دیروز، وقتی وارد کلاس شدم، اولین چیزی که توی ذوقم زد نبودنِ مهبان، سپیده و تکتم بود. جای خالیشان مثل سه صندلیِ خالیِ روشن، توی چشم میزد. اما میز چوبیِ تخممرغیشکلی که وسط اتاق جا خوش کرده بود، با آن برق ملایم روی سطحش، انگار میگفت: «بیایید، باز هم میشود کنار هم نشست.»
پوپک، مسئول موسسه، اولین نفری بود که رسیده بود. من هم بلافاصله بعد از او وارد شدم. فاطمه هم آمد. هوای اتاق کمی شیرینتر شده بود، شاید به خاطر عطر گل محمدیِ چای که بخار میکرد. چای را که بلند کردم، رایحهاش چیزی شبیه خاطره بود؛ مثل بوی اتاق مادربزرگ در روزهای بارانی.
جلسهی دوممان قرار بود دربارهی نوشتن باشد، اما نه فقط نوشتن. دربارهی «*بیمحابا نوشتن*».
جولیا کامرون میگوید: «صفحات صبحگاهی مثل شستوشوی ذهناند. مینویسی، هر چه هست، هر چه نیست. تا قلم از خوابِ دستت بیدار شود.»
و نمیدانم چرا، همان لحظه تصویر قلمی را دیدم که بازوان باریکش را کش میدهد و سعی میکند برخیزد.
بعد بحث به « قرار ملاقات هفتگی با هنرمند درون » رسید؛ به کودکی که گاهی یادمان میرود هنوز زنده است.
کامرون میگوید: «او را بیرون ببرید. قدم بزنید. به او چیزهای تازه نشان دهید.»
و من یادم آمد چند هفته است کودکم پشت در نشسته، پاهایش را در آستانهی فراموشی تاب میدهد.
سری که تکان دادم، صدای تقتق میزی که دستم به آن خورد، مرا به بحث بعدی کشاند:
«چاه درون »جولیا کامرون میگوید: «چاه خلاقیت با تصویرهای تازه پر میشود. اگر خالیاش بگذارید، ذهنتان دلتنگ میشود.»
در ذهنم چاهی را دیدم که تاریک بود و بیآب، و دستهایی که سطلهای خالی را هی بالا میکشند و باز پایین میفرستند.
و بعد، رسیدیم به مهمترین بخش: «امنیت برای کودک درون »
اینبار صدای کامرون در کتابش، انگار آرامتر و مستقیمتر به گوش میرسید.
او میگوید: «نگذارید خصم درون، آن دشمنِ ریزِ در سایه، کودک را بترساند.»
و من زیرلب پرسیدم: « خصم درون ؟!»
کامرون ادامه میدهد: «همان صدایی که میگوید تو کی هستی که بنویسی؟ همان را باید با سلاحی از جنس کلمات ساکت کرد.»
حرفش که تمام شد، ناگهان همهچیز درونم آرام شد.
انگار فهمیدم چرا صبحها که میخواهم بنویسم، آن صدای سمج میگوید: «نه، تو هنوز آماده نیستی.»
جولیا کامرون پیشنهاد میکند: «پاسخ بده. ده بار. هر روز. بنویس:
«من با هر روز نوشتن، در حال تبدیل شدن به نویسندهای هستم که خاطرات خلاق مینویسد .»
در آن لحظه، چیزی درونم تکان خورد؛ شاید همان کودک.
شاید همان چاه.
شاید همان قلم با بازوان تازهبیدار.
وقتی جلسه تمام شد، من حس کردم چیزی درونم گرمتر از قبل شده، چیزی که اسمش را هنوز دقیق نمیدانم،
اما شاید، همان جان تازهی نوشتن باشد.مهتاب_صادقی
#خاطرهنویسی_خلاق@Mahtab_Memories
پوپک، مسئول موسسه، اولین نفری بود که رسیده بود. من هم بلافاصله بعد از او وارد شدم. فاطمه هم آمد. هوای اتاق کمی شیرینتر شده بود، شاید به خاطر عطر گل محمدیِ چای که بخار میکرد. چای را که بلند کردم، رایحهاش چیزی شبیه خاطره بود؛ مثل بوی اتاق مادربزرگ در روزهای بارانی.
جلسهی دوممان قرار بود دربارهی نوشتن باشد، اما نه فقط نوشتن. دربارهی «*بیمحابا نوشتن*».
جولیا کامرون میگوید: «صفحات صبحگاهی مثل شستوشوی ذهناند. مینویسی، هر چه هست، هر چه نیست. تا قلم از خوابِ دستت بیدار شود.»
و نمیدانم چرا، همان لحظه تصویر قلمی را دیدم که بازوان باریکش را کش میدهد و سعی میکند برخیزد.
بعد بحث به « قرار ملاقات هفتگی با هنرمند درون » رسید؛ به کودکی که گاهی یادمان میرود هنوز زنده است.
کامرون میگوید: «او را بیرون ببرید. قدم بزنید. به او چیزهای تازه نشان دهید.»
و من یادم آمد چند هفته است کودکم پشت در نشسته، پاهایش را در آستانهی فراموشی تاب میدهد.
سری که تکان دادم، صدای تقتق میزی که دستم به آن خورد، مرا به بحث بعدی کشاند:
«چاه درون »جولیا کامرون میگوید: «چاه خلاقیت با تصویرهای تازه پر میشود. اگر خالیاش بگذارید، ذهنتان دلتنگ میشود.»
در ذهنم چاهی را دیدم که تاریک بود و بیآب، و دستهایی که سطلهای خالی را هی بالا میکشند و باز پایین میفرستند.
و بعد، رسیدیم به مهمترین بخش: «امنیت برای کودک درون »
اینبار صدای کامرون در کتابش، انگار آرامتر و مستقیمتر به گوش میرسید.
او میگوید: «نگذارید خصم درون، آن دشمنِ ریزِ در سایه، کودک را بترساند.»
و من زیرلب پرسیدم: « خصم درون ؟!»
کامرون ادامه میدهد: «همان صدایی که میگوید تو کی هستی که بنویسی؟ همان را باید با سلاحی از جنس کلمات ساکت کرد.»
حرفش که تمام شد، ناگهان همهچیز درونم آرام شد.
انگار فهمیدم چرا صبحها که میخواهم بنویسم، آن صدای سمج میگوید: «نه، تو هنوز آماده نیستی.»
جولیا کامرون پیشنهاد میکند: «پاسخ بده. ده بار. هر روز. بنویس:
«من با هر روز نوشتن، در حال تبدیل شدن به نویسندهای هستم که خاطرات خلاق مینویسد .»
در آن لحظه، چیزی درونم تکان خورد؛ شاید همان کودک.
شاید همان چاه.
شاید همان قلم با بازوان تازهبیدار.
وقتی جلسه تمام شد، من حس کردم چیزی درونم گرمتر از قبل شده، چیزی که اسمش را هنوز دقیق نمیدانم،
اما شاید، همان جان تازهی نوشتن باشد.مهتاب_صادقی
#خاطرهنویسی_خلاق@Mahtab_Memories
۱۳۹
۶:۵۱