیگه خیلی هم ارزشمند نیست زمانی بود که بعنوان یک کوچ آموزش می گرفتم. در کوچینگ تاکید بر جایگاه برابر کوچ و مراجعه و باور به اینکه مراجع خودش بهتر می دونه چی براش خوبه -البته ممکنه در ارتباط با هر کوچی اینو تجربه نکنین به دلایل مختلف- پس هر چیزی که کوچ در مورد برداشت ش از مراجع بیان می کنه باید با میزانی از تردید بیان بشه و اجازه بدیم مراجع فضای رد یا پذیرش اون موضوع رو داشته باشه. بعدها در روان شناسی اجتماعی-انتقادی و گفتگوهای بین مروجان علم و نقدکنندگانش متوجه شدم علم هم تقریبا هیچ وقت اطمینان صد در صد نداره. در فضای علمی که به فرآیند تخصصی شده ی اشتباه کردن و اصلاح مداوم می شناسمش همیشه با میزانی احتمال از درستی یا نادرستی مواجه ایم در شرایط مشخص با متغیرهای کنترل. اگر خاطرتون باشه در متنی که درباره ترامپ گذاشتم زیادی مطمئن حرف زدنش بعنوان یک ایراد مطرح شده بود. تا اینجایی که من فهمیدم دیگه همیشه و همه جا قطعی و مطمئن حرف زدن ارزش تلقی نمی شه. میزان دانش افراد از میزان تردید و فروتنی شون در نوع ارایه ای که از دانش شون دارن مشخص می شه نه از اطمینان محض و خدشه ناپذیر.** به لحاظ مراقبت محور بودن هم این لحن کمتر آسیب زننده است و به انسانها فرصت مخالفت یا بیان نقیض ها رو میده و در این روایت های متنوع و گاه متناقض، رشد جمعی می تونه محقق بشه. این روزها افرادی که می گن تا جاییکه من فهمیدم، یا تا این لحظه طبق چیزهایی که خوندم، به نظر من (به جای بیان کلی و همه شمول)و... یعنی به نوعی بیان اطلاعات رو محدود و شرطی می کنند برام قابل اعتمادترند. از کسانی که دچار شک و تردیدند و به خودشون و دیگران اجازه میدن به ویژه در مورد مسائل مهم این تردید رو تجربه کنن، کمتر از افراد همیشه مطمئن می ترسم. من از همه چیز دان های همیشه مطمئن می ترسم. از آدمایی که نپرسیده و نشنیده می دونن تو چی می خوای یا نمی خوای گریزانم. ترجیح میدم عاملیت خواسته هام دست خودم باشه تا حدس دیگران. فکر می کنم افراد همیشه مطمئن نوعی سرسختی شناختی دارن که تعامل رو برای من سخت می کنه و البته چنین تعاملی مراقبت محور نیست. به نظرم افرادی که همیشه مطمئن هستند فکر می کنن هرچی می گن یا می خوان حقیقت محضه، درسته و باید اینطوری باشه یا بطور طبیعی این طوری هست، یا آنچه نزد آنهاست فقط حقیقت محضه. سخت گیری ای در ادراک دارن که با الزامات زیستن در دنیای پر نوسان، پیچیده، با عدم قطعیت و مبهم امروز -دنیای ووکا- جور در نمی آد. ادامه در پست بعد...
@mahsaharirii | Life Coach
اطمینان از درستی و صحت ۱۰۰٪ ی بسیاری از چیزها، شاید دست کم چند دهه از عمرِ ممکن بودنش گذشته. زمانی که روابط علت و معلولی، ساده و خطی تصور می شد یا کندی فرآیندها به قدری بود که تغییرات در زمان طولانی، توهمی از درستی پدیده ها در میان مدت یا طول عمر انسان، بهمون میداد. چیزی که در دنیای دیجیتال و پر سرعت امروز دیگه ممکن به نظر نمی آد.
حتی وقتی یک رویداد مشابه رو تجربه می کنیم ادراک های متفاوتی ازش داریم و نمی تونیم مطمئن باشیم تجربه ما معیاره و تنها درک درست ازش.
می دونم پذیرش این دنیای جدید و چابکی در انطباق با اون آسون نیست اما من ترجیح میدم با آغوش باز با عدم قطعیت برقصم تا با توهمی از اطمینان، به زمین میخکوب بشم.
ترجیح میدم بپذیرم هر قدرم تلاش کنم بازم همه ی حقیقت دست من نیست و ممکنه بخشی از حقیقت نزد مخالفان من باشه یا جایی که من و ما هنوز بهش دسترسی نداریم و نمی تونیم به این دلیل که دست ما نیست فرض کنیم وجود نداره...
سخته اما دارم تمرین می کنم بیشتر بگم نمی دونم، اطلاع ندارم، مطمئن نیستم، در تخصص من نیست، یا حتی اگر در تخصصم هست همه چیز دان نباشم و اول بپرسم و بشنوم و بفهمم بعد تصمیم بگیرم یا حرف بزنم. سخته می دونم اما برای تغییر دنیا تغییر من و ما لازمه...
شما چه تجربه ای از اطمینان داشتن یا نداشتن دارین؟ چقدر براتون ممکنه بپذیرید که درباره «فلان چیز» دیگه نمی شه ۱۰۰٪ مطمئن بود و شاید بهتره با احتمال اطمینان کمتری کنار اومد؟
چقدر این از دست دادن بخشی از کنترل و پذیرش عدم قطعیت رو تاب میارین؟چقدر می تونین باورهای جدی ای که دارین رو به چالش بکشید و سوال بپرسید راجع به بدیهی شده ها؟در نهایت به نظرتون آیا می تونیم در این شرایط حس امنیت رو برای خودمون باز تعریف کنیم؟
(*) در بخش اول متن جاییکه ستاره گذاشتم این توضیح رو اضافه می کنم: منظورم تصمیمات ساده ی فردی نیست و تردید 100% در همه ی موارد هم مثل اطمینان 100 در همه ی موارد می تونه آسیب زا باشه.مثلا یکی بپرسه میای الان بریم بیرون؟ و ما همیشه بهش جواب بدیم نمی دونم تردید دارم! خب اینطوری زندگی ممکن نیست... یه وقتایی هم جواب قطعی و مشخص یا تلاش برای رسیدن بهش مهم و ارزشمنده...
(**) به قول ابن سینا:تا بدانجا رسيد دانش من كه بدانم همی كه نادانم!
@mahsaharirii | Life Coach
۹:۵۳