#قصه
داستان کمد اسباب بازی ها
هدف: «پرورش قوه تخیل، ترویج مهربانی و مسولیتپذیری»
یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. در یک شهر بزرگ و شلوغ، پسرکی با پدر و مادرش در یک خانه کوچک زندگی میکردند. پسرک تمام اسباببازیهای خود را در کمد خانهشان چیده بود. هرروز درب کمد را باز میکرد و آنها را نگاه میکرد. با چند اسباببازی بازی میکرد و دوباره آنها را سرجایشان قرار میداد.روزی بعد از اینکه پسرک درب کمد را بست، توپ پشمالو از خواب اسباببازیها بیدار شد. چشمهایش را باز کرد، همه جا تاریک بود و خیلی ترسید. ناگهان، فریاد زد: من میترسم، اینجا کسی نیست؟ یکدفعه ماشین آمبولانس، بیدار شد و چراغهایش را روشن کرد. چراغهای قرمز آمبولانس، همه جای کمد اسباببازیها را روشن کرد. ناگهان همه اسباببازیها از نور او بیدار شدند و به یکدیگر نگاه کردند. توپها، ماشینها و عروسکها با تعجب به یکدیگر نگاه میکردند.اسباببازیها تا به حال در خواب رنگارنگ بودند. خوابی که مخصوص اسباببازیهاست. اگر یکی از اسباببازیها خواب ببیند و از خواب بپرد، ممکن است دیگر اسباببازیها را هم بیدار کند. مثل همین حالا که توپ پشمالو از خواب پریده بود و بقیه اسباببازیها را از خواب بیدار کرده بود.توپ پشمالو و بقیه اسباببازیها شروع کردند به خوش و بش کردن و آشنا شدن با یکدیگر. همین طور که مشغول حرف زدن و خوشحالی بودند، صدایی شنیدند. یک نفر داشت گریه میکرد. اسباببازیها نگاهی کردند و دنبال صدا گشتند.یک سرباز کوچولو افتاده بود لای درِ کمد. انگار حرکتِ در باعث شده بود، سرباز بیوفتد آن پایین. دو تا از عروسکها همراه با توپ پشمالو کمک کردند و سرباز را از لایِ در نجات دادند. وقتی سرباز را نجات دادند او هنوز هم داشت گریه و زاری میکرد. اسباببازیها با تعجب به او نگاه کردند و پرسیدند، چرا باز هم گریه میکنی؟ ما که تو را نجات دادیم. سرباز گفت: کیف و تفنگ من گم شدهاند و بدون آنها دیگر نمیتوانم یک سرباز باشم.اسباببازیها و سرباز، همه مشغول گشتن شدند. آنها همه جا را زیرورو کردند اما کیف و تفنگ را پیدا نکردند. ناگهان در کمد باز شد. پسرک، یعنی صاحب اسباببازیها آمده بود تا به اسباببازیها سر بزند. در همین حین، توپ پشمالو، تفنگ و کیف سرباز کوچولو را دید که بیرونِ کمد افتاده بودند. توپ پشمالو خودش را به زمین انداخت و خیلی آرام در گوش تفنگ و کیف گفت: زود باشید، سوار پشت من شوید تا شما را ببرم پیش سرباز کوچولو.تفنگ و کیف خیلی زود بر پشت توپ سوار شدند. توپ پشمالو که خیلی باهوش بود، آرام آرام قل خورد و رفت کنار درِ کمد منتظر شد تا پسرک در را ببند. توپ پشمالو خیلی محکم، کیف و تفنگ را بر پشت خود گرفته بود و حواسش به اطراف بود. وقتی پسرک خواست درِ کمد را ببندد، توپ پشمالو سریع خودش را به داخل کمد انداخت.سرباز کوچولو، کیف و تفنگ خودش را بر روی دوشِ توپ پشمالو دید. از خوشحالی فریاد کشید: هورررا… . او پرید و کیف و تفنگ خودش را برداشت و گفت: حالا من یک سرباز واقعی شدم. اسباببازیهای مهربون خیلی ازتون ممنونم.



چگونه از کانال منم ببینم پاکت هدیه دریافت کنیم 
سوال و راهنمایی بیشتر 
فهرست 
عضویت 
داستان کمد اسباب بازی ها
هدف: «پرورش قوه تخیل، ترویج مهربانی و مسولیتپذیری»
یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. در یک شهر بزرگ و شلوغ، پسرکی با پدر و مادرش در یک خانه کوچک زندگی میکردند. پسرک تمام اسباببازیهای خود را در کمد خانهشان چیده بود. هرروز درب کمد را باز میکرد و آنها را نگاه میکرد. با چند اسباببازی بازی میکرد و دوباره آنها را سرجایشان قرار میداد.روزی بعد از اینکه پسرک درب کمد را بست، توپ پشمالو از خواب اسباببازیها بیدار شد. چشمهایش را باز کرد، همه جا تاریک بود و خیلی ترسید. ناگهان، فریاد زد: من میترسم، اینجا کسی نیست؟ یکدفعه ماشین آمبولانس، بیدار شد و چراغهایش را روشن کرد. چراغهای قرمز آمبولانس، همه جای کمد اسباببازیها را روشن کرد. ناگهان همه اسباببازیها از نور او بیدار شدند و به یکدیگر نگاه کردند. توپها، ماشینها و عروسکها با تعجب به یکدیگر نگاه میکردند.اسباببازیها تا به حال در خواب رنگارنگ بودند. خوابی که مخصوص اسباببازیهاست. اگر یکی از اسباببازیها خواب ببیند و از خواب بپرد، ممکن است دیگر اسباببازیها را هم بیدار کند. مثل همین حالا که توپ پشمالو از خواب پریده بود و بقیه اسباببازیها را از خواب بیدار کرده بود.توپ پشمالو و بقیه اسباببازیها شروع کردند به خوش و بش کردن و آشنا شدن با یکدیگر. همین طور که مشغول حرف زدن و خوشحالی بودند، صدایی شنیدند. یک نفر داشت گریه میکرد. اسباببازیها نگاهی کردند و دنبال صدا گشتند.یک سرباز کوچولو افتاده بود لای درِ کمد. انگار حرکتِ در باعث شده بود، سرباز بیوفتد آن پایین. دو تا از عروسکها همراه با توپ پشمالو کمک کردند و سرباز را از لایِ در نجات دادند. وقتی سرباز را نجات دادند او هنوز هم داشت گریه و زاری میکرد. اسباببازیها با تعجب به او نگاه کردند و پرسیدند، چرا باز هم گریه میکنی؟ ما که تو را نجات دادیم. سرباز گفت: کیف و تفنگ من گم شدهاند و بدون آنها دیگر نمیتوانم یک سرباز باشم.اسباببازیها و سرباز، همه مشغول گشتن شدند. آنها همه جا را زیرورو کردند اما کیف و تفنگ را پیدا نکردند. ناگهان در کمد باز شد. پسرک، یعنی صاحب اسباببازیها آمده بود تا به اسباببازیها سر بزند. در همین حین، توپ پشمالو، تفنگ و کیف سرباز کوچولو را دید که بیرونِ کمد افتاده بودند. توپ پشمالو خودش را به زمین انداخت و خیلی آرام در گوش تفنگ و کیف گفت: زود باشید، سوار پشت من شوید تا شما را ببرم پیش سرباز کوچولو.تفنگ و کیف خیلی زود بر پشت توپ سوار شدند. توپ پشمالو که خیلی باهوش بود، آرام آرام قل خورد و رفت کنار درِ کمد منتظر شد تا پسرک در را ببند. توپ پشمالو خیلی محکم، کیف و تفنگ را بر پشت خود گرفته بود و حواسش به اطراف بود. وقتی پسرک خواست درِ کمد را ببندد، توپ پشمالو سریع خودش را به داخل کمد انداخت.سرباز کوچولو، کیف و تفنگ خودش را بر روی دوشِ توپ پشمالو دید. از خوشحالی فریاد کشید: هورررا… . او پرید و کیف و تفنگ خودش را برداشت و گفت: حالا من یک سرباز واقعی شدم. اسباببازیهای مهربون خیلی ازتون ممنونم.
۱۲:۰۴
#فرزندپروری
آرزوهای ما همیشه دیواری بزرگ، محکم و در عین حال نامرئی بین ما و فرزندانمان ایجاد میکند و آنها را از رسیدن به بالندگی و زندگی شاد محروم خواهد ساخت. زمانی که آرزوهای خود را با اصرار یا با تشویق فراوان به آنها تحمیل میکنیم به نوعی محترمانه اجازه انتخاب و تفکر را از آنها می گیریم بیایید به آرزوهای خود بیاهمیت شویم و بگذاریم فرزندانمان با استفاده از تفکر و مشورت با ما والدین، معلمین دلسوز مشاوران، راهنمایان، و دیگر افراد آگاه راه خود را انتخاب کنند.



چگونه از کانال منم ببینم پاکت هدیه دریافت کنیم 
سوال و راهنمایی بیشتر 
فهرست 
عضویت 
آرزوهای ما همیشه دیواری بزرگ، محکم و در عین حال نامرئی بین ما و فرزندانمان ایجاد میکند و آنها را از رسیدن به بالندگی و زندگی شاد محروم خواهد ساخت. زمانی که آرزوهای خود را با اصرار یا با تشویق فراوان به آنها تحمیل میکنیم به نوعی محترمانه اجازه انتخاب و تفکر را از آنها می گیریم بیایید به آرزوهای خود بیاهمیت شویم و بگذاریم فرزندانمان با استفاده از تفکر و مشورت با ما والدین، معلمین دلسوز مشاوران، راهنمایان، و دیگر افراد آگاه راه خود را انتخاب کنند.
۱۲:۰۷
#خرید_از_منم_ببینم
محصولات شگفت انگیز امروز با تخفیف باورنکردنی و محصولات جدید
مشاهده اطلاعات بیشتر و خرید محصولات شگفت انگیز با تخفیف باورنکردنی
مشاهده جدیدترین محصولات
(میدونستی با عضویت داخل کانال منم ببینم، هر ماه توی قرعه کشی پاکت 5 هزارتومانی شرکت داده میشی
و با خرید از محصول بالا یا سایر محصولات فروشگاه اینترنتی منم ببینم، هر ماهتوی قرعه کشی پاکت 50 هزارتومانی شرکت داده میشی
بازم بگو کانال ما بد
)



چگونه از کانال منم ببینم پاکت هدیه دریافت کنیم 
سوال و راهنمایی بیشتر 
فهرست 
عضویت 
محصولات شگفت انگیز امروز با تخفیف باورنکردنی و محصولات جدید
(میدونستی با عضویت داخل کانال منم ببینم، هر ماه توی قرعه کشی پاکت 5 هزارتومانی شرکت داده میشی
۱۲:۱۶
۱۲:۱۹
۱۲:۲۰
#همسرداری
خانمها با گفتن«من در کنار تو آرامش می یابم» یا «خیلی خوشحالم که می توانم به تو تکیه کنم»

مرد را سرشار از عشق و محبت کنند و او را بیش از پیش، به خود علاقه مند سازند.



چگونه از کانال منم ببینم پاکت هدیه دریافت کنیم 
سوال و راهنمایی بیشتر 
فهرست 
عضویت 
۱۰:۲۴
#عاشقانه
من دلم گرمه ك میمونـی ، اگه حتی زمیـن گیر شم . تهِ رویاي من اینه کنـارت با خـودت پیر شم
🩷!



چگونه از کانال منم ببینم پاکت هدیه دریافت کنیم 
سوال و راهنمایی بیشتر 
فهرست 
عضویت 
من دلم گرمه ك میمونـی ، اگه حتی زمیـن گیر شم . تهِ رویاي من اینه کنـارت با خـودت پیر شم
۱۰:۲۶
#قصه
داستان لاکی و میمونه
روزی روزگاری توی جنگل سرسبز و قشنگ قصه ی ما ، لاکی لاک پشته، میمون بازیگوش رو دید که داره آروم آروم راه می ره. لاکی ازش پرسید:” چی شده میمون بازیگوش؟ چرا داری مثل لاک پشتا آروم و آهسته راه می ری؟ اگه یه دفعه سر و کله ی یه ببر پیدا بشه تو رو به راحتی شکار می کنه، سریع بدو و از درخت برو بالا”میمون بازیگوش با ناراحتی جواب داد :”امروز صبح وقتی که داشتم بازی می کردم خوردم زمین و پاهام آسیب دید،به خاطر همین نمی تونم سریع راه برم.لاکی به میمون گفت:”در این صورت تو میتونی بیای و روی پشت من بشینی، من تو رو به هر جا که می خوای می برم و می رسونمت”میمون بازیگوش از این پیشنهاد لاکی حسابی خوشحال شد. اون در حالی که داشت روی پشت لاکی سوار می شد گفت :”خیلی ازت ممنونم لاکی،لطفا منو نزدیک درخت انبه که توی ساحل رودخونه ست پیاده کن، اون درخت شاخه های کمی داره و من به راحتی می تونم از اونا بالا برم”اینطوری بود که لاکی و میمون بازیگوش راه افتادن.لاکی رفت و رفت تا به نزدیک درخت انبه رسید، اون میمون بازیگوش رو همونجا پیاده کرد و بهش گفت :”هر موقع احتیاج داشتی جایی بری سریع به من خبر بده،من خوشحال میشم که تو رو روی پشتم سوار کنم و به هر جایی که خواستی ببرم”از اون روز به بعد میمون بازیگوش هر جا که می خواست بره لاکی رو صدا می کرد و روی پشتش سوار میشد و لاکی هم بلافاصله میمون بازیگوش رو از یه جا به یه جای دیگه میبرد ومی رسوند.این کار یه چند روزی ادامه داشت.یک روز لاکی به میمون بازیگوش گفت:”حالا که دوباره پاهات خوب شده ، بهتره که خودت راه بری و هر جایی که خواستی بری، چون در غیر این صورت راه رفتن رو فراموش میکنی و یادت میره که چطوری راه می رفتی”میمون بازیگوش خیلی عصبانی شد، اون با فریاد گفت :” فقط به خاطر اینکه چند روز به من کمک کردی داری برای من سخنرانی می کنی و منو نصیحت میکنی؟ من مجبور نیستم که به حرف ها و توصیه های تو گوش کنم”و بعد چنان محکم به لاکی لگد زد که لاکی بیچاره به پشت روی زمین افتاد.لاکی همونجور که داشت تلاش و تقلا میکرد تا بتونه روی پاهاش برگرده گفت:”تو چی کار کردی؟ منو روی پاهام قراربده وگرنه من نمیتونم حرکت کنم و راه برم”میمون بازیگوش با بدجنسی گفت:”من به شرطی به تو کمک می کنم که تو به من قول بدی که منو روی پشتت سوار میکنی و به بردن من از یه جایی به یه جای دیگه ادامه می دی”لاکی در حالی که داشت دست و پاهاش رو توی هوا تکون میداد گفت:”من کسی هستم که برای بار اول به تو کمک کرد، حالا تو داری برای من قلدری میکنی و بهم زور میگی؟ فقط منو دوباره روی پاهام بذار”میمون بازیگوش لاکی رو تهدید کرد و گفت:”در این صورت تو همین وضعیت میمونی تا زمانی که با چیزی که گفتم موافقت کنی و حرفم رو قبول کنی”در همون موقعرفیلی داشت از اونجا رد میشد که چشمش به لاکی و میمون بازیگوش افتاد. اون ایستاد و گفت:”سلام، اینجا چه اتفاقی افتاده؟ چرا اینطوری رو زمین دراز کشیدی لاکی؟ اونم اینطوری، وسط راه؟ اگر من یا هر حیوون دیگه ای پامونو اشتباهی روی تو میذاشتیم چی؟”لاکی گفت:”من از قصد اینطوری روی زمین دراز نکشیدم، میمون بازیگوش هلم داد و بهم لگد زد” فیلی با تعجب پرسید:”چرا؟”وقتی لاکی کل ماجرا رو براش تعریف کرد، فیلی خیلی عصبانی و ناراحت شد. فیلی همون موقع میمون بازیگوش رو با خرطومش برداشت و سر و ته و وارونه آویزونش کرد.بعد ازش پرسید:”الان چه احساسی داری میمون بازیگوش؟”میمون بازیگوش در حالی که داشت خواهش و التماس می کرد گفت:”لطفا منو بذار زمین،این خیلی ناراحت کننده و آزار دهنده ست”فیلی گفت:”تو همین کار رو با لاکی کردی،تو تهدیدش کردی تا زمانی که تا با خواسته و حرف تو موافقت نکنه همینطور وارونه روی زمین میذاریش.حالا من می خوام تا زمانی که تو متوجه اشتباهت نشدی و از کار زشتت خجالت نکشیدی همینطور آویزون و سر و ته نگهت دارم”میمون بازیگوش گفت:”من الان متوجه کار بد و زشت خودم شدم. لاکی من از کاری که کردم معذرت می خوام، ببخشید که قلدری کردم و بهت لگد زدم. دیگه هیچوقت همچین رفتاری نمی کنم”همون موقع فیلی میمون بازیگوش رو روی زمین گذاشت و به لاکی هم کمک کرد تا روی پاهاش قرار بگیره و بعد راهش رو ادامه داد و از اونجا رفت. لاکی و میمون بازیگوش همچنان به دوستی خودشون ادامه دادن و میمون بازیگوش سعی کرد تا با مهربونی و انجام کارهای خوب رفتار زشتش رو جبران کند.



چگونه از کانال منم ببینم پاکت هدیه دریافت کنیم 
سوال و راهنمایی بیشتر 
فهرست 
عضویت 
داستان لاکی و میمونه
روزی روزگاری توی جنگل سرسبز و قشنگ قصه ی ما ، لاکی لاک پشته، میمون بازیگوش رو دید که داره آروم آروم راه می ره. لاکی ازش پرسید:” چی شده میمون بازیگوش؟ چرا داری مثل لاک پشتا آروم و آهسته راه می ری؟ اگه یه دفعه سر و کله ی یه ببر پیدا بشه تو رو به راحتی شکار می کنه، سریع بدو و از درخت برو بالا”میمون بازیگوش با ناراحتی جواب داد :”امروز صبح وقتی که داشتم بازی می کردم خوردم زمین و پاهام آسیب دید،به خاطر همین نمی تونم سریع راه برم.لاکی به میمون گفت:”در این صورت تو میتونی بیای و روی پشت من بشینی، من تو رو به هر جا که می خوای می برم و می رسونمت”میمون بازیگوش از این پیشنهاد لاکی حسابی خوشحال شد. اون در حالی که داشت روی پشت لاکی سوار می شد گفت :”خیلی ازت ممنونم لاکی،لطفا منو نزدیک درخت انبه که توی ساحل رودخونه ست پیاده کن، اون درخت شاخه های کمی داره و من به راحتی می تونم از اونا بالا برم”اینطوری بود که لاکی و میمون بازیگوش راه افتادن.لاکی رفت و رفت تا به نزدیک درخت انبه رسید، اون میمون بازیگوش رو همونجا پیاده کرد و بهش گفت :”هر موقع احتیاج داشتی جایی بری سریع به من خبر بده،من خوشحال میشم که تو رو روی پشتم سوار کنم و به هر جایی که خواستی ببرم”از اون روز به بعد میمون بازیگوش هر جا که می خواست بره لاکی رو صدا می کرد و روی پشتش سوار میشد و لاکی هم بلافاصله میمون بازیگوش رو از یه جا به یه جای دیگه میبرد ومی رسوند.این کار یه چند روزی ادامه داشت.یک روز لاکی به میمون بازیگوش گفت:”حالا که دوباره پاهات خوب شده ، بهتره که خودت راه بری و هر جایی که خواستی بری، چون در غیر این صورت راه رفتن رو فراموش میکنی و یادت میره که چطوری راه می رفتی”میمون بازیگوش خیلی عصبانی شد، اون با فریاد گفت :” فقط به خاطر اینکه چند روز به من کمک کردی داری برای من سخنرانی می کنی و منو نصیحت میکنی؟ من مجبور نیستم که به حرف ها و توصیه های تو گوش کنم”و بعد چنان محکم به لاکی لگد زد که لاکی بیچاره به پشت روی زمین افتاد.لاکی همونجور که داشت تلاش و تقلا میکرد تا بتونه روی پاهاش برگرده گفت:”تو چی کار کردی؟ منو روی پاهام قراربده وگرنه من نمیتونم حرکت کنم و راه برم”میمون بازیگوش با بدجنسی گفت:”من به شرطی به تو کمک می کنم که تو به من قول بدی که منو روی پشتت سوار میکنی و به بردن من از یه جایی به یه جای دیگه ادامه می دی”لاکی در حالی که داشت دست و پاهاش رو توی هوا تکون میداد گفت:”من کسی هستم که برای بار اول به تو کمک کرد، حالا تو داری برای من قلدری میکنی و بهم زور میگی؟ فقط منو دوباره روی پاهام بذار”میمون بازیگوش لاکی رو تهدید کرد و گفت:”در این صورت تو همین وضعیت میمونی تا زمانی که با چیزی که گفتم موافقت کنی و حرفم رو قبول کنی”در همون موقعرفیلی داشت از اونجا رد میشد که چشمش به لاکی و میمون بازیگوش افتاد. اون ایستاد و گفت:”سلام، اینجا چه اتفاقی افتاده؟ چرا اینطوری رو زمین دراز کشیدی لاکی؟ اونم اینطوری، وسط راه؟ اگر من یا هر حیوون دیگه ای پامونو اشتباهی روی تو میذاشتیم چی؟”لاکی گفت:”من از قصد اینطوری روی زمین دراز نکشیدم، میمون بازیگوش هلم داد و بهم لگد زد” فیلی با تعجب پرسید:”چرا؟”وقتی لاکی کل ماجرا رو براش تعریف کرد، فیلی خیلی عصبانی و ناراحت شد. فیلی همون موقع میمون بازیگوش رو با خرطومش برداشت و سر و ته و وارونه آویزونش کرد.بعد ازش پرسید:”الان چه احساسی داری میمون بازیگوش؟”میمون بازیگوش در حالی که داشت خواهش و التماس می کرد گفت:”لطفا منو بذار زمین،این خیلی ناراحت کننده و آزار دهنده ست”فیلی گفت:”تو همین کار رو با لاکی کردی،تو تهدیدش کردی تا زمانی که تا با خواسته و حرف تو موافقت نکنه همینطور وارونه روی زمین میذاریش.حالا من می خوام تا زمانی که تو متوجه اشتباهت نشدی و از کار زشتت خجالت نکشیدی همینطور آویزون و سر و ته نگهت دارم”میمون بازیگوش گفت:”من الان متوجه کار بد و زشت خودم شدم. لاکی من از کاری که کردم معذرت می خوام، ببخشید که قلدری کردم و بهت لگد زدم. دیگه هیچوقت همچین رفتاری نمی کنم”همون موقع فیلی میمون بازیگوش رو روی زمین گذاشت و به لاکی هم کمک کرد تا روی پاهاش قرار بگیره و بعد راهش رو ادامه داد و از اونجا رفت. لاکی و میمون بازیگوش همچنان به دوستی خودشون ادامه دادن و میمون بازیگوش سعی کرد تا با مهربونی و انجام کارهای خوب رفتار زشتش رو جبران کند.
۱۰:۴۳
#فرزندپروری
به بقیه یاد بدید به کودکتون احترام بذارن؛1.لطفا توی جمع کودکتونو دعوا نکنید و به هیچ وجه نگید عمو دعوات میکنهها خاله آمپول میزنهها، اینطوری بقیه این خیال به سرشون میزنه که اجازه دارن کودکتونو تنبیه یا دعوا کنن.2.هروقت توی جمع کسی بچتو دعوا کرد بلندشو بچتو بغل کن و بگو کاش قبل از اینکه دعواش کنی به من میگفتی و من خودم باهاش صحبت میکردم، اینطوری دیگه هیچوقت بار دومی از سمت اون فرد وجود نخواهد داشت.3. اگر تو جمع کسی از رفتارهای بچت انتقاد کرد به هیچ عنوان تایید نکن زرنگ باش و بگو نه امروز یکم بدخوابیده بد قلق شده، امروز یکم دلش درد میکنه، تو خونه اصلا اینطوری نیست، اگر تایید کنی تا مدت ها همه بچتو با همون صفات میشناسن.



چگونه از کانال منم ببینم پاکت هدیه دریافت کنیم 
سوال و راهنمایی بیشتر 
فهرست 
عضویت 
به بقیه یاد بدید به کودکتون احترام بذارن؛1.لطفا توی جمع کودکتونو دعوا نکنید و به هیچ وجه نگید عمو دعوات میکنهها خاله آمپول میزنهها، اینطوری بقیه این خیال به سرشون میزنه که اجازه دارن کودکتونو تنبیه یا دعوا کنن.2.هروقت توی جمع کسی بچتو دعوا کرد بلندشو بچتو بغل کن و بگو کاش قبل از اینکه دعواش کنی به من میگفتی و من خودم باهاش صحبت میکردم، اینطوری دیگه هیچوقت بار دومی از سمت اون فرد وجود نخواهد داشت.3. اگر تو جمع کسی از رفتارهای بچت انتقاد کرد به هیچ عنوان تایید نکن زرنگ باش و بگو نه امروز یکم بدخوابیده بد قلق شده، امروز یکم دلش درد میکنه، تو خونه اصلا اینطوری نیست، اگر تایید کنی تا مدت ها همه بچتو با همون صفات میشناسن.
۱۰:۴۶
#جهاد_تبیین
این ویدئو خیلی بین اکانتهای غیرایرانی وایرال شده که نشون میده نتانیاهو ۳۰ ساله میگه ایران تا تولید بمب اتمی چند هفته فاصله داره
#نشر_حداکثری_با_شما



چگونه از کانال منم ببینم پاکت هدیه دریافت کنیم 
سوال و راهنمایی بیشتر 
فهرست 
عضویت 
این ویدئو خیلی بین اکانتهای غیرایرانی وایرال شده که نشون میده نتانیاهو ۳۰ ساله میگه ایران تا تولید بمب اتمی چند هفته فاصله داره
#نشر_حداکثری_با_شما
۱۰:۵۴
#خرید_از_منم_ببینم
محصولات شگفت انگیز امروز با تخفیف باورنکردنی و محصولات جدید
مشاهده اطلاعات بیشتر و خرید محصولات شگفت انگیز با تخفیف باورنکردنی
مشاهده جدیدترین محصولات
(میدونستی با عضویت داخل کانال منم ببینم، هر ماه توی قرعه کشی پاکت 5 هزارتومانی شرکت داده میشی
و با خرید از محصول بالا یا سایر محصولات فروشگاه اینترنتی منم ببینم، هر ماهتوی قرعه کشی پاکت 50 هزارتومانی شرکت داده میشی
بازم بگو کانال ما بد
)



چگونه از کانال منم ببینم پاکت هدیه دریافت کنیم 
سوال و راهنمایی بیشتر 
فهرست 
عضویت 
محصولات شگفت انگیز امروز با تخفیف باورنکردنی و محصولات جدید
(میدونستی با عضویت داخل کانال منم ببینم، هر ماه توی قرعه کشی پاکت 5 هزارتومانی شرکت داده میشی
۱۰:۵۵
۱۰:۵۷
۱۰:۵۷
۱۰:۵۸
منم ببینم
پیام
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
منم ببینم
پیام
تجزیه و تحلیل #نظرسنجی
در نظرسنجی قبل 64% آرای کاربران کانال منم ببینم روی گزینه موکول شدن مذاکرات به جلسه بعد بود که نتیجه ی نهایی هم همین شد، حالا ببینم توی این نظرسنجی پیش بینی کاربران کانال منم ببینم چه می شود؟



چگونه از کانال منم ببینم پاکت هدیه دریافت کنیم 
سوال و راهنمایی بیشتر 
فهرست 
عضویت 
در نظرسنجی قبل 64% آرای کاربران کانال منم ببینم روی گزینه موکول شدن مذاکرات به جلسه بعد بود که نتیجه ی نهایی هم همین شد، حالا ببینم توی این نظرسنجی پیش بینی کاربران کانال منم ببینم چه می شود؟
۱۱:۲۸
#همسرداری
برخی کارها تنوع خوبی برای ایجاد علاقه و محبت جدید در قلب همسر است.
گاهی سر سفره #لقمه بگیرید و به همسرتان بگویید: این لقمهی محبت و عشق است لقمهای مخصوص همسر گلم.
یا بگویید امروز دلم میخواد بهت نزدیکتر باشم. پس بیا داخل یک بشقاب غذا بخوریم.
مهم این است که گاهی از تکراریهای زندگی خارج شوید تا لذت جدید از همسرتان ببرید.



چگونه از کانال منم ببینم پاکت هدیه دریافت کنیم 
سوال و راهنمایی بیشتر 
فهرست 
عضویت 
۱۰:۳۰
#عاشقانه
«امروزبیشترازدیروزدوستتمیدارموفردابیشترازامروزواینضعفمننیست؛قدرتتوست🩷



چگونه از کانال منم ببینم پاکت هدیه دریافت کنیم 
سوال و راهنمایی بیشتر 
فهرست 
عضویت 
«امروزبیشترازدیروزدوستتمیدارموفردابیشترازامروزواینضعفمننیست؛قدرتتوست🩷
۱۰:۳۲
#قصه
داستان پنگوئن شکمو
یکی بود یکی نبود، یه پنگوئن کوچولویی بود که توی یه جزیره ی بزرگ و قشنگ زندگی می کرد. پنگوئن فقط به فکر خوردن بود. اون هی از دریا ماهی می گرفت و می خورد، نه با دوستاش بازی می کرد و نه با اونا به گردش می رفت. اون تمام وقتشو مشغول خوردن ماهی بود.پدر و مادر پنگوئن کوچولو که خیلی از دستش ناراحت بودند، بهش می گفتند: چرا نمی ری با دوستات بازی کنی؟ می گفت: مامان جون وقت ندارم، باید ماهی بگیرم. مامانش می گفت: عزیزم تو باید هر کاری رو به وقتش انجام بدی.پنگوئن کوچولو جواب می داد: مامانی نگران من نباش، من می دونم چی کار کنم. هر چی بابا و مامان پنگوئن کوچولو نصیحتش می کردند، اون گوش نمی کرد و فقط می خورد.یک روز بهاری قشنگ، چند تا پنگوئن به جزیره ی پنگوئن کوچولو اومدند. اونا کارای خیلی بامزه ای انجام می دادند، مثلاً طناب رو به دو تا میله می بستند و روش راه می رفتند. پنگوئن کوچولو خیلی از کار اونا خوشش اومد. اونا خیلی فرز و چابک بودند. برای همین براشون دست می زد و تشویقشون می کرد.اون دلش می خواست این بازی رو امتحان کنه، اما همین که رفت روی طناب، تلپی افتاد روی زمین و همه بهش خندیدند. پنگوئن کوچولو یادش رفته بود که خیلی چاقه و نمی تونه از این بازیا بکنه.پنگوئن کوچولوی بیچاره که خیلی خجالت کشیده بود، تندی از اون جا دور شد و تا چند روز پیداش نبود. اون انقدر ناراحت بود که حتی نمی تونست غذا بخوره. چند روز بعد پنگوئن کوچولو به خونه برگشت. اون دیگه به اندازه ی بقیه ی پنگوئن ها شده بود. پنگوئن کوچولو فهمید که نباید خیلی زیاد غذا بخوره، چون اون می خواد مثل بقیه ی پنگوئنا باشه و باهاشون بازی کنه.



چگونه از کانال منم ببینم پاکت هدیه دریافت کنیم 
سوال و راهنمایی بیشتر 
فهرست 
عضویت 
داستان پنگوئن شکمو
یکی بود یکی نبود، یه پنگوئن کوچولویی بود که توی یه جزیره ی بزرگ و قشنگ زندگی می کرد. پنگوئن فقط به فکر خوردن بود. اون هی از دریا ماهی می گرفت و می خورد، نه با دوستاش بازی می کرد و نه با اونا به گردش می رفت. اون تمام وقتشو مشغول خوردن ماهی بود.پدر و مادر پنگوئن کوچولو که خیلی از دستش ناراحت بودند، بهش می گفتند: چرا نمی ری با دوستات بازی کنی؟ می گفت: مامان جون وقت ندارم، باید ماهی بگیرم. مامانش می گفت: عزیزم تو باید هر کاری رو به وقتش انجام بدی.پنگوئن کوچولو جواب می داد: مامانی نگران من نباش، من می دونم چی کار کنم. هر چی بابا و مامان پنگوئن کوچولو نصیحتش می کردند، اون گوش نمی کرد و فقط می خورد.یک روز بهاری قشنگ، چند تا پنگوئن به جزیره ی پنگوئن کوچولو اومدند. اونا کارای خیلی بامزه ای انجام می دادند، مثلاً طناب رو به دو تا میله می بستند و روش راه می رفتند. پنگوئن کوچولو خیلی از کار اونا خوشش اومد. اونا خیلی فرز و چابک بودند. برای همین براشون دست می زد و تشویقشون می کرد.اون دلش می خواست این بازی رو امتحان کنه، اما همین که رفت روی طناب، تلپی افتاد روی زمین و همه بهش خندیدند. پنگوئن کوچولو یادش رفته بود که خیلی چاقه و نمی تونه از این بازیا بکنه.پنگوئن کوچولوی بیچاره که خیلی خجالت کشیده بود، تندی از اون جا دور شد و تا چند روز پیداش نبود. اون انقدر ناراحت بود که حتی نمی تونست غذا بخوره. چند روز بعد پنگوئن کوچولو به خونه برگشت. اون دیگه به اندازه ی بقیه ی پنگوئن ها شده بود. پنگوئن کوچولو فهمید که نباید خیلی زیاد غذا بخوره، چون اون می خواد مثل بقیه ی پنگوئنا باشه و باهاشون بازی کنه.
۱۰:۵۰
#فرزندپروری
خیلی از پدر و مادر ها فکر میکنن باید رفتار بچهشون تغییر کنه؛ولی واقعیت اینه: «اون چیزی که باید تغییر کنه واکنش پدر و مادرها به رفتار بچههاشونه...»



چگونه از کانال منم ببینم پاکت هدیه دریافت کنیم 
سوال و راهنمایی بیشتر 
فهرست 
عضویت 
خیلی از پدر و مادر ها فکر میکنن باید رفتار بچهشون تغییر کنه؛ولی واقعیت اینه: «اون چیزی که باید تغییر کنه واکنش پدر و مادرها به رفتار بچههاشونه...»
۵:۴۴