بازارسال شده از کلمـات شبگـرد| فاطمه دهقان
«مثل امید»
همه توی خیابان چشمشان به اینجا دوخته شده. طبیعی نیست که جایی موکب باشد و آهنگ علیرضا قربانی و چاووشی و... پخش کند. آن هم کجا؟ توی سینما سعدی! البته، بچه ها به اینجا میگویند پاتوق امید. دو عابر پایین پله های سینما جایی که بچه ها دمنوش گذاشته اند ایستادند. یکیشان نگاهی به لیوان ها میکند و میپرسد: چاییه؟یکی از بچه ها جواب میدهد: نه دمنوشه.به چهره اش نگاه میکنم. موهای بلند نسکافه ای اش که روی شانه هایش افتاده با لباس کرم رنگش ست شده. به چهره اش می آید.میخندد و میگوید: پس برای آرامش اعصابه.دو لیوان دمنوش برمیدارند. چشمشان به پرچم توی دست بچه ها می افتد. دختر مو نسکافه ای میگوید: یه پرچم برام میاری؟دختر همراهش نگاهش میکند: این پرچم پر از فحشه!دختر مو نسکافه ای میخندد: همه فحش هاشو به جون میخرم...پرچم را میگیرد و می روند. احساس میکنم دلم برایش تنگ میشود. برای او و آن هایی که با هم یک اشتراک مهم داریم.وطن...
۲فروردین ۱۴۰۵
" />
فاطمه دهقان
@kalamate_shabgard
همه توی خیابان چشمشان به اینجا دوخته شده. طبیعی نیست که جایی موکب باشد و آهنگ علیرضا قربانی و چاووشی و... پخش کند. آن هم کجا؟ توی سینما سعدی! البته، بچه ها به اینجا میگویند پاتوق امید. دو عابر پایین پله های سینما جایی که بچه ها دمنوش گذاشته اند ایستادند. یکیشان نگاهی به لیوان ها میکند و میپرسد: چاییه؟یکی از بچه ها جواب میدهد: نه دمنوشه.به چهره اش نگاه میکنم. موهای بلند نسکافه ای اش که روی شانه هایش افتاده با لباس کرم رنگش ست شده. به چهره اش می آید.میخندد و میگوید: پس برای آرامش اعصابه.دو لیوان دمنوش برمیدارند. چشمشان به پرچم توی دست بچه ها می افتد. دختر مو نسکافه ای میگوید: یه پرچم برام میاری؟دختر همراهش نگاهش میکند: این پرچم پر از فحشه!دختر مو نسکافه ای میخندد: همه فحش هاشو به جون میخرم...پرچم را میگیرد و می روند. احساس میکنم دلم برایش تنگ میشود. برای او و آن هایی که با هم یک اشتراک مهم داریم.وطن...
۲فروردین ۱۴۰۵
@kalamate_shabgard
۱۶:۱۴
ما دوباره سبز میشویم! و مگر نه اینکه خدای ما با تأکیدِ خداوندیاش یادمان آورد که:«آهای بندهٔ من! شک به دلت راه نده! بیتردید هر عُسر و تنگنایی را صبحی یُسرایی در راه است!» میبینی؟ بوی نرمِ بهار میانِ جوانهها و شکوفهها میپیچد. خیابانْ پر از «اللهاکبر» شده. قلبها با یقینْ عجینْ شده. دیگرخواهی باب شده. مرد از نامرد جدا شده. غبارِ فتنه پاک شده. اصلاً هوای دیگری شده! شاید واقعاً جهان دارد از نو آغاز میشود. همان نو جهانی که یادمان رفته بود آمدنش «وعدهٔ حق» الهی است. اینروزها بیشتر به آسمان نگاه کن. شاید فرج نزدیک باشد. چند وجب مانده.
راستی...
«عید فطر،روز شکفتنِ دانهها بر من و تو مبارک!»
_مطهره زارعی
منظور|اتاق داستان نوجوان
@manzoor_group
باشگاه امید|خانه هنر نوجوان فارس
@OmidClub_Fa
راستی...
«عید فطر،روز شکفتنِ دانهها بر من و تو مبارک!»
_مطهره زارعی
منظور|اتاق داستان نوجوان
باشگاه امید|خانه هنر نوجوان فارس
۱۶:۱۷
لیلی
موهای خرمایی اش را خرگوشی بسته بود.تکه گچی را با مصیبت در حیاط پیدا کرده بود.گوشه ی فرش را کنار زد.قطار ،مربع هایی را کنارهم روی زمین کشید:شییش،هَـــفت،اینم هَــــششتت تمووم شدد!زن از آشپز خانه سرکی به داخل پذیرایی کشید:نهال؟!چیکار داری می کنی؟مگه نگفتم بدو بدو نکن فقط بشین با عروسکات بازی کن؟!نهال زیر لب شعر می خواند؛_بازی چه خوبه با بچه های خوب...اوخ ،فهمید.مامانی خواهش می کنم ،قول میدم آروم بپرم!+آخه چندبار من به تو تذکر بدم!آسمونِ آبی رو برداشتی؟
نهال آره ی کش داری گفت. با دستش روی جیب برآمده اش کوبید.دستش را داخل جیب لباسش کرد و اسپری اکسیژن را بیرون آورد:ایناهاش برش داشتم،خودم حواسم هست مامانی. هر موقع که سرفه ام گرفت زودی آسمون آبی رو از جیبم در میارم!_زمین رو که گچی کردی،حداقل دمپایی هات رو بپوش لیز نخوری.اون صورتیه رو بپوشی ها بقیه ش خاکیه.+بااشه.زن، خنده ی محوی روی لب هایش نشست.به سمت آشپزخانه برگشت و با صدای بلند گفت: مواظب خودت باش!+چششم.یک و دو و سه هو چارو پنجو شیشش.مکثی کرد،سرش را به سمت پنجره برد،خرگوشی هایش را از صورتش کنار زد؛اه چقدر صدا میاد! چرا امروز انقدر هواپیما رد میشه!حتما بچه ها با مامان و باباهاشون دارن میرن مسافرت. خوش به حالشون از اون بالا تو آسمونا دارن مثل پرنده ها پرواز میکنن!به شیشه های پنجره خیره شد؛چرا شیشه ها دارن می لرزن؟چرا صداها هی دارن بلند تر میشن؟وای چرا سرفه ام گرفته من که خیلی نپریدم بالا!سرش را پایین آورد،دست کرد توی جیب لباسش ؛آسموون آبیی کجاایی؟!
زن از آشپزخانه بیرون پرید. سرفه اش گرفته بود،گچ های سقف روی سرش ریخته بودند.صدایش می لرزید؛نهااال، نهاال کجایی ماماان؟؟!
فائزه زارعی
منظور|اتاق داستان نوجوان
@manzoor_group
باشگاه امید|خانه هنر نوجوان فارس
@OmidClub_Fa
موهای خرمایی اش را خرگوشی بسته بود.تکه گچی را با مصیبت در حیاط پیدا کرده بود.گوشه ی فرش را کنار زد.قطار ،مربع هایی را کنارهم روی زمین کشید:شییش،هَـــفت،اینم هَــــششتت تمووم شدد!زن از آشپز خانه سرکی به داخل پذیرایی کشید:نهال؟!چیکار داری می کنی؟مگه نگفتم بدو بدو نکن فقط بشین با عروسکات بازی کن؟!نهال زیر لب شعر می خواند؛_بازی چه خوبه با بچه های خوب...اوخ ،فهمید.مامانی خواهش می کنم ،قول میدم آروم بپرم!+آخه چندبار من به تو تذکر بدم!آسمونِ آبی رو برداشتی؟
نهال آره ی کش داری گفت. با دستش روی جیب برآمده اش کوبید.دستش را داخل جیب لباسش کرد و اسپری اکسیژن را بیرون آورد:ایناهاش برش داشتم،خودم حواسم هست مامانی. هر موقع که سرفه ام گرفت زودی آسمون آبی رو از جیبم در میارم!_زمین رو که گچی کردی،حداقل دمپایی هات رو بپوش لیز نخوری.اون صورتیه رو بپوشی ها بقیه ش خاکیه.+بااشه.زن، خنده ی محوی روی لب هایش نشست.به سمت آشپزخانه برگشت و با صدای بلند گفت: مواظب خودت باش!+چششم.یک و دو و سه هو چارو پنجو شیشش.مکثی کرد،سرش را به سمت پنجره برد،خرگوشی هایش را از صورتش کنار زد؛اه چقدر صدا میاد! چرا امروز انقدر هواپیما رد میشه!حتما بچه ها با مامان و باباهاشون دارن میرن مسافرت. خوش به حالشون از اون بالا تو آسمونا دارن مثل پرنده ها پرواز میکنن!به شیشه های پنجره خیره شد؛چرا شیشه ها دارن می لرزن؟چرا صداها هی دارن بلند تر میشن؟وای چرا سرفه ام گرفته من که خیلی نپریدم بالا!سرش را پایین آورد،دست کرد توی جیب لباسش ؛آسموون آبیی کجاایی؟!
زن از آشپزخانه بیرون پرید. سرفه اش گرفته بود،گچ های سقف روی سرش ریخته بودند.صدایش می لرزید؛نهااال، نهاال کجایی ماماان؟؟!
فائزه زارعی
منظور|اتاق داستان نوجوان
باشگاه امید|خانه هنر نوجوان فارس
۹:۳۰
بازارسال شده از کلمـات شبگـرد| فاطمه دهقان
«خیلی دور، خیلی نزدیک»
توی ماشین خوابم برده بود، با صدای انفجار شدید از خواب میپرم. یاد حرف بزرگواری میافتم که غروب میگفت: جنگنده ها چیشدن؟ انگار دو روزه دیگه شیراز نیستن. با خودم میگویم اگر اینجا بود میگفتم: بیا این هم جنگنده هایی که انقدر دلتنگشون بودی. طبق روال هر حمله صدای پیام های گوشی ام بلند میشود._خوبی؟_حالت چطوره؟_طرف شما رو هم زدن؟_پاشین بیاین خونه ما امن تره.جواب همه را میدهم، زنده ام. کل آسمان را ابر گرفته. خدا خدا میکنم رعد و برقی در کار نباشد. قبل از جنگ هم صدای رعد و برق برایم ترسناک بود. حالا که به سبزه هم آراسته شده. صدای جنگنده را دوباره میشنوم. میپرسم: برگشت؟_صدای موتوره. حالا درسته گرده ولی هر گردی که گردو نیست.میخندم. جنگ کارم را به جایی رسانده که صدای موتور را با جنگنده اشتباه میگیرم. چند دقیقه بعد دوباره جایی را میزنند. صدای انفجار بلند است و نزدیک. خیلی نزدیک. انقدر که احساس میکنم ممکن است سقف ماشین روی سرم بریزد. چیزی را نزدیک خودم میبینم که تا قبل از این همیشه برایم دور بود. خیلی دور. گوشی ام را باز میکنم. فکر نمیکردم روزی همچین حرفی را بزنم. مینویسم:_فردا کجایی؟ میای بشینیم وصیت نامه بنویسیم؟
" />
فاطمه دهقان۵ فروردین ۱۴۰۵
@kalamate_shabgard
توی ماشین خوابم برده بود، با صدای انفجار شدید از خواب میپرم. یاد حرف بزرگواری میافتم که غروب میگفت: جنگنده ها چیشدن؟ انگار دو روزه دیگه شیراز نیستن. با خودم میگویم اگر اینجا بود میگفتم: بیا این هم جنگنده هایی که انقدر دلتنگشون بودی. طبق روال هر حمله صدای پیام های گوشی ام بلند میشود._خوبی؟_حالت چطوره؟_طرف شما رو هم زدن؟_پاشین بیاین خونه ما امن تره.جواب همه را میدهم، زنده ام. کل آسمان را ابر گرفته. خدا خدا میکنم رعد و برقی در کار نباشد. قبل از جنگ هم صدای رعد و برق برایم ترسناک بود. حالا که به سبزه هم آراسته شده. صدای جنگنده را دوباره میشنوم. میپرسم: برگشت؟_صدای موتوره. حالا درسته گرده ولی هر گردی که گردو نیست.میخندم. جنگ کارم را به جایی رسانده که صدای موتور را با جنگنده اشتباه میگیرم. چند دقیقه بعد دوباره جایی را میزنند. صدای انفجار بلند است و نزدیک. خیلی نزدیک. انقدر که احساس میکنم ممکن است سقف ماشین روی سرم بریزد. چیزی را نزدیک خودم میبینم که تا قبل از این همیشه برایم دور بود. خیلی دور. گوشی ام را باز میکنم. فکر نمیکردم روزی همچین حرفی را بزنم. مینویسم:_فردا کجایی؟ میای بشینیم وصیت نامه بنویسیم؟
@kalamate_shabgard
۱۵:۴۶
چقدر جایتان بر دیوارهٔ سطلهای زبالهٔ شهر خوب است. شما تمامِ جهان را برایمان به زبالهدان مبدل کردید حال آنکه خودْ تمامِ مفهومش بودید. امروز نوبتِ برگشتنِ هرکس به لانهاش شده پس گورتان گم باد ای همیشه آشغالهایِ تاریخ. یادمان نمیرود چقدر پَست و بدبو و اضافي بودید.
" />
مطهره زارعی@mohajer128
منظور | اتاق داستان نوجوان
@manzoor_group
باشگاه امید | خانه هنر نوجوان فارس
@OmidClub_Fa
منظور | اتاق داستان نوجوان
باشگاه امید | خانه هنر نوجوان فارس
۱۵:۰۶
یک ماه گذشت و این نخستین سال بود که بیتو تحویل شد و هنوز مچالهٔ این همه اندوهم که لحظه لحظه روحم را بلعیده. هنوز مَجالش نرسیده سر صبر برایت زاٰری کنیم عزیزِ روحم! برای تو و برای غُنچههای پشتِ نیمکتِ میناٰب. برای تو و پیکرهایِ کبودِ سردشدهٔ دریاسوارانِ دناٰ روی موجهای خلیجفارس، برای تو و حلمایِ تبریزی با روزهای مبهمِ پیشِ رو.برای تو و همهٔ آدمهای عزاٰدیدهٔ محکمِ این خانه، یک ماه اشکِ نریختهام.
نهم فروردینِ صفر پنج.
🩹#ماهگردِ_درد
" />
مطهره زارعی https://ble.ir/mohajer128
منظور | اتاق داستان نوجوان
@manzoor_group
باشگاه امید | خانه هنر نوجوان فارس
@OmidClub_Fa
نهم فروردینِ صفر پنج.
منظور | اتاق داستان نوجوان
باشگاه امید | خانه هنر نوجوان فارس
۱۴:۳۷
این روزها که خبرگذاری ها را بالا و پایین می کنم؛ با هر پست، اشک ،گونه هایم را خیس می کند و بغض گلویم را تیغ می کشد.میان عکس ها که می گردم چشمم بیش از ده ها مرتبه عروسک های خونی را دیده.عروسک های خاکی را،عروسک های پاره شده را،عروسک هایی که زیر آوار مانده اند.یکباره این دخترِ جوانِ خیره به گوشی می رود و کودک درونم،همان دختر بچه ای که بزرگسالی ام آزارش می دهد بیرون می پرد.چشم هایش را می بندد و بی توجه فریاد می زند.برای آن عروسک ها که خانۀشان آوار شده،تنشان زخمی شده و کسی نیست که از زیر آوار بیرون بکشدشان و تن پنبهایشان را بدوزد.می ترسید که دیگر آن کسی که برایشان مادری می کرده زنده نباشد!آن کسی که شب ها در آغوشش می خوابیدند، نکند حالا خاک را در آغوش گرفته باشد؟اشک می ریخت.می دانستم چرا؛برای یتیم شدن عروسک ها اشک می ریخت.دلش می خواست از بند این تن بزرگسال بیرون بپرد و برود برای تمام آن عروسک های یتیم مادری کند.
" />
فائزه زارعی
منظور | اتاق داستان نوجوان
@manzoor_group
باشگاه امید | خانه هنر نوجوان فارس
@OmidClub_Fa
منظور | اتاق داستان نوجوان
باشگاه امید | خانه هنر نوجوان فارس
۱۴:۴۰
سبزهی دو روزهی عید!
" />
نرجس رستاخیز
کار هر روزش شده بود؛ صبح اول صبح، قبل از هرکاری به سمت گلهایش میرفت و کلی قربان صدقه نثارشان میکرد.چند روزی بود که آن شور همیشگی را در وجودش نمیدیدم، دقیقا از همان سحری که خبر شهادت آقا را شنیدیم.مثل همان زمان بندی همیشگیاش -دوبار در هفته- گلها را آب میداد و تمام قربان صدقههایش را جمع میکرد تا هنگام آب دادن به گلها نثارشان کند.دو روز مانده بود به لحظهی تحویل سال، گلدان سفالیای را برداشت و شروع به کاشتن بذر کرد.یادم به حرفهای چند ماه پیش افتاد که گفته بود میخواهد سبزه عید را خودش بکارد؛ دست خوبی هم داشت، تا الان هرچه گل قلمه زده بود، به ثمر نشسته بودند، خیلی از گل های پژمرده را هم دوباره احیاء کرده بود.اما دو روز قبل از عید و کاشتن سبزه برایم باورکردنی نبود.به گلدان سفالی نگاه کردم. - آخر کار خودتو کردیو سبزه کاشتی؟با لبخند همیشگیاش نگاهم کرد.-خیلی زود از خاک درمیاد، مطمئنم...نمیخواستم دلش را بشکنم ولی پوزخندی زدم و به لبه گلدان دست کشیدم.-مطمئنی؟ من که فکر نمیکنم تا لحظهی تحویل سال دربیاد... چیزی نگفت، من هم دوباره به گلدان سفالی نگاه کردم، خاک تنها چیزی بود که میدیدم.
چند ساعت مانده بود به لحظهی تحویل سال، عکس آقا را به دیوار زدم و بقیه سینها را مقابلش چیدم. گلدان گُلی را که چند ماه پیش به مناسبت تولدم برایم کاشته بود را کنار عکس گذاشتم، گلدان سفالی را کنار دیگر عکس گذاشت.نگاهم به سبزهای افتاد که فقط چند سانت رشد کرده بود.با ناباوری به سبزه دست کشیدم؛ رشد کردن سبزه برایم دنیایی از امید بود، امیدی که میرویید و از خاک سر در میآورد، حتی به اندازه چند سانت.
منظور | اتاق داستان نوجوان
@manzoor_group
باشگاه امید | خانه هنر نوجوان فارس
@OmidClub_Fa
کار هر روزش شده بود؛ صبح اول صبح، قبل از هرکاری به سمت گلهایش میرفت و کلی قربان صدقه نثارشان میکرد.چند روزی بود که آن شور همیشگی را در وجودش نمیدیدم، دقیقا از همان سحری که خبر شهادت آقا را شنیدیم.مثل همان زمان بندی همیشگیاش -دوبار در هفته- گلها را آب میداد و تمام قربان صدقههایش را جمع میکرد تا هنگام آب دادن به گلها نثارشان کند.دو روز مانده بود به لحظهی تحویل سال، گلدان سفالیای را برداشت و شروع به کاشتن بذر کرد.یادم به حرفهای چند ماه پیش افتاد که گفته بود میخواهد سبزه عید را خودش بکارد؛ دست خوبی هم داشت، تا الان هرچه گل قلمه زده بود، به ثمر نشسته بودند، خیلی از گل های پژمرده را هم دوباره احیاء کرده بود.اما دو روز قبل از عید و کاشتن سبزه برایم باورکردنی نبود.به گلدان سفالی نگاه کردم. - آخر کار خودتو کردیو سبزه کاشتی؟با لبخند همیشگیاش نگاهم کرد.-خیلی زود از خاک درمیاد، مطمئنم...نمیخواستم دلش را بشکنم ولی پوزخندی زدم و به لبه گلدان دست کشیدم.-مطمئنی؟ من که فکر نمیکنم تا لحظهی تحویل سال دربیاد... چیزی نگفت، من هم دوباره به گلدان سفالی نگاه کردم، خاک تنها چیزی بود که میدیدم.
چند ساعت مانده بود به لحظهی تحویل سال، عکس آقا را به دیوار زدم و بقیه سینها را مقابلش چیدم. گلدان گُلی را که چند ماه پیش به مناسبت تولدم برایم کاشته بود را کنار عکس گذاشتم، گلدان سفالی را کنار دیگر عکس گذاشت.نگاهم به سبزهای افتاد که فقط چند سانت رشد کرده بود.با ناباوری به سبزه دست کشیدم؛ رشد کردن سبزه برایم دنیایی از امید بود، امیدی که میرویید و از خاک سر در میآورد، حتی به اندازه چند سانت.
منظور | اتاق داستان نوجوان
باشگاه امید | خانه هنر نوجوان فارس
۱۴:۴۰
بازارسال شده از اصل ماجرا
مسافر تاریخ.mp3
۰۶:۱۳-۶.۵ مگابایت
«مسافر تاریخ»قسمت اول از مجموعه کلیپ صوتی | هم نفس
نویسنده: فاطمه کوشکیگوینده: مبینا کرمیگرافیک: فاطمه محتشمیتدوینگر: مبینا کرمی
اصل ماجرا
| @aslemajara
نویسنده: فاطمه کوشکیگوینده: مبینا کرمیگرافیک: فاطمه محتشمیتدوینگر: مبینا کرمی
۱۱:۴۵
«مجموعه کلیپ صوتی هم نفس»به همت نوجوانان تیم رسانهای دخترانۀ pov @pov_mediaو همچنین نویسندگان اتاق داستان منظور، تولید شده است. قسمت های بعد را میتوانید در کانال اصل ماجرا دنبال کنید.
منظور | اتاق داستان نوجوان
@manzoor_groupباشگاه امید | خانه هنر نوجوان فارس
@OmidClub_Fa
منظور | اتاق داستان نوجوان
۱۲:۰۴
میگویند شب اول قبر فرد، میشود شب شام غریبان او.یک رسم قدیمی ایرانی به تأسی از شام غریبان اباعبدالله...نمیدانم به اصطلاح عرفی شب شام غریبانتان چه تاریخی میشود،اما چه کسی میداند حال ما را؟عرف دل غمزده ما میگوید که از آن شبی که شما از این دنیا رخت سفر بستهاید، هر شب ما شده شام غریبان!نه فقط شب ها، که روزهایمان هم تیره و تار شدهاند!تو گویی انگار که دنیا را رنگ خاکستری زده باشند.«شام غریبان»عجب واژهای! عجب جملهای! عجب کتابی!آری ما غریبیم، همانطور که شما غریب بودید و غریبانه هم به شهادت رسیدید، دقیقا مثل مولایتان علی (ع).آری ما غریبهایم با مرام و مسلک چسبیده به زمینها، همانطور که شما غریبه بودید با هر چه بوی تعلق به غیر حضرت عشق میداد، دقیقا مثل مولایتان علی (ع).شما شبیه ترین به محبوبتان بودید و در شبیه ترین حالت به او هم شهید شدید.مسافر سفر لقاءالله بودید.سالک الی الله!علی وارانه زیستید و علی وارانه هم رفتید...۱۴۰۰ سال پیش میگفتند: مگر علی نماز هم میخواند؟! و خدا او را در محراب و در حال نماز شهید کرد تا غربتش به همه ثابت شود.۱۴۰۰ سال بعدش باز میگفتند: مگر علی روی زمین هم میآید؟!و خدا طرح شهادت شما را جوری چید که شما را در بیت سادهتان و نه در پناهگاه شهید کند تا به همه غربت چندین و چند سالهتان ثابت شود.ماه رمضان، علی، شهادتآه چه کلمات سخت و جانکاهی!یک دنیا حرف پشتشان هست،یک دنیا حرف تلخ و دلناخواه.یک عالمه داستان واقعی که نیاز به هزاران هزار شب شام غریبان دارند!و امان از غربت و تنهایی میان جمع!اصلا انگار غم و غربت با شیعه عجین شده است.آریما، هم غریبیم و هم غریبه، در میان زمینیها و با زمینی ها!
: مبینا کرمیسحرگاه بیست و یکم فروردینماه هزار و چهارصد و پنج...
منظور | اتاق داستان نوجوان
@manzoor_group
باشگاه امید | خانه هنر نوجوان فارس
@OmidClub_Fa
منظور | اتاق داستان نوجوان
باشگاه امید | خانه هنر نوجوان فارس
۱۶:۴۲
بازارسال شده از اصل ماجرا
پرواز پروانهها.mp3
۰۵:۲۰-۵.۹ مگابایت
«پرواز پروانهها»قسمت سوم از مجموعه کلیپ صوتی | هم نفس
نویسندگان:مبینا کرمی، فائزه زارعی، مریم کمالی نژادگوینده: مبینا کرمیگرافیک: فاطمه محتشمی
اصل ماجرا
| @aslemajara
نویسندگان:مبینا کرمی، فائزه زارعی، مریم کمالی نژادگوینده: مبینا کرمیگرافیک: فاطمه محتشمی
۱۱:۴۶
«آرزویِ دیرینه»
تو همانی بودی که هر سال وقتی اسم «مسابقات قرآن اوقاف» میآمد، پشتبندش یادت میافتادم. میدانستم که هرکس رتبهدارِ این مسابقات باشد، برای دیدار با تو در آن محفل صمیمیِ قرآنی دعوت میشود. هر وقت میخواستم برای مسابقات ثبتنام کنم، ته دلم آرزو میکردم رتبه بیاورم تا بتوانم تو را ببینم؛ بنشینم روی آن زیلوهای آبی، همهٔ وجودم بشود گوشی که صدای قاری را میشنود، چشمی که قرآن خواندنِ تو را میبیند و بعد از هر فرازِ تلاوت، صدایم بپیچد میانِ اللهاللههای جمعیت و با خودم بگویم: «خوابم یا بیدار؟».
امروز ثبتنامِ «مسابقات قرآن اوقاف» شروع شده آقای من! قلب من هنوز جامانده در آن آخرین محفلِ قرآنی که عصرِ پنجشنبه سیام بهمنِ چهارصد و چهار از تلویزیون دیدمش و حالا برای همیشه تمام شده. دیگر نیستی تا رویِ آن صندلی چوبی بنشینی، رحلِ قشنگت را جلوی زانوهایت بگذاری و از همهٔ آدمها با دقتتر به تلاوتهای ما گوش بدهی، بیشتر از همهْ ما را تشویق کنی، ما را درک کنی، ما را ببینی، به ما شخصیت بدهی، برایمان دعا کنی، با ریزبینیِ تمام یادمان بیاوری کدام قاری چه شکلی خوانْد و دیگری سبکش چهجور بود و یادمان بدهی این قرآن نه فقط برای شیوا خواندن که برای آدم شدنِ ماهاست. حالا که دارم برایت مینویسم قلبم از یادآوری این لحظهها، برای هیچوقت تو را ندیدن، صدای اللهالله گفتنت را از نزدیک نشنیدن، برای ننشستن روی آن زیلوها و برای نرسیدن به آن آرزویِ بزرگِ دیرینهام، برای همهاش قلبم تیر میکشد و نمیدانم جای خالی تو با چه پر میشود! واقعاً نمیدانم و هر بار سرگردان میشوم، پناه میبرم به همان قرآنی که هر دفعه بازش میکنم، چهرهٔ تو را از لابهلایِ آیاتش میبینم و صدایِ گرمِ پدرانهات را میشنوم وقتی در حسینیهٔ امام هستی و داری با ما صحبت میکنی. راستی! تولدت مبارک قرآنیترین رهبر دنیا...
" />
مطهره زارعی
منظور | اتاق داستان نوجوان
@manzoor_group
باشگاه امید | خانه هنر نوجوان فارس
@OmidClub_Fa
تو همانی بودی که هر سال وقتی اسم «مسابقات قرآن اوقاف» میآمد، پشتبندش یادت میافتادم. میدانستم که هرکس رتبهدارِ این مسابقات باشد، برای دیدار با تو در آن محفل صمیمیِ قرآنی دعوت میشود. هر وقت میخواستم برای مسابقات ثبتنام کنم، ته دلم آرزو میکردم رتبه بیاورم تا بتوانم تو را ببینم؛ بنشینم روی آن زیلوهای آبی، همهٔ وجودم بشود گوشی که صدای قاری را میشنود، چشمی که قرآن خواندنِ تو را میبیند و بعد از هر فرازِ تلاوت، صدایم بپیچد میانِ اللهاللههای جمعیت و با خودم بگویم: «خوابم یا بیدار؟».
امروز ثبتنامِ «مسابقات قرآن اوقاف» شروع شده آقای من! قلب من هنوز جامانده در آن آخرین محفلِ قرآنی که عصرِ پنجشنبه سیام بهمنِ چهارصد و چهار از تلویزیون دیدمش و حالا برای همیشه تمام شده. دیگر نیستی تا رویِ آن صندلی چوبی بنشینی، رحلِ قشنگت را جلوی زانوهایت بگذاری و از همهٔ آدمها با دقتتر به تلاوتهای ما گوش بدهی، بیشتر از همهْ ما را تشویق کنی، ما را درک کنی، ما را ببینی، به ما شخصیت بدهی، برایمان دعا کنی، با ریزبینیِ تمام یادمان بیاوری کدام قاری چه شکلی خوانْد و دیگری سبکش چهجور بود و یادمان بدهی این قرآن نه فقط برای شیوا خواندن که برای آدم شدنِ ماهاست. حالا که دارم برایت مینویسم قلبم از یادآوری این لحظهها، برای هیچوقت تو را ندیدن، صدای اللهالله گفتنت را از نزدیک نشنیدن، برای ننشستن روی آن زیلوها و برای نرسیدن به آن آرزویِ بزرگِ دیرینهام، برای همهاش قلبم تیر میکشد و نمیدانم جای خالی تو با چه پر میشود! واقعاً نمیدانم و هر بار سرگردان میشوم، پناه میبرم به همان قرآنی که هر دفعه بازش میکنم، چهرهٔ تو را از لابهلایِ آیاتش میبینم و صدایِ گرمِ پدرانهات را میشنوم وقتی در حسینیهٔ امام هستی و داری با ما صحبت میکنی. راستی! تولدت مبارک قرآنیترین رهبر دنیا...
منظور | اتاق داستان نوجوان
باشگاه امید | خانه هنر نوجوان فارس
۱۸:۲۷
«شعر های بی امین»
این روز های ما دارد عجیب سخت میگذرد. تقصیر خودمان نیست. به کجا نگاه کنیم که اثر و ردی از تو نباشد؟به شعر که بیت بیتش عطر حضور تو را دارد؟ یا به غزل هایی که چشم و چراغشان تو بودی؟بگو کجا حضور نداری؟در کدام محفل هنری صاحب نظر و دیدگاه نبودی؟کدام رمان معروف خارجی و ایرانی را نخوانده بودی؟با کدام سبک موسیقی آشنا نبودی؟ تو بودی که گفتی تئاتر منبر و بلکه فراتر از منبر است.تو بودی که به اهالی سینما گفتی من تا حد زیادی کلید پیشرفت کشور را دست شما میدانم و این شأن را برای سینما قائلم.تو گفتی هنر یک موهبت الهی و یک حقیقت بسیار فاخر است.تو همان کسی بودی که حتی وقتی انگشترت را به آقای حسن روح الامین دادی بعدا پیام فرستادی که هنرمند ها روحیه لطیفی دارند نکند ایشان دوست داشته باشند سنگ انگشترشان به جای مشکی رنگ سرخ یا رنگ سرزنده تری داشته باشد...حالا تو نیستی،تو نیستی و شعر بی پناه و امین شده. نه فقط شعر که تمام اهالی هنر انقلاب یتیم شده اند. دیشب یکی از دوستان کلمه قشنگی را برای توصیف شما استفاده کرد.تولدت مبارک هنر دوست ترین رهبر دنیا،تولدت مبارک پدرِ هنرِ انقلاب...
" />
فاطمه دهقان
منظور | اتاق داستان نوجوان
@manzoor_group
باشگاه امید | خانه هنر نوجوان فارس
@OmidClub_Fa
این روز های ما دارد عجیب سخت میگذرد. تقصیر خودمان نیست. به کجا نگاه کنیم که اثر و ردی از تو نباشد؟به شعر که بیت بیتش عطر حضور تو را دارد؟ یا به غزل هایی که چشم و چراغشان تو بودی؟بگو کجا حضور نداری؟در کدام محفل هنری صاحب نظر و دیدگاه نبودی؟کدام رمان معروف خارجی و ایرانی را نخوانده بودی؟با کدام سبک موسیقی آشنا نبودی؟ تو بودی که گفتی تئاتر منبر و بلکه فراتر از منبر است.تو بودی که به اهالی سینما گفتی من تا حد زیادی کلید پیشرفت کشور را دست شما میدانم و این شأن را برای سینما قائلم.تو گفتی هنر یک موهبت الهی و یک حقیقت بسیار فاخر است.تو همان کسی بودی که حتی وقتی انگشترت را به آقای حسن روح الامین دادی بعدا پیام فرستادی که هنرمند ها روحیه لطیفی دارند نکند ایشان دوست داشته باشند سنگ انگشترشان به جای مشکی رنگ سرخ یا رنگ سرزنده تری داشته باشد...حالا تو نیستی،تو نیستی و شعر بی پناه و امین شده. نه فقط شعر که تمام اهالی هنر انقلاب یتیم شده اند. دیشب یکی از دوستان کلمه قشنگی را برای توصیف شما استفاده کرد.تولدت مبارک هنر دوست ترین رهبر دنیا،تولدت مبارک پدرِ هنرِ انقلاب...
منظور | اتاق داستان نوجوان
باشگاه امید | خانه هنر نوجوان فارس
۱۸:۲۸
‹فرماندۀسرزمیننجیبزادگان›
ایرانیِ حقیقی شما بودید که تا لحظۀ آخرِحیاتتان در این کشور ماندید. آرش ها تربیت کردید تا از مرز هایمان پاسداری کنید. مانند کیومرث و هوشنگ در برابر اهریمن های زمان ایستادید. مانند فریدون شاخِ دیوِ زمانه را شکستید. آنقدر رستم ها و سیاوش ها تربیت کردید که خواب را بر چشمان دشمنانِ این خاک حرام کردهاند. برایمان مکتبی ساختید که در آن درس پاسداری از کشور و ارزشهایمان را آموختیم. شما علاوه بر تلاش هایتان برای حفظ این سرزمین، به ما درس خداپرستی و یکتا پرستی را عمیقاً آموزش دادید.شما نیز؛ «جهان گشتپرازدینِاسلامِاو، بهگیتیفروزندهایاماو» را پاس داشتید، و حب پیمبر و اهل بیت علیهم السلام را از دلِخود روانۀ دلهای ما کردید.شما بودید که در این سفرِ پرمخاطره هم در دنیا پیشوا و راهنمای ما شدید و هم برای مقصدِ اخروی توشه هایمان را پربار کردید.نمیدانم هنگام پایان نماز زمانی که پشتسر را نظر می کردید، بهیادِ مسلمبنعقیل اشک از گوشۀ چشمانتان جاری می شد یا نه، اما تنها شما بودید که؛ امیدِ یکجهانْ انسان بودید.می خواستم بگویم دیگر اینجا نیستید که شمع های روی کیک را با نفس گرمتان خاموش کنید. یادم آمد آنوقت ها که بودید هم هیچیک از ما نمیدانستیم که امروز از ورقِ تاریخ اصلا چه روزی است؟! تا بودید، هردَم جانفدای شما بودم. اکنون هم جانفدای راهِ شما و فرزندِ خَلَفِتان می مانم.آقایِ جان؛ فرخنده روزِ میلادتان مبارکباد.
_به وقتِ بیستونهمِ فروردینِ یکْ، چهارصدوپنج
" />
فائزه زارعی
منظور | اتاق داستان نوجوان
@manzoor_group
باشگاه امید | خانه هنر نوجوان فارس
@OmidClub_Fa
ایرانیِ حقیقی شما بودید که تا لحظۀ آخرِحیاتتان در این کشور ماندید. آرش ها تربیت کردید تا از مرز هایمان پاسداری کنید. مانند کیومرث و هوشنگ در برابر اهریمن های زمان ایستادید. مانند فریدون شاخِ دیوِ زمانه را شکستید. آنقدر رستم ها و سیاوش ها تربیت کردید که خواب را بر چشمان دشمنانِ این خاک حرام کردهاند. برایمان مکتبی ساختید که در آن درس پاسداری از کشور و ارزشهایمان را آموختیم. شما علاوه بر تلاش هایتان برای حفظ این سرزمین، به ما درس خداپرستی و یکتا پرستی را عمیقاً آموزش دادید.شما نیز؛ «جهان گشتپرازدینِاسلامِاو، بهگیتیفروزندهایاماو» را پاس داشتید، و حب پیمبر و اهل بیت علیهم السلام را از دلِخود روانۀ دلهای ما کردید.شما بودید که در این سفرِ پرمخاطره هم در دنیا پیشوا و راهنمای ما شدید و هم برای مقصدِ اخروی توشه هایمان را پربار کردید.نمیدانم هنگام پایان نماز زمانی که پشتسر را نظر می کردید، بهیادِ مسلمبنعقیل اشک از گوشۀ چشمانتان جاری می شد یا نه، اما تنها شما بودید که؛ امیدِ یکجهانْ انسان بودید.می خواستم بگویم دیگر اینجا نیستید که شمع های روی کیک را با نفس گرمتان خاموش کنید. یادم آمد آنوقت ها که بودید هم هیچیک از ما نمیدانستیم که امروز از ورقِ تاریخ اصلا چه روزی است؟! تا بودید، هردَم جانفدای شما بودم. اکنون هم جانفدای راهِ شما و فرزندِ خَلَفِتان می مانم.آقایِ جان؛ فرخنده روزِ میلادتان مبارکباد.
_به وقتِ بیستونهمِ فروردینِ یکْ، چهارصدوپنج
منظور | اتاق داستان نوجوان
باشگاه امید | خانه هنر نوجوان فارس
۱۸:۳۰
بهمناسبت روز بزرگداشت حضرتِأحمدبنموسیالکاظم علیهالسلام؛
روز اولی که یک پرچم ایرانِ بزرگ خریدم، آوردمش حرم پیشِ شما. چسباندمش به شبکههای ضریح و توی دلم آرزو کردم هر چقدر قرار است این پرچم را بچرخانم، زیر سایهٔ شما باشد و پرچمم نور و برکت اینجا را با خودش بگیرد و ببرد توی خیابان؛ چون باور دارم شما تنها چراغِ روشن این شهرید. نهایت دلخوشی، نهایت دلگرمی و نهایت مهربانی میان حریم حرم شما جریان دارد.شما برادر با معرفتی بودی. از مدینه تا شیراز سفر کردی تا برادرت را ببینی و با او بیعت کنی. برادری که از شما کوچکتر بود اما بر شما حق ولایت داشت. شما اهل ولایت بودی. شما امانتدار ردای امامتِ پدرت موسیبنجعفر بودی. دستِ مردم را گرفتی و گذاشتی توی دستان مبارک علیبنموسیٰ. شما غریب بودی و عزیز بودی. تا سالهای سال بعد از شهادتت کسی نمیدانست زیر تلی از خاک خوابیدهای. خدا خواست که نوری بلند از مزارت شعله بکشد و انگشترت که رویش حک شده بود «ألعزّةُ لله أحمدبنموسیٰ» فرشتهٔ نجاتی بشود برای شیرازیها تا دوباره تو را پیدا کنند و برایت بارگاه بسازند و دورت بگردند. شما خیلی مرد بودی. بزرگ بودی و شریف! برای همین اسم قشنگت را گذاشتند «سیدُ السّاداتِ الأعاظم»؛ شما نهایتِ برتری و عظمت در میانِ نسل پاک پیامبر بودی. شهرِ بهارنارنجها تا ابد با وجود شما معزز میشود و حافظ و سعدی و ارگ و باغ و بستان زیر پرچمتان رنگینتر. شیراز با شما شهرِ راز میشود عزیزِ من. حضرتِ شاهچراغِ تودلبرویِ من.
" />
مطهره زارعی
منظور | اتاق داستان نوجوان
@manzoor_group
باشگاه امید | خانه هنر نوجوان فارس
@OmidClub_Fa
روز اولی که یک پرچم ایرانِ بزرگ خریدم، آوردمش حرم پیشِ شما. چسباندمش به شبکههای ضریح و توی دلم آرزو کردم هر چقدر قرار است این پرچم را بچرخانم، زیر سایهٔ شما باشد و پرچمم نور و برکت اینجا را با خودش بگیرد و ببرد توی خیابان؛ چون باور دارم شما تنها چراغِ روشن این شهرید. نهایت دلخوشی، نهایت دلگرمی و نهایت مهربانی میان حریم حرم شما جریان دارد.شما برادر با معرفتی بودی. از مدینه تا شیراز سفر کردی تا برادرت را ببینی و با او بیعت کنی. برادری که از شما کوچکتر بود اما بر شما حق ولایت داشت. شما اهل ولایت بودی. شما امانتدار ردای امامتِ پدرت موسیبنجعفر بودی. دستِ مردم را گرفتی و گذاشتی توی دستان مبارک علیبنموسیٰ. شما غریب بودی و عزیز بودی. تا سالهای سال بعد از شهادتت کسی نمیدانست زیر تلی از خاک خوابیدهای. خدا خواست که نوری بلند از مزارت شعله بکشد و انگشترت که رویش حک شده بود «ألعزّةُ لله أحمدبنموسیٰ» فرشتهٔ نجاتی بشود برای شیرازیها تا دوباره تو را پیدا کنند و برایت بارگاه بسازند و دورت بگردند. شما خیلی مرد بودی. بزرگ بودی و شریف! برای همین اسم قشنگت را گذاشتند «سیدُ السّاداتِ الأعاظم»؛ شما نهایتِ برتری و عظمت در میانِ نسل پاک پیامبر بودی. شهرِ بهارنارنجها تا ابد با وجود شما معزز میشود و حافظ و سعدی و ارگ و باغ و بستان زیر پرچمتان رنگینتر. شیراز با شما شهرِ راز میشود عزیزِ من. حضرتِ شاهچراغِ تودلبرویِ من.
منظور | اتاق داستان نوجوان
باشگاه امید | خانه هنر نوجوان فارس
۸:۳۵
«راز»
تک چراغِ آویز شده از سقف تا بالای سرش آمده بود. باد نمیآمد اما طوفانِ ترس چراغ را تکان میداد و سیلی به قلبش میزد.+اسم؟_شی...سرفهای کرد و گفت:« لازمه؟ ».+اگر لازم نبود که نمیپرسیدم. فامیل؟_نمیشه بنویسم؟
کاغذی جلو اش افتاد و نسل اندر نسلش را ریخت روی مستطیلِ رو به رویش.
+چرا میخواستی بدزدیش؟ چطور به خودت این اجازه رو دادی؟!_آخه، آخه عاشقش شده بودم. +عاشقش شده بودی؟ مطمئنی فقط مسئله همین بوده؟مِن و مِنی کرد؛_خب آره..+مسخرهس، دزدِ عاشق! _فکر میکنی دروغ میگم؟!+فکر نمیکنم، مطمئنم. اصلا شایدم درست بگی، عاشق شدی، اما نه عاشق خودش، عاشق پولی که بعدش میاد توی جیبت!
پارچ آب را بی اجازه برداشت و لیوان را پر کرد. یک نفس آب را خورد._اولش آره. ولی.. ولی بعدش که شناختمش نه. دوست داشتم برای خودم بشه، برای خودِ خودم.
ستارههای روی شانۀ مرد چشمک زدند._اولین باری که درموردش خوندم هوش از سرم پریده بود.تاریخ داشت چه تاریخی! غنی! عمق تمدن رو میشد توی ذره ذره جزئیاتش دید!شنیده بودم، البته بعدش مطمئن شدم که یه قدرتِ درونی توی خودش داره که هرکسی لمسش کنه تمام سلول های توی سرش شاعر و ادیب میشن!
دهانش خشک شده بود، بازهم بی اجازه یک لیوانِپر آب ریخت و یک نفس همهرا سر کشید.
_با همۀ قبلی ها فرق داشت. اصلا زیبایی و لطافتش به حدی چشمم رو گرفته بود که دیگه چیزی جز اون نمیدیدم.رنگ و لعابی داشت که انگار معمار های جهان جمع شده بودن و تمام تخصصشون رو روی این گنج خرج کرده بودن!تازه بعضی ها میگفتن اگر یهذره از غبارش دورِ دیگ غذا بچرخه، چنان طعم و مزهای میگیره که خوردن یک قاشق از اون غذا آرزوی شاه و شاهزاده ها میشه!یهچیز دیگه که تک بودنش رو برام تموم کرد این بود که یه تَرَکِ معجزه آسا داره!این حفره به جای اینکه باعث بشه ساختارش ضعیف بشه، باعث شده سومین گنجِ منحصر به فرد شناخته بشه!از داخل این ترک نوری میتابه و چراغی روشنه که اگر تک و تنها داخل بیابونِ خشک و بی آب و علف رهاش کنی، تاریکیِ شب رو برات به روشنیِ روز تبدیل میکنه!!
مردِ روبهرویی از جایش کمی تکان خورد. صندلیاش را عقب کشید و بلند شد. به چشمانش خیره شد؛+اولین بار کِی دیدیش؟ یادت میاد؟_وای، اولین بار؟هیچوقت یادم نمیره. اصلا همون اولین بار بود که باعث شد هرطور شده بدستش بیارم.بهار بود. بهارِ یک سالِ پیش درموردش شنیده بودم که توی این فصل اگر مردم پیداش کنن در دکان تمام عطار هارو تخته میکنه. وقتی دیدمش و بویِ عطرِ بهارنارنجش توی مشامم پیچید، تمام عطر های خونه رو ریختم توی سطل زباله...
+اسمش، اسمشو هم بنویس_اسم گنج؟!شما که باید بدونید.
مرد ابروهایش را بالا انداخت؛+ما که اسمشو میدونیم، لازمه که تو بازهم تکرارش کنی._نه، اسمشو نمیدونید. برای ما اسمش چیزی شبیه به «کوارتز صورتی» و «عقیق سلیمانیه»اما شما، بهش میگید...«شیراز!»
" />
فائزه زارعی
پ.ن: به بهانۀ روزِ شهر شعر و هنر و ادب، شیرازِ زیبا
منظور | اتاق داستان نوجوان
@manzoor_group
باشگاه امید | خانه هنر نوجوان فارس
@OmidClub_Fa
تک چراغِ آویز شده از سقف تا بالای سرش آمده بود. باد نمیآمد اما طوفانِ ترس چراغ را تکان میداد و سیلی به قلبش میزد.+اسم؟_شی...سرفهای کرد و گفت:« لازمه؟ ».+اگر لازم نبود که نمیپرسیدم. فامیل؟_نمیشه بنویسم؟
کاغذی جلو اش افتاد و نسل اندر نسلش را ریخت روی مستطیلِ رو به رویش.
+چرا میخواستی بدزدیش؟ چطور به خودت این اجازه رو دادی؟!_آخه، آخه عاشقش شده بودم. +عاشقش شده بودی؟ مطمئنی فقط مسئله همین بوده؟مِن و مِنی کرد؛_خب آره..+مسخرهس، دزدِ عاشق! _فکر میکنی دروغ میگم؟!+فکر نمیکنم، مطمئنم. اصلا شایدم درست بگی، عاشق شدی، اما نه عاشق خودش، عاشق پولی که بعدش میاد توی جیبت!
پارچ آب را بی اجازه برداشت و لیوان را پر کرد. یک نفس آب را خورد._اولش آره. ولی.. ولی بعدش که شناختمش نه. دوست داشتم برای خودم بشه، برای خودِ خودم.
ستارههای روی شانۀ مرد چشمک زدند._اولین باری که درموردش خوندم هوش از سرم پریده بود.تاریخ داشت چه تاریخی! غنی! عمق تمدن رو میشد توی ذره ذره جزئیاتش دید!شنیده بودم، البته بعدش مطمئن شدم که یه قدرتِ درونی توی خودش داره که هرکسی لمسش کنه تمام سلول های توی سرش شاعر و ادیب میشن!
دهانش خشک شده بود، بازهم بی اجازه یک لیوانِپر آب ریخت و یک نفس همهرا سر کشید.
_با همۀ قبلی ها فرق داشت. اصلا زیبایی و لطافتش به حدی چشمم رو گرفته بود که دیگه چیزی جز اون نمیدیدم.رنگ و لعابی داشت که انگار معمار های جهان جمع شده بودن و تمام تخصصشون رو روی این گنج خرج کرده بودن!تازه بعضی ها میگفتن اگر یهذره از غبارش دورِ دیگ غذا بچرخه، چنان طعم و مزهای میگیره که خوردن یک قاشق از اون غذا آرزوی شاه و شاهزاده ها میشه!یهچیز دیگه که تک بودنش رو برام تموم کرد این بود که یه تَرَکِ معجزه آسا داره!این حفره به جای اینکه باعث بشه ساختارش ضعیف بشه، باعث شده سومین گنجِ منحصر به فرد شناخته بشه!از داخل این ترک نوری میتابه و چراغی روشنه که اگر تک و تنها داخل بیابونِ خشک و بی آب و علف رهاش کنی، تاریکیِ شب رو برات به روشنیِ روز تبدیل میکنه!!
مردِ روبهرویی از جایش کمی تکان خورد. صندلیاش را عقب کشید و بلند شد. به چشمانش خیره شد؛+اولین بار کِی دیدیش؟ یادت میاد؟_وای، اولین بار؟هیچوقت یادم نمیره. اصلا همون اولین بار بود که باعث شد هرطور شده بدستش بیارم.بهار بود. بهارِ یک سالِ پیش درموردش شنیده بودم که توی این فصل اگر مردم پیداش کنن در دکان تمام عطار هارو تخته میکنه. وقتی دیدمش و بویِ عطرِ بهارنارنجش توی مشامم پیچید، تمام عطر های خونه رو ریختم توی سطل زباله...
+اسمش، اسمشو هم بنویس_اسم گنج؟!شما که باید بدونید.
مرد ابروهایش را بالا انداخت؛+ما که اسمشو میدونیم، لازمه که تو بازهم تکرارش کنی._نه، اسمشو نمیدونید. برای ما اسمش چیزی شبیه به «کوارتز صورتی» و «عقیق سلیمانیه»اما شما، بهش میگید...«شیراز!»
پ.ن: به بهانۀ روزِ شهر شعر و هنر و ادب، شیرازِ زیبا
منظور | اتاق داستان نوجوان
باشگاه امید | خانه هنر نوجوان فارس
۹:۵۳
بازارسال شده از نهانگاه (مریم کمالی)
تا بیستوشش هفت سالگی، نفهمیدم بهتر است دست از گفتن «قرار است نویسنده شوم» بردارم و دست بهکار شوم. آن موقع در دفتر وکیل کار میکردم. یادم است که به اتاق رئیسم رفتم و گفتم: «میخواهم استعفا بدهم چون قرار است یک رمان بنویسم»زد زیر خنده و من با عصبانیت به خانه رفتم و «علفها آواز میخوانند» را نوشتم. البته به این سادگیها هم ننوشتم اما با نوشتنش کلی چیز یاد گرفتم.
دوریس لیسینگ
دوریس لیسینگ
۵:۵۵
«مگه تو چقدر بزرگ بودی؟»
ماه پشت ابر بود. تنها نور ستاره ها بود که روی زمین را روشن میکرد. کلنگ را زدند. غبار خاک بلند شد. صدای زمزمهی مرد با صدای جیرجیرک ها توی تاریکی در هم پیچید. سنگ ها را که برداشتند، پایین رفت. برای بار دوم احساس کرد قلبش دارد در هم میشکند. پارچه را دستش دادند. دستش میلرزید. به تصویر مبهم و تارِ جایِ اصابت های ترکش پهپاد نگاه کرد. خم شد، پارچه را کنار کفن گذاشت. فقط همین دو دست جامانده بود. به آسمان نگاه کرد و با صدای کم رمقی گفت: مگه تو چقدر بزرگ بودی که جسمت رو باید دو بار خاک کنم بابا؟
" />
فاطمه دهقان
منظور | اتاق داستان نوجوان
@manzoor_group
باشگاه امید | خانه هنر نوجوان فارس
@OmidClub_Fa
ماه پشت ابر بود. تنها نور ستاره ها بود که روی زمین را روشن میکرد. کلنگ را زدند. غبار خاک بلند شد. صدای زمزمهی مرد با صدای جیرجیرک ها توی تاریکی در هم پیچید. سنگ ها را که برداشتند، پایین رفت. برای بار دوم احساس کرد قلبش دارد در هم میشکند. پارچه را دستش دادند. دستش میلرزید. به تصویر مبهم و تارِ جایِ اصابت های ترکش پهپاد نگاه کرد. خم شد، پارچه را کنار کفن گذاشت. فقط همین دو دست جامانده بود. به آسمان نگاه کرد و با صدای کم رمقی گفت: مگه تو چقدر بزرگ بودی که جسمت رو باید دو بار خاک کنم بابا؟
منظور | اتاق داستان نوجوان
باشگاه امید | خانه هنر نوجوان فارس
۱۰:۵۲
دَرکِ هنر وَرای چهارچوب های منطقِ جسمانیست و بسیاری از درک آن عاجزند! .به هَمین سَبَب هنرمند را مَجنون و دیوانه لقب می دهند، و این برای مَنِ شیدا و شیفتۀ هنر طبیعی است که دیوانه خطابم کنند!...
" />
فائزه زارعی
منظور | اتاق داستان نوجوان
@manzoor_group
باشگاه امید | خانه هنر نوجوان فارس
@OmidClub_Fa
منظور | اتاق داستان نوجوان
باشگاه امید | خانه هنر نوجوان فارس
۱۱:۵۷