بله | کانال مهتاب و کتاب🌛🌟📚
عکس پروفایل مهتاب و کتاب🌛🌟📚م

مهتاب و کتاب🌛🌟📚

۳۶۲عضو
thumbnail

۱۱:۲۶

thumbnail

۱۱:۲۶

thumbnail

۱۱:۲۶

thumbnail

۱۱:۲۶

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

#کتاب_خریدم #اهدای_کتاب
ماجراهای مهتاب و کتابقسمت دوم
همسرم و آقای مسئول فروشگاه مشغول وزن کردن کتابا شدن و من رفتم بین قفسه‌های کتاب چرخ بزنم و کتاب انتخاب کنم. از بین صحبت‌ها متوجه شدم که وزن کتابا حدود ۱۰۰ کیلو شده و اگه بخوایم پولشو بگیریم کیلویی ۱۵ هزار تومن ازمون می‌خرن و ولی اگه از همون‌جا کتاب برداریم، کیلویی ۲۰ هزار تومن حساب می‌کنن. بعد از وزن‌کشی و حساب و کتاب، ارزش کتابامون مشخص شد. می‌تونستیم به‌اندازه‌ی دو میلیون و پونصد هزار تومن از خودشون کتاب برداریم!
یه چندتا کتاب خوب سوا کردم و زدم زیر بغلم و آوردم گذاشتم روی میز آقای فروشنده: یه کتاب از آدل فابر، یه کتاب از ویلیام گلسر، یه کتاب از مهدی آذریزدی، مجموعه قصه‌های حنانه،....اما یه چیزی پسِ ذهنم بود! احساس می‌کردم یه چیزی رو دیدم و به‌خاطر سپردم و با خودم گفتم که یادم باشه بعداً برم سراغش! اما یادم رفته! قبل از این‌که کتابا رو حساب کنن، سعی کردم اون نکته رو به یاد بیارم چون هرموقع به این احساس‌های ریز که در پس‌زمینه‌ی ذهنم شنیده میشه، توجه نمی‌کنم، پشیمون میشم. خوب فکر کردم. یادم افتاد که توی یکی از قفسه‌ها چشمم خورده بود به سری عاشقانه‌های کلاسیک نشر افق. همونا که قطع جیبی‌اند و جلد گل‌گلی خوشگلی دارند. معمولا ترجمه‌هاشونم خوبه.
بی‌معطلی رفتم سراغشون. دور همه‌شون سلفون کشیده بودن و قیمت‌ها هم دود از کله‌ی آدم بلند می‌کرد ولی می‌ارزید باز هم می‌ارزید!اول از همه بربادرفته رو ورداشتم. جلد ۱ و ۲. بعد چشمم زنان کوچک رو گرفت و بعد هم دور از جماعت پرهیاهو رو انتخاب کردم. و در آخر مادام کاملیا و اوژنی گرانده! روی هم شد ۶ جلد رمان عاشقانه کلاسیک از یه ناشر معتبر و نویسنده‌های خوب که خوندن آثارشون مخصوصا به عاشقان ادبیات توصیه میشه.
ادامه دارد...کانال مهتاب و کتاب

۱۱:۳۰

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

#کتاب_خریدم #اهدای_کتاب
ماجراهای مهتاب و کتابقسمت سوم
خیلی خوشحال بودیم. هم من. هم همسرم.راضی بودیم از زحمتی که کشیده بودیم. از بار سنگین کتاب که این‌مدت کشیده بودیم و برده بودیم و آورده بودیم و خونه‌مون رو شلوغ کرده بودیم.همه‌ی این زحمت‌ها، ۶ جلد کتاب خوب به کتاب‌خونه‌ی گروهمون اضافه کرد! جای شکر نداره؟!
تو ماشین که نشستیم، به پیشنهاد همسرم، تصمیم گرفتم قصه‌ی کتاب‌های اهدایی و خرید ‌کتابای جدید رو بنویسم و به دوستانم و به اعضای کتاب‌دوست گروه طبیعت‌گردرضوی بگم که همین کارای به ظاهر کوچیک شما چه‌قدر تأثیر داره تو رونق کتابخونه‌مون! البته برای من زحمت داره مخصوصا برای طفلک همسرم که کتابا رو می‌کشن این‌ور و اون‌ور! از طبیعت‌گردی به صندوق‌عقب، از اونجا به خونه و از خونه به صندوق‌عقب و در آخر به کتاب‌فروشی! ولی خب یه برقی تو چشماشونه که بهم میگه دارند لذت می‌برن از این کار و معنا و هدف رو درک کرده‌اند. مثل همیشه که حامی بوده‌اند....
از صمیم قلب کارمو انجام میدم و خدا رو شکر می‌کنم که بهم توفیق داد تو این مسیر قدم بردارم. حتی یه کتاب خوب هم می‌تونه زندگی خیلی‌ها رو تغییر بده و تو مسیر رشد قرارشون بده. پس هر فعالیتی که برای ترویج فرهنگ کتاب‌خوانی چه رو در رو با مردم و چه در فضای مجازی که باعث بشه مردم بیشتر سمت کتاب برن و به‌جای پرسه‌زنی تو پیام‌رسان‌ها، وقتشون رو با مطالعه پر کنن، مغتنم و ارزشمنده.
شما دوست عزیز هم می‌تونین با اهدای کتاب، نذر کتاب undefined، برگزاری دورهمی کتاب و هر آنچه که به ذهنتون می‌رسه، نقشی در این جریان پربرکتی که شروع شده داشته باشین. undefinedundefined
پایانکانال مهتاب و کتاب #فرهنگی #ترويج_کتابخوانی #کتاب_خوب_بخوانیم

۱۱:۳۲

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

#فهرست_کتاب_نوجوان #ششم_دبستان
۱. اردو در قبرستان ژغاره۲. مرگ بر مدرسه۳. جام جهانی در جوادیه ۴. ماجراهای پسر سرکار عبدی ۵. روایتی ساده از ماجرایی پیچیده ۶. جست‌وجو در مدرسه۷. جایی که کوه بوسه می‌زند بر ماه۸. یک تکه زمین کوچک ۹. ته کلاس، ردیف آخر، صندلی آخر ۱۰. مجموعه‌ی ۳ جلدی پسری که دور دنیا را رکاب زد ۱۱. مجموعه‌ی ۶ جلدی پانچلو۱۲. این کتاب را ممنوع کنید ۱۳. آن سوی جنگل خیزران ۱۴. شگفتی۱۵. ماهی روی درخت ۱۶. بیرون ذهن من۱۷. آن سوی دریای مردگان۱۸. مجموعه‌ی رمان‌های سه‌گانه جان کریستوفر۱۹. آورتین۲۰. آن‌جا که خانه‌ام نیست۲۱. کابوس‌های خنده‌دار ۲۲. کلاس پرحاشیه۲۳. ستاره‌ها را بشمار۲۴. روح عزیز ۲۵. رویای بعدازظهر ۲۶. انتقام۲۷. مجموعه‌ی ۱۵ جلدی سرگذشت استعمار ۲۸. مجموعه‌ی ۱۸ جلدی تاریخ ترسناک۲۹. نماز باحالکانال مهتاب و کتاب

۸:۵۰

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
#برشی_از_کتاب #همسفر_آتش_و_برف
آن خانه شده بود پناه‌گاه من. خیلی‌ها مثل من همین حس را داشتند. از سفره‌ی پر و پیمانشان هرچه بگویم کم گفته‌ام. که اگر توی خانه‌شان پهن می‌شد، خیلی‌ها دورش می‌نشستند. چه ما زن‌های همسایه و فامیل برای عصرانه و آش نذری و این چیزها، چه رزمندگانی که با یک امیدی می‌آمدند سر سفره‌ی رنگارنگ و بی‌ادعای امام‌جمعه‌شان می‌نشستند.
یادم هست طوبی‌خانم نان سفره‌اش را هم توی حیاط خودش با ساج می‌پخت و می‌گذاشت توی سفره‌ی مهمان‌هایش. من از این زن مهربانی‌ها آموختم. او سنّی بود؛ من شیعه بودم. لهجه‌هامان یک کم باهم فرق داشت و گاهی فهمیدن حرف‌هامان سخت می‌شد منتها من هیچ‌وقت به دل پرمهر خودش و خانواده‌اش شک نکردم.کانال مهتاب و کتاب

۸:۵۲

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
#کتاب_خریدم #نذر_کتاب
یه چند وقتی بود تقریظ حضرت آقا روی این سه تا کتاب دراومده بود. قلبم به تپش افتاد. خیلی وقت بود دلم هوس خوندن یه کتاب باحال شهدایی کرده بود که هم محتوای جالبی داشته باشه و هم نویسنده‌ی خوب و خوش‌ذوق. روحم احتیاج به یه صیقل حسابی داشت. آخرین باری که یه کتابِ این‌طوری خوندم و احساس کردم به‌جای خوندن کتاب، از چشمه‌ی معرفت، نوشیدنی گوارا نوشیده‌ام، موقع مطالعه‌ی کتاب هواتو دارم بود.
به هر دری هم می‌زدم و سرگشته دنبال کتاب خوب می‌گشتم، پیدا نمی‌کردم. دیگه ناامید شده بودم و خودمو سپرده بودم دست تقدیر. با خودم گفتم شاید فعلاً قسمتم نیست.undefined
تا این‌که در کمال خوشحالی متوجه شدم که قراره تقریظ سه تا کتاب باهم بیرون بیاد! آخ‌جون! هورا! نه یکی، نه دوتا بلکه سه تا کتاب خوب! مگه میشه؟ مگه داریم؟undefined
ولی بعد از کلی ابراز احساسات و هیجانات، رفتم تو فکر. چه‌قدر خوب میشه اگه بتونم همه‌شونو برای کتاب‌خونه‌ی گروه تهیه کنم. نور علی نور میشه! خنده‌هامو جمع کردم و مثل ای‌کیو‌سان انگشتامو با آب دهنم خیس کردم و کشیدم روی سرم و رفتم تو حالت مراقبه! به امید این‌که یه راهی برای خرید این سه تا کتاب پیدا کنم. ولی خب از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون، چیزی به عقلم نرسید! آخه من که ای‌کیوسان نیستم! فقط یه فکری به ذهنم رسید و اونم این بود که فعلا برم کتابا رو بذارم تو سبد خریدم تا ببینم بعدا چه اتفاقی میفته. خدا بزرگه! می‌تونم به خدا بگم:" ببین خداجون! من کتابا رو گذاشتم تو سبد خرید، حاضر و آماده! دیگه بقیه‌ش با خودت!"
شاید هر روز می‌رفتم به سبد خرید کتابام سر می‌زدم، کتابا رو می‌دیدم و بالا و پایین‌شون می‌کردم. کورسوی امید هنوز توی دلم روشن بود.
کِی بالاخره یه فرجی شد؟ روزی که رفته بودیم اردوگاه جوادالائمه، آش بخوریم دورهم! با دوستان نشسته بودیم و از هر دری حرف می‌زدیم که صحبت نذرکتاب و خرید کتاب برای کتابخونه شد. داشتم می‌گفتم که دلم می‌خواد کتابای جدید به کتابخونه اضافه کنم اما آهی در بساط ندارم. مخصوصاً دوست دارم این سه تا کتابی که تازه تقریظشون دراومده رو بخرم! دوستانم یه چندتا سؤال کردن و یه‌خورده پرس‌جو و منم یه‌کمی براشون توضیح دادم و بالاخره در کمال ناباوری دو نفرشون پیشنهاد کمک مالی دادن!! از خوشحالی داشتم بال درمی‌آوردم! چه دوستان خوبی دارم! خدایا حفظشون کن!

خلاصه دردسرتون ندم! دو تا کتاب هم خودم اضافه کردم به فهرست خرید و بالاخره سفارش رو ثبت نمودم!!undefinedundefined نذر کتاب یه کار خیلی قشنگه! صدقه‌ی جاریه است! تا هر زمان که کتاب نذری بچرخه بین اعضای کتابخونه و سطح فکر و آگاهی‌شونو بالا ببره، برای صاحب نذر ثواب نوشته می‌شه!undefinedundefined

اون‌قدر تو این مدت از این نیت‌های خوب و نذرهای قشنگ کتابی دیدم تو گروهمون و این‌ور و اون‌ور که شاید وقت نکنم همه‌شونو بنویسم!ولی سعی می‌کنم تا جایی که می‌تونم این روایت‌های شنیدنی رو براتون نقل کنم.کانال مهتاب و کتاب

۸:۵۵

thumbnail

۸:۵۵

thumbnail

۸:۵۵

thumbnail

۸:۵۵

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
#برشی_از_کتاب #تب_ناتمام
پا که از حرم بیرون گذاشتم، حس کردم دو تا کماندو با باتوم و سپر و تفنگ به سمتم می‌آیند. زدم به بی‌خیالی که بیخود و بی‌جهت فکر می‌کنم و توهّم برم داشته. چندباری که نگاه‌نگاه کردم، فهمیدم نخیر، اشتباه نکرده‌ام. ساواکی‌ها من را به هم نشان می‌دادند و جلو می‌آمدند. ضبط را زیر بغلم محکم کردم. پیش خودم گفتم:" اگه بکشنَم حرفی نیست، اما اگه بگیرنم و بندازنم تو ماشین و ببرنم زندان....نه، نه، تحمل این یکی رو ندارم‌."
نفسم بند آمده بود. سعی کردم مسلط بر خودم راه بروم. توی دلم به حسین غر می‌زدم که :" مادرجون باید درست همون روزی که ساواکی‌ها حرم رو قُرُق کردن، این رو بدی دست من!"
ضبط زیر بغلم لق خورد. به این فکر کردم که آن خانم هرقدر هم چادرم را پاک کرده باشد، باز اثر گچ‌ها مانده و الان است که من را بگیرند و بیندازند داخل ماشین.
رنگ صورتم برگشته بود. این را در آن تاریکی، هم خودم می‌توانستم بفهمم هم کماندوها. ضبط را صاف کردم و چادر را محکم گرفتم. لحظه به لحظه به هم نزدیک‌تر می‌شدیم. صدای پوتین‌ها که محکم و همزمان به زمین می‌خورد، توی سرم می‌پیچید. قلبم داشت از جا کنده می‌شد و صورتم خیس عرق شده بود. کماندوها رسیده بودند به دوقدمی‌ام.کانال مهتاب و کتاب

۸:۵۶

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.