بازارسال شده از مسابقه منم ببینم
کد 132
ایام ولادت یگانه بانوی دو عالم، حضرت فاطمه الزهرا سلام الله علیها، روز زن و روز مادر مبارک باد
برای شرکت در مسابقه
اینجا را لمس کن
اسپانسر شما هم می توانید اسپانسر شوید
سوال و راهنمایی بیشتر 
عضویت 
برای شرکت در مسابقه
۸:۳۳
بازارسال شده از مسابقه منم ببینم
کد 131
ایام ولادت یگانه بانوی دو عالم، حضرت فاطمه الزهرا سلام الله علیها، روز زن و روز مادر مبارک باد
برای شرکت در مسابقه
اینجا را لمس کن
اسپانسر شما هم می توانید اسپانسر شوید
سوال و راهنمایی بیشتر 
عضویت 
برای شرکت در مسابقه
۸:۳۷
بازارسال شده از مسابقه منم ببینم
کد 32
ایام ولادت یگانه بانوی دو عالم، حضرت فاطمه الزهرا سلام الله علیها، روز زن و روز مادر مبارک باد
برای شرکت در مسابقه
اینجا را لمس کن
اسپانسر شما هم می توانید اسپانسر شوید
سوال و راهنمایی بیشتر 
عضویت 
برای شرکت در مسابقه
۹:۳۹
بازارسال شده از مسابقه منم ببینم
کد 40
ایام ولادت یگانه بانوی دو عالم، حضرت فاطمه الزهرا سلام الله علیها، روز زن و روز مادر مبارک باد
برای شرکت در مسابقه
اینجا را لمس کن
اسپانسر شما هم می توانید اسپانسر شوید
سوال و راهنمایی بیشتر 
عضویت 
برای شرکت در مسابقه
۹:۴۶
بازارسال شده از مسابقه منم ببینم
کد 34
ایام ولادت یگانه بانوی دو عالم، حضرت فاطمه الزهرا سلام الله علیها، روز زن و روز مادر مبارک باد
برای شرکت در مسابقه
اینجا را لمس کن
اسپانسر شما هم می توانید اسپانسر شوید
سوال و راهنمایی بیشتر 
عضویت 
برای شرکت در مسابقه
۱۰:۱۸
بازارسال شده از مسابقه منم ببینم
کد 48
ایام ولادت یگانه بانوی دو عالم، حضرت فاطمه الزهرا سلام الله علیها، روز زن و روز مادر مبارک باد
برای شرکت در مسابقه
اینجا را لمس کن
اسپانسر شما هم می توانید اسپانسر شوید
سوال و راهنمایی بیشتر 
عضویت 
برای شرکت در مسابقه
۱۰:۲۰
بازارسال شده از مسابقه منم ببینم
کد 64
ایام ولادت یگانه بانوی دو عالم، حضرت فاطمه الزهرا سلام الله علیها، روز زن و روز مادر مبارک باد
برای شرکت در مسابقه
اینجا را لمس کن
اسپانسر شما هم می توانید اسپانسر شوید
سوال و راهنمایی بیشتر 
عضویت 
برای شرکت در مسابقه
۱۰:۲۶
بازارسال شده از مسابقه منم ببینم
کد 143
ایام ولادت یگانه بانوی دو عالم، حضرت فاطمه الزهرا سلام الله علیها، روز زن و روز مادر مبارک باد
برای شرکت در مسابقه
اینجا را لمس کن
اسپانسر شما هم می توانید اسپانسر شوید
سوال و راهنمایی بیشتر 
عضویت 
برای شرکت در مسابقه
۴:۲۲
#عاشقانه
اتفاق هاےِ خوبهمیشہ مےاُفتَندمثلِ مِهرِ ” تُو” ڪہبہ دِلَــــ ـــــم “اُفتاده”مےبینے حَتّے “اُفتادڹ” هَمفعلِ قَشنگیست !وقتے پاےِ ” تُو” وَسَط باشَد …
🤍



چگونه از کانال منم ببینم پاکت هدیه دریافت کنیم 
سوال و راهنمایی بیشتر 
عضویت 
اتفاق هاےِ خوبهمیشہ مےاُفتَندمثلِ مِهرِ ” تُو” ڪہبہ دِلَــــ ـــــم “اُفتاده”مےبینے حَتّے “اُفتادڹ” هَمفعلِ قَشنگیست !وقتے پاےِ ” تُو” وَسَط باشَد …
۴:۳۶
#همسرداری
گفتنیها را به همسرتان بگویید، اما بهموقع!
منتظر نمانید به این امید که شاید روزی خودش متوجه شود.


چگونه از کانال منم ببینم پاکت هدیه دریافت کنیم 
سوال و راهنمایی بیشتر 
عضویت 
۴:۳۷
#فرزندپروری
️ یه جمله معروف بین مردم هست که میگن:"بچه ها تا کوچیکن مشکلاتشونم کوچیکه. وقتی بزرگ میشن انگار مشکلاتشونم باهاشون بزرگ میشه"!!
کاش میدونستیم که:"همه مشکلات بزرگ نوجوانها و جوانهای ما ریشه در دوران کودکی آنها دارد"و با آگاهی از نحوه پرورش و تربیت صحیح "کودکمان" از بروز مشکلات بزرگ برای او و خودمان در دورانهای بعدی پیشگیری میکردیم!


چگونه از کانال منم ببینم پاکت هدیه دریافت کنیم 
سوال و راهنمایی بیشتر 
عضویت 
کاش میدونستیم که:"همه مشکلات بزرگ نوجوانها و جوانهای ما ریشه در دوران کودکی آنها دارد"و با آگاهی از نحوه پرورش و تربیت صحیح "کودکمان" از بروز مشکلات بزرگ برای او و خودمان در دورانهای بعدی پیشگیری میکردیم!
۴:۳۹
#قصه
جوجه کوچولو
جوجه کوچولو بالاخره تخم خودشو شکست و از اون بیرون اومد. مامان مرغه با خوشحالی اونو زیر پراش گرفت و گفت:عزیزم سلام، کوچولوی من به دنیا خوش اومدی. وای، چقدر انتظار کشیدم تا تو از تخمت بیرون اومدی!جوجه کوچولو به مامان نگاه کرد و با یه صدای ناز و یواش گفت: جیک جیک سلام مامان.مامان مرغه دست جوجه کوچولو رو گرفت و از روی زمین بلندش کرد. جوجه کوچولو خیلی زود راه رفتن رو یاد گرفت.بعد یه کم آب و دونه خورد. وقتی سیر شد مامان گفت عزیزم خواهر و برادرات رفتن بیرون بازی کنن. توهم برو پیششون.جوجه کوچولو گفت مگه من خواهر و برادر دارم. مامان گفت البته که داری. اونا هم مثل تو جوجه های زرد رنگ هستند و یه خورده هم از تو بزرگترند.جوجه کوچولو گفت زرد رنگ دیگه چیه ؟مامان گفت به پرهای خودت نگاه کن. اونا زرد رنگند. جوجه کوچولو به پراش نگاه کرد و خندید و رفت.اون اول چند تا مرغابی دید که اصلا زرد نبودند. بعدش یه ببعی دید که اون هم زرد نبود. روی شاخه یه کلاغ دید که اصلا نفهمید چه رنگیه.بعد دور تا دور خودشو نگاه کرد. یه دفعه اون دورتر ها دوتا خرگوش کوچولو دید که زرد بودن. رفت جلو و گفت: آخ جون شما خواهر و برادر من هستید. شما خواهر و برادر من هستید.خرگوش ها گفتن چرا فکر کردی ما خواهر و برادرای تو هستیم ؟گفت آخه شما زرد رنگ هستید مامان بهم گفته بود خواهر و برادرای تو زرد رنگ هستند.خرگوش ها گفتند ولی ما که مثل تو نوک نداریم مثل تو پر نداریم مثل تو هم جیک جیک نمی کنیم. فقط رنگمون زرده. پس ما خواهر و برادر تو نیستیم.جوجه کوچولو با گریه گفت پس خواهر و برادر من چه جوریاند ؟خرگوشا گفتن اونا مثل تو پر دارن، نوک دارن، دوتا پا دارن و تازه مثل تو جیک جیک می کنن.همین موقع بود که یه دفعه صدای جیک جیک توجه جوجه کوچولو رو جلب کرد .دو تا جوجه شبیه خودش داشتن دنبال هم می دویدن و بازی می کردن .جوجه کوچولو پرید جلوشون و گفت سلام، شما خواهر و برادر من هستید ؟جوجه ها تا جوجه کوچولو رو دیدن فهمیدن که اون همون خواهر کوچولو شونه که تازه به دنیا اومده. با صدای بلند فریاد زدن: تولدت مبارک ،تولدت مبارکحالا دیگه جوجه کوچولو، هم خواهر و برادرشو پیدا کرده بود و هم چیزای زیادی رو فهمیده بود. او یاد گرفته بود که جوجه ها زردند، نوک دارن و جیک جیک می کنن. پر دارن که همون دستاشونه و دو تا پا دارن که باهاش راه میرن.



چگونه از کانال منم ببینم پاکت هدیه دریافت کنیم 
سوال و راهنمایی بیشتر 
عضویت 
جوجه کوچولو
جوجه کوچولو بالاخره تخم خودشو شکست و از اون بیرون اومد. مامان مرغه با خوشحالی اونو زیر پراش گرفت و گفت:عزیزم سلام، کوچولوی من به دنیا خوش اومدی. وای، چقدر انتظار کشیدم تا تو از تخمت بیرون اومدی!جوجه کوچولو به مامان نگاه کرد و با یه صدای ناز و یواش گفت: جیک جیک سلام مامان.مامان مرغه دست جوجه کوچولو رو گرفت و از روی زمین بلندش کرد. جوجه کوچولو خیلی زود راه رفتن رو یاد گرفت.بعد یه کم آب و دونه خورد. وقتی سیر شد مامان گفت عزیزم خواهر و برادرات رفتن بیرون بازی کنن. توهم برو پیششون.جوجه کوچولو گفت مگه من خواهر و برادر دارم. مامان گفت البته که داری. اونا هم مثل تو جوجه های زرد رنگ هستند و یه خورده هم از تو بزرگترند.جوجه کوچولو گفت زرد رنگ دیگه چیه ؟مامان گفت به پرهای خودت نگاه کن. اونا زرد رنگند. جوجه کوچولو به پراش نگاه کرد و خندید و رفت.اون اول چند تا مرغابی دید که اصلا زرد نبودند. بعدش یه ببعی دید که اون هم زرد نبود. روی شاخه یه کلاغ دید که اصلا نفهمید چه رنگیه.بعد دور تا دور خودشو نگاه کرد. یه دفعه اون دورتر ها دوتا خرگوش کوچولو دید که زرد بودن. رفت جلو و گفت: آخ جون شما خواهر و برادر من هستید. شما خواهر و برادر من هستید.خرگوش ها گفتن چرا فکر کردی ما خواهر و برادرای تو هستیم ؟گفت آخه شما زرد رنگ هستید مامان بهم گفته بود خواهر و برادرای تو زرد رنگ هستند.خرگوش ها گفتند ولی ما که مثل تو نوک نداریم مثل تو پر نداریم مثل تو هم جیک جیک نمی کنیم. فقط رنگمون زرده. پس ما خواهر و برادر تو نیستیم.جوجه کوچولو با گریه گفت پس خواهر و برادر من چه جوریاند ؟خرگوشا گفتن اونا مثل تو پر دارن، نوک دارن، دوتا پا دارن و تازه مثل تو جیک جیک می کنن.همین موقع بود که یه دفعه صدای جیک جیک توجه جوجه کوچولو رو جلب کرد .دو تا جوجه شبیه خودش داشتن دنبال هم می دویدن و بازی می کردن .جوجه کوچولو پرید جلوشون و گفت سلام، شما خواهر و برادر من هستید ؟جوجه ها تا جوجه کوچولو رو دیدن فهمیدن که اون همون خواهر کوچولو شونه که تازه به دنیا اومده. با صدای بلند فریاد زدن: تولدت مبارک ،تولدت مبارکحالا دیگه جوجه کوچولو، هم خواهر و برادرشو پیدا کرده بود و هم چیزای زیادی رو فهمیده بود. او یاد گرفته بود که جوجه ها زردند، نوک دارن و جیک جیک می کنن. پر دارن که همون دستاشونه و دو تا پا دارن که باهاش راه میرن.
۴:۴۳
امروز چه روزیه؟
اینجا را لمس کنید



چگونه از کانال منم ببینم پاکت هدیه دریافت کنیم 
سوال و راهنمایی بیشتر 
عضویت 
۴:۴۵
بازارسال شده از مسابقه منم ببینم
کد 140
ایام ولادت یگانه بانوی دو عالم، حضرت فاطمه الزهرا سلام الله علیها، روز زن و روز مادر مبارک باد
برای شرکت در مسابقه
اینجا را لمس کن
اسپانسر شما هم می توانید اسپانسر شوید
سوال و راهنمایی بیشتر 
عضویت 
برای شرکت در مسابقه
۶:۰۵
#قصه
جوجه تیغی ای که تیغهاش رو دوست نداشت
یکی بود یکی نبود. توی بیشه زار سرسبز کنار درخت چنار بلند جوجه تیغی کوچولویی زندگی می کرد به اسم جیمی . جیمی عاشق دویدن و بازی کردن و رقصیدن بود. اما چیزی که باعث ناراحتی اون می شد تیغ های تیزی بود که روی بدنش بود. اون دلش می خواست به راحتی بازی کنه و هرجایی که دلش می خواد بره ولی تیغ های پشتش اجازه نمی داد که اون به اندازه کافی از بازی هاش لذت ببره..یک بار که جیمی به پارک رفته بود وقتی که می خواست الاکلنگ سواری بکنه هیچ کدوم از حیوانات حاضر نبودند که با جیمی بازی کنند. اونها می گفتند که تو تیغ تیغی هستی و ما ازت می ترسیم و نمی خواهیم بهت نزدیک بشیم.جیمی هم غمگین و ناراحت به خونه برگشت. یا وقتی که همه حیوانات جنگل با هم به پیک نیک رفته بودند و چادر زده بودند هیچ کدوم از حیوانات حاضر نبودند که با جیمی داخل یک چادر بخوابند. خرسی می گفت:” آخه تو تیغ تیغی هستی و ممکنه شب تیغ هات تو بدن من فرو بره !”اینطوری بود که جیمی همیشه تنها بود و هیچ کس باهاش دوست نمیشد..یک روز صبح که جیمی از خواب بیدار شده بود و توی جنگل قدم میزد. موش کوچولو بهش نزدیک شد و گفت:” جیمی چرا ناراحتی؟ ” جیمی آهی کشید و گفت:” به خاطر تیغ هایی که دارم هیچ کس حاضر نیست با من دوست بشه .. من خیلی تنهام ..”موش کوچولو گفت:” ولی جیمی این تیغ های روی بدنت تو رو خاص و منحصر به فرد کرده ! هیچ کس شبیه تو نیست .. اجازه بده یه کم فکر کنم ببینم چطوری میتونم کمکت کنم “موشی کمی فکر کرد و یه دفعه گفت:” فهمیدم ! اگه تو یه لباس داشتی و می پوشیدی دیگه تیغ های پشتت معلوم نبود !” بعد هم سریع رفت و مشغول دوختن یک لباس برای جیمی شد.. جیمی با دیدن لباس خیلی خوشحال شد. اون با اشتیاق لباس رو پوشید و از اینکه دیگه تیغ هاش معلوم نبود خیلی خوشحال شد. بعد هم از موشی تشکر کرد و با عجله به سراغ بقیه حیوانات رفت تا شاید بالاخره بتونه دوستی پیدا کنهحیوانات با دیدن جیمی گفتند:” واای نزدیک ما نیا ، ما از تیغ های پشت تو می ترسیم ..” جیمی لبخندی زد و گفت:” کدوم تیغ ها؟ من دیگه اون تیغ ها رو ندارمخرگوش با دقت نگاهی به جیمی کرد و گفت:” نگاه کن ! اون تیغ های تیز هنوز پشت تو هستند و از لباست بیرون زدند!” بقیه حیوانات شروع به خندیدن کردند. جیمی نگاهی به لباس جدیدش کرد. خرگوش درست می گفت نوک تیغ ها از لباس جدیدش معلوم بودند. جیمی ناامید و غمگین از اونجا دور شد و دوباره به سراغ تنها دوستش یعنی موشی رفت.موشی با دیدن جیمی نزدیکش رفت و گفت:” چطوری جیمی؟ موفق شدی دوستهای جدید پیدا کنی؟” جیمی سرش رو پایین انداخت و آهی کشید و گفت:” نه .. نتونستم” موشی با تعجب گفت:” چرا؟ یعنی لباس جدید به دردت نخورد؟” جیمی گفت:” نه .. متاسفانه این تیغ های تیز از لباس جدید هم بیرون زدند و خودشون رو نشون دادند.. من هیچ وقت با وجود این تیغ ها نمی تونم به کسی نزدیک بشم”موشی یه کم فکر کرد و گفت:” نگران نباش دوست خاردار من ، من یه فکر دیگه دارم ” بعد رفت و چند دقیقه بعد با رنگ و قلمو برگشت..جیمی با تعجب گفت:” می خوای چیکار بکنی؟” جیمی با هیجان گفت:” تو از تیغ هات خسته شدی ولی در واقع اونها بخشی از بدن تو هستند و تو باید اونها رو دوست داشته باشی .. به نظرت اگه این تیغ ها رنگی باشند بیشتر دوستشون نداری؟” جیمی یه کم فکر کرد و گفت:” اوممم نمیدونم شاید.. من همیشه دوست داشتم نارنجی باشم ، میشه تیغ هامو نارنجی کنی؟” موشی خندید و گفت :” بله البته ..” و بعد با قلمو همه تیغ هاش رو نارنجی کرد.جیمی با ذوق به تیغ های رنگیش نگاهی کرد و گفت:” به نظر خیلی جالب میاد.. هیچ وقت تیغ های رنگی نداشتم ” بعد با هیجان به سراغ بقیه حیوانات رفت تا تیغ های رنگیش رو به اونها هم نشون بده ..حیوانات با دیدن یک جوجه تیغی نارنجی خیلی شگفت زده شدند. همه دوست داشتند تیغ های رنگی اون رو از نزدیک ببینند و لمس کنند. اونها به آرومی به جیمی نزدیک شدند و به تیغ های رنگیش دست زدند. خیلی زود همه حیوانات فهمیدند که اونطور که تا حالا فکر می کردند نبوده و جیمی اصلا ترسناک یا خطرناک نیست و به جیمی گفتند:” جیمی ما متاسفیم که با تو رفتار خوبی نداشتیم ، ما فکر می کردیم تو خطرناکی و اگه بهت نزدیک بشیم آسیب میبینیم .. ولی حالا فهمیدیم که تو خیلی هم مهربونی و اصلا ترسناک نیستی.. حالا وقتشه که با هم کلی بازی کنیم” بعد هم همگی به طرف پارک رفتند و مشغول بازی شدند.جیمی از اینکه بالاخره تونسته بود با حیوانات جنگل دوست بشه خیلی خوشحال بود. اون دیگه تیغ های تیزش رو دوست داشت و میدونست که عضو مهمی از بدنش هستند. بعد از اون دیگه هیچ وقت جیمی تیغ هاش رو نارنجی نکرد چون اونها رو همونطور که بودند دوست داشت و لازم نبود اونها رو تغییر بده.
عضویت 
جوجه تیغی ای که تیغهاش رو دوست نداشت
یکی بود یکی نبود. توی بیشه زار سرسبز کنار درخت چنار بلند جوجه تیغی کوچولویی زندگی می کرد به اسم جیمی . جیمی عاشق دویدن و بازی کردن و رقصیدن بود. اما چیزی که باعث ناراحتی اون می شد تیغ های تیزی بود که روی بدنش بود. اون دلش می خواست به راحتی بازی کنه و هرجایی که دلش می خواد بره ولی تیغ های پشتش اجازه نمی داد که اون به اندازه کافی از بازی هاش لذت ببره..یک بار که جیمی به پارک رفته بود وقتی که می خواست الاکلنگ سواری بکنه هیچ کدوم از حیوانات حاضر نبودند که با جیمی بازی کنند. اونها می گفتند که تو تیغ تیغی هستی و ما ازت می ترسیم و نمی خواهیم بهت نزدیک بشیم.جیمی هم غمگین و ناراحت به خونه برگشت. یا وقتی که همه حیوانات جنگل با هم به پیک نیک رفته بودند و چادر زده بودند هیچ کدوم از حیوانات حاضر نبودند که با جیمی داخل یک چادر بخوابند. خرسی می گفت:” آخه تو تیغ تیغی هستی و ممکنه شب تیغ هات تو بدن من فرو بره !”اینطوری بود که جیمی همیشه تنها بود و هیچ کس باهاش دوست نمیشد..یک روز صبح که جیمی از خواب بیدار شده بود و توی جنگل قدم میزد. موش کوچولو بهش نزدیک شد و گفت:” جیمی چرا ناراحتی؟ ” جیمی آهی کشید و گفت:” به خاطر تیغ هایی که دارم هیچ کس حاضر نیست با من دوست بشه .. من خیلی تنهام ..”موش کوچولو گفت:” ولی جیمی این تیغ های روی بدنت تو رو خاص و منحصر به فرد کرده ! هیچ کس شبیه تو نیست .. اجازه بده یه کم فکر کنم ببینم چطوری میتونم کمکت کنم “موشی کمی فکر کرد و یه دفعه گفت:” فهمیدم ! اگه تو یه لباس داشتی و می پوشیدی دیگه تیغ های پشتت معلوم نبود !” بعد هم سریع رفت و مشغول دوختن یک لباس برای جیمی شد.. جیمی با دیدن لباس خیلی خوشحال شد. اون با اشتیاق لباس رو پوشید و از اینکه دیگه تیغ هاش معلوم نبود خیلی خوشحال شد. بعد هم از موشی تشکر کرد و با عجله به سراغ بقیه حیوانات رفت تا شاید بالاخره بتونه دوستی پیدا کنهحیوانات با دیدن جیمی گفتند:” واای نزدیک ما نیا ، ما از تیغ های پشت تو می ترسیم ..” جیمی لبخندی زد و گفت:” کدوم تیغ ها؟ من دیگه اون تیغ ها رو ندارمخرگوش با دقت نگاهی به جیمی کرد و گفت:” نگاه کن ! اون تیغ های تیز هنوز پشت تو هستند و از لباست بیرون زدند!” بقیه حیوانات شروع به خندیدن کردند. جیمی نگاهی به لباس جدیدش کرد. خرگوش درست می گفت نوک تیغ ها از لباس جدیدش معلوم بودند. جیمی ناامید و غمگین از اونجا دور شد و دوباره به سراغ تنها دوستش یعنی موشی رفت.موشی با دیدن جیمی نزدیکش رفت و گفت:” چطوری جیمی؟ موفق شدی دوستهای جدید پیدا کنی؟” جیمی سرش رو پایین انداخت و آهی کشید و گفت:” نه .. نتونستم” موشی با تعجب گفت:” چرا؟ یعنی لباس جدید به دردت نخورد؟” جیمی گفت:” نه .. متاسفانه این تیغ های تیز از لباس جدید هم بیرون زدند و خودشون رو نشون دادند.. من هیچ وقت با وجود این تیغ ها نمی تونم به کسی نزدیک بشم”موشی یه کم فکر کرد و گفت:” نگران نباش دوست خاردار من ، من یه فکر دیگه دارم ” بعد رفت و چند دقیقه بعد با رنگ و قلمو برگشت..جیمی با تعجب گفت:” می خوای چیکار بکنی؟” جیمی با هیجان گفت:” تو از تیغ هات خسته شدی ولی در واقع اونها بخشی از بدن تو هستند و تو باید اونها رو دوست داشته باشی .. به نظرت اگه این تیغ ها رنگی باشند بیشتر دوستشون نداری؟” جیمی یه کم فکر کرد و گفت:” اوممم نمیدونم شاید.. من همیشه دوست داشتم نارنجی باشم ، میشه تیغ هامو نارنجی کنی؟” موشی خندید و گفت :” بله البته ..” و بعد با قلمو همه تیغ هاش رو نارنجی کرد.جیمی با ذوق به تیغ های رنگیش نگاهی کرد و گفت:” به نظر خیلی جالب میاد.. هیچ وقت تیغ های رنگی نداشتم ” بعد با هیجان به سراغ بقیه حیوانات رفت تا تیغ های رنگیش رو به اونها هم نشون بده ..حیوانات با دیدن یک جوجه تیغی نارنجی خیلی شگفت زده شدند. همه دوست داشتند تیغ های رنگی اون رو از نزدیک ببینند و لمس کنند. اونها به آرومی به جیمی نزدیک شدند و به تیغ های رنگیش دست زدند. خیلی زود همه حیوانات فهمیدند که اونطور که تا حالا فکر می کردند نبوده و جیمی اصلا ترسناک یا خطرناک نیست و به جیمی گفتند:” جیمی ما متاسفیم که با تو رفتار خوبی نداشتیم ، ما فکر می کردیم تو خطرناکی و اگه بهت نزدیک بشیم آسیب میبینیم .. ولی حالا فهمیدیم که تو خیلی هم مهربونی و اصلا ترسناک نیستی.. حالا وقتشه که با هم کلی بازی کنیم” بعد هم همگی به طرف پارک رفتند و مشغول بازی شدند.جیمی از اینکه بالاخره تونسته بود با حیوانات جنگل دوست بشه خیلی خوشحال بود. اون دیگه تیغ های تیزش رو دوست داشت و میدونست که عضو مهمی از بدنش هستند. بعد از اون دیگه هیچ وقت جیمی تیغ هاش رو نارنجی نکرد چون اونها رو همونطور که بودند دوست داشت و لازم نبود اونها رو تغییر بده.
۵:۰۳
#فرزندپروری
مادر بودنم را دوست دارم
مادر که باشی نباید سرما بخوری
یا اگه هم سرماخوردی باید زودتر خوب بشی
مادر که باشی نمیتونی تب کنی
دیگه چه برسه به اینکه لرز هم بکنی یا اگر هم تب و لرز کردی باید سعی کنی که تب و لرزت رو بچت نبینه آخه ممکنه بترسه و نگران بشه اینطوری بیشتر بهت بچسبه و ممکنه اون هم سرما بخورہ
مادر که باشی خیلی وقت نداری بشینی و بری تو هپروت و واسه خودت باشی
مادر که باشی وقتی هم عصبانی میشی و داد و بیداد میکنی بعد که بچت میخوابه میشینی به صورت معصومش نگاہ میکنی غصه می خوری که چرا نتونستی جلوی خودت رو بگیری!
مادر که باشی گاهی لحظه شماری میکنی که بچت بخوابه بعد که میخوابه و خوابش طولانی میشه دلت براش تنگ میشه!
مادر بودنم را خیلی دوست دارم
دلم ضعف میرود برای دنیای مادری
دنیایی که متعلق به خودت نیستیهمه جا حضور کسی را احساس میکنی که آنقدر بی پناہ است که فقط آغوش تو آرامش میکند
مادر بودنم را دوست دارم
هرچند در آیینه خودم را نمیبینمآن زن خسته و کم خواب در قاب آیینه را تنها وقتی میشناسم که دستهای فرشته ای به گردنم گرہ میخورند.
تقدیم به همه مادران عزیز



چگونه از کانال منم ببینم پاکت هدیه دریافت کنیم 
سوال و راهنمایی بیشتر 
عضویت 
مادر بودنم را دوست دارم
تقدیم به همه مادران عزیز
۵:۰۶
#همسرداری
عیـبپوشی کنیـد!
زن و شوهر بیشتر از هرشخص دیگری به روحیات یکدیگر آشنا هستند و متوجه عیوب هم میشوند، اما اگر این مسئله به سرزنش یکدیگر و عدم گذشت از اشتباهات منجر شود، عواقب ناخوشایندی خواهد داشت.
پس انتظار میرود همسران سیاست عیبپوشی را به جای عیبجویی در زندگی مشترکشان پیاده کنند.
باید آموخت که از اشتباه همسرتان بگذرید و درصورتی که در این زمینه موفق شدید، او نیز خواهد آموخت که «*گذشت*» لازمه زندگی مشترک است و در مقابل اشتباهات احتمالی شما از خودگذشتگی نشان خواهد داد.


چگونه از کانال منم ببینم پاکت هدیه دریافت کنیم 
سوال و راهنمایی بیشتر 
عضویت 
۵:۰۹
#عاشقانه
هفت میلیون تُنِ صدا وجود دارهولی مَن فقط با شنیدن یکیشدیوونه میشم :)



چگونه از کانال منم ببینم پاکت هدیه دریافت کنیم 
سوال و راهنمایی بیشتر 
عضویت 
هفت میلیون تُنِ صدا وجود دارهولی مَن فقط با شنیدن یکیشدیوونه میشم :)
۵:۱۰
آمار بازدید شرکت کنندگان
مسابقه ایام ولادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها تا به این لحظه



چگونه از کانال منم ببینم پاکت هدیه دریافت کنیم 
سوال و راهنمایی بیشتر 
عضویت 
۵:۱۵
بازارسال شده از مسابقه منم ببینم
کد 138
ایام ولادت یگانه بانوی دو عالم، حضرت فاطمه الزهرا سلام الله علیها، روز زن و روز مادر مبارک باد
برای شرکت در مسابقه
اینجا را لمس کن
اسپانسر شما هم می توانید اسپانسر شوید
سوال و راهنمایی بیشتر 
عضویت 
برای شرکت در مسابقه
۷:۰۰