سبزهی دو روزهی عید!
" />
نرجس رستاخیز
کار هر روزش شده بود؛ صبح اول صبح، قبل از هرکاری به سمت گلهایش میرفت و کلی قربان صدقه نثارشان میکرد.چند روزی بود که آن شور همیشگی را در وجودش نمیدیدم، دقیقا از همان سحری که خبر شهادت آقا را شنیدیم.مثل همان زمان بندی همیشگیاش -دوبار در هفته- گلها را آب میداد و تمام قربان صدقههایش را جمع میکرد تا هنگام آب دادن به گلها نثارشان کند.دو روز مانده بود به لحظهی تحویل سال، گلدان سفالیای را برداشت و شروع به کاشتن بذر کرد.یادم به حرفهای چند ماه پیش افتاد که گفته بود میخواهد سبزه عید را خودش بکارد؛ دست خوبی هم داشت، تا الان هرچه گل قلمه زده بود، به ثمر نشسته بودند، خیلی از گل های پژمرده را هم دوباره احیاء کرده بود.اما دو روز قبل از عید و کاشتن سبزه برایم باورکردنی نبود.به گلدان سفالی نگاه کردم. - آخر کار خودتو کردیو سبزه کاشتی؟با لبخند همیشگیاش نگاهم کرد.-خیلی زود از خاک درمیاد، مطمئنم...نمیخواستم دلش را بشکنم ولی پوزخندی زدم و به لبه گلدان دست کشیدم.-مطمئنی؟ من که فکر نمیکنم تا لحظهی تحویل سال دربیاد... چیزی نگفت، من هم دوباره به گلدان سفالی نگاه کردم، خاک تنها چیزی بود که میدیدم.
چند ساعت مانده بود به لحظهی تحویل سال، عکس آقا را به دیوار زدم و بقیه سینها را مقابلش چیدم. گلدان گُلی را که چند ماه پیش به مناسبت تولدم برایم کاشته بود را کنار عکس گذاشتم، گلدان سفالی را کنار دیگر عکس گذاشت.نگاهم به سبزهای افتاد که فقط چند سانت رشد کرده بود.با ناباوری به سبزه دست کشیدم؛ رشد کردن سبزه برایم دنیایی از امید بود، امیدی که میرویید و از خاک سر در میآورد، حتی به اندازه چند سانت.
منظور | اتاق داستان نوجوان
@manzoor_group
باشگاه امید | خانه هنر نوجوان فارس
@OmidClub_Fa
کار هر روزش شده بود؛ صبح اول صبح، قبل از هرکاری به سمت گلهایش میرفت و کلی قربان صدقه نثارشان میکرد.چند روزی بود که آن شور همیشگی را در وجودش نمیدیدم، دقیقا از همان سحری که خبر شهادت آقا را شنیدیم.مثل همان زمان بندی همیشگیاش -دوبار در هفته- گلها را آب میداد و تمام قربان صدقههایش را جمع میکرد تا هنگام آب دادن به گلها نثارشان کند.دو روز مانده بود به لحظهی تحویل سال، گلدان سفالیای را برداشت و شروع به کاشتن بذر کرد.یادم به حرفهای چند ماه پیش افتاد که گفته بود میخواهد سبزه عید را خودش بکارد؛ دست خوبی هم داشت، تا الان هرچه گل قلمه زده بود، به ثمر نشسته بودند، خیلی از گل های پژمرده را هم دوباره احیاء کرده بود.اما دو روز قبل از عید و کاشتن سبزه برایم باورکردنی نبود.به گلدان سفالی نگاه کردم. - آخر کار خودتو کردیو سبزه کاشتی؟با لبخند همیشگیاش نگاهم کرد.-خیلی زود از خاک درمیاد، مطمئنم...نمیخواستم دلش را بشکنم ولی پوزخندی زدم و به لبه گلدان دست کشیدم.-مطمئنی؟ من که فکر نمیکنم تا لحظهی تحویل سال دربیاد... چیزی نگفت، من هم دوباره به گلدان سفالی نگاه کردم، خاک تنها چیزی بود که میدیدم.
چند ساعت مانده بود به لحظهی تحویل سال، عکس آقا را به دیوار زدم و بقیه سینها را مقابلش چیدم. گلدان گُلی را که چند ماه پیش به مناسبت تولدم برایم کاشته بود را کنار عکس گذاشتم، گلدان سفالی را کنار دیگر عکس گذاشت.نگاهم به سبزهای افتاد که فقط چند سانت رشد کرده بود.با ناباوری به سبزه دست کشیدم؛ رشد کردن سبزه برایم دنیایی از امید بود، امیدی که میرویید و از خاک سر در میآورد، حتی به اندازه چند سانت.
منظور | اتاق داستان نوجوان
باشگاه امید | خانه هنر نوجوان فارس
۱۴:۴۰