۱۵:۰۰
۱۵:۰۰
۱۵:۰۰
۱۵:۰۰
۱۵:۰۰
(۱۳۱)یک زمانی هر وقت تفاوتهایمان با بچههای نسلهای بعد از خودمان را میدیدیم، سریع شروع میکردیم برایشان اسم گذاشتن. میگفتیم اینها دنیایشان با ما کلی فرق دارد، از یک نسل دیگراند، بچههای امروز چنین و چناناند و… خلاصه فکر میکردیم یک دنیا بینمون فاصلهاست.
اما راستش را بخواهید، کی باورش میشد روزی دلهایمان اینقدر به هم نزدیک شود؟
کی فکرش را میکرد فکر و نگاهشان اینقدر رشد کند که انگار نه تنها فاصلهای نیست، بلکه هزار تا نقطه مشترک هم پیدا کنیم؟
با خودم فکر میکنم رمز این اتحاد چه میتواند باشد؟!...این اتحاد فقط یک رمز دارد: نام مهدی، امامِ زمان ...
بله! سید علی و سید مجتبی دهه نودیها را، حتی نوزادها را فراخواندند برای زمینه سازی حرکت جهانی مهدی فاطمه.
#ماجرای_پیروزی از: ●Reyhaneh●
ماجرای_پیروزی از: سجادی
@majaraye_piroozi
اما راستش را بخواهید، کی باورش میشد روزی دلهایمان اینقدر به هم نزدیک شود؟
کی فکرش را میکرد فکر و نگاهشان اینقدر رشد کند که انگار نه تنها فاصلهای نیست، بلکه هزار تا نقطه مشترک هم پیدا کنیم؟
با خودم فکر میکنم رمز این اتحاد چه میتواند باشد؟!...این اتحاد فقط یک رمز دارد: نام مهدی، امامِ زمان ...
بله! سید علی و سید مجتبی دهه نودیها را، حتی نوزادها را فراخواندند برای زمینه سازی حرکت جهانی مهدی فاطمه.
۱۵:۴۵
(۱۳۲)من خودم یکبار یتیم شدهام
همین چندروز پیش بود که همسایهمان هراسان دوید توی کوچه و با لرز و فریاد اسم شوهرش را صدا میزد. پدر بچههایش.میگفت دیر کرده، تازه عمل کرده بود و میترسید جایی حالش خراب شده باشد. شوهرش که بالاخره توی تاریکی کوچه پیدا شد، زن بیچاره میان هقزدن هاش گفت «برای خاطر این دوتا دختره، اینا یتیم شن باید چیکار کنن؟!»
دور شوهر میگشت و از خدا میخواست از عمر خودش بردارد و روی عمر بابای دخترهاش بگذارد.
اصلا چرا راه دور برویم، دختر خودم را بگویم برایتان. هرکس مارا میشناسد میداند دخترم چقدر از جنگ میترسد، نه یک ترس عادیها، نه! از آن خانه خراب کنها، از آنها که زندگی و هرچه بویی از روزمرگی دارد را تعطیل میکند و بعد از هر صدا باید فقط بنشینی به آرام کردن دخترک تا ساعتها!
اما یک ظهری بعد از حدود سی روز از جنگ، بالاخره پدر هم خانه بود. بگویم کنار بچه ها بود؟ نه؛ حتی بعد از آن صدای بلند انفجار هم کنارشان نرفت، از توی همان اتاق بلند گفت «طوری نیست، نترسید.»
و معجزه اتفاق افتاد!
دخترمان نترسید!! نشست روی مبل و به نوشتن مشقهاش ادامه داد و به برادرش گفت «نترس بابا گفت چیزی نیست.»
من خودم یکبار یتیم شدهام،این چیزها را خوب میفهمم.
بعد از فوت پدر، توی خانه دیگر احساس امنیت نمیکنی.تازه بعد از اولین سالگردش جنس تازهای از غم را تجربه میکنی.بهانه گیر میشوی و هر مشکلی برایت پیش بیاید میاندازی گردن بیپدری و سیرِ سیر گریه میکنی.
🩹 اما دردآورتر از همهی اینها، این است که،
باور نمیکنی...
هفتهها و ماهها و سالها میگذرد، باز هم منتظری یک جایی ببینیش.عکسش را که نگاه میکنی باورت نمیشود این همه وقت نبوده و آنهمه وقت دیگر هم نخواهد بود.یعنی که تا بمیری نمیبینیش...و بعد،یک دلتنگی عمیق،همهی قلبت را پر میکندو راه نفست را میبندد.
و اصلا فکر نکنید که سرد میشود،داغِ داغ مثل روز اول باقی میماند.
یتیمهای سید علی؛ تسلیت.
#ماجرای_پیروزی از: فاطمه نورانی
@majaraye_piroozi
همین چندروز پیش بود که همسایهمان هراسان دوید توی کوچه و با لرز و فریاد اسم شوهرش را صدا میزد. پدر بچههایش.میگفت دیر کرده، تازه عمل کرده بود و میترسید جایی حالش خراب شده باشد. شوهرش که بالاخره توی تاریکی کوچه پیدا شد، زن بیچاره میان هقزدن هاش گفت «برای خاطر این دوتا دختره، اینا یتیم شن باید چیکار کنن؟!»
دور شوهر میگشت و از خدا میخواست از عمر خودش بردارد و روی عمر بابای دخترهاش بگذارد.
اصلا چرا راه دور برویم، دختر خودم را بگویم برایتان. هرکس مارا میشناسد میداند دخترم چقدر از جنگ میترسد، نه یک ترس عادیها، نه! از آن خانه خراب کنها، از آنها که زندگی و هرچه بویی از روزمرگی دارد را تعطیل میکند و بعد از هر صدا باید فقط بنشینی به آرام کردن دخترک تا ساعتها!
اما یک ظهری بعد از حدود سی روز از جنگ، بالاخره پدر هم خانه بود. بگویم کنار بچه ها بود؟ نه؛ حتی بعد از آن صدای بلند انفجار هم کنارشان نرفت، از توی همان اتاق بلند گفت «طوری نیست، نترسید.»
و معجزه اتفاق افتاد!
دخترمان نترسید!! نشست روی مبل و به نوشتن مشقهاش ادامه داد و به برادرش گفت «نترس بابا گفت چیزی نیست.»
من خودم یکبار یتیم شدهام،این چیزها را خوب میفهمم.
بعد از فوت پدر، توی خانه دیگر احساس امنیت نمیکنی.تازه بعد از اولین سالگردش جنس تازهای از غم را تجربه میکنی.بهانه گیر میشوی و هر مشکلی برایت پیش بیاید میاندازی گردن بیپدری و سیرِ سیر گریه میکنی.
باور نمیکنی...
و اصلا فکر نکنید که سرد میشود،داغِ داغ مثل روز اول باقی میماند.
یتیمهای سید علی؛ تسلیت.
۱۶:۲۶
(۱۳۳)
پیرمرد، مصمم و قوی ایستاده بود؛به جای آنکه با انتهای عصایش زمین را بساید، با پرچمِ بسته برسر عصایش آسمان را می شکافت! «والله که در معرکه پا پس نکشیدیم»!

#ماجرای_پیروزی از:حمیده خداوردی
@majaraye_piroozi
پیرمرد، مصمم و قوی ایستاده بود؛به جای آنکه با انتهای عصایش زمین را بساید، با پرچمِ بسته برسر عصایش آسمان را می شکافت! «والله که در معرکه پا پس نکشیدیم»!
۲۱:۱۷
(۱۳۴) خـــاطـــرات جنگ رمـضـــان
به نظرم جنگ تو شهرهای مختلف یه شکلی داره.سهم همه تو جنگزدگی یکسان نیست. بعضیها فقط خبرهای جنگ به گوششون میخوره. عدهای صدای جنگندهها رو از فاصلهی دور میشنون و با هم سر اینکه الان کدوم شهر قراره موشکباران بشه گمانهزنی میکنن. جمعیتی هم تو دل حادثه هستن؛ هم خبرهای جنگی رو چک میکنن، هم صدای جنگنده میشنون و هم صدای موشک.
این جماعت اصل روایتاند؛ خودِ خبر هستن، برای کسایی که ندیدن، نشنیدن و حس نکردن. این آدمها نیاز دارن به روایت شنیدن.
حاج آقا پناهیان تو یکی از روزهای اوایل جنگ میگفتن کی گفته ترس بده؟ اتفاقاً ما باید ترس درست رو به بچههامون یاد بدیم. من میگم بچههای ایران باید بدونن واقعاً چه اتفاقی تو کشورشون میافته. محدودیت جغرافیایی نباید تعیینکنندهی فهم و روایت ما از واقعیات باشه.
تو دل همین فکرها بودم که وسط روزهای جنگی و یه سفر کوتاه، داستانی برام رقم خورد. شب که شد، بعدِ کلی دیدوبازدید و مهمونی، تصمیم گرفتم به دور از هیاهو وسط حیاط زیرانداز بندازم و ستارههای آسمون رو نگاه کنم. تا زیرانداز پهن کردم، نوجوونها زودی اومدن و مهمون من شدن. کمکم کوچیکترها هم اضافه شدن. مشغول درس نوشتن بودم و هرازگاهی تذکرهای اخلاقی میدادم که کمتر، محبتتون رو به همدیگه با فحش و بدوبیراه نشون بدین.
یهو یکیشون گفت: «خب از خاطرات جنگ بگو.»
تا کارم تموم بشه، شب از نیمه گذشت، اما همچنان نوجوونها منتظر بودن. نمیدونستم اصلاً از چی باید براشون بگم. دوست داشتم بگم، ولی نمیدونستم از چی. حتی جونِ تعریف کردن هم نداشتم و خوابم میاومد. خودشون موضوع دادن که اول از جنگ بگو؛ چطور حمله میکنن؟ بعدش چی میشه؟ خودت چی دیدی؟ و...
شروع کردم به تعریف کردن... با هر جملهی من، خواب از چشماشون میپرید. حرفها به جایی کشیده شد که رفتیم به سال ۱۴۰۱ و فتنه زن، زندگی. موقع حرف زدن، بچهها شروع کردن به اعتراف که «آره ما اون زمان مثل الان فکر نمیکردیم». الانی که برای این نوجوونها، از یه هفته بعدِ جنگ شروع شد. از اغتشاشات دی براشون گفتم. یکیشون تو برزخ خواب و بیداری بود؛ بالش و پتو آورده بودن، ولی هر دفعه که میخواست زیر پتو چشماشو گرم کنه و بخوابه، با شنیدن یه جمله دوباره مینشست تا خوب ماجرا رو گوش کنه. این اولین باری بود که میدیدم این نوجوونها تو هوای خنکِ روبهسردِ بهاری، تا دم سحر میشینن تا فقط گوش کنن. هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی بتونم حتی نیم ساعت برای این بچهها تنهایی حرف بزنم.
جنگ تربیت میکنه.
جنگ حقایق رو برملا میکنه.
اصلاً یه فرعونی باید باشه تا خدا با همهی بندههاش اتمام حجت کنه.
شنیدن این قصهها حق بچههای ماست؛ حتی اون بچههایی که تو روستاشون شبها نمیتونن تجربهی تجمعات شبانهی ما رو داشته باشن و باید کلی التماس کنن تا بابایی که هنوز الفبای این جنگ رو درک نکرده، راضی بشه ببرتشون شهر تا شعار بدن و پرچم به دست بگیرن.
جنگ ما مثل هیچکدوم از جنگهای دنیا نیست.
تا وقتی ناخدای کشتیِ این ملت خداست، جنگ و صلحش هم به رنگ خدا خواهد بود.
#ماجرای_پیروزی از:محمدی
@majaraye_piroozi
حاج آقا پناهیان تو یکی از روزهای اوایل جنگ میگفتن کی گفته ترس بده؟ اتفاقاً ما باید ترس درست رو به بچههامون یاد بدیم. من میگم بچههای ایران باید بدونن واقعاً چه اتفاقی تو کشورشون میافته. محدودیت جغرافیایی نباید تعیینکنندهی فهم و روایت ما از واقعیات باشه.
یهو یکیشون گفت: «خب از خاطرات جنگ بگو.»
شروع کردم به تعریف کردن... با هر جملهی من، خواب از چشماشون میپرید. حرفها به جایی کشیده شد که رفتیم به سال ۱۴۰۱ و فتنه زن، زندگی. موقع حرف زدن، بچهها شروع کردن به اعتراف که «آره ما اون زمان مثل الان فکر نمیکردیم». الانی که برای این نوجوونها، از یه هفته بعدِ جنگ شروع شد. از اغتشاشات دی براشون گفتم. یکیشون تو برزخ خواب و بیداری بود؛ بالش و پتو آورده بودن، ولی هر دفعه که میخواست زیر پتو چشماشو گرم کنه و بخوابه، با شنیدن یه جمله دوباره مینشست تا خوب ماجرا رو گوش کنه. این اولین باری بود که میدیدم این نوجوونها تو هوای خنکِ روبهسردِ بهاری، تا دم سحر میشینن تا فقط گوش کنن. هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی بتونم حتی نیم ساعت برای این بچهها تنهایی حرف بزنم.
جنگ تربیت میکنه.
جنگ حقایق رو برملا میکنه.
اصلاً یه فرعونی باید باشه تا خدا با همهی بندههاش اتمام حجت کنه.
شنیدن این قصهها حق بچههای ماست؛ حتی اون بچههایی که تو روستاشون شبها نمیتونن تجربهی تجمعات شبانهی ما رو داشته باشن و باید کلی التماس کنن تا بابایی که هنوز الفبای این جنگ رو درک نکرده، راضی بشه ببرتشون شهر تا شعار بدن و پرچم به دست بگیرن.
جنگ ما مثل هیچکدوم از جنگهای دنیا نیست.
تا وقتی ناخدای کشتیِ این ملت خداست، جنگ و صلحش هم به رنگ خدا خواهد بود.
۱۳:۵۱
● نبض خیابان، هر شب تندتر می شود ...
شور و حالِ نابی که شما در تجمعِ ۲۷ فروردین ۱۴۰۵ خلق کردید؛

پیروزی،در همین کنار هم بودن ها نهفته است.

#ماجرای_مردم_پیروزی#خاطرات_خیابان#شما_فرستادید
@majaraye_piroozi
شور و حالِ نابی که شما در تجمعِ ۲۷ فروردین ۱۴۰۵ خلق کردید؛
پیروزی،در همین کنار هم بودن ها نهفته است.
#ماجرای_مردم_پیروزی#خاطرات_خیابان#شما_فرستادید
۱۶:۵۰
۱۶:۵۰
۱۶:۵۰
۱۶:۵۰
۱۶:۵۰
۱۶:۵۰
۱۶:۵۰
۱۶:۵۰
۱۶:۵۰
۱۶:۵۰
(۱۳۵) من دوباره پدرم را از دست دادم...
آقای خامنهای مثل پدرم بود.بزرگ، شجاع، مهربان،و خیلی دوست داشتنی...رهبرمان، زمانی که هنوز شهید نشده بودند، تلاش میکردند همه ما را آگاه کنند... بیدار کنند... خیلی چیزها به ما یاد دادند...حتی با شهید شدنشان هم خیلیهایمان بیدار و بیدارتر شدیم...الان هم از ایشان یادگاری به جا مانده که خیلی باید قدرشان را بدانیم...
من مطمئنم هنوز هم ما را نگاه میکند و حواسش به ما هست...
و خوشحال میشود وقتی میبیند ما اینقدر با هم وحدت داریم ...
بزرگترین درسی هم که به ما دادند همین وحدت امت اسلامی بود...
پس ما تا پای جان ایستادهایم در راهمان


#ماجرای_پیروزی از: ملیکا فیضی
@majaraye_piroozi
آقای خامنهای مثل پدرم بود.بزرگ، شجاع، مهربان،و خیلی دوست داشتنی...رهبرمان، زمانی که هنوز شهید نشده بودند، تلاش میکردند همه ما را آگاه کنند... بیدار کنند... خیلی چیزها به ما یاد دادند...حتی با شهید شدنشان هم خیلیهایمان بیدار و بیدارتر شدیم...الان هم از ایشان یادگاری به جا مانده که خیلی باید قدرشان را بدانیم...
من مطمئنم هنوز هم ما را نگاه میکند و حواسش به ما هست...
و خوشحال میشود وقتی میبیند ما اینقدر با هم وحدت داریم ...
بزرگترین درسی هم که به ما دادند همین وحدت امت اسلامی بود...
پس ما تا پای جان ایستادهایم در راهمان
۲۰:۵۱