خلاصه اولین خواستگاری رو فروردین ۹۶ رفتیم. بعد از اینکه کلی صحبتهای دونفرهی طولانی داشتیم. کلی تلاش کردم که صحنهی زندگی و مسئولیت و ابعاد همسرداری رو برای پسرم تبیین کنم.
کلی کتاب براش خریدم و مطالعه کرد و یادداشت کرد و با آدمهای مختلفی صحبت کرد تا من به این نتیجه رسیدم که به اون حداقل توانایی و آگاهی مورد نیاز برای مدیریت زندگی رسیده.
نکتهی مهم دیگهای که باعث میشد فکر کنم میتونه از پس زندگی بربیاد، روش تربیتی حاجآقام بود که از وقتی سیدمهدی خیلی کوچیک بود، بهش کارهای سنگین فراتر از سن و سالش میسپرد و زحمت کشیدن و سختی کشیدن براش موضوع تجربهنشدهای نبود. طوری که خیلیها میگفتن از همسنهای خودش پختهتره.
این جوری شد که دل رو زدیم به دریا و با امید خدا روند خواستگاری رفتن رو شروع کردیم تا اینکه بعد از دو سال به نتیجه رسید. دو سال طول کشید. پر از فراز و نشیب و خاطره.
حالا اینو میخوام مقایسه کنم با یه ماجرای دیگه.
۳۷۰
۹:۵۶