عکس پروفایل ••| مَكْتَبُ الحَيَاةِ |••

••| مَكْتَبُ الحَيَاةِ |••

۱۳ هزار عضو
عکس پروفایل ••| مَكْتَبُ الحَيَاةِ |••
۱۳ هزار عضو

••| مَكْتَبُ الحَيَاةِ |••

undefined من عمل صالحا من ذكر او انثى و هو مؤمن فلنحيينه حياة طيبة.
undefined قال الامام الصادق عليه‌السلام لفضيل: تجلسون وتحدثون؟ قال: نعم، جعلت فداك. قال: ان تلك المجالس احبها، فاحيوا امرنا يا فضيل.
undefined مکتبی در مسیر حیات طیبه با احیای امر
undefined @admin_maktab
••| مَكْتَبُ الحَيَاةِ |••
حکمت ششم.pdf
undefined مرحله ۱ از حکمت ۶ #نهج‌البلاغهگنجینه اسرار، سینه عاقل است. undefined
حالا بیاین اینجوری بهش نگاه کنیم کهundefined چرا اسرار و رازها نباید گفته بشه؟
چون دو تا حالت قابل تصوره:undefined یه وقتی به دشمن‌ات میگی، خب خیلی طبیعیه که بر علیه‌ات استفاده‌اش میکنه.undefined یه وقتی به دوستت میگی، احتمال اینکه یه روزی خدایی نکرده دشمنت بشه هست و باز میشه مورد ۱.پس در هر دو حالت انگار داری آتو دست کسی میدی! undefined
به همین جهت خود مولا فرمودند:undefined سرّ تو اسیر توست و
هنگامی که آن را افشا کنی،
دیگر تو اسیر آن هستی.

``` [مشاهده نمونه سوالات مربوط به این مرحله undefined]
undefined ۱. آخرین رازی که گفتی، برای
«حل مسئله»* بود یا فقط برای «خالی شدن دل»؟ و آیا مسئله واقعاً حل شد؟

undefined ۲. اگر همان حرفی که زدی، فردا دست کسی بیفتد که نگاهش به تو عوض شده، هنوز هم حاضری مسئولیتش را بپذیری؟
undefined ۳. آیا تو رازت را گفتی… یا با گفتنش، اختیار بخشی از آینده‌ات را واگذار کردی؟
undefined ۴. اگر راز، تا وقتی نگفته می‌شود «اسیر توست»،تو امروز با حرف‌هایت مالک زندگی‌ات هستی یا گروگان آن؟




«فقط بهش گفتم، سبک شم…»
علی یک روز کاریِ سنگین را پشت سر گذاشته.در محل کارش قرار است تغییر نیرو اتفاق بیفتد و او به‌طور غیررسمی فهمیده که ممکن است اسمش در لیست جابه‌جایی باشد.
شب، با یکی از دوستان قدیمی‌اش تماس می‌گیرد.نه برای برنامه‌ریزی، نه برای مشورت حرفه‌ای…فقط برای اینکه دلش سبک شود.
می‌گوید:«بین خودمون باشه‌ها… احتمالاً منو می‌خوان بفرستن یه واحد دیگه. اعصابم خورده.»
دوستش همدردی می‌کند. مکالمه تمام می‌شود.علی احساس آرامش می‌کند… موقت.
دو هفته بعد، در جلسه‌ای رسمی، مدیر با لحنی سرد می‌گوید:«خب، بعضی‌ها از قبل خبر داشتند و انگار ذهن‌شان آماده جابه‌جایی بوده…»
علی خشک می‌شود.چند نگاه به سمتش برمی‌گردد.زمزمه‌ها شروع می‌شود.
نه کسی دقیقاً حرف او را نقل کرده،نه کسی نامی آورده…اما فضا دیگر امن نیست.
آن شب، جمله‌ای در ذهنش تکرار می‌شود:
«سرّ تو اسیر توست…
وقتی افشایش کنی، تو اسیر آن می‌شوی.»

او حالا نه فقط نگران شغلش است،بلکه درگیر حرفی است که دیگر مال او نیست.
اگر جای علی بودی،واقعاً مشکل، تصمیم مدیر بود…
یا جمله‌ای که فقط برای «سبک شدن» گفته شد؟
```*
undefined بر اساس حکمت ۲ می‌تونین بگین کجا پیش میاد که گفتن راز پیش میاد و مجازه؟؟ 🫀
undefined۹
undefined۵

۲.۷K

۶:۵۰