••| مَكْتَبُ الحَيَاةِ |••
حکمت ششم.pdf
حالا بیاین اینجوری بهش نگاه کنیم که
چون دو تا حالت قابل تصوره:
به همین جهت خود مولا فرمودند:
هنگامی که آن را افشا کنی،
دیگر تو اسیر آن هستی.
``` [مشاهده نمونه سوالات مربوط به این مرحله
«فقط بهش گفتم، سبک شم…»
علی یک روز کاریِ سنگین را پشت سر گذاشته.در محل کارش قرار است تغییر نیرو اتفاق بیفتد و او بهطور غیررسمی فهمیده که ممکن است اسمش در لیست جابهجایی باشد.
شب، با یکی از دوستان قدیمیاش تماس میگیرد.نه برای برنامهریزی، نه برای مشورت حرفهای…فقط برای اینکه دلش سبک شود.
میگوید:«بین خودمون باشهها… احتمالاً منو میخوان بفرستن یه واحد دیگه. اعصابم خورده.»
دوستش همدردی میکند. مکالمه تمام میشود.علی احساس آرامش میکند… موقت.
دو هفته بعد، در جلسهای رسمی، مدیر با لحنی سرد میگوید:«خب، بعضیها از قبل خبر داشتند و انگار ذهنشان آماده جابهجایی بوده…»
علی خشک میشود.چند نگاه به سمتش برمیگردد.زمزمهها شروع میشود.
نه کسی دقیقاً حرف او را نقل کرده،نه کسی نامی آورده…اما فضا دیگر امن نیست.
آن شب، جملهای در ذهنش تکرار میشود:
«سرّ تو اسیر توست…
وقتی افشایش کنی، تو اسیر آن میشوی.»
او حالا نه فقط نگران شغلش است،بلکه درگیر حرفی است که دیگر مال او نیست.
اگر جای علی بودی،واقعاً مشکل، تصمیم مدیر بود…
یا جملهای که فقط برای «سبک شدن» گفته شد؟```*
۲.۷K
۶:۵۰